وبلاگهای رنگارنگ

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

آخرین پست های وبلاگ برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد به صورت خودکار از بلاگ برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
تا ابد دوستت دارم و هر لحظه من با یاد سپری میشه



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-100.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
عزیز تر از جانم هر از گاهی در خواب میبینمت و دلم کمی آرام میگیرد از سختیهای دوری تو برات آرزوی آرامش و دل خوش دارم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-101.aspx




ب خواب تو دیدم

درخواست حذف اطلاعات
سلام ندای عزیزم ب خواب تو دیدم برای اولین بار بعد از اون همه خو که نمیدیدمت بالا ه ب دیدمت و چقدر حال خوبی بود و هست . انگیزه زیادی برای بدست آوردنت پیدا



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-102.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
سلام ندای عزیزم بزودی میبینمت شاید تو منو نبینی ولی من میبینمت . عاشقتم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-103.aspx




سلام

درخواست حذف اطلاعات
سلام اینروزا توی همه گرفتاریا یادت به دادم میرسه



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-91.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
من هستم.هنوز عاشق و راست قامت پای عشقت ایستادم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-92.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
اگر این روزها کم میام اینجا ببخش همیشه با یاد تو حالم خوب میشه و اگر توی این گرفتاریها یاد تو سراغم نمیومد معلوم نبود چی میشد از خدای بزرگ به خاطر عشقت ممنونم دوستت دارم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-94.aspx




برات میخونم

درخواست حذف اطلاعات
بعد از انتشار اولین البوم که به عشق تو خوندم اینبار با توپ پر دارم با البوم جدید میام



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-95.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
توی این مدت که توی تلگرام ت مینوشتم و حرفام و شنیدی کلی حالم خوب شد دوستت دارم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-96.aspx




سلام ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
تلفنت را خاموش کردی . خودم ناراحتت ببخشید .همرو دروغ گفتم اون ع ها را از اینترنت گرفتم من فقط تو رو توی قلبم راه دادم . باز اب ببخشید.دوست دارم



