وبلاگهای رنگارنگ

مـــــــــــداد رنگی

آخرین پست های وبلاگ مـــــــــــداد رنگی به صورت خودکار از بلاگ مـــــــــــداد رنگی دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



به وقت 27 سالگی

درخواست حذف اطلاعات
آدم فکرشم نمی کنه یه موجود 54 کیلویی ظریف مریف انقدر مغز و زندگی شو تحت الشعاع قرار بده که هر دو دیقه یک بار بغض کنه، بغضشو با بدبختی قورت بده و دو دیقه بعد دوباره بغضش بگیره و عین دو دیقه رو سعی در قورت دادن بغضش کنه و باز دو دیقه های بعدی و غصه های بعدی و قورت دادن های بی سرانجامی که یکی دو باری از چشمات در میره و اشکت در میاد ولی سریع خودتو جمع و جور می کنی ... آدم فکرشم نمی کنه یه موجود 54 کیلویی انقدر زندگی شو تحت الشعاع قرار بده که روزی که مثلن باید یکی از بهترین روزهای زندگی ش باشه رو به گنده ی حفره ای که توی قلبش ایجاد شده و داره از پا درش میاره فکر کنه و دلش ور بماله و ترک "گیس" محسن نامجو به جمع شدن اشکای بیشتری پشت پلک هاش دامن بزنه و هیچ کاری از دستش بر نیاد، هیچ کاری ... آدم فکرشم نمی کنه یه موجود 54 کیلویی ظریف نه سلامی کنه نه حداحافظی و فقط تولدتو تبریک بگه که از هزار هزار تسلیت غمگنانه تره و بعد زا ... end call ولله که انصاف نیست این همه پشت و رو شدن دهان در طول مدت زمان تحمل ِ چیزی به نام زندگی ... دیروز توی هر صدم ثانیه هزار بار تصمیم گرفتم خودمو به جریان آب بسپرم و حتا به عمق آب ... دل سپردن به موج ها و بعد نعشی که با صدف های دو کفه ای چند روز بعد باد کرده میاد تا لب ساحل شاید هم تا ابد کف نشینِ دریا میشه، حداقلش کندن از رنج های خشکیه و دل سپردن به دریا و صدف ها و گوش ماهی ها می تونه تجربه ی بهتری باشه ... بعد مثل همیشه جرئت ن ، ولی حتم دارم یه روزی جرئت اونم سراغ تمام اونایی که طلبش می کنن میاد یکیش هم من ... حالا تو موجود ظریف 54 کیلویی اونقدر بچزون تا روزی که مجبور شی از روی لباس های نم کشیده م وار وار صدف دو کفه ای یاسی و صورتی کنار بزنی و ادای گریه در بیاری و دو روز بعد یادت بره مثل بقیه شون. کاش جدی جدی پریان دریایی وجود داشتن، بعد شاید آرزو می یکی شون منو از تو آب بگیره و یه فلس فیروزه ای و بنفشآبی سبزآبی بهم هدیه کنه و منم پابند دریا شم تا ابد، فدای سرم که تا ابد آرزو به دلِ توی خشکی جفتک انداختن مثل قدیم ندیما می مونم ... سرگردانم سرگردانم سرگردانم سرگردانم سرگردانم سرگردانم اشکان ماهری سرگردونه و منم پا به پاش می خونمو باهاش سر در گردونم، سر در گریبانِ گردون شاید ... سر در خشتک خویش ... دل می زنم به دریا رنگ تو رو می پوشم
از عمق آبی عشق چشم تو رو می نوشم ... آدم فکرشم نمی کنه اسم بلواره اصفهان باشه، اسم سنگ تراشیه اصفهان باشه، اسم رستورانه نقش جهان باشه و یا کوچصفهان هم تو رو یاد اصفهان بندازه، آدم واقعن یه وقتایی فکر هیچ جاشو نمی کنه هیچ جاشو فقط یه کله میره جلو و بعد می بینه تا ه، یه موجود ظریف 54 کیلویی براش خیلی مهم شده ... گیج خوابما، گیج گیج، ولی اونقدری هوشیاری دارم که میزان دلتنگی و مچاله شدن مغز و قلبم همچنان یادم باشه.



