وبلاگهای رنگارنگ

بانو

آخرین پست های وبلاگ بانو به صورت خودکار از بلاگ بانو دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دنیای واقعی

درخواست حذف اطلاعات
موقع خواب داشتم به بدبختی هایم فکر می و کله ام مثل همیشه داشت جوش می آورد بعد به این فکر که دنیای من و نهایت همه ی تلاشهای من همین است و اوضاع در صورت خوشبینی کامل حداکثر20%بهتر می شود.واقعیت این است که شرایط من همین باقی خواهد ماند ومن چاره ای ندارم جز اینکه تسلیم شوم.اماخب تنها کاری که می شود کرد این است که برای خودم دنیای تنهای کوچکی بسازم و هیچ ی را به آن راه ندهم.باعلایق و دلخوشی هاو لذت های موجود و امکاناتم زندگی کنم.از قرص های تیرویید،از پماد و روغن و داروهای سر و بدنم از تردمیل از نوشتن پروژه از خواندن درس های سخت بار اولی از وظایفی که بردوشم است و کلا هر چیز خوب و بدی که تقدیر در زندگی من گذاشته حس خوب و لذت به دست بیاورم. خدا و آدمهای عزیز و آدمهای مثلا!خوب زندگی ام همه شان من را رها د و رفتن پی کار و زندگی خودشان بااینکه می دانستند من چقدر ضعیفم و به کمکشان احتیاج دارم. ی مرا دوست ندارد و من هم ی را دوست نخواهم داشت. ی به من رحم نکرد و من هم به ی رحم نخواهم کرد.اینکه خوبی دنیا این است بالا ه که برای همه یکروز تمام می شود.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




معجزه

درخواست حذف اطلاعات
حالا که همه چیز تمام شده؛حالا که همه ی تلاش هایم را انجام داده ام و به نتیجه نرسیده ام؛حالا که دیگر قوت و توانی برایم نمانده؛حالا که امیدم را نسبت به همه چیز از دست داده ام؛حالا که مثبت شی و انرژی خوب دیگر فقط ی ری جملات مس ه است؛فقط منتظر معجزه هستم ازجنس همان هایی که اول و دوم راهنمایی تجربه شان .ازهمان هایی که سربزنگاه مرا از سقوط و فنا نجات داد.حالا هم در حال سقوطم در حال نابودی ام.درحال خوار و حقیر شدنم.حالا هم دلم از همان معجزه هایی می خواهد که زندگی ام را آسانتر کند.دنبال معجزه ای هستم را که زندگی زیر و رو شده ام را روبراه کند.از همان معجزه هایی که توی زندگی خیلی ها اتفاق افتاده و گذشته ی تلخشان را پاک کرده.خدایا خودت رحم کن.من ی را جز تو ندارم.خدایا رحم کن. اِنّی مَسَّنِّی الضُّرُّ و اَنتَ اَرحَمُ الرّاحِمِین



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




منو به حال من رها نکن :((((((((((

درخواست حذف اطلاعات
هنوز هم از اتفاقاتی که افتاد دست و پایم می لرزد و اشک چشمم خشک نشده.از بس که گریه کرده ام زیر چشم می سوزد.بدنم بیجان است و دست چپم تیر می کشد.دلم برای خودم و خانواده ی کوچکم سوخت.این حجم از عذاب،اضطراب،تنهایی،درد،اشک،وحشت،غم خیلی بیشتر از امتحان است.تنها چیزی که از دستم بر می آید این است که بگویم خدایا به ما رحم کن،ما جز تو ی را نداریم.برای درمان همه ی بیماران مخصوصا آنهایی که بی گناه و مظلومند و آرامش دلهای پر از درد دعا کنیم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/3




پنجشنبه بیست اردیبهشت

درخواست حذف اطلاعات
هرچندسال که از آن روزها بگذرد، من هرجای دنیا که باشم و در هرحالی که باشم همیشه بیست اردیبهشت یاد آن روز مقدس می افتم. یاد آن پنجشنبه باشکوه بهاری، کلاس بزرگ طبقه ی سوم دانشکده، رفتن تو پای تخته و گیج بازی های دوست داشتنی ات و آن لحظه ای که حس عاشقت شدم و دقیقا در آن لحظه به ساعت گوشی نگاه ساعت 12 بود و هنوز یک ساعت از درس چهار واحدی سه ساعته مان باقی مانده بود. هرسال بیست اردیبهشت را یادآوری می کنم حتی شده با یک شکلات کوچک و یک شاخه از درخت سنجد حیاط خانه ی حمیرا خانم .بیست اردیبهشتی که روز عشق من بود مخصوصا اگر مثل امسال پنجشنبه بیست اردیبهشت باشد!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/4