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-97.aspx




نامه ای به ندای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
در جنگل های مه گرفته یا در کنار دریای وشان شمال که نه یا زیر باران هایی که هر از گاهی بر سر این قوم بی رمق می بارد می بارد که هیچ، من تو را عین زندگی دیدم و پیدا و زیستم. مثل یک زندگی جدی و سهمگین باورت و حضورت را با جان و دل پذیرفتم و هنوز هم پذیرفته ام. اما با همه این ضمختی های امان بُرِ زندگی، مانند هر آدمی که می بیند و دلش می لرزد و بعد می فهمد که عاشق شده است، من هم مثل همه جوان های شهری که در آن بزرگ شده ایم عاشق شده بودم. تهران را می گویم. یادت هست همه آن خیابان هایی که دیده ایم. یادش بخیر زمانی که سراسر انرژی و میل و اشتیاق به آینده داشتم. میل به ساختن دنیایم. میل به به وجود آوردن همه چیزهای خوب دنیا، میل به دست آوردن تو را که از همه چیز و همه روی این کره خاکی برایم ارزشمندتر شده بودی. می خواستم با تو زندگی کنم. می خواستم همه لحظه های خوب زندگی را برایت هدیه بیاورم. می خواستم در این شهر شلوغ که همه را هرروز به کام مرگ احساس و عاطفه می برد،تو برایم همه احساس و عاطفه باشی. دوست داشتم از همه رویاهایی که باعث دوری می شد فرار کنم. دوست داشتم فکر نبودن تو حتی برای لحظه ای در زندگی ام، را نابود کنم. غافل بودم از اینکه این رویاها و تصاویر نیستند که ممکن است تو را از من و من را از تو دور کنند. شاید آدم ها. همان هایی که هرروز می بینیم ِشان. با هم حرف می زنیم. احساس های مشترک مان را می داننند و با هم می خندیم و گریه می کنیم، همان انی هستند که نخواهد گذاشت میان فاصله ها برداشته شود. نخواهند گذاشت که لحظه ای آرامش در فضای میان ما آرام شود تا من بتوانم با ص آرام و لرزان اما لبریز از احساسات ناب انسانی تو را صدا بزنم، عشقم را عیان کنم و در نهایت تو را به جایی آرام و متین برای زیستی ابدی دعوت کنم. هنوز از آن روزها تا به امروز در این پندارم که چرا این افراد باید از جنس مادران و خواهران انسان باشند. چرا سلامت و خوشبختی که حق طبیعی هر آدمی است را انسان هایی از همین جنس اب می کنند. یعنی می شود من یا مثلاً خواهر تو بخواهد روی خوشبختی من و یا تو را نبیند؟. عجیب نیست؟ این مثال ها که فقط و فقط مثال بود هم باورش سخت است تا چه بماندکه در عالم واقع هم بخواهند رخ دهند.
ندایم سال ها این گونه در گلویم خفه شد و نتوانستم سربرآورم و رهایش کنم. فریاد بزنم و دردم را بگویم با ی که باید می شنید. افسوس که تو نبودی. پس برای من، هیچ و هیچ چیزی وجود نداشت. واقعاً چه ی فکر می تواند د یا حتی تصور آن را د که همخون و هم شکل آدمی و دوست و انیس ی که خونی مشابه خون در رگ هایش دارد می تواند فاصله ها را چنان برای آدم دور و دراز ترسیم کنید که دیگر پاهای بی رمق و نفس های به شمارش افتاده بتواند آنها را بپیماید و به تو برسد. کاش همه حرف هایم و گله هایم این بود و این می ماند. ای کاش.
بدتر از همه ای کاش ها و این ناصواب های دور و اطراف مان دروغ ها هم می توانند فاصله ها را بیشتر و بیشتر کنند. گفتن تنها یک جمله و شنیدن همان یک جمله سرنوشت آدمی را جور دیگری رقم می زند. چقدر ساده و بی آلایش است این جمله و چقدر دردناک و گزنده و فریبکار است این عبارت.
من تو را نمی خواهم.
هنوز هم باورم نمی شود و نمی خواهم باور کنم. اجازه به هیچ کدام از سلول های مغزی ام هم نخواهم داد که باورش کنند. چون من این جمله را از زبان تو نشنیدم. گوش هایم هنوز صدای تو را خوب به یاد دارد. گوش های من هنوز هر وقت که اراده می کند، صدای تو را خوب می شنود. من از تو نشنیدم که از همان هایمان شنیدم که گفتند:
او تو را دوست ندارد.
