وبلاگهای رنگارنگ

بهمن آبادخبر

آخرین پست های وبلاگ بهمن آبادخبر به صورت خودکار از بلاگ بهمن آبادخبر دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(21)

درخواست حذف اطلاعات
عمو مرادگفت: به قول شما بر گردیم بهمن آباد و به آداب و رسوم گذشته بپردازیم من داشتم با خودم فکر می ؛ همه ی رسم های قدیم یا جابجا شدن یا به کل از بین رفتن،طوری که اثری از اون رسم ها نیست اگه یادت باشه به استقبال و بدرقه و رفت و برگشتِ زائر رضا اشاره .کمی هم به شب نشینی ها پرداختیم که نقش مهمی در استحکام خونواده داشت،اون زمان هر چیزی سرِ جای خودش بود به عنوان مثال ، همه پذیرفته بودن پدر یعنی آقای خونه ، و مادر دلسوز و گل سر سبد خونه،و همه می دونستن آفتاب غروب نکرده هرکی هرجا هست باید خودشو برسونه خونه تا جمع خونواده جمع تر باشه، در زمان گذشته بچه ها رو ، پدر و مادر ها تربیت می و از یه سنی ملای مکتب خونه هم در تربیت و آداب و ادب کودک نقش داشت. ولی بچه های این دوره زمونه مثل گوشت قربونی تکه تکه شدن، اونا رو خود به خود از دست پدر مادرهاشون گرفتن و طوری دیگه تربیت می کنن، در این دور و زمونه،همه ی دستگاه های جامد از تلویزیون بگیر تا..در تربیت بچه ها نقش پر رنگ دارن،تازه دردِ خودمون کم بود از هزاران کیلومتر اون طرف تر، به جوون امروز خط و مشی میدن، با اومدنِ وسیله های جدید پسر و دختر از والدین و حتی از اقوام خودشون جدا شدن!ارتباط های خونواده هر روز کم و کمتر شد تا رسید به اینجا. خونواده هم به دلیل دوندگی و چشم و همچشمی وقت چندانی ندارن،مثل قبل کنار هم باشن و باهم رفت و اومد کنن و با همدیگه حرف بزنن،آدم وقتی نتونه با همنوع خودش رابطه ی صمیمی بر قرار کنه با جفت خودش هم نمی تونه سازش داشته باشه،این روزها و در زندگی ماشینی و چند شغله بودنِ پدر مادرها، ی وقت،نداره بچه ی خودشو به درستی ببینه چه برسه که دور هم باشن و به روی هم لبخند بزنن، وقتی رابطه ها به مویی بند شد طلاق آسون میشه ، ازدواج ها سخت میشه، مهریه ها ی سنگین سنگین تر میشه،چون اعتماد نیست میگیم مهریه رو سنگین ترش کنیم تا طرف، مجبور باشه زیر سقف با زن و بچش زندگی کنه! آخه موندن و زندگی ای که با زور و اجبار باشه چه سودی داره؟ ادامه داره



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/850




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(165)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن تحتِ تأثیر حرفهای رعنا قرار می گیرد؛ رعنا ادامه داد؛بی ریشه گان، همه دار و ندار و توانائی و وقت خود را برای بزک و بزرگ آنچه نمایان است صرف می کنند، و ریشه داران، از عمق و درون بزرگ می شوند! آن ها به تلنگر و بادی از ریشه در می آیند و اینان مرد ابتلائاتِ سخت و ناگواری های مرد افکن اند! همیشه همینطور است! آدم ها را از ظاهرشان یا حرفهایشان نمی شود شناخت! عده ای هستند که از دور که نگاهشان می کنی، سر به فلک کشیده و محترمند، با وقار و پر ابهت؛ اما هرقدر که نزدیکتر می شوی، کوچکتر می شوند و مشتشان بازتر اما هستند انی که وقتی نگاهشان می کنی، ی هستند مثل دیگران! ساده تر و پیش پا افتاده تر حتی! اما هرقدر که نزدیکتر می شوی بزرگ و بزرگتر می شوند! تا جائی که قاب درک تو قادر به فهمشان نباشد! که آن ها تنها ساق و برگهایشان رشد کرده است و بی ریشه و بی میوه اند! و این ها ریشه هایشان بی تظاهر ساق و برگ ها، انبوه و سرشار! پر بار و پر میوه! "اصل خودت را برای بدل دیگران شدن نفروش!" کتاب پر محتوا بود و مطالب ارزشمندی داشت این واگویه ها بیشتر در پاسخ تو بود که گذشته هارا نا چیز می دانید من اگر گذشته را رها کنم گذشته دست از سرم بر نمی دارد همه همینطور هستند هر گذشته و ریشه ای دارد که یا به آن ف می کند و یا ممکن است بنا به دلایلی از آن فرار کند که در واقع از خودش فرار کرده است. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/851




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(22)

درخواست حذف اطلاعات
انگار همین دیروز بود که ملا قربان و لیلا ما رو دعوت به تقوا می این جمله عمو ملا قربان تو گوشم مونده که در در باره مبارزه با نفس می گفت:نَفس را بکُشیم تا نَفَس بکشیم. عجب سخن ماندگاری زدی عمو ملا قربان؟منظورش این بود که وقتی تابع نفس سرکش هستی زندگی نمی کنی می گفت:تا زمانی که دربند و اسارتِ نفس سرکش باشیم و به خواهش های ناجورِ درون پاسخ بدیم قدم به قدم از معنویت و از انسان بودن دور می شیم. بگذریم نمی خوام وارد بحث های عرفانی بشم چون ممکنه برات خسته کننده باشه،راستی تا یادم نرفته این توصیه رو از بنده حقیر داشته باش ، از اونجایی که بر من ثابت شد اطلاعات و معلوماتِ چندانی نداری،توصیه می کنم همیشه اهل پرسش باش!مثل الآن چیزهایی که به نظرت گنگ و نامفهوم میاد بپرس نمی دونم چرا در تمام مدتی که حرف می زنم برات هیچ پرسش و سؤالی پیش نمیاد!این روش مناسب نیست. گفتم:عمو مراد من از فرمایش شما لذت می برم نمی خوام بین صحبت های شیرین و دوست داشتنی تون چیزی بگم که رشته ی کلام شه والا خیلی سؤال دارم! عمو مراد گفت: نه ،نه این حرف شما قابل قبول نیست، فرموده اند:دانش گنجینه ای است که کلید آن ها پرسش است پس رحمت خدا بر شما بپرسید که بر اثر ان چهار نفر پاداش می یابند. 1- پرسنده 2- گوینده 3- شنونده 4- دوستدار آن ها در تاریخ قرآنی خودمون پرسش های ماندگار داریم که درس آموزند مثلِ؛پرسش فرشتگان از خدا و پرسش حضرت موسی از خضر. خب قاسم ملا من باید آماده شم برا خواب بقیه حرفامون بمونه انشاءالله برا فردا، گفتم: عمو مراد هنوز سرِ شبِ از الآن میخوای بخو ؟ عمو مراد گفت: ما قدیمی ها مرغ جاییم و وس خون گفتم اولین باری است که میشنوم یعنی چی؟ عمو مراد گفت:مرغ ها به محض تاریک شدن هوا میرن جا و سر شب می خوابند وس خون(زمانی که وس آواز می خواند) هم یعنی مثل وس سحر بیدار میشیم. ادامه داره



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/852




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(166)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن همچنان رعنا را تحسین می کند، رعنا:من اگر گذشته را رها کنم گذشته دست از سرم بر نمی دارد همه همینطور هستند هر گذشته و ریشه ای دارد که یا به آن ف می کند و یا ممکن است بنا به دلایلی از آن فرار کند که در واقع از خودش فرار کرده است. باید از پرودگار بخواهیم؛ به ریشه های ایمان مان، عمق و اص و پر باری و به ظاهر و ساق و برگش، صلابت و زیبائی و شکوفائی عطا فرماید! محمد حسن گفت: رعنا عجب حافظه ی قابل تحسینی داری من تحت تأثیر حرف هایت قرار گرفتم حرف های ریشه داری که چون از عمق جانت سرچشمه می گیرد ل بر دلِ محمد حسن می نشیند. من که جو برای حرف های زیبا و دوست داشتنی ات ندارم ولی به رعنای عزیزم می گویم:
غم مخور همسر خوبم رعنا، تلخ و شیرین،غم ،شادی، هر دو مهمان دل اند، خاطره داریم از غم ،همچنین،از شادی، کاش می شد و توانا بودیم، تا اگر غم به سراغ دلمان می آمد، راهِ او را به سوی خانه ی دل می بستیم، از کینه تهی می کردیم، همسرم، رعنایم نازنینم، دوست دارم هرگز حرفی از غصه ی فردا نزنیم، غصه ها خواهند رفت، می مانیم، پس چه بهتر که خوش و سبز و سلامت باشیم! روز و شب از غم و عشق، سهم خود را دارند می توان عاشق بود می توان عاشق ماند زندگی باغ گلی است که در آن باید کاشت... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/853




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(23)

