وبلاگهای رنگارنگ

هفت آسمان

آخرین پست های وبلاگ هفت آسمان به صورت خودکار از بلاگ هفت آسمان دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



طوق جنون سلسله شد باز مکن ...

درخواست حذف اطلاعات
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله را لابه گری می کنمت راه تو زن قافله را مست و خوش و شاد توام حامله داد توام حامله گر بار نهد جرم منه حامله را هیچ فلک دفع کند از سر خود دور سفر هیچ زمین دفع کند از تن خود ز له را می کشد آن شه رقمی دل به کفش چون قلمی تازه کن دمی خواجه رها کن گله را آنچه کند شاه جفا آبله دان بر کف شه آنک بیابد کف شه بوسه دهد آبله را همچو کت ست جهان جامع احکام نهان جان تو سردفتر آن فهم کن این مسئله را شاد همی باش و ترش آب بگردان و خمش باز کن از گردن مشغله زنگله را جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/86




شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما

درخواست حذف اطلاعات
شمع جهان دوش نبد نور تو در حلقه ما راست بگو شمع رخت دوش کجا بود کجا سوی دل ما بنگر کز هوس دیدن تو ت آن جا که در او حسن تو بگشاد قبا دوش به هر جا که بدی دانم کامروز ز غم گشته بود همچو دلم مسجد لا حول و لا دوش همی گشتم من تا به سحر ناله کنان بدرک بالصبح بدا هیج نومی و نفی سایه نوری تو و ما جمله جهان سایه تو نور کی دیدست که او باشد از سایه جدا گاه بود پهلوی او گاه شود محو در او پهلوی او هست خدا محو در او هست لقا سایه زده دست طلب سخت در آن نور عجب تا چو بکاهد بکشد نور خدایش به خدا شرح ج و درآمیختگی سایه و نور لا یتناهی و لئن جئت بضعف مددا نور مسبب بود و هر چه سبب سایه او بی سببی قد جعل الله لکل سببا آینه همدگر افتاد مسبب و سبب هر کی نه چون آینه گشتست ندید آینه را جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/87




کار تو داری صنما قدر تو باری صنما

درخواست حذف اطلاعات
کار تو داری صنما قدر تو باری صنما ما همه پابسته تو شیر شکاری صنما دلبر بی کینه ما شمع دل ما در دو جهان در دو سرا کار تو داری صنما ذره به ذره بر تو سجده کنان بر در تو چاکر و یاری گر تو آه چه یاری صنما هر نفسی تشنه ترم بسته جوع البقرم گفت که دریا بخوری گفتم کری صنما هر کی ز تو نیست جدا هیچ نمیرد به خدا آنگه اگر مرگ بود پیش تو باری صنما نیست مرا کار و دکان هستم بی کار جهان زان که ندانم جز تو کارگزاری صنما خواه شب و خواه سحر نیستم از هر دو خبر کیست خبر چیست خبر روزشماری صنما روز مرا دیدن تو شب غم بب تو از تو شبم روز شود همچو نهاری صنما باغ پر از نعمت من گلبن بازینت من هیچ ندید و نبود چون تو بهاری صنما جسم مرا خاک کنی خاک مرا پاک کنی باز مرا نقش کنی ماه عذاری صنما فلسفیک کور شود نور از او دور شود زو ندمد سنبل دین چونک نکاری صنما فلسفی این هستی من عارف تو مستی من خوبی این زشتی آن هم تو نگاری صنما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/90




ای فصل با باران ما برریز بر یاران ما

درخواست حذف اطلاعات
ای فصل با باران ما برریز بر یاران ما چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما ای چشم ابر این اشک ها می ریز همچون مشک ها زیرا که داری رشک ها بر ماه رخساران ما این ابر را گریان نگر وان باغ را خندان نگر کز لابه و گریه پدر رستند بیماران ما ابر گران چون داد حق از بهر لب خشکان ما رطل گران هم حق دهد بهر سب اران ما بر خاک و دشت بی نوا گوهرفشان کرد آسمان زین بی نوایی می کشند از عشق طراران ما این ابر چون یعقوب من وان گل چو یوسف در چمن بشکفته روی یوسفان از اشک افشاران ما یک قطره اش گوهر شود یک قطره اش عبهر شود وز مال و نعمت پر شود کف های کف خاران ما باغ و گلستان ملی اشکوفه می د دی زیرا که بر ریق از پگه خوردند خماران ما بربند لب همچون صدف مستی میا در پیش صف تا بازآیند این طرف از غیب هشیاران ما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/75




بادا مبارک در جهان سور و عروسی ...

