وبلاگهای رنگارنگ

باده کهن

آخرین پست های وبلاگ باده کهن به صورت خودکار از بلاگ باده کهن دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



عشق , روزگار پر چراغ

درخواست حذف اطلاعات
گاهی هوس, تکرار می کنم. از آن هوس ها که در زندگی؛ واقعا فقط یک بار پیش می آید . دلم عاشقی می خواهد ... از آن عشق ها که بوی کهنگی می دهند ولی آب می کند آدم را اندازهء یک شمع, داغ. آدم را مثل یک پروانه می اند.. براوج, گل ها ..و داغی می گذارد آ , این پر زدن ها... که یک عمر با آدم است و هرچه هست و نیستش را؛ به باد می دهد و تو ... ؛ آن ته, آن دور دورها..خبری نداری از چه بود و چه نیست ..و فکر می کنی ..عشق همین است که رفت. دلم می خواهد دور از همهء فکرها ...عاشقی کنم ناگفته ها را و قلمدان, عشق را ... پر از خون, سیاه سازم؛ و روی, زردی, کاغذی از پیری, روزگار..ریز ریز .. مشقت, سالخورده ام را با صدای, پایی زخمی روی,خاک .. به زور بکشم هیس... که قلم بشنود و .. کاغذ و .. خودم. عاشق شدن .. قصه های, نگفتهء خاک خوردهءسالیان, سپری شده است..با پوست مرده.. و پنجره ای ترک خورده از تیر .. و گنجشک هایی پراز هراس ... که دنبال, ده نان می گردند جای, شیشههای د . عشق آن قدر نرم است؛که خوابت می آید..وقتی اش را می شنوی. آن قدر نرم ..که فکر می کنی مخملی اندازهء همه جا؛ پهن کرده اند و روزگار, پر چراغی در پیش است ؛ و آفتاب .. باید؛چند صباحی؛ چادر سرکند ..برود آن دور دورها.. از نرمی, عشق و جادوی, چراغ... قدری بیاساید. گاهی فکر می کنم عاشق ها چند کبریت می کشند؟ عاشق هایی .. عاشق, مادر عشق هایی پر از پدر شورهایی مملو از معشوق هایی خسته و معشوقه هایی پاک از گرد و غبار و دل هایی که همچنان پا می زنند گاری, عشق را. چقدر من این حس و حال ها را زیر سایه سار برگ ها و درخت ها .. زیر تلالوی, نور, آفتاب ... می فهمم؛ خدا می داند. همیشه دنیایی از حسرت و خواستن و نبودن و دست هایی کوتاه از رسیدن به آرزوهای, پاک و کهنه..اما ریز ریز از نور... هست؛ که کمتر دلی آن جا دل داری کرده است . همیشه آرزوهای, هء زیادی روی هم تلنبار شده اند که ی را دل, بیدار شان نیست.از نی لبک, چوپان, ده بگیر تا چنگ و عود, قلندر, آن کوه, دور. همه سر بر آستان, درد؛ پنبه پنبه خمار, عشق ... در خو سنگین فرو رفته اند اندازهء یک دریا ..از نوک, آب تا آغوش, شن. بیست و هشتم اردیبهشت هزارو سیصد و نودو هفت خورشیدی



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-758.aspx




ی نیست ؟

درخواست حذف اطلاعات
سلام باز هم یک سال دیگر ؛ با هم.. ولی دور از هم؛ وارد یک سال دیگر شدیم.سالی که نمی دانیم برای ماچه خواهد داشت و نخواهد داشت .درست؛ همین ندانستن است که زندگی را برای مان پیش می برد و این همان آرامشی است که در ندانستن است.شاید حرف من کمی یا بیشتر از کمی؛ عجیب باشد ولی من دارم از درک شخصی خودم حرف می زنم که شاید کامل نباشد ولی در این لحظه برای خودم؛ کاملا قابل درک است و شاید برای بعضی از شما نیز همینطور باشد. ما محکوم به راه رفتن هستیم .ولی این به آن معنا نیست که با پا راه می رویم.خیلی ها مجبور هستند کشان کشان راه بروند. بعضی ها با شنا و بعضی ها با پرواز و خیلی ها با رویا؛ راه می روند. مهم رفتن است که می رویم... هرچند که سختمان باشد. من فکر میکنم باید تغییر کنیم.باید جایی که ایستاده ایم را عوض کنیم.برویم پشت شیشهء دیگری. لای, دیوار, تازه ای.پشت, آن درخت ..شاید اصلا لازم نباشد همیشه پشت شیشه ها باشیم.بهتر است برویم جایی که حس تازه ای به ما بدهد. یک جایی همین حوالی.نمی دانم کجا..اما همین حوالی باید جایی باشد. نرسیده به ته, سال... لب مرز ایستاده بودم و داشتم آدم ها را با ماشین هایشان نگاه می .آدمهایی که به هوای بلوز شلوار وکفش و کمی کارهای شخصی تر؛ دل شان را برداشته بودند.. داشتند در می رفتند چند روزی . ما آدمها چقدر عاجز و اسیریم!چقدر همیشه دور, خودمان؛ ول می چرخیم و خودمان را هی دور می زنیم هی دور می زنیم هی دور می زنیم ..آ ش هم گیج و سرگردان ..دور از خودمان ..می افتیم. ده روزی یک پاکت پر از دلار و یک پر از لباس و کمی چیز های ریز و درشت برداشتم زدم بیرون.راحت و آرام وساده.بدون همراه ...بدون دوست . تقریبا این آغاز هرسال من است که بی عجله می روم و بی عجله راه می روم و بی عجله قاطی آدم هایی می شوم که گاه می فهمم چه می گویند و گاه فقط آهنگ واژه هایشان را نگاه می کنم ..و فقط وقتی به لبخند می رسیم ..می فهمیم چه می گوئیم.به گمان من دنیا باید جای همه آدمها باشد.یعنی باید از دایره مرزها بیرون آمد و بدون ورقه عبور ..بدون مهر اجازه ...بدون ترس ..بدون واهمه از نفهمیدن...رفت.یک نوع جهان وطنی ..یک چیزی در مایه های, دنیا مال, ما...زندگی کرد.سفید و سیاه و زرد و قهوه ای و سرخ و مات ..قاطی هم شد و عالی ؛ از زندگی ..زندگی کنان ؛عبور کرد. باید آدمها را آزاد گذاشت تا در حدی که می فهمند... زندگی کنند.ولی ای کاش همه آن قدر می فهمیدند که هم را بفهمند؛ و در مسیر هم قرار نگیرند و بیشتر همراه باشند تا سنگ راه .ما ایرانی ها ادعایمان زیاد است و حتی در سفر, بیرون مان هم؛ حافظ را می زنیم زیر بغلمان و فکر می کنیم خیلی هستیم.در حالی که همه ملت ها حافظ دارند .حتی بزرگتر از حافظ و پیچیده تر از او. زندگی در دنیای بزرگ.. کمی همت می خواهد و یک ذره ای هم .. فهم.اصلا لازم نیست وقتی دور, میزی نشستیم همه بدانند که تو پزشک هستی یا من درس می دهم یا او رو مه می نویسد یا این یکی رئیس کارخانه است .من با رفتگری در روسیه دوست شدم که خیلی راحت از فنجان, خالی, قهوه اش؛ لذت می برد و می خواست با من ؛در فهم, شکل های, ته, قهوه فنجان من ..شریک شود.هیچ هم در بند واقعیت کارش نبود و به آن بعنوان یک هویت کاری نگاه میکرد تا بعدی از شخصیت فردی اش. دنبال اینم که بروم جاهای دور و دراز گربه خان را بگردم.از سنندج تا آبادان و شیراز و یزد و کرمان و بقیه تا مشهد و دیواره های سبز و آبی شمال. ی نیست ؟ دهم فروردین هزارو سیصدو نود و هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-748.aspx




پدر

درخواست حذف اطلاعات
عادت کرده ام دردها را بریزم جایی؛ که فقط دست خودم به آنها برسد. عادت کرده ام؛ غم ها را ریز ریز کنم ..بریزم پارچه ای... سرش را گره بزنم..بیندازم گوشه ای. برای همین .. پدرم را با تمام بغض هایم ..ریز ریز دوست دارم و سر, خاطرات, پارچه ای اش را؛ گره زده ام ... انداخته ام گوشه دلم. بسختی عادت ..شب ها و روزهای زیادی خودم را به زیر کشیدم ..به عتاب و سیلی و سفتی.. تا توانستم عادت کنم برای همین ؛روزش را در دلم ..تبریک میگویم . می دانم صدای بغض مرا می شنود و می داند چرا اینقدر ؛ بی صدا دوستش دارم. دلم نمی کشد سوزن گرامافون, دلم را؛ برایتان کوک کنم. دلم نمی کشد.. غم هایتان را ببینم می خواهید پدر نداشتن را بفهمید؟ بی لباسید.بی کفش.پر از موهای ژولیده..و شلواری پر از وصله های ناجور.دگمه های پیراهن کثیفت.. یک در میان؛ نیست و آن قدر چرک گرفته ای..که کرم ها هم عارشان می آید بیایند از کنارت ..رد شوند. و باد..بی رحمانه شلاقت می زند و کنج ابه ای ..سگ ها هم راهت نمی دهند بروی تو.و تویی و روزگار بی ی و بی پشتی و حقارت .حتی ی تکه نانی از روزهای مانده اش را هم نمی اندازد جلویت. این ..عین بی پدری است. روزگارتان زیبا ..ای آنهایی که دست پدر بر سرتان است روزگارمان سیاه ... آنها که پدرهایمان ... رفتند. دهم فروردین هزاروسیصدو نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-749.aspx




متکایی پر از خاطره

درخواست حذف اطلاعات
ده بیست سی تکه گوشت, سرخ کرده با پنج شش مشت سیب زمینی سرخ کردهء گرد و خلالی ..با یک قابلمه بزرگ, مسی, پر از کته برنج اعلا ایرانی را؛ می شود با تمام عشق؛ خورد.آن قدر که حس کنی خوشبخت ترین آدمی هستی که سر, سفرهء ناهار نشسته و روبروی یک جنگل بکر و دست نخورده .. با بوی, چوب های, سوختهء ته, د ده .. داری می خوری. ته, این ناهار خوران .. ته, قابلمه را قاشق بکشی و ته مانده های آن را؛ با عشق, دوباره بخوری. گاهی یک چیزهایی برای آدمها؛ رویا می ماند. مانند همین کته گوشت سیب زمینی.. بالای تپه ای رو به سوی جنگل؛ که شب ها ترس از س و پلنگ؛ شجاع ات می کند ومی خواهی شب را هم با تمام ترس و لرزهایش ... سحر کنی. با همان شام, روی, آتش و تکه سنگ هایی که شلوارت را اش می دهد وقتی می نشینی روی آن ... و می روی به خواب و خیال چران های تگزاس. گاهی لازم است آدم واقعا این رویاها را به حقیقت بکشد و لحظه های خاصی را تجربه کند که شاید هیچوقت دیگر حتی مجال حرف زدنش را هم پیدا نکند. گاهی باید خیلی از دنیا دور شد و رفت تو دنیای خودمان که برایش خواب و خیال های خوب و درشت و کوتاه و درازی دیده ایم؛ و روزها و زیادی را با آن سر کرد.از صبحانه های رنگارنگ و پر از کلوچه ها و نان سنگگ ها و پنیر و کره و عسل های زیبا تا ناهار های داغ و لذیذ و دست نخورده تا شامی کمی کم؛و دراز کشیدنی .. به اندازه تمام, عالم ..غرق در ستاره های عاشق و مهتاب دلفریب با جغد ی در لای, پ یچ و خم, شاخه های درخت و قور قور, قورباغه تا جیرجیرهای جیرجیرک, مست؛ و نسیمی آرام و خمود؛ از بادی دور.. روی, متکایی پراز خاطره. دهم فروردین هزارو سیصدو نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-750.aspx