تلخ پررنگ

درخواست حذف اطلاعات
بیشتر برایم شبیه یک خج و شرمندگی بود تا یک تجربه و تنبّه!البته خب در این مورد تقصیر من نبود.آدمها هرچقدر هم که باهوش باشند وقتی زمینه ای برای نمایش توانایی ها و خلاقیت هایشان نباشد؛مانند یک آدم بی دست و پا عمل می کنند.البته آرامش خاطر را نباید از یاد ببرم.اما این ماجرا هرچه بود مرا خیلی خج زده و خورد کرد



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/5




فرسایش

درخواست حذف اطلاعات
شبیه آدم های گیج و بی حوصله که نمی توانند آرام باشند و از عهده ی کارهایی که باید انجام بدهند بر بیایند هستم.مسئله این است که اعصاب ناآرامم نمی گذارد همه دغدغه هایم را دور بریزم.اینکه یک نفس تا تمام شدن کارهای معوقه تلاش کنم تا دردهایم کمی کمتر شود.اینقدر درد کشیده ام که تقریبا لال شده ام و حتی نمی توانم زبانی هم شکایت کنم.شبیه آدمهایی هستم که کاملا از درون پوکیده اند و دیگر رمقی بر بدن ندارند.شبیه دندانهای پوسیده،استخوانهای پوسیده،روح و جان و آرزوهای پوسیده.فقط سعی می کنم ت باشم، ن باشم و فکر نکنم.خیلی خسته ام.خیلی اما حتی جرئت گلایه و دعا و ماس را هم ندارم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/6




دلتنگی های تکراری

درخواست حذف اطلاعات
خب دلم چیزهایی را می خواهد که دیگر نیست.دلم چیزهایی را می خواهد که ندارم دلم چیزهایی را می خواهد که بوده و تمام شده و رفته است و هنوز دلتنگشانم و چاره ای جز سوختن و ساختن ندارم.هرروز که به عادت همیشگی ام پشت پنجره در شرقی ترین قسمت خانه می ایستم و به خانه های همسایه مان نگاه می کنم. دلم می گیرد.به درخت بزرگ حیاط خانه مریضه ای نگاه می کنم که الان چند سال است که شوهر کرده و رفته و خیلی وقت است نیامده.به خانه ی لاکچری نگاری که آنقدر صدایش بم بود که موقع مطلب خواندن سرصف بچه ها خنده شان می گرفت.اما حالا چند سال است شوهر کرده و دخترش چهارماهه است و مثل خانه ی پدری اش خوشبخت است و میان همه ی همسایه ها منم که زندگی ام با گذشته فرقی نکرده و هنوز هم تنها پشت پنجره اتاق غصه می خورم اشک می ریزم و دلتنگم و در آرزویی آینده ای هستم که می دانم هرگز نمی رسد



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/5




خدایا...

درخواست حذف اطلاعات
به قول احسان خواجه ی توی یکی از مصاحبه هایش گفته بود:خداباید برای آدم بخواهد و قشنگ توی زندگی این بنده ی خدا نمود پیدا کرده!!!! اما به قول دوست جانمان:خدا هم معمولا نمی خواهد!!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/6




یه جای دنج

درخواست حذف اطلاعات
بعد کلی فکر !به این نتیجه رسیده ام که ک نت های سمت پنجره بهترین جایی است که می توانم لب تاپم را بگذارم و فایل را کامل کنم و بفرستم برای .چون تقریبا در طبقه ی بالا هیچ میز پایه بلندی وجود ندارد.به جز میز اپن آشپزخانه که آن هم پریز برق ندارد!اصلا شاید برای امتحان جامع تابستانی ام هم توی این قسمت از خانه درس خواندم.فضایش اگر آشپزخانه بهم ریخته نباشد و سر و صدا نیاید بسیار دنج و درس پسند! است.حالا خدا کند خودم هم حس و حال داشته باشم و شر این عذاب های خسته کننده را از سر خودم و زندگی ام کم کنم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/7




گ مثل !

