وبلاگهای رنگارنگ

حکایات حکیمانه

آخرین پست های وبلاگ حکایات حکیمانه به صورت خودکار از بلاگ حکایات حکیمانه دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ...

درخواست حذف اطلاعات
ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ... ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺑﺎﺭ ﺑﻮﺩ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ می نشستم.
ﭘﺪﺭﻡ می خوﺍﺳﺖ ﺑﻬﻢ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﯾﺎﺩ ﺑﺪﻩ.
ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮﻡ ﺑﻌﺪ ﺍز این که ﺩﻧﺪﻩ ﺭﻭ ﺟﺎ ﺯﺩﯼ،ﮐﻼچ ﺭﻭ ﻧﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮ، ﻧﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﻭﻟﺶ ﮐﻦ.
ﻣﺘﻌﺎﺩﻝ ﻭﺳﻂ ﻧﮕﻬﺶ ﺩﺍﺭ.
ﺁﺧﻪ ﺍﮔﻪ ﮐﻼچ ﺭﻭ ﺗﺎ ﺁﺧﺮ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﮔﺎﺯ ﺑﺪﯼ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺣﺮﮐﺖ نمی کنه.
ﺍﮔﻪ ﮐﺎﻣﻠﻢ ﻭﻟﺶ ﮐﻨﯽ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﭘﺮﺕ می زﻧﻪ ﻭ ﺑﻌﺪﺵ ﮐﻼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ...
ﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﯾﻪ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ، بابام گفت: ﺑﺒﯿﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﻢ ﮐﻼچ ﺧﯿﻠﯽ ﻣﻬﻤﻪ ﺧﯿﻠﯽ...
ﮔﻔﺖ: ﺗﻮ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﯾﮑﻢ ﮐﻼچ ﺭﻭ ﺑﺪ ﺑﮕﯿﺮﯼ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ، ﻭﺍﯼ ﺍﺯ اوﻥ ﺭﻭﺯی ﮐﻪ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺗﻮ ﺳﺮﺑﺎﻻﯾﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻪ، ﮐﻠﯽ ﻣﺼﯿﺒﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻭﺍﺳﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ.
ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻓﮑﺮ می کرﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻭ ﮐﻼچ ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﯿﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﺶ ﮐﻪ ﻣﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺍﺭﯾﻢ.
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﮔﺎﺯ ﻭ ﮐﻼچ ﻭ ﺗﺮﻣﺰ ﺩﺍﺭﻩ!
ﻏﺼﻪ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻣﺜﻞ ﻫﻤﻮﻥ ﮐﻼچ ﻣﺎﺷﯿﻨﻪ.
ﺍﮔﻪ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﺵ ﺭﻭ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺟﺪﯼ ﺑﮕﯿﺮﯼ، ﺣﺎﻻ ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﺗﻼﺵ ﮐﻨﯽ ،ﻫﺮ ﭼﻘﺪﺭﻡ ﮔﺎﺯ ﺑﺪﯼ، ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﺘﯿﺠﻪ می رﺳﯽ ﻧﻪ ﺣﺮﮐﺖ می کنی ...
ﺍﮔﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺎﺷﻪ ﮐﻼ بی خیاﻝ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﮐﻼچ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﻭ ﮐﻼ ﻭﻝ ﮐﻨﯽ، ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻭ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ...
ﺗﻮ ﺳﺨﺘﯽ ﻫﺎ ﻭ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﺑﻪ ﻧﯿﻢ ﮐﻼچ ﺑﺎﺷﻪ. ﻧﺮﺳﻪ ﺭﻭﺯﯼ که ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺑﺎﻻﯾﯽ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺑﺸﻪ، ﻧﺮﺳﻪ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯ...



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15682.aspx




... از یک آه می ترسم!

درخواست حذف اطلاعات
... از یک آه می ترسم!
من از تاریک بدون ماه می ترسم
نه از شیر و پلنگ از این همه روباه می ترسم

مرا از جنگ رو در روی در میدان گریزی نیست
ولی از دوستان آب زیر کاه می ترسم

من از صد دشمن دانای لامذهب نمی ترسم
ولی از زاهد بی عقل ناآگاه می ترسم

پی گم گشته ام در چاه نادانی نمی گردم
اصولأ من نمی دانم چرا از چاه می ترسم

اگرچه راه دشوار است و مقصد ناپدید، اما
نه از سختی ره،از سستی همراه می ترسم

من از تهدیدهای ضمنی ظالم نمی ترسم
من از نفرین یک مظلوم،از یک آه می ترسم

من از عمامه و تسبیح و تاج و مسند شاهی
اگر افتد به دست آدم خود خواه می ترسم

مرا از داریوش و کوروش و این جمله باکی نیست
من از قداره بندان مرید شاه می ترسم

نمی ترسم ز درگاه خدای مهربان، اما
ز برخی از طرفداران این درگاه می ترسم

شا اری از

✔️تاریخ پرسیا
????????????????
https://telegram.me/joinchat/aaaaad1j1krg7uieh7i3yq



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15683.aspx




به جلو نگاه کنید!

درخواست حذف اطلاعات
به جلو نگاه کنید!
شیخ دانایی برای جمعی سخن می گفت و پند می داد.
در بین پندها لطیفه ای برای حضار تعریف کرد. همه دیوانه وار خندیدند!
بعد از لحظه ای او دوباره همان لطیفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.
او مجددا لطیفه را تکرار کرد تا این که دیگر ی در جمعیت به آن لطیفه نخندید.
او لبخندی زد و گفت :
وقتی که نمی توانید بارها و بارها به لطیفه ای ی ان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه می دهید؟
"گذشته را فراموش کنید و به جلو نگاه کنید"!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15684.aspx




تو ای پری کجایی؟

درخواست حذف اطلاعات
تو ای پری کجایی؟


شبی که آواز نی تو شنیدم
چو آهوی تشنه پی تو دویدم

دوان دوان تا لب چشمه رسیدم
نشانه ای از نی و نغمه ندیدم

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان ، دری نمی گشایی

من همه جا ، پی تو گشته ام
از مه و مهر ، نشان گرفته ام

بوی تو را ، ز گل شنیده ام
دامن گل ، از آن گرفته ام

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان ، دری نمی گشایی

دل من ، سرگشته تو
نفسم ، آغشته تو

به باغ رؤیاها ، چو گلت بویم
در آب و آیینه ، چو مهت جویم

تو ای پری کجایی؟
در این شب یلدا ، ز پی ات پویم

به خواب و بیداری ، سخنت گویم
تو ای پری کجایی؟

مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من چو گل وا شو

تو ای پری کجایی؟ که رخ نمی نمایی
از آن بهشت پنهان ، دری نمی گشایی

✍️ هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سایه)


???? بوستان کتاب
@boostanbooks



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15685.aspx




ساده ترین راه حل پیش روى ماست!

درخواست حذف اطلاعات
ساده ترین راه حل پیش روى ماست!
"علی خسرو شاهی" مدیر و کارخانه دار، صاحب کارخانجات پارس مینو در کتاب خاطراتش آورده است:

یک کارخانه شکلات سازی سوئیسی گاهی به دلیل ایراد دستگاه هایش در خط تولید، بسته بندی خالی رد می کرده، بدون این که در داخل بسته شکلات بگذارد و همین بسته های خالی احتمالی، باعث ن یتی مشتریان می شده است.

مسئولان این کارخانه سوئیسی آمدند کلی تحقیق د٬ و دست آ پس از حدود یک و نیم میلیون دلار هزینه، به این نتیجه رسیدند که سر راه دستگاه نوعی وسیله لیزری بگذارند که بسته بندی های خالی را به طور اتوماتیک شناسایی کند و بردارد.

با شنیدن این خبر نگران شدم. چون دستگاه ما هم مشابه همان کارخانه شکلات سازی، ساخت همان شرکت سوئیسی بود، دستور تحقیق دادم، بعد از یک هفته س رست ماشین ها آمد و گفت:
بله درست است، در دستگاه های ما هم چنین ایرادی دیده شده و حتی ممکن است چنین محصولاتی به بازار هم راه پیدا کرده باشد.

نگرانی ام زیادتر شد و تصمیم گرفتم در جلسه هیئت مدیره روی موضوع بحث کنیم. می خواستم نظر هیئت مدیره را در مورد یک و نیم میلیون دلار ج احتمالی اخذ کنم.

فردای آن روز با اعضای هیت مدیره برای بازدید از ماشین به کارگاه تولید رفتیم و دیدیم یک پنکه روی صندلی جلو میز ماشین قرار دارد. از کارگر ساده٬ بالا سر ماشین پرسیدم: این برای چه است؟

گفت: ماشین گاهی بسته خالی میزنه. من هم این پنکه را که تو انبار بود آوردم، گذاشتم سر راه دستگاه که بسته های خالی از شکلات را با باد پرت کنه بیرون.
نگاهی به هیئت مدیره ، تمامشان رنگشان پریده بود.

به کارگر خلاق که ما را از شر٬ یک و نیم میلیون دلار، ج اضافی رهانیده بود٬ یک تشویق نامه به اضافه یک ماه حقوق و یک خانه در کرج هدیه دادم.