باد

درخواست حذف اطلاعات
تازه رسیده بودم کتابخانه . موبایلم زنگ زد. ص ناشناس گفت آقای ... .گفتم بله..بفرمایین.صدا گفت صامعی ام .پریسا صامعی. بعد اضافه کرد ده سال پیش در یک سمینار آشنا شدیم با معرفی یونس .. .خاطرتان هست؟گفتم نه وال لا ..ده سااال پیش ..خیلی دوره ه.خندید و گفت من به کمک شما نیاز دارم.پرواز ما کلا تعطیل شده و احتمالا بعد از ظهر پرواز داشته باشم.شهر شما غریب هستم. هنوز اصلا نشناخته بودم که این خانم کی هستند ولی چون اسم یکی از دوستان قدیمم ؛که در تهران باهم تدریس داشتیم را داده بود برنامه کتابخانه را لغو و عازم فرودگاه شدم.از این تعجب می کهاین خانم حتی نمی توانست داخل شهر بیاید و بعد تماس بگیرد. وارد سالن انتظار فرودگاه که شدم؛ نمی دانستم دنبال چه ی بگردم.برای همین اول یک دور بین مسافرینی که از سالن اصلی خارج شده و به سالن دوم آمده بودند قدم زدم تا شاید چهره ای ؛ آشناباشد. ولی همه غریبه بودند.مجبور شدم به قسمت اطلاعات بروم و از خانم گیشه بخواهم کمکم کنند. وقتی بلندگوی سالن اسم ایشان را صدا کرد خانمی از بین خانمها بلند شد و در حالی که عینک آفت بزرگش را روی چشم مرتب میکرد با قدم هایی آرام و تقریبا تنبل به طرف گیشه اطلاعات فرودگاه آمد .قدی مانند بسکتبالیست های یی داشت. مانتویی کرمی تا زانو و شلواری جین با کفش هایی راحتی و دستکش سفید بسیار نازک با روسری آبی روشن . وقتی نزدیک تر شد سرعت قدم هایش هم آرامتر شد.تقریبا شبیه سرعت کندصحنه ای از, ها. خانم صامعی عینکش را برداشت و در حالی که دستش را با کیف دستی اش تکان می داد گفت صامعی ام.. دانشکده ... تهران... وعینکش را دوباره گذاشت روی بینی اش و بعدگفت شما آقای ... هستید؟راستش از این رفتار که برخی تهران نشین ها از خودشان در می آورند خوشم نیامد.بعضی آدمها هستند که در عین اینکه بد نیستند ولی به دلیل جذب های خواسته و ناخواسته از محیط های معیوب فکری .. دچار نوعی ارزی غلط از واقعیت خودشان و آدم های اطرافشان می شوند.در جواب گفتم بله..من ... هستم. در فاصله بین فرودگاه و شهر؛گوشی موبایلش را داد به من که با یونس صحبت کنم.حین صحبت با یونس از اینکه مراقب همکارش بودم تشکر کرد که گفتم من مراقب ایشان نیستم..مگر بچه هستند.یونس خندید و گفت حواست به ایشان باشد..گفتم چرا؟گفت .. چون من می گویم.گفتم چشم ..حواسم هست.برنامه را کلا لغو و تا ساعت ده شب که برنامه پروازعصرشان به شب موکول شده بود؛سری به بازار و شاه گلی زدیم و کلی هم برای خودشان ید د. ساعتی قبل از پرواز که عازم فرودگاه بودیم زنگ زدم به یونس که اوامرشما انجام شد .یونس کلی تشکر و عذر خواهی کرد و دو هندوانه بزرگ گذاشت زیر بغلم که همانجا رها افتادند کف مرمر سالن . موقع خداحافظی خانم صامعی رو کرد بمن و گفت ..در مورد شما یک اشتباه بزرگ .من یک بار که همان موقع شمارا در سمینار یونس دیده بودم بنظرم شبیه پیرمردبد اخلاقی آمدید که ده سال؛ هیچ مایل نبودم ببینمتان.آن قدر نچسب بنظرم رسیدید که فکر می بدترکیب تر از شما وجود نداردو این نظرم را حتی به یونس هم گفتم که ایشان کلی برای حرفم ناراحت شدند و با حرارت رد د و گفتند حتما مشکلی پیس آمده است که من اطمینان دادم هیچ مشکلی نبود.امروز که زنگ زدم به یونس و تمدید مرخصی خواستم پیشنهاد کرد برای اینکه شهر شما حوصله ام سر نرود با شما تماس بگیرم و تلفن شمارا ایشان به من دادند و امروز فهمیدم چقدر اشتباه می که کاش نمی .من ازاینکه اینقدر بدترکیب بودم و خودم نمی دانستم؛ خنده ام گرفته بود. فقط گفتم همه داریم پیر می شویم و اینکه شما مرا اینقدر دیده بودید یک هشدار برای من بود که روزگارم را گم نکنم.و تشکر که نظرش را رک گفته است..و توصیه وقتی در سالن فرودگاه است عینک آفت اش را بردارد بخصوص وقتی شب است که از این حرف من تعجب کرد و گفت همیشه عینک میزند و معتاد عینکش است و تا به حال کشی چنین حرفی به او نکفته است و لی باز عینکش روی دماغش ماند... تا رفت. برگشتنی؛ رفتم شاه گلی. دلم هوای قدیم ها را کرده بود. این حقیقت را نباید از یاد ببریم آن بادی که باید یک روز مارا ببرد ..می رسد.چه کودک باشیم چه جوان چه وسط سال و چه پیر.آن روز ما مانند یک شاخه ؛شکوفه ؛گل یا پشته علفی ..می رویم.اما این رفتن نباید از الان ما را از بین ببرد و از پا بیندازد.باید از زندگی لذت برد و مهربانی ها را پیدا کرد و آن قدر عالی بود که خدا هم حیفش بیاید ما را ببرد.من انسان های به اصطلاح پیر زیادی را دیده ام. آدمهایی که مانند بهمن از اوج قله غلت ن رفتند.آدمهایی که تنهای, تنها..گاهی باهم...آمدند..رد شدند و رفتند. آدمهایی که از اوج آمدند پائین و لای رفته ها..رفتند. می دانم که مرا نیز باد خواهد برد.دوست دارم وقتی باد می آید..کاری به ی نداشته باشد. مرا بردارد و با خود ..هر جا که می خواهد ببرد و کاری با یادگاری هایم نداشته باشد و بگذارد خاطراتم بمانند. دلم برای باد های رفته تنگ می شود. برای آدم ها..آدم های خوب و خوشی که سال ها با هم زیستند و پیش هم بودند و دیوار به دیوار هم زندگی د ..تنگ شد. دلم برای دوست های پیرم تنگ شد. هوای نفس های جوانشان را . هیچوقت برای من پوست, تازه و چروکیدهء ی آن قدر مهم نبوده است که شیفته دیدنش باشم یا سالها نخواهم ببینمش . هیچ وقت لذت یک قهوهء دور همی را دوست نداشته ام از دست بدهم ..هرچند آدمی بسیار نچسب بوده باشم. هرگز حس ن از بدترکیبی ام ی اذیتی شده باشد و یا آدمی را به خاطر ترکیب بدش ..دور کرده باشم. اصلا هیچ وقت فکر نکرده ام ی شکلش بد است و ترکیبش؛ دلم را آزار می دهد. همه رادر دلم دوست داشته ام و هر ی برایم معنای خودش را داشته است و آن معنا..هنوز هم در وجودم هست.هنوز هم روی همین معنا؛ دوستانی را که دوستان پدرم بودند هنوز هم دوست دارم و جای شان در دلم باقیست.حتی با وجود اینکه سالهاست نیستند و بادآنهارا با خود برده است. من نتوانسته ام ی را برای قیافه ای که دارد ..دوست داشته باشم؛ یا نداشته باشم و احترام کنم یا نکنم. زیبایی و خوشایند بودن و ترکیب موزون چهره ها هرچند حس خوشایندی در آدم ایجاد می کند ولی معنی اش این نیست که ی که چهره اش در فرم عالی نیست ؛آدم ناقصی است یا ایرادی دارد. همه چیز به نگاه من وشما بستگی دارد. به آن چه که در مغز ما و افکار ما تعریف شده اند گره خورده است.من در آفریقا ن و مردانی را دیده ام که زیبایی خاص بومی داشتند و پوست قهوه ای یا سیاه, مات و تیره شان هیچ کم از زیبایی, انسان های دیگر نداشت مگر دررنگ که رنگ نیز حس خود را دارد . شما نمی توانید بگوئید رنگ سیاه بد است یا زرد حس جذ ندارد.همه چیز به خود ما ربط دارد ..به کمال یا نقص ما و ظرف, دل, ما و تیزی, چشمان ما و شکوه, احساس ما. نشود آن شکل؛ که مو مارا به خود بکشدیا قد فریفته مان سازد و پوست .. نشان, دوستی مان شود. من و شما یک روز پیر می شویم. پوست مان چروک می خورد و خطی به درازا و پهنای خیابانی که دوستش داریم..پیشانی مان را بوسه می زند. چشمان مان به خسته می مانند وقامت مان ..تا می خورد.خیلی از دوستی ها و رفاقت ها ..آن روز معنی میدهند.کافی است کمی انسان باشیم و بفهمیم که دنیا راباید دوست داشت و دوستان را بایدبا دنیا راه رفت .آن وقت مثل کودکی هایمان حس هایمان می جوشدو به جوانی دوباره می رسد. پس تا پیری .. قوی و پرنشاط و خوش نوا و استوار باشیم. بعد, باد..هرچه باد..باد. بیست و چهارم فروردین هزاروسیصدو نود و هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-751.aspx




