وبلاگهای رنگارنگ

فاطمه الزهرا سلام الله علیها

آخرین پست های وبلاگ فاطمه الزهرا سلام الله علیها به صورت خودکار از بلاگ فاطمه الزهرا سلام الله علیها دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



در پاسخ به خصوصی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام عزیزم آره؛ یکی رو دوست دارم ولی او نمی دونه. چی پیش میاد آ کار، خدا می دونه. بعدا نوشت: شاگرد آقای توتونچی نیست. سوال دیگه ای بود، بپرس. خدا قسمت کنه، بتونیم با هم همکاری داشته باشیم. هنوز چیزی قطعی نیست. آره؛ می دونم دوست داشتن یه ریسک بزرگی هست. راستش خیلی اوقات به این فکر می کنم که آیا دوست داشتن من کار درستی هست؟ برنامه هامون به هم نمی خوره. او می خواد به آلمان اپلای کنه. من برنامه ام تهران هست. یه چیزی امکان پذیر هست که با هم اپلای کنیم. در رو به روم ی رو می بینم که دوستش دارم... . یه روز سرد پاییزی، سری به سمت من برگشت که ... بذار این جوری تعریف کنم... به نام خدا اواسط پاییز بود... کلاسش ۹:۱۵ قرار بود شروع بشه. ساعت ۹ رسید سر کلاس اما چون کلاس قبلی هنوز تعطیل نشده بود، منتظر موند. بچه ها امتحان داشتند... یه لحظه چشمش افتاد به یه نفر که کم مونده بود نفسش حبس بشه. چه قدر شبیه مامانش بود... فوق العاده اس این بشر... این کیه؟ بعدها فهمید دانشجو ورودی ۹۲ بود. بعدها بیشتر اونو دید و هر بار با دیدنش دلش می ریخت... یک سری رفتارها باعث می شه فکر کنم او هم یه حس متقابل داره. کاش می شد مزه دهن اون رو هم می فهمیدم. البته راستش رو بگم اون قدرام تو فکرش نیستم. یه دلخوشی بزرگ تری دارم که این روزا فکرمو به خودش در گیر کرده به نام خدا ...



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/354




حال همه ما خوب است... !

درخواست حذف اطلاعات
سلام!
حال همه ی ما خوب است
ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی جفت بلرزد و
نه این دلِ ناماندگارِ بی درمان!

تا یادم نرفته است بنویسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه ی باز نیامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببین انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست!
راستی خبرت بدهم
خواب دیده ام خانه ئی یده ام
بی ، بی پنجره، بی در، بی دیوار ... هی بخند! بی بگویمت چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه
یک فوج کبوتر سپید
از فرازِ کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای ان من می دهد
یادت می آید رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟ نه ری را جان نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه،
از نو برایت می نویسم
حال همه ی ما خوب است
اما تو باور نکن! از: سید علی صالحی با صدای مرحوم خسرو شکیبایی



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/356




پردغدغه

درخواست حذف اطلاعات
"no one is coming to save you, life is 100% your responsibility. "



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/357




ناگفته های فرزند شهید شهریاری در مورد پدرش

درخواست حذف اطلاعات
تاریخ انتشار:۰۳ بهمن ۱۳۸۹ - ۱۳:۰۸ شهید مجید شهریاری فیزیک هسته ای شهید بهشتی شخصیتی است که بعد از شهادتش بیشتر مورد توجه علاقه مندان به علم و دانش قرار گرفت. ی که در گمنامی به تحقیقات و پیشرفت های علمی برای ایران ی مشغول بود تا اینکه دست پلید دشمنان این بار نیز یکی دیگر از گل های باغ علم و معرفت را پ ر کرد. شنیدن خصوصیات این شهید بزرگ از زبان پسرش مطمئناً جذاب خواهد بود.

محسن شهریاری دانشجوی رشته برق در صنعتی شریف است. محسن خصوصیات بارزی مانند سربه زیر بودن و رک گویی دارد. جالب است بدانید که این فرزند شهید دغدغه ای جز زنده نگه داشتن شخصیت پدرش ندارد.

به گزارش برنا، فرزند شهید شهریاری در مورد روز حادثه می گوید: اکثر روزها به همراه پدر تا می رفتم و بعد خودش سرکار می رفت. آن روز کلاسم دیر شروع می شد و به همین دلیل به همراه او نرفتم.

مادرم پیش از روز حادثه شاید یک یا 2 روز به همراه پدر می رفت (در حدی کم که حتی تعداد روزها را به خاطر ندارم) ولی روز حادثه به دلیل اینکه ماشین مادرم پلاکش زوج بود با ماشین پدر رفت.

در زمان حادثه، موتوری که بمب را به ماشین پدر چسباند، کلاه کاسکت به سر داشت و قابل شناسایی نبود. بمب در حین حرکت به ماشین وصل شد البته در آن زمان به دلیل ترافیک مقداری سرعت خودرو کم بوده است. راننده متوجه می شود و به پدر و مادرم می گوید که از ماشین خارج شوند. مادرم به دلیل اینکه عقب نشسته بود، توانست سریع پیاده شود، ولی متأسفانه پدر که سمت راست نشسته بود، وقتی می خواسته کمربند را باز کند، کمربند باز نمی شود. مادر هم که می خواست در را برای پدر باز کند، بمب به سمت صورتش منفجر می شود.

الحمد ا... اوضاع جسمی مادرم بهتر شده است. آسیب حیاتی ندیده بود. استخوان پای چپ او از زیر زانو د شده، ولی عصب پا آسیب ندیده است. فعلا در منزل با عصا راه می روند. در کل حالشان خوب است.

شهید شهریاری از پنج سالگی می خواند

محسن شهریاری در مورد معنویت پدر شهیدش ناگفته های زیادی را بازگو می کند:
از کودکی ارادت خاصی نسبت به آیت ا... جوادی آملی داشت. مادر بزرگم تعریف می کند که اگر تلویزیون روشن می شد و تفسیر ایشان پخش می شد، حتما آن برنامه را کامل گوش می داد. از همان ابتدا که تفسیر قرآن آیت ا... جوادی آملی شروع شد، پدرم بر پیگیری آن تأکید داشته است.

این اوا نیز که cd و لوازم صوتی همراه آمده بود، در زمان هایی که کار فکری نداشت، این تفاسیر را گوش می داد. پدرم به کلاس های اخلاق طیب نیز می رفت که در مورد محبت اهل بیت و اخلاق ی بود.
از آن زمان که خاطر دارم شب پدرم ترک نمی شد. هر شب قرآن می خواند و خیلی به مستحبات تأکید داشت. مادر بزرگم می گفت: پدر از پنج سالگی هایش را کامل می خواند و روزه می گرفت. از دوران کودکی تزکیه نفس را شروع کرده بود و تا همین اوا نیز حفظش کرد. پدرم شعرهای حافظ را خیلی دوست داشت.