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6594




در حیرتم ... بیا خوبی کنُ تو هم در حیرت باش

درخواست حذف اطلاعات
تمام بندهای قوانین رو می خونیم وی کی از همه بولدتره، مقنعه ی بلند، مانتو و گمونم دیگری شلوار بود، آخه ما با میریم بیرون توی مملکتمون قید نمی ، خ نکرده یه وقت اون رو هم پا نمی کردیم :) بعد یاد این میفتم یکی از دلایلم که برای خودم مهمه و شاید برای خیلی ها مز ف و دراومدن صدا از جای گرم باشه که همچین هم دلم نخواست نقاشی رو بیشتر از کاردانی ادامه بدم همین مقنعه سر بود، حالا واسه چیزی که دوست دارم و می خوام تو کلاس هاش شرکت کنم زیر بار مقنعه برم؟ تماس گرفتیم میگیم فلانه بیساره شرایط، نمی تونیم هم هزینه پرداخت کنیم هم زیر بار چنین درخواست هایی بریم، میگن قانونه و فلان و اگه طرف (که من باشم) خیلی بهش فشار میاد با رعایت حجاب و تو بودن موهاشون حالا یه شال مشکی ای روسری ای چیزی سرشون کنن :)) خواهرم یه وقت نرینی آب قطعه مجبوری محترمت رو با سنگ و کلوخ ناز و نوازش کنی :) می فرمایند گل گلی و جیغ و ویغ نباشه رنگش اشکالی نداره. به این نتیجه رسیدم بین پوشش اکثر آدم هامون در تمامی شرایط، هیچ فرقی با عزاداری نداره و خود من توی مراسم خا پاری و سوم و چهلم بابا بزرگه که هنوز بعد از یک سال و چندین ماه از نبودنش دارم جون سگ می کنم هم مشکی نپوشیدم و نهایت رنگ تیره ی لباس هام سرمه ای بود حالا برای رفتن به کلاسی که دوستش دارم چنین زیر بار برم؟ اعصاب اضافی ندارم حقیقتن که هر بار بخوام به دلم بد راه بدم که الانه گیر به لباسم بدن یا هر چیز دیگری ... همینه این کشور هیچ عنی در هیچ جای جهان نشد بس که تو حماقت های گذشته و حال و آینده غوطه وریم و درست هم نخواهیم شد و اگر تمام آدم ها، حداقل یک همراه و هم پایه تو زندگی شون داشتن که برای اون یه نفر و علایق و سلایقش ارزش قائل شه مجبور به زیر بار رفتن نبودیم و پشتمون به همدیگه گرم بود ... تصور کن پدری رو که براش از مشکلاتت میگی و با زبون بی زبونی میگه کرم از کو ن خودته و لاغیر ولی این وسط یکی هم باشه که پشتت رو بگیره و بگیره نه من به این آدم ایمان دارم حالا هر چقدر هم عجیب غریب به نظر برسه از چشم بقیه ی آدم ها ... یادمه کلاس زبان که می رفتم، یه روز اومدن گیر دادن از جلسه ی بعد اگر با مقنعه نیاین فلانه و بیساره، همه مون صدامون رفت بالا که خدا تومن دارین پول شهریه می گیرین و حالا باب میل شما لباس بپوشیم؟ اونا هم خودشونو جمع و دیگه ور ور زیادی ن :) اگه هر جایی که باید صدامون در بیاد و از حقمون دفاع کنیم حرف هامونو می زدیم و انقدر نابرابری ها رو به زور تاب نمیاوردیم و زوبنمونو در مون فرو نمی کردیم و خود خوری نمی کردیم، الان شاید اینجوری نبود که یک مشت آدم تو سری خورده از جامعه و از همدیگر باشیم ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6595




در حیرتم از مرام این مردم "نایس" !

درخواست حذف اطلاعات
یه نمایش دیدم که با توجه به برداشت های من در رابطه با کوبیدن و ریختن آدم ها و از نو ساختنشون بود ... از نو ساختنی که فقط باب میل ما باشه و اون آدم از تمام خودش بودن (حالا چه خوب بودن چه بد بودن) دست بکشه و چیزی بشه که ما می خوایم، یه روبات سفارشی ... کار قوی ای بود و حقیقتن اگر امکانش بود خودمو تکثیر می و چندتایی اضافه بر سازمان از خودم می ساختم تا سالن رو پُر کنیم و نمایش به اون خوبی با 5 شیش تا تماشاچی اجرا نشه بلکه با 50 شصت تا بتر ه ... اگه خیلی دلمون فلان آدم با فلان سلیقه و اعتقاد و فلان و فلان رو می خوایم بهتر نیست از اول دنبال یکی همونجوری بگردیم ؟ چون حقیقتن احمقانه س یه آدمِ بی ربط به سلیقه مون پیدا کنیم و بخوایم طبق چیزی که خودمون می خوایم تراشش بدیم و سمباده بکشیم! "دوپامین"



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6596




تو که بیداری بگو ما همه خو م

درخواست حذف اطلاعات
در به در تشنه به دنبال سر م



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6597




تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
یاد کلاس های مز ف و حوصله سر بر دوران حسابداری افتادم، ۵ سال تمام جون کندم پسر واسه یه مدرک مز فی که هیچ به کارم نیومد و فقط عمرم تلف شد و غصه خوردم... آقاهه انقدر بد و خسته کننده توضیح میده که فقط می خوام بگیرم بخوابم... یا نهایتن پاشم برم اون ماژیکا و تخته پاک کن رو توی حلقش فرو کنم.



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6598




دق که ندانی چیست گرفتم ...

درخواست حذف اطلاعات
دق که ندانی تو خانم زیبا ... دق که ندانی چه پشت و روست دهنم دق که ندانی دق که ندانی دق که ندانی ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6599




پریای دریا من امشب میمیرم، از عشق یه زیبا من امشب میمیرم ...

