وبلاگهای رنگارنگ

روزنوشت

آخرین پست های وبلاگ روزنوشت به صورت خودکار از بلاگ روزنوشت دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خواب در وسط یک شعر بلند

درخواست حذف اطلاعات
یک جاهایی از زندگی هست که قدرت کنترل اتفاق هایی که برایمان می افتد را نداریم اسمش را هر چیزی می توان گذاشت تصادف ،پیشامدهای نامحتمل با احتمال یک در یکصد هزار شما جایی باشید و با احتمال یک در یکصد هزار جایی دیده شوید و این با احتمال بازهم یک در یکصد هزار برای تان چنان زنجیره ای از اتفاقات بسازد که قابل درک نیست. این همه اتفاق تصادفی افتاد تا روز چنان شوک عجیبی به من وارد شود که تا امروز توی توهم باشم امروز برگشتم به ح طبیعی خودم.خیلی تصمیم ها گرفتم .برای زندگی ام پلن جدید بنویسم.کار شرکتم را درست و حس پیگیری کنم. ادم های زندگی ام را دوباره بشناسم به دیدن راهنمام بروم کتابم رو چاپ کنم و از تمام دنیای مجازی خارج شوم .شاید بروم یه جای دور مطلب بنویسم که چشم هیچ به آن نخورد. امروز از دانشکده زنگ زدند که از شما می خواهیم تقدیر کنیم و یک جشن خودمانی و تقدیر از بعضی اساتید .گفتم متاسفانه امکان حضور ندارم متاسفم یکی از دانشجویان ترم قبل زنگ زد که شما برند رشته ی ما هستید حیفه نباشید گفتم محمدجواد جان مرسی زنگ زدی ولی کلا برنامه هام عوض شده زود از سرکار برگشتم با اینکه امکان رفتن به همایش بود نرفتم. کلی شعر خواندم و وسط یک غزل بلند چشام رفت روی هم به پیشنهاد اسماعیل فکر می علی نمایشگاه هستی؟ گفتم آ هفته شاید گفت تا تهران رانندگی کنیم؟ چند روز خونه خودم باشیم بعد که بلیط گرفتم غیبش زد تصادفی بود واقعا



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/16




سرماخوردم شدید

درخواست حذف اطلاعات
یک هفته است سرماخوردم امروز فاجعه است



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/19




شمالی

درخواست حذف اطلاعات
به منظور صفا و عشق و حالی!
سفر رفتیم یک شهر شمالی هوای شهر ما آلوده بود و
هوای شهر آن ها بود عالی! پتو و سفره را برداشت مادر
پدر هم توی دستش بود قالی لب دریا رسیدیم و نشستیم
به سختی جور شد یک جای خالی! نشد یک خانه یا ویلا بگیریم!
( دلیلش نیست اصلا ضعف مالی!) دو ساعت بعد داداش بزرگم
ید از ی پاچین و بالی! من و داداش دیگر هم در این حین
به فکر گوجه بودیم و زغالی! بگویم با شما چیزی که دیدم
نباشد حرف من هرگز خیالی عزیزی بر سر خود روسری داشت!
یکی هم داشت یک مقدار شالی! به پای عده ای شلوارکِ شیک!
وَ طرحش گل گلی یا خال خالی! یکی قلیان لیمو می کشید و
یکی دنبال طعم پرتقالی! صدای ضبط ماشینی بلند و
گروهی هم شده حالی به حالی! وَ دریا بود تیره از کثیفی!
وَ ساحل هم شبیه ی! تمام نرخ ها چندین برابر
به طوری که مُخم کرد اتصالی! ولی با این همه از بهر سوغات
یدم یک عدد ظرف سفالی یقین دارم حس سود کرده
به جز آلوچه ای، مَرد بلالی! خیابان در خیابان بود خودرو
چه ایرانی، چه چینی، چه نپالی!! به جان مادرم دریا ندیدم
ز فرط جمعیت در آن حوالی. " حسین خوشحال"



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/20




ارنست

درخواست حذف اطلاعات
برای فروش، کفش های نوزاد، پوشیده نشده. for sale: baby shoes, never worn داستان فوق را بسیاری کوتاه ترین و موجز ترین داستان تاریخ می دانند. این داستان را به یک همینگوی نسبت می دهند. می گویند همینگوی ۱۰ دلار روی میز می گذارد و شرط بست که می تواند یک داستان را در ۶ کلمه جای دهد. او داستان بالا را روی یک دستمال می نویسد و شرط را می برد