•گاهى ساده ترین راه حل پیش روى ماست، اگر مشکلات را بزرگ و پیچیده نبینیم...



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15686.aspx




اه باارزش!

درخواست حذف اطلاعات
اه باارزش!
در د ده ای یکی از کشاورزها سگی داشت که همیشه کنار جاده می نشست و منتظر وسایل نقلیه ای می شد که از آن مسیر رد می شدند. به محض این که ماشینی سر می رسید ، سگ به دنبال آن تا پایین جاده می دوید و در حالی که پارس می کرد ، سعی می کرد تا از آن ماشین جلو بزند...
روزی همسایه آن کشاورز از او پرسید : فکر می کنی بالا ه روزی سگت موفق می شود که از این ماشین ها سبقت بگیرد ؟
کشاورز پاسخ داد : این موضوع مهم نیست... آنچه مهم است این است که اگر روزی از یکی از این ماشین ها سبقت بگیرد، چه چیزی به دست خواهد آورد ؟
نتیجه : در زندگی به دنبال اه باارزش باشید !



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15688.aspx




ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻦ!

درخواست حذف اطلاعات
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻦ!
ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﺑﻮﺩ می گفت: می خوﺍﯼ ﺁﺩﻡ ﻫﺎیی رو ﮐﻪ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺩﻭستت ﺩﺍﺭﻥ ، ﺑﺸﻨﺎﺳﯽ؟ ﺍﺯ ﻗﺼﺪﻡ ﺷﺪﻩ ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺪﯼ ﮐﻦ، ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﺯ ﺭﻭ ﻋﻤﺪ ﻋﺼﺒﯽ ﺷﻮ، ﯾﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﺰﻥ ،ﺧﻼﺻﻪ ﺍﺯ ﺭﻭ ﻋﻤﺪ ﯾﮑﻢ ﺩﻟﺨﻮﺭﺷﻮﻥ ﮐﻦ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﺒﯿﻦ!
ﯾﺎ ﻣﺜﻼ ﻭﻗﺘﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻧﺪﺍﺭﯼ، ﺑﺒﯿﻦ ﮐﯽ ﻫﻮﺍﺗﻮ ﺩﺍﺭﻩ،ﮐﯽ ﮐﻨﺎﺭﺕ می موﻧﻪ ؟
می گفت: ﺑﺒﯿﻦ، ﺁﺩﻣﺎ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﯽ ﻫﺎﺷﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻨﺪ !
ﺗﻮ ﺧﻮﺷﯽ ﻣﻦ ﮐﻨﺎﺭﺗﻢ، ﺍﯾﻦ ﮐﻨﺎﺭﺗﻪ، ﺍﻭﻥ ﮐﻨﺎﺭﺗﻪ، ﻫﻤﻪ ﻫﺴﺘﻦ ...
ﺩﻡ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﺕ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺑﺸﻦ.
ﺩﻡ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ می بینن ﻋﺼﺒﯽ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﺣﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻭﺳﻂ ﺩﻭ ﺗﺎ ﺣﺮﻓﻢ ﺑﺎﺭﺷﻮﻥ می کنی، ﺑﺎﺯﻡ ﮐﻨﺎﺭﺕ می موﻧﻦ !
ﺩﻡ ﺍﻭﻧﺎﯾﯽ ﮔﺮﻡ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺍﺯﺕ ﺩﻟﺨﻮﺭﻧﻢ، ﺑﺎﺯ ﻫﻮﺍﺗﻮ ﺩﺍﺭﻥ !
ﯾﻪ ﺑﺎﺭ ﺍﻣﺘﺤﺎﻥ ﮐﻦ ﺍﻭن وﻗﺖ می بینی ﭼﻘﺪﺭ ﺁﺩﻡ ﺑﯽ ﻣﻌﺮﻓﺖ ﺍﻃﺮﺍﻓﺖ ﻫﺴﺘﻦ ﻭ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﯼ!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15689.aspx




زیبایی ماه رمضان و تاثیر آن بر رفتار

درخواست حذف اطلاعات
زیبایی ماه رمضان و تاثیر آن بر رفتار یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنوا کُتِبَ عَلَیکُمُ الصّیام کَما کُتِبَ عَلَی الَّذینَ مِن قَبلِکُم لَعَلَکُم تَتَّقون (بقره ، ۱۸۳) ای اهل ایمان ! روزه بر شما واجب شده همان گونه که بر پیشینیان شما واجب شد ، شاید تقوی پیدا کنید . صادق(ع) : هنگامی که روزه هستی، باید گوش و چشم تو از حرام ، و باطن و تمام اعضای بدنت از زشتی ها روزه باشد. رمضان ، ماهی است که هر لحظه اش حامل هودجی از هور و محملی از نور است . عطر ثانیه ها در طول زمان می پراکند و عرض زمین را می آگند . در این ماه از در و دیوار شهر، شمیم شفابخش شوق حق می تراود و نسیم نوازشگر و نیایش قادر مطلق می وزد. در کوچه های شهر ، جویباران جمال و جلال حق در جریان است و نهرهای رحمت و مغفرت در سیلان . در این ماه درهای بهشت را به روی دنیا گشوده اند و فرشتگان دامن دامن شکوفه های شفاعت و سبدسبد ریاحین رحمت بر سر و روی عالمیان نثار می کنند. در این ماه خار کینه ها در دشت ها می خشکد و آیین محبت در آیینه فطرت ریشه می کند . گیاه رذایل در کشتزار دل می پژمرد و غنچه های فضایل در باغچه این منزل می شکفد . رمصان بهار دل است و سرچشمه فضایل . نسیم آن خوشگوار است و شمیم آن مُشکبار . در کوله بار هر لحظه صد انبان عطر عشق نهفته و صد غنچه معطّر شوق شکفته است . نسیم بهار آفرین رمضان بسیار نرم خیز است و مُشکبیز . زیرا از چمن زار بهشت برخاسته است . رمضان فصل سبز دعاست . در رمضان از حنجره هر پنجره آوای تلاوت قرآن می تراود و عطر آن در کوچه ها جاری است . گل تکبیر بر شاخساران گلدسته ها می شکفد و رایحه معطّر آن در سطح شهر می پیچد . از ساقه های تُرد دعا جوانه های سبز راز و شکوفه های سرخ نیاز در حال رویش است . رمضان فصل دل های طوفانی است و دیدگان بارانی .فصل پنجره های نورانی است و حنجره های آسمانی . رمضان موسم شکوفایی نیلوفرهای نیایش است و کوکب های همایش . در رمضان معراج، حراج است و دل ها ،سرای سراج . چه مهربان اند رمضان و چه رخشان اند کوکب های آن . مهتاب بر هودج سیمین خود می نشیند و از شاخسار دیدگان گل بوسه می چیند . رمضان فصل چکیدن دل هاست از دیده ها و موسم تراویدن تسبیح است از گلوی پدیده ها . در رمضان با تپش آیینه ، آبگینه دل ها می شکند و حرارت ها ،برودت کینه ها را آب می کند . در رمضان غنچه های مُشکبار بر لب های روزه دار رشک می برند و بر این حسرت اشک می بارند . مروارید شبنم در هر صبحدم شاهد این غم و گواه این ماتم است . در این ماه میهمانان خدا بر سر سفره " رضا " از چشمه نور، طهور می نوشند . مست از می " الست " بر سر پیمانه صفا، پیمان وفا می بندند . با ملایک دوشادوش گام بر می دارند و نوشانوش جام می زنند . دلدادگان در معبد زمرّدین « مرابطه » نفس را تهذیب و ضمیر را تادیب می کنند . معبدی که بر چهار ستون لعل « مشارطه»، یاقوت « مراقبه »، عقیق « محاسبه » و برلیان « معاتبه » استوار و افراشته است . بال های دعا، دل را از قفس کینه و قفسه رهایی می بخشد و او را سبک تر از رویا و لطیف تر از نسیم صبا تا خلوتگاه خورشید به پرواز در می آورند . سرود سپید سحر ترانه سبز رهایی است برای زنجیریان خاک . هر سفره افطار سکوی مطار است برای پرواز به افلاک . چه دلپذیر است سر بر دامان رمضان نهادن و شکوه خ را نگریستن و اندوه ج را گریستن . شکم و زمینی ترین اندام هاست و چون آن دو اندام روزه دار باشد، از هرزه گردی های دیگر اندام ها چون چشم،گوش، زبان و...باید بر خود لرزید. شمیم شکفته و نورانیّت نهفته در لحظه لحظه ماه رمضان ،روح و روان انسان روزه دار را چنان در گل آبشاران معنویت و زلال چشمه ساران الوهیت مستغرق می کند که دیگر نه جایی برای پلیدی های گناه می ماند و نه راهی برای پلشتی های وسوسه های تباه. زلال محبّت ، ضلال خشونت را می شوید و رایحه فضیلت،پلیدی رذیلت را! رمضان، بهار دل است و فصل فضائل. این فصل با رویت هلال آغاز می شود؛ اما فصل بهار دل ها نه با رویت هلال که با تحوّل در حال آغاز می گردد. در رمضان حنجره هر پنجره آوای تلاوت قرآن را سر می دهد که در کوچه ها عطر معنویت می پراکند. بر شاخساران گلدسته ها گل تکبیر می شکفد و سیاه ظلمت را می شکافد. از ساقه تُرد لحظه ها جوانه های سبز عرفان و شکوفه های سرخ ایمان می روید. در این ماه خار کینه ها در دشت ها می خشکد و آیین محبت در آیینه فطرت ریشه می کند . گیاه رذایل در کشتزار دل می پژمرد و غنچه های فضایل در باغچه این منزل می شکفد . بیاییم این فرصت را غنیمت شماریم و خاضعانه سر بر آستان دوست گذاریم . روح را در چشمه سار زلال توبه بشوییم و پاک از گناه ، راه بارگاه او را بپوییم ؛ زیرا عارفان می دانند که در این ماه چقدر روح نواز و دلپذیر است سر بر دامان رمضان نهادن ، شکوه خ را نگریستن و اندوه ج را گریستن ! ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما ، برای حسن ختام و پایان کلام ، سخن را با شمیم فرمایش مولا علی (ع) عطرآگین می سازیم: « خواب روزه دار عبادت و سکوتش تسبیح و دعایش مستجاب است ، پاداش عملش دو چندان و دعایش هنگام افطار رد نمی شود.» (بحار ، ج ۹۳ ،ص ۳۶۰) فرارسیدن ماه مبارک رمضان بهار تلاوت قرآن، فصل عروج به قُلل رفیع عرفانی و ماه معراج به مدارج آسمانی را به پَرسوختگان شمع رس و دلدادگان مکتب ت تبریک و تهنیت می گویم . پیراستن دل از خارهای رذایل و آراستن آن به گل های فضایل مبارک باد ! ماس دعا ! طاعات قبول و عبادات مقبول ! سیدعلی رضا شفیعی مطهر رمضان 1439