فرزند شهید شهریاری صحنه های خاصی از پدرش در ذهن دارد: ما در خانه پدر را زیاد نمی دیدیم و بیشتر سر کار بودند. پدرم همیشه لبخند روی صورتش بود. گاهی با هم شوخی می کردیم، ولی سر کار همه چیز را جدی می گرفت. در داخل کلاس، معلمی دقیق بود؛ ولی خارج کار از جدی بودن فاصله می گرفت.

پدر در تعیین رشته ام کمکم کرد

محسن شهریاری در مورد همراهی علمی پدر با خود می گوید: پدرم رتبه 2 کنکور و لیسانس ی الکترونیک کبیر بود. به نوعی رشته اش برقی بود. مادرم نیز در رشته فیزیک تحصیل می کرد که بعد در مقطع ارشد وارد رشته فیزیک هسته ای شد.

به ریاضیات علاقه مند بودم. پدرم نیز در اولین دوره مسابقات ریاضی کشوری مقام داشت. در بحث تئوری خیلی قوی بود. بخشی از علاقه مندی ام به ریاضی به خاطر پدرم است. مثلا گاهی به خانه می آمد و مسأله ریاضی را جلویم قرار می داد و می خواست آن را حل کنم. مسأله را که حل می ، بعد مسأله دیگری را به پدر می دادم و به او می گفتم "حالا شما این را حل کن!"

خیلی از مباحث علمی را نمی شناختم، ولی پدر نکته ای را می گفت و من را علاقه مند می کرد. بعد می رفت و کت را از دوستانش برایم می گرفت و به وسیله آن کتاب می توانستم در آن مبحث پیشرفت کنم.

پسر شهید شهریاری در ادامه می گوید: در موضوع انتخاب رشته ی خیلی با پدر م می . از پدر می خواستم که گرایش های برق را برایم توضیح دهد، یا تفاوت رشته های مکانیک را با برق برایم توضیح دهد.

انتخاب های کنکورم هشت رشته بود که دست آ در رشته برق قبول شدم. رتبه ام در کنکور 2472 منطقه و 386 کل بود. چون در المپیاد مدال نقره داشتم و پدرم نیز عضو هیأت علمی بود، دارای سهمیه بودم.

شهید شهریاری برای دانشجویان وقت می گذاشت

فرزند شهید شهریاری در مورد رابطه پدرش با شاگردان خود نیز می گوید: پدرم در کلاس درس با شاگردانش کاملا جدی برخورد می کرد و همان نمره ای را که دریافت کرده بودند را به آنها می داد. شاگردان پدرم به خاطر مسایل عادی هیچ وقت به منزل مراجعه نمی د.

گاهی شاگردان مدرسه ای که پدرم در گذشته معلم آنجا بود برای دیدن اش می آمدند. هر کدام از آن شاگرادان، برای خود ی شده بودند. ولی برای مسایل نمره گرفتن و ... سراغ پدر نمی آمدند. چون پدرم در خیلی برای دانشجویان وقت می گذاشت.
شهریاری از رابطه پدر و مادر خود نکات زیبایی را بیان می کند که نشان دهنده عمق پیوند این خانواده است. محسن دراین باره می گوید: آشنایی پدر و مادرم در در مقطع فوق لیسانس بود. در یکی از درس ها به نام (دینامیک راکتور)؛ از پدرم می خواهد که آن قسمت را او تدریس کند. در واقع در آن مرحله مادرم شاگرد پدرم شده بود. آشنایی آنها در آن کلاس درس بود.

اتاق کار پدرم و مادرم در به یکدیگر نزدیک بود. گاهی مادرم برای پدرم چای می برد یا پدر برای مادر شکلات و میوه می برد. مخصوصا پدرم وقتی غرق کار می شد همه چیز را فراموش می کرد، اما حواس مادرم به او بود. همیشه پیش هم بودند. نزدیک ترین دوستان انسان انی هستند که بیشتر با آنها هستید.

در خانه مباحثه علمی داشتیم

محسن شهریاری در مورد رابطه خود با پدر می گوید:از بچگی به ریاضیات علاقه مند بودم. در واقع اسباب بازی ام کتاب ریاضی بود. روی مسایل ریاضی خیلی با پدر بحث می . در برخی از موارد نیز بحث اعتقادی می کردیم. گاهی اوقات پدر وقتی می دید که با موضوعی اعتقادی کلنجار می روم با استفاده از مطالب کتبی، سعی می کرد گره های ذهنی ام. را باز کند؛ ولی خیلی بر سر مسایل اجتماعی و به دلیل درگیر نبودن هیچ کدام از ما روی سر این مسایل، با هم بحث نمی کردیم. البته گاهی اوقات اخبار چیزی می گفت و من متوجه آن مساله نمی شدم و از پدر می پرسیدم او هم توضیح می داد و موضوع را باز می کرد.

الحمدالله مشکلی در مورد مشکلات تامین بودن نداشتم.پدرم همیشه سعی می کرد شرایطم فراهم باشد. هیچ وقت در وضع بدی نبودم که بخواهم گلایه ای داشته باشم.

فرزند شهید مجید شهریاری درباره انی که دوست دارند مانند پدرش شوند می گوید: هر ی در هر جایی که بوده گوشه ای از شخصیت پدرم را دیده است. من نمی دانم چه چیزی به آنها بگویم. خودم پدرم را دیده ام و اگر می خواهم مثل او شوم می دانم که باید چه خصوصیاتی از من شبیه پدرم باشد.بعضی وقت ها انسان می داند می خواهد به کجا برسد ولی نمی داند چطور. اگر ی می خواهد راه یک فرد را ادامه دهد باید ببیند او چطور آن راه را رفته، بعد همان راه را برود.

با زنده نگه داشتن شخصیت معنوی پدرم از دشمن انتقام می گیرم

فرزند بزرگ شهید شهریاری درباره دلیل ترور پدرش می گوید:مطمئنا دشمن برای جلوگیری از بروز این توانمندی ها این دو دانشمند هسته ای را ترور کرد. به صورت شخصی نیز اگر نگاه کنید می بینید که خانواده شهید علیمحمدی بسیار مذهبی هستند - بعضا خود این افراد نیز به عنوان چهره های مذهبی شناخته می شدند- دریای علم و دانشی که این دو بزرگوار داشتند در مقابل شخصیت اخلاقی آنها بسیار کوچک بود.

مساله ای که باعث عروج ملکوتی این دو عزیز شد، جنبه معنوی آنها بود. این مساله است که دشمن از ما گرفت. چیزی که باید به دنبال آن باشیم احیای شخصیت معنوی پدرم است.

اگر بخواهم انتقامی از دشمن بگیرم باید جنبه معنوی شخصیت پدرم را زنده نگه دارم. هر ی که احساس می کند پدرم حقی به گردن او دارد، باید این کار را انجام دهد.

اگر یک نفر خود را اول وقت -مساله ای که پدرم بسیار روی آن تاکید داشت و هر جا که بودیم خود را می خواند- بخواند، خون پدرم هدر نرفته است.

علت انتخاب رشته ی هسته ای از طرف پدرم این بود که احساس می کرد در این مورد ضعیف هستیم و وظیفه خود را پیشرفت در این زمینه می دانست.

عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد

وی در پاسخ به این سؤال که اگر با قاتل پدرت روبه رو شوی به او چه می گویی، می گوید: من حرفی به او نمی زنم. تکلیف او مشخص است. از او زیاد ناراحت نیستم، چون او فقط یک عامل است. دشمن اصلی شخص دیگری است. گاهی اوقات فکر می کنم این فرد واسطه ای بود برای اینکه پدرم به معبود برسد. خدا اراده اش را به وسیله انسان هایی به ثمر می رساند. "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد"
فرزند شهید شهریاری تواضع را از پدر خود به ارث برده است. وقتی از او می خواهیم توصیه ای به مردم داشته باشد، می گوید: من کوچک تر از آن هستم که بخواهم توصیه ای کنم. دوستان پدرم خاطره ای از او نقل می کنند که من نیز آن را بازگو می کنم. ظاهرا بابا به همراه تعدادی از همکاران از مقابل ساختمان نیمه کاره دانشکده رد می شدند که ناگهان کارگری با لباس های خاکی می آید پدرم را بغل می کند و بابا نیز با او خوش و بش می کند. برخورد شهید شهریاری با افرادی که از نظر مقام اجتماعی پایین تر بودند هرگز برخورد یک فرد بالادست با پایین دست نبود. پدرم هیچ گاه مستقیم به من نمی گفت این کار را انجام بده یا نه بیشتر با عمل خود به ما آموزش می داد.

گاهی اوقات شعری از ملاهاشم زنجانی را می خواند «ادب خوب است ادب خوب است ادب خوب/ هر آن بی ادب شد می خورد چوب» این شعر را زیاد به من می گفت.

فرزند دانشمند شهید فیزیک هسته ای در انتها کمی از دغدغه های خود برای کشورش می گوید: سعی می کنم بیشتر در زمان حال زندگی کرده و برای آینده برنامه ریزی کنم. خداوند این قدرت را به انسان داده که بفهمد چه کاری درست است. نگاهم این است که در جایی که هستم، بهترین باشم.

ممکن است بروم نانوا بشوم. باید یک نانوای خوب باشم. شاید شغل دیگری داشته باشم. مهم نیست که من چه کاره هستم، مهم این است که در کار خود بهترین باشم. امیدوارم خودم از خودم راضی باشم. نه به معنای از خودراضی و مغرور بودن. یعنی احساس کنم کاری که باید انجام می دادم را به سرانجام رسانده ام.

آیت ا... جوادی آملی می فرمودند: وقتی زمان (عج) ظهور می کند جامعه را با زور اداره نمی کند، بلکه سطح فهم و درک انسان های آن زمان آنقدر بالا می رود که (اشاره د به کودکی که در مجلس بود) اگر مملکت را دست این بچه هم بدهی، می تواند آن را اداره کند. چون هر ی کار خود را در جامعه درست انجام خواهد داد. امیدوارم به این نقطه برسیم.


محسن شهریاری در انتها به ع پدر که مقابلش قرار دارد، جمله جالبی می گوید: «خوب سرمان را شلوغ کردی». منبع: تابناک



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/360




منو خدا، نقطه

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ امروز برحسب اتفاق فهمیدم deja vu یعنی چی... حس خوبی داشتم موقع دیدنش... سنگینی بود... و اشکی بود که روانه می شد... دوستت دارم... خدایا ممنون هستی... همین...



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/363




صدای خنده های خدا را می شنوی؟

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا داوطلبانه، رفتن جلو، خوردن زمین، پاشدن، خودشونو ت دن، بلند شدن و به راهشون ادامه دادن. بعد که به هدفشون رسیدن، بعد از همه ی این ماجراها، وقتی میای پای صحبتشون می شینی، می گن: عه... آره! دویست بار تلاش . شک نکن فاطمه! نه آقای ادیسون! نه آقای انیشتین! نه حتی آقای توتونچی! هیچ وقت نیومدن بشینن ببینن چند بار تلاش ...



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/364




چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ امروز سر کلاس بودیم که اومدن و گفتن می خوایم برداری کنیم. من پشت نشسته بودم، بهم گفتند بیا جلو بشین. من هم رفتم. اصلا جلو رو دوست نداشتم تو اون موقعیت. هیچی دیگه ... درس دادند و منم گوش دادم و اونا هم برداری د. من واقعا برای اولین بار درس رو فهمیدم... در حالی که بعد برداری گفتند که چیزی فهمیدید؟ فکر کنم مستند بود. شاید هم قرار بود تو تلویزیون پخش بشه... گفتم برداری... یه سکانس هایی از ی که سام درخشانی بازی می کنه، قراره تو ما برداری بشه ... من دیدم یه جا یه عده کمی از بچه ها جنع شدند، فکر تریبون آزاد هست اما وقتی دیدم سام درخشانی هست، رها اومدم... البته از سام درخشانی فقط لباس نارنجی رنگشو دیدم که جلو دانشکده شیمی داشت تو اون لباس نقش بازی می کرد... صداش رو هم شنیدم. اما عینک نداشتم، نتونستم چهرشو از دور ببینم. همین دیگه... جعفری هم نتونستم برم پیشش... یعنی رفتما ولی داشت با یکی از شاگرداش یک ساعت حرف می زد، منم دیدم خیلی طول کشید، برگشتم. امروز رنجبر جواب سلامم رو با خوشرویی داد... بعد از ۶ ترم دومین لبخند مهربونی بود که ازش دیده بودم... نمره ام ۴ از ۵ شده. خدایا ممنون. هنوز تو فکر اتفاق دیروز هستم. همه چیز دست به دست هم می ده من از طبقه دوم برم بالا یا پایین... خدایا... احساس خوبی دارم. امروز همش با لبخند بودم... دستم درد می کنه اما دوست داشتنیه دردش... یاد معذرت خواهی هاش که می افتم، خج می کشم. یک عدد ... خیلی م... مهربونی خاصی تو چهره اش می بینم. چیزی که با همه چیز فرق داره... احساس می کنم یه حس متقابل دوطرفه داریم. البته به این سادگی هم که نه... ولی می گم دوست دارم تنها کارمه... آره آره... حال خوبیه...