درخواست حذف اطلاعات
بادا مبارک در جهان سور و عروسی های ما سور و عروسی را خدا ببرید بر بالای ما زهره قرین شد با قمر طوطی قرین شد با شکر هر شب عروسیی دگر از شاه خوش سیمای ما ان القلوب فرجت ان النفوس زوجت ان الهموم ا جت در ت مولای ما بسم الله امشب بر نوی سوی عروسی می روی داماد خوبان می شوی ای خوب شهرآرای ما خوش می روی در کوی ما خوش می امی سوی ما خوش می جهی در جوی ما ای جوی و ای جویای ما خوش می روی بر رای ما خوش می گشایی پای ما خوش می بری کف های ما ای یوسف زیبای ما از تو جفا روا وز ما وفا جستن خطا پای تصرف را بنه بر جان خون پالای ما ای جان جان جان را بکش تا حضرت جانان ما وین استخوان را هم بکش هدیه بر عنقای ما ی کنید ای عارفان چرخی زنید ای منصفان در ت شاه جهان آن شاه جان افزای ما در گردن افکنده دهل در گردک نسرین و گل کامشب بود دف و دهل نیکوترین کالای ما خاموش کامشب زهره شد ساقی به پیمانه و به مد بگرفته ساغر می کشد حمرای ما حمرای ما والله که این دم صوفیان بستند از شادی میان در غیب پیش غیبدان از شوق استسقای ما قومی چو دریا کف ن چون موج ها سجده کنان قومی مبارز چون سنان خون خوار چون اجزای ما خاموش کامشب مطبخی شاهست از فرخ رخی این نادره که می پزد حلوای ما حلوای ما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/76




دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه ...

درخواست حذف اطلاعات
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی در خواب غفلت بی خبر زو بوالعلی و بوالعلا زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم در پیش او می داشتم گفتم که ای شاه الصلا گفتا چیست این ای فلان گفتم که خون عاشقان جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا گفتا چو تو نوشیده ای در دیگ جان جوشیده ای از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج می کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/77




می ده گزافه ساقیا تا کم شود ...

درخواست حذف اطلاعات
می ده گزافه ساقیا تا کم شود خوف و رجا گردن بزن شه را ما از کجا او از کجا پیش آر نوشانوش را از بیخ برکن هوش را آن عیش بی روپوش را از بند هستی برگشا در مجلس ما سرخوش آ برقع ز چهره برگشا زان سان که اول آمدی ای یفعل الله ما یشا دیوانگان جسته بین از بند هستی رسته بین در بی دلی دل بسته بین کاین دل بود دام بلا زوتر بیا هین دیر شد دل زین ولایت سیر شد مستش کن و بازش رهان زین گفتن زوتر بیا بگشا ز دستم این رسن بربند پای بوالحسن برده قدح را تا که من سر را بنشناسم ز پا بی ذوق آن جانی که او در ماجرا و گفت و گو هر لحظه گرمی می کند با بوالعلی و بوالعلا نانم مده آبم مده آسایش و خوابم مده ای تشنگی عشق تو صد همچو ما را خونبها امروز مهمان توام مست و پریشان توام پر شد همه شهر این خبر کامروز عیش است الصلا هر کو به جز حق مشتری جوید نباشد جز ی در سبزه این گولخن همچون ان جوید چرا می دان که سبزه گولخن گنده کند ریش و دهن زیرا ز خضرای دمن فرمود دوری مصطفی دورم ز خضرای دمن دورم ز حورای چمن دورم ز کبر و ما و من مست کبریا از دل خیال دلبری برکرد ناگاهان سری ماننده ماه از افق ماننده گل از گیا جمله خیالات جهان پیش خیال او دوان مانند آهن ها در جذبه آهن ربا بد لعل ها پیشش حجر شیران به پیشش گور شمشیرها پیشش سپر خورشید پیشش ذره ها عالم چو کوه طور شد هر ذره اش پرنور شد مانند موسی روح هم افتاد بی هوش از لقا هر هستییی در وصل خود در وصل اصل اصل خود خنبک ن بر نیستی دستک ن اندر نما سرسبز و خوش هر تره ای نعره ن هر ذره ای کالصبر مفتاح الفرج و الشکر مفتاح الرضا گل کرد بلبل را ندا کای صد چو من پیشت فدا حارس بدی سلطان شدی تا کی زنی طال بقا ذرات محتاجان شده اندر دعا نالان شده برقی بر ایشان برزده مانده ز حیرت از دعا السلم منهاج الطلب الحلم معراج الطرب و النار صراف الذهب و النور صراف الولا العشق مصباح العشا و الهجر طباخ الحشا و الوصل تریاق الغشا یا من علی قلبی مشا الشمس من افراسنا و البدر من حراسنا و العشق من جلاسنا من یدر ما فی راسنا یا سایلی عن حبه اکرم به انعم به کل المنی فی جنبه عند جلی کالهبا یا سایلی عن قصتی العشق قسمی حصتی و السکر افنی غصتی یا حبذا لی حبذا الفتح من تفاحکم و ال من اصباحکم القلب من ارواحکم فی الدور تمثال الرحا اریاحکم تجلی البصر یعقوبکم یلقی النظر یا یوسفینا فی البشر جودوا بما الله اشتری الشمس ت و القمر نسکا مع الاحدی عشر قدامکم فی یقظه قدام یوسف فی الکری اصل العطایا دخلنا ذ البرایا نخلنا یا من لحب او نوی یشکوا مخالیب النوی جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/78




