وبلاگهای رنگارنگ

ناشناس...

آخرین پست های وبلاگ ناشناس... به صورت خودکار از بلاگ ناشناس... دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به قدر وسع بکوشیم؟!

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم دو هفته ی گذشته برای من پر بود از اتفاقات هیجان انگیز و به فکر فروبرنده! انگار این دو هفته زندگی م ح ی ایده آل به خود گرفته بود. مدتی بود که این جوری صبح ها با ذوق از خواب بیدار نمی شدم و نیمه های شب از خستگی روی کتاب خوابم نمی برد! :دی اما در این بین چیزهایی هم بود که بدجور اعصاب رو به بازی می گرفت! من جمله این بخش از کتاب《تجربه ی مدرنیته》از مارشال برمن: 《... چرا مار هنگامی که از هاله ی تقدس صحبت می کند نخست سرهای متخصصان و روشن فکران را نشان می دهد و هاله را گرد سر آن ها می نشاند؟ برای نشان دادن یکی از پارادو های نقش تاریخی آنان: حتی اگر آنان مایل باشند به ذهن های آزادشده و کاملاً دنیوی خود ف کنند، معلوم می شود که آنان درست همان ان مدرنی هستند که واقعاً معتقدند پیشه شان به آن ها《تکلیف》شده است و کارشان مقدّس است. برای گروهی که آثار مار را می خوانند آشکار است که مار با نمایش تعهّدی که به کار خود دارد در این《ایمان》شریک است. اما با این همه وی در این جا می گوید که این احساس به معنایی خاص نوعی سوء نیت و خودفریبی است. این قطعه بسیار جالب توجه است، زیرا می بینیم مار در همان حال که خود را با نیروی انتقادی و بصیرت بورژوایی هم سو می کند و دست دراز می کند تا هاله ی مقدّس را از گرد سر روشن فکران پاک کند، در واقع به نوعی دارد سر خود را می کند.
از نظر مار واقعیت این است که این روشن فکران《مزدبگیران》بورژوازی هستند و زندگی آن ها اساساً از این راه تأمین می شود. آن ها عضو طبقه ی کارگر مدرن یعنی پرولتاریا هستند. آنان ممکن است عضویت خود را انکار کنند- آ چه ی می خواهد جزء پرولتاریا باشد؟- امّا آنان مجبورند تحت وضعیت های کاملاً مشخص تاریخی کار کنند و همین وضعیت ها آنان را به درون طبقه ی کارگر می افکند. هنگامی که مار می گوید روشن فکران مزدبگیرند، می کوشد ما را وادارد فرهنگ مدرن را جزئی از صنعت مدرن ببینیم. هنر و علوم فیزیکی و نظریه ی اجتماعی از قبیل نظریه ی اجتماعی خود مار ، جملگی وجوه تولیدند. بورژوازی وسایل تولید فرهنگ را مثل وسایل تولید همه ی چیزهای دیگر در ید خود دارد و هر که خواهان خلاقیت است باید در حوزه ی قدرت بورژوازی کار کند.
متخصصان و روشن فکران از آن جا که عضو پرولتاریا هستند فقط زمانی قادر به بقا هستند که کار پیدا کنند... و زمانی کار پیدا می کنند که کارشان سرمایه را افزایش دهد. این کارگران که باید خود را گام به گام بفروشند، مثل هر قلم از اقلام تجارت، کالا هستند و بنابراین در معرض تمامی افت وخیزهای رقابت و نوسان های بازار قرار می گیرند..
بنابراین آنان فقط زمانی می توانند کتاب بنویسند و نقاشی کنند و قوانین فیزیکی یا تاریخی را کشف کنند و زندگی ها را نجات بخشند که سرمایه داری پول آن را بپردازد. امّا فشارهای جامعه ی بورژوازی چنان است که هیچ پولی به آنان نخواهد پرداخت مگر این که کار آنان سود لازم را به سرمایه بپردازد- یعنی زمانی که کار آنان به《افزایش سرمایه》 مدد رساند. آنان باید گام به گام خود را به صاحب کاری《بفروشند》که مایل است از مغزهای آنان استفاده کند و سود ببرد. باید با هیجان وانمود کنند که دارای طرح و برنامه اند و استفاده از آنان حداکثر سود را در بر دارد. باید رقابت کنند تا به شرف یداری شدن نائل شوند، صرفاً به این سبب که بتوانند به کار خود ادامه دهند. زمانی که کار به اتمام رسید آنان نیز مثل سایر کارگران از محصولات خود جدا می شوند. کالاها و خدمات آنان به فروش ادامه می دهد و این افت و خیز و نوسانات بازار است که سرنوشت کار آنان را رقم می زند تا هر گونه حقیقت یا زیبایی یا ارزش- و یا هم چنین فقدان هر گونه حقیقت یا زیبایی یا ارزش...》 پ.ن.۱: فرضاً که مغز رو از فشارها و کلیشه های اجتماعی و فرهنگی رهانیدیم! ... برای برده ی پول و سرمایه داری نشدن می خواهیم چه کنیم؟ پ.ن.۲: پرسیده شد: این همه کوشش های بی هوده و به در و دیوار کوبیدن را چه فایده؟ چنین زحمت خود را چرا همی دهیم؟! خلق را از این تیرهای در تاریکی مان چه سود؟! پاسخ آمد: به راه بادیه رفتن، بِه از نشستن باطل...



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/148




خوشا گم نامان...

درخواست حذف اطلاعات
خوشا آن مردمی کز قیدِ خوش نامی رهیدند در این رَه غربت و آزار و ناکامی چشیدند نهان از دیده ها، دستِ ضعیفان را گرفتند خوشا آنان که عیّارانه گم نامی گزیدند... :)



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/144




i was always up for making changes ... :)