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/339




یه اعتراف... !!!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا یعنی هیچ چیزی تو دنیا نمی تونه منو اندازه این مداحی تو شادی و غم ها همراهیم کنه... پر کشیدند سمت کرب و بلا
عاشقونه رفتند تا به خدا حالا تو این دنیای غریبی
دل خوشی مونه یاد چفیه و سربند و گرمی لبخندها
و نیمه شب سنگر ، شور نافله ها رفتند و ما موندیم، عمریه جا موندیم
کی میره از یادم کوچ قافله ها غروبا چشم به راهشون، میمونم با دل خون
خدا این رو سیاهو ، به رفیقاش برسون کی میشه ندبه های ما اجابت
آرزوی همه مانه شهادت هر چه قدر بیشتر گوش می دم، بیشتر تشنه اش می شم. واقعا تنها آرام و قرار من همین آهنگه... البته بین آهنگ ها و مداحی ها منظورم بود. با گوش دادن به این آهنگ، یاد سال ۹۲ می افتم... زمانی که غروبا می رفتم بالاپشت بوم. می رفتم روی شیروونی اتاقک بالا پشت بوم و خیره به افق به این آهنگ گوش می دادم... زمانی که برای اولین بار حس کرده بودم زندگی قشنگه... گوش می دادم و می خندیدم و گریه می ... دیوونه می شم با این مداحی... خدایا... ممنونم ازت... کمکم کن.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/340




چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات
حالا می فهمم چی می گفت... خدایا... ازت درخواستی دارم. می خوام اون چیزی بشه که تو می خوای... این جوری نشه اصرار کنم به یه چیزی برسم و چند وقت دیگه ببینم اونی که تو می گفتی بهتر بود و اصرار من... اینجا سوالی مطرح می شه... چرا پشیمون می شم از انتخابم؟ چون عقلم ناقص بوده... آیا این پشیمون شدن با قدرت اختیار و انتخاب انسان در تعارض نیست؟ خیر چون در اون صورت انتخاب درست و غلط معنی نداشت... چه جوری به یه انتخاب درست دست پیدا کنم؟ اول بسم الله الرحمن الرحیم دوم فکر سوم م چهارم تجزیه تحلیل پنجم انتخاب ششم توکل هفتم انجام خب من دوستش دارم. الآن مرحله م رو هم پشت سر گذاشتم. بسم الله رو وقتی گفتم که برای اولین بار نگاهم به نگاهش گره خورد و به زمین دوخته شد. مرحله چهارم رو هم گذروندم و در مرحله پنجم هستم. دلم اون رو می خواد و واقعا ی هست که با دیدنش حس می کنم رو ابرام ... خدایا شرمنده ولی عطر تنش رو که استشمام می کنم، روح و دلم زنده می شه. اما چشم... سعی می کنم نفسم رو هم حبس کنم. نگاه هم نمی کنم. فکر هم نمی کنم. اما این دل من عاشق شده و داره از شدت تپش درد می گیره. دلم می خوادش... اما مهم خواسته خداست...



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/341




امروز ... !!!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ ب به یه ح ی خو ده بودم... خیلی باحال بود. بعضیام هستند گروه پرسش و پاسخ ین مواد رو با کلاس حل تمرین اشتباه گرفتند. خب عزیز من اون تمرین رو ت داده خودت حل کنی، اگر بلد نبودی، با کمک دوستان حلش کنی. بعد موردی سوال بپرسی؛ نه این عین ۶ تا تمرین رو بذاری تو گروه بگی برام حل کنید. البته مورد داشتیم خودشیرینای محترم (آقایون)، سوالا رو گرفتن از دختره، فرستادن برای من، من حل کنم... خب جناب من اگه وقت داشتم، قطعا برای خودم هزینه می . اون روزی دو تا تمرین مکانیکی رو با وجود این که ta محترم جوابا رو هم داده بود، در طی ۳ ساعت حل . حالا ۴ تا دیگه اش مونده. من نمی گم انسان دوستی خوب نیست ولی در جایی که واقعا خودت کاری نداری... بعد اعتماد به نفس این آقایون منو کشته که می رن می گن سوال رو بده من برات حل می کنم. خب تو که بلد نیستی، برای چی می گی بیا برات حلش کنم؟ ب اومد پیشم. کلی خوشحال شدم. ناهار ماکارانی تازه ساعت ۴ درست کرده بودم که زنگ زد و اون غذا همون جوری موند. برای شب هم حس اون غذا کمه... عدسی هم کنارش پختم و آوردم. غذا نمی دونم چه جوری برکت پیدا کرد... همه تونستن ازش بخورن. البته منظورم از همه، ۵-۶ نفر هست. روزای تعطیل کلا ساعت ناهار و شام عوض می شه. وسیله هام رو هم مرتب . ظرفامو هم شستم. ولی دوباره شب ظرف جمع جمع شد. اینه امروز بعد ۱۱ و نیم می رم سراغ اونا ... نمایشگاه کتاب هم می ریم با مریم ان شاء الله. خیلی خوشحالم. امروز کنکور وزارت بهداشت داره. ایشالا موفق بشه. منم برم بخونم.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/342




امروز ... !!!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ امیدوارم ح ون خوب باشه. یه حدود 28 تا نظر تایید نشده دارم که فکر کنم حتی از مضمونشون هم آگاه نیستم. به جز چند تای اولی که انار سرخ داده بود... کلا اصلا من شرمنده دوستان هستم در مورد بخش نظرات... عموما هم تو وبلاگ ها اگه نظر می ذارم، فقط صرف خوش اومدن من بوده و واقعا انتظاری ندارم بیایید تو وبلاگم نظر بذارید. راستش من خیلی درگیر امتحانات بودم و امروز تقریبا به یه آسودگی بعد یه ماه و نیم رسیدم و تونستم به کارای دیگه ام بپردازم... من جمله شستن لباسام... البته منظور جورابام بودند.. دیگه به مرحله ای رسیده بودم جوراب تمیز گیر نمی اومد. امروز تا دلت بخواد جوراب شستم. بعدش هم این که امروز ساعت ۶ و نیم بیدار شدم و برای اسنپ گرفتم بره سر جلسه کنکور و خودم هم ساعت ۸ به طور کامل بیدار شدم و شروع به خوندن تاریخ. بعد یک ساعت و نیم رفتم سر جلسه امتحان... سوالات امتحان خیلی آسون بودند. ۲۵ دقیقه ای نوشتم و اومدم. بعد از امتحان از مرکز پژوهش رازی زنگ زدند و گفتند برای کارآموزی پذیرفته شدم. به قدری خوشحال شدم که حد نداشت... باورم نمی شد منو قبول د. اونجا فقط دانشجوی ترم ۸ یا ۹ قبول می د. بعد از اون هم ظرفا رو شستم و رفتم و شستن لباس ها... بعدش هم با مریم رفتیم نمایشگاه کتاب تهران... دو ساعت چرخ زدیم اونجا و خسته شدیم. من یه کتاب یدم با یه روان شناسی، با یه مذهبی... بعدش هم اومدیم رفتیم زاده صالح... عجب حال توپی بهم دست داد. با شهید شهریاری هم یه تجدید میثاقی کردیم. یادمون نرفته آرمان هاتون ... یه وقتایی تو شیرینی و گل که پخش می کنند، یاد شهید شهریاری میوفتم. اونا کار ایشون رو انجام می دن... بعد یادشون میوفتم و گریه می کنم. واقعا درک نمی کنم رفتار خودم رو... گویا سالهاست این شهید رو می شناسم و گویا سالها باهاشون زندگی ... عموما وقتی ازش حرف می زنم، این صحبت جوری هست که انگار لحظه به لحظه زندگی کنارش بودم و اولین سوالی که به ذهن دیگران می رسه اینه که: فامیلت بوده؟ خب الآن آیا اهمیتی داره بگم مثلا این شهید از اقوام من بوده؟ آیا مثلا یادآوری ۷ سالگی من اهمیتی داره؟ نه... مهم این هست که من الآن دارم با این شهید زندگی می کنم و ایشون دارند من رو تربیت می کنند. بعد از بکی دو ساعت و دعا و قرآن، پاشدیم از زاده اومدیم بیرون و از بازار برمی گشتیم... واقعا چه قدر آرامش داد اونجا بهم... یه چیزی هم از حسین علیه السلام خواستم... بعد این که تو بازار خیلی به آدم نگاه می د. خوبی محیط به اینه امنیت داری توش... برگشتیم سوار مترو شدیم. یه عده خانوم تو کوپه آقایون نشستند، من و مریم هم فکر کردیم اونجا کوپه خانوماست... اینه که کلا نشستیم تا خود دروازه ت... بعد از پیاده شدن، مریم می گفت: فاطمه عجب اخمی کرده بودی... اونجایی که ما بودیم، دو تا پسر هم بودند که اولش فکر هم جنس گرا هستند. بعدش دیدم نه اینا جوگیر هستند و ما رو دیدند، اینجوری می کنند. یه گارد با اخم گرفتم و یه وقتی بود دیدم پای پسره به پای مریم داره می خوره... چنان با کفشمپای پسره رو هل دادم اونور که اصلا پسره ترسید پاشو برد عقب و یه جورایی یه منطقه آزاد ۲۵ سانتی متری برای خودمون ایجاد کردیم. البته اشتباه از ما بود و ما باید وقتی فهمیدیم کوپه مردونه هست جامونو عوض می کردیم ولی دیگه اتفاقی بود افتاد و من فکر می کنم باید روش های محافظت بیشتری بلد باشم. اینجا ایران هست ... اگه کشور خارجی بود، می تونستم شکایت کنم. همین دیگه... شب هم خو دیم و صبح بیدار شدیم. ایشالا شنبه برم پژوهشگاه متالورژی رازی.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/343




چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا داشتم ویس تی ای مکانیکی رو گوش می دادم، متوجه یه چیزی شدم. حواسم نبوده و دکمه خاتمه رو نزدم و کل مکالماتمون بعد از کلاس در مورد پروژه و اتفاقاتی که افتاد، ضبط شده. حتی اون لحظه ای که از پله ها لیز خوردم هم ضبط شده... واقعا خیلی حس بدی بود کنارش افتادم زمین... ولی همین که سریع خودم رو جمع و به روی خودم نیاوردم، خیلی خوب بود واین که سریع بحث رو از سر گرفتم. از اون که بگذریم، به یه جایی از ویس رسیدم که می گفت پروژه رو که دارم با انجام می دم، می تونه کمکم کنه و با هم مقاله بدیم. من اولش فکر منظورش از مقاله دادن، اینه که با شاگرد مقاله بدیم. اما بعدش متوجه شدم منطورش خودش و من بودیم. خب این برای منم یه امتیاز هست... اصلا باورم نمی شه کارام داره یه جوری جور می شه که خودمم باورم نمی شه. اگه زبانم رو هم تقویت کنم، امکان این هست که با یه مقدار تقلای بیشتر، ارشد بتونم به british colombia اپلای کنم. ی هم تو پرینستون باشه. حس می کنم باید ارتباطم با توتونچی بیشتر بشه. پروژه کارشناسیش طوری بود که ممنوع ال وج شد. راستش رو بگم، امروز یک لحظه حس نکنه او هم مثل شهریاری باشه... . یه لحظه قلبم گرفت... به من می گفت می خواست با پروژه برداره و تو تو جلسه گروه دعوا می کرد می گفت اسدزاده توتونچی باید شاگرد من باشه ولی نشد... آ ش هم با مشاور من، رنجبر، پروژه برداشت و رنجبر هم پروژه اش رو به من نشون داد و گفت نگاه کن: پروژه شبیه سازی داده در حد ی... واقعا پروژه اش عالی بود. وقتی به توتونچی گفتم رنجبر پروژه اش رو بهم نشون داده، کلی خوشحال شد. دلم می خواد واقعا مثل توتونچی بشم. واقعا باید همچین ی روی سرشون بذارن. خدایا روز به روز بر عزت نفسش اضافه کن و کمکش کن بالاتر بره. ممنون.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/344




چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ امیدوارم ح ون خوب باشه. مطلب خیلی طولانی بود، فرستادمش ادامه مطلب... اما رمز داره... اگه خواستید، می دم. خداحافظ



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/345




چشم ها را باید بست ... تا که او را دید و بس ...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا دارم با تمام وجودم می گم کارا رو بسپاریم به خدا واقعا دارم می بینم که به بهترین نحو ممکن کارا رو درست می کنه. خدایا خودت کمکم کن... یا علی



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/346




هر وقت خسته شدی، بدو...

درخواست حذف اطلاعات
چگونه در ماه رمضان مطالعه کنیم؟ درس خواندن را به ساعات اولیه ی صبح موکول کنید؛ زیرا در ابتدای روز هنوز گرسنگی به شما غلبه نکرده است. مثلاً پس از سحر بیدار بمانید و درس بخوانید.

پیشنهادات زیر می تواند درس خواندن شما در ماه مبارک رمضان کمک کند: 1) درس خواندن را به ساعات اولیه ی صبح موکول کنید؛ زیرا در ابتدای روز هنوز گرسنگی به شما غلبه نکرده است. مثلاً پس از سحر بیدار بمانید و درس بخوانید. 2) هنگامی که گرسنه هستید و حوصله ی مطالعه ندارید مقداری استراحت کنید و سپس به سراغ فلش کارت ها یا خلاصه های تان بروید و نگاهی اجمالی به آن ها بیندازید. 3) برنامه ریزی را فراموش نکنید. قبل از شروع مطالعه برای خودتان مشخص کنید که قرار است در روزی که پیش رو دارید کدام مباحث را مطالعه کنید. اگر هنگام صبح موفق به اتمام آن ها نشدید خود را م م کنید که پس از افطار از دیدن برخی سریال های تلویزیونی خودداری کرده و به جایش برنامه ی خود را تمام کنید. 4) تست زدن، انرژی زیادی از شما نمی گیرد. می توانید با مطالعه ی درسنامه ی کوتاه که در ابتدای هر درس در کتاب آبی درج شده است مطالعه ی تستی خوبی داشته باشید. 5) آیات قرآن کریم حافظه ی شما را تقویت می کند؛ بنابراین بهتر است در روز چند آیه از قرآن بخوانید و به خداوند توکل کنید. 6) در طول روز سعی کنید خیلی از منزل خارج نشوید؛ زیرا گرمای هوا انرژی شما را می کاهد. 7) به فکر رقابت باشید و تصور کنید در لحظه ای که شما به دلایل مختلف از مطالعه دست کشیدید دانش آموزان بسیاری هستند که با وجود شرایط مشابه با شما سختی ها را تحمل کرده و با جدیت مطالعه می کنند. روحیه ی رقابت سطح انرژی را در شما بالا می برد. در آ به شما یادآوری می کنم که ایام تابستان به خصوص تابستان امسال که با ماه رمضان مصادف است فرصتی بسیار عالی برای سبقت گرفتن از سایرین است. برای گرفتن نتیجه ای خوب باید در زمان هایی که سایرین درس خواندن را رها می کنند با دقت بیش تری به سمت آن بروید؛ بنابراین به خود افتخار کنید و این فرصت طلایی را از دست ندهید. kanoon.ir



