وبلاگهای رنگارنگ

بدبختی های یک زن چاق

آخرین پست های وبلاگ بدبختی های یک زن چاق به صورت خودکار از بلاگ بدبختی های یک زن چاق دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



آگاهی و دانایی

درخواست حذف اطلاعات
مادرم آدم دانایی است. دانایی با آگاهی فرق می کند. می دانید فرق این دو مقوله در چیست. فرقش در این است که برخی آدمها فقط آگاه هستند. زیاد می خوانند زیاد می نویسند ولی وقتی پای عمل به میان می آید همان می کنند که یک آدم نا آگاه و نادان انجام می دهد. بسیاری از مدیران ما وقتی صحبت می کنند می بینید چقدر آدمهای باسوادی هستند. چقدر آگاهی دارند. چقدر مطالعه دارند ولی وقتی پای اجرا می رسد همان اشتباهات و رویه مدیران قبلی را در زندگی به کار می بندند و همان تصمیماتی را می گیرند که دیگران می گیرند. اما آدم دانا درست تصمیم می گیرد و درست رفتار می کند. آدم دانا شاید به اندازه آدم آگاه چیز زیادی نخوانده باشد. شاید حتی سواد زیادی نداشته باشد. شاید مجاری یادگیریش به اندازه آدم آگاه نباشد ولی در وقت عمل از تمام آموخته هایش استفاده می کند و درست تصمیم می گیرد و درست رفتار می کند. همیشه با خودم فکر می کنم مادرم با اینکه آدمی است از دهه هایی قبل، که امکانات به اندازه الان نبود، ولی آدم دانایی است. هر آنچه یاد می گیرد حلاجی می کند و هنگام رفتار و عمل و تصمیم که می رسد بهترین روش را بر می گزیند که معمولا برگرفته از آگاهیهایش است. شاید همین یک نکته باعث شده باشد که نوع نگاه ما به زندگی باخیلی از افراد دور و بریمان فرق کند. اینکه همیشه به دنبال راه حل هستیم به جای اینکه غصه بخوریم و سرکوفت گذشته را بزنیم، اینکه صبوری کنیم و موقع دلتنگی خودمان را در کارهای مفید غرق کنیم و .... ولی امروز به این نتیجه رسیدم که حداقل خودم آدم دانایی نیستم. نه به اندازه مادرم. که اگر بودم این همه مطلبی که من می خوانم و میزان آگاهی ای که الان آدمی مثل من دارد نباید هیچ مسالۀ حادی در زندگیش می داشت. این روزها به دنبال نشانه های دانایی در خودم می گردم و هرچه می گردم بیشتر مایوس می شوم. خدایا شکرت بابت مادری دانا، بابت درک تفاوت مفهوم آگاهی و دانایی، خدایا این روزها بیشتر از پیش به دانایی نیاز دارم که آگاهی هایم را دارم می گذارم در کوزه، خدایا احساس یاس احساس بدی است من به توانایی و دانایی تو ایمان دارم. خدایا می پستمت وعاشقانه دوستت دارم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن بی خبرم. ادامه چالش: ما می توانیم# اعتماد به نفس ملی# عزت ملی# لبخند ایرانی#فرهنگ ایرانی#



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/830




اضافه وزن و پلیس نسبتا مهربان

درخواست حذف اطلاعات
اول بگویم که بابلیهای عزیز و مهربانم کولاک د و پیامهای خصوصی و غیر خصوصی ایشان حالم را حس خوب کرد. دست مریزاد به این دوستان و هموطنان گل. راستش را بخواهید از قبل از عید روی ترازو نرفته بودم. امروز صبح که رفتم برق از کله ام پرید!!! دقیقا یک و نیم کیلو وزنم اضافه شده بود. گذاشتم به حساب کم فعالیتی و ترک پیاده روی در ایام عید. حالا امیدوارم که با بازگشت به کار و روتین شدن برنامه زندگی و ... وقتی آ اردیبهشت می روم روی ترازو به وزن قبل از عیدم برگشته باشم. این مساله باعث شد که به فکر بی افتم تا چکاب سالانه را زودتر شروع کنم. امروز زنگ زدم و وقت گرفتم از تا بروم و برایم چکاب بنویسد. امیدوارم دلیل اضافه وزن همان باشد که فکر می کنم و دوباره درگیر اختلالات هرمونی و مشکلات کمکاری کبد و ... نشده باشم که واقعا توان دارو خوردن آنهم قبل از ماه مبارک را ندارم. در این هفته علاوه بر سرمای بیش از حد هوا و خاموش بودن سیستم گرمایش اداره و کارهایی که از همان ابتدای سال گره می خورد و دلیلش را هم من نمی فهمم درد کمر هم به صورت کاملا موذیانه کلافه ام کرده است به طوری که شب وقتی می رسم منزل از جلوی شومینه نمی توانم تکان بخورم نهایت با سختی فراوان بلند می شوم و می نشینم روی مبل کنار شومینه. ب که کارم به خوردن قرص متاکاربامول کشید امیدوارم که این هفته بتوانم فرصت کنم و از یک پزشک متخصص وقت بگیرم و از آن مهمتر وقت کنم بروم! امسال طبق برنامه کلاس یوگا را شروع و صد البته حالم در کلاس و بعد از کلاس حس خوب است به خصوص که دوستانی را آنجا می بینم که حالم را خوب می کنند و امیدوارم که کمردرد این هفته ربطی به این کلاس و تمریناتش نداشته باشد. خوب فکر می کنم بعد از دو هفته که همه دلشان می خواست یک متن شاد بخوانند نشسته ام مثل پیر زنهای غرغرو از درد کمرو مفاصل و اضافه وزن صحبت می کنم :)))))) دیروز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که موبایلم زنگ زد. دیدم شماره کنار چراغ 112 را نشان می دهد. گفتم خوب وقت دارم بلافاصله جواب تلفن را دادم. وقتی چراغ سبز شد در حال قطع گوشی راه افتادم که پلیس جلویم را گرفت. بعد با کمال ادب و احترام گفت جریمه استفاده موبایل 100 تومان است و نمره منفی هم دارد. نمره منفی نمی دهم جریمه اش را هم موارد دیگر می نویسم که زیاد نشود ولی خواهش می کنم هنگام رانندگی با موبایل صحبت نکنید هفته گذشته در همین چهار راه یک کشته دادیم بابت این موضوع! گفتم پشت چراغ صحبت و بلافاصله قطع ولی حق با شماست و برگه جریمه را گرفتم و تشکر . یک بار دیگر نگاهش چهل و ساله بود. خسته و یخ کرده در سرما و با قدی متوسط و نگاهی تیز بین داشت به بقیه ماشینهایی که از چهار راه رد می شوند نگاه می کرد. خوب! به نظرم آدم وظیفه شناسی آمد و در حالی که از او دور می شدم با خودم فکر این شغل هم سختیهای خودش و پستیها و بلندیهای خودش را دارد. خدا قوت مرد. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.بابت دوستان ندیده ای که اینقدر سفره دلشان دریایی است. خدایا شکرت بابت اینکه ماشینی هست که جریمه ای باشد،قانونی هست که پلیسی باشد، شغل و دفتری هست که از سرمایش غر بزنیم و امکاناتی هست که به فکر چکاب و دو ادرمان باشیم. خدایا سپاسگزارم و مرا دریاب



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/827




روزمرگی

درخواست حذف اطلاعات
این روزها که پسر بزرگه نیست و هیچ خبری هم از او نداریم و دریغ از یک تلفن، این روزها که پسر کوچیکه خودش را در اتاق حبس کرده و موهای سرش یکی یکی سفید می شود، این روزها که همسر هم حس سرش شلوغ است و وقت در کنار هم بودنمان به حداقل رسیده و این روزها که خودم از شدت کار دارم منفجر می شوم و تعویض کارت ملی و بلاتکلیفی طرح ترافیک هم برایمان قوز بالای قوز شده است آنچه ب و امروز حالم را خوب کرد و لبخند پهنی به چهره ام نشاند بارش نعمت الهی بود و هوای بسیار دلپذیر امروز صبح و پیاده روی در پارک نزدیک اداره. صدای گنجشکها و طبیعت زیبا و نفس عمیق. راستی وزنم هم دارد پایین می آید به صورت خ ر و این خودش جای شکر زیادی دارد. خدایا شکرت بابت این همه نعمت و آنچه دادی و ما از وجودش غافلیم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/828




اعتماد به نفس ملی!

درخواست حذف اطلاعات
امروز دلم می خواست در مورد یک مساله ای بنویسم که چند وقت هست که خون به جگرم کرده. یک مساله ای هست به اسم خود باوری که ارتباط مستقیم به اعتماد به نفس دارد. وقتی با مطالب توی فضای مجازی مواجه می شوم که دائم در حال غر زدن هستیم و همدیگر را متهم می کنیم دلم می گیرد. مثلا دائم به خودمان سرکوفت می زنیم که آدمهای بی نزاکتی هستیم و دوستدار محیط زیست نیستیم و دائم در حال پلاستیک پراکنی هستیم و مردم بی فرهنگی هستیم و ... بعد با خودم فکر می کنم راستی از کجا شروع شد که ما فقط بدیهای مردممون را می بینیم و خوبیهای مردممون را فراموش کردیم؟! آیا فکر می کنید که مثلا کشورهای اروپایی از این مشکلات ندارند و دائم یک ارگانی در حال جمع کیسه های زباله از محیط زیست هست و یا آزار حیوانات و یا کودک آزاری در آنجاها رواج ندارد؟ یا وقتی صحبت از بیکاری و در آمد کم می شود یک آهی از سر حسرت می خوریم و می گوییم ایران جای ماندن نیست!! فکر می کنیم مهاجرت می کنیم و زندگیمان از این رو به آن رو می شود. واقعیت این است که آسمان خدا همه جا یک رنگ است. مطمئن باشید با تنبلی هر کجای دنیا برویم به جایی نمی رسیم و اتفاقا هر جای دنیا برویم باید دور از جان مثل سگ کار کنیم آنهم با سختیها و مشقتهای زیاد تا بتوانیم زندگی را به طور معمول بگذرانیم. چند وقتی بود که عضو کانال هلاکویی شده بودم و خیلی زیاد می دیدم انی که تماس می گیرند در واقع یکی از مهمترین مشکلاتی که دارند این است که با فکر یک مدینه فاضله رفته اند و حالا به خاطر اینکه آنجا نمی توانند یک زندگی لاکچری مثل ایران داشته باشند دچار افسردگی شدند(توجه داشته باشید که اینها در ایران زندگی خوبی داشته اند و آنجا نمی توانند مثل ایران راحت زندگی کنند و این موضوع مثل همه موضوعات مربوط به انسان نسبی است و مطلق نیست). یا به طور مثلا قبل از سیزده به در کلی شنیده بودم که وای الان قرار است تمام زمین و زمان پر از زباله شود و فرشی از زباله گسترانیده شود و ... ولی خ ش به چشم دیدم که داخل و کنار سطلهای زباله تعبیه شده پر از زباله بود و مردم هایشان را اصلا نریخته بودند و خ ش فضای آنجاهایی که من دیده بودم را تمیز نگه داشته بودن. یا مثلا دائم از بی فرهنگی مردم در خصوص راه ندادن به خودروهای امدادی سخنها رانده شده بود و کلی مس ه شده بودیم ولی در همین فضای مجازی ع ی دیدم که نشان می داد مردم به خاطر یک تصادف در جاده فیروزکوه به شمال داخل تونل مسیری را اختصاصی برای حرکت خودروهای امدادی باز کرده اند و خیلی هم نشان از فرهنگ مردممان دارد. از اینگونه موارد خیلی زیاد است. من فکر می کنم به نوعی از بس در فضای مجازی شروع کردیم خودمان خودمان را زدن یک عینک منفی بینی به چشم زده ایم و اعتماد به نفسمان را از دست داده ایم و به تبع آن اعتماد به نفس ملی هم کاهش می یابد. به زبان ساده خودباوریمان را از دست داده ایم. من دوستان را به یک چالش دعوت می کنم. لطفا بیایید در مورد نکات مثبتی که از فرهنگ و تاریخ و رفتار ما ایرانیها می دانیم بیشتر بنویسیم. اگر رفتار خوبی در خیابان می بینیم بنویسیم. اگر قانونی باعث شده که مساله ای راحت شود بنویسیم. و اگر فعالیت اقتصادی جالب و کارآمدی دیدیم که به همت و توان هموطنان عزیزمان انجام شده بنویسیم. قرار نیست فقط از نخبگانمان که رفته اند آن سر دنیا و موفق شده اند بنویسیم بلکه خوب است از آدمهایی که با سختیها و تلاش خود در این مملکت با تمام تع ت موفق هستند هم بنویسیم. من شما را به این چالش دعوت می کنم. #اعتماد به نفس ملی#خودباوری#ایرانیان موفق#اماکن زیبای ایرانی#رفتارهای زیبای ایرانی#مردم زیبای ایران#لبخندهای ایرانی# خدایا شکرت که مردم ما بسیار صبور و فهیم هستند. خدایا شکرت که اردیبهشت ایران بهشتی است دوست داشتنی با اماکن زیبا و تورهای ارزان برای مسافرتهای یکی دو روزه و گلگشتهای عالی. خدایا شکرت به خاطر هوای خوب امروز و مناظر زیبای پارک. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/829