درخواست حذف اطلاعات
اینکه آدم ها بروند سرکار و پولش را ج قِر و فِر خودشان کنند.آنوقت قیافه ی کج و کوله شان را بیاورند برای دیگران از نشانه های بارز بودن است.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/8




هیج

درخواست حذف اطلاعات
باید قبول کرد که زندگی بعضی از آدمها ها به آ خط رسیده و با تلاش و جنگیدن خودشان را به س ه می گیرند و آزار می دهند.فقط همین!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




نقطه سر خط

درخواست حذف اطلاعات
ما آدم ها گاهی اوقات هدف هایمان را اشتباه انتخاب می کنیم.گاهی هم از زور بی هدفی و بی انگیزگی می رویم دنبال یک هدف که این دومی خیلی خیلی از اولی بدتر و ویران کننده تر است.بعضی از اه و آرزوها آنقدر ارزشش را ندارند که همه چیز زندگی مان را برایش ج کنیم و آ سر هم ماحصل آرزوهایمان عملا هیچ تاثیری در زندگی مان ندارد و فقط اندوه هدر دادن خیلی چیزها برایش آدم را نابود می کند.حالا توی بیست و هفت سالگی دارم فکر می کنم به بعداز این.به اینکه حالا باید چه کنم که ارزشش را داشته باشد و من بیشتر از اینی که الان هستم فرسوده نشوم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




بی پولی

درخواست حذف اطلاعات
دارم به سفارش های کارگاه فکر می کنم.به روزی سه ساعت کار و سفارش های متوسط که با پول توجیبی!خودم میشود ماهی 500 تومن.البته اینها همه اش بالقوه است و برای بالفعل شدن به همت و حوصله و عشق نیاز دارد.چیزی که من حالا حالاها ندارم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/3




همیشه یکی عزیزتره!

درخواست حذف اطلاعات
من هیچوقت این حرف را قبول نداشتم که والدین همه ی فرزندانشان را به یک اندازه دوست دارند.یعقوب نبی بین فرزندانش فرق می گذاشت و دیدید که چه شد.هرچقدر هم یوسف بهتر و بالاتر بود.او با آن عصمت ی اش اینطور بود دیگر از آدمهای معمولی چه توقعی می شود داشت.اخیرا محققان هم ثابت کرده اند که 84 درصد والدین یکی از فرزندان را بیشتر از بقیه دوست دارند یا کلا بین فرزندانشان فرق می گذارند.حالا اگر این مطلب را به عنوان یک تحقیق علمی به والدینتان بگویید؛خودشان اعتراف می کنند!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/4




تو همیشه رووسفیدی

درخواست حذف اطلاعات
اتوبوس که به ایستگاه رسید. من اولین نفر بودم که سوار شدم. خوش شانسی بود که توی آن اتوبوس شلوغ توی ردیف دوم خانم ها سمت در یک صندلی خالی پیدا شد. خیلی خسته بودم و روی صندلی ولو شدم. پشت سر من چندتا دختر جوان هم سوار شده بودند. همزمان با من ازسمت آقایان پیرمرد ریزه و رنجوری وارد اتوبوس شد. نگاهش دنبال صندلی خالی می گشت. جای خالی نبود. نگاهش به جوان هایی افتاد که تیپ و قیافه شان شبیه ی ها بود تا مد روز! پیرمرد که از وجدان مسافران ناامید شد به میله تکیه داد. یک دقیقه بعد که اتوبوس به ایستگاه رسید یکی از مسافران پیاده شد و پیرمرد خسته روی صندلی