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم این هم از چهارشنبه سوری ما! دیروز و امروز تا حد امکان خودم رو خسته که موقع این جنگ خیابانی بخوابم! :دی
بعد از چند ساعت خواب هم بدن دیگه توان خو دن نداشت انگار! این شد که گفتیم بیاییم خدمت شما! :)
دیدم چند وقتی می شه که کت معرفی نکرده م. گفتم برای این که لااقل این جا کمی از این وضع درآد، چندتا کتاب خوب معرفی کنم. کوتاه می گم که چندتا بگم! :دی گرسنگی: تو برنامه ی کتاب باز یکی کتاب های کنوت هامسون رو توصیه کرد. نمی شناختم ش! وقتی اسمش رو سرچ دیدم که اوایل قرن بیست بوده و نوبل نیز برده! کتاب «گرسنگی»ش رو یدم و خوندم. نتیجه؟ ... کاملاً جا خوردم! از نویسنده ای در اون زمان انتظار کت کلاسیک یا پرمعنا و مناسب زمان خودش رو داشتم! اما کتاب این گونه نبود. داستان درباره ی مردی ست که گرسنگی می کشد و با گشتن در شهر، روز را می گذراند و سعی می کند با نوشتن و فروختن نوشته هایش اندک پولی به دست بیاورد و روز را شب کند. مردی با جهانی کوچک که هیچ گاه به آینده ی دوردست زندگی ش نمی شد و تنها برنامه اش رفع گرسنگی امروز و زنده ماندن ش است. ???? spoiler alert
رمان نسبتاً یک نواخت است و اتفاق هیجان انگیزی رخ نمی دهد و همین چرخه ی گرسنگی-سیری تکرار می شود؛ امّا جادویی بودن کتاب از همین روست که داستان هیچ گاه ملال آور نمی شود. مرد نویسنده ی داستان انگار دنبال هیچ معنا و مفهومی در زندگی نیست و حتی برایش اهمیتی ندارد که درباره ی چه چیزی یا با چه هدفی می نویسد! گاهی ارزش هایی مبهم، مثل شرافت، در درون خود حس می کند و گاهی رفتارهای عجیبی از خودش نشان می دهد! مثلاً در کمال فقر به رهگذری کمک سخاوت مندانه ای می کند ولی حتی همین رفتار هم بی هیچ دلیل واضحی رخ می دهد و در نهایت به نظر می رسد که تنها فاکتور مهم در تصمیم گیری های او همان گرسنگی ست و بس! در واقع انگار گاهی منطقی نبودن کتاب آن را جذاب می کند! ???? چند کتاب درباره ی تاریخ معاصر:
ایران بین دو انقلاب: بخوانید! بخوانید! بخوانید!
تاریخ ایران بین انقلاب مشروطه و پنجاه وهفت. برخلاف کتاب های تاریخ مضحک مدرسه، کاملاً علمی و مستند نگارش شده. کم تر صفحه ای در کتاب می ی د که در پاورقی منبع جملات و اتفاقات آورده نشده باشه! متنی دقیق و بی طرفانه.
بخوانید تا به دروغ هایی که شنیدید پی ببرید! :)
شورشیان آرمان خواه: گزارشی از تاریخ مار یستی در ایران بین سالهای 20 تا 62 و بررسی دلایل ش ت چپ در ایران. طبیعتاً با رویکرد علمی!
نی ون، ینجر و شاه: رهام الوندی تو این کتاب به رابطه ی ایران و در دوران جنگ سرد می پردازه. تو کتاب های دیگه کمتر به روابط خارجی ایران پیش از انقلاب پرداخته شده. این کتاب برای تاریخ دوستان قطعاً جذابه! :) قلب سگی: اگر با داستان های روسی مشکلی ندارید، رمانی ست به غایت جذاب! وقتی نویسنده پزشک باشه، کمونیسم و شعارهای پوچش کشور رو فراگرفته باشه، و عصر، عصرِ پیشرفت های علمی و واکاوی مغز باشه، نتیجه همین می شه! کت طنز که در اون طی یک عمل جراحی، سگی تبدیل به انسان می شه و دست مایه ی نویسنده قرار می گیره در به س ه گرفتن چپ! تمس ی که در مرشد و مارگریتا هم دیده می شه. و طبیعتاً مثل همیشه قلم دوست داشتنی بولگاکوف... (البته منظورم از طنز چیزی شبیه کارهای ایتالو کالوینوست، نه ضمیمه ی طنز بی قانون!) رهش: ( موسیقی مناسب پس زمینه ی این بخش! : rise up از imagine dragons ???? ) آن پنج شنبه ای که در چهارسوق، از زبان رضا خانی شنیدم که رهش در راه است، از فرط ذوق زدگی بخش زیادی از مسیر رو استرلینگ گوش کنان(!) پیاده برگشتم! و آن پنجشنبه ای که خبرِ رونمایی رهش رو در ایمیل های چک نکرده ی روز قبل خواندم، تا شب به خودم می دادم که چرا شب قبلش در چک ایمیل تنبلی کرده ام و رونمایی رو از دست دادم! با این همه شوق، چند روز بعد از رونمایی کتاب رو گرفتم و همان روز خواندم...
نتیجه؟
از نظر ادبی ناامیدکننده! و در کل خوش حال کننده!
کتاب در مقایسه با منِ او و بیوتن و قیدار ضعیف بود. آن قدر ضعیف که مطمئنم این کتاب رو به هیچ هدیه یا حتی امانت نخواهم داد! می توانم درباره ی کتاب زیاد غر بزنم! ساده بود. یک نواخت و بی پیچیدگی. تقریباً تک راوی بود و خانی در تلاشش برای نوشتن از نگاه یک زن نه بد، ولی خوب هم نبود. و برای منی که کل کتاب های خانی رو چند بار خوندم، غافلگیری نداشت. بازی با اسامی... حضور دوباه ی ارمیا... حرف های پیام برگونه... و حتی پایان قابل حدس!
در کل چیزی نبود که بعد از شش سال انتظارش را داشتم! (???? راستی! پایان داستان هم شبیه مرشد و مارگریتا بود به نظرم! بی احترامی به شهر... و بی احترامی به بی هویتی! هر چند که بولگاکوف بعد از چند سال کتاب ننوشتن، شا ارش رو خلق کرد و خانی... ????)
پس چرا خوش حال کننده؟!
نمی دانم که دوری از نوشتن دلیل ضعیف بودن این کتاب بوده، یا تیغ ارشاد! در هر صورت ضعیف بودن کتاب قابل چشم پوشی ست، اگر راه جدیدی که نویسنده در پیش گرفته را در نظر بگیریم!
خانی پیش از این قلمش دوست داشتنی بود. خلاق بود ولی خطر نمی کرد. نه در محتوا و نه در سبک. هیچ گاه تیزی قلمش ی را نشانه نمی گرفت و کم تر درباره ی «امروز» می نوشت. ارزش های اخلاقی را تبلیغ و تحسین می کرد ولی فاصله اش را با خط قرمزها حفظ می کرد. امّا حالا رهش به زشتی های «امروز» حمله می کند. به سیاست های غلط، به بی هویتی امروزمان، به ملاحظات سیاست مدارانه، و به دین داری های مزورانه... . خانی دیگر نویسنده ای بی خطر نیست. دیگر نورچشمی گروهی خاص نیست. رهش، که شاید از جنبه هایی مثل «آژانس شیشه ای» بود، چهره ی جدیدی از خانی بود... چهره ای رها از بندهای قبلی! «رهش»، شاید رهیدن خانی بود... رهیدنی که شاید بدنامش کند! ... و او نیک به من آموخته که بدنامی بخشی از راه است... بخشی از راهِ رهیدن.
خانی جلال را دوست دارد. به خاطر شجاعت ش در نقدِ خود، و شجاعت ش در تغییرِ راه دادن.
برای من هم همین دلیل کافی ست برای دوست داشتن خانی.
پس... ما منتظریم رضای خانی! راه را درست می روی! این راه جدید چه گُنده نامت کند، چه گَندنام، قبولت داریم! :)
بادبادک ها: هر کاری نتونستم از آوردنش خودداری کنم! ببینید! بذارید روراست باشم! رومن گاری از عشق های منه! :دی
اگه با «لیدی ال» و «خداحافظ گاری کوپر» خاطره ی خوبی دارید، از این کتاب لذت خواهیدبرد! اگر هم ندارید، اول با «لیدی ال» یک خاطره ی خوب بسازید و بعد بیایید از این کتاب لذت ببرید! حال و هوای کتاب هم برای من کمی یادآور شا ار «زندگی زیباست» روبرتو بنینی ست... نگاهی متفاوت داشت به جنگ. پستی: نمی دونم چی بگم! سورئال؟ پست مدرن؟! ... کتاب متفاوتی ست. آن چنان عالی و لذت بخش نیست؛ ولی مشابه ش رو در کتاب های فارسی ندیده بودم! تغییر متعدد راوی و مراجع ضمیر اندکی گیج کننده ست و قسمت هایی از کتاب حتی غیر قابل فهم است! (مخصوصاً در نیمه ی دوم کتاب!)؛ اما برای منِ رمان دوست خواندن یک رمان ایرانی از این جنس جذاب بود. هر چند که در توصیه ش به دیگران شک دارم چون احتمال نپسندیدن ش اصلاً کم نیست! :)) حس می کنم زیاد حرف زدم! :دی ... ببخشید!
پ.ن: دوست عزیزی که پیام داده بودی، سلام! پیام تون رو چند بار خوندم... و شرمنده شدم. کاش لایق این همه محبت می بودم و کاش چیزی بیش تر از حرف برای گفتن داشتم! با حرف های نیمه ی اول پیام تون موافقم و خودم رو شایسته ی تعاریف نیمه ی دوم نمی دونم... بگذریم!
ممنونم از این که می خونین این جا رو و بسی خوش حالم که دوست ش داشتین! :)