درخواست حذف اطلاعات
عمو مراد از من خواسته بود برا گوش دادن به ادامه ی خاطرات،صبح زود خدمتشون برسم ولی فکر نمی منظورش از صبح زود ساعت 6 باشه وقتی ساعت 9 رفتم با لبخند همیشگی که نشون از ن یتی می داد گفت:ابه این میگن صبح زود؟ گفتم: منظور شما از صبح زود چه ساعتی بود؟ عمو مراد گفت:ساعت 6 باید اینجا می بودی، ساعت 9 که آفتاب، عالم و آدم رو گرفته، خیلی خب،باشه اشکال نداره شماها که نسل میانه اید وقتی اینطور زندگی می کنید وای به حال و روز بچه ها و نسل های اینده! قبل از این که امروز بیای داشتم به قدیم فکر می و آتش زنه های اون دوره (مثل کبریت)،وقتی می خواستیم آتیش روشن کنیم نگاه می کردیم ببینیم دود از کجا بلند میشه، فوری می رفتیم از اونجا یک گوله مثل زغال، آتیش می گرفتیم، توی راه همیجور پشت سر هم فوت می کردیم تا خاموش نشه،بعدش روی هیزم می زاشتیم این قدر فوت می کردیم تا هیزم روشن شه و الو بگیره،زندگی ها ساده بود و همدیگر رو مس ه نمی کردیم آخه همه مردم که کبریت نداشتن،تو همین قلعه ملاهاشم تا آتیش روشن می شد می رفتیم دنبال بُلهِ (گوله)آتیش،مخصوصا" ما بچه ها این کار رو دوست داشتیم. در باره اون زمان بگم که به ملا اهمیت زیادی می دادند روی حرف ملا ی حرف نمی زد، شما می بینی که یک قلعه رو به نام ملاهاشم میشناسن،میخوام بگم اینجا آدم های شریفی زندگی می ، در غم و غصه های هم شریک بودن،جشن عروسی که بر پا می شد یک هفته بزن بکوب راه می انداختن،عروسی ها هم عروسی های قدیم،یک هفته جشن و سرور بود نه که الآن شما رو می برن یک جایی، غذا بهتون میدن و تمام!مگه عروسی فقط غذا خوردنِ؟ وقتی نتونی در مراسم عروسی شاد باشی و از ترس هزینه و جش تن آدم بلرزه این دیگه عروسی نیست، وقتی خانم ها 10 دست لباس آماده کنن برای داخلِ تالار و پاتختی و اینا آدم نمی تونه شادی کنه. ادامه داره



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/854




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(167)

درخواست حذف اطلاعات
رعنا: جدای از اشکالاتی که در شعرت دیدم ولی جالب بود خب چرا حداقل برا مبارزه با تنهایی دنبال سرودن شعر نمیری؟ محمد حسن در جواب گفت:من با همسرم هستم هرگز تا حالا با وجود ایشان احساس تنهایی ن چرا باید تنها باشم؟ من اگر در گذشته تنها بودم از وقتی دل به رعنایم بستم گذشته هایم را نادیده گرفتم و به لحظه هایی فکر می کنم که در کنار همسرم هستم گذشته برای من،چه تلخ و چه شیرین گذشته است و برایم «حال» مهم است! رعنا: بدیهی است تو و من و دیگران هرکداممان گذشته تاریک و روشنی داریم البته می دانم که محض دلسوزی و آرامشِ خاطر من این حرف های را می زنید ولی گذشته ی من با هر دیگری متفاوت است، قابل انکار نیست که زندگی و هویت و بودنم با همه فرق دارد و می دانم که تو هم این را درک می کنی، خواهشی که دارم از سر دلسوزی حرف های آرامبخش به من تزریق مکن،به کارهای عجیب غریب من هم توجه نداشته باش من هم انسانم و دلم یک وقت هایی می گیرد همه ی ما اینطور هستیم به قول دوستی؛ گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی... گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ... گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات... گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که... گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای و گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی... گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود ،گاهی دلگیری...شاید از خودت.و شاید از انی که در دلگیر شدنت نقشی داشته اند ولی این روزها من حال دیگری دارم نمی دانم چه ی در عطش و داغ غصه هایی که مرا می سوزاند مقصر بوده از این رو گاهی که دستم به ی و جایی بند نیست خودم را سر زنش می کنم... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/855




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(24)

درخواست حذف اطلاعات
عمو مراد گفت:داشتم عرض می ؛ جوان ها صبح زود و قبل از طلوع آفتاب، الاغ ها و طناب و ریسومن ها رو برای اُوردنِ هیزم آماده می ،این جوونا از طرف دوماد بودن، وارهای هیزم رو با شادی و نشاط و بگو بخند و با نظم و ترتیب، نزدیک تنور و در دسترس خانمِ نونوا قرار می دادن، یه اتفاقِ با مزه ای که الآن یادم اومد؛ خانم های طرف عروس سعی می ،از شلوغی و سر گرم شدنِ خونواده ی دوماد به نفع خودشون استفاده کنن، طرفِ خونواده عروس، تا فرصت می ،از خونه ی پدر دوماد یک وسیله ای مثل استکان ، کارد ، چنگال،قالیچه ،پشتی و... را بلند می و با خودشون به خونه عروس می بردن،این کار که شباهتِ زیادی به غنیمت گرفتن داشت، خیلی مطلوب دل خونواده ی دوماد نبود و به همین دلیل در تمام گوشه و کنار خونه، افرادی رو به نگهبانی می گماردن تا مراقب باشند که اگر استکانِ چای به مهمان و بستگان داماد میدن، استکان خالی رو تحویل بگیرن تا مبادا آنرا در جیبشان بگذارند و با خودشون ببرن، چون این کار،علاوه بر ضرری که متوجه خونواده دوماد می کرد تا حدود موجب خنده ی اطرفیان و سر افکندگی و شرمندگی آن ها می شد اگر چنین اتفاقی می افتاد خونواده ی دوماد از این که به خوبی نگهبانی ندادن و مواظب رفتار خونواده ی عروس نبودن همدیگر رو سر زنش می .. البته اینطور چیزها برای ت یب همدیگه نبود همش در قالب شادی و سرگرمی بود این رفتار ها و طولانی بودن مراسم نشون می داد مردم به خصوص جوونا از تَهِ دل خوشحالند اون وقتا ی استرس نمی دونست چیه،از این همه مریضی و بیماری خبری نبود، ای بابا، آدم آب گوارا و هوای پاک نداشته باشه؟انسان بگه من،من،من، ولی خودش هوا رو برای زن و بچش آلوده کنه؟... ادامه داره



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/856




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(168)

درخواست حذف اطلاعات
محمدحسن: خوشبختانه ادبیات و نوشته های دل انگیز رعنا بهانه ی خوبی شد تا پس از این همه سکوت،با هم گفتگوی رو در رو و چهره به چهره داشته باشیم تصورم می کنم آغاز خوبی باشد و می شود آن را به فال نیک گرفت رعنا گرچه خودش از عمق دوستی و محبتِ من خبر ندارد ولی بر این باورم که ی چون من درد و ررنج او را درک نمی کند و حتی می توانم بگویم هیچ نیست که به اندازه ی من رعنا را دوست داشته باشد،رعنا برایم نزدیکترین و عزیزترین است ولی چون هرگز دردم را و احساسم را نسبت به او بیان و ظاهر نکرده ام خودش چنین تصوری را از من ندارد! از ساعتی پیش که خبردار شدم خواهرم و به طور تصادفی خواهر رعنا می خواهند مهمان ما باشند دلم مثل سیر و سرکه می جوشد با خودم می گویم: خواهرم دهانش چاک و بست ندارد و نمی داند چه حرفی را کجا باید بزند اگر خدای نکرده بی هدف و یا با انگیزه، حرفی از گذشته ی رعنا و مسائلی نظیر این را مطرح کند خدا می داند چه اثر منفی بر روح و روان ما خواهد داشت، رعنا از دلواپسی ها و شوک های ناگهانی که از ناحیه همسایگان و نزدیکان بر من وارد می شود بی خبر است یعنی خودم هیچ گاه سفره ی دل و دردهایم را برایش باز ن وحتی سعی کرده ام او را در بی خبری نگهدارم تا غبار غم بر دلش ننشیند،امروز که رعنایم کمی چهره گشود آرام آرام به دنبال بهانه ای هستم تا یک بار برای همیشه موضوع گذشته ی ایشان را مطرح و تأکید کنم این که فرزند واقعی آقای صبوری نیستند نمی تواند مهم باشد حتی در صورتی که خودش خواسته باشد با جان و دل به دنبال پدر و مادر واقعی اش می گردیم تا پیدایشان کنیم، ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/857




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(169)