ع ها

درخواست حذف اطلاعات
امروز رفتم سر, وقت, یک کوه ع . ع های قدیمی ..از سال های دور تیم فوتبال خیابان مان .. من ..شهریور .. ممد..نادر ..توحید..حمید ..احد. تن, هیچکدام ما؛ لباس فوتبال نبود. من با شلوار لی, جان وین..شهریور با شلوار کردی..نادر؛ شلوار پارچه ای رنگ و رو رفته ... ممد شلوار پارچه ای تنگ و دراااز .. بقیه هم مثل هم.کفش هایمان؛ آدیداس و نایک و اینها نبود. من چینی, ساق بلند, سرمه ای و سفید داشتم که سفید را برای والیبال می پوشیدم .یک کفش آلمانی, میخ دار, پلاستیکی هم داشتم که موقعی که به هر دلیل از زمین ا اج می شدم یا تعویض می شدم؛ می دادم یکی از بچه ها می پوشید تا بتواند گل بزند و آن هم؛ بیشتر نادر بود که الان معلم, استخوانی, لک لکی است . تازه..هر وقت من عوض می شدم یقه کاپیتان را می گرفتم و با کله می کوبیدم بینی اش .آن روزها مربی نداشتیم و این کاپیتان بود که تعویض می کرد و کاپیتان ما هم؛ معمولا نادر بود ..چون ی کاپیتان می شد که کارش خوب بود و گل زیاد میزد و نادر معمولا خوب دریبل می زدو هر وقت مرا از بازی ا اج می کرد من چون کتکش می زدم و بعد کفش هایم را می دادم تا بازی کند. کفش های نادر معمولا پارچه ای, یا دمپایی های, مادرش بود که گاهی که زورش به مادرش نمی رسید؛ دمپایی, خواهر, وسطی اش؛ شیرین را می پوشید و می آمد بازی . لای ع ها ..غمگین شدم. دلم برای گذشته هایی که خیلی قشنگ بودند تنگ شد. برای همهء ی ها و شلوغ بازی های بچه ها.برای عاشق شدن های, دم غروب شان ..دعواهای, سر, دختر, همسایه ..یاتفاهم برای دوست داشتن آبجی های هم... هاهاها ... برای همهء اینها ..خیلی دلم تنگ شد. یادش بخیر ... چقدر می چسبید وقتی گل می زدیم و ته, بازی, تیم؛ بازی را که می بردیم ... دور هم جمع می شدیم؛ پول, د هایمان را می گذاشتیم روی هم.. برویم ساندویچی آقای حسینی که تازگی ها باز کرده بود و مثل امروزی ها ..سویا و آت و ؛ جای ساندویچ نمی داد و همبرگرش پر از گوشت بود و زنش کتلت های, خانگی فوق العاده ای درست می کرد.وقتی پول هایمان را می گذاشتیم روی هم .. ممد مشتش را می آورد ..و هی میگفت ..خیلی خوبه بچه ها ..برویم ساندویچ بخوریم کمی حالمان جا بیاید .. و بعد مشتش را باز میکرد و یک سکه دو ریالی از لای, مشتش می افتاد روی سنگ... هاهاهاها ..بعد شهریورکه پدرش آموزگار بود ..پنج ریال می انداخت روی سنگ ... که سکه دور خودش می چرخید؛ ولو می شد روی خاک ..و نادر آن را به سرعت بر میداشت و میگفت این هم سکهء من ..و آن را می گذاشت روی سنگ... هاهاهاها و شهریور گوشش را می گرفت که حقه بار ..آن مال, من بود...و نادر بر میگشت می گفت ..من رفتم..حمید می گفت کجا؟ نادر می گفت من نمی خورم ...می روم کارتون بببینم...که من می گفتم برگرد... اول ساندویچ..بعد کارتون.و او ؛می خندید و شاد و فرز می دوید برمی گشت. می دانستم وضع, مالی, پدرش خوب نیست. پدرش مرد خوش قلب و مهربانی بود که لودر می راند... خدا بیامرزدش. بعد که همه رجز خوانان؛ پول هایشان را می گذاشتند روی هم ..می دیدیم هنوز ده تومان ..یعنی ده تا تک تومانی ..کم است..و اخم ها می رفت توی, هم... و پشت, خیلی ها؛ ا می شد به دیوار . این جور وقت ها؛من همیشه دلم می گرفت از اینکه بچه ها نتوانند عشق کنند با هم . من همیشه عاشق, عشق بچه ها بودم. وقتی یکی می خندید و یا با پدرش می رفت بازار که کفش کتانی ب د .. من دلم می خندید. یادم است یک روز همه تصمیم گرفتیم برای تیم, شش نفره مان لباس تیمی ب یم.دو سه روز ..همه جای بازار را گشتیم ..تا اینکه یک سری لباس, سرمه ای, خوب..پیدا کردیم ولی پولمان کم بود. خودم هم نداشتم.دویدم خانه.. پدرم توی حیاط؛ روی تختش خو ده بود و تور سفیدش را انداخته بود تا پشه ها اذیتش نکنند..آرام رفتم بالای سر پدرم..که پشتش به من بود.ریز ریز و شمرده گفتم..آقا ...بیدار هستید؟ پدرم حرکتی نکرد... گفتم بچه ها پول ندارند..می خواهیم لباس ب یم توپ بازی کنیم؛ ولی نداریم.... پول داری کمی بدی به من؟ پدرم آرام برگشت. از پشت تورخط خنده اش را دیدم. پشت تور لبخند زد و گفت برو شلوارم را بیار... با عجله پله هارا پ . رفتم اتاق پدر ..و شلوارش را با عجله آوردم. پدرم ازکیفش ..یک بیست تومانی در آورد داد به من..گفت لباس ب ید ..بقیه اش را هم خود دانی. من دویدم بروم..که پدرم گفت ..کجا؟ بیا... و شلوار را گرفت به من..که من خندیدم و شلوار را گرفتم و بردم آتاقشان. وقتی پ بیرون..بچه ها خندیدند..انگار فهمیدندشیرم. بعد باهم رفتیم بازار و و پیراهن ورزشی و یک توپ پلاستیکی یدیم.وقتی داشتیم برمی گشتیم ..انگار تیم ملی بودیم. آن روزها هیچوقت مثل امروزی ها خودمان را بارسایی یا میلانی و لیوری یا اینتری و اینها ..فرض نمی کردیم. همهء تیم ما ..تیم ملی ما بود.مثل حسن روشن.. پروین. مظلومی.حجازی .. قلیچ خانی ..پنجعلی .ما با اینها بزرگ شدیم . وقتی پول ساندویچ بچه ها جورمی شد ..با هم میرفتیم ساندویچی آقای حسینی و مشغول می شدیم.همه با هم می خوردیم و می گفتیم ..می خندیدیم و گاهی یکی از ساندویچ دیگری تکه ای خیار شور کش می رفت. از اولین گاز تا آ ین گاز ...تقریبا نیم ساعت بیشتر طول نمی کشید و من اغلب یک ساندویچ؛ از بچه ها بیشتر می خوردم ولی گاهی هم می شد که وقتی یکی دو سه تا از بچه ها هنوز سیر نشده بودند ساندویچ دوم آنها را هم حساب می و آن وقت ..رفاقت ها؛ بد جوری عمیق می شد.یک ریشه هایی از لای, این رفاقت ها بیرون می آمد که هیچوقت کنده نمی شدند و برگ هایشان؛ هنوز هم سبز, سبز است .هرچند یک سری از بچه ها مجانی خوردن را خیلی عاشق بودند ولی همهء انها مثل اینها نبودند .. من از آن روزها؛ یادهای ساندویچی خوبی به یاد دارم.یادش بخیر.فردا که با پیراهن و و کفش های ورزشی می آمدیم بیرون .. وسط بازی می دیدم ..درهای همسایه ها باز و بسته می شوند ..و گاهی یک کله ای..گاهی هم دو سه کله ای می ایند بیرون و ما را نگاه میکنند و زود برمیگردند تو. بعد می دیدیم بقیه پسرهای کوچکتر از ما با دو سه پسر بزرگتر از ما.. و چند آمده اند ..مثلا بازی را نگاه می کنند... برای همین بازی زود تمام می شد . حس خوبی نمی گرفتیم از اینکه دخترهای محل ..جمع بشوند و زل بزنند و گاهی هم متلکی بیندازند که تا سر اذان ظهر روی بازی سایه می انداخت.هاهاهاها. تازه.؛ های ورزشی ما تا روی زانو بود ولی ممد از بس لاغر,پادرازبود فکر میکرد بی ..بازی میکند . برای همین از چابکی بازی اش خیلی کم می شد و مدام نگران بیرون زمین بود.هاهاهاهاها. ع ها..هنوز روی فرش هستند... بروم بقیه را نگاه کنم چهاردهم اردیبهشت ماه هزارو سیصدو نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-753.aspx




قتل روح

درخواست حذف اطلاعات
خیلی بحث پیچیده و درد آوری است این قتل روح. اصلا یک موضوع بسیار گسترده و ناهمواری است که باید همیشه یورتمه برویم و هیچ وقت به آرامش نمی رسیم وقتی داریم از آن؛ حداقل برای, خودمان ؛حرف می زنیم. مثل یک صحرا می ماند. پستی و بلندی هایی .. پر از شن و ماسه ساده ترین نمونه ؛ همین حلقه های دوقلویی است که یک وقتی آدم ها با یک سری رویاها و فکر های خاص؛ می کشند روی انگشتی که می گویند به قلب بیچاره ..تونل دارد . یک جورهایی نقب زده است..مثل کندن, خاک های, کنار, دیوار, بزرگ و قطور, قلعه ای که به وسط, زیبای آسمان .. سرگذاشته است . یک وقتی است می بینید هیچ تناسب, قشنگی بین خودتان و دیگری نیست. اگر دنبال عد هستیم؛ اجازه دهید همین بی تناسبی را ..دیگری هم در مورد شما ببیند و حسش را عمیقا داشته باشد. من نمی خواهم از روان شناسی و این حرف ها؛ حرف بزنم ..چون از روانشناسی چیزی نمی دانم ولی به نظرم؛ انسان ها آن قدر ها هم که به خودمان تلقین می کنیم مبهم و پیچیده و ناشناس نیستند. انسان ها را اگر بگذارند در یک ح کاملا طبیعی و بدور از هر نوع وسوسه روانی و پچ پچ ها؛ بزرگ شوند .. ببینند .. بفهمند .. حس کنند.. لمس کنند.. و بزرگ و بزرگ و بزرگ تر بشوند .. و طبیعت, هر طبیعتی را؛ با طبیعت طبیعی, خودشان بو بکشند و در آن بیامیزند؛ و باز هم بزرگ و بزرگ وبزرگ شوند ... هیچوقت حس های دو رو و سرد و مرده...وجود نخواهد داشت .آن وقت می توان گفت مفهوم عشق . محبت .دوست داشتن .فهمیدن؛و درکی باشکوه .. تازه می خواهد از دل, خاک های, خشک و مرده ای که سال های, سال است ..هیچ بادی در آنها نوزیده ..و رد, هیچ آبی بر آنها نرفته ... ؛ و نفس, خواستن؛ یک دنیاست که نبوده...جوانه بزند؛ و برود بالا. وقتی آن قدر از چیزی که هر روز نزدیک ترین هایت به تو است .. دور و دوری؛ زمانی که فهمیدن هایت با فهم های, دیگری ..هیچ نمی فهمد ..و صدای ساز تو ... به نعره ای در گوش هایش می ماند و صدایش..روح بیچاره ات را می سوهاند...؛قتل روح؛ تازه دارد آغاز می شود. قتل روح؛ بدترین نابودی, انسانی است که هیچ وقت صدایش در نمی آید و لرزه هایش ..هیچ پنجره ای را نمی شکند و هیچ دری را به هم نمی زند و برگ های, هیچ درختی ..با جیغ های, روحی اش ... تکان نمی خورند. انگار هیچ وقت؛ روحی نبوده است. بیچاره روح ... آدمها آن قدر در خواب هستند... که صورت هم را ندارند و چشم های, هم را نمی بینند و چین های, هم را ..نمی شمارند و خبر ندارند .. چند دانه مو ... سفید شده است. آدمها آن قدر اسیر, دوران, چرخ, روزگارند؛که صدای چرخ های, ش ته روح شان را هم نمی شنوند و گاری زندگی شان را؛ لوکوموتیو شادی می بینند که دود می پراند... غرش میکند... و سفت و محکم ... دارد می آید ..که برود. قتل روح؛ با تکه ای گوشت, نرم و سرخ انجام می شود؛ که هر روز؛ مهر, طعنه می زندزیر کاغذ,زندگی دیگری؛ و گوشهء دل, قلب را می اشد؛ و مشت مشت اسید می پاشد ..چهرهء زیبای, دوست داشتن را .. بدون اینکه؛ قطره ای خون ..روی خاک بچکد. روح بیچارهء بی خون ... اوج این نفهمی آن جا است که ندانیم با این روح چه ها می شود کرد.تا کجاها می شود رفت..و چقدر خاطره ها می شود جمع کرد .. و روزگار با روحی داشت. ما آدمها؛ خودمان؛اولین چاقوی, کوچولو را می زنیم به روح. آن روز که به سان, ی که انگار سگ های, گله افتاده اند دنبالش ... می دوند به سوی, ی که هیچوقت اورا نفهمیدند و به فهم او هم نیامدند و فقط؛ تپش های, گرم, یک دل و لبخندهای, دراااز, یک لب؛ و حرف های, پر از باد, یک پائیز, قل را می شنوند باید می فهمیدند که نباید رفت. بنظرم باید کمی بیشتر فهمید. اینکه روح هیچ وقت نمی میرد و حتی در مرگ, کامل..باز هم زنده است..و فقط به یک بو نیاز دارد؛ تا دوباره قد بکشد و تکانی به سر و روی, خود بدهد و شانه ای به موهایش بکشد و شانه هایش را بیاورد بالا...و چشمهایش را ..دوباره بشوید.. و دست هایش را مشت کند و انگشت هایش را ..یک به یک ..باز کند و از ورای, جسم, خسته اش ... به افق هایی چشم بدوزد که باید رفت دنبالش و باید رنگ ها را ..دوباره رنگ کرد؛ و کفش ها را ابریشم کشید..؛ و عطر زد زیر, بغل, روح را ... و کشید خود را به کوچه ای که برگ های, درخت ها..از دیوارهای, کاه گلی اش ..آویخته اند ... و ته, کوچه..روحی روح؛ درون, کالسکه ای چوبی ... چشم به این سوی کوچه دوخته است . زندگی را باید درک کرد. قرار نیست همه مثل هم بفهمند؛ که اگر چنین بود زندگی پادگانی بزرگ بود با روح هایی سرباز؛ که هر روز بی روح تراز دیروز... بیدار می شدند ... چپ می رفتند..راست می آمدند ...بی هیچ حس و فهمی می خوردند.. می خو دند .... و می مردند. آن وقت؛ من ..کنار, آتش..زل می زدم به شعله .. و دلم می سوخت به روح بیچاره . باید نگذاشت کار به قتل, روح برسد باید روح خسته را کمی دور کرد.. باید از چاه کشید بیرون... باید گذاشت دیوانگی کند.. از من به تو این حرف؛ ... بگذار دیوانهء یک دیوانه شود. دوشنبه هفدهم اردیبهشت هزارو سیصد و نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-754.aspx