ای عاشقان ای عاشقان آمد گه ...

درخواست حذف اطلاعات
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقا از آسمان آمد ندا کای ماه رویان الصلا ای سرخوشان ای سرخوشان آمد طرب دامن کشان بگرفته ما زنجیر او بگرفته او دامان ما آمد آتشین ای دیو غم کنجی نشین ای جان مرگ ش رو ای ساقی باقی درآ ای هفت گردون مست تو ما مهره ای در دست تو ای هست ما از هست تو در صد هزاران مرحبا ای مطرب شیرین نفس هر لحظه می جنبان ای عیش زین نه بر فرس بر جان ما زن ای صبا ای بانگ نای خوش سمر در بانگ تو طعم شکر آید مرا شام و سحر از بانگ تو بوی وفا بار دگر آغاز کن آن ها را ساز کن بر جمله خوبان ناز کن ای آفتاب خوش لقا خاموش کن مدر سغراق خاموشان بخور ستار شو ستار شو خو گیر از حلم خدا جلال الدین محمد بلخی ( ره ) سغراق : کوزه ی لوله دار



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/79




ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما

درخواست حذف اطلاعات
ای یار ما دلدار ما ای عالم اسرار ما ای یوسف دیدار ما ای رونق بازار ما نک بر دم امسال ما خوش عاشق آمد پار ما ما مفلسانیم و تویی صد گنج و صد دینار ما ما کاهلانیم و تویی صد حج و صد پیکار ما ما گانیم و تویی صد ت بیدار ما ما خستگانیم و تویی صد مرهم بیمار ما ما بس م و تویی هم از کرم معمار ما من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش منکر مشو تو برده ای دستار ما واپس جوابم داد او نی از توست این کار ما چون هرچ گویی وادهد همچون صدا کهسار ما من گفتمش خود ما کهیم و این صدا گفتار ما زیرا که که را اختیاری نبود ای مختار ما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/80




خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا

درخواست حذف اطلاعات
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگربار بیا دفع مده دفع مده ای مه عیار بیا عاشق مهجور نگر عالم پرشور نگر تشنه مخمور نگر ای شه خمار بیا پای تویی دست تویی هستی هر هست تویی بلبل سرمست تویی جانب گ ار بیا گوش تویی دیده تویی وز همه بگزیده تویی یوسف یده تویی بر سر بازار بیا از نظر گشته نهان ای همه را جان و جهان بار دگر کنان بی دل و دستار بیا روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی ماه شب افروز تویی ابر شکربار بیا ای علم عالم نو پیش تو هر عقل گرو گاه میا گاه مرو خیز به یک بار بیا ای دل آغشته به خون چند بود شور و جنون پخته شد انگور کنون غوره میفشار بیا ای شب آشفته برو وی غم ناگفته برو ای د ه برو ت بیدار بیا ای دل آواره بیا وی جگر بیا ور ره در بسته بود از ره دیوار بیا ای نفس نوح بیا وی هوس روح بیا مرهم مجروح بیا صحت بیمار بیا ای مه افروخته رو آب روان در دل جو شادی عشاق بجو کوری اغیار بیا بس بود ای ناطق جان چند از این گفت زبان چند زنی طبل بیان بی دم و گفتار بیا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/81




یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا

درخواست حذف اطلاعات
یار مرا غار مرا عشق جگرخوار مرا یار تویی غار تویی خواجه نگهدار مرا نوح تویی روح تویی فاتح و مفتوح تویی مشروح تویی بر در اسرار مرا نور تویی سور تویی ت منصور تویی مرغ که طور تویی خسته به منقار مرا قطره تویی بحر تویی لطف تویی قهر تویی قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا روز تویی روزه تویی حاصل دریوزه تویی آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی پخته تویی خام تویی خام بمگذار مرا این تن اگر کم تندی راه دلم کم زندی راه شدی تا نبدی این همه گفتار مرا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/82




رستم از این نفس و هوا زنده بلا ...

درخواست حذف اطلاعات
رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلا زنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا ای خمشی مغز منی آن نغز منی کمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا بر ده ویران نبود عشر زمین کوچ و قلان مست و ابم مطلب در سخنم نقد و خطا تا که ابم نکند کی دهد آن گنج به من تا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکر خشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا آینه ام آینه ام مرد مقالات نه ام دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما دست فشانم چو شجر چرخ ن همچو قمر چرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنم چونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا دلق من و قه من از تو دریغی نبود و آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگو زانک تو داود دمی من چو کهم رفته ز جا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/83




آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا

درخواست حذف اطلاعات
آه که آن صدر سرا می ندهد بار مرا می نکند محرم جان محرم اسرار مرا نغزی و خوبی و فرش آتش تیز نظرش پرسش همچون شکرش کرد گرفتار مرا گفت مرا مهر تو کو رنگ تو کو فر تو کو رنگ کجا ماند و بو ساعت دیدار مرا غرقه جوی کرمم بنده آن صبحدمم کان گل خوش بوی کشد جانب گ ار مرا هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود چند زیانست و گران قه و دستار مرا ملکت و اسباب کز این ماه رخان شکرین هست به معنی چو بود یار وفادار مرا دستگه و پیشه تو را دانش و شه تو را شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا نیست کند هست کند بی دل و بی دست کند باده دهد مست کند ساقی خمار مرا ای دل قلاش مکن فتنه و پرخاش مکن مکن فاش مکن بر سر بازار مرا گر شکند پند مرا زفت کند بند مرا بر طمع ساختن یار یدار مرا بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/84




امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را

درخواست حذف اطلاعات
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار را می شد روان بر آسمان همچون روان مصطفی خورشید از رویش خجل گردون مشبک همچو دل از تابش او آب و گل افزون ز آتش در ضیا گفتم که بنما نردبان تا برروم بر آسمان گفتا سر تو نردبان سر را درآور زیر پا چون پای خود بر سر نهی پا بر سر اختر نهی چون تو هوا را بشکنی پا بر هوا نه هین بیا بر آسمان و بر هوا صد رد پدید آید تو را بر آسمان پران شوی هر صبحدم همچون دعا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/60




چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید

درخواست حذف اطلاعات
چندانک خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را می دان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما ور خود برآید بر سما کی تیره گردد آسمان کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا خود را مرنجان ای پدر سر را مکوب اندر حجر با نقش گرمابه مکن این جمله چالیش و غزا گر تو کنی بر مه تفو بر روی تو بازآید آن ور دامن او را کشی هم بر تو تنگ آید قبا پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا بگرفت دم مار را یک خا شت اندر دهن سر درکشید و گرد شد مانند گویی آن دغا آن مار ابله خویش را بر خار می زد دم به دم سوراخ سوراخ آمد او از خود زدن بر خارها بی صبر بود و بی حیل خود را بکشت او از عجل گر صبر کردی یک زمان رستی از او آن بدلقا بر خا شت هر بلا خود را مزن تو هم هلا ن نشین وین ورد خوان جاء القضا ضاق الفضا فرمود رب العالمین با صابرانم ه ن ای ه ن صابران افرغ علینا صبرنا رفتم به وادی دگر باقی تو فرما ای پدر مر صابران را می رسان هر دم سلامی نو ز ما جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/61




جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم

درخواست حذف اطلاعات
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو را از زعفران روی من رو می بگردانی چرا یا این دل خون خواره را لطف و مراعاتی یا قوت صبرش بده در یفعل الله ما یشا این دو ره آمد در روش یا صبر یا شکر نعم بی شمع روی تو نتان دیدن مر این دو راه را هر گه بگردانی تو رو آبی ندارد هیچ جو کی ذره ها پیدا شود بی شعشعه شمس الضحی بی باده تو کی فتد در مغز نغزان مستی یی بی عصمت تو کی رود بلا حول و لا نی قرص سازد قرصی یی مطبوخ هم مطبوخیی تا درنیندازی کفی ز اهلیله خود در دوا امرت نغرد کی رود خورشید در برج اسد بی تو کجا جنبد رگی در دست و پای پارسا در مرگ هشیاری نهی در خواب بیداری نهی در سنگ سقایی نهی در برق میرنده وفا سیل سیاه شب برد هر جا که عقلست و د زان سیلشان کی وا د جز مشتری هل اتی ای جان جان جزو و کل وی حله بخش باغ و گل وی کوفته هر سو دهل کای جان حیران الصلا هر فریباند مرا تا عشر بستاند مرا آن کم دهد فهم بیا گوید که پیش من بیا زان سو که فهمت می رسد باید که فهم آن سو رود آن کت دهد طال بقا او را سزد طال بقا هم او که دلتنگت کند سرسبز و گلرنگت کند هم اوت آرد در دعا هم او دهد مزد دعا هم ری و بی و نون را کردست مقرون با الف در باد دم اندر دهن تا خوش بگویی ربنا لبیک لبیک ای کرم سودای تست اندر سرم ز آب تو چرخی می زنم مانند چرخ آسیا هرگز نداند آسیا مقصود گردش های خود کاستون قوت ماست او یا ب و کار نانبا آبیش گردان می کند او نیز چرخی می زند حق آب را بسته کند او هم نمی جنبد ز جا خامش که این گفتار ما می پرد از اسرار ما تا گوید او که گفت او هرگز بننماید قفا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/63




چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها

درخواست حذف اطلاعات
چندان بنالم ناله ها چندان برآرم رنگ ها تا برکنم از آینه هر منکری من زنگ ها بر مرکب عشق تو دل می راند و این مرکبش در هر قدم می بگذرد زان سوی جان فرسنگ ها بنما تو لعل روشنت بر کوری هر ظلمتی تا بر سر سنگین دلان از عرش بارد سنگ ها با این چنین تابانیت دانی چرا منکر شدند کاین ت و اقبال را باشد از ایشان ننگ ها گر نی که کورندی چنین آ بدیدندی چنان آن سو هزاران جان ز مه چون اختران آونگ ها چون از نشاط نور تو کوران همی بینا شوند تا از خوشی راه تو رهوار گردد لنگ ها اما چو اندر راه تو ناگاه بیخود می شود هر عقل زیرا رسته شد در سبزه زارت بنگ ها زین رو همی بینم ان نالان چو نی وز دل تهی زین رو دو صد سرو روان خم شد ز غم چون چنگ ها زین رو هزاران کاروان بش ته شد از ره روان زین ره بسی کشتی پر بش ته شد بر گنگ ها اش تگان را جان ها بستست بر اومید تو تا دانش بی حد تو پیدا کند فرهنگ ها تا قهر را برهم زند آن لطف اندر لطف تو تا صلح گیرد هر طرف تا محو گردد جنگ ها تا جستنی نوعی دگر ره رفتنی طرزی دگر پیدا شود در هر جگر در سلسله آهنگ ها وز دعوت جذب خوشی آن شمس تبریزی شود هر ذره انگیزنده ای هر موی چون سرهنگ ها جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/64




چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا ...