نشست. این صحنه یادآور خاطره ی آن روز بود. با هم سوار اتوبوس شده بودیم. شلوغ بود. من روی اولین صندلی آ ردیف قسمت آقایان سمت در نشستم و تو هم دو ردیف جلوتر. ایستگاه بعدی پیرمردی باکلاه نمدی سبز و گونی خالی برنج سوار شد. صندلی ها را نگاه کرد جای خالی نبود. تو گفتی"حاج آقا بفرمایید جای من بشیند" پیرمرد از تعارفت خوشحال شد "نه پسرم خودت بشین" بالا ه او را راضی کردی و نشست. به سمت پیرمرد ایستادی و سعی می کردی فقط حواست به پیرمرد باشد و از نگاه های من فرار کنی.چند دقیقه بعد مسافر کناری سید پیاده شد و تو روی صندلی کناری نشستی. اتوبوس تقریبا کم سر وصدا بود. من غرق صدای تو شده بودم که از پیرمرد پرسیدی"حاج آقا حالا برای چی اومدی اینجا؟ پیرمرد صادقانه گفت"والا دختر ته تغاری ام خدا بهش یه دخترداده حالا اومده خونمون تا زنم به خودش و دخترش توجه کنه. پول تو دست و بالم نیست اومدم پول محصول رو بگیرم بهم گفت سید فردا غروب پولت حاضره هرچی هم گفتم من امروز لازم دارم دخترم مهمونمه گفت والا ندارم. خب بنده خدا اونم دستش تنگه چند ساله محصول رو می فروشم به اون خ ش بیشتر از قیمت هم پول داده. راست میگه اونم منتظر پول نفر سوم بوده. مرد خوبیه اما خب نداره چکار کنه. بعد هر دوتای تان ت شدید. چند لحظه بعد تو گفتی: می دونی سیدجان؟ ما شش تا برادریم. خواهرنداریم. یعنی مادرم پسرزا بوده. خندیدی و ادامه دادی حتی اون سه برادرم که ازدواج همشون پ ن. خیلی دلم می خواد یه روز خودم یا یکی از برادرام دختردار بشن. یعنی آرزوم. حالا شما هم مثل پدر من. دخترت هم خواهر ایمانی من و گل دخترش هم مثل خواهرزاده ی منه چه فرقی داره. بعد ده تا پنج تومنی را مقابل پیرمرد گرفتی و خیلی آهسته گفتی: اینم چشم روشنی من به شما بابت نوه ات! تو رو خدا قبول کن رومو زمین ننداز.به پیرمرد پنجاه تومن پول دادی در آن روزگاری که غذای 500 تومن بود و کیک شکلاتی محبوب من 200تومن! پیرمرد قبول کرد. تو برای اینکه او خج نکشد گفتی. سیدجان ایستگاه نزدیکه. می خوای بیام کمکت. گفت نه پسرم. دامادم قراره بیاد ایستگاه دنبالم و لبخند زد. من دوباره غرق خواستنت شده بودم. غرق دوست داشتنت. اتوبوس به ایستگاه رسید. پیرمرد کرایه ی راننده را داد و رو به تو گفت"پیش خانوادم آبرومو یدی و رو سفیدم کردی. خدا پیش جد غریبم حسین(ع) روسفیدت کنه. خداحافظت باشه بابا. نگاه های اتوبوس سمت تو چرخید. سرت را پایین انداختی. باتمام وجود دلم می خواست همان جا دستم را دورگردنت حلقه کنم و تو را بخاطر این همه خوب بودن ببوسم. راننده که باصدای بلند داد زد. ایستگاه شهید ربانی. به خودم آمدم. پیرمرد رفته بود. آن پسرهای ی طور رفته بودند. از اتوبوس پیاده شدم. باز به تو فکر . به اینکه کاش توی این سال ها یک دخترکوچک به خانواده ی پسرانه تان اضافه شده باشد که با عمو و یا بابا گفتن به تو؛ تو را از خوشحالی تا آسمان ببرد.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