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/222




سه احمق!!!! 3 idiots

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام ؛ راستش این روزا که با زندگی روزمره خیلیا آشنا می شم، می بینم هر برای خودش مشکلاتی داره... به قول آقا نویسنده وبلاگ کنج دنج golabi25. همه ی ما میدونیم ادمای موفق جذاب ترن ولی اگر وقت داشتین داستان بقیه ادمام بشنوید.. مشکلات من درسی هستند. برای فرار از مشکلات روزمره رو آوردم به اینترنت و همین باعث شد اولویت های زندگیم تغییر کنند. این اصلا چیز جالبی نیست. درس خوندن مهم ترین وظیفه هر شخصی تو این رده سنی هست. راستش، وقتی اومدم ، با خیلی مسائل رو به رو شدم. از تنهایی و فشار خوابگاه گرفته تا خوب متوجه نشدن دروس... در واقع می رفتم ، سر کلاس هیچی متوجه نمی شدم. وقتی برمی گشتم خوابگاه ، نمی دونستم چیکار کنم و چه جوری درس بخونم. اصلا چی باید بخونم؟؟ یه جورایی این مسائل دست به دست هم دادند تا من کلا کنار کشیدم. درس برام اهمیتش رو از دست داد.. همیشه وقتی سوالات امتحان رو نگاه می ، با خودم می گفتم که سوالات کبیر لاینحل هستند. اینا رو شخصی می گفت که همیشه اصرار داشت حتی سخت ترین چیزها رو تو دنیای علم حل کنه. و اثبات کنه که کار نشد نداره. این رو هم اضافه کنم که امتحانات حذفی هستند و دیگه اهمیتی نداره وقتی امتحان یه بخش رو دادی، دوباره برگردی از اول اونو مرور کنی. مگر اینکه مباحث به هم مرتبط باشند یا اون درس رو بیوفتی یا اینکه استثناءا اون درس حذفی نباشه میانترمش. راستش سه احمق همیشه من رو به گریه می ندازه. از این جهت که فعلا تو جایگاه اون دو تا تنبل هستم که یکیشون استعداد ی نداره و علاقه اش عکاسی هست برخلاف من که استعداد روانشناسی و علوم انسانی دارم. و یکی هم تو جایگاه اونی که دوست داره بشه... و آرزوی همیشگی من این بوده که مثل اون بچه زرنگ بشم که براش مدرک مهم نیست و با عشق سمت علم می ره. راستش گریه ام می گیره از این جهت که همیشه خودم رو با اونی که دلش می خواد بشه، همزاد پنداری می کنم و یه حسی همیشه بهم می گه که آره من می تونم بشم و حس قوی تر بهم می گه که حتی اون بچه زرنگ بشم هم می شم.. خدا رو چه دیدی شاید به علاقه دیگه هم رسیدم. دلم می خواد به آرزوهام برسم. امشب شب قدر هست و من با کوله باری از دلتنگی اومدم سمت خدا... وقتی حرفای یه خانم رو خوندم، اولش فکر شوخی نوشته ولی بعدش فهمیدم که چه قدر سخته که آدم دوست داشتن پدر و مادرش رو درک نکنه. خب یه وقتهایی بابای منم می گه پاشو برو از خونه بیرون.... ولی این رو می گه که می دونه قراره برم تهران خوابگاه و اونجا درس بخونم. شاید بابای خانم هم همین رو می گه با این تفاوت که مادرش هم دقیقا همین رو می گه. اگه متوجه نشدید، طوری نیست. دارم به این فکر می کنم که چه قدر بچه های تهران خوش شانس هستند که هر شب می تونند خونه باشند. البته من به بچه های قزوین . هم حسودیم می شه. چون اونا هر ساعت بخوان برن خونه می تونند برن بدون اینکه دغدغه هزینه داشته باشند. تازه قطار حومه ای هم دارند و راحت جا به جا می شن و سریع تر هم می رسند. نه مثل ما که به خاطر 35 کیلومتر، همش باید از قزوین جدا باشیم. خدایا چی می شد ما قزوین یا تهران یا زنجان می بودیم؟ کلا به نظرم این خیلی عالی هست که تو مرکز استان زندگی کنی. من بعدا این نوشته رو تکمیل می کنم.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/224




5+1

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا یه چیزی تو ادامه هست، دوست داشتید بخونید.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/227




فاطمه؛ هم صدا با حلق اسماعیل

درخواست حذف اطلاعات
من هنوز اسماعیلم رو قربانی ن راستش هنوز اسماعیلم رو نشناختم یعنی شناختمش اما....
سال هاست همگی داستان زیبای ابراهیمی را شنیده ایم. اما کمتر ی است که شب با حیرت خواب به چشمانش نیامده باشد... 24 روز از ماه رمضان گذشت و من هنوز در ذی القعده ام خدایا مرا از این نشست ها نجات ده تا بال در بال فرشتگان سوار بر پیچک های سخاوت و در آغوش باد آرزوها به سوی تو آیم پروردگارم یعقوب وجود در بیابان های غریب سر در گریبان و منتظر است منتظر است تا باز جوید نشانی یوسف خود را از گرگ هایی که شکم یوسف را د و بذر ج و کین را در آن رویاندند آه از این گرگ ها... آه ... من در این غوغا، پی هر سر روانه می شوم که آب حیاتی یابم از جنس حضور سعی در صفا و مروه چه بیهوده است اگر که تو کعبه مقصود و تماشاگه رازی باز آ... الله اکبر الله اکبر، الله اکبر الله اکبر __________________________ دلم گرفته... امسال ماه رمضان رو درک ن . دیگه تحمل ندارم



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/228




از زبان یکی از هم شان:

درخواست حذف اطلاعات
تصویر ذهنی

«هیچ آرزویی محال نیست؛ فقط باید روش رسیدن به آن را دانست. اگر مسیر را بدانیم، مقصد دور نیست.»



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/229




تا باشه از این خواب ها...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا خواب دیدم آیت الله معظم انقلاب ی بهم یه چادر مشکی هدیه دادند.
همش مداحی حاج مهدی سلحشور (پر کشیدن سمت کربلا) رو دارم گوش می دم. نمی دونم چرا سیر نمی شم از گوش دادن بهش.. .
ریتم مداحی رو دقت کن... پر کشیدن سمت کربلا عاشقونه که رفتن تا به خدا حالا تو این دنیای غریبی دل خوشیمونه یاد ....