درخواست حذف اطلاعات
آدم می مونه گول دلبری هاشو مهربونی های دو دیقه ای شو بخوره یا ساربان توی وجودش که آهسته روندن تو مرام و مسلکش نیست و وقتی میگه باید برم چنان وسایلشو می چپونه توی کوله ش و راهی میشه که هیچ نشونی از خودش به جا نمیذاره؟ نه به اون پری با فلس های بنفش و صورتی و پیرهن سفید گیلاس نشون که سر چپونده رو پاهاش با جوراب های لنگه به لنگه و قایقی که روی موهای رنگ گرفته ش از دریا جا خوش کرده و حواسش هست که پری فلس بنفش و صورتی ش با موج های تنومند سُر نخوره سَر و ته کنه توی دریا و دیگه بر نگرده، نه به بارون ها و تگرگ هایی که خودش مسئولیت باور ابرها رو به گردن می گیره و هر چی هم اشک بریزی دلش نرم نمیشه که نمیشه، یه وقتایی فکر می کنم قدرت می گیره از گریه امو تنگ شدن نفسم و زانو زدنم لب ساحل زرد و اُکر توی نقاشیش که بعد خودش دست هاشو موج های آرومی کنه که تنمو تو آغوش می گیره و خیالم قرصه با وجود اینکه تمام سوراخ سنبه های دریا رو بلدم دیگه جدی جدی امکان غرق شدنم نیست ... زیاد ضجه مویه نکنم که ادای یکی از اون غنچه گل های کاغذی صورتی نورس رو در بیارم که هر بهار با عشوه و کرشمه و در کمال بی گناهی سر بیرون میارن و چند روزی هستن و بعد تو اوج زیبایی خشک میشن و گلبرگ هاشون می ریزه پایین و جاشونو به بقیه ی گل کاغذی ها میدن، من خودم اون ابر سیاه مز ف هام که منتظر تلنگری ام برای ساعت ها بی وقفه با و خنک شدن جیگرم وقتی تو هم پا به پام از پلکات قطره های شور اشک و بارون راه باز می کنه روی گونه های پر از سیارک های کوچیکت ... هوای این روزهاش بگیر نگیر داره، موج دست هاشو ازم دریغ کرده و به خیالم نیست اگر غرق شدنی پیش روم باشه، خودمو می سپرم به جریان آب ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6602




تنهایی در جمع در تنهای تنهایی ...

درخواست حذف اطلاعات
می دونی؟ واقعیت اینجاست که هیچ وقت هیچ نبوده اگر هم بوده انقدر دور بوده که تا به من برسه دردام خودشون خودشونو آروم ، خونریزی ها خودشون بند اومدن و زخم ها خودشون هم اومدن و بسته شدن ولی جاشون مونده همیشه مونده ... جدن قراره چند سال هر آدمیزادی عمر کنه که درد ما را نیست درمان الغیاث ... تو زندگی م یه دنیایی یه کابوسم تو رویایی یه پاییزم تو بهاری من یه مرداب تو دریایی از این گریه چی می دونی نه دردمی نه درمونی به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6585




در حیرتم از خودم و خدا و و ما ...

درخواست حذف اطلاعات
چرا هیچ نیست محض من زنگ بزنه اینور اونور بگه چیکار کردی این بچه رو که داره اینجوری گریه می کنه چرا اون روز که فکر پشتمه و همه چیزو بهش گفتم یادش رفته که چه پیری ازم درآورد که حالا هی می پرسه سر چی گریه می کنم و جالبه میگه به من اعتماد کن بگو دعوات نمی کنم و من با گذشت چندین سال از عمرم باید توضیح بدم که دلم می خواد با کیا بشینم و با کیا بلند شم. هیچ راهی جلوی پام نیست که آ ش به خنده و شادی ختم بشه تمام راه ها آ ش یا عر زدن منه یا ناله و نفرین آدمای دور و برم که بدرقه ی راهم خواهد شد ... یه روزی کم میارم میگم خدا نگهدار ... میگم خدانگهدار میگم خدا نگهدار ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6586




امروز یا دیروز مسئله اینست!

درخواست حذف اطلاعات
زودتر از موعد مقرر از خواب پاشدم و زودتر از چیزی که از خودم انتظار داشتم حاضر شدم. بعد دیدم وقت زیاده گفتم فلان کنم بیسار کنم که باز زمان گذشت و دو سه دیقه ای دیر رسیدم. بعد زدیم با مترو رفتیم تا بازار و از اونجا هم چون به دیدار اون کافه هه که فکر می چه نوبریه نائل نیومده بودم خودمونو تا عودلاجان کشیدیم رفتیم. کافه هه اونقدر با چیزی که ازش تو ذهنم ساخته بودم مغایرت داشت که سر پا منو رو نگاه کرریمو اومدیم. پایینشن یه فروشگاه صتایع دستی و لباس سنتی اینا بود که یه کمی توش چرخ زدیم و به نتیجه ای قطعن نرسیدیم. بعدشم از کوچه پس کوچه ها اومدیم توی مروی و یه شلوارک رنگین کمونی گرفتم با یه بسته سایه ی اکلیلی که از نظر خودم واقعن جلفه ولی رنگاشو دوس دارم و به درد کار و بارام می خوره و نهایتن یه نقطه ی اکلیلی سبزی بنفشی سرخ ای چیزی روی صورتم ازش بذارم. وگرنه واقعن نمی فهمم پشت چشمشونو ملت چه جوری از این اکلیلا می تونن بزنن. وحشت اینکه میره تو چشم یا پشت پلک آدم سنگینی می کنه حس بدیه. بعدشم که یه ده مگنتو زنجیر و سنجاق می خواستم اونارم گرفتم و کلی نشستیم زیر یه سقف تا بارون بند بیاد که بند هم نیومد ولی دیگه به زور چتر و از زیر سقف مغازه ها راه رفتن خودمونو تا خیابون اصلی کشیدیم و برگشتیم خونه .. . بعدشم از فرط دل درد و حال گند گفتم یه چرت بزنم که از صدقه سر خودم در وهله ی اول و بعدم موآ به چنان حال بدتری گرفتار شدم که تا همین لحظه ادامه داره و هرچی هم تلاش این حال رو با آشپزی و جمع و جور یه کم بهبود ببخشم موفق نشدم که نشدم ... چقدر هم سرد شده لعنتی، لاک زدم و از ترس اینکه اب شه پاهامو از پتو گذاشتم بیرون دارم مثل بید می لرزم . این طبیعت هم که پاک دیوانه شده .