درخواست حذف اطلاعات
از امروز که رعنایم کمی چهره گشود آرام آرام به دنبال بهانه ای هستم تا یک بار برای همیشه موضوع گذشته ی ایشان را مطرح و تأکید کنم این که فرزند واقعی آقای صبوری نیستند نمی تواند مهم باشد و در صورتی که خودش خواسته باشد با جان و دل به دنبال پدر و مادر واقعی اش می گردیم تا پیدایشان کنیم، بارها شنیده و خوانده ایم داستان راستانِ فرزندانی را که حتی پس از سی،چهل سال،موفق شده اند پدر و مادر واقعی خود را پیدا کنند و آن ها را در آغوش کشند البته باید رعنا اجازه دهد به موضوع ورود کنیم و آقای صبوری و خانمش را از ماجرای بر ملا شدن راز رعنا که فرزند واقعی آن ها نیست آگاه کنیم و از این دو عزیز که سال ها زحمت بزرگ و تربیت رعنا را کشیده اند تشکر و خواهش کنیم تمام ماجرای پدر و مادر واقعیِ رعنا و وضعیت کنونی آن ها را برای دخترشان تعریف کنند،شوربختانه هنوز آقای صبوری و همسرشان تصور می کنند رازشان سر به مهر مانده و بر ملا نشده در صورتی که تا چند وقت دیگر به جز خودشان،عالم و آدم خبردار می شوند! می دانم که گفتن این حرف ها ساده نیست و سنگین است و قبول دارم که نمی شود و نمی توانم به آسانی این حرف ها را به رعنا منتقل کنم ولی به قول معروف مرگ یک بار و شیون یک بار! به نظر می رسد رعنا یک روز هم که شده باید تن به این واقعیت بدهد که در دنیای هر غمی دارد و به اندازه توانش بار غم و غصه هایش را حمل می کند،مردم دردهای پنهانی دارند که شاید همسایه و نزدیکانشان هم از آن بی خبر باشند باید بپذیریم دل بی غم وجود ندارد همه ی مردان و نی که از صبح تا شب می بینیم در کوچه و خیابان با ظاهری آراسته و آرام رفت و آمد می کنند درونشان پر است از هزار و یک غم و غصه و رازهای سر به مُهر... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/858




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(26)

درخواست حذف اطلاعات
با این که عمو مراد به قول خودش سن و سالی ازش گذشته ولی گویا حواسش به همه جا بوده چون وقتی باهاش حرف می زدم متوجه شدم گویی فرهنگ نامه ای است که همه جور اطلاعات را با خودش داره و به قول امروزی کم نمیاره! گفتم:عمو مراد این دستگاه هایی که شما قبولشون ندارید برامون خیلی کارها انجام میدن ،با اونا از احوال هم آگاه میشیم کارهای بانکی انجام میدیم ع یادگاری می گیریم و... عمو مراد در حالی که پشت سر هم پک می زد به چپقش گفت: ی منکر انجام کارهایی که گفتی نیست درستِ سن و سالی ازم گذشته و قدیمی ام ولی خبر دارم با این دستگاه و گوشیِ به این کوچیکی کارهای مهمی انجام میدن سؤال من اینه که به قول شما امروزی ها وجی این همه کارهایی که آمار دادی چی بوده؟ آیا این همه دستگاه ها تونستن شماهارو با خودتون آشتی بدن؟ آیا دل هاتون به هم نزدیک تر شده یا دورتر؟ آیا گفتگوهای رو در رو با هم بیشتر شده ؟ آیا زن و شوهرهای امروزی سراشون بیشتر تو گوشی هاشونه یا با هم و در کنار هم هستند؟ آیا گوشی ها باعث پایین اومدنِ آمار طلاق شدن یا بر ع ؟ آیا بچه ها تنهایی هاشون رو با والدین سر می کنن یا وسایل امروزی؟ آیا بین زن و شوهر و والدین و فرزندان از بابت همین گوشی ها شک و تردید به وجود نیامده؟ آیا حضور این گوشی ها باعث از هم گسیختن خانواده نشده؟ آیا حرف شنوی بچه ها از پدر مادر و رعایتِ حرمت بزرگترها نادیده گرفته نشده؟ همین الآن یاد شعر بسیار جالبِ لسان الغیب حافظ شیراز افتادم شعری که کمتر مورد توجه قرار می گیره ولی حکایت روزگار ما رو روایت میکنه، ایشون می فرمایند: این چه شور است که در دور قمر می بینم همه آفاق پر از فتنه وشر می بینــــــــــــم هر ی روز بهی می طلبد از ایــــــــــام علت آن است که هر روز بتر می بینـــــــم ابلهان را همه شر بت زگلاب وقند اســــت قوت دانا همه از خون جگر می بینـــــــــم اسب تازی شده مجروح به زیر پـــــــــالان طوق زرین همه در گردن می بینــــم دختران را همه جنگ است وجدل با مادر پسران را هم بد خواه پدر می بینـــــــــم هیچ رحمی نه برادر به بــــــــــــــرادر دارد هیچ شفقت نه پدر را به پسر می بینم پند حافظ بشنو خواجه برو نیکی کـــــن که من این پند به از دُرّ وگهُر می بینم ادامه داره



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/859




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(152)

درخواست حذف اطلاعات
البته خانم ها چون در این خصوص اطلاعات کافی دارند و خوب می دانند خون ریزی در روزهای اول بارداریِ مادران، نگران کننده است،با کوچکترین علائم،خود را سریع به یک مرکز درمانی می رساننداین که خانم صبوری نخواسته یا نتوانسته به پزشک مراجعه کند و حتی موضوع به این مهمی را با شوهرش مطرح نکرده،هنوز هم برای ما جای سؤال است؟!به خصوص در سه هفته ی نخست بارداری که خانم ها خوب می دانند باید مراقبت های جدی تری اعمال شود شاید هم همه ی مراقبت ها انجام گرفته باشد ولی ایشان،به درد و علائمی چون خون ریزی بی تفاوت بوده اند و این یعنی هیچ مراقبتی انجام نشده است به هرحال شما بهتر است به فکر مراقبت های پس از سقط باشید که این نیز می تواند آینده ی خانم شما را تضمین کند قبول داریم و طبیعی است که همسر شما در شرایط روحی نامطلوبی قرار داشته باشد زیرا آنطور که پرونده شما می گوید در طول بیش از 13 سال برای فرزند دار شدن کلی هزینه کرده اید و تحت درمان های مختلف قرار داشته اید پرسش اینجاست که وقتی این راه طولانی را طی کرده اید و نتیجه هم گرفته اید آیا باید سرسری از کنار اتفاق ها عبور می کردید؟ما هم بر حسب معمول می گوییم گذشته ها گذشته و از این پس همانطور که بارها تأکید به فکر بعد از سقط و با نظر پزشک به فکر بارداری مجدد باشید که این نیز یک پروسه ای است که باید در باره اش فکر و صحبت کنیم.محمد حسن مات و مبهوت به تک تک کلماتی که از زبان جاری می شد گوش می داد شاید هم خیلی از حرف ها را متوجه نمی شد او خودش بارها گفته بود وقتی به یاد تنهایی رعنا در بیمارستان می افتم که در اوج بی ی او را برای بردن به اتاق عمل آماده اش کرده بودند مغز سرم داغ می شود و رعشه می گیرم چون رعنا گفته بود هرچه اطرافش را نگاه کرده محمد حسن را آنجا ندیده ...ا دامه دارد شما می توانید درکانال محلی بهمن آباد خبر از متنوع ترین مطالب بر خوردار شوید. https://sapp.ir/bahmanabad_khabar



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/829




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(153)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن وقتی نتوانست از سختی های روزهای رفته سخن بگوید ناگزیر تن به سکوت ناخواسته داد و از لام تا کام حرفی نزد او نمی خواست بگوید: رعنا هیچگونه بیماری نداشت،غبار غم بر زندگی اش ننشسته بود و همه چیز در کمال سلامت و به دور از هرگونه تشویش و نگرانی، روال عادیِ خود را طی می کرد تا این که وی از بیگانه ای شنید؛فرزند واقعی پدر و مادر فعلی اش نیست و ...محمد حسن چطور می توانست از آن روز غم انگیزی حرف بزند که با افشای راز سی ساله ی همسرش زندگی اش، دستخوش حوادث و ناملایمات شده است؟ او نمی خواست بگوید؛ سرچشمه ی اصلیِ بیماری رعنا را جز من و خودش هیچ نمی داند و نباید بداند زیرا این نیز یکی از رازهای سر به مهر رعناست!محمد حسن اکنون باید در مقابل دنیایی از پرسش های پزشکان و اطرافیان تن به سکوت دهد تا بلکه راز همسرش بیش از این دهان به دهان نچرخد و رعنا را ناراحت تر از این که هست نبیند. گویی چشم انداز آینده آنطور که باید و شاید روشن نیست زیرا از حرف های پزشکان چنین بر می آید که رعنا تا دقایقی دیگر زیر تیغ جراحی قرار می گیرد.محمد حسن،اجازه خواست همسرش را ببیند کارهای اداری و امضای رضایت را از وی گرفته شد حالا وقت آن رسیده که در باز شود و انتظار رعنا برای دیدن همسرش پایان یابد همین اتفاق افتاد ولی به محض رو در رو شدنِ زن و شوهر، گریه مجال احوالپرسی را به آن ها نداد رعنا پس از گریه های بسیار زبان به گله باز کرد؛بعد از این همه سال تازه امروز درد غربت و تنهایی را احساس من در بدترین شرایط،تنهای تنها رها شده بودم هیچ دور و برم نبود در این چند روز و حتی امروز ی جواب درستی به من نداد یک دفعه گفتند:باید برای رفتن به اتاق عمل آماده شوم!شما بودید چه فکر می کردید؟آن هم وقتی ها و پرستارها سراغ شما را از من می گرفتند؟ رعنا نگاه گله آمیی به شوهرش کرد و گفت:محمد حسن!(با گریه ی شدید) من خیلی تنهایم خیلی... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/830