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15690.aspx




وای اگر این گلّه روزی رم کند!

درخواست حذف اطلاعات
وای اگر این گلّه روزی رم کند!
#اندکی_تفکر

گرگ ها در این بیابان حکمرانی می کنند !
در میان ان روضه خوانی می کنند !
با لباسی از پَر طاووس و خویی چون غزال
گله را مجذوب رنگ و مهربانی می کنند !
ان دانش آموزند ،گُرگان چون مدیر !
از میان گلّه با برخی تبانی می کنند !
از میان ان عده ای مبصر شدند !
تا کلاس بی معلم را نگهبانی کنند !

گلّه راضی ، گُرگ ها راضی، رفاقت برقرار !
مبصران در حد عالی پاسبانی می کنند !
گله می زایید و می زایید تا نسلی دگر !
در حریم خانه های گرگ دربانی کنند !
داد زد یک روز یک بزغاله ای در این کلاس...
چون معلم نیست مبصرها سخنرانی کنند !
گفت آن بزغاله این شعر و غذای گرگ شد !
تا که گُرگان مبصران را شام مهمانی کنند !
گلّه از آن روز مجبور است از شب تا به صبح
از کتاب عبرت بزغاله روخوانی کنند !

وای اگر این گلّه روزی رم کند از یک وش !
صد هزاران گرگ را در عید قربانی کنند ...!

@library_telegram



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15691.aspx




قدرت عشق!

درخواست حذف اطلاعات
قدرت عشق!
#داستان_کوتاه
در زمان کریم خان زند مرد سیه چرده و قوی هیکلی در شیراز زندگی می کرد که در میان مردم به سیاه خان شهرت داشت.
وقتی که کریم خان می خواست بازار شیراز را بسازد، او جزء یکی از بهترین کارگران آن دوران بود.
در آن زمان چرخ نقاله و وسایل مدرن امروزی برای بالا بردن مصالح ساختمانی به طبقات فوقانی وجود نداشت؛ بنابرین ان معماری به کارگران تنومند و قوی و با استقامت نیاز داشتند تا مصالح را به دوش بکشند و بالا ببرند.
وقتی کار ساخت بازار شروع شد و نوبت به چیدن آجرهای سقف رسید، سیاه خان تنها ی بود که می توانست آجر را به ارتفاع ده متری پرت کند و معمار و ور دستانش آجرها را در هوا می قاپیدند و سقف را تکمیل می د.
روزی کریم خان برای بازدید از پیشرفت کار سری به بازار زد و متوجه شد که از هر ده آجری که سیاه خان به بالا پرت می کند، شش یا هفت آجر به دست معمار نمی رسید و می افتد و می شکند.
کریمخان از سیاه پرسید :
چه شده، نکنه نون نخوردی؟؟!! قبلا حتی یک آجر هم به هدر نمی رفت و همه به بالا می رسید!
سیاه خان ت ماند و چیزی نگفت؛ اما معمار پایین آمد و یواشکی
بیخ گوش کریم خان گفت:
قربان، تمام زور و قدرت سیاه خان و دلگرمی او زنش بود.
چند روز است که زن سیاه خان قهر کرده و به خانه ی پدرش رفته، سیاه خان هم دست و دل کار ندارد. اگر چاره ای نین ید، کار ساخت بازار یک سال عقب می افتد. او تنها ی است که می تواند آجر را تا ارتفاع ده متری پرت کند.
کریم خان فوراً به خانه پدر زن او رفت و زنش را به خانه آورد. بعد فرستاد دنبال سیاه خان و وقتی او به خانه رسید، با دیدن همسرش از شدت خوشحالی مثل بچه ها شروع به گریه کرد.
کریم خان مقداری پول به آن ها داد و گفت:
امروز که گذشت، اما فردا می خواهم همان سیاه خان همیشگی باشی!
این را گفت و زن و شوهر را تنها گذاشت.
فردا کریم خان مجدّداً به بازار رفت و دید سیاه خان طوری آجر را به بالا پرت می کند که از سر معمار هم رد می شود. بعد رو به همراهان کرد و گفت:
ببینید، عشق چه قدرتی دارد؟!
آن که آجرها را پرت می کرد، عشق بود، نه سیاه خان!

آدم برای هرچیزی باید انگیزه داشته باشه.



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15693.aspx




تقاضای ملت ایران از کارگردان سریال معمای شاه/طنز

درخواست حذف اطلاعات

تقاضای ملت ایران از کارگردان سریال معمای شاه/طنز

لطفا این معماها رو هم بسازید

1 - معمای شهرام جزایری
2 - معمای مهدی هاشمی
3 - معمای تیم 3 هزار میلیاردی
4 - معمای انتخابات 88
5 - معمای رد صلاحیت های 94
6 - معمای زمین خواری های ورامین و شمال
7 - معمای زندان کهریزک
8 - معمای پول های بلوکه شده ای که پس از به ایران برنگشتن
9 - معمای بابک زنجانی
10 - معمای حمایت از حمله به سفارت انگلیس و محکوم حمله به سفارت عربستان
11 - معمای حادثه فرودگاه جده و حادثه منا
12 - معمای تضعیف بعد از انقلاب
14 - معمای هفت تیر کشی محمود کریمی
15 - معمای ازدواج های فامیلی سران مملکت
16 - معمای حصر و
17 - معمای بودجه بسیج
18 - معمای بودجه اختصاصی به فلسطین . لبنان . و عراق
19 - معمای چگونه معاون اول رییس جمهور یک کشور بیش از 99 هزارمیلیارد سرمایه مردم رو بالا می کشد؟
20- معمای چک اقای مرتضوی
21- معمای دادن 40 درصد دریای خزر به روسیه
22- معمای چگونه با ارزش ترین پول خاورمیانه به بی ارزش ترین پول تبدیل شد؟
23- معمای شهرداری تهران و املاک نجومی
24-معمای چگونه پاسپورت ایرانی که مجاز به ورود به 72 کشور دنیا بود، بعد از انقلاب در سال 2013 بی اعتبارترین پاسپورت جهان شد؟
25-معمای این همه جوان تحصیل کرده بیکار و این همه جوان معتاد و این همه مشکلات اقتصادی و این همه و این همه دروغ این . همه ی!
26-معمای فرار مغزها
27- معمای اسکله های غیر قانونی و برادران قاچاقچی
28- معمای خودی ها و غیر خودی ها
29- معمای 63 حساب بانکی شخصی با مبلغ 1000 میلیارد تومان در قوه قضاییه
30- معمای قاچاق خاک ایران به کشورهای دیگه
و کلی معمای دیگر

❌لطفا پخش کنید تا این سریال ها رو هم پخش کنن و ما ببینیم❌

میخوام یه چند تا جک بگم باهم بخندیم

آماده ای؟

????جک 1-
12% از گاز کل جهان رو داریم،
اما نرخ بهای گازمون سومین گازبهای گران جهان است!

????جک 2
47% از طلاق ها به خاطر مشکل مالی است!

????جک3
74%از جوانان مجرد به خاطر مشکل مالی ازدواج نمی کنند!

????جک 4
36%از اختراعات ایرانی به دلیل عدم پشتیبانی مالی در ایران اجرا نمی شود و طرح ها مفت و مجانی به کشورهای دیگر داده می شود!