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6587




دیروز و امروز یا فردا ؟! مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
همین الان که زده به سرم بشینم پای اینجا گیج خوابما، ینی چشمام کلن باز نمیشن ولی هرچقدر هم جون می کنم خوابم نمی بره. میگم که کلن سیستم خواب ما سال هاست ون خورده بهش تموم شده رفته. ای انگشت کوفتی هم که از وقتی بریده اون قسمت بریدگیه دچار بی حسی شده داره میره رو مخم، بالا و پایینش حس داره دم این بند اولی که شبیه y برع بریده شده بی حسی ش باعث میشه از بدنم جدا بدونمش ... از وقفه ای که پیش اومد از خودم عذر می خوام ولی شماره دو نطلبیده مراده :/ الان هوس کتاب هم ، ولی تنها دستاوردهایی که در اختیار دارم همین کوفتیه و یه کم هم الان نامجو گوش دادن و سراسر خو که نمی برد ... دیروز با بدبختی هر آنچه تمام تر با این انگشته و یه دستی رفتم ، الان حس می کنم اون ور از بدنم که با دست چپ نیاز به شستشو داشته از بقیه ی بدنم کثیف تره! حالا اینکه انقدر راحع به این انگشت دارم هوچی بازی در میارم اینه که بیش از درد و سوزش اینجور زخم ها من مثل سگ از خون می ترسم و چنان فشارم از ترس میفته که نمی دونم چه غلطی باید م ... بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم هَزار سبزه دعاهای مستجاب زده



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6589




به بنفش ها به سبزها، برسان سلام ما را

درخواست حذف اطلاعات
باید روی اون علف ها دراز می کشیدم، غلت می زدم و غلت می زدم اونقدر تا برسم به ساحل ناکجا آباد، بعد جیب های بی انتهای این دامن جینه رو پُر از صدف می حتا اون صدف لب پر شده ها رو هم بر می داشتم و مثل همیشه پرتشون نمی یه گوشه، به ش تگی های تنشون احترام میذاشتم، شاید بر می گشتم به چندماه پیش و اون ستاره دریایی چهار پَره رو هم می یدم آخه یه بازوشو در اثر جفت گیری شایدم تولید مثل، چه فرقی می کنه؟ از دست داده بود ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6590




در حیرتم از خودمُ ُ ما و خدا ....

درخواست حذف اطلاعات
آخه بلوار اصفهان؟ آخه خ انصافه؟ آدم حتا به زور هم می خواد بغض هاشو قورت بده خیابون ها و کوچه ها و نشونه ها نمیذارن که نمیذارن ... بیش از گریه و فین فین و پف چشمام، از به زور قورت دادن بغضم که شبیه دخترک های لوس عر عرو به نظر میام بدم میاد ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6591




بدمزگی ها

درخواست حذف اطلاعات
ولله انصاف نیست ایرانه خانم زیبا که نه سلام می کنی نه خداحافظی و فقط تبریک تولد میگی و زا قطع می کنی... ولله انصاف نیست چنین تبریک گفتنی مصداق تسلیت گفتن داره و بغض و بغض و بغض و بغض ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6592




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
دروغ نگفتم اگه بگم هزاربار با آهن و نامجو و کلی دیگه که رندوم وار امروز می خوندن اشکم داشت در میومد و داشتم خفقون می گرفتم ولی خودمو جمع . امروز جایی بودم که چند سال پیش رفته بودیم، لودگی کرده بودم، بالای فیریزبی نعره زده بودم گفته بودم گه خوردم دیگه قول میدم مو بخونم ! :)) از زیبایی های اونجا که کم نشده بود هیچ، طبیعت و مستر کرُ لال بیشتر و بیشتر به زیبایی اونجا دامن زده بودن... ولی صادقانه بحران سن و گذران عمر واقعن می گیره آدمو ... یه دونه هم تئاتر زدیم بر بدن که همچین دهن سوز لب دوز و قند پهلو اینا نبود ولی خب بدم نبود، بارها گفتم اگر خوب هم نباشن بدک نیست آدم یه حمایتی از هنرمندا در هر عرصه ای ه ... دارم شیش و هشت می زنم پسر خواب خوابم خودم نمی دونم چی تایپ می کنم! هرچی هست می دونم حواس خودمو دارم پرت می کنم که بحران سن پتک نشه تو سرم که بغضم نگیره فقط زنگ زده بدون سلام و خداحافظی تبریک گفته و قطع کرده که اسمسامو جواب نمیده که ایهاالناس من بلاکم. که دارم رنج می کشم که داره رنج می کشه خودشم و هیجی به هیچی ... سر رسیدم جلو چش و ب رو ننوشتم، راستشم بخوای دیگه نمی تونم درست درمون بنویسم توش اعتمادم سلب شده،یعنی اگر می شد رو سر رسیدمم پسورد میذاشتم! یاد ع هایی که از صفحاتش گرفته شده میفتم، یاد اعتمادی که کرده بودم و ون خورد بهش... بگذریم ... میگم خودم کم فضول نیستم ولی چنین کند و کاو نمی کنم که رنج کشیدن به خودم تزریق نکنم ... واویلا که گیج و ویج خوابم ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6593




در حیرتم از خودمُ ُ ما و خدا ....