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(154)

درخواست حذف اطلاعات
... رعنا نگاه گله آمیزی به شوهرش کرد و گفت:محمد حسن!(با گریه ی شدید) من خیلی تنهام خیلی احساس تنهایی و بی ی می کنم،فکر می کنم دور برم خیلی خالی شده هر ی مشغول زندگیِ خودش می باشد که باید به آن ها حق داد ولی این دلیل نمی شود که در این شرایطی تنها باشم! محمد حسن:عزیز دلم رعنا جان! تو هر چه بگویی حق داری ولی هیچکدام از این ها که گفتی نمی تواند دلیل تنهایی تو باشد اصلا" چرا باید چنین احساسی داشته باشید تو می دانی من کجا بودم؟ من که از حال و روز خودم برایت گفته بودم! رعنا توی حرف شوهر ش رفت،بله ولی حال و روز من چی؟این که الآن 15 روز است هرچه ماس می کنم ی حرف یک راست به من نمی زند این که مرا به بخش های مختلف پاس می دهند این که ثمره ی 14 سال تلاش و انتظارم یعنی بچه ی در شکمم دارد سقط می شود! آیا این ها روزهای خوش زندگی من بوده؟ و آیا من باید بدانم شما کجا بودید؟یا شما باید می دانستی من کجا هستم؟نمی دانم شاید هم به دلیل خستگی یادت رفته بود که همسرت در کجا بستری شده و چه آینده ی تلخی در انتظارش می باشد! محمد حسن:بگذریم رعناجان! فضای فعلی مناسب حرف زدنِ من نیست چون دلیل هایم جز اینکه تو را بیشتر ناراحت کند قانع نخواهد کرد در هر حال به قول خانم ،از این پس و حد اقل تا مدتی به مراقبت بیشتر نیازداری،خواهش می کنم این همه فکر و ذکرت را به گذشته ها و کارهای من مشغول نکن باور داشته باش،این اتفاق ها هم مثل آن همه اتفاق هایی که گذشت خواهد گذشت و تو دوباره از امید و امیدواری سخن خواهی گفت. قبول دارم غم،غم بزرگی است ولی اگر اطرافت را نگاه کنی مثل من و شما و حتی بدتر از ما هم در همین بیمارستان وجود دارند متأسفانه باز هم پر حرفی ،رعنا جان هرچه در باره من می گویی درست ولی خواهش می کنم تمومش کن و به فکر استراحت سلامتی خودت باش. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/831




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(12)

درخواست حذف اطلاعات
دور هم بودن و صحبت باهمدیگه و کتاب خوندن افراد با سواد برای بی سوادا بین مردم رواج داشت تا اینکه این دم و دستگاه ها،با اومدنشون شدن بلای جونِ مردم،زن و مرد دیروز که روبروی هم می نشستن و باهم حرف می زدن یک دفعه یه جعبه ای به اسم تلویزیون وارد خونه ها شد که مردم اون جعبه رو در بالا بالا ودر بهترین جای خونه گذاشتن،تا فقط او حرف بزنه و بقیه نگاش کنند و حرفاشو گوش کنن،یکی نگفت ایهالناس آخه گفتگوی یک طرفه معنی نداره و اینکه او حرف بزنه و تو ت باشی اصلا" به چه دردی می خوره؟یعنی یه جعبه جای چند نفرحرف بزنه ما و ت باشیم؟خدا بیامرز ملاباقر گفتگو رو اینطور معنی میکرد،گفت + گو = گفتگو. به قول سخن سعدی شیراز؛ کم گوی و به جز مصلحت خویش مگوی چیزی که نپرسند، تو از پیش مگوی گوش تو دو دادند و زبان تو یکی یعنی که دو بشنو و یکی بیش مگوی درس های مکتب خونه همش اخلاقی بود ان ما هر روز تذکر میدادن درباره حرمت به پدر و مادر و مهربانی با اهل خانه،رفتار انسانی با همسایه ها و احترام به بزرگترها و رعایتِ مرز حلال و حروم،ما یاد گرفتیم نگاه به صورت پدرمادر عبادتِ و رحمت میاره،الآن جوونا این قدر چشم و گوششون پر شده ازدیدنی ها و شنیدنی های فراوون که وقت و فرصت نمی کنن به چهره پدر مادرشون نگاه کنن چه برسه که بنشینن کنارشون و به حرفاشون گوش بدن،،البته حق دارن چون گوششون پر شده از صداها و حرف های نامروط،نه فکرشون و نه گوششون جا نداره حرفِ بزرگتر و پدر مادر رو به درستی گوش کنن و بفهمن؟! همه ی اینارو گفتم تا به اینجا برسم که فکر نکنید مردم این دور زمونه با وجود این دم و دستگاه ها تغییر ،نه جانم ، یادمون باشه ماهیت پیشرفت، تغییر و تحولِ انسان باید همراه با پیشرفت ها تغییر مثبت اخلاقی داشته باشه یعنی هم تغییر کنن و هم پیشرفت،اگه اینطور شد میشه به آینده ی این نسل و نسل های بعدی امیدوار بود ولی متأسفانه همیشه یک بالِ این بشر بیچاره اشکال داره،ولی من با این سن و سالم تغییر و تحول در بشر امروز نمی بینم! ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/832




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(13)

درخواست حذف اطلاعات
پرسیدم ؛عمومراد از آداب و رسوم اون زمان برامون بگو، عمو مراد آهی کشید و گفت: حلوا حلوا اگر بگویی صد بار / با گفتن حلوا نشود شیرن کام زندگی که ما داشتیم برا امروزی ها جذ ت نداره،یا بهتره بگم نسل امروز چیزی از رسم و رسوم گذشته نمی دونن، نسل امروز یک دفعه ارتباطش با نسل با تجربه ی قدیم قطع شدبچه های امروزی بدون لذت بردن از بازی های ک نه ،با وسیله های کم تحرک و تنبل کن و کم فایده ی امروزی بزرگ قد می کشن و میشن. بچه های امروز طعم شیرین دوران کودکی رو حس نمی کنن نه جایی برا بازی دارن و نه حالی ! نتیجش اینه که تنبل و بی حال و کم رمق و بی حوصله بار میان،امان از این دستگاه هایی که دم دست بچه هاست؟! زمانی که این همه ساختمون های بلند بالا نبود بچه ها توی حیاط خونه خودشون یا همسایشون و یا توی خیابونای خلوت،بازی دست جمعی داشتن،بازی های بچه ها چه در فضای باز و یا بسته، هر کدومش آموزنده بود و حواس کودک رو تقویت می کرد. عمو مراد لبخند تلخی بر لبهاش نقش می بنده و میگه؛کجا رفت اون همه بازی های با معنی ؟بازی هایی مثلِ«لی لی حوضک»، «عمو زنجیر باف»، « گرگم به هوا و گرگم و گله می برم»، «یک قل دوقل» که هر کدومش به تقویت حواس و دقت و به رشد اجتماعی بچه ها،کمک می کرد بازی های قدیم، بیشترشون گروهی بودن این جور بازی ها که با فعالیت و دویدن و دنبال هم همراه بود همش واسه بچه ها درس آموز و با معنی بود، به عنوان مثال همه ی شماها از «عمو زنجیر باف» خاطره دارید این بازیِ گروهی، مناسب بچه های ۱۰ تا ۱۲ سال بود که در فضای باز انجام می شد، عمو زنجیر باف علاوه بر این که برای بچه ها با فعالیت بدنی و ورزش همراه بود چون با آهنگ و خوندن و سرو صدا اجرا میشد حتی برا بزرگسال ها هم جذ ت داشت و مهمتر از همه به بچه ها درس مشارکت و زندگی جمعی و همکاری و همدلی می داد، عمو مراد این بار با لبخند شیرین میگه؛قاسم ملا فکر نکن سن وسالم رفته بالا فراموشکار شدم تا دلت بخواد من از بازی های قدیمی خاطره دارم. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/833




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(148)

درخواست حذف اطلاعات
به همین دلیل، وقتی مادر خانم نتوانست دامادش را برای ماندن و صرف ناهار قانع کند مهناز خانم ورود کرد و تا توانست حرف زد و دلیل آورد تا این که میز غذا در حضور محمد حسن چیده شد تا وی در مقابل عمل انجام شده قرار گیرد. محمد حسن هم به شوخی گفت: ی حریف مهناز خانم نیست خدا به داد دل علی آقا (باجناق) برسد! با این حرفِ محمد حسن،همگی زدند زیر خنده حتی بچه های مهناز خانم هم کلی خندیدند، محمد حسن رو کرد به مهناز خانم گفت: بچه ها حرف من را تأیید د. محمد حسن مهمان شد ولی هر کار کرد نتوانست درباره گذشته ی رعنا و چگونگیِ ناتنی بودنِ او چیزی بپرسد حتی او نمی داند آیا خواهرخانمش خبر دارد که او و رعنا دو خواهر ناتنی هستند؟ یا این راز بینِ زن و شوهر،همچنان ناگشوده باقی مانده است؟ در گفتار و رفتارهایی که از مهناز خانم سر می زند کوچکترین نشانه ای دالِ بر ناتنی بودنِ این دو مشاهده نمی شود و همه چیز عادی به نظر می رسد از شواهد پیداست آقای صبوری و همسرشان از ابتدا بنا را بر این پایه گذاشته اند که جز خداوند که از همه ی اسرار با خبر است هیچ حتی نزدیکترین شخص به آن ها هم، نباید ار این ماجرا با خبر شود. محمد حسن وقتی مهربانی های خانواده همسرش را با خانواده خودش مقایسه می کرد تأسف می خورد که چرا باید خواهرش نسبت به او این همه بیگانه باشد؟ چرا نمی تواند در روزهای این چنین سخت، خواهرش را کنار خود داشته باشد و با او درد دل کند؟ ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/820