خستگیهای آ سالی

درخواست حذف اطلاعات
این روزها هرچه می دویم زمان از ما جلوتر است. دائم از برنامه ریزی عقب می افتیم. هنوز از وجوهاتی که قرار بود آ ماه قبل به دستمان برسد خبری نیست. هنوز کارهایمان یک درمیان جا می ماند. این روزها پشت سر هم ددلاین کارهایمان می رسد. از طرفی ارائه کارهایمان در قالب سخنرانی هم خودش یک پروژه جداگانه است. کارهای خانه تکانی هم شروع شده. در این گیر و دار یکی از جوانان 24 ساله فامیل نزدیک هم به بیماری سختی دچار شده است و اضطراب کل خانواده را به بالاترین حدش رسانده است. ماس دعا داریم. دعا بفرمایید نتیجه تست پاتولوژی اش منفی شود و کار این بچه به شیمی درمانی و اینجور مسائل نکشد. خدایا همه بیماران را شفا بده از جمله مریض ما را هم مورد مرحمت خود قرار بده. بالا ه همسر از پیاده شد و افتاد دنبال سوابقش. فکر کنم شبهای سوت و کور خانه بدون حضور پسر بزرگه برایش سخت شده است. شاید هم چهرۀ غمناک من به همراه استراتژی ای که در اینجور مواقع به کار می برم برای فراموش و خودم را غرق در کارها می کنم برایش سنگین آمده که چنین تصمیمی گرفته است. خلاصه اول بسم الله رفت تا ببیند پرونده اش کجاست. متاسفانه پرونده نامبرده کلا مفقود شده است و پادگانی که آن زمان خدمت می د تبدیل به یک عدد پلاژ تفریحی گشته و کلا افراد متفرق شده اند؟!!! اصلا نظم و داکیومنتری بیداد می کند در این کشور جهان سومی!!!!. راه کارهایی هم ظاهرا وجود دارد که همسر دارد رایزنی می کند و احتمالا مجبور شویم یک مسافرت برویم تا مناطق جنگی سابق تا شاید یکی دو مورد از فرماندهان آن زمان را بی م. خلاصه جهنم ایرانی است برای خودش و حکایت قیر و قیف و مسئول جهنم است. خدایا شکرت بابت تمامی آنچه دادی و ما از آن غافلیم. خدایا سلامتی را به این جوان برگردان و دل مادرش را آرام کن. خدایا ما را غیر از تو معبودی نیست و آغوشی غیر از تو منتظرمان نیست خدایا هایمان را شنوا باش و نگاهمان را و کلاممان را و آهمان را دریاب. خدایا عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت. مرا دریاب



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/818




هشتاد درصد

درخواست حذف اطلاعات
واقعیت این است که هشتاد درصد زندگی به غذای آدم یا به عبارتی به شکم آدم ربط دارد و هشتاد درصد خانه تکانی هم مربوط به آشپزخانه است. لازم به ذکر است که 80 درصد وسایل منزل هم در آشپزخانه قرار داد. در نتیجه وقتی آشپزخانه کارش تمام می شود می توان ادعا کرد که 80 درصد خانه تکانی تمام شد. خوب در واقع شما الان با یک عدد آدم درب داغان سر خوش سرکار دارید که کار خانه تکانی آشپزخانه اش تمام شده و نشسته و دارد پست می گذارد. همسر مجددا سوار شده اند و ظاهرا تصمیم به پیگیری ادامه کار سابقه اش نیست. چه می شود کرد لابد حکمتی در آن است. شاید مجدد دلش برای پسر بزرگه تنگ شود و بتوانیم راضیش کنیم که برود و کار را ادامه دهد. اما از اداره بگویم که امسال بر خلاف سالهای پیش نگران بیکاری بچه های پروژه ای نیستم. زیرا موفق شدیم که در این روزهای آ سال یک عدد کار جدید بگیریم و قرار داد ببندیم در نتیجه خیالم بابت بچه ها راحت است به خصوص آنهایی که متاهل هستند و مسئولیت یک زندگی را نیز به عهده دارند. از پولهای مختلفی که قرار بود برسد هنوز خبری نیست. فقط یک مورد مبلغ بسیار ناچیزی به دستمان رسید که در مقیاس باید گفت مثلا قرار بود یک کت به ما بدهد حالا یک عدد دکمه دادند گفتند فعلا عید را با این سر کنید تا بعد!!!!! باز هم شکر که یک عدد دکمه هم به دستمان رسید:). از همه دوستانی که برای این جوان دعا د بسیار متشکرم. امیدوارم که خداوند نیت خیرشان را به آنها باز گرداند. به هر حال تا دو شنبه جگرمان می آید در حلقمان تا جواب پاتولوژی این بچه برسد. لطفا دعا بفرمایید. خدایا شکرت که هستیم. شغلی هست که نگران درآمدمان باشیم و مشکلاتش، خدایا شکرت که سقفی هست که بابت خانه تگانیش غر بزنیم خدایا شکرت که همسر و بچه ها صحیح و سالمند که بابت همه چیز و رفتارشان غرغر کنیم. پ ن: بیشتر شبیه غرغر نامه شد تا پست پر انرژی شب عیدی:)))))



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/819




رنگ رنگ

درخواست حذف اطلاعات
اصلا بازارهای دست فروشی را خیلی دوست دارم. عید که می شود یکی از کارهای مورد علاقه من دور زدن در بازارهای دست فروشی است. حراجیهای آ سالی و دیدن اجناسی که به شکل معمول بنده نمی بینم و اصلا از وجود برخی از کالا و کاربرد آنها بی خبر هستم، برایم جذاب است. راستش یکی از کاربردهای حراجیهای کنار خیابان همین است. دنیایی از رنگ است و شادی. قدم می زنم و از روی لیست به دنبال برخی کالای مورد نیاز می گردم. حالم بهتر است. همسر تماس می گیرد و به من می پیوندند. دقیقا مثل اغلب مردان بعد از بیست دقیقه غرغرهایش شروع می شود. خوب همینو ب دیگه! چرا بی خودی هی قیمت می پرسی نمی ی! فکر کنم همین مناسب باشه بسه دیگه نگرد و ...... خلاصه خسته می شود و با هم به توافق می رسیم که ایشان بروند منزل استراحت کنند و اگر می تواند مقداری شام آماده کند و ک را می دهد به من و می رود. در واقع مرا می گذارد تا با خوشیهای کوچکم شاد باشم. حالا که به خانه بر می گردم دو کیسه دستم است و مقداری وسایل مورد نیاز و یک دنیا انرژی به همراه خودم وارد خانه می کنم. آخ اگر آقایان بدانند که همراهی همسرشان در ید چه تاثیر شگفت انگیزی روی آنها می گذارد هیچوقت چنین فرصتی را برای قوت بخشیدن به زندگیشان از دست نمی دهند. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و خزانه بی انتهای نعماتت که ما از آن غافلیم و بی خبرانه خودمان را به آب و آتش می زنیم. خدایا بی پناهیم و به آغوش همیشه بازت نیاز مندیم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/820




کارت تبریک

درخواست حذف اطلاعات
با همکار جلسه کاری داشتیم که نامه رسان در زد و وارد شد. نامه ای را داد به دست همکار ، از خط و ربطش معلوم بود که از خارج رسیده. با لبخند و تفکر بازش می کند و کارت پستالی که با مقداری پارچه و دکمه و برگ خشک و آبرنگ و کاغذ درست شده به من نشان می دهد. می گوید راهنمایم برای عید نوروز هر سال برایم از ینگه دنیا کارت پستال می فرستد. اینها را همسرش درست می کند. اینها جدای پیامهای محبت آمیزی است که ازطریق ایمیل ارسال می کند. بعد با کنایه می گوید دقیقا مثل ما تو ایران مگه نه؟! بعد دوتایی پقی می زنیم زیر خنده. حرکت ش را با رفتارهای تبختر آمیز ان خودمان در ایران مقایسه می کنم. البته من هنوز هم آدم یوی است ولی این موضوع از تبخترش کم نمی کند. هنوز هم وقتی با محبت به سمتش می روم با فاصله می ایستد و دریغ از یک لبخند که اجازه دهد بیش از یک احوالپرسی ساده کنارش بایستم مگر آنکه کاری داشته باشم. مثلا بخواهم از ایشان برای همکاری در پروژه ای دعوت کنم و یا ایشان را به عنوان ناظر پروژه ای معرفی کنم و ... در واقع اگر نفع مالی نداشته باشیم دلیل دیگری برای ارتباط دوستانه با بنده نمی بیند. یاد تمامی اساتیدی افتادم که به دانشجو بخصوص دانشجوی ی به عنوان رعیت علمی نگاه می کنند تا برایشان مقاله بنویسند و در پروژه هایشان کار ارزان و رایگان کنند به بهانه ارتقاء رزومه و ... چقدر ش کار جالبی می کند. اینجوری اگر روزی ش از دار دنیا برود و یا اتفاقی بی افتد برایش به خاطر کارت نفرستادن هم که شده دانشجویش این سر دنیا می فهمد. بعد یاد یکی از اساتیدمان افتادم که بی سر و صدا مرد و هیچ از مرگش با خبر نشد. همه اینها در ری از ثانیه از ذهنم گذشت و بعد با لبخندی تلخ به کارت پستالش خیره شدم و با خودم عهد بستم که اگر گردش روزگار روزی مرا به جایگاه سوق داد اگر کارت پستال نمی فرستم و اگر رفتارهای این چنینی ندارم حداقل اس ام اس دانشجویان جدید و قدیمم را جواب دهم و اگر روزی به دیدنم آمدند رفتاری مهربانتر داشته باشم. خدایا شکرت که تحصیلاتی هست که خاطرات تلخ و شیرینش هم باشد و گاهی اینگونه هجوم بیاورد.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/821




خانه تمیز

درخواست حذف اطلاعات
خانه تکانی هم تمام شد. همه یاری د. همسر امسال برخلاف سالهای قبل تمیز شیشه ها را کاملا به عهده گرفت. طبق رسم هر سال شیشه ها تمیز شد. توریهای پنجره کنده شد و دوباره توری نو چسباندم و ها را شسته و خیس آویزان تا چروک نشود. حالا نشسته ایم و با هم چای می خوریم و از تمیزی خانه لذت می بریم. این روزهای آ کمی کارها فشرده بود. ب دقیقا ساعت 9 شب رسیدم خانه. گرسنه و تشنه درحالی که درد پهلوهایم شروع شده بود و در واقع کلیه هایم به خشکی افتاده بود و داشت آلارم می داد. ولی صبح انگار آدم جدیدی به این دنیا آمدم. صبح حالم خوب بود. صبح روز دیگری بود و معجزه دیگری. گنجشکها توی حیاط پشتی داشتند سر و صدا می د یعنی بیدار شوید خورشید آمد و ما تسبیح گوی خداوندیم. امروز صبح روز دیگری بود و زندگی شکل دیگری داشت. از تمامی مرخصیهای ذخیره ام استفاده تا تعطیلات امسال طولانی تر باشد و حالم خوشتر. و اما از پسر فامیل نزدیک که متاسفانه جواب پاتولوژی مثبت بود و شیمی درمانی را شروع د. خوشبختانه موهایش نریخت. تا هفتم یا هشتم عید نوبت بعدی درمانش است. از بیمارستان مرخص شده. قرار شد من و همسر برویم منزلشان و با خانواده شان صحبت کنیم تا برای از دست نرفتن روحیه اش هر وقت میهمان دارند بیاورندش منزل ما. قرارمان این شد که نگذاریم در حد امکان ی از موضوع مطلع شود. انشا الله که درمانهایش جواب دهد و این بچه دوباره به زندگی عادی خود برگردد. خدایا شکرت. خدایا درد از تو و درمان از توست خودت کمک کن.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/822