درخواست حذف اطلاعات
وقتایی که دلم ور می مالِد به قول اصفهانیا و یه جوریه، نباید با هورت کشیدن اون سرکه ی ته زیتون به این حال گه دامن بزنم ولی خب دَله بودن انسان همیشه کار دستش میده ... در کل روزهای چنان خوبی رو نمی گذرونم این ور دلم از خیلی چیزها ناشی میشه و به تمام اون چیزها و مسببینش و در راس امور خود لعنتی م ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6552




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
یکی دو ماه پیش چه بسا بیشتر، به طرز دله واری در مورد پیتزای آروستو پینوی پِ ِروک نوشته بودم که چه جوری دیوانه م کرده بود. ازش به عنوان پیتزایی که توش رست بیف و فلفل سکــ.سی هالوپینو داره و با سس خامه درست میشه یاد کرده بودم چون اسمش رو هنوز یاد نگرفته بودم که اگه یاد گرفته بودم امروز این سوتی اعظم رو نمی دادم. آقا امروز رفتیم دوباره همونو بزنیم بر بدن که وقتی چشمم به اولین نوع پیتزا افتاد که دیدم توش سس خامه داره گفتم خودشه دیگه :/ هیچی نشون به اون نشون وقتی آورد توش علاوه بر سس خامه پاستا هم داشت :/ دیگه بغضم گرفته بوداااا ولی به هرحال خوردمش ... یعنی توی این بارونو چه بدونم تمام تنفر من از تهرانپارس و اون طرفا خودمونو کشون کشون رسوندیم اونجا آ م گند زدم. الانم با اینکه نیمرو زدم و تا ه پُرم و اگر اسم غذا بیاد بالا میارم ولی بغض این نادرست سفارش مونده سر دلم. امروزم درست درمون نخو دم یعنی از من بپرسی اصلن نخو دم حتا اگر تا یازده توی جام غلت زده باشم، کارد بزنی خونم در نمیاد. بعد از ظهری هم تا اومدیم بخو م دیگه ساعت 5 شده بود و سیممون نرسید. بخشکی شانس، روزی که نتونی توش بخو حتا اگر لذت نسبی هم برده باشی روز معرکه ای نمی تونه باشه چون از اصلی ترین بخش زندگی که همانا خواب اعظم و والا و دلبر و دلنشین است دور بوده ای! باور کن که حتا حس تایپ هم نیست، حس کتاب خوندن هم نیست دلم خواب می خواد بخوابم بلکه خواب این ور ی های دلمو تپش قلبمو بشوره ببره.



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6553




در راستای بی تلگرامی

درخواست حذف اطلاعات
برام مهم نیست حقیقتن، ولی انصافن خدا به زمین گرم بزندتون انقدر ین :/ تنها راه ساده ای که ع میذاشتم بلاگم این بود که تو کانورسیشن خودم ع ارو می فرستادم بعد از ورژن دسکتاپ بر می داشتم و مثل آدم آپلود می می تپوندم اینجا :/ الان من چه غلطی کنم دیگه ؟ راه های دیگه رم تنبلی م میاد :/ مرده شور ترکیبتونو ببرن همه چیو از این ملت گرفتین لاشخورا :/ آخیششششش خالی شدم!



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6555




تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
من با چه زبونی حرف می زنم که اکثر افراد دور و برم متوجه نمیشن؟ صادقانه من دیگه درصدی تاب و توان تحمل تنش هایی که خودم مسببشون بودم یا دور و بریام ایجاد می کنن نیستم. بابا شرایط آدمو در نظر بگیرین. اه. واقعن اه واقعن اه



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6556




من از تو یاد گرفتم که تن به یاس بشویم

درخواست حذف اطلاعات
خود خودمم اصلن! با اون یه شاخه دِرِد قاتی موهاش و عروس دریایی ای که نقاشی کرده و اون ماهی ها ... فقط اگر جوراباش لنگه به لنگه یا حداقل رنگی منگی بود دیگه فبها می شد!



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6557




تو می دمی و سبز می شوم

درخواست حذف اطلاعات
اولین باری که دیدمت از این شگفت زده شدم که تو این اقیانوس برهوتِ بی آب و علف، یه اسب دریایی دقیقن همرنگ فلس های من پیدا شده ... بعد سعی خودمو جمع و جور کنم، لپ های گل انداخته مو ازت قایم کنم و لحظه شماری کنم برای اون لحظه ای که اولین بوسه رخ بده ... البته قبلش باید می رفتیم کل اقیانوس رو می گشتیم تا خج مون بریزه و رومون تو روی همدیگه باز بشه ... البته تو اینجا سبز سبزی ریشه داری بنفشه بنفشه به جویبار اومد نشده بودی هنوز ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6558




نصفِ شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
اسهالم می گیره از وقتایی که سر درد مچاله م کرده انداختتم یه گوشه و فکر و خیال و دلتنگی هم مزید بر علت میشه برای دردای توی سرم که بیشتر بکوبن به شقیقه هام و بیشتر اسهال بگیرم ... چرا یه بار بی دغدغه نمیگذره محض رضای خدا؟



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6560




امروز یا دیروز ؟ مسئله اینست !