لااقل اجازه هم به من ندادند که با گوش های خودم و با تمام وجودم صدای تو را بشنوم. به خاطر همین است که بعد از این همه سال می دانم و خوب می دانم که هنوز بارقه هایی از یک اتفاقی که می رفت تا در زندگیت خوبی را به همراه داشته باشد در یادت هست و فرار نخواهی کرد اگر لحظه ای حتی کوتاه به آن فکر کنی. و چه خوب است در این روزهایی که دیگر مثل گذشته ها جوان و پر انرژی نیستیم. یاد روزهای گذشته، یاد سال های آ دهه هفتاد و اوایل دهه هشتاد را به یاد بیاوریم تا از خوب بودن و پاک بودن خودمان نیرو و انرژی بگیرم.
حال که تو در آن سوی این خاک این سرزمین خانه داری و من در این سوی این خاک در تکه ای محصور روزگار می گذرانم. حال که زندگی را به عادت خودش کشانده منتهی تو را به نوعی و من را به نوعی دیگر بد نیست که لااقل قدری منصف باشیم و فکر کنیم که اگر به هر دلیلی دیگران برایمان تصمیم به نبودن با هم گرفتند، حال خودمان برای خودمان تصمیم به احترام گذاشتن به همدیگر را بگیریم. من نه از تو بدی دیدیم و نه تو از من خشونت و بد را. این را من نمی گویم. روزهای گذشته شهادت می دهند که اینگونه بود و اینگونه هم شد. پس زمان رسیده که خودمان را از پس نبایدها بیرون بکشیم و با عقل مان لحظه ای با من به صحبت بنشینیم. روزگار از من یک مرد کامل و از تو یک بانوی عاقل ساخته است. در این شکی نیست. پس می شود صحبت کنیم. باید حرف های ناگفته را بگوییم. امیدوارم ناراحت نشوی که در ابتدا بگویم: اما تو چیزی نگو!. قرار هم نیست که چیزی بگویی. این بار نوبت من است که کل کلمه ها و جمله ها و دردهایی که در این سال ها در ذهنم انباشته شده اند را بیرون بریزم. بگویم که چه شد!. یا اینکه چرا اینگونه می شود.
از زمانی که روزگار اینگونه رقم خورد، تازه فهمیدم که چقدر نزدیک هم بودیم. بارها فهمیدم که حتی بعضی وقت ها چند قدم با هم فاصله داشتیم اما نمی توانستیم و نمی دانستیم که باید برگردیم و همدیگر را ببینیم. یا همدیگر را ندا بدهیم که هستیم. چقدر بد بود که سال ها اینگونه گذشت و حالا تو صاحب زندگی دیگری هستی و من برای زندگی دیگری. چرا همیشه برای گفتن حقیقت دیر است. چرا وقتی که حرف ها برای گفتن داری انگار قفلی بر زبانت می زنند. اما دلت حس آزاد است و هرجا که دلش بخواهد پروازی بی امان و بی وقفه می کند. عاشقی در تاریخ و زندگی یعنی همین. یعنی اینکه من اگر هم به تو نرسیدم، ولی سال ها است که وجودت در وجودم خانه کرده است. چقدر روزگار بد رقم می خورد. آن هم برای انی که عزم راسخ می کنند که زندگی کنند و خوبی ها را در زندگی شان برای یکدیگر بخواهند و نه تنها برای خودشان. حال من این روزها این است. بگذار بهتر بگویم، حال من سال ها این است و دیگر هیچ. روزی نبوده که به یاد تو نباشم و روزی نبوده که چرا ها در ذهنم انقلاب به پا نکرده باشند. روزی نبوده که خودم را برای نرسیدن و با تو نبودن سرزنش نکرده باشم و ای کاش ها را مدام مرور نکرده باشم. کاش می دانستی که من تمام تلاشم را اما نشد. باور کن گفتنش برای من مانند خوردن زهر است. ای کاش دیگرانی که به تو نزدیک ترند و می توانستند امروزمان را با حضور معنوی خودشان زیباتر کنند، آن قدر فشار آوردند که من را از تو به دور و شاید تو را از من ب د.
حال نمی دانم زمانِ چیست! نمی دانم که چه باید م. تنها چیزی که می دانم و نیک بر آن واقفم این است که نباید سلامت فکر و روح تو را آزرده کنم. آن روزها هم که جوان تر بودم خوب می دانستم که این کار برایم حرام است. مانند گناه کبیره ای که هیچگاه از ارتکاب به آن آرامش نخواهم داشت. دوست دارم تو هم بر این داستان ایمان داشته باشی. بعد از این همه سال که نتوانستم از تو دور بمانم و فراموشی را بر همه وجودم مستولی کنم با خودم فکر می کنم که تا به کی باید اینقدر خودم را آزار بدهم. آیا واقعا مستوجب این همه عذاب و ناراحتی هستم؟ به چه دلیل. صرفا به خاطر علاقه و عشقی زیرخا تری که به ندای درونم داشته ام؟ پس ناروا و ناسنجیده است که هم ادعای علاقه و احترام به شما را داشته باشم و هم نخواهم آزارت بدهم و در عین حال از بیان گفته هایم عاجز باشم. پس می گویم. می دانم و نیک می دانم روزی هم، تو خواهی گفت همه آنچه را که در حبس کرده ای را. بدان و مطمئن باش که که هستم تا همه را بشنوم. همه خودت و وجودت را و هم، ندای درونت را که چه کردی و چه بر تو گذشت.