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/230




تا اطلاع ثانوی تعطیل!!!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا هر چه قدر دارم فکر می کنم، می بینم که فلانی راست می گفت... عوض شدی دختر کوچولو... یادت هست بهت گفتم می ترسم بری عوض بشی؟ گفتم عوض نشدم. گفت نه عوض شدی... گفتم خوابگاه نمی ذاره من مثل قبل با خدا راحت و صمیمی صحبت کنم و مثل قبل گریه کنم. گفت ربطی نداره. اینا همش بهانه هست... جهان و همه عظمتش رو اصلا.... بیییییییییییییییی خیااااااااااااااااااااال اما الان دارم می بینم نمی شه بیخیال شد. فعلا یه مدت برم تا ببینم چی می شه. یا علی



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/231




آ ین دو نقطه

درخواست حذف اطلاعات
و سلام تمام شد..... تنها چیزی ک دارم ک بدرد بخور باشد درحاصل این پنج شش سال نوشتن، با احدی از نامحرم حرف نزنید بحث فرهنگ استفاده نیست بحث یک کمر است ک میشکند... و فقط خدا را داشته باشید چیزیست ک نباید تجربه اش کنید بشنوید از این آستین کنده



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/232




فضای مجازی

درخواست حذف اطلاعات
سلاااااااااااااااااام
امروز قراره تلگرامم رو تحریم کنم.
از اون جایی که من یه ذره بی جنبه هستم، ترجیح می دم log out کنم. اما یه مسئله ای برام مطرح هست و اون این هست که وقتی به اینترنت دسترسی دارم، همش تو تلگرام و اینترنت دنبال این موضوع و اون موضوع هستم و وقتی که ندارم، مثل بچه آدم می رم سراغ بقیه کارام.
پیش مشاور هم رفتم. گفت که اگه یه چیزی مانع می شه تا به کارای مهم خودت برسی، ازش دور شو. مثلا تو اینترنت چی برات جذ ت داره؟
گفتم تلگرامم و وبلاگ شخصیم.
بهم گفت که تلگرام رو می تونی ساعت های مشخصی بری توش و بعد از اون، log out کنی. اما در مورد وبلاگ شخصیت، به نظرم پاکش کنی بهتره.
برای من خیلی سخته از وبلاگم دور بشم. 6 سال هست که تمام اتفاقات جالب و خوب و بد زندگیم رو توش می نویسم. برام خاطره انگیز هست. نمی تونم ازش دل م.
ولی خب می خوام یه مرحله پیشرفت کنم. ترم قبل کلا گوشی هوشمند رو بنا به توصیه مشاور کنار گذاشتم و نتیجه خوبش رو با پیشرفت معدلم دیدم. این ترم می خوام گوشی همراهم باشه اما داخل گوشی رو با روش پیشنهادی جدید مشاور تحریم کنم. چون واقعا سخته که کلا گوشی همراهت نباشه.
می خوام یه مدت تو وبلاگم ننویسم.
دعام کنید موفق بشم.
به نظر من هم موضوع پیشنهادی داداش حمیدرضا خیلی خوبه. این که ما تو فضای مجازی یادمون می ره نامحرم، نامحرمه و حریم ها از بین می رن. چیزی که تلگرام رواج داده...
راستی یه چیزی هم در خصوص تلگرام بگم؟
اگه آدم تو تلگرام تو گروه غیر ضروری ای که اتفاقا توش زیاد صحبت می شه نباشه
اگه کانال هایی که تو تلگرام هستیم هم تعدادشون کم باشه و هم اینکه هر هفته یا هر شب یا هر یه ماه یه بار به روزرسانی رسانی بشن نه هر دقیقه به دقیقه
اگه فردی نباشه که فکرمون بهش مشغول باشه و هر دم به دقیقه بهش پیام بدیم (جنس مخالف یا موافق - دوستی یا یه رابطه ساده) ، این جوری به نظرم دیگه تلگرام خیلی خلوت می شه و دلیلی نداریم که بریم تلگرام و وقتمون گرفته بشه.
من الان تلگرامم رو log out می کنم و شب ساعت 10-11 آن لاین می شم.
یه موضوع هم هست که پیشنهاد خودمه...
چگونه از فضای مجازی درست استفاده کنیم (را ارهای ترک اعتیاد به اینترنت!!!!)؟
موفق باشید
یا علی



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/233




چه قدر وبلاگ خلوته

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام ؛ وقتی وارد وبلاگ می شی، می بینی دو تا آنلاین زده، مشتاق می شی ببینی که کی اومده وبلاگ ولی بعد از چند دقیقه که می ره، و بخش نظرات رو نگاه می کنی، متوجه نمی شی کی بوده... یه اعلام حضوری بزنید. دلتنگ می شیم. یا علی



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/197




امروز

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام ؛ چه قدر خوبه آدم مطالعات قرآنی داشته باشه. سعی کنم از امشب شروع کنم به خوندن تفسیر قرآن کریم. تفسیری که جناب شنگول العلما تو وبلاگشون ارائه می دن، خوبه ولی باید خودمم یه ت ی به خودم بدم. دعام کنید.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/198




امروز

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام؛ از اتفاقات امروز بگم که هیجان زده شدم و بابا رو محکم بوسیدم و بابا هم طی یک عملیات ضربتی، اونم از سر هیجان، خوابوند زیر گوشم. خیلی درد گرفت، گریه هم ولی خب به هر حال تقصیر خودم بود. اون چه طرز بوسه بود. ولی خ خیلی چسبید...
بعد این که امروز فهمیدم لیلا (همبازی دوران کودکی) مزدوج شده... یادش بخیر... همیشه خدا با هم دعوا داشتیم و علت اصلی همیشه داداشش بود. یادمه یه بار هم خ ما دعوا رو شروع کردیم و دو تا خانواده رو به اندازه شش ماه از هم دور کردیم. اسم دختره کبیر بود و ما کب (همون کفگیر) صداش زدیم و دعوا حس به کتک کاری بابای من و داداش لیلا کشید...
من تا جایی که ذهنم یاری می ده، همیشه شروع کننده دعوا بودم و بس که زیرزیرکی شلوغ می ، علنی خیلی کتک می خوردم. عروسی پسرعموم بود (همین پسرعموم که چند وقت پیش بلاکش ! سو تفاهم نشه مزاحمت ایجاد نکرده بود چون گوشی دست زن عمو بود و امان از زن عمو!)
به هر حال من تو قطار تصمیم گرفتم که به جای زنجان، همین تا تان پیاده بشم و عروسی رو نرم. بهانه ام علی بود که کنکور داشت ولی راستش رو بگم، از یکراست اومده بودم راه آهن و در نتیجه لباس مناسب مجلس عروسی در مقابل اون خیل عظیمی که همه شون به خودشون رسیده بودند، نداشتم. هر چند من به قدری اعتماد به نفس دارم که با همون کفش های ورزشی تو مجلس حضور پیدا کنم اما خ حسش نبود... زن عمو من رو واسه عروسی دخترش دعوت نکرد، واسه عروسی پسرش هم خودم نرفتم. سر یه قضیه ای، از عید تا حالا از خانواده عمو دلخور شدم. با مادری در مورد یه سری مسائل صحبت ... یه کوچولو هم با معصومه دعوا و دوباره آشتی .
امروز مطالب همه اش در مورد دعوا بود... حتی با علی و مامان هم دعوا . تنها ی که باهاش دعوا ن ، زهرا بود. به هر حال... کتاب جودی ابوت رو تموم . خیلی شیرین بود. می خوام آن شرلی رو بخونم. فردا هم با معصومه می ریم نمایشگاه کتاب تهران...
بعدش هم شنبه می ریم دور دور...
و بعدش معصومه راهی خونه می شه و منم ... یادم نره دنبال کارای هم برم.
زهرا داره راه می ره.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/199