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/145




ناشناس بودنی این چنینم آرزوست! :دی

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم سوره ی قصص، آیه ی ۲۰ 《 وَ جَاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ یَسْعَى قَالَ یَا مُوسَى إِنَّ الْمَلَأَ یَأْتَمِرُونَ بِکَ لِیَقْتُلُوکَ فَاخْرُجْ إِنِّی لَکَ مِنَ النَّاصِحِینَ》 سوره ی یس، آیه ی ۲۰ 《 وَ جَاءَ مِنْ أَقْصَى الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَى قَالَ یَا قَوْمِ اتَّبِعُوا الْمُرْسَلِینَ》 از خطبه ی ۱۰۳، نهج البلاغه 《 بنگرید بدین جهان! نگریستن پارسایان روی گردان از آن، که به خدا سوگند آن که در آن مانده و جای گرفته دیری نپاید، و آن که به نازپرورده و ایمن به سر برده، به درد آید. آن چه از آن رفت و پشت کرد، بازگشتنی نیست و آنچه آینده است، نتوان دانست چیست تا در انتظار آن زیست! ... ... ... و این روزگاری ست که در آن رهایی نیابد، جز باایمانی بی نام ونشان، گم نام در نظر مردمان. اگر باشد نشناسندش، و اگر نباشد، نپرسندش. اینان چراغ های هدایت ند و و راه نمایان شب روان بیابان ضل ... ... ... ای مردم! به زودی بر شما روزگاری خواهدآمد که را از حقیقت آن بپردازند، هم چون ظرفی که واژگونش کنند... 》 جالب... شاید هم مرتبط :دی bible, old testament, isaiah, 6:8-11 also i heard the voice of the lord, saying, whom shall i send, and who will go for us? then said i, here am i; send me. and he said, go, and tell this people, hear ye indeed, but understand not; and see ye indeed, but perceive not. make the heart of this people fat, and make their ears heavy, and shut their eyes; lest they see with their eyes, and hear with their ears, and understand with their heart, and convert, and be healed. then said i, lord, how long? and he answered, until the cities be wasted without inhabitant, and the houses without man, and the land be utterly desolate... و اشعیا سرسلسله ی ان مصلحی ست که دعوت به پیروی از ان می د و خبر از ظهور نجات دهنده ای بزرگ می دادند. سلسله ای که ارمیا هم یکی از انش است...



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/146




نقش فرهنگ

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم از غرب زدگیِ جلال: « اگر بتوان نقشی برای فرهنگ ما قایل شد، کشف شخصیت های برجسته است که بتوانند در این نابسامانی اجتماعی ناشی از بحران غرب زدگی، عاقبت این کاروان را به جایی برسانند. هدف فرهنگ ما چنین که هست نباید و نمی تواند هم دست و هم سان و سر و ته یک کرباس آدم ها باشد تا همه وضع موجود را تحمل کنند و با آن کنار بیایند. به خصوص برای برای ما که در این روزگار تحول و بحران به سر می بریم و در چنین دوره ای از برزخ اجتماعی که ما می گذرانیم فقط به کمک آدم های فداکار و از جان گذشته و اصولی ( که در عرف عوامانه ی روان شناسی ایشان را ناسازگار، کله شق، نامتعادل می خوانند) می توان بار این همه تحول و بحران را کشید. و سامانی به این درهم ریختگی اجتماعی داد که در این دفتر دیدیم.

اگر روزگاری بود که در مملکت ما و با تعلیم و تربیت اشرافی اش ، فقط برای مملکت می ساختند هم چون دوره ی صفوی یا قاجار یا پیش از آن ها و تعلیم و تربیت درست به نسبت دستگاه ی جمع و جور بود و گسترده نبود و معدودی بدان راه داشتند" ... امروز که ی مملکت برخلاف انتظار زمانه، هنوز به سبک عهد شاه وزوزک در اختیار خاندان های معدود فئودال ها و اشراف و نام کردگان دربار و آن دویست فامیل است و این ی خود زایده اعوری است از قدرت های بزرگ و اقتصادی بیگانه ، و از طرف دیگر تعلیم و تربیت وسعت عظیم یافته و در طبقات گسترده و قشرهای عمیق تری از اجتماع رسوخ کرده است و محصول بیش تری می دهد و فقط پشت میزنشین هم می دهد، یعنی ناچار ک داهای بی شمارتری برای ی می سازد، در چنین وضعی تعلیم و تربیت ما هر مشخصه ی احتمالی دیگری که داشته باشد و هر حسن و عیب دیگری، این یک مشخصه را حتماً دارد که روز به روز بر خیل ناراضی ها خواهد افزود که به قصد کارمندی و ی اداری درس خوانده اند تا پشت دیوار ی رسیده اند، اما راهی به ی مملکت ندارند. چون نه به قدرت های مالی و وابسته اند و نه از آن دویست خانوارند، نه مالک عمده ی اموال منقول.