????جک 5
کشوری که 20% از ثروت های خدادادی جهان را دارد،
رتبه پنجم فقر را در آسیا را دارد!


لطفا بدون #تعصب وارد شوید????
http://t.me/joinchat/aaaaad9rckrbro-fk4davw



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15668.aspx




هنرِ عشق ورزی

درخواست حذف اطلاعات
هنرِ عشق ورزی

‎گ خطاب به همسرش زیبا نوشت:

‎خوبِ من ، هنر در فاصله هاست ؛
‎زیاد نزدیک به هم می سوزیم،
‎و زیاد دور از هم ، یخ می زنیم .

‎تو نباید آن ی باشی که من می خواهم،
‎و من نباید آن ی باشم که تو می خواهی.
‎ ی که تو از من می خواهی بسازی،
‎یا کمبودهایت هستند یا آرزوهایت.

‎من باید بهترین خودم باشم برای تو.

‎و تو باید بهترین خودت باشی برای من .

‎خوبِ من ، هنرٍِ عشق در پیوند تفاوت هاست،
‎و معجزه اش نادیده گرفتن کمبودها .

‎زندگی است دیگر...
‎همیشه که همه رنگ هایش جور نیست؛
‎همه سازهایش کوک نیست.

‎باید یاد گرفت با هر سازش ید؛
‎حتی با ناکوک ترین ناکوکش.

‎اصلا رنگ و و ساز و کوکش را فراموش کن؛

‎حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد؛

‎به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند.
‎به این سال ها که به سرعت برق گذشتند؛

‎به جوانی که رفت؛
‎میانسالی که می رود.

‎حواست باشد به کوتاهی زندگی،

‎به زمستانی که رفت؛

‎بهاری که دارد
‎تمام می شود کم کم،
‎آرام آرام.

‎زندگی به همین آسانی می گذرد.
‎ابرهای آسمان زندگی
‎گاهی می بارد و گاهی هم صاف است.
‎می گذرد، هر جور که باشی
‎........پس شکر ????



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15670.aspx




غم مخور!

درخواست حذف اطلاعات

غم مخور!
شعرطنزحمید آرش آزاد

بر لب آمد گر ز بى‏ پولى تو را جان، غم مخور
یا تو را در زندگانى نیست سامان، غم مخور
گر چه آزادند و رانت‏خوار و مختلس
در عوض رو مه‏ چى باشد به زندان، غم ‏مخور
قیمت گور و کفن هرچند بالا مى ‏رود
در مقابل، نرخ انسان هست ارزان غم مخور
اى که دارى مدرک لیسانس و خدمت کرده ‏اى
عرضه کن سیگار در کنج خیابان، غم مخور
گرچه آزاد از تو میلیون ‏ها گرفت
لیک یک شاهى نیرزد مدرک آن، غم مخور
چون جراید جمله تعطیل موقّت ! مى ‏شوند
چیزهاى دیگرى آید به میدان، غم مخور
نوبت فرزندسالارى رسید، اى زن ‏ذلیل
پس خانم هم نیست در این خانه سلطان، غم مخور
روزگارى در کویر و غیره سدها ساختند
گر به جاهاى دگر بارید باران، غم مخور
مصلحت را مى ‏دهد تشخیص، از ما بهتران
صحبت از مجلس نکن، بهر ان غم مخور
گر جناحى ناگهان ترمز برید و تند رفت
چون از اوّل کنده بود از جاى، فرمان، غم مخور
«آرش»! اینجا تا به قبرستان دو فرسنگ است، لیک
«هیچ راهى نیست کان را نیست پایان، غم مخور»



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15671.aspx




خودباوری!

درخواست حذف اطلاعات
خودباوری!
???? جالب وآموزنده

روزی مردی با مشاهده آگهی شرکت مایکروسافت برای استخدام یک سرایدار به آنجا رفت. در راه به امید یافتن یک شغل خوب کمی ید کرد.
در اتاق مدیر همه چیز داشت به خوبی پیش می رفت تا این که مدیر گفت: اکنون ایمیلتان را بدهید تا ضوابط کاریتان را برایتان ارسال کنم. مرد گفت: من ایمیل ندارم.
مدیر گفت: شما می خواهید در شرکت مایکروسافت کار کنید، ولی ایمیل ندارید؟ متاسفم من برای شما کاری ندارم.
مرد ناراحت از شرکت بیرون آمد و چیزهایی را که یده بود ، در همان حوالی به عابران فروخت و سودی هم عایدش شد.
از فردای آن روز مرد از حوالی خانه خود ید می کرد و در بالای شهر می فروخت و با سود حاصل یدهای بعدی اش را بیشتر کرد. تا جایی که کارش گرفت. مغازه زد و کم کم وارد تجارت های بزرگ و صادرات شد.
یک روز که با مدیر یک شرکت بزرگ در حال بستن قرداد به صورت تلفنی بود، مدیر آن شرکت گفت: ایمیلتان را بدهید تا مدارک را برایتان ارسال کنم.
مرد گفت: ایمیل ندارم.
مدیر آن شرکت گفت:
شما با این همه توان تجاری اگر ایمیل داشتین دیگه چی میشدین؟!
مرد گفت:
احتمالآ سرایدار شرکت مایکروسافت بودم...

فقط خودتون رو باور داشته باشید! همین و بس..
@mrshkyaddasht????



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15672.aspx




♦️لقمه_حرام‼️

درخواست حذف اطلاعات
♦️لقمه_حرام‼️

شریک بن عبد اللَّه نخعی، از فقهای معروف قرن دوم هجری، به علم و تقوا معروف بود.

مهدی بن منصور، خلیفه عباسی، علاقه فراوان داشت که منصب «قضا» را به او واگذار کند، ولی شریک بن عبداللَّه برای آن که خود را از دستگاه ظلم دور نگاه دارد، زیر این بار نمی رفت. و نیز خلیفه علاقه مند بود که «شریک» را معلم خصوصی فرزندان خود قرار دهد تا به آن ها علم حدیث بیاموزد.

شریک این کار را نیز قبول نمی کرد و به همان زندگی آزاد و فقیرانه ای که داشت ،قانع بود.

روزی خلیفه او را طلبید و به او گفت:

«باید امروز یکی از این سه کار را قبول کنی: یا عهده دار منصب «قضا» بشوی، یا کار تعلیم و تربیت فرزندان مرا قبول کنی، یا آن که همین امروز ناهار با ما باشی و بر سر سفره ما بنشینی.».

شریک با خود فکری کرد و گفت: حالا که اجبار و اضطرار است، البته از این سه کار، سومی بر من آسان تر است.

خلیفه ضمنا به مدیر مطبخ دستور داد که امروز لذیذترین غذاها را برای شریک تهیه کن. غذاهای رنگارنگ از مغز استخوانِ آمیخته به نبات و عسل تهیه د و سر سفره آوردند.

شریک که تا آن وقت همچو غذایی نخورده و ندیده بود، با اشتهای کامل خورد.
خوانسالار آهسته بیخ گوش خلیفه گفت: «به خدا قسم که دیگر این مرد روی رستگاری نخواهد دید.».

طولی نکشید که دیدند شریک، هم عهده دار تعلیم فرزندان خلیفه شده و هم منصب «قضا» را قبول کرده و برایش از بیت المال مقرری نیز معین شد.

روزی با متصدی پرداخت حقوق حرفش شد. متصدی به او گفت: «تو که گندم به ما نفروخته ای که این قدر سماجت می کنی!
شریک گفت: چیزی از گندم بهتر به شما فروخته ام، من دین خود را فروخته ام.

????مجموعه آثار شهید مطهری ج ۱۸ (داستان و راستان)، ص ۲۵۵ به نقل از مروج الذهب مسعودی، جلد ۲ حالات مهدی عباسی

@danaeeii



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15673.aspx




# کنید...

درخواست حذف اطلاعات
# کنید...

آی مسئولان مبادا خنده را کنید
شادی امروز با آینده را کنید

ابتدا اخلاص و عشق خویش را پیدا کنید
بعداز آن بد بودن ِ یابنده را کنید

برجوانان سختگیری تابه کی؟واحسرتا
نه نباید گوهر تابنده را کنید

فوج این جمعیت بیکار را شاغل کنید
تنبلی های بلا زاینده را کنید

من نمی گویم،ولی او از کلید خویش گفت
راستی خوب است آن گوینده را کنید

گر کلید قفل تدبیر شما گم گشته است
نیست جایز پرسش جوینده را کنید

خنده ی ظاهر ندارد امتیاز و اعتبار
خنده را نه بلکه خنداننده را کنید

گر میان بی حجابان داشت راننده حجاب
از چه رو باید شما راننده را کنید؟

گاز دادن برسر پیچ تونل کاری خطاست
آه از وقتی که ناگه دنده را کنید

بُرد بُرد روز اول را به خاطر آورید
هست شایسته اگر بازنده را کنید

روبَه و کفتار را نمودن بهتر است
تا غزالی از مراتع مانده را کنید

از پس این سال ها یارانه را افزون کنید
پول های مُفتی ِ آکنده را کنید

و رشوه و تبعیض،اکنون در کجاست؟
و رشوه و خواهنده را کنید

فقر دارد می زند بر طبل تبعیض و فساد
چند شغلی های نازیبنده را کنید

وام های بانک ها را هم سرو سامان دهید
این رباخواران گردن گنده را کنید

پول ها وکارهای مملکت دست شماست
دست های فتنه ی کوبنده را کنید

مهوش و مسعود و لیلاها به خارج رفته اند
ی های بد ِخود خوانده را کنید

اندکی در فکر آیین و وطن بودن خوش است
با نگاه خوشدلی خواننده را کنید

دست از قول و شعار و وعده بردارید و بعد
گر نشد ایران شکوفا ، بنده را کنید

جعفرزارع خوشدل


شعرهای طنز جعفر زارع خوشدل



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15676.aspx




با ترامپ موشک بازی نکنید!!