درخواست حذف اطلاعات
دستم شبیه اون وقت هایی درد می کنه که بچه بودیم و می گفتن داری قد می کشی ... حس تایپ هم ندارم و با اینکه سر شبیه عین یه کوآلای اصیل خو دم ولی چنان خوابم میاد انگار سال هاست بی خو کشیدم و عرق جبین ریختم و لحظه ای استراحت ن ... ساعت 1 با شادان قرار نمایشگاه داشتیم گفتم بیاد بهشتی و از همونجا بریم. شلوغی از متروی دم خونه بود تا همون اب شده و آدم های لعنتی که مثل مور و ملخ فقط توی همدیگه می لولن و نه لذتی از زندگی می برن نه این اجازه رو به دیگران میدن. هندزفیری مو نبرده بودم و دلم برای موزیک لک زده بود، تو اون حال و بال و شلوغی مترو حتا صدای ضبط شده ی وز وز مگس رو گوش بدی از صدای آدم ها و فروشنده هایی که عربده می زنن تا از دیگری پیشی بگیرن بهتره. از یکی از فروشنده یه خط چشم بنفش یدم که وقتی اومدم خونه دیدم یه چیزی تو همون مایه ها رو دارم. خلاصه رسیدمو دو سه دیقه ای تا اومدن شادان صبر ، حجم انبوه آدم ها ماه هاست برام رنج آور تلقی میشه. بعدشم زدیم رفتیم مستقیم توی غرفه های کودک. چند تایی نشر رو دیدیم و افق که سر سبدشونه از نظر من اکثر کتاب هاشو داشتم بقیه شم فاز یدنشونو نداشتم جز یه دونه که تو پیدایش پیدا و ادامه ی "شگفتی" بود و به علت قیمت همیشه چرت کتاب های این نشر از یدنش صرف نظر بلکه بعدن فرجی شه مثلن شادان از مدرسه بیاره بخونم ... دو تا کتاب برای میم می خواستم که اونم رفتیم دورهامونو زدیم باز برگشتیم و گرفتم باز دم افق گرم که مثل آدم تخفیف میده به مشتری، خداوند به ب و کارشون برکت بده انصافن. پرتقالی که پارسال یه غرفه ی کوچولو داشت امسال چنان برو و بیایی راه انداخته بود بیا و ببین، هنوز سر پارسال جس خوبی نسبت بهشون ندارم و خب کتاب هاشونم اکثرن به درد بخور نیست دیگه چی بشه، ولی پارسال که خ تخفیف های خفنی گذاشته بود امسال رو با خبر نیستم. یه سری هم به انتشارات زعفران زدیم که چهارتا دونه کتاب اون وسط چیده بود بقیه ش دکور بود هر جا هم می رفتی می گفتن نرین اینجا فلانه نرین اونجا بیساره، ما کجا برینیم پس هی میگین نرین نرین ؟! از رفتار مز ف متصدیان گماشته برای کیوسک ها و دستگاه های بانک شهر نگم که انقدر رفتارشون بی ادبانه و خصمانه بود که کلن هیچی جمع کردیم اومدیم بیرون. این چند سال اولین بار بود در کمتر از یک ساعت نمایشگاه کتاب رو می گشتم. زدیم بیرون و تا روبروی سینما خودمونو کشیدیم یه چیزی بخوریم. وضعیت غذاهای نمایشگاه چندان خوب نبود مثل همیشه ی خدا. اونجا هم یه رستوران سلف سرویس بود که برای آماده شدن غذاش باید 1 ساعت می نشستیم. بعدشم تا رفتیم بخوریم نه غذاهاش داغ بود ه نون داشتن نه نوشیدنی. دیگه هیچی یه ذره خوردیم حساب کردیم زدیم بیرون. با این حال بدک نبود ولی خب به نظرم آدم وقتی نظم و ترتیب در زندگی خودش نداره رستوران و کافه زدن و این چیزها رو واقعن باید به "هیچ وقتِ خدا" موکول کنه. بعدشم واقعن دیدم توان اون متروی شلوغ و اتوبوس رو ندارم و گفتم یک ماه که در سال بیشتر مختص من نیست، یه حالی به خودم بدم و با سنپ بیام. شکر خدا پسرک حراف نبود و خودش خیلی محترمانه از روی نقشه نگاه می کرد و راهش رو میومد. آخ آخ این سوژه رو هم بنویسم که ثبت شه، که یادمون باشه ما واقعن آدم های خوبی نیستیم از ماست که بر ماست. از دم نمایشگاه تا سر بهشتی رو سوار تا ی شدیم. به پیرمرد یه دهی دادم و گرفت دستش دو ساعت و بعد گفت د ندارم د بدین، شادان پول د داد بهشو پیرمرد جلو چشم ما انگار با دسته ی کورها طرفه پول رو برد اون زیر عوض کرد یه دهی کهنه داد بهم :))) حقیقتن برام مهم نبود ولی گمونم هیچ کدوممون دوس نداریم فرض شیم! گفتم جناب این چیه دادین به من دهی نو بهتون دادم! حالا رفته بود بالا منبر که دخترم فرقی نداره گفتم ولله برای منم فرقی نداره ولی شما همونو بده :)) آخ آخ منو شادان ینی تا یک ساعت بعدش داشتیم می خندیدیم که این با خودش چی فکر کرده پولو عوض کرده ؟! یه آقایی هم جلو نشسته بود بنده خدا با دهانی باز و چشم های از حدقه بیرون زده نگاش می کرد. کلن طرف سوژه ای بود برای خودش :))



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6542




تا این لحظه ....