در وضع فعلی که ما در فرهنگ داریم از طرفی، صف تربیت شدگان در مدارس و و فرنگ با همه ی عیوبی که ممکن است داشته باشند روزبه روز درازتر می شود؛ یعنی امکان ایجاد محیط گسترده ی روشن فکری بیش تر می شود. و از طرف دیگر دستگاه ی مملکت روزبه روز محدودتر و بسته تر و منحصرتر می شود. و غربال سازمان امنیت سخت گیرتر. با این تضاد چه می کنیم؟ می بینید که زمانه ی ما، زمانه ی تشدید اختلافات اجتماعی است و در چنین شرایطی آدم متعادل و سر به زیر پروردن و ترمز قدرت های تند و سرکش انسانی، خطرناک ترین و خفه کننده ترین قدمی است که می توان برداشت. و این قدم را فرهنگ به کمک سازمان امنیت و دارد برمی دارد. با این دانش فعلی و بهداشت آتی!

وظیفه ی فرهنگ و سیاست مملکت در این روزگار کمک دادن است به مشخص شدن اختلافات و تضادها. به اختلاف میان نسل ها، میان طبقات، میان طرز تفکرها. تا بتوان دست کم دانست که چه مشکلاتی در راه است و مشکلات که روشن شد، البته که راه حل ها نیز یافته خواهدشد. وظیفه ی فرهنگ به خصوص مدد دادن است به ش تن دیوار هر مانعی که مرکز فرماندهی و ی مملکت را در حصار گرفته است و آن را انحصاری کرده است. غرضم ((دموکراتیزه )) ی مملکت است؛ یعنی آن را از انحصار این و آن ی یا خانواده درآوردن. بیش از این نمی توان صراحت داشت. وظیفه ی فرهنگ ریختن و ش تن هر دیواری است که پیش پای ترقی و تکامل افراشته. و مدد دادن است به آن طرف معادله های ذهنی و واقعی و انسانی که از آینده است. نه به آن طرفی که در حال زوال است و در خور روزگار ما نیست. فرهنگ و سیاست ما باید از قدرت های جوان و تند و محرک به عنوان اهرمی استفاده کنند که تاسیسات کهن را به همه ی سنگین باری شان به طرفهٔ العینی از جا بر کند و از آن ها هم چو مصالحی برای ساختن دنیایی دیگر استفاده کند.

در این دوران تحول، ما محتاج به آدم هایی هستیم باشخصیت و متخصص و تندرو و اصولی. نه به آدم هایی غرب زده از آن نوع که برشمردم. نه به آدم هایی که انبان معلومات بشری اند یا همه کاره اند و هیچ کاره، یا تنها مرد نیکند و آدم خوب یا سربه زیر و پابه راه، یا آدم های سازش کار و آرام یا جنت مکان و حرف شنو! این آدم ها
بوده اند که تاریخ ما را تاکنون چنین نوشته اند. دیگر بس مان است.

خوش بختی غرب در این است که از وقتی دایرهٔ المعارف نویسانش کار خود را تمام د، دیگر احتیاجی به وجود این نوع ات که برشمردم، ندارد. یعنی دیگر نیازی ندارد به وجود عقل کل ها و معلم اول ها و انبان های متحرک معلومات بشری. هم به این مناسبت بود که در آن جا تقسیم کار پیش آمد و آن وقت متخصص ها پیدا شدند. اما تخصصی که غربی می پرورد، شخصیت به همراه ندارد. و ما درست از همین جا باید شروع کنیم. یعنی از این جا که متخصص باشخصیت بپروریم. آیا فرهنگ ما قادر به تربیت چنین آدم هایی هست ؟ و اگر نیست چرا؟ و عیب کار از کجاست؟ همان را باید جست و برطرف کرد.

به این طریق اگر در غرب به اجبار تکنولوژی( و سرمایه داری) یعنی بر اثر ماشین زدگی ، تخصص را جانشین شخصیت کرده اند، ما به اجبار غرب زدگی به جای شخصیت و تخصص هر دو، هرهری مآبی را گذاشته ایم و غرب زده پروردن را. تکرار می کنم که مدارس ما و فرهنگ و ما یا به عمد یا به جبر، ناآگاه زمانه همین نوع آدم ها را می پرورند و تحویل ی مملکت می دهند. آدم های غرب زده ی پادرهوایی که به هر مبنای ایمانی، بی ایمانند. نه حزب دارند نه آمال بشری و نه سنن و نه اساطیر، پناه برنده به یک نوع قوری مآبی عوامانه. و منحرف و خنگ شده به لذات جسمی. و چشم دوخته با اسافل اعضا و به ظواهر گذرا. نه در بند فردا و همه در بند امروز. و همه ی اینها به کمک رادیو و مطبوعات و کتب درسی و لابراتوارهای دربسته و غرب زدگی ان و کج فکری ازفرنگ برگشته ها و کلیله و دمنه مآبی ادبیات دیده های نبش قبر کن! و آن وقت حکومت های ما که حتی به کمک تمام قدرت خود، نمی توانند آرایشی حتی در ظاهر به این وضع بدهند، هر روز برای ایجاد غفلت و به خواب مردم به ملم تازه ای دست می زنند. و این ملم ها هر چه باشد از سه نوع خارج نیست. یعنی از سه مالیخولیای زیر به در نیست:

اول مالیخولیای بزرگ نمایی. چون هر مرد کوچکی، بزرگی خود را در بزرگی پ هایی که به دروغ به او نسبت می دهند، می بیند. در بزرگی تظاهرات ملی و جشن های ول ج و طاق نصرت های پ ری و جواهرات بانک ملی و سر و لباس و زین و یراق سواران! و منگوله های فرماندهان نظامی و ساختمان های عظیم و سدهای عظیم تر که خیلی حرف و سخن ها درباره ی اسراف سرمایه ملی در ساختن آن ها می گویند.... و خلاصه در آن چه، چشم پرکن است. چشم آدم کوچک را پر کن، تا خودش را بزرگ بپندارد!

دوم مالیخولیای افتخار به گذشته های باستانی! گرچه این نیز دنباله ی مالیخولیای بزرگ نمایی است؛ ولی چون بیش تر با گوش کار دارد جدا آوردمش . این نوع مالیخولیا را بیش تر می شنوی. لاف در غربت زدن، تفا ات ت انگیز، کوروش و داریوش، من آنم که رستم ایلی بود در سیستان، و آن چه تمام رادیوهای مملکت را پر می کند و از آن راه مطبوعات را. این مالیخولیا نیز گوش پرکن است. کارگر جوان خسته ای را دیده اید که شبی تاریک از کوچه ای خلوت می گذرد؟ لابد شنیده اید که اغلب آواز می خواند؟ و می دانید چرا؟ چون از تنهایی می ترسد. با صدای خودش، گوش خودش را پر می کند. و از این راه ترس را می راند. و نمی دانم توجه کرده اید یا نه که رادیو درست همین نقش را دارد. رادیو همه جا باز است، فقط برای این که ص د. گوش را پر کند.