سر رسید کهنه

درخواست حذف اطلاعات
وقتی داشتم کتابخانه را تمیز می کردیم تعدادی از کتابهای تخصصی را بردم اداره. همینجور که سر رسیدهای سالهای قبل را ورق می زدم متوجه موضوعاتی شدم. مثلا اینکه برخی از اه چند سالی هست که هدف هر سالم بوده ولی هرچه تلاش کرده ام و دویده ام نتیجه نگرفتم. این کمی قلبم را فشرد. بعد که کار کتابخانه تمام شد نشستم و سر رسید نو را ورق زدم. آمدم اه را بنویسم رسیدم به همان چند هدفی که چند سالی هست در سر لیست سر رسیدم جا خوش کرده و هر دفعه به عنوان اه بلند مدت در تمام طول سال برایش تلاش می کنم ولی نتیجه ای عایدمان نمی شود. در کنار آن 40 درصد اه ی که به نتیجه رسیده بود انگار این چند مورد بدجوری اعصابم را به هم ریخت و روحم را اشید. بعد نشستم و با خودم فکر چطور است که امسال دیگر در سررسید نو آنها را ننویسم. برایشان دیگر برنامه ریزی نکنم. اصلا چه اهمیتی دارد که حالا این سه مورد هم به تحقق بپیوندد یا نه. چقدر مگر روی زندگیم تاثیر می گذارد. خوب اگر می شد که خیلی خوب بود ولی حالا که نشده. آنقدر قوانین متغیر است و آنقدر روز به روز شرایط مملکت تغییر می کند که اصلا هدف بلند مدت داشتن آنهم در این سطح شاید کمی غیر منطقی باشد. به خصوص برای آدمی مثل من که کاملا خانواده محور فکر می کند و در اکثر مواقع دست از برخی چیزها به خاطر اه خانواده بر می دارد. خیلی مسیرهایی که باید می رفتم تا به هدفم برسم در تعارض با مصلحت خانواده بود و ممکن بود خانواده ام آسیبهای جدی ببیند. در نتیجه به متوسط بودن و معمولی بودن تن دادم. ذهنم چرخید و این بار قلمم نچرخید. خوب راستش را بخواهید ذهنم را که نمی توانم پاک کنم. علائقم را که نمی توانم نادیده بگیرم. در نتیجه اینبار بر خلاف سالهای قبل در سر رسید ننوشتم ولی برخی اه م تبدیل به آرزو شد و در گوشه قلبم جا خوش کرد. خدا را چه دیدی از خزانه اش که چیزی کم نمی شود آنقدر بیکران است که شاید از یک سمتی که فکرش را هم نکرده بودم مرا به آرزویم رساند. ولی عج ا من در مقابل بی ثباتی زیرساختهای قانونی و اجرایی مملکت رسما کم آوردم و برنامه و هدفم تبدیل به آرزو شده. باشد که رستگار شویم!!!! همچنین یک چیز دیگر را هم خوب متوجه شدم. امسال نسبت به سال قبل همین موقع وضعیت تغییر چندانی نکرده بود و باز هم تعداد اه و برنامه هایی که به نتیجه رسیده بود از چهار مورد نکرده بود. با اینکه تلاش کرده بودم واقع گرایانه برنامه ریزی کنم باز هم موفق نشده بودم. مثلا در مورد اه فرهنگی فقط سه بار توانسته بودم بروم سینما، یا یکبار فقط توانستم به تاتر بروم، در عوض تعداد کتابهایی که خوانده بودم بیشتر از برنامه ریزی بود و امسال 21 جلد کتاب خوانده بودم که این یک مورد حالم را حس خوب کرد. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و ما غافلیم. خدایا آنقدر بخشنده هستید که نمی دانم کدام نعمتت را برشمرم و بابت کدام نعمتت تشکر کنم. خدایا متشکرم از تحول فصلها و باران امروز صبح. خدایا شکرت بابت سلامتی. خدایا از خزانه بیکرانت ببخش و سال 97 را برای مردم زمین سالی پر از آرامش، صلح و سلامت و شادی قرار ده. خدایا به تمام مریضها جامه عافیت بپوشان از جمله جوان فامیل نزدیک.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/823




شادی

درخواست حذف اطلاعات
شادی و نحوه شادی آموختنی است. روزی روزگاری در خانه ای مستاجر بودم. همیشه صدای خنده و قهقه صاحبخانه از طبقه بالا می آمد. با خودم فکر می خوش به حالشان چقدر آدمهای خوشبختی هستند. لابد روزی من هم خانه دار شوم مثل آنها آدم شادی می شوم و بلند بلند می خندم. بعد از مدتی که روابطمان بیشتر شد فهمیدم آنها هم مثل ما از طبقه متوسط هستند و خانه شان را با کلی قرض و قوله یده اند و در واقع اجاره بهایی که ما می دهیم تمام هزینه زندگیشان را با آن می گذرانند و در واقع مدیریت می کنند. مرد خانواده نقاش ساختمان بود و زندگی را از صفر شروع کرده بودند. دختر خانواده یک روز برایم رازی را گفت. گفت که پدر و مادرش عاشق بودند و از آنجایی که خانواده ها مخالف بودند و مادرش ناف بر پسر عمو بوده تصمیم می گیرند که فرار کنند و زندگیشان را خودشان بسازند. اینجوری شد که حتی ج ه هم عروس خانم نداشت. شناسنامه هایشان را بر می دارند و با یک بقچه زیر بغلشان فرار می کنند از روستاهای آذربایجان می آیند تهران و زندگیشان را می سازند. با هیچی شروع کرده بودند و آن زمان با سه تا بچه خیلی شاد زندگی می د. بعد یک روز دیگر زن صاحبخانه در حالی که یک کاسه آش محلی برایم آورده بود برایم تعریف کرد که فقر همزاد زندگیشان بوده و تمام مدت تلاش کرده اند داشته هایشان را ببینند و شاد زندگی کنند. گفت که من عاشق خنده های شوهرم بودم و او عاشق خنده های من. جالب اینکه آقای شوهر پسر خانم بود. از آن روز به بعد راستش شاد بودن آنها برایم دیگر راز نبود. بلکه من هم یاد گرفتم که چطور می توان ازچیزهای محدود و داشته های اندک شاد باشم و با خنده و شوخی و شوخ طبعی شادی را در خانواده نهادینه کنم و به فرزندانم انتقال دهم. یاد گرفتم که سوپاپهای خطری وجود دارد که باید به موقع فعال شود. مثلا یک زمانی لازم است همسر را تنها بگذارم که در خودش فرو رود و غور کند. یا زمانی لازم است همسر ت بنشیند و به حرفهای من گوش دهد حتی اگر غرغر باشد. زمانی در روز لازم است که کنار هم بنشینیم و چای بخوریم و در مورد اتفاقات روز صحبت کنیم و مسائل را در میان بگذاریم و از نظرات و را ارهای هم استفاده کنیم. یاد گرفتم بابت هر چیزی می توان نیمه پری هم پیدا کرد. می توان از ید یک بسته دستمال کاغذی به رنگ رومیزی هم ذوق زده شد. می توان بابت تعمیر حتی یک قفل که چند وقتی بود موقع ورود به منزل دچار مشکل می شدیم و خستگی به تنمان می ماند یا تمیزی منزل و از کارواش برگرداندن ماشین هم خوشحال بود و بهانه برای مس ه بازی و شادی پیدا کرد. سعی کنید به هر بهانه ای کمی بخندید. بالبخند حرف بزنید و موقع خندیدن صدایتان را رها کنید. این موضوع را امتحان کنید ببینید آنقدرها هم کار سختی نیست. شاید اوایل برای ی که از کودکی به او آموزش داده اند آرام بخند سخت باشد. ولی یواش یواش برایتان تبدیل به یک امر عادی و لذت بخش می شود. خدایا شکرت که عضلات صورتم سالم است و راحت می خندم. یاد روزی افتادم که دوستی به دلیل کنسر قسمتی از عضلات صورتش از بین رفت و دیگر نتوانست راحت بخندد. خدایا در این روزهای پایانی سال خنده را به لب هموطنانم بنشان. خدایا می دانم برای هموطنان آسیب دیده ام در حوادث امسال خندیدن سخت است ولی تو اشرف مخلوقات را طوری آفریدی که تواناییهایشان بی همتاست. خدای بزرگم باز هم ازتو میخواهم که خنده را بر لب همه هموطنانم بنشان.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/824




عیدتان مبارک

درخواست حذف اطلاعات
با تاخیر عیدتان مبارک. سال 96 هم با سرعت برق و باد تمام شد. باسرعتی باور ن ی. با خاطراتی تلخ و شیرین. با فاجعه هایی که هر کدام برای یک ملت بس بود ولی ادامه یافت. اما سال 96 برای من کمی متفاوت تر بود. شبهایش با خواندن سو و شون و بادبادک باز و ... گذشت. سه ماهی هم با کلیدر ت آبادی. یکجورهایی با اهالی این کتاب زندگی . یکبار خودم را جای گل محمد می گذاشتم و روزی جای زیور و روزی دیگر جای مارال. گاهی تلاش می بفهمم ستار مرموز چه می گوید و یکبار هم سعی خودم را جای شیرو بگذارم. واقعیت این است یک نیروی درونی مانع شد که حتی یکذره به خودم جرات دهم و خودم را جای لالا بگذارم و فکر کنم چطور فکر می کرده و چطور زندگی می کرده. امثال لالا الان هم کم نیستند. بی خیال آنقدر سبک زندگیمان متفاوت است که لالاهای روزگار را هیچ جوره نمی توانیم درک کنیم . اصطلاحا روسپیهای تک پر!!! موضوع کلیدر از بقیه داستانها متفاوت بود. اینکه آدمهای آن زمان آنقدر با محدودیت زندگی می د و آنقدر روابطشان خاص آن روزگار بود. اینکه یک لقمه نان و یک انگشت روغن می شد کل نهار یا شام آنها. اینکه حکومت همیشه خدا در ایران بی عرضه بوده و مردم هم توی سر خودشان می زدند. انگار قرار نیست چرخه باطل پول، پارتی و پر رویی در کشور ما تمام شود. انگار قرار نیست روزی برسد که مردم ایران از شر آدمهای پولداری که پر رو هم هستند و پارتی را با پولشان می ند خلاص شود. آ ش این سه پ مارا به فنا داد و می دهد. عید امسال جای خاصی نرفتیم. به کارهای عقب مانده ام رسیدم و همان شب اول یکی دو تا بزرگتر فامیل را دیدیم و برگشتیم منزل. یک روز هم یک سینمای دوتایی با همسر رفتیم که بعدا برایتان درموردش می نویسم. خدایا شکر بابت فراوانی نعماتی که برما جاری است و ما نمی بینیم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/825