هرشب،تنهایی

درخواست حذف اطلاعات
تو نیستى که من از این طرح هاى مکالمه شبانه با200% تخفیف! فعال کنم و تا صبح با تو حرف بزنم. نیستى که صحبت مان را با موبایلم ضبط کنم و هزار بار صداى مهربانت را گوش کنم. نیستى که من از روزهاى سخت نبودنت بگویم. از همسایه هاى فضول و فامیل هاى حسود. از لباسى که براى عروسى فلانى یده ام. نیستى که مثل همیشه بگویم که ته ریش بهت مى آید. که وقتی آن پیراهن سفیده را تنت مى کنى به حد مرگ دوستت دارم. از همه حالات و رفتارهاى دوست داشتنى ات که مرا عاشقت کرد بگویم.تو نیستى؛ نیستى که مثلا یک شب که دلتنگى زور آورد و من خیلى هواى تو توى سرم بود؛ یک قسمت از یکى از آهنگ هاى رضاصادقى که مى گوید «دلم برات تنگ شده دارم دیوونه مى شم... تا وقتى که نبینمت آروم نمی شم» را توى قسمت پیامک ها تایپ کنم و دو، سه خط بعد بنویسم که «اگه وقت دارى و تو هم دلت تنگ شده بیا هم رو ببینیم» و بفرستم برایت. تو بعد پنج دقیقه جواب بدهى «فردا اون ورا دوستم کار داره ساعت4 منم باهاش میام تا ببینمت» خوشحال می شم و برایت :* مى فرستم. نیم ساعت قبل از این که بیایى نشسته ام سر پله هاى پارکینگ. با یک پارچ شربت پر از یخ. مى رسى. سرت را مى چسبانى به شیشه و توى پارکینگ را نگاه مى کنى. مى دانى که من نشسته ام سر پله منتظر تو. مرا مى بینى. چشمک مى زنى و مى خندى. با یک نگاه یدار قامتت را از پشت درب نگاه مى کنم. سراسر وجودم پر از دوست داشتنت مى شود. درب را باز مى کنم. مى آیى داخل. درب را مى بندم. از گردنت آویزان مى شوم و صورت مهربانت را مى بوسم. دستم را دور شانه هاى دوست داشتنى ات حلقه مى کنم. قدت از من بلندتر است و من سرم را مى گذارم روى ات. نمى دانى ضربان قلب مهربانت، آرامش دست هایت، گرماى تنت چقدر برایم شیرین است.دست هایم را مى گیرى و حالم را مى پرسى. پیرهن سفیدت را تنت کردى. نمى آیى بالا و سر پله مى نشینى. شربت روى پله هنوز خنک است. برایت شربت مى ریزم. حرف مى زنیم و من مثل همیشه غرق آرامش مى شوم. محو چشم هایت، صدایت، آرامش حضورت. حرف مى زنیم. از نمره های مان، کتاب هاى نخوانده، عروسى فلانى، بستنى فروشى درجه یک سرخیابان تان، پیاده روى از تا بازار، فلافل هاى خوشمزه نزدیک پارک، عطر فروشى معروف اول بازار، اسپرى با مارک فلان که مرا یاد تو مى اندازد، پیرهن چهارخانه که از آن آقا تپله برایت یدم، مهمانى فلان روز که باید تو هم باشى و من با حضور تو پر از شادى و افتخار شوم، تعمیر لب تاپم، ع هاى دونفره مان، طراحى از صورتت، پرینت لغات مهم زبان منبع، آهنگ هایى که مرا یاد تو مى اندازد...موبایلت زنگ مى خورد. دوستت است. دو ساعت گذشته و تو مى خواهى بروى. باز دستم را مى گیری. باز دستم را دورت حلقه مى کنم. صورتت را میان دست هایم مى گیرم وباز اسمت را مى برم و گویم: ...چقدر ته ریش بهت میاد. تو رو خدا هیچوقت ته ریشت رو نزن و صورتت را باز مى بوسم. دستت را به نشانه تایید مى گذارى روى چشمت و لبخند مى زنى. مى خواهم تا سر خیابان بیایم. نمى گذارى. در آستانه در ایستادم. مى گویى بروم داخل. در را مى بندم. می دانى هنوز از پشت شیشه نگاهت مى کنم. آرام راه مى روى. از پشت سر رفتنت را نگاه مى کنم. دلم آب مى شود. مى روى، محو مى شوى. یک دو نقطه ستاره برایت مى فرستم. مى نویسى عزیزم، دوستت دارم؛ فلان روز مهمانى مى بینمت. پر از شادى مى شوم و براى «فلان روز» لحظه شمارى مى کنم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




گفتی خداحافظ،گفتم دوستت دارم

درخواست حذف اطلاعات
روز آ از ایستگاه کنار سوار اتوبوس شدم. اتوبوس شلوغ بود و من روی پله درب وجی ایستادم. غروب بود. اتوبوس توی ترافیک سنگین به آرامی حرکت می کرد. تو از درب بیرون آمدی و من سرم را چسباندم به شیشه. تو آرام راه می رفتی و می خواستی تا خانه تان پیاده روی کنی. نتوانستم بیایم پیش پسرها و با آنهاخداحافظی کنم. چون تو آنجا بودی. هر چقدر تلاش نتوانستم خودم را راضی کنم که به تو بگویم خداحافظ.رادیوی اتوبوس j'y suis alle را پخش می کرد. اشکم سرازیر شد. موسیقی رادیو به همه وجودم پیچید این لحظه های ا ی بود که نگاهت می . پیرزن گفت آقا پیاده می شم. اتوبوس ایستاد و پیرزن خیلی آهسته داشت پیاده می شد. درب اتوبوس که باز شد من را متوجه تو کرد. من را دیدی. چند لحظه مکث کردی. آمدی نزدیک اتوبوس. گفتی خداحافظ! گفتم دوستت دارم.همه سرها توی اتوبوس به سمت من برگشت حتی آن پیرزن زپرتی هم چپ چپ نگاهم کرد. اما من اصلا خج نکشیدم. گفتی ان شاالله تو زندگیت خوشبخت و موفق باشی. باز اشکم جاری شد دو قدم دیگر رفتی. باز به سمت من برگشتی و گفتی مواظب خودت باش و دست تکان دادی. اتوبوس راه افتاد. تو هم راه افتادی و می رفتی تا در خیابان محو شوی.سرم را به شیشه چسباندم. دستم را هم روی شیشه گذاشتم. آهنگ هنوز داشت پخش میشد. اشک ریختم و آرام گفتم. تو هم مواظب خودت باش....تا همیشه دوستت دارم.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/3




شاید یه فرصت دیگه....