سوم مالیخولیای تعاقب مداوم است. این که هر روز دشمنی تازه و خیالی برای مردم بی گناه بسازی و مطبوعات و رادیو را از آن ها بینباری تا مردم را بترسانی و بیش تر از پیش سر در گریبان فروشان کنی . و واداری شان که به آن چه دارند، شکر کنند. این تعاقب مداوم صور گوناگون دارد. یک روز کشف شبکه ی حزب توده بود، روز دیگر مبارزه با ، معبد مبارزه با هرویین ، بعد قضیه ی بحرین یا دعوای با عراق سر شط العرب، "بعد داستان آدم های بچه ، بعد همین رعبی که از سازمان امنیت در دل ها افکنده اند... » پ.ن: یواشکی مقایسه ش کنید با پست بعدی! :)



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/134




چه باید کرد؟

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم پیش نوشت: ب قرار بود این پست رو بذارم که زمین لرزید و لرزوند تا عمق روح مون رو. نمی دونم چی باید گفت... هی به یاد میارم... ریزش پلاسکو، ریزش معدن، ریزش ساختمون های ازدرون تهی... ... و ریزش اشک. عصبانی م. از این که هِی کم کاری مون در ایمنی منجر می شه به پرکاری مون در عزاداری... از این که هر از گاهی قلب مون به درد میاد از چنین فجایعی و دوباره خون سرد صبر می کنیم تا فاجعه ی بعدی... نمی دونم چند فاجعه ی دیگه فاصله داریم تا رسیدن به این فرهنگ که موج احساسات مون تبدیل بشه به موج مطالبه گری، و نه موج غم. نمی دونم چقدر راه داریم تا روزی که چنین فاجعه ای باعث تغییر سیاست هامون بشه، نه تغییر ع های پروفایل مون... نمی دونم... انگار فعلاً فقط باید دعا کرد که تا اون روز زمین چنین بلایی رو نیاره سر تهران... بریم سر اصل مطلب... هگل یه روزی گفته بود که روح زمانه کار هر هنرمند خلاقی رو فرامی گیره و مثلاً آثار بتهوون در زمانی غیر از خودش نمی تونسته خلق بشه! چند روز پیش داشتم 《 چه باید کرد》 ِ علی شریعتی رو می خوندم و به این فکر می که هگل اگه ایران رو می دید قطعاً حرفشُ پس می گرفت! از بی شمار عجایب این ملک یکی همین که حرف های نیم قرن پیش هنوز چنان قابل انطباق با جامعه ست که اگر زیر نوشته تاریخ نمی زدند، گمان می کردی که روشن فکری اخیراً منتشرش کرده! چند بخش از کتاب رو( در واقع سخن رانی ها رو) می ذارم تا خودتون قضاوت کنین. :) تخصص:
هر در لاک خودش، چنان فرو می رود که از مسئله کل سرنوشت اجتماع و کلی وجود اجتماع غافل می ماند! درست مثل غار افلاطون، که یکی شاخش، یکی سم و آن یکی دمش را لمس می کرد، لیکن مجموعه حیوان را حس نمی کرد، تخصص هم باعث می شود که هر ی در یک چهارچوبه بسیار کوچک، مجرد از کل جامعه، چنان فرو رود که نتواند تقدیر جامعه را به عنوان یک پیکره کلی، حس کند و بنابراین «خودآگاهی اجتماعی» اش از بین می رود و خودش را هم به عنوان یک کل انسان نمی تواند حس کند، چرا که تخصص، او را در یک بعد رشد می دهد و در ابعاد دیگر تعطیلش می کند.

- ولی آ تخصص جبری است!

- بلی جبری است و من هم نمی گویم که باید از بین اش برد، اما در عین حالی که ما در رشته های مختلف متخصص می شویم، می توانیم با طرح «خودآگاهی فردی» و «خودآگاهی اجتماعی» در «ایدئولوژی»، آن کلیت «انسانی» خود و کلیت «اجتماعی» خودمان را که تخصص از بین می برده، ترمیم کنیم. ( مقایسه شود با غرب زدگی جلال!) خودآگاهی:

خودآگاهی چیزی است که دائماً مرا از بیرون، از این مشغولیت های دائمی- که مرا قربانی خود می کند- به خودم فرابخواند. مرا جلو آینه، دائماً هر چند یک بار، قرار بدهد، تا من خودم را ببینم. هیچ نیست که تصور راستین خودش جلو چشمش باشد- حتی آنهایی که روزی سه چهار ساعت جلو آینه هستند، یک بار هم خودشان را ندیده اند! خودآگاهی! بالاتر از آگاهی از فلسفه، آگاهی از علم، آگاهی از تکنیک، آگاهی از صنعت؛ اینها آگاهی است نه خودآگاهی، یعنی چیزی که مرا به خویش بنمایاند، چیزی که مرا است اج کند، چیزی که مرا به خودم معرفی کند چیزی که متوجه ام کند که من چقدر ارزش دارم. هر به میزان ایمانی که به خویشتن دارد، ارزش دارد. چقدر ما را تحقیر کرده اند! نظام اجتماعی و تربیتی را نگاه کنید- از خانواده به بعد همین طور است-، به قدری ما را تحقیر کرده اند که چیزهایی را به عنوان امکانات قدرت خودمان، برای خود، نمی شناسیم که حتی بچه های حیوانات این قدر خودشان را عاجز نمی بینند! حتی از این که حرفمان را بگوییم، انتقاد ، سؤالی ، عاجزیم! سراپای وجودمان عجز است، در تصورمان نمی گنجد که عرضه انجام کار کوچکی را داشته باشیم! این قدر نسبت به شخصیت خودمان بی ایمانیم و کوچکیم! و مسلماً نسلی و آدمی که خودش، خودش را کوچک بشمارد، کوچک هم هست! برای اینکه بتوانی دیگری را به صورت برده خودت تسلیم کنی، اول باید تحقیرش کنی، به نحوی که خودش باور کند از نژاد و ذات و خاندان پست است! آن وقت است که پستی برایش نه تنها چندش آور نیست، بد نیست که با تمام هاب و آرزو و عشق و ماسی، می آید به بردگی تو و پناه می آورد به ارب تو!