اول آنکه می خواهم مرا ببخشی. بی هیچ دلیل و مکثی. و حتی شاید منطق و استدلالی. حتی اگر هیچ ظلم یا بدی از من ندیده باشی. این حس من است که هیچ وقت دوست نداشته و ندارم که غباری نامحسوس حتی بر خاطر مخملین تو بنشیند تا ابروهایت را لحظه ای در هم بکشد. خدا می داند که در این سال های دوری چقدر و چند دفعه خاطر شریف ات مکدر شده و ابروهایت در هم کشیده شده و من نبودم تا جان بدهم تا تو عذاب نکشی. و خدا، تنها او می داند که هر خوشی یا شادی را در زندگی تجربه ، به ذهنم بی شک خطور کرده که کاش تو ودی و با هم تقسیم می کردیم.
آری این است حال و احوالم. پس بی دلیل نیست که می خواهم مرا ببخشی به خاطر شادی هایی که کرده ام و تو را شریک نکرده ام. یا لحظاتی را به خودم ایمان داشتم که می توانستم خوشبخت ترین بانویی باشی که می توانستم در اطراف خودم ببینم. پس بپذیر عذر خواهی ام را.
اما باز دلم تاب نمی آورد و باز احساس می کنم که گویا دِینی دیگری به تو دارم. نمی دانم چرا عذر خواهی و گفتن لفظ ببخشید قلب و روحم را آرام نمی کند. راضی نمی شوم. به خاطر همین می خواهم که حلالم کنی. آری حلالم کنی. شاید از من بدی دیده باشی. شاید ناخواسته درست در لحظاتی عشق وجودم و فکرم را مسحور کرده بود رفتار یا برخوردی نشان داده باشم که خاطر شما را مکدر کرده باشد. حلالم کنی به خاطر همه تلاش هایی که و شاید به اندازه دانه ای در ذهن و دلت منتظر بودی تا کاری بزرگتر م برای خوشبختی مان و ن . حلالم کن به خاطر این سال هایی که نتوانستم پا جلو بگذارم برای خدمتی یا دادن نشانه ای از خودم. دوست دارم اگر بنا باشد که دیگر دیداری یا حتی نام و نشانی از تو برایم نمانده باشد هنوز در دلت لرزه ای از حضور من آزرده ات کند. ولی مطمئن بدان که اگر نخواهی این می تواند صرفا و کاملاً نامه حلالیت من برای تو باشد. آرام باش که دیر دود دیدگانت را آزار نخواهد داد. و دیگر ی پای پنجره ی اتاقی که در آن شب را به صبح می رسانی، فکر و روح من پرواز نخواهد کرد.
ولی اجازه بده آ ین کلامم را هم بگویم. من که همه چیز را گفته ام تصور می کنم نگفتن این کلام آ دور از همه قاعده های ادب و عاشقی باشد. هیچ کدام ما از انسان ها کامل نیستیم و خیلی وقت ها بار سنگین زیستن و زندگی را نمی توانیم تنها بر دوش بکشیم. این بد روزگار نیست که رسم روزگار است. از گذشته بوده و هست. و باید باشند انی که بشود به آنها اعتماد کرد و تکیه داد. باید باشند آدم هایی که هرچند هر رو ز نیستند اما زمان هایی باشند که بشود و بتوان به آنها رجوع کرد تا مشکلی را آسان کنند یا که از سر اخلاص و ادب و به پشتوانه سال های دور کاری برای آدم انجام بدهند و باز محو شوند. اگر خواستی و یا اینکه هر وقت اراده کردی و یا هر چیزی که که فکر می کنی که بشود برایت انجام بدهم، اگر اراده کنی هستم و می توانم باشم. کافی است که تو بخواهی یا اینکه بهتر بگویم، کافی است که اراده کنی. آن وقت می بینی که من هستم.



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-98.aspx




بعد تو

درخواست حذف اطلاعات
«دل من بعد تو دیگر هوس یار نکرد»
هوس عاشقی و دلبر و دلدار نکرد همه شب بود دلم درتب دیدار رُخت
دل تو یاد منِ عاشقِ تب دار نکرد شب وروزم همه در فکروخیال توگذشت
این همه وَهْمْ مرا عاقل و هُشیار نکرد در کنارغمِ دل اشک من و یاد تو بود
لب من در غم تو خنده ای انگار نکرد همه شب در غم تو غصه واندوه شدم
روح من شدت این فاجعه انکار نکرد قلب وروحم شده بس زارومریض ازغم تو
هیچ بعد تو یاد من بیمار نکرد.



منبع : http://adameashegh.blogfa.com/post-99.aspx