درخواست حذف اطلاعات
واقعیت این است که اصلاً نمی دانم چه بگویم.نه مثبتم و نه منفی.فقط می دانم باید این مسیری را حالا که پیش رویم هست بگذرانم.شاید مثل آن تجربه ی شیرین و کوتاه نه چندان دور،دوباره این شانس را داشته باشم که از زندگی و حضور آدمی که عاشقانه دوستش دارم لذت ببرم.اینکه شاید دنیایی نو پیش روی من باشد.باتجربه های جدید و آدمهای جدید.هرچه که باشد می دانم که بعد گذشتن ازاین راه ،وجدانی آسوده و خیالی راحت و قلبی اطمینان یافته خواهم داشت.فکر می کنم باید همه ی توانم و امکانات و استعدادم را بکار بگیرم و یکبار دیگر توانایی ام را محک بزنم.بعد از این من زنی مجرد و ام که باید به تنهایی برای به سلامت رسیدن به مقصد دراین دنیا و آن دنیا تلاش کند



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




شوق و درد

درخواست حذف اطلاعات
هروقت خواستم گریه کنم گفت نه!گفت گریه وسط راه خیلی مس ه و تحقیر آمیز است.گفت اشک هایت راباید نگه داری برای وقتی به مقصد رسیدی.آن موقع گریه می چسبد.آن موقع می توانی دردهایت را پشت اشک شوق پنهان کنی.به حرفش گوش .وقتی از سدگواهینامه گذشتم اشک ریختم.وقتی کنکور قبول شدم.وقتی مدرکم را از گرفتم و همزمان به رفتن پسرک نگاه و درتنهایی غرق شدم.وقتی ارشد قبول شدم اشک ریختم همه این اشک ها پایان کار بود.اما حالا الان دلم گریه می خواهد.چون این جاده یکنواخت و بار انگار انتها ندارد.انگار تا آ همیجور است.اصلا انگار این آ ش است و وقت آن رسیده مثل همیشه به پشت سرنگاه کنم و از تمام شدن درد و ازاندوه هایی که داشته ام اشک بریزم....



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




تلنگر

درخواست حذف اطلاعات
دستهایم را گرفت و گفت که روزهای خوبی را میگذرانی.فکرنکن با سپری این روزها چیز بهتری به دست میاوری نه! روزهای الانت دقیقا هفت سال پیش همین موقع است.آن روزهای مقدس تکرارناشدنی که رویایش هنوز با توست.نه الانت را از دست بده نه آینده ات را.آینده ات اگر بدتر از الآن نباشد بهتر نیست.!!نگذار حسرت روزهای رفته نابودت کند.



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/3




تنهایی نوشت!

درخواست حذف اطلاعات
فکر می کنم بدترین احساس دنیا این است که ی یا انی را دوست داشته باشی و عاشقانه هم دوست داشته باشی اما آنها تو را دوست ندارند یا به تو بی تفاوت اند یا اصلا از تو منتفراند و در جواب ابراز علاقه ات لبخند مس ه ای مینشند گوشه ی لبشان یا سرتکان می دهند و تو را با این کارهایشان نابود می کنند.اصلا هم مهم نیست چطور آدمی باشند یعنی مهم نیست یک بزمغز مثل معشوق من باشند یا آدمی که در بالاترین درجه مادی و معنوی باشد.حسی سراسر درد و رنج است.خیلی تلخ است ....خیلی... ..... هر آدم خوبی وما مهربان نیست و هر مهربانی هم وما آدم خوبی نیست.این یک استباط سراسر درد است ..... چشمامو بستم رو خودم مغلوب این تصمیم شم یک عمرجنگیدم نشد؛وقتشه که تسلیم شم پ.ن:احسان خواجه ی-چشمامو می بندم پ.ن:با اندکی تصرف ..... ما زیاران چشم یاری داشتیم.خودغلط بود آنچه می پنداشتیم شیوه ی چشمش فریب جنگ داشت.ماغلط کردیم و صلح انگاشتیم گفت خود دادی به ما دل (بانو)آ! ما محصل بر ی نگماشتیم پ.ن:هر دو شعر شرح حال من است... پ.ن:



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




یک عدد هیچ غمگین

درخواست حذف اطلاعات
تنها چیزی که توی این اوضاع مز ف، یک شادی کوچک به قلبم داد؛دستمزد کارگاه بود.روز قبل عید مربی برای تمام ظرف هایی که کار کرده بودم تسویه کرد.بابت همه ظرف هایی که از اولین روز کارگاه تا عید کارکرده بودم 62 هزارتومن دستمزد داد.اولین پولی که بعد از بیست و هفت سال زندگی بارو نکبت بار و بی ثمر با زحمت خودم به دست آورده بودم.قرار گذاشتم همه ی این پول را بدهم هله هوله ب م برای روزهای درس خواندن دوباره،روزهای پایان نامه نوشتن.روزهای کارهایی که باید انجام دهم.هیچ چیز خوب نیست و آنقدر اوضاعم داغون است که دیگر حتی دلم نمی خواهد درباره اش حرف بزنم.چون نه گوش شنوایی است و نه راه حلی.ح تهوع دارم. لم،کرختم.روح نزارم جسم سنگین شده ام را می کشد این طرف و آن طرف.شبیه یک ح ون به آ خط رسیده،فقط کارهایی را انجام می دهم که از دستم بر می آید.نه به گذشته فکر می کنم و نه به آینده امیدوارم و نه دیگر اعتقاد و ایمان و باوری برایم مانده.به خودم علامت ف..ا..ک نشان داده ام اگر یک کار مشخص را تکرار کنم.فقط مثل آدمی که زنده است تلاشم را در جهت زنده بودن و نمردن ادامه می دهم و از ته قلبم مسببان این زندگی و انی که کمکمان ن د و به این و حقارت ما راضی شدند؛متنفرم و نمی بخشمشان و بعدش دیگر به هیچ چیزی فکر نمی کنم و هیچ حسی ندارم...هیچ



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




هیچ

درخواست حذف اطلاعات
دردناکترین اتفاق دنیا شاید این باشد که هیچ ی تو را نمی خواهد هیچ ...



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/1




دلتنگی،حیرانی،بی پولی،تنهایی

درخواست حذف اطلاعات
پ تخم مرغی پر از رنگ،قلموی دوصفر و سه صفر،هندزفری،جوراب های پشمی خانگی.گوشی دکمه ای،گوشی لمسی و تبلت.قرص ها و شامپو ها و چند تا ت و پرت دیگر روی میز عسلی کهنه ی کنار تخت خواب انگار در هم فرو رفته اند.هنوز هم در گیر نوشتن آن نوشتار لعنتی اعصاب خورد کن هستم.فکر می کنم بدون اینکه زیاد بهش فکر کنم یا راجع بهش حرف بزنم تمامش کنم و از عذابش راحت شوم.فکر می کنم اگر عمرم به دنیا بود باید اتاقم را مرتب کنم و چند روز آنجا بیتوته کنم تا بتوانم کمی از این شلوغی های خسته کننده را حل کنم.چقدر دلم می خواهد اسفند ماه توی آن خنکای عاشقانه بروم کربلا.چقدر دلم حسین(ع) می خواهد.چقدر....شاید مس ه باشد اما من آهنگ نوش داروی احسان خواجه ی را به یاد آن خاطره خوب از اولین دیدار حرم حسین از سمت باب بغداد گوش می دهم....



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/2




نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم

درخواست حذف اطلاعات
خب این خیلی بد است که توی آن بیگاری گاه نفرت انگیز یک نفر آدم درست حس و عشقی وجود نداشته باشد که بتوانی نوشته های عاشقانه ای را که توی فلان سایت می نویسی برایش بخوانی و اینکه یا آن آدمها چیزی از عشق سرشان نمی شود یا اینکه آنقدر خشک و مقرراتی و روی اعصاب هستند که ترجیح می دهی در حد سلام و تعارف با آنها همکلام شوی.سالهای سال است دنبال آدمی هستم که عاشقانه هایم را برایش بخوانم و او هم عشق را تجربه کند و مرا بفهمد به قول شاعر: آنچه یافت می نشود آنم آرزوست...!!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/17




خدا رو شکر خوشبختی

درخواست حذف اطلاعات
امروز توی کارگاه وقتی آن دختر خوشگله از سیگارهایی که شوهرش روی تنش گذاشته بود حرف زد و آن یکی دختره که تازه آن موقع می خواست برود خانه را تمیز کند شام درست کند و نمی دانست چه بپزد و شوهرش ازآن سگ های پاچه گیر عصبی بود برای اولین بار از اینکه هنوز مجردم احساس خوشبختی!!