نامه به حج مندلی(آقای حاج محمدعلی مزینانی) پدر شهید نادر مزینانی

درخواست حذف اطلاعات
سلام علیکم بی تردید نام جنابعالی برای نسل امروزی نا آشناست ولی نسل های پیشین شما را خوب می شناسند و آن هایی که با شما سر و سری داشتند از گرایش تان به عرفان و دائم الذکر بودنتان به خوبی آگاهند و خوب می دانند آرام زندگی کردید و با آرامش بار بر بستید و به سوی معبودتان تن به سفر بی بازگشت دادید. به یاد دارم با جنابعالی ساعت ها گفتگوی دو نفری داشتیم در این گفتگوها بود که از خواب های رمز آلودتان با خبرم کردید و حتی رازهایی را بیان می کردید که برایم تازگی داشت . حاج عزیز و گرامی! نامه نوشتن من هم برای شما مربوط می شود یک رویا و خواب دیدن، در عالم خواب قرار شد برایت نامه بنویسم هفته پیش بود که کربلایی حسین آقا هیئتی که از موضوع با خبر بودند یاد آوری د تا نامه ی هفتگی و شب را برای شما بنویسم ولی بنا به دلایلی موکول به این هفته شد. صحبت های شیرین شما و تأکیدتان بر ذکرهای ویژه را خوب به یاد دارم خوشبختانه، خودتان به آنچه می گفتید عامل بودید این شیوه و هنر بسیارخوب را تا پایان عمر با خود داشتید. می خواهم شما را از اتفاق هایی با خبر کنم که می دانم به خوبی از آن ها آگاه هستید؛ شما در قید حیات بودید که شهید عزیز آقا نادر راه را برایتان هموار کرد و به لقاءالله رفتند امیدوارم آنجا همانگونه باشید که در خواب دیده بودید! فرزندتان هوشنگ هم مرحوم شدند و به شما پیوستند که به طور حتم در جریان هستید. عروس تان نسرین خانم که علاقه ی وافری به مرحومه داشتید پس از تحمل یک دوره بیماری سخت، سرانجام به رحمت خدا رفتند و با رفتن شان بازماندگان به ویژه آقا فریدون و نوه هایت را غرق در ماتم و عزا مصیبت جانگداز د که از خداوند برایشان طلب صبر می کنیم. در کنار این خبرهای ناگوار مایلم عرض کنم آقا پسرهای عزیزت خوش بختانه با ب و کار و شغل مناسب ،همگی در صحت و سلامتِ جسم و جان، زندگیِ آبرو مندانه ای دارند و دختران و همسر گرامی نیز به خانه داری و خانواده داری مشغول هستند. دوست داشتم هم اکنون زنده و در کنارم بودید تا بجای موضوع مرگ و سفرِ بی بازگشت به موضوع زندگی و خاطرات گفتنی و ناگفتنی شما می پرداختم تا بازهم کلام دل نشین تان بر دل ها می نشست و چراغ راهی برایمان می بود ولی افسوس. حاج عزیز!حرف بسیار است و زمان اندک ، در پایان ما به رسم برایتان هدیه می فرستیم و به فرزندانتان این روایت را متذکر می شویم؛ حضرت رسول فرمود: ارواح مؤمنان هر شب ، به آسمان دنیا در برابر خانه ها و منزل هاى خود مى آیند و با صداى غمناکى ندا مى دهند که اى خانواده ما، اى فرزندان ما و اى پدر و مادر و خویشان ما! به ما مهربانى کنید; از اموالى که در دست ما بود (و اکنون در اختیار شماست) با دادن خیرات و قرص نانى و جامه اى نسبت به ما ترحّم آورید، که خداوند شما را از جامه بهشت بپوشاند! رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات روح همه اموات به ویژه حاج (حاج محمد علی مزینانی) قرین رحمت و با انبیاء و اولیاء الهی محشور باد.



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/821




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(149)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن در غیبتِ رعنا مهمانِ پدر مادر رعنا محمد حسن وقتی مهربانی های خانواده همسرش را با خانواده خودش مقایسه می کرد تأسف می خورد که چرا باید خواهرش نسبت به او این همه بیگانه باشد؟ چرا نمی تواند در روزهای این چنین سخت، خواهرش را کنار خود داشته باشد و با او درد دل کند؟ او می گوید؛چندی پیش دلم سخت گرفته بود این همه راه رفتم به خانه خواهرم،با اعتماد به او سفره ی دلم را باز از غم ها و دردهایم بر داشتم از مشکلاتِ خودم و همسرم گفتم که هرکدام به شکلی پیکره ی زندگی مان را نشانه رفته اند ولی او به جای همدردی و بجای این که مرهمی بر زخمم بگذارد با نیش و کنایه ها و پیش کشیدنِ مسائل گذشته، بر زخمم نمک پاشید و غصه هایم را بیشتر کرد، مگر تنهایی چیست؟ آیا غیر از این است که آدم نتواند به نزدیکترین آدم های پیرامونش و ی مثل خواهرش حرفی بزند و از دردهایش بگوید؟ درد از این بیشتر؟ محمد حسن که به نظر می رسید در خانه ی آقای صبوری احساس تنهایی می کند گفت: تا جایی که به خاطر دارم نخستین بار است که من در غیبت رعنا خدمت می رسم با همه ی لطفی که به بنده کردید ولی از هنگام ورود تا الآن،رعنا مدام جلوی چشمانم بود. وی که سخت دلواپس حال همسرش رعنا بود با تشکر ویژه از آقای صبوری و خواهر خانم آماده ی خداحافظی شد مادر رعنا هم آماده شده بود تا با دامادش همراه شود ولی به هر دلیل، محمد حسن قبول نکرد و ملاقات و دیدار با رعنا را به یک وقت مناسب موکول کرد. آقای صبوری رو کرد به محمد حسن گفت: پسرم هرجا رفتی شب بر می گردی همین جا،شما که نمی توانی بیمارستان بمانی یعنی قبول نمی کنند پس بیا باهم باشیم رعنا را هم که مرخص د یکراست می آیید پیش خودمان تا از او مراقبت کنیم او احتیاج به مراقبت و تقویت دارد شما زمان ترخیص را بپرس اگر هم احتیاج شد پیغام بده من خودم را به شماها می رسانم... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/822




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(قسمت8)

درخواست حذف اطلاعات
عمو مراد در جواب گفت:از نظرمن؟من کی هستم؟ شما بگو بهترین زن از نظر خدا(ص) کدوم زنِ تا بگم؛ در مکتب خونه حدیث و روایت هایی یاد گرفتم که من برات میگم شما هم بنویس تو دفترت به دردت می خوره، رسول خدا ص میفرمایند :بهترین ن ، زنی است که بچّه زا ، پرمحبّت ، با عفّت ، عزیز نزد خانواده اش ، خاضع نزد شوهرش ، عیان کننده ی زینت نزد شوهر ، محفوظ کننده ی زینت نزد بیگانگان ، مطیع شوهر و مانند مردان سخاوتمندانه از اموال شوهر انفاق نکند . و صادق ع درباره ی مردی که به همسرش احترام میگذاره و به او محبّت میکند ، میفرمایند : خداوند رحمت کند بنده ای را که به نیکی بین خود و زوجه اش رفتار میکند . نیکی میدونی چیه؟یعنی بداخلاق و بهونه گیر و بد دل و خسیس و بد غذا و سخت گیر نباشه، یعنی پدرزن و مادر زنشو مثلِ پدر مادر خودش بدونه، یعنی برا زنش هم توی خونه و هم بیرون خونه حرمت قائل بشه، بدگوی زنش و خونواده زنش نباشه ... المؤمنین(ع ) اگه اشتباه نکنم در نامه 31 نهج البلاغه به مجتبی ع میفرمایند : پسرم ! به زن چیزی بیش از توانش تحمیل نکن ؛ زیرا او چون شاخه ی گلی است خوشبو ، نه قهرمانی خشن در میدان کار . ِ صادق(ع) در مورد ظلم و بد رفتاری با دو گروه از بندگان خداوند متعال هشدار داده و میفرمایند : از خدا بترسید در مورد دو گروه : یتیمان و ن . گفت پیمبر که رعایت کنید تنگ بلورند ن نشکنید گفت ، زن گُل است امر مده آن چه بر او مشکل است حالا متوجه شدی هنوز ذهنم کار میکنه؟ گفتم:ممنونم عمو مراد خیلی استفاده . ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/823