درخواست حذف اطلاعات
با ترامپ موشک بازی نکنید!!
روزی روزگاری مملکتی بود که یک ملکه داشت، با های بسیار درشت و آبدار!
«نیکِ شوالیه» هم به همین علت علاقه ی شدیدی به ملکه داشت،
با وجودی که می دانست کوچک ترین تماسی با ملکه به حکم مرگش ختم می شود.

یک روز او این علاقه اش را با دوستش «هُراتیو» در میان گذاشت.
هُراتیو پزشک شخصی خاندان سلطنتی بود. هراتیو مدتی به این قضیه فکر کرد و بعد به نیک گفت که می تواند ترتیبی بدهد که او بتواند به خواسته اش برسد ، به شرطی که هزار سکه به هراتیو بدهد.

نیک بدون تأمل قبول کرد.
روز بعد هراتیو مقداری پودر خارش درست کرد و ترتیبی داد تا وقتی ملکه در حال است بود، در بند او ریخته شود.
مدت کوتاهی از لباس پوشیدن ملکه نگذشته بود که خارش ها شروع شد و شدت پیدا کرد.
وقتی پادشاه هراتیو را به دربار احضار کرد، او به آنان گفت که تنها یک نوع خاص بزاقِ دهان اگر به مدت چهار ساعت مداوم اعمال شود، می تواند این خارش را از بین ببرد، و تمام آزمایش ها نشان داده است تنها ی که بزاقش آن خاصیت را دارد، نیکِ شوالیه است.
پادشاه که خواستار کمک به ملکه اش بود، دستور داد فوراً نیک را نزدش احضار کنند.

این جا بود که هراتیو پادزهر درمان خارش را به نیک داد تا در دهانش بریزد. در چهار ساعت بعدی نیک بدون وقفه مشغول مکیدن و مشتاقانه ی های ملکه بود!
های ملکه از خارش افتاد، نیک راضی و خوشحال از آن جا بیرون آمد و از او به عنوان قهرمان ملی تمجید هم شد.

به هنگام بازگشت هراتیو طلب 1000 سکه اش را کرد. نیک که خواسته اش اکنون برآورده شده بود و می دانست که هراتیو جرأت گزارش این جریان را هم ندارد، از پرداخت بدهی سر باز زد.

روز بعد هراتیو مقداری از همان پودر را در پادشاه ریخت.
پادشاه فرمان داد فوراً نیک را نزدش حاضر کنند!

نتیجه ی اخلاقی داستان:
وقتی را با موگرینی به نتیجه رسانیدید، با ترامپ موشک بازی نکنید!!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15677.aspx




زاغکی قالب پنیری دید...

درخواست حذف اطلاعات
زاغکی قالب پنیری دید...
✏️بازنشر و تصحیح

معلم ها روزی شاگرد بودند و امروز شاگردها معلم شدند...این چرخه تکمیل نمی شود مگر با و باورهایی که داریم... کاش زنگ انشای مدارس، زنگ آموزش قانون بود،چه "اساسی"چه "احساسی"!!
قانون های نانوشته و قانون های نوشته و خوانده نشده... دلم می سوزد برای کلاغی که پنیر نداشت،دلم می سوزد برای روباهی که پنیر خور نبود! و برای معلمی که باور کرد که باید باور دیگران را درس دهد،بیچاره دانش آموزی که قبول کرد پنیر خوردن برای همه خوب است و معلم شد????

زاغ و روباه

زاغی که ای گوشت به منقار گرفته بود، بر شاخه درختی نشست. روباهی که از آن حوالی می گذشت، زاغ را دید و طمع در ط او بست. پس برای تصاحب گوشت، به نیرنگ متوسل شد و نزد زاغ رفت.

او را آواز داد و گفت: «زاغ به راستی چه پرنده خوش خط و خال و زیبایی است. خوش اندامی و تناسب پر و بالش چنان است که سیمرغ نیز پیش جمال او زشت می نماید.کاش صدای او نیز خوش آهنگ بود که اگر چنین می شد، او را بحق «ملکه الطیور» می خواندند». زاغ چون این شنید، خواست قارقار کند و صوت خود آشکار سازد که ط از دهانش فرو افتاد. روباه که انتظار همین لحظه را می کشید،

جستی زد و گوشت به چنگال گرفت. آنگاه رو به زاغ کرد و چنین گفت: «آه! زاغک ساده و بینوای من! عیب در صدای تو نیست. اشکال در شعور توست که تجلیل از تزویر باز نمی شناسد.»
ازوپ یا ایزوپ از نویسندگان اسلاوتبار یونان بود که قصه و افسانه می نوشت.

بنا به گفته هرودوت، ازوپ برده ای از اهالی سارد بوده است. تحت نام ازوپ افسانه هایی تعریف و منتشر شده اند که منشأ تعداد بی شماری از امثال و حکم هستند.

ازوپ دارای سیصد و چهار افسانه است. ازوپ یونانی غلامی بود زر ید که بعدها صاحبش او را آزاد کرد و دلفی ها او را به قتل آوردند.

ازوپ در سال های قرن ششم پیش از میلاد می زیسته و با کورش هخا هم دوره بوده است. داستان های او به اکثر زبان های دنیا ترجمه شده و شاعر توانای ایرانی ناصرخسرو قبادیانی، چندی از افسانه های او را به نظم آورده است، مانند:

زاغکی قالب پنیری دید...

همان روباهی که ناصر خسرو یا حبیب یغمایی در حسرت گوشت پنیرخوارش د!!
#محمدرضاسیفی
@mrshkyaddasht????



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15678.aspx




☻نیایشی به طنز از محمد رضاجلایی پور

درخواست حذف اطلاعات

☻نیایشی به طنز از محمد رضاجلایی پور

- خدایا به فضل و کرم ات به ما
شجاعت و صراحت علی مطهری، سیاست و هوشِ برادران لاریجانی ، لطافت قلم عبدالکریم سروش، قریحه ی طنز سعید لیلاز، مرام و معرفت احمد بورقانی، صدای گرم محمدرضا شجریان،
ش ت ناپذیری محسن رضایی، پارسایی مهدی بازرگان، فن بیان سیدعلی ، هیکل رو فرمِ باراک اوباما، آرامش و دریادلیِ اسماعیل ، سکوتِ محمدتقی بهجت، معنویتِ محمدحسین طباطبایی، قریحه ی هوشنگ ابتهاج، خوش دلیِ محمدرضا شفیعی کدکنی،
خی یشگیِ مادرترزا، پوست کلفتی بشار اسد، سعه ی صدر کاترین اشتون، خنده دیپلماتیک جواد ظریف وارستگی یدالله و عزت الله سح ، موی سپیدنشدنیِ مسعود بهنود، بی تعلقیِ محمود امجد ،
اعتماد به نفس احمد ی نژاد، مقاومت زهرا رهنورد، نشاط فائزه هاشمی، جسارت عفت مرعشی، صبر نسرین ستوده، حُرّیت ابوالفضل قدیانی، شرافت احمد زید آبادی، سلامت نفس بهزاد نبوی،
ظرفیت سعید حجاریان، روحیه و برندگی مصطفی تاجزاده جذ ت و خوش تیپیِ حاتمی کیا، پختگی ابراهیم یزدی، متانت محسن میردامادی، علم و لطافت مصطفی ملکیان، تودل بروییِ عزت الله انتظامی ،
از رونرفتگیِ حسین شریعتمداری و بی استعدادیِ غلامعلی حداد عادل در چاقی را عنایت بفرما!
- خدایا، به فضل و کرم ات به ما طول عمر جنتی عطا بفرما!
- پروردگارا ،در روز جزا با ما چنان کن که دستگاه قضایی مان با مرتضوی کرد!
- بارالها ،به ما خوش اقبالی و ریش قشنگیِ ، سلامتی و روزی و درایتِ هاشمی، زندگی زیبای شوییِ عارف، پاکی و صداقت و جدیتِ ، شجاعت ،
محبوبیت و آبروی خاتمی، و و عاقبت به خیری منتظری عنایت بفرما!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15657.aspx