کوچکتر، باز هم کوچکتر:

مگر ما را، دنیای سومی ها، ما شرقی ها، ما مسلمان ها را چه کار د؟ اول مذهبمان، زبانمان، ادبیاتمان، فکرمان، گذشته مان، تاریخمان و اصلاً نژادمان را، و همه چیزمان را چنان تحقیر د، و ما را به قدری آدمهای دست دوم حساب د، که ما نشستیم خودمان، خودمان را مس ه کردیم! و در ، خودشان را آن قدر برتر و بالاتر و عزیزتر نشان دادند، به ما باوراندند، که ما تمام تلاش و دعوت و آرزو و مبارزه مان برای نوکری فرنگ شد، تا اینکه ادای آنها را دربیاوریم، شبیه به آنها حرکت کنیم، حرف بزنیم، راه برویم! حتی تحصیل کرده دانش مند ما از این که زبان فارسی را از یاد برده، افتخار می کند، این همه یت؟! آ یت هم نمی شود گفت که به توهین می شود! آدم این قدر در بیشعوری افتخار د، در ندانستن، در فراموش ؟! خیلی عجیب است؛ نه اینکه در فراگرفتن زبان فرنگی افتخار د؛ در اینکه زبان خودش یادش رفته و بعضی چیزها را نمی داند، افتخار می کند! تا این حد عاجز و ذلیل! این که دیالکتیک سوردل است، دیالکتیک سوردل دیالکتیک بچه است. بچه، وقتی که مادرش می راندش، دعوا و تحقیرش می کند، ناراحت است و برای این که از حمله های مادر در امان بماند، به خود مادر پناه می برد، این، دیالکتیک سوردل است! نژاد برتر، ملت برتر، و حتی آدم برتر، برای اینکه قوم و ملت یا آدمی را به زیر مهمیز قدرت و تسلط خویش بکشد، تحقیرش می کند. به قدری مذهبش را، ایمانش را، ادبش را، فکرش را، شخصیت هایش را، گذشته اش را، همه چیزش را تحقیر می کند، که او برای اینکه از مسیر تهمت ها و تحقیرهای او، از جایی که همیشه به وسیله او تحقیر می شود، فرار کند، به دامن خود او پناه می برد، و خودش را به شکل او درمی آورد، که دیگر در مسیر تهمت های او نباشد! این است که بعضی چیزها برای فرنگی یک کالای مصرفی است، اما برای ما یک کالای مصرفی نیست، یک چیز سمبلیک است! ۱۵٪ تمام اروپایی ها از سمفونی کلاسیک، لذت می برند.
اما ایرانی ها، همه شان لذت می برند! اصلاً از هر سمفونی لذت می برند! کی جرات دارد که لذت نبرد؟! چرا؟ برای این که آن سمبل یک ذوق برتر است و یک ذانقه برتر، و این جرات ندارد بگوید که من نمی پسندم. یک فرنگی به سادگی می گوید خفه اش کن، این قیل و قال است، سردرد می آورد. اما یک شرقی، ناچار تا آ می شنود، و باید《 به به》 هم بگوید و لذت هم ببرد و حتی اگر لذت نبرد پیش خودش خج می کشد. چرا؟ برای اینکه برای او جنبه سمبلیک دارد، و نشانه ای است از یک برتر! این ها همه، به خاطر این است که ایمان به خویشتن را، عوامل گوناگون، از آدم می گیرد، و تنها چیزی که ایمان به خویشتن را برای آدم فراهم می کند، خودآگاهی است، یعنی، در مرحله اول من بفهمم که مربوط به چه نژادی، به چه ملیتی، به چه تاریخی، چه فرهنگی، چه زمانی، چه ادبیاتی، هستم، و به چه افتخارات، نبوغ ها، ارزش هایی وابسته ام. این یک بازگشت به آگاهی خود است، به خودآگاهی! از این بالاتر خودآگاهی فکری، و از این هم بالاتر خودآگاهی وجودی است، به اینکه من خودم را به عنوان یک پدیده انسانی، به عنوان یک موجود انسانی در اوج خ ش حس کنم، بیابم، و کاملاً خودم را بشناسم، با خودم انس بگیرم، متوجه خودم باشم و ببینم ش، و آن وقت دیگر به هیچ نرخی نمی دهم ش، به هیچ قیمتی نمی شود یک تکه از لحظه های من را ید، اگر بفهمم که من کیست! همین منی که به سادگی به فروش می رود، و به همه عرضه می شود، همین من، وقتی که خودش را کمی کشف می کند و به خودآگاهی می رسد، به عظمت تمام آفرینش می شود. بلی، در خودآگاهی! اندکی بیش تر در ادامه...



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/135




کیستی؟

درخواست حذف اطلاعات
کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید قلبم را در دستانت می گذارم نان شادی ام را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و سر بر شانه ی تو این چنین آرام به خواب می روم؟ کیستی که من این گونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم؟ کیستی که من جز او نمی بینم و نمی یابم؟ دریای پشت کدام پنجره ای؟ که اینگونه شایدهایم را گرفته ای زندگی را دوباره جاری نموده ای پر شور زیبا و روان دنیای با تو بودن در اوج همیشه هایم جان می گیرد و هر لحظه تعبیری می گردد از فر بی پایان در تبلور طلوع ماه تاب باعبور از تاریکی های سپری شده… کیستی ای مهربان ترین؟ #شاملو



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/136




never knowing if believing is a blessing or a curse

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم نمی دونم چه باید کرد با این جا. فایده ای نداره انگار. مدت مدیدی ست که حرفی ندارم درخور این جا و حرف های خودمونی زدن به نظرم بی هوده میاد، وقتی که بی مغز و پوچ ن ... مثلا که چی؟! بیام بنویسم امروز فلان جا بودم، یا دیروز بهمان کار رو ؟! so what؟ من و شما رو چه سود؟! حداکثر چیزی که به ذهن تنبلِ این روزهام می رسه، معرفی یه کتاب خوبه! کتاب خوبی که اخیراً خوندم. گفتم معرفی کنم که هم شما مستفیض شین، هم از محنت دوری من تلف نشه! :) خب. حالا یه کت هست به نام in praise of doubt. (اصن جانِ من عنوانُ داری؟! :دی) حالا اومدن تو ایران ترجمه ش "اعتقاد بدون تعصب!" حالا ممکنه بپرسین چرا؟ چون عنوان فرعی کتاب این بوده: how to have convictions without becoming a fanatic حالا بگذریم. می ریم سراغ معرفی... اصن معرفی می خواد انصافاً؟! شما عنوانِ کتابُ ببین دیگه. بس نیست؟! کلیت ش اینه که میاد نشون می ده بنیادگرایی و نسبی گرایی دو روی یه سکه ن! دو لبه ی یه شمشیرن. هر دوش خطرناکه. چه از نظر دینی، چه از نظر ، و چه از نظر اخلاقی! می گه که می شه یه موضع میانه ای گرفت؛ چون نه با نسبی گرایی مطلق می شه یه جامعه ی پایدار و سالم ساخت( بگذریم از این که دیوانه می شی!)، نه با بنیادگرایی مطلق. چون تو اوّلی ممکن نیست که همه در مورد یه هنجار به توافق برسن، و تو دومی هم جایی برای عقاید و نظرات مخالف باقی نمی مونه. (sounds familiar!) ... پس به تره متعصب نباشیم روی هیچ کدوم و با هم کنار بیاییم :) خلاصه اگه شما هم مث من و احتمالاً سایر هم نسلای من دچار تردید می شین در چیزای مختلف، این کتاب می تونه بهتون کمک کنه. :) کمک تون نکنه هم حداقل ش اینه درک به تری از شرایط به تون می ده. همین. :) راستی! حالا که بحث تردید و ایناست، یه رمانی هم هست به نام "جزء از کل". معروفه! اون داستان هم پر از چالشای فکری و فلسفی ه که در زندگی یک نوجوون و پدرش رخ می ده. شرمنده م که حال ندارم از متن کتاب چیزی بنویسم براتون! :دی ... ولی خوب رمانی ست، بخونین. :) و از حجم زیادش هم نترسین! سریع جلو می ره و احتمالاً از خوندنش لذت می برین. مخصوصاً اگه از نظر بعضی از اطرافیان تون کمی nerd یا متفاوت باشین! :) پ.ن: عنوان پست هم برگرفته از آهنگی ست از kris kristofferson به نام the pilgrim - chapter 33 که به لطف taxi driver باهاش آشنا شدم. این آهنگ رو هم از دست ندین! شب خوش :)



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/137




از هر دری...