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(9)

درخواست حذف اطلاعات
عمو مراد خیلی شمرده و ملایم حرف می زنه عجله ای برا تموم حرفاش نداره، علت این آرامش و شمرده حرف زدنشو پرسیدم عمو مراد از اونجایی که اهل مزاح هم هست قبل از جوابِ هر پرسشی یک مزاح چاشنی صحبت هاش می کنه این بار از ته دل شروع کرد به خندیدن،منم هاج و واج موندم، گفتم ؛عمو مراد از حرف من خندت گرفته یا چیزی یادت اومد؟ عمو مراد گفت: هردو یعنی هم از حرف شما و هم از اخلاق مردم! گفتم هردوتا رو توضیح بده که باید بریم سر اصل مطلب، عمو مراد گفت:اصل مطلب کدومه؟ گفتم: خودتون گفتنید از ابه هاحرف های مهم دارید. عمو مراد گفت:اول تو به من بگو با شعرای بزرگ آشنا هستی؟ گفتم: بله، عمو مراد گفت؛پس پاشو او ن کتاب کلیات سعدی رو بده تا از رو برات بخونم اون وقت می فهمی دلیل خنده ی من چی بوده! کتاب رو دادم عمو مراد گفت:قاسم ملا با شعرا مأنوس باش، سعدی در این شعر میگه؛ هرکار کنی مردم حرف در میارن برات.منهم شمرده حرف می زنم میگن دق کردیم برو سر اصل مطلب،تند تند حرف میزنم میگن چرا عجله می کنی! سعدی هم جان کلام رو اینجوری برامون گفته؛ میگه اگه یه گوشه بنشینی میگن این آدم اهل معا نیست بیشتر اهل مکر و ریا و دو رویی است اگه بخندی و خنده رو باشی میگن؛ سنگین و با حیا نیستی، پول داشته باشی تو رو با ظالم و فرعون مقایسه میکنن. اگه ی از نداری ناله کنه،میگن خدا بیچارش کرده بس که... اگه پولدار بیفته میگن خوبش شد ببین خدا چکارش کرد؟ اگه عزب باشی میگن کم عقل،ازدواج نمکینه ،دلیل میارن زمین زیر پای عزب می لرزه اگه ازدواج کنه میگن؛مثل تو گِل افتاد و گرفتار شد. اگه حرف بزنی میگن طبل پر هیاهو و تو خالیست، اگه ت باشی،میگن نقش گرمابه است. حرف مردمو تحمل کنی میگن ترسو و بی غیرتِ، اگه اهل جواب دادن و سر و صدا باشی میگن این از اول دیوانه بود. این هم شعر سعدی؛ اگر کنج خلوت گزیند ی که پروای صحبت ندارد مذمت کنندش که زرق است و ریو ز مردم چنان می گریزد که دیو وگر خنده روی است و آمیزگار عفیفش ندانند و پرهیزگار غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست وگر بینوایی بگرید به سوز نگون بخت خوانندش و تیره روز وگر کامرانی در آید ز پای غنیمت شمارند و فضل خدای که تا چند از این جاه و گردن کشی؟ خوشی را بود در قفا ناخوشی چو بینند کاری به دستت درست حریصت شمارند و دنیا پرست وگر دست همت بداری ز کار گدا پیشه خوانندت و پخته خوار اگر ناطقی طبل پر یاوه ای وگر خامشی نقش گرماوه ای مطالب متنوع در کانال بهمن آباد خبر https://sapp.ir/bahmanabad_khaba تحمل کنان را نخوانند مرد که بیچاره از بیم سر برنکرد عزب را نکوهش کند ده بین که می رنجد از و خیزش زمین وگر زن کند گوید از دست دل به گردن در افتاد چون به گل وگر بردباری کنی از ی بگویند غیرت ندارد بسی شعر جناب سعدی خیلی طولانی است من به بخشی از شعر اشاره ولی آ ش میگه چون هیچ وقت از حرف مردم خلاص نمیشی باید صبر کنی. رهایی نیابد از دست گرفتار را چاره صبر است و بی ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/824




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(10)

درخواست حذف اطلاعات
گفتم: عمو مراد کمی در باره حال و هوای اون موقع که درس می خوندید برام بگو، راستش من تعجب می کنم که این همه شعرهای سعدی رو خوب می خونید و خیلی از اشعار شعرا رو در حافظه دارید. عمو مراد مثل همیشه نگاهِ معنا داری به چشمانم دوخت و بعد از یک آهِ عمیق وچندین بار سر تکان دادن،دومین چپقشو آماده کرد و چندین پُکِ پی در پی زد،در حالی هنوز سرشو ت می داد گفت:عمرِ همه چیز در دنیا کوتاهه به کوتاهی عمر گل و عمر برف،تا چشم باز می کنیم برف کودکی و جوانی مان آب شدن و تمام...بله درست گفتی من گلستان و بوستان و خیلی از کتب شعر شعرا رو چندین بار خوندم یعنی باید می خوندم یکی از درس های اصلی ما در مکتبخانه گلستان سعدی بود لیلا و عمو ملا قربان زن و شوهر بودن ،این دو نوبتی کلاس را اداره می و انصافا با سواد بودند مکتبخانه ها مثل کلاس های امروزی نبود که همه چیزش آماده باشه،ما که شاگرد کلاس بودیم یا باید رو زمین می نشستیم یا زیراندازهایی مثل قالیچه پادری، تکه قالی، گلیم مندرس،حصیر کهنه و هر ی بر حسب وسع مالی خانواده با خودمون به مکتب خونه می بردیم لیلا و عمو ملا قربان هم همیشه چندین ترکه از انار کنار خودشون داشتن و چوب فلکی در کنار اتاق برای فلک بچه ها آماده بود. شروعِ درس خوندنِ هر روز ما روخوانی قرآن کریم بود که هر کدوم از ما روزی چند آیه یاد می گرفتیم، رو بعد، پیش لیلا دو زانو می نشستیم نوبتی و با ترس که گاهی بدنمان می لرزید باید قرآن رو بدون غلط رو خوانی می کردیم. عمو ملا قربان بیشتر، ، اذان، اقامه، اصول دین، فروع دین، زیارت نامه، دعای ختم قرآن و قصه های قرآنی آموزش می داد ولی همسرش لیلا قرآن و گلستان و اشعار خیلی از شعرا رو به ما یاد می داد... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/825




خاطراتِ پند آموزِ عمو مراد(11)

درخواست حذف اطلاعات
هر چی از خوبی های گذشته ی بهمن آباد بگم کم گفتم اون وقتا بهمن آباد این جوری نبود خیلی آباد بود هم جمعیت زیادی داشت هم اینکه مردم اعتقاداتِ مذهبی خوبی داشتن و لذا مجالس خونوادگی مثل شب نشینی های طولانی و قرائت قرآن و سفره حضرت عباس، زینب , رقیه ب ا می ، ملاهای ده هم سرشون شلوغ بود هم کار کشاورزی داشتن هم به خوندن و نوشتن کاغذهایی که مردم بی سواد براشون می اوردن مشغول می شدن،شاید تعجب کنی مردم حتی ساعت های کوکی را می اوردن ملا قربان براشون غروب کوک کنه، استخاره ، اذان به گوش بچه گفتن، اسم گذاشتن،دعای پای زائو و هفت و چله خانگی برگزار و خیلی از مراسم ها همگی به پای ملا و ملاباجی ها بود.مردم هم انصافا" حرمت ملا رو داشتن،ملاها هم با مردم بودن،زندگیِ ملاها همیشه پایین تر از دیگران بود مناعت طبع داشتن دنیا زده نبودن،البته زندگیِ همه ی ما ساده بود منظورم اینه که فاصله ی زندگیِ مردم اون قدرها زیاد نبود که به چشم بیاد، زمونه عوض شد بد جور هم عوض شد،مرحوم ملا قربان هرجا شب نشینی می رفت کتاب همراش می برد،اون خدا بیامرز به جای غیبت برامون کتاب می خوند.همین درِ قلعه که می نشستیم جناب ملا یا احکام می گفتند یا از روی کتاب،نقل حکایت و داستان می ، مردم اون دوره هم مرگ رو باور داشتن هم قیامت رو ،عمو مراد اشک دور چشماش حلقه می زنه و میگه؛ای داد بیداد ای داد بیداد ..آرامش و عمر نازنینِ مردم تو این چشم و همچشمی از بین رفت مهربونی ها از بین رفت،عمو مراد استکان چای رو بر داشت دو سه بار تا جلوی دهنش برد ولی بغض مانع شد تا این که استکانش رو سر جاش گذاشت و گفت:روی همین تختگاه نشسته بودیم بین دو سه نفر مرافعه شده بود ملا قربان از راه رسید مردم به احترامش دست به شدن،می دونست مرافعه شده،ولی در این مورد حرفی نزد فقط رو کرد به مردم و گفت:رسول خدا(ص) می فرماید:خداوند تنها، بندگان با رحم و شفقت خود را مورد عفو و بخشش قرار می دهد،با اهل زمین مهربان باشید تا اهل آسمان با شما مهربان باشند. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/826




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(150)