چرا از آینده می ترسیم؟

درخواست حذف اطلاعات
چرا از آینده می ترسیم؟
مردی در شهر خوی بود که به او ترمان (terman) می گفتند. او بسیار شیرین عقل بود و گاهی سخنان حکیمانه ی عجیبی می گفت.
روزی از او پرسیدند: «مصدق خوب است یا شاه؟ بگو تا برای تو شامی ب یم.» ترمان گفت: «از دو تومنی که برای شام من خواهی داد، دو ریال کنار بگذار و قفلی ب بر لبت بزن تا سخن خطرناک نزنی!!!»
مرحوم پدرم نقل می کرد، در سال 1345 برای آزمون استخدامی معلمی از خوی قصد سفر به تبریز را داشتم.
ساعت 10 صبح گاراژ گیتیِ خوی رفتم و بلیت گرفتم. از پشت اتوبوسی دود سیگاری دیدم، نزدیک رفتم دیدم، ترمان زیرش کارتُنی گذاشته و سیگاری دود می کند.
یک اسکناس 5 تومانی نیت به او بدهم. او از ی بدون دلیل پول نمی گرفت. باید دنبال دلیلی می گشتم تا این پول را از من بگیرد.
????گفتم: «ترمان، این 5 تومان را بگیر به حساب من ناهاری بخور و دعا کن من در آزمون استخدامی قبول شوم.»
ترمان از من پرسید: «ساعت چند است؟» گفتم: «نزدیک 10.» گفت: «ببر نیازی نیست.» خیلی تعجب که این سوال چه ربطی به پیشنهاد من داشت؟
پرسیدم: «ترمان، مگر ناهار دعوتی؟» گفت: «نه. من پول ناهارم را نزدیک ظهر می گیرم. الان تازه صبحانه خورده ام. اگر الان این پول را از تو بگیرم یا گم می کنم یا ج کرده و ناهار گرسنه می مانم. من بارها خودم را آزموده ام؛ خداوند پول ناهار مرا بعد اذان ظهر می دهد.»

واقعا متحیر شدم. رفتم و عصر برگشتم و دنبال ترمان بودم. ترمان را پیدا . پرسیدم: «ناهار کجا خوردی؟» گفت: «بعد اذان ظهر اتوبوس تهران رسید. جوانی از من آتش خواست سیگاری روشن کند. روشن مهرم به دلش نشست و خندید، خندیدم و با هم دوست شدیم و مرا برای ناهار به آبگوشتی دعوت کرد.»

ترمانِ دیوانه٬ برای پول ناهارش نمی ترسید، اما بسیاری از ما چنان از آینده می ترسیم و وحشت داریم که انگار در آینده دنیا نابود خواهد شد؛ جمع مال زیاد و آرزوهای طولانی و دراز داریم.

????حضرت علی (ع) می فرمایند: از آنچه که داری، فقط آنچه که می خوری مال توست، سرنوشتِ بقیه ی اموالِ تو٬ معلوم نیست.

لینک گروه اخلاق خدمت شما بزرگوار تقدیم می گردد
https://t.me/joinchat/ag4ickryxtdmxl-j8ix1-a



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15658.aspx




وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

درخواست حذف اطلاعات
#طنز

⭕️وقتی رییس دست رد به زانوم زد!

لیلی گلستان در گفتگو با ایسنا گفته: در ت قبل برای ممیزی یک کتابم برای عبارت «دست رد بر اش زد...» اصلاحی آمد که این را بردارید و به جای « » چیز دیگری بگذارید!
بر این اساس، متن اصلاح شده یک مجموعه داستان ایرانی را که بعد از اصلاح و ممیزی در صف انتشار است، در ادامه می خوانید:

نکته: نویسنده برای پیشگیری از هرگونه شائبه به جای کلمه « » از «زانو» استفاده کرده است.

وقتی رییس دست رد به زانوم زد و با وام موافقت نکرد، راهی خونه شدم. غم سنگینی توی زانوم حس می و احساس می دنیا به آ رسیده. تا غروب توی کوچه ها گشت زدم و دست آ ، شب با بچه ها رفتیم هیئت زانو زنی. یه کم خالی شدم.

صبح وقتی از خواب بیدار شدم، کمی خس خس زانو داشتم؛ فکر کنم «زانو پهلو» ! یه پرنده لب پنجره نشسته بود. زانو کفتری بود و زل زده بود به من...انگار داشت می گفت: دوباره برو پیش رئیست و زانو تو سپر کن و بگو این وام حق منه!

بعد پر زد و رفت زانو کش آفتاب...قلبم به تپش افتاده بود و حس می امید توی قفسه زانوم جریان پیدا کرده...راه افتادم. با خودم گفتم اولین جمله ای که به رئیس میگم باید این باشه: آقای رئیس! برادر عزیز! ما خودمون زانو سوخته ایم، چرا ما رو تحویل نمی گیری؟

برای این که دچار استرس نشم، سر راه یه شربت زانو یدم و با آب معدنی خوردم و راه افتادم. به اداره رسیدم. رفتم دفتر رئیس. زانویی صاف و گفتم: چند دقیقه با رئیس کار دارم. می خوام با ایشون زانو به زانو حرف بزنم، مرد و مردونه.
داخل شدم. رئیس زانوی دیوار وایستاده بود و داشت خیابون رو نگاه می کرد. هنوز سلام نداده بودم که گفت: اگه میخوای سنگ این جماعت تازه به دوران رسیده رو به زانو بزنی، بهتره برگردی پشت میزت!
زانویی صاف و گفتم: نخیر قربان بنده برای عرض دیروزی دوباره مزاحم شدم.
احساس رئیس زیاد حالش خوب نیست و کمی شنگوله! ته مانده شربت زانو رو دراوردم و دادم بهش و گفتم: مرهم زانو درده از هر نوعش!
خوشش اومد. لبخندی زد و گفت: تو هم کارمند خوبی هستی ها.

گفتم: ما زانو چاک شماییم. بعد هم دستم رو گذاشتم روی زانوم به نشانه احترام.
گفت: خب حالا چی می خوای؟
رئیس که شربت زانو رو خورده بود و درد زانوش بهتر شده بود، گفت: زانو مالامال درد است ای دریغا مرهمی...

✅ @sahamnewsorg



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15663.aspx




مرده ی بی گور کتاب است!!.شعر طنز

درخواست حذف اطلاعات
مرده ی بی گور کتاب است!!/شعر طنز
با جان و دلم یک سره محشور کتاب است
این یار وفا پیشه ی مشهور کتاب است