باران بهاری

درخواست حذف اطلاعات
امروز که باران بهاری می بارد حالم حس خوب است. راستش را بخواهید یکی از علتهای خوبی حالم این است که پسر بزرگه چند روزی آمد و بعد هم تقسیم شد و افتاد بابل. اصلا از آنجاییکه من همه جای شمال کشور را خیلی دوست می دارم شاید یک دلیل خوشی حالم همین باشد. همسر بلافاصله اولین چیزی که به ذهنش رسید تهیه یک عدد پشه بند بود که به راحتی در کوله پسر بزرگه جای بگیرد. البته بعد از دیدن سر و وضع پسر بزرگه مصمم شد که برود و هر جور شده سوابقش را بیابد. امیدوارم که موفق شود. پسر فامیل نزدیک هم دو سه روزی هست که بستری است. دو دوم شیمی درمانی اش شروع شد. اینبار شش روز باید بماند. موهایش نریخته بود تا چند روز قبل که یکدفعه یک دسته بزرگ از سرش ریخت و تصمیم گرفتند که از ته ماشین کنند. خوب شد در تمام تعطیلات عید نریخت که این بچه روحیه اش را جلوی میهمانان نوروزی از دست می داد کلا. طرح ترافیک امسال هم یک بساطی شده است کلا. تکلیف مشخصی نداریم. یکبار می گویند هفته ای سه روز می توانید رزرو کنید و یکبار هم چیز دیگر می گویند. خلاصه اینکه هیچ طرحی ارائه نشد که زندگی آدمها را در این مملکت راحت کنند. هر طرحی ارائه می شود یک سختیهایی به زندگی در شهر تهران اضافه می کند. خوب بابا جان مثل قدیم سالانه طرح می دادید بعد هر ی که می آمد داخل طرح از مبلغ حساب کاربریش کم می کردید. این جینگولک بازیها چیست که در می آورید هفته ای سه روز رزرو کنید .... یعنی به همه دغدغه های ریز و درشتی که داریم باید این رزرو را هم اضافه کنیم بعلاوه اینکه برای دو روز دیگرش معلوم نیست چه نوع خاکی باید به سرمان بریزیم. احتمالا خاک گرد و غبار محلی!!! هنوز هم قسمت مربوط به بیماران خاص و سایر مشاغل وابسته به این طرح باز نشده است. بگذریم. دارم فکر می کنم بروم تو کار خبرنگاری حداقل به خاطر طرح ترافیک هم که شده این کار را م!! با همسر جان در تعطیلات عید رفتیم دو مورد «به وقت شام» و «لاتاری» را دیدیم. راستش را بخواهید هر دو بسیار مضامین خوب و عالی ای داشتند.لاتاری یکی از مضامین اجتماعی خوبی را مطرح کرده بود که باید از آقای مهدویان بابت کارگردانی بی نظیرش و البته و صد البته انجام قسمتی از نویسندگی این تشکر ویژه کرد. در مورد لاتاری راستش را بخواهید استفاده از حمید فرخ نژاد به خاطر فیدبک طنزی که در ذهن مخاطب دارد جالب بود که هرجا ایشان شروع به صحبت می کرد یا حرکتی از او سر می زد به طور ناخودآگاه این پس زمینه ذهنی در مخاطب باعث خنده و قهقهه حضار در سینما می شود. برایم جالب بود با اینکه بسیار تکنیکال و خیلی جدی این آدم بازی کرده بود باز هم مخاطب عام آن را طنز قلمداد می کرد. و اما نامه به وقت شام و کارگردانی بی نظیر حاتمی کیا و خوب سرمایه خوبی که موسسه اوج روی آن گذاشته یک بسیار خاص را رقم زده است. راستش آ متوجه شدم که اشکم سرازیر شده است. به خصوص که با چند تا از همسران و فرزندان ی م ع حرم صحبت کرده بودم و یکی از م عان حرم از همکاران ما بود که با خانمش در ارتباطم. راستش را بخواهید اثر این شاید بدین جهت برایم بیشتر از سایر هایی که دیده ام بود. انگار زخمش تازه است و هنوز درد می کند. بعد یاد اعتراف حاتمی کیا در پشت تریبون جشنواره افتادم. واقعیت این است که یک آدم صداقت داشته باشد بهتر از صد آدم است که صداقت ندارند و در ظاهر یک چیز می گویند و کار دیگری می کنند. بعد با خودم گفتم هر کشوری بر اساس منافع و سیاستهایش سینمایش را سوق می دهد و پرورش می دهند. اصلا اساس به وجود آمدن مثلا سینمای هالیوود و در مقابل آن قد علم بالیوود هم همین بوده است. خوب چه ایرادی دارد در ایران هم یک سازمانی مثل اوج بیشتر روی موضوع تولید و سریال کار کند و شاید اصلا بتواند صنعت سینمای حرفه ای را گسترش بیشتری دهد علاوه بر آنکه واقعیتهایی که به خاطر تع ت مختلف بین گروه بندیهای عمومی مردم و مسئولین در حال گم شدن و مخدوش شدن است به طور واقعی و واضح در قالب نمایش دهد. مگر نه اینکه مردم ما نشسته بر شاخ و بن می برند و هر کاری برای نابودی خودشان می کنند. از تحقیر خودشان در فرهنگ رفتاری بگیر تا به س ه گرفتن تولیدات و علم و توان خودشان. یک نگاهی به فضای مجازی کافیست تا متوجه یک عزم شاید غیر ارادی برای ت یب فرهنگ ایرانی و ت یب روحیه توانمندی ما ایرانیها وجود دارد. انگار دائم خودمان به خودمان می گوییم ما آدمهای بی شعور و فی فرهنگی هستیم. خلاصه این روزها از پیامهای تاسف بار فضای مجازی دلم حس پر است که در این این پست نمی گنجد تا در مورد آن صحبت کنم. انشا الله سر فرصت می نویسم تا دوستان کمی خود را باور کنند. خدایا شکرت بابت توسعه علم پزشکی (نه خدمات پزشکی البته) در کشور که اگر تا این حد توسعه نیافته بودیم الان این جوان فامیل نزدیک ما مجبور می شد برای درمان چندین برابر هزینه کرده و به کشور دیگری برود و شاید اصلا نمی توانست درمان را شروع کند. خدایا شکرت بابت باران امروز که حس حالم را خوب کرده است. خدایا شکرت بابت پسر بزرگه و خدایا شکرت بابت اینکه فرصت یافتم تا در این ایام تعطیل حداقل دو ببینم. خدایا این روزها بیش از همیشه به همراهیت نیازمندم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/826




اضافه وزن و پلیس نسبتا مهربان

درخواست حذف اطلاعات
اول بگویم که بابلیهای عزیز و مهربانم کولاک د و پیامهای خصوصی و غیر خصوصی ایشان حالم را حس خوب کرد. دست مریزاد به این دوستان و هموطنان گل. راستش را بخواهید از قبل از عید روی ترازو نرفته بودم. امروز صبح که رفتم برق از کله ام پرید!!! دقیقا یک و نیم کیلو وزنم اضافه شده بود. گذاشتم به حساب کم فعالیتی و ترک پیاده روی در ایام عید. حالا امیدوارم که با بازگشت به کار و روتین شدن برنامه زندگی و ... وقتی آ اردیبهشت می روم روی ترازو به وزن قبل از عیدم برگشته باشم. این مساله باعث شد که به فکر بی افتم تا چکاب سالانه را زودتر شروع کنم. امروز زنگ زدم و وقت گرفتم از تا بروم و برایم چکاب بنویسد. امیدوارم دلیل اضافه وزن همان باشد که فکر می کنم و دوباره درگیر اختلالات هرمونی و مشکلات کمکاری کبد و ... نشده باشم که واقعا توان دارو خوردن آنهم قبل از ماه مبارک را ندارم. در این هفته علاوه بر سرمای بیش از حد هوا و خاموش بودن سیستم گرمایش اداره و کارهایی که از همان ابتدای سال گره می خورد و دلیلش را هم من نمی فهمم درد کمر هم به صورت کاملا موزیانه کلافه ام کرده است به طوری که شب وقتی می رسم منزل از جلوی شومینه نمی توانم تکان بخورم نهایت با سختی فراوان بلند می شوم و می نشینم روی مبل کنار شومینه. ب که کارم به خوردن قرص متاکاربامول کشید امیدوارم که این هفته بتوانم فرصت کنم و از یک پزشک متخصص وقت بگیرم و از آن مهمتر وقت کنم بروم! امسال طبق برنامه کلاس یوگا را شروع و صد البته حالم در کلاس و بعد از کلاس حس خوب است به خصوص که دوستانی را آنجا می بینم که حالم را خوب می کنند و امیدوارم که کمردرد این هفته ربطی به این کلاس و تمریناتش نداشته باشد. خوب فکر می کنم بعد از دو هفته که همه دلشان می خواست یک متن شاد بخوانند نشسته ام مثل پیر زنهای غرغرو از درد کمرو مفاصل و اضافه وزن صحبت می کنم :)))))) دیروز پشت چراغ قرمز ایستاده بودم که موبایلم زنگ زد. دیدم شماره کنار چراغ 112 را نشان می دهد. گفتم خوب وقت دارم بلافاصله جواب تلفن را دادم. وقتی چراغ سبز شد در حال قطع گوشی راه افتادم که پلیس جلویم را گرفت. بعد با کمال ادب و احترام گفت جریمه استفاده موبایل 100 تومان است و نمره منفی هم دارد. نمره منفی نمی دهم جریمه اش را هم موارد دیگر می نویسم که زیاد نشود ولی خواهش می کنم هنگام رانندگی با موبایل صحبت نکنید هفته گذشته در همین چهار را یک کشته دادیم بابت این موضوع! گفتم پشت چراغ صحبت و بلافاصله قطع ولی حق با شماست و برگه جریمه را گرفتم و تشکر . یک بار دیگر نگاهش چهل و ساله بود. خسته و یخ کرده در سرما و با قدی متوسط و نگاهی تیز بین داشت به بقیه ماشینهایی که از چهار راه رد می شوند نگاه می کرد. خوب! به نظرم آدم وظیفه شناسی آمد و در حالی که از او دور می شدم با خودم فکر این شغل هم سختیهای خودش و پستیها و بلندیهای خودش را دارد. خدا قوت مرد. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم.بابت دوستان ندیده ای که اینقدر سفره دلشان دریایی است. خدایا شکرت بابت اینکه ماشینی هست که جریمه ای باشد،قانونی هست که پلیسی باشد، شغل و دفتری هست که از سرمایش غر بزنیم و امکاناتی هست که به فکر چکاب و دو ادرمان باشیم. خدایا سپاسگزارم و مرا دریاب



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/827




چه بساطی داریم

درخواست حذف اطلاعات
اندر احوالات این روزها بگویم که وقتی تصمیم می گیریم در منزل بمانیم ز له می آید و فراریمان می دهد بیرون از منزل. می رویم بیرون تا شاید جان سالم به در ببریم آلودگی هوا امانمان را می برد. می رویم سرکار اغت می کنند. خدایا خوب یکدفعه بکش راحتمان کن تعارف داری؟!!!! در این گیر و دار همسرجان هم یک هفته است آنفولانزای شدیدی گرفته و دستگاه تنفسی اش درگیر است و اصلا خواب و خوراک ندارد. فکر کنم شوخی شوخی و جدی جدی باید خودمان خدمت خودمان برسیم و سرمان را بگذاریم زمین بمیریم. خدایا شکرت. بابت همه آنچه دادی و از آن غافلیم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/805




یازده روز بد بیاری!!!!!!

درخواست حذف اطلاعات
از یکشنبه گذشته شروع شد صبح اول صبح وقتی پیچیدم داخل کوچه منتهی به اداره راننده پرشیا بدون توجه به عقب در ماشینش را باز کرد و با اینکه سرعت خیلی کمی داشتم خورد به ماشین بنده. درب ماشین او کلا نابود شد به طوری که اصلا بسته نمی شد. گلگیر و در ماشین بنده هم حس کج و کوله شد. خلاصه پلیس و بیمه و صافکاری نقاشی و ... دو روزی درگیر بودیم. بعد همسر مریض شد که هنوز هم خوب نشده و حس کلافه شده ایم. بعد شلوغیها و سر و صدا و کلی اعصاب خوردی و استرس در رفت و آمد و .... که هنوز هم تمامی ندارد و وقتی از اداره به سمت خانه می آییم با حضور آنهمه نیروی امنیتی احساس می کنیم از تونل وحشت رد می شویم. در این میان نتایج چکاپ سالانه هم خبرهای خوشی نداشت و از این به آن و برو و بیا و ... شنبه هم گوشی مبارک از دستم افتاد و آنچنان خورد خاکشیر شد که دار فانی را وداع گفت و با تعطیلی تلگرام یعنی یک فاجعه در حوزه کاری یعنی دیگر شماره تلفنهای روی تلفنم را ندارم مگر اینکه مجدد یک گوشی با همان مارک ب م و از سرور پشتیبان گوشی شماره ها را فراخوان کنم که حالاحالاها گوشی جدید یدن امکان پذیر نیست. حالا خوب شد هر شش ماه شماره های جدید را در دفتر تلفن مخملی که معرف حضور است می نویسم و این مشکل مربوط به شماره های ذخیره شده در ششماه گذشته است. یکشنبه بود که بعد از پنج ماه دوندگی و این را ببین و آن را ببین و یکبار ابطال چک و بعد هم مجدد چک قسط آ یک قرار داد را کشیدند و یک امضاء شده بود و یک ماه معطل ماندن در کارتاب مدیر مالی آن سازمان مز ف برای امضاء دوم رابطمان از آن سازمان زنگ زد و گفت خانم زود مسئول مربوطه سازمانتان بیاید چک را ببرد که به ترفندی امضاء شده هر آینه ممکن است مدیر مالی پشیمان شود مثل چک قبلی ابطالش کند. خلاصه معرفی نامه مسئول مربوطه تنظیم شد. مسئول مربوطه تشریف بردند برای تحویل چک از نامه ایراد گرفتند. برگشت معرفی نامه مجدد تنظیم شد رئیس تشریف نداشت امضاء کند. در این وضعیت متشنج تلفن رئیس هم خاموش بود که ببینیم کجا تشریف دارند تا مسئول وصول برود سراغشان. خلاصه نشان به آن نشان که یکبار هم مسئول وصول تشریف بردند مهر سازمانمان را برای تحیول چک فراموش د و برگشتند و خلاصه امروز چک دریافت شد. در حالی که از شدت استرس جگرمان درون حلقمان بود. و اما دیروز بین این همه استرس و حرص و جوش رفته بودیم جایی جلسه ماشین را گذشتیم کنار خیابان. از آنجایی که ماشینهای سبک حملشان برای نیسانهای حمل خودرو پلیس راهور راحت تر است و به موتورشان فشار نمی آورد اولین گزینه برای پلیس راهنمایی رانندگی است تا به پارکینک انتقال دهند. وقتی برگشتیم دیدیم ماشین آی ای 35 پشت سری در حالی که زیر تابلو توقف مطلقا ممنوع است از جایش تکان نخورده پرادو مشکی رنگ جلویی هم سرجایش است و ماشین من را دارند می برند. هرچه هم به محترم تذکر دادم که جناب الان که من رسیده ام و دارم از شما خواهش می کنم طبق قانون باید ماشین را به من بدهید و بر خلاف فلان ماده قانونی است و ... گوشی بد ار نبود و کل امروز صبح تا ظهرمان برای باز پس گیری ماشین تلف شد. ظهر از همان طرف راه افتادم رفتم برای جلسه ای درسازمانی دیگر که وقتی رسیدم دم در حیاط آن سازمان فخیمه دود از کاپوت ماشین بلند شد. خلاصه نگهبان سازمان مربوطه به دادم رسید و کاشف از آب درآمد که لوله آب رابط بین موتور و رادیوتر ترکیده است. نتیجه تماس با امداد خودرو و تعویض لوله مذکور و ترموستات که خلاص شده بود. خلاصه فشارهای عصبی و خسته کننده این چند روز روی هم تلنبار شد تا کمردرد حالا دیگر امانم را ببرد و هرچه یک چرتی بزنم شاید آرام شود نشد که نشد. نشستم پای سیستم گفتم بنویسم برای دوستان تا ببینند دور بد بیاری که بیاید با یکی و دوتا و سه تا و چهارتا تمام نمی شود. در تمام طول این یازده روز گذشته حکم بازنشستگی مادرجانمان بهترین اتفاق زندگیم بود. خدا عاقبت ما را به خیر کند. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و از ادراک من به دور است. خدایا شکرت که پناهم هستی و باعث آرامشم. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا باش. بیش از همیشه به توجهاتت نیاز دارم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/806