درخواست حذف اطلاعات
عرض کوچکی داشتم که می خواستم در بگویم ولی دیدم ضرورتی ندارد چون بین مان غریبه نیست، آقا محمد حسن، من شما را پسر خودم می دانم الآن یک مقدار پول نقد در خانه دارم با خودت ببر شاید لازم شد بیشتر از این هم هست منتها الآن همین ناقابل دست به نقد است ان شاءالله ظرف امروز و فردا مبلغ قابل ملاحظه ای جور می کنم رعنا دخترمان است ما که نمی توانیم بی تفاوت باشیم. محمد حسن که تحت تأثیر محبت های پدر خانم قرار گرفته بود ایشان را بغل کرد و بوسید بعد از یک نگاه عمیق گفت: پدر جان!من خیلی مدیون شما هستم زبانم قاصر از تشکر است فقط می توانم به شما اطمینان دهم که اگر احساس نیاز می شد اولین جایی که می رفتم و تقاضا می همین خانه ی امیدمان بود چه ی از شما و مادر می تواند به من نزدیکتر باشند؟ خداوند سایه شما رو بر سرمان مستدام بدارد. خی ان از این بابت راحت باشد فقط دعا کنید رعنا بیش از این در بیمارستان نماند که می دانم روز و سختی را پشت سر می گذارد، در باره این که شب خدمت برسم باید عرض کنم چون سعی می کنم بیشتر دور و بر بیمارستان و نزدیک رعنا باشم هیچ کجا نمی توانم بروم رعنا هم به حضور من عادت کرده کمی که دیرتر سر می زنم اخلاقش بر می گردد که باید به او حق داد. اگر اجازه بدهید زودتر بروم که می دانم رعنا جان چشم انتظار است. محمد حسن خداحافظی کرد و راه بیمارستان را پیش گرفت وارد بیمارستان که شد دلشوره زیادی داشت از آنجا که به عنوانِ همراهِ بیمار رفت و آمد به بیمارستان برایش آزاد بود از آسانسور برای رفتن به طبقات بالا استفاده کرد در حال رفتن به بخش مراقبت های ویژه خانم پرستار گفت: خانم رعنا صبوری آنجا نیستند یک ساعتی می شود از بخش منتقل شده اند! ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/827




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند ام ... (151)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن با شنیدنِ این خبر به شدت ناراحت شد و به سرعت خودش را به پرستار نزدیک کرد، خانم پرستار! آیا اتفاق خاصی برای همسرم افتاده که بی خبر به اتاق عمل منتقل شده اند؟ خانم پرستار:بی خبر هم نبود چند روز پیش از این چندین بار به خودتان گفتند هر آن ممکن است این اتفاق بیفتد در هر صورت بفرمایید خانم منتظر شما هستند گرچه تأخیر داشتید ولی بازهم زمان خوبی است. محمد حسن مستقیم نزد تیموری رفت از شانس خوبی که داشت صلواتی هم آن جا بود ها وقتی چهره ی به شدت نگران محمد حسن را دیدند گفتن:آقای رحمتی چرا این همه آشفته اید؟ محمد حسن: آشفته نباشم؟ همسرم در بدترین شرایط جسمی و روحی است چطور می توانم بی تفاوت باشم؟ صلواتی:مانگفتیم شما بی تفاوت باشید می گوییم آرام باشید تا این آرامش رفته رفته به همسرتان منتقل شود شما باید خودتان را نگهدارید و حفظ کنید به هرحال همسر شما نیاز به تقویت روحی دارد وقتی شما خودتان روحیه نداشته باشید چطور می توانید همسرتان را به آرامش دعوت کنید. محمد حسن:الآن همسرم در چه وضعتی است؟یعنی همه ی راه ها بسته شده؟ صلواتی:همسر شما چند روز قبل از این که به بیمارستان منتقل شوند دچار خون ریزی شدیدی شده اند ایشان اگر در همان ابتدا که خون دیدند به پزشک مراجعه می د با این مشکلات مواجه نمی شدند خونریزی های دوران بارداری، علامت های جدی هستند که اختلالی در روند بارداری را نشان می دهد و کوچک ترین سهل انگاری می تواند به قیمت از بین رفتن جنین، ختم بارداری و حتی از دست رفتن جان مادر تمام شود. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/828




محمد حسن و رعنا هر دو عاشق بچه بودند اما...(152)

درخواست حذف اطلاعات
البته خانم ها چون در این خصوص اطلاعات کافی دارند و خوب می دانند خون ریزی در روزهای اول بارداریِ مادران، نگران کننده است،با کوچکترین علائم،خود را سریع به یک مرکز درمانی می رساننداین که خانم صبوری نخواسته یا نتوانسته به پزشک مراجعه کند و حتی موضوع به این مهمی را با شوهرش مطرح نکرده،هنوز هم برای ما جای سؤال است؟!به خصوص در سه هفته ی نخست بارداری که خانم ها خوب می دانند باید مراقبت های جدی تری اعمال شود شاید هم همه ی مراقبت ها انجام گرفته باشد ولی ایشان،به درد و علائمی چون خون ریزی بی تفاوت بوده اند و این یعنی هیچ مراقبتی انجام نشده است به هرحال شما بهتر است به فکر مراقبت های پس از سقط باشید که این نیز می تواند آینده ی خانم شما را تضمین کند قبول داریم و طبیعی است که همسر شما در شرایط روحی نامطلوبی قرار داشته باشد زیرا آنطور که پرونده شما می گوید در طول بیش از 13 سال برای فرزند دار شدن کلی هزینه کرده اید و تحت درمان های مختلف قرار داشته اید پرسش اینجاست که وقتی این راه طولانی را طی کرده اید و نتیجه هم گرفته اید آیا باید سرسری از کنار اتفاق ها عبور می کردید؟ما هم بر حسب معمول می گوییم گذشته ها گذشته و از این پس همانطور که بارها تأکید به فکر بعد از سقط و با نظر پزشک به فکر بارداری مجدد باشید که این نیز یک پروسه ای است که باید در باره اش فکر و صحبت کنیم.محمد حسن مات و مبهوت به تک تک کلماتی که از زبان جاری می شد گوش می داد شاید هم خیلی از حرف ها را متوجه نمی شد او خودش بارها گفته بود وقتی به یاد تنهایی رعنا در بیمارستان می افتم که در اوج بی ی او را برای بردن به اتاق عمل آماده اش کرده بودند مغز سرم داغ می شود و رعشه می گیرم چون رعنا گفته بود هرچه اطرافش را نگاه کرده محمد حسن را آنجا ندیده ...ا دامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/829




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(131)

درخواست حذف اطلاعات
رعنا پیش از آن که در بیمارستان بستری شود بیشتر وقتش را صرف خواندنِ کتابِ طب سنتی می کرد او می خواست بداند خوردنِ چه خوراکی های برای ن باردار مضر است تا از آن ها پرهیز کند،رعنا به مطالعه ی این نوع کتاب ها علاقه نشان می داد و از آن جا که همیشه ترس سقط جنین داشت نکات نوشته شده را مو به مو مراعات می کرد. در یکی از روزهایی که با حال خوب و نشاطِ وصف ناپذیر ،در کنار هم نشسته بودیم و به قولی گل می گفتیم و گلاب می پاشیدیم! رعنا چند صفحه ای از کتابِ مذکور را برایم خواند که نوشته بود؛غذاهای گرمی و سردی زیاد نخورید، تغذیه تان متعادل باشد در خصوص متعادل نگهداشتن جسم و روح توضیحاتی داده بود که اگر زمان یاری کرد به آن ها می پردازم. در این کتاب تأکید و توصیه کرده بود کافئین به مقدار زیاد چه از طریق قهوه، چای، نوشابه، شکلات یا نوشابه های انرژی زا در طول دوران بارداری با خطر سقط جنین همراه است طب سنتی توصیه کرده بود ن باردار در این دوران از نوشیدنی های بدون کافئین استفاده کنند.به ویژه در سه ماهه اول بارداری که خطر سقط جنین بیشتر است به همین دلیل رعنا از آن روز به بعد از خوردن چای و قهوه اجتناب می کرد. در موردمصرف غذاهای کنسرو شده و غذاهایی که تحت تاثیر امواج مایکروویو قرار گرفته اند نوشته بود مصرف این نوع غذاها خطر سقط جنین را تا 80 درصد افزایش می دهند! و همچنین زعفران،گلپر،آویشن، دارچین و زرشک، کرفس، پونه،بابونه، غوره و سیاه دانه و...سقط آور است این کتاب را بارها رعنا مطالعه کرده بود تا چیزی را مصرف نکندکه باعث آسیب رسیدن به فرزند دو ماهه اش شود. و این روزها که تصور می کند خطرسقط جنین، فرزندنش را تهدید نمی کند کتابِ دیگری را در دست مطالعه دارد و آن روش شناخت تربیت کودک است! تغییر نگاه رعنا به بیماری اش موجب شده... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/795




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(132)