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/18




خاطره باز

درخواست حذف اطلاعات
امروز سالگرد رفتنت بود.سالگرد آ ین باری که نگاهت .خدای من سه سال گذشت.از آن روز سرد زمستانی که توی فضای سبزی که دیگر نارنجی شده بود؛ ع یادگاری گرفتیم.که آن روز سه تا امتحان داشتم که ناهار مثل روز اول قیمه بادمجان بود.سه سال گذشت و اکثر دخترهای کلاس ازدواج کرده اند و حتی بعضی هایشان بچه دار هم شده اند.اما من مثل مهناز دالان بهشت،مثل صبای سربه مهر هنوز دارم باتنهایی و خاطره هاوغم هایم زندگی می کنم.خدایا به من رحم کن کمکم کن من با همه ی درد جهان ساختم اما
با درد تو هرثانیه در، حال نبردم
تودورشدی ازمن وبااین همه یک عمر
من غیر تو حتی به ی فکر ن #درد-احسان جان خواجه ی



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/7




وضعیت غمگین

درخواست حذف اطلاعات
قسمت آ وضعیت سفید را هنوز توی کامپیوتر قدیمی اتاقم در طبقه پایین نگه داشته ام.یک حس خاص داشتم به این به پسره ی از هفت ت آزاد.آغاز م همزمان شد با آغاز پخش این .خب آن موقع روزهای خوبی بود.ناب،خالص و بی غل و غش. را تلوزیون چند بار نشان داد.بار آ ی که نگاه ترم آ بود.انگار حس آ هم مثل حس آ بود همه چیز آرام شده بود همه جا خلوت بود خیلی ها به سر و سامان رسیده بودند و خیلی ها هم تکلیفشان معلوم شده بود حتی آنهایی که هیچ وقت فکر نمی کردی از بیرون بیایند.پسره کم کم عاقل شده بود امیدوار بود به عشقش برسد.اما خب مثل من معشوق ردش کرد؛ پسش زد.دوستش را از دست داد.اما همین درد نرسیدن درد از دست دادن بالغش کرد. آرامتر بود؛ عاقل تر شده بود.توی باغ تنها مانده بود با خودش.با درسهای افتاده اش با مشکلاتش با آینده اش.باغی که یک روز پر بود از آدمها و جای خالی آدمهایی که روزگاری با آنها نفس کشیده بود من تماشاگر را آزار می داد.حس قسمت آ وضعیت سفید مثل حس روزهای آ بود مثل حس روزهای آ بودنت.شاید به نظر همه مس ه باشد اما هر بار که به قسمت آ وضعیت سفید می رسم بغضم می کنم.یک حس عجیبی است توی قسمت ا ش یک حس درد، ج ، نرسیدن، از دست دادن که خیلی سخت بود.... خیلی..



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/8




یه روزی مثل امروز،روز آ بود

درخواست حذف اطلاعات
روز آ هوا خیلی سرد بود.امتحان ساعت دو برگزار شد.صدای آهنگ مس ه ی تبلت رو مخ بود.حس اینکه بعد از این هفت ترم،این بار آ ی است که همه ی مان دور هم جمع بودیم.امتحان تمام شد از پله ها سرازیر شدیم.رو بروی دانشکده آ ین ع هایمان را انداختیم.من رویم نشد بیایم کنار حوض ماهی ها پیش پسرها و با آنها خداحافظی کنم.جلوی درب ایستادم تو بدون آنکه حواست به من باشد رد شدی و رفتی.من برای آ ین بار نگاهت .توی اتوبوس تا خانه برای حس تلخ آ ین روز فقط گریه



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/9




وقتی که می رنجم

درخواست حذف اطلاعات
داشتم به همکار جدید خواهرم فکر می .به ی که از من ده سال بزرگتر است و هنوز ازدواج نکرده و تازه قرار است طرح نیروی انسانی اش را بگذارند و او هم حتما مثل من آدمهای و کمتر از ی را در اطرافش دارد که به او بگویند ترشیده و قلبش را بشکنند اما خب حداقلش این است که الان دلش خوش است که تا دو سال یک درآمد خوب و یک کار خوب دارد می تواند یک خورده پول برای دوران پیری و بی ی اش پس انداز کند؛یک پراید نقره ای کارکرده ی تمیز ب د.گوشی موبایلش را عوض کند و یک سفر تک نفره برود کربلا.بقیه اش هم مهم نیست.خب دارم فکر می کنم که شاید دنیای او مثل دنیای من باشد و اندوه هایش مثل اندوه های من.امیدوارم من و او و آدم هایی با شرایط ما خیلی خوشبخت و عاقبت بخیر شویم...خیلی...الهی آمین توی این سه سالی که از رفتنت گذشت کارها و رفتارهای انجام نداده ای نسبت به تو داشتم که گاهی مرا به حسرت فرو می برد اما هیچ کدام به این اندازه مرا نسوزاند و آزار نداد که ای کاش روز آ ی بدون ترس از عواقب دنیوی! و ا وی دستهایم را دور بازوانت حلقه می و لذت یکبار لمس ت را برای همیشه با خودم نگه می داشتم..کاش



منبع : http://banu69.blogfa.com/post/10