درخواست حذف اطلاعات
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مها کز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا گر لب فروبندم کنون جانم به جوش آید درون ور بر سرش آبی زنم بر سر زند او جوش را معذور دارم خلق را گر منکرند از عشق ما اه لیک خود معذور را کی باشد اقبال و سنا از جوش خون نطقی به فم آن نطق آمد در قلم شد حرف ها چون مور هم سوی سلیمان لابه را کای شه سلیمان لطف وی لطف را از تو شرف در تو را جان ها صدف باغ تو را جان ها گیا ما مور بیچاره شده وز من آواره شده در سیر سیاره شده هم تو برس فریاد ما ما بنده خاک کفت چون چاکران اندر صفت ما دیدبان آن صفت با این همه عیب عما تو یاد کن الطاف خود در سابق الله الصمد در حق هر بدکار بد هم مجرم هر دو سرا تو صدقه کن ای محتشم بر دل که دیدت ای صنم در غیر تو چون بنگرم اندر زمین یا در سما آن آب حیوان صفا هم در گلو گیرد ورا کو خورده باشد باده ها زان خسرو میمون لقا ای آفتاب اندر نظر تاریک و دلگیر و شرر آن را که دید او آن قمر در خوبی و حسن و بها ای جان شیرین تلخ وش بر عاشقان هجر کش در فرقت آن شاه خوش بی کبر با صد کبریا ای جان سخن کوتاه کن یا این سخن در راه کن در راه شاهنشاه کن در سوی تبریز صفا ای تن چو سگ کاهل مشو افتاده عوعو بس معو تو بازگرد از خویش و رو سوی شهنشاه بقا ای صد بقا خاک کفش آن صد شهنشه در صفش گشته رهی صد آصفش واله سلیمان در ولا وانگه سلیمان زان ولا لرزان ز مکر ابتلا از ترس کو را آن علا کمتر شود از رشک ها ناگه قضا را شیطنت از جام عز و سلطنت بربوده از وی مکرمت کرده به ملکش اقتضا چون یک دمی آن شاه فرد تدبیر ملک خویش کرد دیو و پری را پای مرد ترتیب کرد آن پادشا تا باز از آن عاقل شده دید از هوا غافل شده زان باغ ها آفل شده بی بر شده هم بی نوا زد تیغ قهر و قاهری بر گردن دیو و پری کو را ز عشق آن سری مشغول د از قضا زود اندرآمد لطف شه مخدوم شمس الدین چو مه در منع او گفتا که نه عالم مسوز ای مجتبا از شه چو دید او مژده ای آورد در حین سجده ای تبریز را از وعده ای کارزد به این هر دو سرا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/65




چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن ...

درخواست حذف اطلاعات
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گ ار را خورشید چون افروزدم تا هجر کمتر سوزدم دل حیلتی آموزدم کز سر بگیرم کار را ای عقل کل ذوفنون تعلیم فرما یک فسون کز وی بخیزد در درون رحمی نگارین یار را چون نور آن شمع چگل می درنیابد جان و دل کی داند آ آب و گل دلخواه آن عیار را جبریل با لطف و رشد عجل سمین را چون چشد این دام و دانه کی کشد عنقای خوش منقار را عنقا که یابد دام در پیش آن عنقامگس ای عنکبوت عقل بس تا کی تنی این تار را کو آن خوش دمی بی واسطه مریم یمی کز وی دل ترسا همی کند ر را دجال غم چون آتشی گسترد ز آتش مفرشی کو عیسی خنجرکشی دجال بدکردار را تن را سلامت ها ز تو جان را قیامت ها ز تو عیسی علامت ها ز تو وصل قیامت وار را ساغر ز غم در سر فتد چون سنگ در ساغر فتد آتش به خار اندرفتد چون گل نباشد خار را ماندم ز عذرا وامقی چون من نبودم لایقی لیکن خمار عاشقی در سر دل خمار را شطرنج ت شاه را صد جان به جش راه را صد که حمایل کاه را صد درد دردی خوار را بینم به شه واصل شده می از خودی فاصل شده وز شاه جان حاصل شده جان ها در او دیوار را باشد که آن شاه حرون زان لطف از حدها برون منسوخ گرداند کنون آن رسم استغفار را جانی که رو این سو کند با بایزید او خو کند یا در سنایی رو کند یا بو دهد عطار را مخدوم جان کز جام او سرمست شد ایام او گاهی که گویی نام او لازم شمر تکرار را عالی خداوند شمس دین تبریز از او جان زمین پرنور چون عرش مکین کو رشک شد انوار را ای صد هزاران آفرین بر ساعت فرخترین کان ناطق روح الامین بگشاید آن اسرار را در پاکی بی مهر و کین در بزم عشق او نشین در منکر ببین آن صدمسمار را جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/66




من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر ...