آن روزها

درخواست حذف اطلاعات
آن روزها که صبحها تند و تند از ساعت 5 کف خیابان بودم. آن روزها که اتوبوسها صبحها قسمت خانمها هم به زور متعلق به آقایان می شد و چاره ای جز خپ یک گوشه نداشتیم و صدایمان در نمی آمد. آن روزها که صبح تند و تند سربالایی خیابان منتهی به دانشکده را پیاده طی می در حالی که دست پسر بزرگه توی دستم بود و همراه خودم می کشیدمش، آن روزها یکبار که حس نفسم بند آمده بود در حالی که خیلی هم چاق نبودم، همان روز خاص که مثل یک کتیبه در ذهنم حک شده به خودم نهیب زدم آرامتر!!! چه با خودت می کنی؟! تو قرار است چهارسال در این دانشکده درس بخوانی! اینقدر ندو. باورم نمی شد که 12 سال در آن دانشکده درس خواهم خواند و آنجا روزی خانه دومم می شود. می شود پاتوق روزهای مختلفم و به نوعی زادگاه دومم. حالا هر وقت قصد می کنم برای کاری به آنجا سر بزنم انگار به خانه پدری می روم. جایی پر از خاطره. از تمام پستیها و بلندیهایش. از چمنهایش و گل و گیاهش از سلف سرویس و از نیمکتهای داخل حیاطش و کافه و کتابخانه و سایت و ل و ... امروز هم قرار است بروم. سخنران نشست تخصصی ای هستم. حالم از سر صبح یک وضع خاصی است. انگار قرار است به خانه پدری سر بزنم و وقتی از کنار در اتاق رد می شوم قلم در فشرده شود از اندوه نبودنش و شاد باشد از دیدن دوستان و اساتید قدیم. حس دوگانه ای است. حالم منقلب است. خدایا شکرت، خودم را به تو می سپارم



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/807




ج و برج2

درخواست حذف اطلاعات
قرار شد از برخی چیزها در مورد اقتصاد خانواده بنویسم . البته یکی دو پستی با عناوین مختلف نظیر ج و برج و ید چیزهای مصرفی خانه نوشته بودم ولی منظم و پیوسته نبود. در واقع ذهنم متمرکز نبود. امروز می خواهم در مورد ید منزل در تهران برایتان بگویم. البته می توانید به ای خودتان هم تعمیم دهید والبته با کمی تحقیق را ارهای بهتری را پیدا کنید. وقتی می خواهید خانه ب یداولین چیزی که باید در نظر داشته باشید این است که چقدر می توانید پول جور کنید. چقدر نقد می توانید جور کنید. چقدر قرار است وام بگیرید. برای بانک وام دهنده مهم است که پایان کار سند زیر ده سال باشد یا خیر؟ بعد هم در مورد نحوه پرداختها و ... با خودتان دو دوتا چهارتا کنید. از آن مهمتر اگر بنا به دلایلی مثلا ن بودن در خانه والدین، خانه سازمانی، مستاجر بودن در محلات پایین تر و ... اگر می خواهید منزلتان را رهن کامل بدهید همه توانتان را بسنجید. بعد وقتی دنبال خانه می گردید(منظورم خانه اولیهاست وخانه های زیر 500 میلیون تومان) ابتدا تمام تلاشتان این باشد که کیفیت محله و بعد بالاترین متراژ ممکن را در نظر بگیرید. توجه داشته باشید بنگاهها همه به دنبال این هستند که هر جوری هست شما را پای معامله بکشند و کمسیون خود را دریافت کنند. پس زیاد روی بازارگرمی آنها حساب نکنید و توجه داشته باشید که در تهران به فاصله این طرف یک خیابان تا آن طرف خیابان قیمت آپارتمان ممکن است بیش از یک میلیون تومان تفاوت قیمت داشته باشد و شما فقط از طریق دیدن خانه های متعدد می توانید این تفاوت قیمت را در بیاورید. در ضمن وقتی بنگاهی ها از شما می پرسند چقدر قدرت ید دارید نهایت قدرت را نگویید بلکه بین 10 تا 30 تومان کمتر بگویید. آنها خودشان خانه هایی را پیشنهاد می دهند که بالای ده درصد قدرت ید شما باشد و این یک ترفند است برای جلب مشتری. اگر برایتان امکان دارد نقدینگیهایتان را افزایش دهید و به جای وامهایی که سند دست اول یا خانه زیر 10 سال ساخت از شما می خواهند(نوساز) از وامهایی که سند بالای ده سال هم می پذیرند استفاده کنید. مگر اینکه از وام بانک مسکن که با بهره بسیار نازل ارائه می شود استفاده کنید که درصد کم بقیه زیانها را ترمیم می کند.(البته گویا الان دیگر با زمان ما تفاوت کرده و سود وام بانک مسکن با بقیه بانکها زیاد متفاوت نیست. مثلا در اخبار می گفت بانک ملی وام مسکن می دهد با 17.5 درصد بهره!!!) توجه داشته باشید که خانه های بالای ده سال ساخت تفاوت قیمتی حدود یک تا دو میلیون تومان کمتر با نوسازها دارد که سود کم وام خانه های نو ساز و مبلغ وام را کاور می کند. یعنی اگر شما 200 تومان پول داشته باشید می توانید یک خانه مثلا 60 متری در یک منطقه متوسط ب ید بدون وام که بالای ده سال ساخت است در حالی که برای ید 60 متر خانه نوساز نیاز به 300 تومان پول دارید که مجبورید زیر بار بد اری 100 تومان وام بروید و بیش از نیمی از درآمد ماهیانه خود را برای پرداخت اقساط بدهید و بعد از چند سال وقتی قسطها تمام شد خانه ای دارید که کلنگی شده و با قیمت واقعی 200 تومان می توانید بفروشید! خوب عاقلانه ترین کار همین است که با مبلغ نقدی خود و مقداری وامهای پراکنده بروید سراغ خانه های بین ده تا 15 سال ساخت و کمی هم بازسازی کنید. البته هرچه تعداد واحدها در خانه های قدیمی ساز کمتر باشد و تعداد طبقات کمتر باشد سهم شما از ملک (زمین) بیشتر است و ارزش بیشتری نصیبتان می شود. در گام بعدی بهتر است که در برنامه ریزی بلند مدت خود مشخص کنید که چند سال قرار است در آن خانه زندگی کنید و برای بازسازی آن هم چقدر هزینه کنید به صرفه است. در واقع اگر قرار است شما سه سال زندگی کنید بهتر است فقط ک نتها را عوض کنید و با یک نقاشی کم هزینه خانه را جلا دهید ولی اگر می خواهید بالای5 سال زندگی کنید خوب است که لوله کشیها و کاشیها را هم تعویض کنید و کمی نوسازی هزینه دار تری کنید. اگر هم خیلی کم قرار است در آن خانه زندگی کنید فقط با نقاشی و و ... کمی دست به سر و گوش خانه بکشید و بشتر برای ید لوازم قابل انتقال مثل بوفه و تلویزیون و مبل و فرش ج کنید که سرمایه مصرفی و قابل انتقال خودتان است. در مورد نحوه پرداخت پول هم به هیچ عنوان به بنگاهی ها اعتماد نکنید. حتما قولنامه ثبت شده در سامانه و کدرهگیری رسمی بگیرید. کمی هزینه میبرد ولی بسیار ارزنده است. ابتدا از یک کمک بگیرید و اص سند و قابل انتقال بودن آن را از طریق یک دفتر خانه پس از گرفتن استعلامات لازم مطمئن شوید. برای این منظور می توانید در قولنامه یا قرارداد فروش قید کنید که مثلا یک تا 5 درصد نزد بنگاه می ماند تا فروشنده استعلامات لازم را به محضر تحویل دهد و بقیه مبلغ (99 تا 95 درصد کل مبلغ ید) روز محضر همزمان با تحویل خانه به صورت چک رمز دار یا بین بانکی پرداخت می شود. اینجوری صبح محضر ابتدا خانه را پس از بازدید نهایی و اطمینان از خالی بودن آن تحویل می گیرید و یکی از اعضای خانواده یا دوستان نزدیک را می کنید وقتی دارید می روید محضر برود قفل در را عوض کند و شما به محضر رفته و سند را انتقال داده و بیع را پرداخت می کنید. روشهای دیگری اگر بر می گزینید برای پرداخت حتما از یک کمک بگیرید که بسیار پر ریسک و خطرناک است. در ضمن توجه داشته باشید اشتباه ترین کار در ید و فروش، ید و فروش وک ی یا ید املاک مشاعی ویا انواع پیش یدها است که به واسطه قیمت پایین آن بسیار هم وسوسه انگیز است و البته بسیار هم پر ریسک است. یک مراجعه به دادگاهها حکایت از این دارد که بسیاری از پرونده های املاک سر همین موضوعات است که ما به آن توجه نمی کنیم و سرمایه یک عمرتان را ممکن است به هدر دهد. خدایا بابت همه چیز شکر