درخواست حذف اطلاعات
بخواب ذهن لعنتی بخواب ... تشنگی چی میگه که آدمو از خواب می پرونه؟



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6543




نصفِ شبانه ها

درخواست حذف اطلاعات
در رو باز و دیدم بوی گند غذای سوخته کل ساختمون رو برداشته، عود روشن و زیر لب هم بد و بیراه به مهین گفتم که همیشه بو گند غذاهاشو می فرسته تو مخ ما. در رو باز رفتم تو و هرچی به آشپزخونه نزدیک تر شدم بیشتر دوزاری م افتاد که بوی گند از آشپزخونه ی خودمونه، هنوز حواسم نبود دو ساعت پیش دو پیمونه برنج دم کرده بودم و سرگرم دیدنو لاک زدنو پست گذاشتن و عر و ونگ های خودم بودمو دو ساعت تمام زیرش روشن بوده. تمامش سوخته بود تمامش ... می دونم تمامشم از حواس پرتی و مغشوش بودن ذهنم نیست، می دونم تمام حال های بدی که بهم داده میشه باعث میشه به هر قدم هر چند کوچکی که براش بر می دارم حس بد داشته باشم و چنین شه ... می دونم تمامشو می دونم می دونم حتا یه وقتایی ذهن ناخودآگاه ام کرم می خواد بریزه تا حرص هام خالی شه ... داشتم به این فکر می هرچی خارجی می بینم به وفور به هم دوستت دارم و عاشقتم میگن، فقط شامل عال عشاق یا زن و شوهرها هم نمیشه، خانواده ها هم چه بچه ها چه پدر مادرها خیلی به هم این جملات رو میگن. ما نه تو هامون نه واقعیت زندگی هامون واقعن اینجوری نیست حداقل خود من تا حالا نه از خانواده م این جملات رو شنیدم نه گفتم ... دیگر عاشقانه های جامعه مون بماند ... واقعن یه وقت هایی نسبت به دوستت دارم و عاشقتم شنیدن احساس کمبود می کنم. انقدر سخت بودنمون در ادا جملات به این سادگی که بیانگر احساسمونن، در نظرم خوشایند نیست ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6534




blue is the warmest colour

درخواست حذف اطلاعات
باور کن وقتی یه سری حرف ها بین آدم ها زده میشه و کلمه ها و جمله های افتضاح بینشون رد و بدل میشه و رو به هیکل همدیگه می کشن و قبح همه چیز بینشون ریخته میشه دیگه هیچ راهی برای دوستی دوباره یا ادامه دادن اون دوستی نیست که نیست، باشه هم موقتیه نهایتن دو روز یا اگه جون بِکنن و زور بزنن سه روز، روز چهارم دوباره همون حرف ها و حال های چندش رو توی صورت هم قی می کنن و روز از نو روزی از نو. وقتی وحشی خویی ها و تند و تیز بودن های مزاجی دو تا آدم شبیه هم باشه، کم پیش میاد بتونن همو تحمل کنن و چنین میشه که هر ثانیه همدیگه رو می زنن می کنن و می دَرَن و دیگه از دوستی میگذره و مدام تو مغز همدیگه راه میرن و حتا به هم میگن "بر گمشو" و توی پی ام بعدی "و" جا مونده رو می فرستن که طرف مقابل خ نکرده نصفه نیمه گم و گور نشه، کامل و قرص و محکم گم شه جوری که هر سوراخ سنبه ای رو بگردی از اون آدم هیچی پیدا نکنی، هیچی... خب من برای گم و گور شدن هام دنبال خودم سنگ و آبنبات راه نمیندازم که هر دو قدم یکی شو بندازم کف جاده که اگه خواستی پِی اَم رو بگیری بیای و آ ش ختم شه به یه خونه ی شکلاتی احمقانه که در و دیواراش از شکلات سفید کیت کتِ چانکی پوشیده شده و قاب ع هایی از شکلات کیندر داره که می تونیم بی وقفه شکلات و آبنبات چوبی بخوریم و خوشان خوشانمون باشه، من اون جادوگر فلان فلان شده م نه هانسل ام نه گرتل، از توی گوی شیشه ایم هم انتهای این دوستی رو دیدم که جز شره شکلات تلخ رو سر و کله مون هیچ چیز عایدمون نخواهد شد دختر جان ... از من شاید نهایتن چهارتا دونه قایق کاغذی به جا مونده باشه که اونا هم تجزیه پذیرتر از خاطراتن، از درخت مو آویزونشون کن و توی گرمایی که در پیش داریم زودتر از اونچه که فکرشو ی خواهد پوسید، خورشید با تمام سخاوتش دست های سوزنده ی گاهن مفیدی داره. خاطره ها هم که خوب و بدش با هم زجر میده و دهن آدمو پشت و رو می کنه... عادی میشن این حوادث اگه سختن اگه آسون، بل ه رضا یزدانی بهتر خبر داره. لی لی هنو خیلی جوونیt قدر محبتو نه نمی دونی ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6535