قاه قاه هایی .. لابلای یک دعوا

درخواست حذف اطلاعات
من یک دوست و همشهری یی ایرانی دارم که خیلی با مزه و با نمک و خوش مشرب و خواستنی است.یعنی هر وقت ببینمش تا وقتی که از هم جدا بشویم ..فقط می خندم و البته قاه قاه هم می خندم. درست چیزی که اصلا به من نمی آید . آدم بسیار صادقی است و خوش تیپی, خاصی هم دارد که ممکن است برای خیلی ها اصلا تیپ نباشد؛ ولی برای من هست.فکر میکنم همین جا هم راجع به این دوستم نوشتم . همان دوستی که رفته بود انباری بزرگ یک شرکت یی استخدام شده بود و بعد در شرایط خاصی؛زده بود تلویزیون بزرگ انبار را ش ته بود و ا اجش کرده بودند. عادت این دوست من؛بلند بلند حرف زدن و کلی با حرارت و پر شور صحبت توام با بد و بیراه و ناسزا گفتن های, بسیار جالب و در نوع خود بی نظیر است؛ که عمرا اگر همیشه بتوان از همه شنید.طرز حرف زدن و طرز گفتار و نوع کلام و جنس کلمات ..کلا فقط خاص خودش است . البته این اخلاقش را؛ خیلی ها دوست ندارند و از او می رنجند ولی خوب..من فکر میکنم خود آدمها در رفتار دیگران نسبت به خودشان موثر هستند.چون به یاد ندارم در طول اینهمه سال دوستی و رفاقتی که باهم داریم به من حرف نامربوطی زده باشند و یا حتی شوخی کرده باشند ولی برخلاف من..با بقیه دوستانشان شوخی های, کلامی, ناسزا گونه زیادی دارند که گاه منجر به قطع رابطه عاطفی شان شده است . امروز جایی دعوا و مرافعه دو نفر را شاهد بودم که کلی بابت آن خندیدم. یعنی از حرف هایی ی که به نفر دوم گیر می داد و خونسردانه طرف خود را به چالش می کشید تا نوع و جنس و زبان تحقیر آمیزو تند نفر دوم راکه؛ کمی هم رگه هایی از عصبانیت در واژه واژه جملاتش حس می شد ..من دو آدم متفاوت و خاص دیدم که بیشتر با دومی احساس مشارکت و هم رایی بیشتری داشتم ..چون جنس کلامش با جنس خودش؛ اصلا جور در نمیآمد و این بر جذ ت دعوا می افزود. من چنین آدم هایی را صادق و صمیمی می بینم..چرا که بی هیچ پوشش ظاهری و ماسکی... هر چه هستند را نشان می دهند که من اینم و استدلال دفاعی شان کاملا جذاب و قابل توجه است. باید خیلی به خودت مطمئن باشی که بتوانی اینگونه بی مهابا هر چه را که در دلت در مورد شخصیت و حرف و نظر, دیگری داری..رک و صاف و پوست کنده به زبان بیاوری و مثل یک بغل پراز میوه های بهاری رنگارنگ ..بریزی در دیس, بزرگ, میوه ...بیاوری بگذاری جلویش و بگی ..بفرما..اینم مال تو ...بخور. و دست هایت را بزنی زیر چانه ات و چشم های عسلی ات را بدوزی به قیافه ای که روبرویت نشسته و دارد خودش را می خورد؛ تا خورده نشود و بتواند مثل یک آدم, خون سرد ..جوابت را بدهد و برود . من در این معادله یک نوع جذبه می بینم ..که آدمی که منتقد رفتارها و اخلاق و عادات فردی و خانوادگی و شخصیت دیگری است ...آن قدر شیفتهء منفی اش شده باشد که علیرغم شنیدن اینهمه طعنه و تیکه و متلک و یک خورده های خاص, بی بدیلی که معمولا نباید زده بشود ... بازهم بیاید به سروقتش ... و هی ناسزاهای مودبانهء بدتر از بد؛ ولی کاملا اطو کشیده و وا خورده بشنود و برود. یادم است این دوستم مشکل واحد های تجاری مجموعه آپارتمان های خودش را داشت و شهرداری مدام اشکال تراشی می کرد و حتی در یک مورد؛ بدون اطلاع قبلی آمده بود مسیر ورود و وج مغازه هارا؛ گچ گرفته بود . از من خواهش کرد کمکش کنم مشکلش حل بشود.یک روز رئیس شورای شهر را برداشتم؛ باهم رفتیم خانهء همین دوستم.بین راه زنگ زدم و هماهنگ تا در محل باشد. وقتی رسیدیم؛ در محل بود و کاملا خوش خنده و فرز و شاداب آمد به استقبال ما...با یک کلاه شاپوی یی سفید و عینک خلبانی ظریف و شلوار جین, شسته؛ و با رئیس شورا روبوسی کرد و دستش را گذاشت پشت آقای رئیس؛ و در حالی که پشتش را می خارید ..هدایتش کرد به سمت مغازه هایی که گچ گرفته بودند ..رئیس شورا برگشت به من نگاه کرد و چشمکی زد و دوباره برگشت به دوستم گفت آقا نخار.. بزار به کارمان برسیم... بعد گفت این گچ ها را برداریم ..کجا بریزیم؟ دوستم برگشت گفت آقا.... میشود خودمان را گچ کنند؛ دبلیو سی هم نتونیم بریم؟... رئیس شورا اخم کرد .. یکی دو نفر هم که به همراه رئیس ولی در یک ماشین دیگر آمده بودند؛برگشتند تند به دوستم نگاه د..و من؛ از ته دل ... قاه قاه خندیدم.یعنی ظاهرا هیچ حرف خاصی زده نشده بود ولی عملا یک حرف خاص زده شده بود که هر ی نمی توانست همان لحظه بزند و زمان شناسی و تبحر و نوعی خوش ذوقی, حین دعوا؛ می خواست. مشکل این دوستم حل شد.. ولی رئیس شورا شهر؛ هر موقع مرا می دید می گفت چه مرد بد دهنی بود آن آقا.ولی من می گفتم اینطور نیست ت... خیلی خوش قلب است آن آقا. بنظر من؛ آقا فیروز؛بد دهن نبود.. و بد دهن نیست.فقط جنس, حرف زدن و سلیقهء انتخاب, جملاتش؛ با مثلا خواص فرق میکند.او عامیانه حرف زد هرچند سالها بین خاص های یی و آلاسکایی زندگی کرده بود.یعنی ترکیبی از فرهنگ روستایی محل تولدش با فرهنگ کالجی در کلی فورنیا و کارگران شرکت نفتی شل در آلاسکا.آقا فیروز در واقع با خودش راحت است و حس زیبایی به آدمها دارد که به او اجازه می دهد با آنها هم راحت باشد ..هرچند گاهی این راحتی یک طرفه است. امروز برایش غمگینم..چون متوجه شدم همسرش بر اثر بیماری فوت کرده است و یاد چند تکه خاطراتی افتادم که با آقا فیروز و همسرشان در ولایت مان داشتیم؛ یا در منزل شان شاهد شوخی های خنده دار شان بودمو یا همسرشان از آقا فیروز گله و شکایت های صمیمانه دو نفره داشت ..و از من می خواست هدایتش کنم تا عاقل شود و سر به سر مردم نگذارد.همهء اینها؛از سر, صداقت و اعتماد و یکرنگی و آدمیت هایشان بود . امروز برای دعوای, کوتاه, دو نفری که باعث این یادداشت هم شدند .. از ته دل ..ولی ریز؛خندیدم.. نمی شد قاه قاه خندید.. اگر می خندیدم؛ حرف در می آمد پشت سرم. هاهاهاها هجدهم اردیبهشت هزارو سیصدو نود و هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-755.aspx