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/808




وقتی حمایت را با حماقت اشتباه می گیرند

درخواست حذف اطلاعات
آن روز که برای کمک به ز له زده ها می رفتم و در فضای مجازی بین دوستان و آشنایان پیام می گذاشتم که هر کمکی از دستتان بر می آید برای حمایت از هموطنانمان انجام دهید و من به عنوان ی که می شناسید و امین شما هستم دارم می روم منطقه و ... فکر نمی عده ای بنده را یک آدم دور از جان خوانندگان احمق فرض کنند که از روی احساسات تصمیم می گیرم و کاری را انجام می دهم و .... همان روزها ابتدا دختر خانمی برایم در تلگرام پیام گذاشت که «شما ید و کلی قسم و آیه که من یک دانشجو هستم در تی و فکر می درس خواندن در تی هزینه ندارد و الان به مشکل برخوردم و .... اگر 100 تا 150 در ماه کمک کنید می توانم ادامه تحصیل دهم» در جوابش نوشتم مشخصات و شماره دانشجوییتان را بفرمایید یا شماره تماس بگذارید با شما صحبت کنم. در قالب محقق میدانی برای استخدام و یا خواستگار از شما تحقیق می کنیم و اگر مشخصات شما صحت داشته باشد قطعا به طور کاملا آبرومندانه از شما حمایت خواهد شد. حتی اگر برایتان سخت است یک کار وقت برایتان پیدا می کنیم که با ر هزینه های رفت و برگشت بیشتر از این مبالغ برایت بماند. نتیجه این شد که دختر خانم گفتند نه اگر می خواهید تحقیق کنید و با آبروی بنده بازی کنید همینجا ارتباط را قطع کنم. من هم گفتم حق بدهید الان آدمهای شیاد که از این راه ب درآمد برای خود می کنند کم نیست. باید صحت سنجی شود. خلاصه قطع ارتباط شد و دست بر قضا اصلا دلیت اکانت شدند. یکشنبه هم که قسمت نظرات وبلاگم را باز با چنین پیام مواجه شدم«سلام.خوبید شما؟یه جوان 30ساله هستم چندین سال قصد دارم ازدواج کنم ولی بخاطر مشکلات مالی نمی توانم ازدواج کنم اگر امکانش هست به من کمک مالی کنید تا ازدواج کنم ممنون.شماره تماس 0900000008.
شماره عابربانک ملی(6037000000000067 )... هستم.متشکرم.الله ی اگر ناچار نبودم این پیام نمیدادم». این یکی را اصلا زنگ هم نزدم. واقعا چرا برخی راه افتاده اند در فضای مجازی و از فرصت سوء استفاده می کنند و با خواندن مطالب کمک و حمایت از ز له زدگان یا حمایت از هر بحران دیگری که نیاز به کمک مالی دارد چنین پیامهایی می فرستند. آنهم برای وبلاگی که با نام مستعار می نویسد و تمام مدت تلاش بر این دارد که هویتش مخفی بماند! به نظر شما چه نتیجه ای می توان از این دو پیام گرفت. پیام اول با شناخت و دانستن هویتم است و پیام دوم بدون شناخت و دانستن هویتم است. واقعیت این است که من به هیچکدام از این دو پیام اعتماد نمی کنم. زیرا در کشور ما آنقدر فساد نهادینه شده که به راحتی نمی توان به ی اعتماد کرد. دوم اینکه اگر هم قرار باشد به چنین پیامهایی توجه کنم قطعا از مبادی رسمی و نیمه رسمی اقدام خواهم کرد. تکلیف پیام اول که با دلیت اکانت شدن مشخص است. حال آقایی که پیام دوم را گذاشته اید بفرمایید شماره شما را به خیریه خاصی که در خصوص ازدواج زوجها اقدام می کند بدهم برای تماس و تحقیق و پیگیری یا خیر؟ خواهش می کنم حمایت آدمها را با حماقت اشتباه نگیرید و به شعور ایشان احترام بگذارید. خدایا فضای مجازی هم نعمت است و هم نقمت. شکر که نعمتی چنین در اختیار ما قرار دادی و در عصری زندگی می کنیم که از چنین نعمتی برخورداریم و خدایا از خودت می خواهم ما را از شر نقمتهایش دور نگه دار. خدایا بیش از همیشه به توجهاتت نیاز دارم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/796




یک کامنت جالب و ذهن پر مشغله من

درخواست حذف اطلاعات
وقتی کامنت یکی از دوستان را دیدم کلی در ذهنم با خودم کلنجار رفتم تا خودم را جای ایشان بگذارم و بتوانم. حالا سوال دوستمان این است و نظرم را برای ایشان بخوانید: «سلام خانم عزیزم، ببخشید این سوال بی ارتباط با پستتون هست ممنون میشم جوابم بدین، شما مادر دو پسر جوان هستین، اگر روزی یکیشون عاشق دختر خانمی بشه که از نظر خانوادگی در شان خانواده شما نباشه، و بگه یا این یا هیچ دیگه، و افسرده بشه و هر چی باهاش صحبت کنین و دلیل بیارین انگار که کور شده و نمی بینه، شما براش اون دختر خانم را میگیرین؟ و همه اون هزینه هایی که میخواستین برای یک دختر خانم شایسته و خانواده دار ین برای اون هم دقیقا همونطوری هزینه میکنین؟ منظورم مراسم و طلا و...» و اما دوست عزیزم مطلوب این است که دو خانواده هم شان و هم کفو باشند. حال اگر موردی مثل پسر شما پیش آمد ابتدا سعی می کنم موضوع ازدواج را به تاخیر بی اندازم. زیرا کمی طولانی شدن موضوع باعث می شود بیشتر همدیگر را بشناسند. بعد از مثلا شش تا یک سال اگر دیدم همچنان آتش عشق پسرم داغ است و من هم تحقیقات لازم را انجام داده ام و ببینم فقط مساله هم کفو نبودن مطرح است و مثلا سایر آیتمها را دختر خانم و خانواده اش دارند مثلا: به لقمه حلال اهمیت می دهند، دختر خانم و خانواده اش از نظر مذهبی به ما نزدیک هستند، در حلقه اول و دوم خانواده اش اعتیاد وجود ندارد(این موضوع برای خانواده من بسیار مهم است وگرنه اگر در خانواده خودم چنین موردی داشتم قطعا تا این حد برایم اهمیت نداشت) اهل خلاف نیست، مسئولیت پذیری لازم را دارد، از نظر شخصیتی نرمال و میانه است(دچار اختلالات روانشناختی مثل وسواس و شک و ضد اجتماعی بودن و ... نیست)، سطح تحصیلاتش با پسرم تقریبا همخوان است، وضعیت پوشش ظاهریش با خانواده ما همخوان است و .... به خواستگاری می رفتم و ابتدا سه چهار ماهی می کردیم و بعد در صورتی که هر دو طرف بدون مشکل بودند و همچنان به هم علاقه داشتند عقد می کنیم. قطعا اگر دختر خانم غیر از وضعیت اقتصادی و شان خانوادگی با ما هم کفو نباشد برایم فرقی نمی کند من در شان خودم برای عروسم ج می کنم. به دو دلیل: 1- اینکه به دنیا آمدن در یک خانواده با وضعیت اقتصادی پایین تر اختیاری نیست و دختر خانم گناه نکرده است که در یک خانواده مثلا فقیر یا کم سواد به دنیا آمده است. در ضمن ما قرار است یک نفر به خانواده مان اضافه شود و او قرار است عضوی از خانواده ما باشد. پس کاری می کنم که اگر دختری داشتم انتظار داشتم برای دخترم انجام شود. خودتان را جای دختر خانم بگذارید و ببینید چطور دوست داشتید با شما رفتار شود. 2- من پسر دیگری دارم. دلم نمی خواهد وقتی برای عروس دومم ج می کنم احیانا پسر بزرگه و عروس اولم احساس کنند برایشان ارزش قائل نبودم و بین بچه هایم فرق گذاشته ام. باز هم دوست عزیز حتما پسر و عروستان را به مرکز مشاوره ببرید. یک مرکز گزینی معتبر و مجوز دار وجود دارد که از وزارت ارشاد مجوز گرفته است و کارشان هم خوب است. پیشنهاد می کنم آن را سرچ کرده و به آنجا مراجعه کنید. خدایا شکرت بابت حکمتت. این پیام از سر لطف تو بود تا کمی در مورد آینده و وضعیتهای احتمالی بیشتر فکر کنم. خدایا شکر بابت وجود خانواده و سلامتی فرزندان. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا مرا دریاب.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/797




دهقان فداکار

درخواست حذف اطلاعات
ریزعلی خواجوی دهقان فداکاری که سالها موضوع درس و انشاء و دیکته و جمله سازی ما بود در گذشت. واقعیت این است که ریزعلی قبل از فداکار بودن آدم باهوشی بود که در آن شرایط سخت و عجیب از کمترین ابزار دم دستش استفاده کرد و جان تعداد زیادی آدم را نجات داد. خبرش این چند روز دست به دست گشت و من را به فکر فرو برد که چقدر این مرد برایمان خاطره ساخته است و چقدر همه دوستش داشتیم و داریم. واقعیت این است که او نمرده است و هنوز هر سال و هر سال در کتاب کلاس سوم بچه هایمان لباسهایش را آتش می زند و مسافران قطار را در یک روستای دور افتاده شهر میانه در آذربایجان نجات می دهد. هر سال و هر سال به بچه های ما یاد می دهد که در یک موقعیت اضطراری اینچنین شاید لازم باشد از رفاه خود بگذرند و عقل و درایت خود را به کار اندازند و جان صدها هموطن خود را نجات دهند. خدایش بیامرزد و یادش گرامی خدایا شکرت که هستی و دوستت داریم. خدایا این مرد زحمت کش را در جوار خودن غرق رحمت کن.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/798




توفیق اجباری

درخواست حذف اطلاعات
این روزها که به علت تصادف همسرجان برخی روزها مجبوریم ماشین بنده را با هم قسمت کنیم و گاهی بدون ماشین می مانم بیشتر توفیق می یابم پیاده راه بروم و تغییرات شهر را با چشمانی کنجکاو مشاهده کنم. می دانید وقتی هر روز مسیرها را می روید تغییرات برایتان معنی دار نیست ولی وقتی هر دفعه مسیر جدیدی را انتخاب می کنید و چند وقت بعد همان مسیر را تکرار می کنید تغییرات برایتان معنی دار می شود. تغییر در سیاستهای شهرداری در استفاده از پیاده راهها و واگذاری قسمتهایی از مسیر پیاده راه زیر زمینی چهار راه ولیعصر و زیادتر شدن دستفروشهای زن در مترو و تفاوت کارهای ارائه شده از سوی ایشان در مقابل آقایان دستفروش مترو. نگاه بساط گستران ن در خیابان و چرخی داران به دستفروشان داخل مترو، گفگو با رانندگان اسنپی ها و کا ینویی ها و تپسی ای ها و مسافرکشهای خطی، تفاوت رفتار صف بی آرتی ها و تغییر رفتار عمومی مردم نسبت به حیوانات شهری برایم جالب است. هنوز مردم از موش متنفرند ولی حاضر نیستند با 137 برای ط گذاری تماس بگیرند در عوض گربه ها خیالشان آسوده است و کمتر ی دیگر به سراغ آزارشان می رود. ریختن گندم در سه گوشیهای دور برگردان وسط خیابانها و کنارگذر چهار راهها و میدانها برای کبوتران چاهی و اسکان ایشان زیر فضاهای خالی پلهای ماشین رو که فضایی نسبتا امن هم برای ایشان و هم برای کارتن خوابها ایجاد کرده است برایم جالب است. در واقع یک نوع تغییر سبک زندگی برای حیوانات ایجاد شده است. شاید بتوانم بگویم قدم زدن از محوطه گندم ریخته شده و پرواز پرنده ها به آرامی خاطرات سفر سالهای دور به آنور آب را برایم تداعی می کنند که اینقدر لذت می برم. به عمد زیاد قدم می زنم و مسیرها را دورتر انتخاب می کنم تا بیشتر زیباییهای شهر را ببینم. وقتی توی تا ی نشسته ام و از اتوبان صیاد به سمت بالا می روم مجسمه آدمکهایی که به صورت افقی به زیر پل نصب هستند آدم را به شعف می آورد و یا آن مجسمه ها با چهره های جالب که روی یک میله نشسته اند. یا روزهایی که حقانی را به سمت شمال می روم هنوز هم آن پسرک زیر لحافی از چمن خو ده و فقط رنگ لحافش با تغییر فصل تغییر کرده. یا کاشی کاریهای زیبای زیر پلها برایم جالب است. در این میان تابلوهای تبلیغاتی شهر که اکنون به سمت نصیحت نامه شدن می روند هم جالب است. قسمت دردناک ماجرا شلوغی وسایل نقلیه عمومی است. قسمت دردناک ماجرا نادیده گرفتن حق آرامش مردم کوچه و خیابان است. قسمت دردناک ماجرا پوشاندن تمام شیشه های اتوبوسهای بی آرتی با تبلیغات است و قرار است از همه چیز این وسیله نقلیه عمومی پول در بیاید. قسمت دردناک ماجرا آنجاست که خیلی از مسافران از جمله سالمندان و شهرستانیها چون بیرون را نمی بینند دائم در هراس هستند که جا نمانند وایستگاه را اشتباهی پیاده نشوند و گم نشوند و ... قسمت دردناک ماجرا دعواهایی است که صبحها به خاطر نبود جا در مترو و اتوبوس اتفاق می افتد و زن و مرد هم نمی شناسد بسان گلادیوترهایی که قرار است کلامشان دیگر را بدرد به جان هم می افتند با بدترین کلمات و جملات. قسمت دردناک ماجرا همانجاست که در قسمت خانمها دعوا بیشتر است و بر خلاف قدیمترها زنها بیشتر از مردها زیر بار زندگی و چک و قسط عصبی هستند و زود تاب از کف می دهند و به جان هم می افتند. قسمت بد ماجرا جیبهای خالی و ظاهر عالی است که مثل نقاب مردم شهر تهران را متفاوت نشان می دهد. خدایا شکرت بابت وجود شهر زیبایمان. خدایا شکرت بابت توفیق پیاده رویهای این روزهایمان. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. خدایا مرا دریاب