شگفتی

درخواست حذف اطلاعات
کتاب "شگفتی" رو در موردش نوشته بودم و حالا نوبت شه. و از اونجایی که اول دلم می خواد کتاب رو بخونم تا خودم شخصیت ها رو توی ذهنم تصویرسازی کنم و بعد شو ببینم این بار هم ماه ها خودمو کنترل و شو ندیدم تا کتابش رو بتونم تهیه کنم و بخونم و بعدش یورش ببرم سمت ش.من از صمیم قلب به اون مغزهایی که چنین داستان هایی رو ساخته و پرداخته می کنن حسادت می کنم و متاثر میشم وقتی می بینم توی نود و نه درصد مواقع، کتاب های خوبی که می خونم تمامن ترجمه س و های خوبی که می بینم اغلب خارجی هستن و ما سهم خیلی زیادی توی روایت داستان های خوب و ساختن هایی که چیزی بهمون اضافه کنه نداریم، رفتار درست درمون با هم دیگه، زل نزدن به ی، مس ه ن ، ندادن به آدم ها توی شبکه های اجتماعی و خیلی از رفتارهای دیگه که عادت هر روزه مون شده و تازه بهش افتخار هم می کنیم؛ ازش جوک می سازیم و می خندیم و تمام زندگی مون رو با این نگاه زشت سپری می کنیم. صورت آگی شاید شبیه هیچکدوم از آدم های اون بیرون نباشه، این به این معنی نیست که اون زشته یا ترسناک و ما حق مس ه شو داریم،فقط اگه تمام دنیا همه چهره ای شبیه آگی داشتن اونوقت شاید ماها غیرمعمولی قلمداد می شدیم و آگی ها باید ما رو با دست نشون می دادن یا ازمون فاصله می گرفتن که مبادا مسری باشیم و در مورد چهره مون و نع لباس پوشیدنمون و حرف زدنمون توی گوش هم پچ پچ می ... " حقیقت اینه که من واقعن اونقدرها هم معمولی نیستم، شاید اگه ما می دونستیم که دیگران چه فکری می کنن می فهمیدیم که هیچ معمولی نیست و همگی ما در زندگیمون، لایق حداقل یک بار ایستاده تشویق شدنیم. " "برای همه، مهربان بودن یه نبرد سخته و اگه واقعن می خواین آدم ها رو بشناسین تنها کاری که باید ین، نگاه ه" انتشار اولیه: ۱۷ نوامبر ۲۰۱۷ ( ) کارگردان: استفان چبوسکی مدت زمان : ۱ ساعت و ۵۴ دقیقه زبان : انگلیسی محصول :



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6540




در حیرتم از خودمُ ُ ما و خدا ....

درخواست حذف اطلاعات
دقیقن اتوبوس های آبی ای که دیروز توی خوابم بودن این شکلی بودن، امروز که دیدمشون خشکم زد. ولی توی خوابم این نوشته های مس ه روشون نبود ولی رنگ لعنتی شون همین بود همین همین ... گرچه خیلی وقت ها نوشته ها و نقاشی ها و چیزهایی که درست می کنم از همین خواب ها ناشی میشه ولی اکثر مواقع زجرم میده، رنج می کشم که این همه غرق در خواب ها میشم و اکثرن با رنج از خواب می پرم ...



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6541




در حیرتم... بیا خوبی کن و تو هم در حیرت باش

درخواست حذف اطلاعات
ا سر هم نفهمیدم تفاوت بین مولودی خوندن اینا و عزاداریاشونو. چون جفتش تداعی گر عزاداریه برام و فرقی بینشون نیست. از سر ظهر دارن تو پارک دم خونه با صدای نتراشیده ی ن اشیده نعره می زنن به هوای جشن و فلان، والا جز اینکه تو مخ باشین هیچ چیز دیگری در پی نداره. چرا انقدر ما با تمام جهان فرق داریم و بخوام صادق باشم، انقدر عنیم؟! شادیامونم غمگین کننده س و بدبختی مونو یادمون میاره.



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6527




به موآ که می دانم نمی خوانَد

درخواست حذف اطلاعات
باور کن وقتی یه سری حرف ها بین آدم ها زده میشه و کلمه ها و جمله های افتضاح بینشون رد و بدل میشه و رو به هیکل همدیگه می کشن و قبح همه چیز بینشون ریخته میشه دیگه هیچ راهی برای دوستی دوباره یا ادامه دادن اون دوستی نیست که نیست. وقتی وحشی خویی ها و تند و تیز بودن های دو تا آدم شبیه هم باشه کم پیش میاد بتونن همو تحمل کنن و چنین میشه که هر ثانیه همدیگه رو می زنن، می کنن و می دَرَن و دیگه از دوستی میگذره و مدام تو مغز همدیگه راه میرن.



منبع : http://booye-medadrangi.blogfa.com/post/6528