کی بهتر از تو

درخواست حذف اطلاعات
گاهی وقت ها بعد از اینکه می نویسم متوجه می شوم یک سری از یادداشت هایم؛ جهت خاصی پیدا کرده اند؛ بدون اینکه متوجه باشم .یعنی دقیقا جایی می روند که پر از حرف و حدیث می شود.مثل یکی از دوستان که برای یادداشت قبلی نوشته اند چسم های کی عسلی است؟ این قضیه درست شبیه موردی است که سالها پیش برای من پیش آمدو دو سه سال بعد؛ مرا بسیار شرمنده خودم کرد که ندانسته و کاملا بی تقصیر باعث فکرغلطی در پیش یک نفر شده ام. روزهایی که ولایت می رفتم.. عاشق ساعاتی بودم که فقط خودم بودم و طبیعتی به اندازه این شهر تا ولایت؛ که باید از میان آن می رفتم و برمی گشتم. یک روز عصر که داشتم برمی گشتم؛ دروازه وجی ولایت مان؛ یکی از مدیرهای مدرسه سال های گذشته ام را دیدم که به اتفاق دو سه نفر خانم در انتظار اتوبوس ایستاده بودند و تا قبل از اینکه من سلام کرده باشم خودش دستش را به علامت احوالپرسی و نگه دار؛ تکان داد. متوجه شدم دخترش در شهری که من هم آنجا هستم شاغل است و اکنون چون به اتوبوس اصلی نرسیده اند منتظر اتوبوس رضائیه هستند ولی ظاهرا خبری از اتوبوس نخواهد بودو از من خواهش کرد کمک کنم .همین طور که ما مشغول صحبت بودیم دخترش چمدان کوچکی را که داشت؛ بدون اینکه با من هماهنگ کند گذاشت روی صندلی عقب و نشست جلو.پدرش که کمی دلخور شده بود تند رفت و گفت ایشان هنوز قبول نکرده اند که تو را برسانند.. دختر برگشت گفت ..یعنی خواهش شما را رد می کنند؟ من به احترام آقای فرجام نتوانستم حرفی بزنم و درگیر ماجرایی شدم که دو سال همراه من بود. بین راه .. از آن جا که من کلا در جاده اهل حرف زدن نیستم و ت هستم .. این خانم, پررو باز هم بدون اجازه گرفتن؛داشبرد ماشین را باز کرد و یک تک دانه نوارکاست قدیمی را که بود بی معطلی برداشت و نگاه کرد و پرسید مگرازاینها باز هم پیدا می شود..گفتم خیلی کم.بعد که متوجه شد ضبط صوت ماشین برای نوار کاست است ..آن را زد. آهنگی که شروع کرد به خواندن..یکی از آهنگ های عارف بود به نام "کی بهتر از تو "که من از همهء آهنگ آن؛ فقط موسیقی اش را دوست داشتم و هیچوقت به کلمات و جمله های عارف خان دقت نکرده بودم. در واقع من بیشتر به تن, آهنگ ها توجه و دقت دارم و آنها را می فهمم تا حرف ها.اما وسط راه..متوجه شدم که آهنگ عارف مدام تکرار می شود . خدا آدم را در رود واسی نیندازد ..آن هم رودبایستی با معلم و مدیرقدیمی که نمی شود به او نه گفت و وقتی هم نمی گویی ..می شود این. تبریز که رسیدیم؛ لیدا خانم خواست با توجه به چمدان همراهش؛ به قول خودش زحمتش را بکشم تا دم, در, خانه شان برسانم . بدون هیچ حرفی رفتم ایستگاه تا ی و اتوبوسی که در مسیر بود و گفتم تا ی های اینجا راه را خیلی بلدن .. حتما شما زودتر از من به خانه می رسید.با اخم و کمی نگاه تند پیاده شد و چمدان را برداشت و با یک به سلامت, ریز و کوتاه ...در را کوبید به هم و رفت سوار تا ی شد . زنگ زدم به پدرش و بسلامت رسیدن, دخترش را اطلاع دادم تا نگران نباشد و البته قضیه تا ی را هم گفتم. آقای فرجام بسیار تشکر کرد و در حالی که می خندید خداحافظی کرد. از آن روز .. دو سه روز گذشته بود که برای جلسه ای؛ نامه دعوتی از یکی از ادارات رسید.روز موعد رفتم جلسه .وقتی نشست شروع شد دیدم دختر اقای فرجام وارد شد و رفت پشت میزی نشست که نوشته بود معاون. وقتی جلسه تمام شد عازم بیرون بودم که دیدم خانم فرجام آمد و بعد از احوالپرسی دعوت کرد برای آشنایی بیشتر با مدیر کل؛ به اتفاق برویم اتاق مدیر کل که گفتم علاقه ای به مدیر کل وآشنایی با ایشان ندارم و از قیب کمی آشناهستیم و تشکر و بیرون آمدم.این قصیه گذشت.. چندین مورد مشکلات اداری و یکی دو مورد کار, پژوهشی پیش آمد که بطرز جالبی همه به حوزه خانم, معاون مربوط می شد و باید به امضای ایشان می رسید و در میان تعجب کارکنان مربوطه؛ همه هم؛ بی هیچ چون و چرا و پرسشی؛ به امضا رسید. من برای همه این امضاهای مساعد؛در فرصت هایی که پیش می آمد از خانم فرجام و پدرش تشکرمی . کار به جایی رسید که آقای فرجام به شوخی گفت شکر میکنی در زندگیت با من و دخترم آشنا شدی؟ که البته پاسخی ندادم ولی در یکی از دفعات که انگار عادت کرده بود تکرار کند؛ گفتم..نخیر. چرا اینطور فکر میکنید؟ آقای فرجام گفت ..خوب.. من معلم و مدیرشما بودم. دخترم هم کلی مشکل شمارا حل کرده است ..این جای شکر ندارد؟ گفتم اینکه گرهی باز شود همیشه جای شکر دارد؛ ولی معلم بودن شما مثل آن است که بگویم باید شکر کنید شاگردی مثل, من داشتید و از باب صبیه محترم تان هم؛ باید ضمن تشکر.. عرض کنم این موارد مشکل شخص من نبودند ...بلکه تمام کارها در چهارچوب یک تفاهم نامه دو جانبه بین و حوزه اداری ایشان انجام گرفته و این نیازی به منت ندارد و دیر یا زود باید انجام می شد و البته دختر شما در حل این موارد تسریع د که جای تشکر دارد. آقای فرجام کاملا کمی بد خلق شده بود..برای همین ادامه نداد .دو سه ماه بعد خانم فرجام را در سمیناری در مشهد دیدم که در یک فرصت کوتاه از من به خاطر حرفم به پدرشان گلایه کرد و نکته جالبی که در صحبت هایش بود این بود که من هنوز "کی بهتر از تو " ؛یادم است..که من اصلا متوجه منظورش نشدم ولی وقتی اشاره به نوار کاست کرد..متوجه شدم که منظورش آهنگ عارف خان است.باورتان می شود کاملا عادی و ساده ولی کمی هم از روی غرور گفت که برای این زیرکی, من ..از من ممنون است و روی آن حساب می کند؟هاهاهاها.ولی من کاملا رک به فرجام توضیح دادم که هیچ وقت توجهی به کلام و سخن عارف نکرده ام و برایم اهمیت نداشته که چی گفته است ..فقط از ریتم و تن, آوای آهنگ و سازهایش خوشم می آید نه چیز دیگر...و دچار توهم شده اند . بدون اینکه حرفی بزند ..پا شد ..و رفت . یک هفته بعد از آن روز؛ دو سه نامهء اداری را که یکی دو روز قبل برای امضا فرستاده شده بودند؛ برگشت خورد که زیرورقه نوشته بود... متاسفانه مفهوم نیست ..لطفا بیشتر توضیح بفرمائید... بعد یک امضای عصبی کاملا دنگ وفنگ دار زده بود زیرش . ترتیبی دادم که نامه ها مستقیما به دفتر مدیر کل بروند. نامه ها به دفتر مدیر کل رفت و مدیر کل هرچند کمی دیر..اما امضا میکرد . بعد از آن... چند ماهی گذشت. یک روز خانم اشرفیان ..از همکاران؛ اطلاع داد که خانمی میخواهد شما راببیند... وقتی وارد اتاق شد..دیدم خانم فرجام است.در یک محیط دوستانه نشست و کاملا از تصوراتش حرف زد و تاکید کرد که درگیر به قول من؛ توهم, ذهنی خودش شده بود ..و اگر چه اگر الان این توهم, ذهنی اش واقعیت شود از آن کاملا استقبال می کند؛ ولی امید به این هم؛ ندارد. من اطمینان دادم که آن نوار کاست امانتی, من بودنزد یکی از فامیل که تصادفا پنج شش ماه قبل از آن روز..تحویل داده بود و من گذاشته بودم داشبرد ماشین و کلا یادم هم نبودو ایشان نباید بدون اجازه من...به آن دست می زدند..ضمن آنکه هیچوقت به خاطر حرف و احساس, یک خواننده؛ من عقلم را از دست نمی دهم و گرچه ممکن است توجهی هم به حرف هایش داشته باشم ..ولی آهنگش؛ بیشتر در یادم می ماند و از آن لذت می برم . خلاصه ..موقع رفتن ... همه چیز به شوخی و طعنه و تیکه گذشت و رفتند. اکنون باز هم فکر می کنم یادداشت ها..گاهی دوستان را به اشتباه می اندازد و حرف در می آورند. هاهاهاهاهاها بیست و یکم اردیبهشت هزارو سیصد و نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-756.aspx




با باران

درخواست حذف اطلاعات
کوچک که بودم هیچوقت از رعد و برق نترسیدم.. بارانی می بارد؛ پر از رعد وبرق . در خاطراتم سر می خورم .. می روم روزگار, سپری شدهء نوجوانی... روزهایی که بی پیراهن؛ زیر باران می دویدم دردشت, تنهای,پر از سبز .. روبروی, جنگل .. نیم وجب؛ کنار رودخانه ... زیر نگاه گنجشگ های, خیس. با بوی, چوب های, سوختهء سیاه و قرمز ... د ده ای دورتر از دور..... من و باران... عاشق هم... در آغوش هم... مثل پروانه؛ دور هم ... می چرخیدیم. دیدن داشت سماع, من و باران ... و شلاق, رعد و برق. هنوز گاهی بوی, قدیم می آید. بوی, رفاقت های, ساده...بی هیچ دورویی ...بی هیچ دروغی ..پر از آب .. پراز باران...پر از داد, رعد ..پر از هوار, برق .. یک بغل ایلدریم...و ابرهایی تیره و پر از آب که بغل بغل باران می ریزند..و تو فقط با یک شلوار... سراپا پر از خیسی... و از لای, گل و لای و ..قورباغه های, هیس هیس ... می دوی سوی, باران.. سوی, ابرها..سوی, کوه..سوی, آن سوی, دشت... تا بو بکشی همهء زندگی را. امروز دو بار دلم خیس شد از مهربانی ظهر که بانوی شمس را زیارت و اکنون ..که باران و رعد و برق..برسرم می بارد و می غرد. هیچوقت روبروی, داد, ی کم نیاوردم. با قدرت تمام..آن چنان بودم که کمتر یادم می آید ی توانسته باشد سرم داد بزند .. تقریبا هیچ نبوده. مگر پدر ..گاهی مادر... و همیشه خداوند .. که دادش..عزیزترین خواستنی هایم بوده است .. دادی پر از باران و صدای, غران, ابرها و دل, برقی, آن ؛ که همیشه برکت, رویاهایم بود. خداوند؛ این برکت را هیچوقت از ما نگیرد به حق, دل, باشکوهش . خداوند هیچوقت ما را تشنهء قطره های بارانش نگذارد و گلوی مان را تر کند از آب . چشم های مان را به برق, غرش, آسمانش روشن کند و طراوت ببارد از مهربانی اش. .. تا ب یم با باران در دل, دشت شنبه بیست و دو اردیبهشت هزارو سیصدو نودو هفت