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/4




تو خواهی آمد و یاس‏ها و نیلوفرهای «سرکش‏» را به دعوت خواهی خواند

درخواست حذف اطلاعات
امروز نیمه شعبان است.روزی که خیلی دوست دارم یک بار بلند شدم رفتم مشهد تا نیمه شعبان آنجا باشم حال وهوای مشهد و جشن های نیمه شعبان شهر پر از شادی خاص بود.همان طور که اربعین هواییت میکنه پیاده تا کربلا بری نمیدانم چرا نیمه شعبان دلم پر میزنه برای مشهد رفتن هفته قبل یکی از دوستانم پیام داده که مشهد روبروی گنبد طلا به یادت هستم شماره اش رو سیو نکرده بودم نمی دونستم کی بود واقعا ، ولی حس اینکه یه ادم توی اون فضا یادت کنه خیلی خوبه ...سریع نوشتم زیارت قبول دعایم کنید صبح مثل همه روز های تعطیل فرش انداختم توی حیاط یه نیمرو توپ درست .دیدم نون نیست.رفتم نون گرفتم اومدم لپ تاپمو روشن برای تنظیم یه قرار داد به یه ماده قانونی قدیمی خوردم که رسیدم به قانون مدنی و ناصر کاتوزیان چقدر این ادم بزرگ و کم نظیر است نمایشگاه کتاب از امروز شروع شد تا 22 اردیبهشت به مدت ده روز برنامه ریزی شروع شد شنبه یکشنبه تدریس منه که قاعدتا نمیشه رفت(تعهد اخلاقی خودمه) 17 تا 21 پنج روز میشه برنامه ریزی کرد. دوشنبه چهارشنبه پنج شنبه و میشه یه گشت توی نمایشگاه زد بوی کاغذ و کتاب حال ادمو خوب میکند گاهی



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/5




رومن رولان

درخواست حذف اطلاعات
من کتابم را و خویشتن را، به آنچه فنا می پذیرد، به مرگ، که همه را برابر می کند و آرامش می بخشد، به دریای ناشناخته ای که همه جویبار را در خود فرو می برد و محو می سازد، هدیه می کنم.



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/6




دلتنگی

درخواست حذف اطلاعات
گاهی وقت ها بی خودی دلتنگ می شوم مادر بانو میگفت تقصیر اهنگ های غمگینی است که گوش میدهی تلف میشی مادر نمیدانم یه دلتنگی بزرگ در دلم جا مونده شاید این دلتنگی آواز دوره گردهای جیپی بلغار باشه یا یه شعر از تاگور هندی دریا مرا صدا میکند عاشق مرجان های ساحلی دریا شدم با امواج آبی آبی هیچ چیز این غم عجیب را از بین نمی برد دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن یه سفر طولانی می خوام خیلی خیلی طولانی



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/7




چهارشنبه نوشت

درخواست حذف اطلاعات
امروز چهارشنبه است.صبح با آرش صحبت خبر ا پت مقاله اش را داد عجیب حس خوبی داشت و تا جایی که ممکن بود به مشاورش گیر دادم .گفت هر وقت رفتم سرش شلوغه! گفتم خوب بریم خونه اش کباب بخوریم! گفت چی ؟ کجا؟ گفتم یکی از دوستان منه .دعوت کرده خواستی بیا یه سیخ بیشتر که نمیخوری! داشت منفجر می شد خندیدن آرش انفجاریه ساااااکت ......سااااکت بعد یک دفعه هههه مرخصی ام رو نوشتم و با پیمان برج ساز خداحافظی ...گفتم مواظب برج باش پیمان ! پیمان یک ریز امروز آدرس مراکز ید میداد منم گفتم به محض رسیدن زنگ میزنم یک دور برای من بگی کجا برم و کلی پیشنهاد های خوب برای ید. مسول مستقیم من وقتی مرخصی ام را به ایشان دادم:علی چرا مرخصی رفتنت همیشه امرجنته .نمیشه بزاری توی شرایط استیبل...یعنی داشت توی ذهنش میگشت دنبال کلمه منم گفتم استیبل به جان خودم نفهمید معنی اش چیه گفت اره شرایط همون که گفتی! فردا



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/11




خط اول

درخواست حذف اطلاعات
گر به کاشانه ی رندان قدمی خواهی زد .:::. نقل وشعر شکرین ومی بی غش دارم.



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/1




معروفی

درخواست حذف اطلاعات
هیچ چیزی از تو نمی خواستم
عشق من
فقط می خواستم
در امتداد نسیم
گذشته را به انبوه گیسوانت ببافم
تار به تار
گره بزنم به اسطوره های نارنجی
که هنگام راه رفتن
ستاره های واژگانم
برایت راه شیری بسازند
می خواستم سر هر پیچ
یک شعر بکارم
بزنی به موهات
که وقتی برابر آینه می ایستی
هیچ چیزی
جز دست های من
بر ات دل دل نکند
می خواستم تمام راه با تو باشم
نفس بزنم
برایت بجنگم
بخاطرت زخمی شوم
و مغرور پای تو بایستم
بر ستون یادبود شهر

عباس معروفی



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/2




عباس معروفی

درخواست حذف اطلاعات

تو لیلی نیستی
من اما
مجنون حرف هات می شوم
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
ص ه های شب را
آنقدر می تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی



منبع : http://alipen.blogfa.com/post/3