آچار فرانسه همه دیدند، ولیکن
در خانه ی من مذکور کتاب است

هر جا که به مشکل بخورد کار من آنجا
تا حل بشود عامل و کتاب است

من باب مثَل یک پشه وز وز کند و من
با آنچه کنم آن پشه را دور کتاب است

هر جا که هلیمی به سر سفره گذارم
قطعاً ته آن کاسه ی بلغور کتاب است

با پنجه ی خود بر سر جلدش بزنم دف
هی می زنم و همدم تنبور کتاب است

گاهی کنمش لوله و در آن بدمم سور
گاهی نی و گاهی شده شیپور کتاب است

هم جای نمکدان من و فلفل و زیره
گاهی طَبَق کشمش و انگور کتاب است

با آنچه به منقل بزنم باد برایِ
بر پا شدن م ِ وافور کتاب است

یک پایه ی میزم شده لق آن که تعادل
بخشیده به آن پایه ی مزبور کتاب است

می کوبمش آن را به سر کودک خود چون
من معتقدم سنبه ی پر زور کتاب است

چیزی که قطورش شده بالشت و یکی هم
بر چهره که بر آن نخورد نور کتاب است

در مخ زدن دخترکان توی خیابان
با آنچه که گسترده کنم تور کتاب است

یک چیز بگویم که بخندید، رفیقم
می گفت که بوفی که بود کور کتاب است

شاید که توهّم زده زیرا به خیالش
بوف و و اسب و شتر و مور کتاب است

طنزش به کنار این غزل اما به حقیقت
در زندگی ما همه مهجور کتاب است

ما اهل کت م ولی خواندن آن نه
در دوره ی ما وصله ی ناجور کتاب است

چیپس و پفک و پسته و چایی همه جمعند
بی مزه فقط موعد کنکور کتاب است

با این همه مشتاقِ به دنیای مجازی
صد البته که حوزه ی منفور کتاب است

با این همه تحقیر به خود دیده هم اکنون
جز قیمت آن چیست که مغرور کتاب است

با وضعیت حاکمِ بر جامعه ی ما
الفاتحهَ که مرده ی بی گور کتاب است

#احمد_آوازه
@ahmadavazeh



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15666.aspx




باج مرگ قصه های شهر هرت* /قصه نخست

درخواست حذف اطلاعات
باج مرگ
قصه های شهر هرت* /قصه نخست

"بالعدل قامت السماوات والارض" . ب ایی و پایداری آسمان ها و زمین بر اساس قوانین عادلانه است . اهمیت قانون را تا بدان پایه ستوده اند که حتی قانون بد را هم از بی قانونی و هرج و مرج بهتر دانسته اند . در جامعه ای که قانون در آن نهادینه نشده هیچ برنامه مثبت و سازنده ای به نتیجه نمی رسد . افراد چنین جامعه ای هر چند از مواهب طبیعی برخوردار باشند و از تکنولوژی و فناوری بالایی هم بهره جویند باز هم در جهنمی به سر می برند که خود با دست خویش ساخته اند . تمام کوچه باغ های تاریخ ادبیات غنی ما آگنده از عطر تمثیل ها و لطایف پندآموز و حکمت آمیز است . سخنوران و شمندان ما کوشیده اند تا زلال معارف بشری و حقایق جهان هستی را در جام بلورین شعر و ادبیات شیوای فاسی بریزند و کام تشنگان حقیقت و شیفتگان حکمت را با آن سیراب سازند . قصه های شهر هرت جلوه ای از جامعه بی قانون را به تصویر می کشد قصه نخست باج مرگ قربان علی یک بار دیگر عرق پیشانی آفتاب سوخته اش را با آستین خود پاک کرد . در همین حال صورت ریز نیازها و سفارش های همسر و فرزندانش را از خاطر گذراند. او در نظر داشت پس از فروش بزه هایش با پول آن نیازمندی های خانواده اش را تهیه کند . قاطر قربان علی با خستگی بار سنگین بزه ها را بر پشت خود می کشید . گویی با زبان بی زبانی از صاحبش می خواست که هر چه زودتر با فروش آن ها این بار سنگین را از دوش او بردارد . از طرفی بزه ها حاصل ماه ها تلاش شبانه روزی او و خانواده اش بود و همه افراد خانواده تامین خواسته ها و نیازهای خود را در گرو فروش خوب بزه ها می دانستند . -آهای بزه شیرین دارم ! کوزه عسل دارم ! بدو که تمام شد ! قربان علی حالا دیگر نزدیک چارسوق رسیده بود . جمعیت زیادی در حال رفت و آمد بودند . چند جوان ولگرد سر چارسوق ایستاده بودند و با هم شوخی می د . یکی از آنان جلو آمد و در حالی که یکی از بزه های بزرگ را بر می داشت گفت : پیر مرد ! آیا به شرط چاقو می فروشی ؟ و بدون این که منتظر پاسخ قربان علی باشد بزه را برداشت و به سرعت به سمتی روانه شد . قربان علی به دنبال او دوید تا بزه یا پول آن را بگیرد . اما جوان شتابان فرار کرد و بزه را برد . قربان علی پس از نومیدی از پس گرفتن بزه به ناچار برگشت تا از بقیه محافظت کند . ولی مشاهده کرد دو نفر دیگر از جوان های ولگرد دارند تعدادی از بزه ها را می برند . قربان علی فریاد ن مقداری به دنبال آنان دوید اما وقتی مایوسانه و دست خالی برگشت ناگهان از شگفتی خشکش زد ! زیرا همه بزه هایش را برده بودند ! برای لحظاتی دنیا پیش چشم هایش تیره و تار شد . او حاصل ماه ها تلاش خود و خانواده اش را در یک آن از دست داده بود . حالا با چه رویی با دست خالی نزد خانواده برگردد ؟! با چه پولی نان و گوشت و پوشاک برای بچه ها تهیه کند ؟! دادخواهی قربان علی پس از مدتی فکر و شه به ذهنش رسید که شکایت خود را به نزد حاکم ببرد . بر قاطر خود سوار شد و به سوی کاخ حاکم راه افتاد . وقتی به کاخ رسید کاخ را در محاصره صدها نگهبان دید . چندین در و دروازه بسته و دیوارهای بلند و قطور که توسط صدها نگهبان حفاظت می شد حاکم را از مردم جدا می کرد . قربان علی به هر دری مراجعه کرد نگهبانان مانع ورود او شدند . سر انجام نومید و دل ش ته به ابه ای پناه برد . سرمایه خود را تباه شده می دید و هیچ گوشی شنوا یا فریادرسی نمی یافت تا نزد او دادخواهی کند . احساس کرد در این شهر نظم و قانونی حاکم نیست و هر زورش بیشتر است به حقوق دیگران می کند و هیچ مرجع قانونی برای دفاع از حقوق ستمدیدگان و محرومان وجود ندارد . راه حل فردی ناگهان فکری به خاطر قربان علی رسید . او با خود گفت : در شهری که قانون و عد حاکم نیست نمی شود از راه شرافتمندانه و حلال خوری زندگی کرد . کار و تلاش مثبت و مفید و کار شرافتمندانه در جامعه عادلانه نتیجه می دهد . در این شهر هرت من هم باید راهی زور گویانه برای ادامه زندگی پیدا کنم . ناگزیر روز بعد یک چوب دستی بلند در دست گرفت و جلوی دروازه شهر روی یک سکو نشست و برای خود قانونی وضع کرد که مردم شهر برای وج هر جنازه از شهر و دفن در گورستان باید ۱۰درهم عوارض به من بپردازند ! ساعتی نگذشت که اولین جنازه را آوردند . قربان علی به آرامی از جای برخاست و در حالی که چوب دستی خود را محکم در دست گرفته بود با ژست مخصوصی چشم ها را به زمین دوخت و با لحن آمرانه ای گفت: " وج جنازه ده درهم هزینه دارد !" همراهان جنازه گفتند : " این دستور توسط چه ی و از کی صادر شده است ؟" قربان علی می دانست که مردم راهی برای احقاق حق خود و دادخواهی ندارند بادی به غبغب انداخت و گفت : " من دستور می دهم و از امروز هم اجرا می کنم !" بستگان میت که می دانستند شهر صاحب ندارد و شکایت و پیگیری هم فایده ای ندارد و حوصله درگیری با او را نداشتند سر انجام عوارض درخواستی را پرداختند و جنازه را در گورستان دفن د . زور گویی و زور شنیدن نهادینه می شود! این رویه کم کم جا افتاد و مردم بدون هیچ مقاومتی تسلیم این زور گویی شدند . قربان علی ضمن افزایش مبلغ عوارض به تدریج در اطراف دروازه شهر یک دستگاه اداری و کاخی برای زندگی خود و خانواده اش ساخت و کارمندانی استخدام کرد تا عمل گرفتن باج و اج را انجام دهند . از این واقعه سال ها گذشت و مردم شهر به باج دادن عادت د و هیچ اعتراضی نمی کرد و قربان علی هم هر از چند گاهی بر مبالغ دریافتی باج می افزود.(چه می توان کرد ؟تورم است دیگر!!) وقتی گذار پوست به دباغخانه می افتد! روزی خبر رسید که دختر حاکم مرده است .وقتی می خواستند جنازه او را از دروازه برای دفن خارج کنند نوکران قربان علی از همراهان جنازه درخواست باج د . همراهان جنازه ضمن ابراز تعجب گفتند: "آیا می دانید این جنازه کیست؟ این جنازه دختر حاکم است!!" قربان علی وقتی خبردار شد که این جنازه دختر حاکم است مبلغ را ده برابر کرد! نوکران حاکم بیشتر تعجب د از این که یک باجگیر از همه مردم باج می گیرد و از حاکم هم تقاضای باج ده برابر می کند!! اصرارهمراهان جنازه و اطرافیان حاکم سودی نبخشید .ناگزیر به حاکم خبر دادند. حاکم بلافاصله قربان علی را احضار کرد و از او در باره این کار او توضیح خواست . قربان علی مثل این که سال ها منتظر چنین موقعیتی بود فورا نزد حاکم رفت و وضع زندگی خود و ماجرای تاراج شدن بزه ها و نیافتن هیچ مرجعی برای دادخواهی را برای حاکم شرح داد . سپس افزود: " من سال هاست که در این شهر هرت از مردم باج می گیرم و تو به عنوان حاکم این شهر خبر نداری و امروز هم وقتی شنیدم جنازه متعلق به دختر توست فکر اگر همین مبلغ عادی را مطالبه کنم شاید بپردازند و باز هم تو نفهمی در شهر چه می گذرد . بنابراین عمدا مبلغ را ده برابر تا بلکه به گوش تو برسدو بفهمی در کشور تحت حاکمیت تو چه می گذرد. " حاکم قصه ما ( مثل همه قصه ها و افسانه ها!) سرانجام به هوش آمد و از خواب غفلت بیدار شد و با وضع قوانین عادلانه توسط نمایندگان مردم و انتصاب مسئولان صالح و درستکار کوشید تا عد را در شهر خود حاکم کند.(البته من نمی دانم موفق شد یا نه !!) نویسنده: سید علیرضا شفیعی مطهر
*-" هرت": بی نظمی وهرج و مرج. شهر هرت شهری وهمی است که در آن قاعده و قانونی نیست . بلکه هرج ومرج کلی در آن حکمفرماست.(فرهنگ معین)
کانال رسمی تلگرام گاه گویه های مطهر https://t.me/amotahar



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15643.aspx




ما آدمای جالبی هستیم ????✋️/طنز

درخواست حذف اطلاعات
ما آدمای جالبی هستیم ????✋️/طنز


مرگ بر همه کشورا میگیم .....
بعد برنج هندی را با گوشت برزیلی در ظروف ایتالیایی روی اجاق گاز آلمانی می پزیم و با قاشق استیل فرانسوی در لباس ترکیه ای و با ژست انگلیسی با نوشابه ی و دسر مکزیکی، زیر چادر سیاه ژاپنی در منزلی با اجناس چینی، کنار مبل لهستانی و تلویزیون کره ای، با نگاه به می خوریم و دعا را عربی می خوانیم!!