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-757.aspx




زورو

درخواست حذف اطلاعات
آدم تا وقتی نایستد ؛ نمی فهمد از چه ... و چه ها گذشته است ؟ این؛ تقریبا ورد کلام من شده است ..... تنها جایی که می فهمی روزگار سپری شده است ؛همین تک ایستادن هایی است .. که گاهی پا پیش می گذارند جلوی, پای, ما! امروز موبایلم را انداختم خانه ... روی, تخت .. و با دلخوری ؛نگاهش و زدم بیرون .خواستم تنها باشم. تنها قدم بزنم و رفتم تا رسیدم کلاس. چقدر این بچه ها شلوغ هستند ! بچه هایی که گاه بین شان آدم های چهل ساله پیدا می شود و جالب اینکه من هرچقدر آدمها سن شان بیشتر باشد ؛بیشتر با آنها دوست می شوم. یک درس را که بخواهی بدهی؛ صد تا بقچه متلک پرت می کنند پیش, پای آدم ... که بازشان که می کنی؛ می بینی توی, هیچکدامشان تند و تیزی و بدی نیست و همه از سر صفا و شوخی پرت شده اند. هرچند گاهی یک چیزهایی هم پیدا می شوند ... که باید بگذری . سر, ظهر؛ آرام آرام داشتم بر میگشتم خانه با کیف, "درسا" یم که یک چیزی کشید روی کیف و صدای اووهوویی برخاست.راستش از وقتی این کیف را از مهرآباد گرفتم همیشه سعی می کنم به کیف و وسایل دیگران نخورد چون هم خیلی گران است و هم نایاب و هم اینکه حوصلهء بگو مگو با آدمهای بیکار را ندارم.اما اینجا چون آن لفظ, بی ادبانه را شنیدم نشد نایستم. ایستادم برگشتم و به صاحب صدا نگاه . مردی لاغر و کشیده با سبیل هایی موسوم به گوران که نوعی درویش مسلک هستند .لباس هایی که برتن داشت با همان مکتب گوران ها جور در میامد و دختری جوانتر که با دهان, کاملا باز ایستاده بود مرا نگاه می کرد . مرد یک حرف بی ادبانه ای زد که بازبه ملاحظه همان خانم پاسخی نگرفت ولی فقط به ترکی گفتم گربهء بی دست و پا. تا خواستم راهم را به قول قدیمی ها بکشم بروم .. از پشت شانه مرا گرفت گفت...خیلی آشنا هستی آقا.گفتم اشتباه نکنید...من گربه نگه نمی دارم ..بفرمائید . و او قاه قاه خندید و برگشت برود که آن خانم جوان جلو آمد گفت شما باید آقا..باشید نه؟ من کمی تعجب ولی گفتم شاید اشتباه گرفته اید... که گفت شما با خانواده آقای شهرستانی آشنا نبودید؟ خانواده آقای شهرستانی یک خانواده خیلی خوب و نازی بودند که من در یکی دو تا از پست های باده راجع به آنها نوشته ام .خدا رحمتش کند ..آقای شهرستانی دوست قدیمی و صمیمی آقا بود که در یک مسیر نزدیک به هم منزل داشتند و خیلی وقت ها ها را با هم به بیرون شهر می رفتیم و با بچه هایش بازی, کلانتر بازی می کردیم. به آرامی گفتم شما ؟ بدون اینکه جو بدهد دوان دوان دوید به سمت بلوار ..و ماشینی که کنار بلوار پارک کرده بود و سرش را از پنجره کرد تو ؛و بعد دوباره با یکی دو تا از خانم هایی که داخل ماشین بودند آمدند به طرف من و آن آقای گورانی. هرچقدر آن خانمها نزدیک تر می شدند ..خاطرات دور؛ به من نزدیک تر می شدند. خاطرات, دوری که از لابلای, خاطره ها ..خودشان را به ؛زحمت ؛و با تنه زدن به خاطره ها... می کشیدند جلو. آن لبخند ها.. آن راه رفتن ها... آن طمانینه ها و آن کنجکاوی ها ...آرام آرام؛ آمدند کنار, من و به نرمی ..به آرامی ؛ایستادند .. روبروی من . یک فضای سنگینی درست شده بود. باورم نمی شد پس, آن سالها... آدمها..به همدیگر برسند . آدمهایی که سالها هم را نمی دیدند و حس نمی د و فقط گاهی ؛یک بوهایی از آن خاطره های, دور به مشامشان می خورد و یادشان می افتاد که روزگاری بودند آدم های, خوبی که الان نیستند. سنگینی, آن فضا با خنده های دخترهای آقای شهرستانی که حالا به خانم های تقریبا مسنی تغییر چهره داده بودند..ش ته شد. طیبه و مهری خانم دو خواهر از سه خواهری که من همیشه از آنها خاطرات خوب به یاد دارم و هر وقت رضائیه می روم خاطرشان بی اختیار می آید خاطرم . تمام, آن مهربانی ها و لواشک و گردو و شوکولات های انگلیسی دادن ها و از لپ آدم سهم گرفتن هایشان..و قهقهه هایشان ؛ برای من یادگاری های قشنگی بودند که هنوز هم هستند. مثل مادر بغلم د و دست به سرو رویم کشیدند..بی هیچ خج ی از دانشجوها و عابرینی که متعجبانه رد می شدند و به ما نگاه می د. برای یک نیم ساعت, شیرین ؛ از همه جا حرف زدیم و از همه چیز و همه و همه حال و همه هوا و همهء ماندنی ها و رفتنی ها ... گفتیم و اشک ریختیم و خندیدیم . دنیا چقدر زیبا و بی مقدار است جانم. دنیا چقدر کوچک و قشنگ و فریبا و تلخ است... فهمیدم آقای گورانی همبازی, بزرگتر از مای, کودکی هایمان هستند که هیچ نشناختیم و آن خانم هم ؛ سودابه ... همبازی, کوچک, کودکی هایمان. وقتی داشتند می رفتند ... سودابه؛ پشت, شلوارش را نشان داد و گفت زورووو .... و من یادم افتاد آن سالهای, بازی؛ لباس زورو می پوشیدم و باشمشیر ... بیوک؛ همین گورانی را ؛ تعقیب می و سودابه به هوای نجات داداش ..حمله میکرد به من و من به یاد زورو و شکم گروهبان گارسیا ؛ روی شلوار نایلونی, سیاه, او زورور..می نوشتم ..و شلوارش میشد و او می زد به گریه ؛ و قهر می کرد و میرفت شکایتم را به مادرم می کرد . و او هنوز ... یادش بود و فهمیدم ... یادگاری ها چقدر قوی هستند که می توانند سالهای, سال, بعد .. کنار یک بولوار؛ وقتی مردی را دیدی .. یادت بیاید. یادش بخیر . زورو



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-729.aspx




ننه

درخواست حذف اطلاعات
هر وقت می آیم یک مطلب درست و حس بنویسم چشمم می خورد به یک مطلب بی حساب و کتاب ...مثل همین بالایی. مادر بزرگ را من هم مثل شما اصلا نمی شناختم؛ ولی حالا می شناسم. مادربزرگ اصلا در قد و قواره مادربزرگ ها نیست . نه سیمای مهربان مادربزرگ ها را دارند؛ نه قد کوتاه هستند و نه پشت خمیده یا دست, لرزان و چادری . اصلا مادربزرگ نیستند . سایت و وبلاگ و اینستا و فیس و میس و واتس.. هیچ چی ندارد.یک خانم تقریبا سی و هشت سال با تحصیلات تافوق لیسانس از یک صنعتی که در وزرا تهران یک ادکلون فروشی دارد؛ هستند که تامدتها فکر می کردیم تصادفا حین گذر از بولوار, ؛چشم شان بهتابلوی باده کهن افتاده و خواستند خستگی در کنند. اما بعد ها خودشانآمدند گفتند رد مارا از یک دفترچه پیدا کرده اند و متوجه باده کهن هم شدهاند و شوخی هایشان ؛دقیقا همان جا گل کرده است. البته ما از اینفراموشی ها نداریم که دفترچه جا بگذاریم ولی یادمان می آید یک شبی از وزرا ؛ ید, با عجله ای داشتیم. ولی آن شب که ید داشتیم خانمی درمغازه نبود! بعدها که رفت و آمدشان به باده کهن بیشتر شد و تیکه پرانی هایشان با ننه ننه گفتن هایشان؛ باعث معروفیت شان شد؛ خواهش کردیم اگر در توانشان هست به باده کهن تشریف نیاورند و اگر هم می آیند؛" نرم و آهسته بیایند ... مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی ما "ولی متاسفانه گوش به نصایح ما نسپردند و هر از چند گاهی سر می کشند و متلک و تیکه هایی از سر ذات مبارکشان می اندازند و می روند و پشت سرشان یک دنیا سئوال و ابهام و کنجکاوی برجای میگذارند که بعضی از دوستان را که باده را مطالعه می فرمایند؛ به سین جیم می کشاند و ما نیز چون خوش نداریم به ی پاسخ بدهیم .. نمی دهیم و از ما می رنجند و قهر می کنند. این عرض حال مادربزرگ را که منبعد ننه خواهیم فرمودشان ... گفتیم تا افکار ناصواب به ذهن خواب آلود ها راه پیدا نکند... و مختصر آشنایی با ننه پیدا کنند. این مطلب را در پی, نظردهی, مادربزرگ برای زورو نوشتم.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-730.aspx