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/799




چنگ اندازیهای سرمایه داری

درخواست حذف اطلاعات
وقتی به خط فقر و میانگین درآمد مردم نگاه می کنیم می بینیم که شکاف طبقاتی به سرعت در حال افزایش است. در واقع سرمایه داری و نظام کاپیتالیسم آنچنان بر سرمایه های اندک چمبره زده که دیگر توانی برای مقابله باقی نمانده است. راه اندازی فروشگاههای بزرگ یکی پس از دیگری و به صورت تخصصی و رشته ای این نقطه پایانی پروسه ای است که به آن اصطلاحا می گویند دامپینگ. هر وقت به فروشگاههای بزرگ و زنجیره ای فرش، لباس، مواد غذایی و مصرفی،آرایشی و بهداشتی و فودکورتهای زنجیره ای می روید حواستان باشد که دارید با دست خودتان چه به سر اقتصاد مملکت که چه عرض کنم به سر خودتان می آورید. در واقع دارید یکی یکی آجرهای مشاغل کوچک را از جا در می آورید و بنای آنها را مستحکم می کنید. در واقع دارید باعث می شوید که مشاغل کوچک نابود شوند و خانواده های با سطح درآمد متوسط دو تا چهار میلیون تومان در ماه به زیر سطح درآمد 700 هزار تا یک و نیم میلیون تومان تنزل کنند. در واقع طی چند سال گذشته درصد این افراد از 20 درصد به 50 درصد رسیده است. در واقع از این به بعد یا باید در کشور خیلی سرمایه دار باشید و یک ب و کار اساسی مثل همین کارهای زنجیره ای راه اندازی کنید یا باید هرچه سریعتر سرمایه های اندکتان را با هم شریک شوید و یک کار بزرگ انجام دهید و یا باید سرتان را بگذارید زمین و با درآمدهای زیر 1.5 میلیون تومان امورات بگذرانید و گاهی هم بمیرید. اصلا هم شک نکنید که نظام سرمایه داری سیری ناپذیر است و دست از همین اندک درآمد شماها هم بر می دارد. برای آن هم نقشه ها دارد. از سر و تهش هر روز بیشتر از دیروز می زند. ت هم به عنوان یک سرمایه دار در کنار 22 سرمایه دار کلان دیگر کشور هرجا کم می آورد دست در جیب مردم می کند. ظاهرا قانونی در مجلس در حال تصویب است که نحوه محاسبه پاداش بازنشستگی کارکنان ت را تغییر می دهد. به این شکل قرار است به جای هر سال خدمت یک ماه پاداش بازنشستگی، در ازای هر سال خدمت ده روز پاداش بازنشستگی داده شود. در واقع به جای سی ماه پاداش بازنشستگی که می شود مجموع سی ماه حقوق فرد اینبار سیصد روز که تقریبا می شود ده ماه پرداخت خواهد شد. البته اینبار هم حفظ شان قانونگذاران حفظ شده و از آنجایی که امپراتوری هیات علمی در کشور در مبادی قانونگذاری و اجرایی هم بیشمارند اعضای هیات علمی ها و مراکز علمی از این قاعده مستثنی شده اند! یعنی قشر ضعیف ضعیفتر و قشر غنی غنی تر. به قول مادر بزرگ خد امرزم پی می رود روی دمبه!!!! خدایا شکرت که کاری هست و حقوقی هست که نگرانی از پاداش بازنشستگی ای هم باشد. خدایا عاقبت همه ما و از همه مهمتر جوانهای ما را ختم به خیر کن. خدایا بیش از همیشه به توجهاتت نیاز دارم. مرا دریاب.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/800




زنده ایم

درخواست حذف اطلاعات
بعد از چند روز آلودگی بالای 150 و تعطیلی مدارس و رفت و آمد ما در همان وضعیت و خارش و سوزش چشم و گرفتگی گلو و مشکلات دیگر یک بچه ز له هم تهران را لرزاند و خلاصه از ترس جان مجبور شدیم شب در حاشیه اتوبان داخل ماشین بخو م و با گردن درد صبح از خواب بیدار شویم و متوجه شویم همان وقتها که فکر می کردیم به خاطر تکان بچه ها ماشین تکان می خورد و خابمان سبک می شود پس لرزه های خفیف می آمده. صبح که از خواب بیدار شدیم خدارا هزاران بار شکر کردیم به خاطر اینکه اگر تهران ز له بزرگتری می آمد شاید یک فاجعه در حد جنگ جهانی رخ می داد. تصور اینکه در دو استان تهران و البرز یک پنجم جمعیت کشور زندگی می کنند و تصور اینکه در شهری مثل تهران با هشت میلیون جمعیت در همان ساعات اولیه بین دو تا 5 میلیون نفر می میرند و بقیه هم با وضعیت امداد رسانی و خدمات رسانی ای که من در بم و س ل ذهاب دیدم دست کمی از یک مرده متحرک نخواهند داشت و قطعا ذره ذره خواهند مرد، برایم بسیار سخت و اصلا غیر قابل باور است. راستش را بخواهید باز هم دست به آسمان بردم و از خدا خواستم اگر روزی در تهران ز له ای بزرگ آمد من جزو دسته اول باشم و همان دم جان به جان آفرین تسلیم کنم که تاب توان و تحمل زنده ماندن در آن شرایط را ندارم. شب یلدا را هم دور هم جمع شدیم. البته با توجه به اینکه اینبار تعطیلات بود اعضای خانواده هر یک ترجیح دادند با خانواده همسرشان این شب را بگذارنند و به قولی نوبت خانواده های همسرانمان شده بود. شب یلدای خوبی بود. فال هم گرفتیم و شاهنامه خوانی هم کردیم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی. بابت سلامتی اعضای خانواده و بابت فاطی که به نین استان تهران و البرز کردی. خدایا نیاز به توجهات ویژه ات دارم. خدایا شکرت.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/801




سربازی و کنکور

درخواست حذف اطلاعات
خوب تکلیف پسر بزرگه هم معلوم شد. فعلا آموزشی افتاد شیراز. قرار شد سر برج اعزام شود. امیدوارم سلامت برود و با کوله باری از تجربه برگردد. دوستان بسیار خوبی دارم. آدمهای خونگرم و مهربانی هستند. حداقل تمام این شش موردی که تاکنون با آنها تعامل داشتند نمایندگان خوبی از شهر و منطقه شان بودند. از آن مهمتر یکی از دو راهنمای ی ام بود که خدا رحمتش کند نبود بلکه پدر بود. راهنمای دوم هم از خطه فارس بودند و او هم بی نظیر در سواد و سخاوتمند در آموزش بودند که خداوند حفظشان کند. حالا که نگاه می کنم می بینم همین آدمهای خوب باعث شدند که هیچ استرسی بابت اعزام پسرجان به آنجا نداشته باشند. فقط تنها نکته ملال آور در این عصر انفجار اطلاعات و ارتباطات اجازه نداشتن موبایل است و بی خبری ناشی از این امر احتمالا آدم فول استرسی مثل من با آن سابقه درخشان که معرف حضور هست را دچار مشکلاتی خواهد کرد. در واقع با این قانون منع داشتن موبایل فکر می کنم علاوه بر پسرها خانواده ها هم در امر خطیر سربازی آموزش می بینند و تمرین می کنند. به هر حال امیدوارم که پسرجان هم بروند و با خاطرات خوش برگردند و کوله باری از تجربه و مهارت. پسر کوچیکه در سن 18 سالگی دانه های موی سفید روی سرش نمایان می شود. دقیقا مثل خودم است. همیشه سخت ترین مسیر را انتخاب می کند. انگار از چالش با خودش و زمین و زمانه لذت می برد. از سال قبل که به حرف ما گوش نداد و به قافله تجربی خوانان پیوست تا مبادا عقب بماند و البته نقش و تاثیر پر رنگ خواهرجان مان در این انتخاب و پاشنه کفشش را بر کشیده تا آینده ای ایده آل را رقم بزند. گاهی دلم درون منزل هم برایش تنگ می شود. سخت مشغول و محصور در اتاق. کامپیوتر اتاقش را جمع کرده. قدش یک سر و گردن از همه اعضای خانواده بلند تر شده ولی تکیده و لاغر است. این روزها مثل همه مادرهای این سرزمین در هر وعده صبح و ظهر و شام وقتی سر بر سجده می گذارم و هر وقت دستم به سمت آسمان دراز می شود خواسته ای جز موفقیت و آرامش جوانان این سرزمین و از جمله این دو پسر ندارم. خدایا شکرت بابت سلامتی اعضای خانواده. خدایا بچه هایم را به تو می سپارم. خدایا بیش از همیشه به توجهاتت نیاز دارم. پ ن - در بین خوانندگان ی می داند برای یافتن سوابق حضور در جبهه باید به کجا مراجعه کرد. شاید بتوان همسر را از پیاده کرد تا دست از این ایده آل گرایی اش بردارد و فرستاد به دنبال 30 ما سابقه اش و نامه ای گرفت برای خدمت پسربزرگه.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/802




کودکی و تصور من از خود

درخواست حذف اطلاعات
آن روزها که بچه بودم همیشه با خودم فکر می آدم خیلی خیلی خیلی معروفی می شوم. یا یک خدمت خیلی خیلی خیلی مهم به بشریت می کنم. شاید دلیل این امر را شاید بتوان آرزوهای پدر و مادرم دانست که در من تجلی پیدا می کرد و یا شاید کتابخوان بودنم بود که باعث می شد در هرکت خودم را جای قهرمان داستان بگذارم و در اوج ببینم و بی شم. حتی یادم است روزگاری که انقلاب شد با خودم فکر می احتمالا من یک یا رئیس جمهور کشور شوم یا یک مخترع بزرگ یا یک آدم تاثیر گذار که جایزه صلح نوبل را می گیرد و .... همینطور که قدم به دوران بزرگسالی می گذاشتم متوجه میشدم در ایران هزاران هزار محدودیت برای زنها وجود دارد که مثل دیوارهایی نامرئی جلوی تحقق آرزوهایشان را می گیرد. بعدها دیدم که این دیوارها فقط مختص زنها نیستند و خیلی هم نامرئی نیستند بلکه کاملا هم مرئی و روشن است. بعدها کم کم هرچه تلاش می کمتر نتیجه می گرفتم وکمت یش می رفتم. روزگاری که برای وورکشاپها سفر می ، روزهایی که برای بستن قراردادها قدم در سازمانها میگذاشتم، زمانی که در سمینارها وهمایشها سخنرانی می ، روزگاری که به برنامه های تلویزیونی و رادویی دعوت می شدم و .... همیشه به این فکر می که روزی می رسد که من همان شوم که در کودکی رویاپردازی می . در اکثر موارد کاری که همه می د رامن تکرار نمی تلاشم این بود که مسیری جدید بیافرینم و یا روشی کمتر شناخته شده را امتحان کنم. آنقدر در این افکار غرق بودم در حال جنگ بودم که متوجه نشدم چطور و چگونه عمرم می گذرد و به پایان عمر نزدیک می شوم. تا آن روز. همان سال و همان روز که از هوش رفتم و وقتی چشم باز دیدم چقدر به مرگ نزدیک بوده ام و هستم. ازهمان روز شابد بتوانم بگویم که جهانبینی ام کلا تغییر کرد. دیگر خودم را آن آدم بزرگی که قرار بود جهان را نجات دهد نمی دیدم. آن روز متوجه شدم که من هم یک موجود حقیر و کوچک هستم در گوشه ای از این جهان و قرار نیست غصه تمام عالم را بخورم بلکه قرار است به عنوان جزئی ناچیز و کوچک در این دنیا زندگی کنم و البته درست زندگی کنم.نقشم هم به اندازه خودم است. به اندازه توانم به اندازه وجودم و به اندازه همان چیزی که برایم تعیین شده است. در واقع ب . از همه آرزوها و خواسته هایم دل کندم و شدم یک آدم معمولی. بعد دیدم چقدر معمولی بودن کار سختی است. خیلی سخت. برای آدمی که دائم عادت داشت هر کاری را به روش خاص خودش انجام دهد و متفاوت باشد چقدر معمولی بودن کار سختی است. حالا در این چند روز جایی بودم که آدمهای قدیمی زندگیم را می دیدم. همانها که شاید 12 الی14 سال است ندیدمشان. هر کدام یک کاره ای بودند در این مملکت. یکی معاون استاندار در استان خودش بود، یکی معاون ، یکی مشاور و یکی رئیس فلان سازمان و .... بعد این آدمها با کمال تعجب از من می پرسیدند که کجایی و چه می کنی. انتظار داشتند که مثلا بگویم مشاور فلان م و یا معاون فلان سازمانم و یا اصلا ایران زندگی نمی کنم. با کمال تعجب میدیدند که می گویم هنوز از کارم در فلانجا لذت می برم. آنقدر برایشان این موضوع بهت آور بود که فکر می د دارم دستشان می اندازم. اما وقتی بیشتر با هم صحبت می کردیم و مطمئن می شدند که درست می گویم شروع می د با توجه به شخصیت و روحیه و تخصصم به من پیشنهاداتی دادن که مثلا بیا فلانجا کمکمان باش و یا بیا فلان کار را برایمان انجام بده. غافل از اینکه برای من این کارها و حرص زدن برایشان دیگر بی ارزشترین است. به قولی دیگر زاویه هایمان در گردش روزگار سوهان خورده و گرد شده ایم. دیگر دلمان یک گوشه آرام و امن میخواهد نه بیشتر. دیگر برای وارد شدن به باندها و جناحها در سازمان رمقی نمانده و دلمان به هم می خورد. خلاصه طی این چند روز خیلی ریز از وسوسه های قدرت خودم را رهاندم. یاد روزهای سختی که گذرانده بودم افتادم وبه خودم یاد آوری که آرامشت از هر چیزی ارزشمندتر است. کمی زندگی کن. عمر کوتاه است. شاید چند سال دیگر پشیمان شوم. زیرا آدمی بودم که همیشه می گفتم اگر در حال پیشرفت و بالا رفتن نباشیم در واقع در حال پسرفتم نه درجازدن! روزگاری این تفکر باعث می شد که خودم را بکشم تا بهترین باشم. و این تفکر بیشترین آسیب را به من زد. ولی شاید هم تا چند سال دیگر اصلا زنده نباشم و آن روز که دارم جان به جان آفرین تسلیم می کنم از این تصمیمم لذت ببرم و شاکر باشم. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از آن غافلم. خدایا شکرت بابت سلامتی و پیشرفت دوستانی که این روزها تجدید دیدار می شود و از شا ان شادم. خدایا این روزها بیش از همیشه نیاز دارم که توجهاتت را به من معطوف کنی. خدایا دوستت دارم و عاشقانه می پرستمت. پ ن- عادت به تبلیغ ندارم. ولی برای دوستی که دست بر زانو زده و دارد زندگی اش را از نو می سازد احترام زیادی قائلم. من و دوستم خوشحال می شویم اگر عضو کانال ایشان شوید و آن را برایش تبلیغ کنید. امید که ب و کارش بگیرد و موفق شود. https://t.me/dragonleather