درخواست حذف اطلاعات
من دی نگفتم مر تو را کای بی نظیر خوش لقا ای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا امروز صد چندان شدی حاجب بدی سلطان شدی هم یوسف کنعان شدی هم فر نور مصطفی امشب ستایمت ای پری فردا ز گفتن بگذری فردا زمین و آسمان در شرح تو باشد فنا امشب غنیمت دارمت باشم غلام و چاکرت فردا ملک بی هش شود هم عرش بشکافد قبا ناگه برآید صرصری نی بام ماند نه دری زین پشگان پر کی زند چونک ندارد پیل پا باز از میان صرصرش درتابد آن حسن و فرش هر ذره ای خندان شود در فر آن شمس الضحی تعلیم گیرد ذره ها زان آفتاب خوش لقا صد ذرگی دلربا کان ها نبودش ز ابتدا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/68




هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها

درخواست حذف اطلاعات
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جان ها کا چو دردی بر زمین تا چند می باشی برآ هر کز گران جانان بود چون درد در پایان بود آنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفا گل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شود تا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دوا جانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشتر چون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیا گر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوری از نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرا در آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلک خورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هوا باد شمالی می وزد کز وی هوا صافی شود وز بهر این صیقل سحر در می دمد باد صبا باد نفس مر را ز اندوه صیقل می زند گر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فنا جان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکان نفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چرا ای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفر تو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/69




آن خواجه را در کوی ما در گل فرو رفتست

درخواست حذف اطلاعات
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتست پا با تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا جباروار و زفت او دامن کشان می رفت او تس کنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را بس مرغ پران بر هوا از دام ها فرد و جدا می آید از قبضه قضا بر پر او تیر بلا ای خواجه سرمستک شدی بر عاشقان خنبک زدی مست خداوندی خود کشتی گرفتی با خدا بر آسمان ها برده سر وز سرنبشت او بی خبر همیان او پرسیم و زر گوشش پر از طال بقا از بوسه ها بر دست او وز سجده ها بر پای او وز لورکند شاعران وز دمدمه هر ژاژخا باشد کرم را آفتی کان کبر آرد در فتی از وهم بیمارش کند در چاپلوسی هر گدا بدهد درم ها در کرم او نافریدست آن درم از مال و ملک دیگری مردی کجا باشد سخا فرعون و شدادی شده خیکی پر از بادی شده موری بده ماری شده وان مار گشته اژدها عشق از سر قدوسیی همچون عصای موسیی کو اژدها را می خورد چون افکند موسی عصا بر خواجه روی زمین بگشاد از گردون کمین تیری زدش کز زخم او همچون کمانی شد دوتا در رو فتاد او آن زمان از ضربت زخم گران کنان چون صرعیان در غرغره مرگ و فنا رسوا شده شده دشمن بر او گریان شده خویشان او نوحه کنان بر وی چو اصحاب عزا فرعون و نمرودی بده انی انا الله می زده اش ته گردن آمده در یارب و در ربنا او زعفرانی کرده رو زخمی نه بر اندام او جز غمزه غمازه ای شکرلبی شیرین لقا تیرش عجبتر یا کمان چشمش تهیتر یا دهان او بی وفاتر یا جهان او محتجبتر یا هما اکنون بگویم سر جان در امتحان عاشقان از قفل و زنجیر نهان هین گوش ها را برگشا کی برگشایی گوش را کو گوش مر مدهوش را مخلص نباشد هوش را جز یفعل الله ما یشا این خواجه با خشه شد پرش ته چون پشه نالان ز عشق عایشه ک ض عینی من بکا انا هلکنا بعدکم یا ویلنا من بعدکم مقت الحیوه فقدکم عودوا الینا بالرضا العقل فیکم مرتهن هل من صدا یشفی الحزن و القلب منکم ممتحن فی وسط نیران النوی ای خواجه با دست و پا پایت ش تست از قضا دل ها ش تی تو بسی بر پای تو آمد جزا این از عنایت ها شمر کز کوی عشق آمد ضرر عشق مجازی را گذر بر عشق حقست انتها غازی به دست پور خود شمشیر چوبین می دهد تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود آن عشق با رحمان شود چون آ آید ابتلا عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سال ها شد آ آن عشق خدا می کرد بر یوسف قفا بگریخت او یوسف پیش زد دست در پیراهنش بدریده شد از جذب او برع حال ابتدا گفتش قصاص پیرهن بردم ز تو امروز من گفتا بسی زین ها کند تقلیب عشق کبریا مطلوب را طالب کند مغلوب را غالب کند ای بس دعاگو را که حق کرد از کرم قبله دعا باریک شد این جا سخن دم می نگنجد در دهن من مغلطه خواهم زدن این جا روا باشد دغا او می زند من کیستم من صورتم خاکیستم رمال بر خاکی زند نقش صو یا خطا این را رها کن خواجه را بنگر که می گوید مرا عشق آتش اندر ریش زد ما را رها کردی چرا ای خواجه صاحب قدم گر رفتم اینک آمدم تا من در این آ زمان حال تو گویم برملا آ چه گوید غره ای جز ز آفت ذره ای از بحر ق م قطره ای زین بی نهایت ماجرا چون قطره ای بنمایدت باقیش معلوم آیدت ز انبار کف گندمی عرضه کنند اندر شرا کفی چو دیدی باقیش نادیده خود می دانیش دانیش و دانی چون شود چون بازگردد ز آسیا هستی تو انبار کهن دستی در این انبار کن بنگر چگونه گندمی وانگه به طاحون بر هلا هست آن جهان چون آسیا هست آن جهان چون منی آن جا همین خواهی بدن گر گندمی گر لوبیا رو ترک این گو ای مصر آن خواجه را بین منتظر کو نیم کاره می کند تعجیل می گوید صلا ای خواجه تو چونی بگو خسته در این پرفتنه کو در خاک و خون افتاده ای بیچاره وار و مبتلا گفت الغیاث ای مسلمین دل ها نگهدارید هین شد ریخته خود خون من تا این نباشد بر شما من عاشقان را در تبش بسیار سرزنش با پرغل و غش بسیار گفتم ناسزا ویل لکل همزه بهر زبان بد بود هماز را لماز را جز چاشنی نبود دوا کی آن دهان مردم است سوراخ مار و کژدم است کهگل در آن سوراخ زن کزدم منه بر اقربا در عشق ترک کام کن ترک حبوب و دام کن مر سنگ را زر نام کن شکر لقب نه بر جفا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/70