درخواست حذف اطلاعات
صحبت ها و توصیه های مهم صلواتی تغییر نگاه رعنا به بیماری اش موجب شده روحیه ی به هم ریخته اش ترمیم شود و امیدواری جای نا امیدی را بگیرد، با شناختی که از همسرم دارم مطرح سقط بچه اش می تواند او را به کلی از پا در آورد! محمد حسن ناگزیر خودش را برای شنیدن خبر بسیار بد آماده کرد خانم پرستار هم منتظر بود تا وی هرچه زودتر به دفتر خانم برود محمد حسن وقتی وارد دفتر شد 3 پزشک دیگر هم حضور داشتند صلواتی با گله مندی رو کرد به محمد حسن و گفت: آقای رحمتی شما از روز اول با هیچ یک از کارکنان بیمارستان همکاری نکردید دوسه ساعتی می شود که از شما خواستیم تشریف بیاورید تا در مورد همسرتان صحبت کنیم ولی از شما خبری نشد آقای رحمتی! خانم صبوری (رعنا) خوش بختانه به نظر می رسد استرس چندانی ندارند همینطور ما هم به عنوان پزشک از آنجا که ضامن سلامتی بیمارمان هستیم نباید اجازه دهیم احساسات برما غالب شود لذا از روز اول اقدامات پزشکی، معاینه ی لگن، سونوگرافی و آزمایش خون، علائم سقط جنین را تشخیص دادیم الآن هدف اصلی ما مراقبت و درمان در زمان سقط و دوران پس از آن، جلوگیری از خونریزی و عفونت است. بهتر بود همسرتان یک خانمِ همراه داشتند چون یک خانم از مشکلاتی که ممکن است بیمار، قبل و بعد از سقط با آن روبرو شود به خوبی آگاه است ولی آقایان از حالات روحی خانم ها چندان خبر ندارند! صلواتی در ادامه گفت، آقای رحمتی! ما می دانیم از دست دادن جنین طی بارداری واقعه ای تلخ و غم انگیز است. بسیاری از زوج ها پس از سقط جنین احساس ناراحتیِ شدید می کنند... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/796




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(133)

درخواست حذف اطلاعات
این حس کاملاً طبیعی است، بنابراین به خودتان برای بهبودی زمان بدهید. خانواده و دوستان در این شرایط می خواهند به شما آرامش بدهند، اما در واکنش مناسب به این رویداد با مشکل مواجه هستند. در صورت امکان به آنها بگویید که به پشتیبانی و حمایتشان نیاز دارید و روی کمکشان حساب کرده اید. سقط جنین می تواند چالش فیزیکی و احساسی زیادی برای شما و همسرتان ایجاد کند. در طول این مدت، فشار و استرس زیادی را تحمل خواهید کرد. برخی از افراد نیز خود یا همسرشان را مقصر سقط جنین می دانند. هرچند بعید به نظر می رسد هر یک از آنها مبادرت به انجام کاری کرده باشد که منجر به سقط جنین شود یا از انجام اقدامی برای جلوگیری از آن دریغ کرده باشد. به خاطر داشته باشید که شما هنوز این شانس را دارید که در آینده نوزاد سالمی به دنیا آورید. نکته ی بعدی نگرانی بابت وقوع دوبارۀ سقط جنین در بارداری بعدی امری قابل درک است، اما متخصصان یک سقط جنین را وماً علامتی برای وجود مشکل در مادر یا پدر تلقی نمی کنند. در هر صورت، برای بارداری بعدی شاید مجبور شوید کمی صبور باشید و منتظر بمانید. در هر یک از شرایط سقط ناخواسته، با کمک دارو یا روش های درمانی و جراحی پس از چهار تا شش ماه، چرخۀ عادت ماهانۀ بیمار دوباره شروع خواهد شد. برخی متخصصان معتقدند که پس از این عادت ماهانه بیمار می تواند برای بارداری مجدد اقدام کند، اما گروهی دیگر توصیه می کنند که بیمار بهتراست یک دورۀ دیگر از عادت ماهانه را نیز طی کند. بنابراین زمان بیشتری برای بهبودی جسمی و روحیِ همسرتان نیاز خواهید داشت. در این مدت باید از روش های جلوگیری از بارداری استفاده کنید، زیرا ممکن است شما دو هفته پس از سقط جنین، تخمک گذاری صورت گیرد و امکان بارداری مجدد وجود داشته باشد. ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/797




. محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(134)

درخواست حذف اطلاعات
محمد حسن غرق در سکوت شده بود و به به حرف ها و استدلال های خانم صلواتی گوش می داد همه ی پیش بینی های درست از آب در آمد همان روز اول به محمد حسن گفته بود؛همسرت حال چندان خوب و مناسبی ندارد و هربار با اشاره به نتیجه ی آزمایش های جدیدی که از رعنا گرفته می شد بحث سقط جنین را گوشزد می کرد ولی ی فکر نمی دانم این حرف ها و پیش بینی ها چهره ی واقعیت به خود بگیرد محمد حسن پس شنیدنِ صحبت های طولانیِ صلواتی، سکوتش را ش ت و گفت:خانم ! چکیده ی فرمایش شما این است که همسرم قبل و بعد از سقط ،با مشکلات زیادی روبرو خواهد شد ولی به وظایف ما، در قبال افسردگی احتمالی ایشان اشاره نکردید همسرم خلق و خوی خاصی دارند به طوری که حالات روحی ایشان مدام در نوسان است مثلا" ایشان تا دوهفته پیش در اوج نا امیدی به سر می بردند ولی ناگهان همه چیز تغییر کرد و بر ع آن روزها اکنون،شرایط ِ روحی خوب و امیدوارکننده ای دارند با چنین رویکردی اگر از این اتفاق با خبر شوند همانطور که گفتم ممکن است برایش اتفاق تلخ تری بیفتد. صلواتی:ما کارمان را به خوبی انجام خواهیم داد می ماند مراقبت های بعد،که شما و خواهر و مادر و اطرافیان باید بیشتر در کنارش باشید اگر همه چیز به درستی پیش برود و درمان به خوبی انجام گیرد بارداری دوم که اتفاق بیفتد تمام افکار منفی از همسرتان دور می شود این که گفتید شنیده اید برای خانم هایی که دچار سقط جنین می شوند پرونده خاص تشکیل می دهند شامل همسر شما نمی شود زیرا اگر خانمی دو بار سقط جنین داشته باشد برای بارداری مجدد حتما برایش در یک مرکز ناباوری پرونده تشکیل دهند تا آزمایشات دقیق هورمونی وژنتیکی را برای وی انجام دهند که برای خانم نیازی به چنین آزمایش و پرونده ای وجود ندارد. محمدحسن:خانم آیا بهتر نیست خودتان ابتدا با همسرم صحبت کنید؟ خانم صلاحی با خنده جواب داد:همینطوره... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/798




محمد حسن و رعنا هردو عاشق بچه بودند اما...(135)

درخواست حذف اطلاعات
از آنجا که در این چند روز،بارها شاهد تناقض گویی های پزشکان و کارکنان بیمارستان بوده ام و هیچ اطلاع رسانی درستی صورت نمی گیرد و انگار همه چیز از من مخفی می شود به همه بد بین شده ام امیدوارم شما برایم شوهری کنید و مرا که در یک فضای بسته زندانی شده ام در جریان اتفاق هایی که در بیرون از این بخش،رخ می دهد قرار دهید! هرچه فکر می کنم نمی دانم چه شد که ناگهان همه چیز عوض شد، ها روز اول گفتند:مشکل خاصی وجود ندارد پس از انجام یک آزمایشِ ساده و یکی دو روز بستری شدن ترخیص خواهم شد ولی دیدیم چنین نشد و یک دفعه سر از بخش مراقبت های ویژه در آوردم، تصمیم ناگهانی آن ها به شدت، مرا شگفت زده کرد هرچه زمان بیشتر می گذرد دلشوره هایم بیشتر می شود و مثل سیر و سرکه می جوشد ولی عوامل بیمارستان با خونسردی، هر یک ساعت یک بار از من آزمایش می گیرند و متأسفانه این آزمایش ها مثل این که تمام شدنی نیستند، شما جای من بودید به همه و حتی به خودتان مشکوک نمی شدید؟ همین چند دقیقه پیش،یکی از همین خانم ها اینجا بود از او پرسیدم؛آیا امروز و فردا امیدی به ترخیص شدن من هست؟ایشان با خونسردی گفتند: باید صبر کنم جواب آزمایش هایم آماده شود! محمد حسن، چشم در چشم و مات و متحیر به حرف های همسرش گوش می کرد وی ترجیح می داد سکوت کند تا این که رعنا پوزخندی زد و گفت: حواست به من هست محمد حسن؟ محمدحسن: سکوتِ من به معنای عمیق شدن و گوش دادن به صحبت های شماست راستش را بخواهید جو ندارم که به شما بدهم! شما همسرم هستید و حق دارید دل نگران باشید همانطور که من حق دارم هزار و یک ناراحتی را درون خودم بریزم و اظهار نکنم، حالا که گفتی نمی دانی بیرون از اینجا چه می گذرد باید بگویم؛ من هم مثل تو زیر سقف بیمارستان زندگی می کنم امروز هم بعضی از همسایه ها برای ملاقات آمدند از آن ها تشکر و به آن ها گفتم:در حال حاضر زمان مناسبی برای ملاقات نیست البنه به ی نگفتم شما در این بخش بستری هستید... ادامه دارد



منبع : http://bahmanabadkhabar.blogfa.com/post/799