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/803




بالا ه بازنشست شد

درخواست حذف اطلاعات
این سالهای آ که کار می کرد خیلی به سختی خودش را می کشید. کار سخت و سنگین، تحصیلات کم، سالهای پایانی، سن بالای 60 سال و .... همه و همه باعث شده بود که این چند سال دلش بخواهد بازنشست شود. تقریبا از وقتی سابقه خدمتش به 25 سال رسید هرسال درخواست بازنشستگی می داد. تا امسال. امسال که در یکی از شوراها جلسه ای داشتیم یکی از مدیران کل سازمانشان در جلسه بود. آ جلسه با او صحبت و شرایط مادر را برایش توضیح دادم. به او توضیح دادم چند سال پس از فوت پدر به خاطر کم بودن حقوق مستمری ایشان مادرم تصمیم به کار گرفت. 15 سال قراردادی بود تا بالا ه پیمانی و استخدام شد. گفتم توان ندارد. کارش سخت است. حقوقش کم است. همین حالا با 28 سال سابقه حقوقش به یک و نیم هم نمی رسد. خلاصه از جناب مدیر کل قول گرفتم که کار مادرم را درست کند. افتادم دنبال کارش. امروز که حکمش را گرفتم دلم برای مادرم سوخت. وقتی به حکمش نگاه می به یاد روزهایی افتادم که چطور هم پدری می کرد و هم مادری. چطور یک خانواده پر جمعیت را اداره می کرد. و هزارتا چطور دیگر که جو غیر از برکت جاری و مدیریت صحیحش در زندگی نمی دیدیم. امروز خدارا برای داشتنش شکر و بابت زحمتهایش برای من و خواهرها وبرادرم دستانش را بوسیدم. خدایا شکرت. همین فقط شکرت پ ن. باید به جای مطالعه در مورد اقتصاد خانواده می رفتم دو واحد پیش مادرم می گذراندم.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/804




اسکان در بالکن!

درخواست حذف اطلاعات
چند هفته ای هست که در آپارتمان پشت ساختمان ما که حیاطش مماس با حیاط خلوت است یکی از واحدها نین جدیدی دارد. از معایب ساختمانهایی مثل خانه ما این است که اگر مثلا در آپارتمانهای آن طرف اگر و این حرفها نباشد و پنجره منزل ما باز باشد کلا تا کف منزل قابل مشاهده است. روزهای اول که این همسایه جدید آمد با خودمان فکر کردیم خوب تا نقاشی کنند و وسایل بچینند و این حرفها یکی دو هفته ای مشکل خواهیم داشت. در نتیجه دائم پنجره بسته بود و فقط در موارد اضطراری کمی لای آن را باز می کردیم تا هوا جریان یابد که ظاهرا برای ذکور آن ساختمان همان لای پنجره هم کفایت می کرد برای که حس ششم هر زنی در این جور موارد خوب کار می کند و پس از بررسی متوجه شدم بله متاسفانه آقای آن خانه کلا به بیماری چشم چرانی دچار است و بیچاره زن خانه از دست این مرد چه ها کشیده تا کنون خدا می داند. در نتیجه مراقبتها کمی بیشتر شد و ... حالا بعد از دو هفته دیدم پنجره ها خورده و مشکل کمتر شده. اما هر وقت تکان می یم یکی در بالکن نشسته است. برایم عجیب بود که چطور است شب، روز، توی گرما زیر آفتاب، توی سرما و ... یک نفر دائم داخل بالکن یک در یک و نیم متری آن ساختمان چمباتمه زده و نشسته است. دیروز دیگر طاقت نیاوردم و با پسر بزرگه به بهانه سرکشی به لوله بخاری و آنتن و غیره رفتیم پشت بام. با دقت بالکن را نگاه . یک پسر حدود بیست ساله، یک فندک اتمی و یک پایپ در دستش کفایت می کرد تا متوجه شوم دلیل اسکان در بالکن چیست. اعصابم به هم ریخت. چه خانواده آشفته ای؟ پدر چشم چران، پسر درگیر اعتیاد و مادری که هنوز از نزدیک زی نکرده ام. خدا عاقبت این مردم را به خیر کند. غصه خوردم. از تمام آنچه دیده بودم غصه خوردم. نمی خواهم قضاوت کنم ولی وضعیت یک چنین خانواده ای غصه خوردن دارد. خدایا نجاتشان بده و در مسیر درست قرارشان بده.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/787




ج و بَرج

درخواست حذف اطلاعات
با همسر نشستیم و کمی حساب کتابهای خانه را انجام دادیم. برنامه تا پایان سال را بررسی کردیم. در اینجور مواقع بچه ها هم حضور دارند. قرار است با هم تصمیم بگیریم و با هم اجرا کنیم. لذا همراهی همه لازم است. پسر بزرگه و پز کوچیکه پیشنهاد می دهند که همسر ماشینش را عوض کند و مثلا فلان ماشین گران قیمت را ب یم. پیشنهادشان این است که برنامه بریزیم و مثلا تا سال آینده این کار را عملی کنیم. اما من و پدرشان موافق این موضوع نیستیم. دلایل خودمان را داریم. در واقع معتقدیم یک سری تناسبها باید در نوع داراییها حاکم باشد تا زندگی از یک توازن برخوردار باشد. به پسرها توضیح دادیم که قیمت وسیله نقلیه ما باید یک ششم قیمت املاکمان باشد. برایشان این توضیح قابل لمس نبود. مجبور شدم برایشان توضیح دهم که ماشین یک دارایی منقول است که هر سال از ارزش آن کاسته می شود. در واقع یک دارایی مصرفی است. اگر دارایی مصرفی ما قیمتش از دارایی غیر مصرفی و غیر منقول ما بیشتر شود یا تناسب لازم را برخوردار نباشد با خطر از دست دادن سرمایه رو برو هستیم. به زبان ساده ماشین یک آهن است که دارد توی خیابان حرکت می کند و علاوه بر اینکه هر سال از قیمت آن کاسته می شود و هر آن هم ممکن است در یک تصادف کاملا از دست برود. در نتیجه اگر قیمت آن مثلا به اندازه نصف قیمت خانه ما باشد ریسک ما در زندگی به اندازه یک سوم کل داراییمان است. ولی وقتی به اندازه یک ششم داراییهایمان باشد ریسک بر سر یک هفتم داراییهایمان است و با توجه به وضعیت مملکتمان چنین ریسکی منطقی تر است و زندگی ما را خیلی دچار مشکل نخواهد کرد. پسرها قانع شدند و من این تناسب بندی در زندگی را مدیون مردی هستم که روزگاری اینها را به من یاد داد و از آن پس تلاش من برای رعایت این نوع تناسبها و کاهش آسیب پذیری مالی در زندگی را مدیون او هستم. خدا رحمتش کند. بزرگواری بود که از دستش دادم. تصمیم بر این شد که ماشین همسر عوض شود ولی نه در آن حد که پسرها مد نظرشان بود. خدایا شکرت بابت همه آنچه دادی و من از وجودشان بی اطلاع هستم. خدایا شکرت بابت حال خوش این روزها. خدایا بیش از همیشه به کمکت نیاز دارم. خدایا از اینکه دستم در دستهایت است سپاسگزارم. خدایا مرا دریاب.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/788




باغ ملی گیاه شناسی

درخواست حذف اطلاعات
تمام پنجشنبه درگیر بودم. واقعا دلم می خواست یک سمتی بروم ول کجا؟! همسر کار داشت. پسر کوچیکه که وضعش معلوم است من ماندم و پسر بزرگه. به پسر بزرگه گفتم بیا برویم بیرون یک دوری بزنیم. گفت ید داری؟ گفتم نه حوصله ام سر رفته برویم پارکی جایی. اینجوری شد که پسر بزرگه پیشنهاد بازدید از باغ موزه گیاه شناسی را داد و کوله پشتی بستیم و راه افتادیم. یک سرچ کوتاه معلوم بود که جای نشستن کم دارد و پیاده روی زیاد و یک کافی شاپ در دور دستها (انتهای باغ ایرانی و جنوب میدان اصلی). خلاصه من و پسر بزرگه راه رفتیم و راه رفتیم. حرف زدیم و حرف زدیم. ع گرفتیم و ع گرفتیم. انقدر همه چیز و همه جا قشنگ بود که دلم نمی خواست از آنجا خارج شوم. گلهای داوودی. کلی گیاه که قبلا دیده بودم و اسمشان را نمی دانستم. فضاهایی که شمال کشور، باغهای اروپا و قسمتهایی از ناحیه زاگرس را برایمان یاد آوری می کرد. بسیار زیبا و دوست داشتنی بود. واقعا دلم می خواهد باز هم برم آنجا و دور بزنم. به خصوص که مردم هم رعایت می د و اصلا هیچ نوع زباله ای در گوشه و کنار این باغ بزرگ و زیبا نمی دیدی. البته یک دلیلش هم این است که اجازه نشستن روی چمنها، ب ایی پیکنیک و ... نمی دهند و همه مسیرهای منتهی به جاهای دنج باغ بسته است و کارکنان باغ به شدت مراقبت می کنند ی وارد نشود و گونه های گیاهی آسیب نبیند. خیلی هم شلوغ بود البته! ساعت 9:30 صبح رفتیم و ساعت 3 عصر برگشتیم خانه. با دستانی پر از انار و آب انار و رب انار و لواشک انار و البته گزاصفهان که بسیار هم تازه و خوشمزه است. بله در قسمتی از پارک جشنواره انار ب ا بود و جشنواره گلهای داوودی در قسمتی دیگر از باغ آدم را مجذوب خودش می کرد. پیشنهاد می کنم حتما تا هوا سرد نشده یک سری بزنید. گل گشت خوبی است. به خصوص که یک پیاده روی مادر پسری باشد و کلی هم حرفهای خوب خوب زده شود. امروز حالم عالی است و بابت این حال عالی خدا را شاکرم. خدایا شکرت. هفته تان عالی و روزهایتان رویایی باشد انشا الله. خدایا در این هفته بیش از همیشه به تو و توجهاتت نیاز دارم. امورم به دست تو سپردم دستم را رها نکن و مرا دریاب.



منبع : http://chagh2.blogfa.com/post/789