ای شاه جسم و جان ما خندان کن ....

درخواست حذف اطلاعات
ای شاه جسم و جان ما خندان کن دندان ما سرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا ای مه ز اجل خجل عشقت ز خون ما بحل چون دیدمت می گفت دل جاء القضا جاء القضا ما گوی سرگردان تو اندر خم چوگان تو گه خوانیش سوی طرب گه رانیش سوی بلا گه جانب خوابش کشی گه سوی اسبابش کشی گه جانب شهر بقا گه جانب دشت فنا گه شکر آن مولی کند گه آه واویلی کند گه خدمت لیلی کند گه مست و مجنون خدا جان را تو پیدا کرده ای مجنون و شیدا کرده ای گه عاشق کنج خلا گه عاشق رو و ریا گه قصد تاج زر کند گه خاک ها بر سر کند گه خویش را قیصر کند گه دلق پوشد چون گدا طرفه درخت آمد کز او گه سیب روید گه کدو گه زهر روید گه شکر گه درد روید گه دوا جویی عجایب کاندرون گه آب رانی گاه خون گه باده های لعل گون گه شیر و گه شهد شفا گه علم بر دل برتند گه دانش از دل برکند گه فضل ها حاصل کند گه جمله را روبد بلا روزی محمدبک شود روزی پلنگ و سگ شود گه دشمن بدرگ شود گه والدین و اقربا گه خار گردد گاه گل گه سرکه گردد گاه مل گاهی ده ن گه دهل تا می خورد زخم عصا گه عاشق این پنج و شش گه طالب جان های خوش این سوش کش آن سوش کش چون اشتری گم کرده جا گاهی چو چه کن پست رو مانند قارون سوی گو گه چون و کشت نو بالاروان سوی علا تا فضل تو راهش دهد وز شید و تلوین وارهد شیاد ما شیدا شود یک رنگ چون شمس الضحی چون ماهیان بحرش سکن بحرش بود باغ و وطن بحرش بود گور و کفن جز بحر را داند وبا زین رنگ ها مفرد شود در خنب عیسی دررود در صبغه الله رو نهد تا یفعل الله ما یشا رست از وقاحت وز حیا وز دور وز نقلان جا رست از برو رست از بیا چون سنگ زیر آسیا انا فتحنا بابکم لا تهجروا اصحابکم نلحق بکم اعقابکم هذا مکافات الولا انا شددنا جنبکم انا غفرنا ذنبکم مما شکرتم ربکم و الشکر جرار الرضا مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن باب البیان مغلق قل صمتنا اولی بنا جلال الدین محمد بلخی ( ره )



منبع : http://7aasmaan.blogfa.com/post/71