برادر ... ابراهیم

درخواست حذف اطلاعات
ابراهیم؛شبیه آفریقایی های مالی بود . شاید هم گابن. قدی بلند. اندامی تنومند .لب هایی کلفت و به قول امروزی ها تاتو؛و مغزی هنری .. به اندازهء یک هوش نابغه داشت. ابراهیم؛کلا از مغز علمی خالی بود.برای همین؛ دغدغه خاصی به ابر و بادو مه و خورشید وفلک نداشت ؛و بی خیال از زور و بازوی, روزگار؛ برای خود می خورد می خو د و می آمد مدرسه؛ درس !می خواند. آن هم چه درس خواندنی ! ابراهیم اغلب چون ذاتی دلقکانه داشت؛ محبوب, تنبل و زرنگ های, کلاس و یکی دو آموزگاربود. به گمانم او منصف ترین شاگردی بود که تاریخ, مدرسه در ایران تا به امروز که دارم این را برای شما می نویسم ؛بخود دیده است . قول می دهم هیچوقت نمونهء ابراهیم تکرار نشود . از خصوصیات بارز او این بود که هر وقت معلم وارد کلاس می شد ؛خوابش؛می آمد. برای همین تا معلم؛ زبان به آغاز, درس باز می کرد؛ سر, بزرگ و موهای, فرفری, ابراهیم تکیه میشد به دیوار, ته کلاس و تا زنگ, تنفس... چند دورخواب های طلایی می دید.او آنقدر خو ده بود که سایه ای از موهای سرش روی دیوار حک شده بود و جالب اینکه یکی دو سال در همان کلاس درس خواند و سایه ؛ پررنگتر شد. گاهی معلم هایی که از او زیاد خوششان نمی آمد؛ همانطور که او به خواب رفته بود با نشانه روی, ماهرانه ای؛ گچ, تخته سیاه را از پای تخته مثل یک موشک بالستیک پرتاب می د و گچ با سرعت و زاویه ای دقیق و حساب شده..می خوردوسط, دهان, نیمه باز ابراهیم و چشم های ابراهیم با مدل, گشاده؛ به سوی تخته سیاه باز می شد و ناحود آگاه ..لبخند ملیحی می آمد می نشست سرتاسر آن لب های کلفت, نیمه سیاهی که مثل لانهء مار؛ در وسط,درس, کلاس باز میماند و به لوله بخاری شبیه بود. ابراهیم؛ مهارت کاملی در تقلید لهجهء برخی از هن یشه های کمدی داشت و بخصوص به مرحوم "میری" علاقه و توجه و دلبستگی بی پایانی نشان می داد و چون از علاقهء نیمهء ما به ایشان باخبر بود؛ گاهی وقت ها مانند ملیجک می آمد می نشست نزدیک مان؛ و ادای میری را در می آورد و ما می شدیم ناصر الدین شاه و قاه قاه می خندیدیم. یک روز متوجه شدم ای دل غافل؛ ابراهیم با این شیوهء ملیجکی اش ؛ هردو روز نصف, پول, تو جیبی مارا به شکل ساندویچ ؛ پفک و کانادا ؛حیف و میل می کند .از آن روز دیگر به ابراهیم رو ندادم؛ اما دوستی مان سرجای خودش بود. ما یک معلم کرد داشتیم به نام "محمد امین" که کشاورزی و شخم زدن و داس و تراکتور و گاهی انگلیسی و علوم آزمایشگاهی را درس می داد. مثل امروز نبود که بیشتر معلم ها با بی سوادی کامل به کلاس درس می آیند و برای هر درس ؛یک معلم تراشیده شده و معلم مثلا دینی ؛ شیمی هم محبت می فرمایند و شاگردها هم هیچوقت نمی فهمند که او چه می گوید .معلم های زمان ما بیشترشان باسواد و اهل کتاب بودند و بدون مرور شبانهء درس های, فردا ..هیچوقت به کلاس نمی آمدند.این معلم ما مثل ابراهیم اهل شوخی و خنده بود ولی گاهی وسط کلاس که عصبانی میشد بدترین دشنام ها را به ترکی و کردی وفارسی به شاگردمی گفت و به بدترین شکل ممکن تنبیه بدنی میکرد ولی هیچوقت جرات جسارت به ما را نکرد؛ مگر یک بار که تهدید کرد اگر فردا همه نتوانند درست جواب بدهند همه را به بازار فروش دام که های مدرسه بود خواهد برد؛ تا فضولات حیوانات را جمع کنند! و موقع گفتن این جملات نگاهش به سمت ما هم چرخید .شاید هم واقعا بی منظور بود ولی حس ششم ما احساس خطر کرد که او می تواند به هیچ بهانه ای اینکار را با همه دو برای همین همان روز؛ موضوع را به پدرم که با پدر ایشان رفیق صمیمی بودند؛ گفتم تا در جریان باشد که پدر نیز با کمی تعجب و عصبانیت شنید ولی حرفی نزد. فردای آن روز که کلاس آمد ؛ آمد و دستش را گذاشت سر, ما و لبخند ن گفت ما که با شما کاری نداشتیم..چرا رفتی گفتی؟ من در جواب گفتم قدیمی ها گفته اند" کار از محکم کاری عیب نمی کند "... و او خندید و چیزی نگفت. از آن روز تا امروز ؛ما شدیم دوست . همین تابستان گذشته بود که دخترشان که بزرگ شده بودند و می خواستند تشریف بیاورند و آقا محمد امین نگران خوابگاه و این حرفها بودند؛ زنگ زدند برای مدد گیری و مدد دادیم به مدد خداوند . خلاصه ..آن روز ها میانهء معلم, ما با ابراهیم؛ خیلی خوب بود.آن قدر که اختیارتام داده بود تا در سرکلاس هر شاگردی که شلوغ کرد بدون اجازه گرفتن از معلم؛ گوش, شاگرد را گرفته و بعنوان مبصر اول ... او را از کلاس بیرون بیندازد. ابراهیم درست مثل روسای جمهور عمل میکرد. برای خودش مبصر اول و دوم تعیین کرده بود. اگر ی هندوانه کاریش می کرد او را ارتقا نیمکت میداد و می آورد نیکمت جلویی . تنبل هایی را هم که لابلای زرنگ ها می نشستند و دوست داشتند از چشم معلم دور باشند؛ با هدیه گیری ..می برد می نشاند ته, کلاس لابلای, تنبل های, استخوان درشت, کلاس؛ که از چشم معلم پنهان بمانند. بعضی وقت ها یک نیم پاکت پسته از ی میگرفت و به جای آن؛ برایش از آقای معلم دو سه نمره می گرفت. البته ابراهیم در مورد خودش اینطور نبود. اگر معلمی از سر, رحم و دلسوزی .. سه یا حتی شش نمره می داد تا ورقه اش ده باشد ..ورقه رابرمی داشت ..و باگردن قطور و دو بند انگشتی اش؛ می رفت جلوی, میز آلومینیومی, معلم می ایستاد؛ و ورقه را می گذاشت روی میز و می گفت "آقا ..اجازه... من فقط حقم را می خواهم. حق مرا بدهید..."معلم هم که تعجب کرده بود می گفت منکه بیشتر از حقت به تو دادم..ده دادم. وابراهیم میگفت ..من حقم را می خواهم..وقتی هم معلم می گفت حق تو چند است ؟ ابراهیم می گفت حقم. معلم گاهی وقت ها عصبانی میشد و میگفت حق تو؛ دو است.. ابراهیم می گفت دو آم را بدهید .ده نمی خواهم... و آ ش ؛حقش را می گرفت و پیروزمندانه برمی گشت می نشست و ورقه اش را می برد خانه و می داد پدرش امضا میکرد و می آورد نشان معلم میداد. در خانواده ابراهیم زرنگی بچه از نمره شناخته می شد و عدد دو موقر تر از بیست بود که صفر هم داشت ! یک نکتهء جالب هم اینکه هر وقت پدرش ورقه ای را امضا می کرد؛ مادرش هم امضا میکرد. هاهاهاها... یعنی در واقع مادر, ابراهیم؛ زنی بود که یک ثانیه هم نمی کشید از مردش عقب بیفتد و فکر می کرد وقتی او امضا می کند من هم باید امضا کنم. حتی یک بار ورقهء ابراهیم؛ اثر, انگشت, بزرگ, مادرش را کنار, امضایش داشت و خود ابراهیم به من گفت که آن شب پدر و مادرش سر موضوعی با هم دعوا کرده بودند و مادرش چون پدرش راش ت داده بود؛ از روی حس شادمانی ...خ ر ابراهیم را تا نصف خالی کرده بود تا انگشتش را جوهری کند و بزند پای ورقه! ابراهیم در یک چنین خانوادهء دموکراتی بزرگ شد و دست آ رفت و شد استوار . نمونهء پدر و مادر ابراهیم را من در دوره تحصیل چندبار دیدم . حتی در پدر و مادر یکی از دانشجوها که اتفاقا و هم بودند؛یک رقابت تنگاتنگی با هم داشتند که دمار از روزگار مدرس ؛ در آورد.یعنی تا مادر دانشجو می فهمید همسرش برای یک موضوعی به دعوت شده است پا می شد می آمد می رفت جلوی, را می گرفت که چرا مرا دعوت نکردید؟ چرا فرق می گذارید؟ چرا تبعیض تی دارید؟ و هرچقدر به این خانم توضیح داده می شد که دعوت برای دادن, هشدار, تحصیلی بوده نه جشن و ناهار و این حرف ها ... اهمیت نمی داد می گفت باید مرا دعوت کنید. و هر وقت هم پدر دانشجو متوجه می شد که همسرش در بوده ؛به ح , اعتراض می رفت دفتر رئیس دانشکده و را متهم به منظور داشتن و چشم چرانی و این حرف ها میکردو دست آ ؛ دیگر هیچکدام را دعوت ن د و دانشجو هم درسش را خواند و رفت شد رانندهء لودر و آن قدر در دو سال کار کرد که چهار لودر ید و شروع کرد به اجاره دادن لودرها و برای هر ساعت تا چهارصد هزار تومان و بیشتر ؛کرایه گرفتن. ابراهیم هم چون از نوجوانی به کاراته علاقه داشت وحتی شلوغ های کلاس را با کاراته می فرستاد بیرون ..روزهایی که کاری نداشت می رفت اموزشگاه, برادرش و هنر, رزمی آموزش میداد؛ و هم از برادرش پول میگرفت؛ و هم از شاگردهایش ! آری .. اینچنین بود برادر



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-731.aspx




شب به گلستان .... باده ناکامی

درخواست حذف اطلاعات
شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ی ناکامی در هجر تو پیمودم منتظرت بودم، منتظرت بودم آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم منتظرت بودم، منتظرت بودم بودم همه شب دیده به ره تا به سحرگاه نا گه چو پری خنده ن آمدی از راه غم ها به سر آمد، زنگ غم دوران از دل بزدودم منتظرت بودم، منتظرت بودم پیش گل ها شاد و شیدا می امید آن قامت موزونت فتنه ی دوران، دیده ی تو از دل و جان من شده مفتونت در آن عشق و جنون، مفتون تو بودم اکنون از دل من، بشنو تو سرودم منتظرت بودم، منتظرت بودم منتظرت بودم، منتظرت بودم خداوند روح داریوش خان رفیعی را بیامرزد. ( لطفا حرف در نیاورید ..فقط خواستیم به اندازه یک منتظر بودن به گذشته ها برویم )



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-732.aspx




عشق زشت بهشت

درخواست حذف اطلاعات
روزهای یک ایرانی ؛بیشتر با خاص های معمولی می گذرد.یعنی چیزهایی که در فرهنگ ایرانی تبدیل به یک سری مجموعه های کاملا عادی شده اند در حالی که این عادی ها ؛از پرمعناترین خاص های مردم دنیا است. البته این مسئله فقط منحصر به ما نیست ولی در ایران برجستگی تاسف آوری دارد.مثلا عشق .مثلا زشت. مثلا بهشت...مثلا خیلی چیزها که نمیخواهم زیاد فکرم را برایشان مشغول کنم؛ چون تبدیل می شوند به یک مار بوآ و درازایش وحشتناک است. مثلا خیلی ها اصرار دارند که عاشق شده اند.یادم می آید دوستی داشتیم که اول آذر؛ عاشق" آذر "شد و سیزده آذر؛ازآن فارغ شد و ته, آذر؛عاشق ثریا گردید ...و تا قبل ازاینکه سال به آ برسد؛چهار نفررا همین مدلی عاشق شد. خانمی بود از فامیل های نزدیک که هر چقدر پا می گرفت و بزرگ می شد فکرمی کرد زشت ترمی شود.آن قدر این تصور برایش درست بنظر می رسید که دیگر برای ماهها ی ندید از اتاقش بیاید بیرون؛ تا اینکه باز هم مثل همیشه ما منجی شدیم!یک روز ..یعنی یک شب که به پیشنهاد خودم مارا مهمانی دعوت کرده بودند ؛ وقتی دیدم خبری از این خانم نیست که همیشه صدای خنده ها و متلک پرانی هایش گوش عالم را کر می کرد از مادر پرسیدم سمانه خانم کو؟نیست چرا؟ مادر که می دانست پرسیدن هایم از باب کنجکاوی است که چرا یک پازل یک خانه ای کم است..ماجرا را گفت.آن قدر نزدیک بودیم که بی اجازهء پدر و مادرش رفتم پشت در اتاقش و صدایش .سمانه در را فقط به اندازهء یک انگشت بازکرد و در را بست.موقعی که سفرهء شام داشت پهن میشد سمانه خانم هم به کمک آمد.راستش همه تعجب کرده بودند. فکر می د من چیزی گفته ام که معجزه کرده است ولی من فقط سه چهار جمله کوتاه حرف زده بودم و آن هم از باب گلایه که چرا اندازه ناخنش فکر میکند نه به طول قدش.شام که تمام شد فریده خانم مادر سمانه دستم را گرفت برد آشپزخانه . دیدم سمانه دارد ظرف می شوید.فریده خانم که زن شوخ و شادی است؛ دست هایش را زد به دو کمرش !و گفت : بفرما... این هم از دیوانهء ما.و بعد خندید و دوباره برگشت گفت از فردا شام مهمان ماهستید .گفتم تا کی؟گفت تا دوازده شبش.گفتم زحمت تان می شود .. ممنون. فریده خانم خندید گفت..پس فردا هم تشریف بیاورید.. باز گفتم تا؟ گفت خود دانید.قبول .البته من فکر می شوخی میکنند ولی وقتی آ شب پاشدیم برویم ..فریده خانم وسط اتاق گفت تا هر وقت فلانی بخواهند..شام مهمان ما هستید که پدرم با تعجب برگشت گفت تا هر وقت؟که جواب داد بله .. جسارت است اما خوش میگذرد...که همه خندیدند. شاید باورتان نشود ..ولی تا یک هفته تمام قبل از اذان مغرب..همه را آماده می ..می رفتیم شام..منزل آقا صولت.آقا صولت وقتی دید دختر معلمش از بست نشینی در اتاقش خارج شده و ظرف می شوید و شام را دو بار دوبار می کشد ..عشق میکرد.متوجه شدم که سمانه در مدرسه کمی سخت گیر بود و موقعی که یکی از شاگردها ورقه امتحانی اش را کم گرفته بود از او می خوهد برایش ارفاق قائل شود ولی او قبول نمیکند و آن شاگرد هم..چپ چپ نگاهش کرده بود و رک گفته بود زززشششت... و او در راه, منزل؛ مدام صورتش را در ذهنش مرور میکرد که چقدر زشت است؟ و حس کرده بود که خیلی زشت است و چند روز بعد..دیگر مدرسه نرفت... و همین ؛ اسباب دردسر های اداری بیشتری برایش شد. آن قدر آن حرف, شاگرد و ناراحتی های, بعدی برایش سنگین بود که فکر میکرد تمام این دردسرها برای این است که زیبا نیست و زشت است و به خاطر همین ؛ ی او را دوست ندارد.سمانه دوباره مدرسه رفت. اکنون مدیر همان مدرسه ای است که روزی در آنجا به او گفتند زززششششت.ولی او اکنون باور کرده است که زشت نیست و تمام این ها فقط تصورات مدام او در مورد خودش بود .به من گفت دارم اندازه قدم فکر میکنم. یکی از دوستان, پدر هم بود که مدام در فکر بهشت بود. به همه چیز, بهشت ؛فکر میکرد .آن قدر فکر کرد که فکر می کرد بهشت را مثل کف دستش می شناسد و با اهل آن آشنا است. چون همیشه آنهایی را که دوست داشت وارد بهشت می کرد.برای همین ؛بهشت برایش شده بود سرزمین مادری. روزی از روزهای, نوروز وقتی رفته بودم مغازه اش برای تبریک عید نوروز .. کارت پستالی دیدم که پر بود از درخت و گل و بلبل و چند بانوی, و آواز و ساز .. که به سبک مینیاتور نقاشی شده بود. گفتم:آقای فرزین ..بهشت است؟ نیم نگاهی از ابروهای, پ شت, آویزانش به من کرد و گفت.. نپیچ بچه ...بنشین شیرینی ات را بخور.من قاه قاه خندیدم.گفت تو به بهشت ایمان داری ؟گفتم وعدهء خداوند است .گفت داری؟ گفتم در وعده الهی شکی نیست.گفت پس حتما می روی. گفتم از چه رو ؟گفت چون ایمان داری ..پس می روی.وقتی گفتم دلیلش ؛ قانعم نمی کند؛گفت پس ایمان نداری.گفتم چرا؟ گفت اگر به من ایمان داشتی روی, حرفم حرف نمی زدی...خندیدم و گفتم چه دلیلی! صحبت مان به آنجا کشید که گفتم بهشت, شما نقاشی ذهن شما است. آدم هایش آنهایی هستند که شما در, آنجا را برایشان باز کرده اید و دوست دارید باشند.وقتی شما مرا دوست ندارید؛ چگونه توقع دارید به شما ایمان بیاورم؟ گفت از کجا می گویی ندارم؟ گفتم اگر داشتید مرا هم به بهشت می بردید.که زد زیر خنده و آن قدر خندید که دستش خورد به ظرف شیرینی و شیرینی ها ریختند دامن, عبایش ؛که روی پاهایش پهن کرده بود. خیلی وقت است فکر میکنم چرا بیشتر نوشته های, آدم ها شده است یک جورهایی از عشق نوشتن.همیشه هم آدم ها فکر میکنند عشق که می گوئیم همان عشق های زن و مرد است در حالی که دایره عشق آن قدر حا برای چرخیدن دارد که نگو و نپرس. پنجشنبه شانزدهم آذرماه هزاروسیصد و نودو شش