اتفاقات دیروز...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سلام ؛ دیروز اصلا درس نخوندم. همش آن لاین بودم. البته مجبور بودم دیاگرام آهن و کربن رو از روی تلگرام بخونم. ولی خب زیاد روش مانور ندادم. خیلی بد شدم. اصلا نمی دونم چرا این همه از درس فراری شدم.... می خوام برم خودم رو بکوبم به دیوار...باید درست حس شروع کنم به درس خوندن. خدایا کمکم کن. پروفایلم رو با پروفایل بالام مهربان ست . الان بیداره احتمالا... از وقتی که با هم قهر کردیم، دیگه آشتی نکردیم. صحبت هم بعضی وقتها داریم با هم ولی دیگه دوستی قبل رو نداریم. خدایا نذار این قهر ادامه داشته باشه. خدایا کمکم کن.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/200




انتخابات

درخواست حذف اطلاعات
هر جا دیدید داره براتون سوت و کف می زنه، بدونید دارید خطا می رید.
سند قرآنی بیارم...
هرگز یهود و نصاری از شما راضی نمی شوند مگر اینکه به کیش آن ها در آیید. آیه 120 سوره بقره
این خودش یک مسئله مهم انتخاباتی هست که در قرآن کریم ذکر شده.
من نمی گم که به کی رای بدید و به کی رای ندید. قرار نیست برای شما تعیین تکلیف کنم؛ چون شما یک انسان عاقل و بالغ هستید و خدا انسان رو آزاد آفریده و شما د که حرف هاتون رو بزنید، منطق خودتون رو بیان کنید، به ی که می خواهید و قبولش دارید، رای بدید. اما یه مسئله ای این جا هست و اون این هست که چشم و گوش بسته نرید از یه نامزد انتخاباتی طرفداری کنید. تحقیق کنید ببینید کدوم بهتر هستند نه این که چون فلانی مورد قبول بچه های ترقی خواه هست یا فلانی رو ها قبول دارند، من هم به اون رای بدم. این نهایت به بند بستن من به عنوان یک انسان آزاد هست که بخوام به فردی رای بدم که انتخاب گروه هست و من شناختی ازش ندارم.
معنی رو از نظر خودتون بیان کنید. از نظر من یعنی این که من بتونم تو کشورم درس بخونم و مجبور نباشم کتاب های ترجمه شده بخونم. یا اینکه چیزی رو بخونم که افراد سایر کشورها به اون رسیدن و حالا دارند اون رو به خورد من می دن و می گن که علم همین هست. پیرو خط من باش تا دانشمند بشی. تو کشور خودم دلم می خواد که خودم علم تولید کنم و این من باشم که بتونم اسم کشورم رو بالا ببرم. من می خوام که کشورم مرجع علمی و فناوری در سراسر دنیا باشه. از نظر من این هست که دانشجوی جوان مملکت برای رهایی از فشارهایی که بهش وارد می شه، فکر خودکشی به سرش نزنه اما بدونه که با اون هم چیزی درست نمی شه. از نظر من یعنی این که من دلم می خواد که تو کشورم با فرهنگ خودم رشد پیدا کنم، با زبان خودم صحبت کنم، با مردم خودم زندگی کنم، واحد ارزی که استفاده می کنم، واحد ارزی کشورم باشه.
من ایرانی هستم.
رای من، خاص من هست. قرار نیست ی متوجه بشه که قراره به کی رای بدم.
شما آزاد هستید که به هر ی خواستید رای بدید.
شما آزاد هستید که در مورد هر دو ک دا تحقیق کنید.



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/202




خاطرات امروز...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا امروز صبح 7:20 بیدار شدم و رفتم 1،500 ریختم به حساب بابا... الآن تو حسابم 80 تومن هست. یه مقدار هم دستی دارم فکر کنم یه حدود 120 تومنی داشته باشم. خب خیلی خوبه... زیاد ج ن . ولی همچنان هزینه چادر جور نشده. بگذریم... بعدش رفتم ققنوس و نشستم همراه با مکانیکی، اخبار رو نگاه . نتایج اولیه آرا اومد.. پیشتاز... بعدش رفتم دانشکده و اونجا یه کوچولو وارد تلگرام شدم که از شانس بد، برقا رفت و سیستمی که من توش بودم، بالا نیومد و مجبور شدم با گوشی یکی از دوستان برم log out کنم. بگذریم. بچه ها تو دانشکده کلی در مورد حرف زدند ؛ دقیقا رو به روی من... من با لبخند نگاهشون می . نفهمیدم اون سال بالایی که از اول تا آ با لبخند جوابمو داد، داشت مس ه ام می کرد یا ازم خوشش اومده بود. به هر حال... بگذریم. اومدم نشستم یه ذره کتاب خوندم؛ یه ذره خو دم. بیدار شدم دوباره خوندم. خیلی دوست دارم مطالعه رو. درسی و غیر درسی... مخصوصا کتاب خودآگاهی شریعتی رو... بعدش هم علیرضا پیام داد بیا تلگرام . منم لبتاب فاطمه زهرا رو قرض گرفتم تا ببینم چی می گه. یه کم صحبت کرد و بعدش هم خ ظی کرد رفت. دلم براش تنگ شد... هی خدا.... به آبجی می گم خسته شدم می خوام برم پیدا کنم؛ می گه برو هر غلطی دلت می خواد . یه بار به بابا گفتم ... گفت: نه دخترم ! خوب نیست.... به ریما می گم ...میگه نه الآن لطمه می زنه به درست... هر وقت دلتنگ شدی، با خودم حرف بزن. بیا با هم بریم بیرون. راستش از علیرضا خیلی خوشم اومده... گفت که م می شی؟ منم گفتم نه( تو دلم گفتم البته.وابسته ات می شم.) ولی بعدش خودش گفت نمی خواد دوست باشیم. حس جالبی بهم دست داد موقع صحبت... البته او در کنارم نبود بفهمه چه جوری تپش قلب گرفتم که کم مونده بیوفتم زمین.... خب مگه چی می شه آدم با یه پسر دوست بشه؟



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/203




دوستی با علیرضا....

درخواست حذف اطلاعات
حس می کنم علیرضا منو امتحان کرد که بهم پیشنهاد دوستی داد... منم تو این مدت همش تو فکر بودم. اما خ اصلا دلم نیست که به خاطر یه دوستی با پسر وجهه اجتماعیم تو رو از دست بدم. فکرش رو کن... من حتی به پسرا نگاه هم نمی کنم. اون وقت برم با یه پسر دوست بشم. خب خیلی ضایع هست. اگه با یه پسر دئست بشم و تهش هم خودم می دونم به ازدواج ختم نمی شه، اون موقع حتی اونی هم که دوستم داشت، دیگه نمیاد سمتم.... خیلی بده ....



منبع : http://aydafzs.blogfa.com/post/204