درخواست حذف اطلاعات
《 به نامش 》 یه چیزایی نوشته بودم؛ لکن دستم خورد و صفحه ریفرش شد و نوشته ها پرید. باید بگم که خوش به حال تون! چون از اون جایی که حال ندارم، به چند حرف ِ بی ربط ِکوتاه بسنده می کنم! :) یک. خبر خوب برای خانی دوستان! در همایشی بودم که یکی از سخنران هاش رضا خانی بود. صحبت هاش بد نبود. همونا رو ۱۰ دی تو دانش گاه خودمون هم می گه! دوست داشتین برین! :) بعد از همایش وقتی که نشت نشا رو برای امضا بردم پیش ش، گفت وگویی در جریان بود بین او و چند جوون مثل من. و میون حرفاش گفت که کتاب جدیدش آماده ست و دست ارشاده. ظاهراً رمانه و نامش 《ر.ه .ش》ست. بنابراین فعلاً خوش حالم که به زودی یه رمان خوب ایرانی قراره بخونم. :) دو. ب برای سومین بار خواب عجیبی دیدم . هر سه خواب با هم کاملاً متفاوت بودن، ولی هر سه از یه جنس بودن؛ خواب نبودن! ... فکر کنم دارم دیوونه می شم! :دی سه. این چند وقت موقع دیدن و رمان خوندن به کلمه های باحالی برمی خورم! مثل اینا: khaki, stable, houri, carc , tarrif, sandal, amen, magus & magic, buss, finch, mannequin, meow, lumpen! حالا جدیداً اینا اتفاقی سر راه من قرار می گیرن، یا من نسبت به اینا حسّاس شدم، الله اعلم! سه ونیم: کاتوزیان یه نظریه داره به نام جامعه ی کوتاه مدت. تو چنین جامعه ای ثبات و امنیت نداریم و چون ی از فرداش خبر نداره، پیش رفت کمه، و برنامه ها کوتاه مدته و ی درخت گردو نمی کاره! همه گندم می کارن! این جا هم به همین بلا دچاره! الآن یکی دو سالی هست که می خوام قالب بلاگ رو عوض کنم، ولی چون هِی دارم به حذف ش فکر می کنم، به خودم می گم: بی خیال! مگه چقدر دیگه قراره این جا بنویسی که بخوای به ظاهرش برسی! و بدین صورت ست که این جا دو ساله که ظاهرش هم مثل باطن ش زشت باقی مونده! :) چهار. این روزا نه کار به دردبخوری می کنم، نه درس می خونم! ( برای دوستان ِشناس بدیهی ست که در مقطع فعلی درس خوندن در کتگوری ِ کار به دردبخور قرار نمی گیره!) من که بعد از دو سه سال [به ظاهر] بزرگ شدن، هنوز در عالم بی فایدگی شناورم. کاش لااقل یکی ما رو می نشوند سر درس و مشق مون! دعا کنید خدا عاقبت ما را به خیر کناد! سعدی جان می فرماد: دیگری نیست که مهر تو در او شاید بست چاره بعد از تو ندانیم به جز تنهایی...



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/138




تحقیرشده

درخواست حذف اطلاعات
از خونه خارج می شم. می رم به سمت خیابون و ایستگاه اتوبوس.
سر ِ حالم! از صبح آهنگ گوش دادم و کتاب خوندم! نهار خوردم و استراحت ! در حالی که آهنگی رو زیر لب می کنم توجهم به سر کوچه جلب می شه. پسری چهارده -پونزده ساله از درِ رستوران سر کوچه فاصله می گیره. ظرف غذایی دست شه که توش چندتا مرغ و بال سوخاری ه. از چهره ش خستگی می باره. می شناسمش. حتماً از صبح کار کرده. موهاش آشفته و بلنده و چهره ش کثیف ه طبق معمول. دست کش هاشُ درآورده و کرده توی جیب شلوار وصله دارش. گونی پلاستیکی ِنیمه پر از زباله رو روی دوشش انداخته و با دست راست نگه ش داشته. ظرف غذا هم توی همون دست شه و با دست چپ یکی از بال ها رو برداشته و می خوره.

مثل های وسترن از روبه رو به هم نزدیک می شیم. بر دوش من کوله پشتی و بر دوش او کیسه ی زباله های پلاستیکی. در دست من موبایل و در دست او غذا. به پای من کفش reebok و به پای او چیزی میان کفش و دمپایی...

از تصویرسازی این تفاوت بغض گلومُ می گیره. ترحّم برانگیز می نمود...
به دوقدمی هم می رسیم. در حالی که به غذای نیمه سوخته ی توی دست ش نگاه می کنم، بغضم رو قورت می دم. می بینه. خیال می کنه که گرسنه م و با دیدن غذاش دلم خواسته!

می ایسته. می گه:
- داداش می زنی؟
+ قربونت مرسی!
- جدی می گما. بی تعارف!
+ دمت گرم! چاکریم!

دور می شیم از هم. کاش ذره ای از مرام ش در من وجود می داشت.

صدای ش تن چیزی از درونم می آد. گمونم بغضی بود که قورتش داده بودم. ترحّم برانگیز می نمودم...



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/139




والله که همین است! همین!

درخواست حذف اطلاعات
از کلیدر، محمود ت آبادی ❤ 《 - ... تو، هیچ وقت عاشق بوده ای، ستار؟ ستار به لب خندی دوستانه در چشمان و گونه های جوانِ بیگ محمد نگریست و گفت: - عاشق زیاده دیده ام! بس ساده و یکرویه، بیگ محمد پرسید: - راه و طریقش چه جور است، عشق؟ ستار به جواب گفت: - من که نرفته ام، برادر! - آن ها که رفته اند، چی؟ آنها چی می گویند؟ ستار گفت: - آنها که تا به آ رفته اند، وانگشته اند تا چیزی بتوانند بگویند! - به جد می پرسم، ستار! - من هم به جد جواب می دهم به جان همدیگر. آن که عاشق است، خودش خودش را نمی تواند ببیند تا حال خودش را وصف کند. مگر تو این یک دم پیش همین را نمی گفتی؟ نمی گفتی که حیران و لال شده بودی؟ همین است، دیگر! آن جور شده بودی که خودت از خودت غافل شده بوده ای! حالا بگیر که همان یک "دم" بشود همیشه. آن وقت حرفی به زبانت می آید که از حال خودت برای دیگران بزنی؟ گیرم که حرفی به زبانت بیاید؛ تازه گفتنت چیزی را روشن نمی کند. گنگ را، گنگ تر می کند. ها؟! بیگ محمد به دریغ گفت: - همین است، همین! 》



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/140




فرازهایی از شه!