حقیقتا عاشقتم ایران!!????????????????



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15644.aspx




از مردم بیدار می ترسند

درخواست حذف اطلاعات
از مردم بیدار می ترسند!
جنایتکارها از مردم بیدار می ترسند
همیشه ها از آدم هشیار می ترسند

اخیرا شیخ ها بدجوری از آگاهی مردم
شبیه کاهنان از خشم پوتیفار می ترسند

و بعضی ها هم از بس آسمان و ریسمان د
هم از سوراخ بیزارند، هم از مار می ترسند

یقیناً چون که در خود موش و با خود موش ، دارد گوش
تمام رازداران از دل دیوار می ترسند

صدا سیمائیان هم نان به نرخ روز خور باشند
از این که پخش بی سانسور شد اخبار می ترسند

اگر اوضاع این سامان همین جوری به سامان است
نمی دانم چرا از دادن آمار می ترسند

اخیرا طرح پرسش این وسط درد بدی دارد
پرستاران هم از پرسیدن بیمار می ترسند

بیا و سایه ات را از سر دریای ما کم کن
که ماهی بچه ها از مرغ ماهیخوار می ترسند

بگو بغدادیان را ، دست از ارعاب بردارید
کجا حلاج ها از چوبه های دار می ترسند؟

از آنجایی که می دوزند کام فرخی ها را
گمانم شاعران از گفتن اَسرار می ترسند

رئیس انجمن ها هم برای رفع تعطیلی
شدیدا از بیان صحبت بودار می ترسند


#حمید_اسماعیلی


@library_telegram



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15645.aspx




خودکفا بودیم وقتی...

درخواست حذف اطلاعات
خودکفا بودیم وقتی...
خودکفا بودیم وقتی خودکفایی مُد نبود
هیچ جای این جهان فرمانروایی مُد نبود

صحبت از تکریم بود و پرهیز از دروغ
حق کُشی با تیغ احکام قضایی مُد نبود

خلع می د آدم هـای بد را از مقام
دائم از پُستی به پستی جابه جایی مد نبود

مدح ، کار عده ای معدود در دربار بود
بین دیگر شاعران ، شعرِ ولایی مد نبود

کار زحمت داشت نان آسان نمی آمد به دست
تا به این اندازه شغلی چون گ مد نبود

گاهگاهی ی از تجُـار هم می شد ولی
ی از اقشار فرهنگی خ مد نبود

پای هم یک عمر می ماندند مردان و ن
مثل الان قهر و دعوا و جـ مد نبود

حق کشی ، ی ، ، مردم آزاری ، دروغ
آن زمان در میان قوم ِ آریایی مُد نبود...

https://telegram.me/joinchat/aaaaad72dnwo8g3zfxetqw



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15646.aspx




پنکه سقفی!!/طنز

درخواست حذف اطلاعات
پنکه سقفی!!/طنز
???? سیاستمداری می میرد و به جهان آ ت می رود.

در آنجا مقابل دروازه های بهشت می ایستد، سپس دیوار بزرگی می بیند که ساعت های مختلفی روی آن قرار گرفته بود.

از یکی از فرشتگان می پرسد:
این ساعت ها برای چه اینجا قرار گرفته اند؟

فرشته پاسخ می دهد:
این ساعت ها، ساعت های دروغ سنج هستند و هر روی زمین یک ساعت دروغ سنج دارد و هر بار آن فرد یک دروغ بگوید، عقربه ساعت یک درجه جلوتر می رود.

سیاستمدار گفت: چه جالب اون ساعت کیه؟! فرشته پاسخ داد: «مادر ترزا، او حتی یک دروغ هم نگفته ،بنابر این ساعتش اصلاً حرکت نکرده»!

سیاستمدار دوباره گفت: وای باور ی نیست، خوب اون یکی ساعت کیه؟ فرشته پاسخ داد: «ساعت ادیسون (مخترع برق ) عقربه اش دوبار تکان خورد».

سیاستمدار گفت: خیلی جالبه، راستی ساعت من کجاست؟

فرشته پاسخ داد: «آن در اتاق کار س رست فرشتگان است و از آن به عنوان پنکه سقفی استفاده می کنند»!!!!!!!!!!!!!

????????????????????????????????

???? @mamalestan188 ????
???? @y18saleha ???????? ????
???? ????



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15647.aspx




زنده به گور دخترا!!

درخواست حذف اطلاعات
زنده به گور دخترا!!
????واکنش یک طنزنویس به اظهارات علم الهدی و دادستانی: زنده به گور دخترا چه بدی داشت که یک بار نکردی؟؟

???? مهدی ژوله طنزنویس کشورمان در پستی اینستاگرام به سخنان علم الهدی و دادستانی واکنش نشان داده و نوشت:

????چرا رسم زیبای زنده به گور دختران رو به فراموشی سپردیم؟

????ببینید همین بی توجهی به آیین های زیبای جاهلیت چه به روز جوامع بشری اورده؟ جزقله دختر امروزی بلند میشه میره رو سن جلوی ملت موزون میکنه. پس فردا شاخ میشه میگه میخوام اواز بخونم. غلط اضافی کنم دست به ساز بزنم. برم ورزشگاه سوت بزنم. ولشون می کنی می خوان. کار می خوان. ازدواج می خوان. کوفت بخواه ضعیفه.

????اینم که از لباس پوشیدنشون. یا میره عقب یا میره بالا یا می چسبه به استغفرلاهشون.

????واقعا مسئولین وسط خش الی و تحریم و سانچی و ز له و گرونی و رکود و کوفت و زهرمار چه جوری وقت کنن به فکر قیلی ویلی رفتن دل و زیر دل نران جامعه هم باشن؟

????چقدر معضلید شماها. چرا خودتون نمیرید یه گوشه خودجوش زنده به گور شید ماده ها؟

????همین بود که قدیما تا می دیدن بچه دختره، چالش می . دوتا بیلچه خاک می ریختن به سر دختر، یه عمر خاک نمی ریختن به سر خودشون. راحت.

#طنز
✅ @kaleme



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15648.aspx




بزرگ ترین اشتباه!

درخواست حذف اطلاعات
بزرگ ترین اشتباه!
کاسپارف شطرنج باز معروف در بازی شطرنج به یک آماتور باخت. همه تعجب د و علت را جویا شدند او گفت: اصلاً در بازی با او نمی دانستم که آماتور است، برای این با هر حرکت او دنبال نقشه ای که در سر داشت بودم، گاهی به خیال خود نقشه اش را خوانده و حرکت بعدی را پیش بینی می ؛ اما در کمال تعجب حرکت ساده دیگری می دیدم... تمرکز می که شاید نقشه جدیدش را کشف کنم. آنقدر در پی حرکت های او بودم که مهره های خودم را گم .بعد که مات شدم، فهمیدم حرکت های او از سر بی مهارتی بود. .. بازی را باختم، اما درس بزرگی گرفتم، تمام حرکت ها از سر حیله نیست. آنقدر فریب دیده ایم و نقشه کشیده ایم که حرکت صادقانه را باور نداریم و مسیر را گم می کنیم و می بازیم.
بزرگ ترین اشتباهی که ما آدما در رابطه هامون می کنیم این است که:
نصفه نیمه می شنویم، یک چهارم می فهمیم، هیچی فکر نمی کنیم و دو برابر واکنش نشان می دهیم!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15652.aspx




به سوی کمال عالی!

درخواست حذف اطلاعات
به سوی کمال عالی!
تعدادی ه کوچولو در یک برکه، زیر آب زندگی می د...
آن ها تمام مدت می ترسیدند از آب بیرون بروند و بمیرند...
یک روز یکی از آن ها بر اساس ندای درونی از ساقه یک علف شروع به بالا رفتن کرد، همه فریاد می زدند که مرگ تنها چیزی است که عاید او می شود، چون هر ه ای که بیرون رفته بود، برنگشته بود...
وقتی ه به سطح آب رسید، نور آفتاب تن خسته او را نوازش داد و او که از فرط خستگی دیگر رمقی نداشت ،روی برگ آن گیاه خو د.
وقتی از خواب بیدار شد، به یک سنجاقک تبدیل شده بود. حس پرواز پاداش بالا آمدنش بود... سنجاقک بر فراز برکه شروع به پرواز کرد و پرواز چنان لذتی به او داد که با زندگی محصور در آب قابل مقایسه نبود...
تصمیم داشت برگردد و به دوستانش هم بگوید که بالای آن ساقه ها ی نمی میرد ،ولی نمی توانست وارد آب شود ؛چون به موجود دیگری تبدیل شده بود...
"شاید بیرون رفتن از شرایط فعلی ترسناک باشد، اما مطمن باشید خارج از پیله تنهایی، غم و ترس، تلاش برای رفتن به سوی کمال عالی است". آیا هجرت ه به سوی سنجاقک شدن، نمادی از مرگ برای انسان نیست؟!



منبع : http://30arg.blogfa.com/post-15653.aspx