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم امروز درس هایی بدیع و بی نظیر از کتاب پربار شه۲ آموختم که تصمیم گرفتم چندتاش رو با شما در میون بذارم! ~> چون انسان اگه کاملاً آزاد باشه به گناه میفته، باید بخشی از ش گرفته بشه! البته فراموش هم نکنین که انسان فطرتاً خداجوست و رو به سوی خوبی ها دارد! :)) ~> این تصور که ا نابغه بودن و دین هم محصول شه شونه غلطه؛ چون برخلاف تعالیم انه!
~> از طرف دیگه هم لازمه ش اینه که فرض کنیم ا دروغ گو بودن؛ که این هم غلطه چون با مقام والاشون در تناقضه!
~> قرآن هم قطعاً کلام خداست و تحریف نشده؛ چون تو قرآن آیه داریم که قرآن تحریف نمی شه! ... و هزاران استدلال منطقی و خیره کننده ی دیگر :) [ بله دیگه! این جوریاس خلاصه! ما که بسی منقلب گشتیم! بعلههه... بعلهههه...
بع... بع... :) ] توی پرانتز!
امروز همه ش به یادِ سعدیِ جان بودم و این حکایت شیرین ش! :)

《 ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحب دلی برو بگذشت گفت تو را مشاهره چندست؟ گفت هیچ. گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت از بهر خدای می خوانم. گفت از بهر خدای مخوان!

گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببری رونق مسلمانی... 》 پ.ن: صد البته که دوستان هم از بهر خدای قلم می زنند... ولی خب ظاهراً مشاهره ش هم برکت دارد به حمد الله!



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/141




که مرد راه نین د از نشیب و فراز...

درخواست حذف اطلاعات
باز هم از کلیدر :) 《 ... - برای چی می مانی؟ سودت چیست؟ ستار به خنده روی در گل محمد کرد و گفت:
- می خواهم نامی شوم!
گل محمد خوش طبعی ستار را واگرفت و گفت:
- می دانم که این نیست. از شوخی گذشته دارم می پرسم!
ستار به جواب گفت:
- تو اگر جای من بودی چه می کردی؟
گل محمد گفت:
- نمی دانم!
ستار گفت:
هر کاری ممکن بود ی، جز این که از نیمه راه برگردی!
گل محمد گفت:
- نمی دانم، هیچ نمی دانم! ... چه معلوم؟ کم نبوده اند انی نیمه راه بوده اند!
ستار گفت:
- آن ان نام دیگری داشته اند!
گل محمد پرسید:
- چه فرقی هست بین آن ان و من؟
ستار لب و سبیل را به دندان جوید و جواب داد:
- جزئی! یک فرق خیلی جزئی؟ چون...
- چی؟!
- چون آدم ها عمدتاً دو جور هستند، یا - دست کم- من دو جور دیده ام. یک جورش آدم هایی هستند که بدون یقین و ایمان نمی توانند زندگانی ند؛ و یک جور دیگرش آدم هایی هستند که با یقین و ایمان نمی توانند زندگانی ند. راست این که بعضی از ایمان هراس دارند و بعضی از بی ایمانی دچار وحشت می شوند آن که ایمان می آورد، از پوک بودن وحشت دارد. و آن که ایمان پیدا نمی کند، از بار سنگین آن وحشت دارد؛ وحشت پابندشدن دارد. بعضی خودشان را در قید ایمان، آزاد می یابند؛ و بعضی خودشان را در بی ایمانی می بینند. یکی را می بینی که زندگانی را باور دارد، یکی را می بینی که از باور زندگانی فرسنگ فرسنگ فرار می کند. نیمه راهی ها، همان فراری ها هستند! - ایمان! ایمان! من که خودم را گیج می بینم. من که نمی دانم؛ نمی دانم! - قلبت می داند. ی که در این زندگانی قدم به غیر از روال روزانه زندگی برمی دارد، نمی تواند به چیزی ایمان نداشته باشد! 》 پ.ن.یک: و در این زندگانی دو چیز را پایانی نیست... یکی درس های دانش جوهای پزشکی، و دیگری خواندن کلیدر! :) درباره ی اوّلی مطمئن نیستم! :دی پ.ن.دو: هِی از خودت می پرسی که چرا این همه سختی؟! چرا این همه بی خو ؟! هِی حافظ میاد می گه که عاشقی شیوه ی رندان بلاکش ه داداش! ... رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز؟! ... بی بلای خار که نچیده ست از او گلی فرزندم! :)



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/142




maybe the last requiem for this dream...

درخواست حذف اطلاعات
هو الحکیم 《 هرگاه شتری در پهنه ی کویری از پای درافتد، آسمان پر از باشه گان و لاشخوران می شود. به اوّلین یورش، کلاغان چشمانش را از کاسه بیرون می کشند و جانوران می خورندش. مرد نیز چنین است! پس، فروافتادن مباد، مباد!
ش تن شاید، اما درغلتیدن نه. نبودن شاید، اما نیمکاره بودن نه.
شلیدن به عبث، هرگز! مرگ حتی به از خواری.
مردان را ذلت قرین مباد.
کدام چشم اندازی دلشکن تر از تا شدن مرد؟
نمد برای تا شدن است، نه مرد! 》 #کلیدر ظاهراً بی ربط: اوضاع سمپاد شاید هیچ گاه تا این حد پیچیده نبوده... بی هوا زدند... گیج شدیم... پیچیدگی های ماجرا، باندبازی های اقتصادی، نظرهای علمی و منطقی، گردنِ کلفتِ مخالفان و فرسودگی تدریجی بدنه ی سمپاد در این سال های بی پناهی... ترس از تمام شدن این رویا، و دلهره ی پایان گرفتن تلخ این داستان... پایان کتاب تلخ وشیرینِ سمپاد شاید قابل حدس نباشد؛ امّا آ این داستان هر چه که باشد، با آن مدیرانی که ما دیدیم، بر داستان غم انگیز آموزش و پرورش در این مملکت #باید_خون_گریست... پ.ن: می گفت که شیرینی های زندگی، فقط یک بار به کام آدم می نشینند؛ اما تلخی هایش... تلخی هایش هر بار تازه تر... ... ... راست می گفت انگار، نه؟



منبع : http://anonymously.blogfa.com/post/143