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-733.aspx




منتظر بودیم

درخواست حذف اطلاعات
وقتی داشتم یادداشت, ماقبلم را می نوشتم؛ منتظر بودم به چیزهایی متهم بشوم؛ وشدم. رک بگویم دو سه نفر از آنها که باده کهن را می خوانندمارا متهم به سبک سری د..یکی شان قدری با محبت تر بودند و یک سطر؛ناسزایی هم حواله د. از اینکه اینگونه شد؛ هیچ ابایی نداریم . یعنی اگر در واقع میخواستم در نوشتن هایم فکر, بعلاوه و منها و تقسیم و ضربدر را م هیچوقت نمی نوشتم. من چیزی را می نویسم که خودم می خواهم و به آن اعتقاد دارم . شیفتهء لبخند و یا ترسوی, اخم, هیچ نیستم و در عین احترام؛ کاملا به خودم؛ بیشتر از همه احترام می گذارم.می دانم از هر باید اندازه ظرفیت و فهم خودش باید انتظار داشت.دنبال هیچ کلاسی هم نبوده ایم ..در کمال صداقت هر چه هستم می گویم و صادقانه اشتباهات را می پذیرم و با کمال شجاعت از بی سلیقگی ها می گذرم . اینکه بعضی ها از جناب رفیعی بد میگویند برای من ملاک نیست .یعنی ما از همه بی گناه تریم؟و صاف و زلال تر از همه هستیم؟ من وشما؛ قاضی, حس های, دیگران نیستیم و حق نداریم بیشتر از خود افراد؛در موردشان قضاوت کنیم. منتظرت بودم ... می تواند حرف , دل, خیلی ها باشد . خیلی ها می توانند منتظر باشند. منتظر خبر, خوب. بد... فرزند..پدر و مادر..خواهر یا برادر و دوست .منتظر باد..ابر و برف ...و حتی معشوق و عاشق. یعنی هیچوقت منتظر بهار نبودید؟ شکفتن گل..یا پرواز, گنجشک و ی که دستهایتان را از سر, مهربانی و نه هیچ چیز, دیگر..بخواهد؟انتظار می تواند آدم را هر جا ببرد.اوج, کوه..سر, کوچه. رویا و حقیقت, تلخ, بودن. چرا راجع به آدم ها اینطور قضاوت می کنیم؟ ملاک, خوبی و بدی, آدم ..به عبا و کت و پوست نیست . حس ؛ یک چیز خ است .توانستن؛ برای فهمیدن است.کاش ما آدمها هیچوقت خود خواه نبودیم و بیرحمانه؛ پا روی حس های ی نمی گذاشتیم. لطفا اگر خوشتان نمی آید ..نیائید. نه شما به من نیاز دارید ..نه من به شما. هرچه هست رفاقتی است در رودخانه احساس و خوش به حال ی که؛از احساس .. دست و صورت بشوید . والسلام



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-734.aspx




پیچیدگی های مرموز

درخواست حذف اطلاعات
امروز رفتم خون بدهم. یکی دو ماه بود چند تا پیامک از من دعوت می کرد همین کار را م؛ ولی یا حوصله نداشتم یا وقت ؛کم می آوردم و یک بار هم که رفتم بسیار شلوغ بود . وارد اتاق معاینه که شدم خواستم برگردم چون ی معاینه می کرد که چند بار قبلا برخوردهایی لفظی و البته نه شدید ..بین ما ؛ بر سر موارد مربوط به نوع رفتار ایشان در حین معاینه و سئوالاتشان و یا فارس یا ترک بودن من ؛ پیش آمده بود. از من پرسید...سیگارمی کشید.. گفتم نخیر مشروب می خورید؟ ..نخیر مواد مصرف می کنید؟ ..نخیر داروی عادی دارید؟..نه داروی خاص چی؟ ... نه و کمی زل زد به من ریز پرسید ارتباط خطرناک ... ن ه . فشارسنج را از بازویم باز و انداختم روی میز و گفتم این سئوال آ ی شما از روی مقررات است؟خانم کمی لبخند زد و گفت ..بله ..مقررات خونگیری.. تاکید دارد پرسیده شود.. حین صحبت های ما خانم دیگری وارد بحث شد و سعی کرد مرا قانع کند که اعتراضم درست نیست .من در نهایت از این خواهش روی صندلی که من نشسته بودم بنشیند و خودم روی صندلی اصلی نشستم و شروع مانند خانم از او سئوال د و وقتی از او پرسیدم تا بحال ارتباط خطرناک داشتید؟ صورتش سرخ شد و تند از جایش بلند شد و گفت حق ندارید مس ه کنید و من جواب دادم چرا عصبانی میشوید؟ مقررات ایجاب میکند پرسیده بشود. بدون اینکه چیزی بگوید با عصبانیت ازاتاق بیرون رفت. من اوراق مربوط به خون دهی را برداشته و به سالن خون بخشی رفتم و روی یکی از برانکاردهای مجهز دراز کشیدم تا اقدامات لازم بعمل آید.با کمال تعجب دیدم خود خانم آمد و در حالی که لبخند می زد سوزن مخصوص را با کمی عصبانیت دررگ بازوی راستم فرو کرد. متوجه بودم از روی عمد و به قصدتلافی اینکار را کرده است ولی چون معمولا این موارد طبیعی است و در هر بار خون دهی کم ش پیش می اید؛ نشد اعتراض کنم.از شانس من کیسه خون زود پر شد!و من ارزو به درد ی بخورد. اعمال مقررات هیچ ایرادی ندارد ولی وقتی بندی در قوانین داخلی باشد که حساسیت زا است ؛بجاست آنها که موظف به اعمال ان هستند رعایت اصول پرسش و آداب را ند.درست است که مشخص شدن همه چیز در امر خون دهی برای آن که خون می دهد و ی که خون می گیرد کاملا لازم و غیرقابل اجتناب است؛ ولی چه می شد همه به اهمیت نوع پرسش آشنا باشند؟ امروز کلا چند بار ازاین نوع برخوردها با تفاوت های مشخصی؛ برایم تکرار شدند. یکی در جلسه ای که یک خانم خبرنگار بی توجه به حضار که اغلب آنان آقا بودند؛ چادر سیاهش را با تانی از روی سرش برداشت و گذاشت داخل کیفش و بقیه مس ه اش د ..حتی خانم های همکارش..و یکی وقتی از مسیر دوری می خواستم با تا ی برگردم که تا ی, سبزی با رانندهء خانم؛ سبز شد و در طول مسیر آهنگ های جاز یی, دهه شصت میلادی را پخش کرد و پشت فرمان تا حدودی جاز هم؛ می ید و یکی لجاجت, , یکی از مدیران؛ که سر, چای نخوردن ما؛ که ایشان دستورش را داده و آورده بودند؛ یک ساعت مرا معطل کرد وآ ی نیز ؛ خانم ی که در کانون وکلا ؛کیف, قرمزش را با پای, مبارک, ما تصادف داد تا از اینکه باعث شده بودم پرونده ای بدون ادامهءنیاز به ؛به خیر و خوشی, همهء طرفین, آن؛ تمام شود .. رنجش خود را نشان داده باشد. می دانم آدم ها باید ظرفیت زیادی از خود نشان دهند. گاهی وقت ها تصادف ها و کارها و امور؛به گونه و شکلی پیش می رود که آدم حس میکند همه درگیر, کارهای, بچه گانه هستند و ی متوجه نیست که به بازیچه گرفته شده است و بازیگردانش نیز؛ خودش است .در تمام این موارد من معترض بودم ولی عصبانی نبودم. به خانم فقط به خاطربندی از مقررات, داخلی, سازمانش؛ اعتراض .گرچه به من حق داده شده در داخل تا ی؛ اجازه اعتراض به صدای آواز و آهنگ ها را داشته باشم ولی از این حق استفاده نمی کنم ..چون بنظرم اگرکاری بدون نیت منفی صورت بگیرد ؛می توان آن را تحمل کرد هرچند از بعد قانون؛ آن را منع کرده باشند ولی اینجا هم این خود آدم است که باید تشخیص دهد قانون را می توان نادیده گرفت یا نه ؛و احساس؛ بهترین روش است.در باب نیز حق را به ایشان می دهم؛ چون من عملا باعث شدم از در آمدی خوب دور بمانند و هرچند واکنش ایشان می توانست به عنوان یک , با وجدان ؛بهتر از این باشد... ولی وقتی نشد؛من آن را طبیعی ترین واکنش می بینم.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-735.aspx




قشنگ... زیبا... دلربا

درخواست حذف اطلاعات
مدتی است دنبال یک ماشین خوب هستم.یک ماشینی که مرا از خودش راضی کند. بهترین ماشین دنیا؛ به نظرمن بنز است . یاد بنز های پدرم بخیر.از بنز صد و هشتاد و دویست و بیست تا دویست و هشتاد اس آی ال . این دو سه بنز پدر؛ همیشه برایم خاطره انگیز هستند..بخصوص آرم ستاره اش که هم روی فرمان و هم روی کاپوت جلو به آدم می گوید نگران نباش ..من بنزم. آ ین بنز پدر؛ طلایی, بزرگ و کشیده با های, کرمی, روشن است که هنوز دارم. از بنزهای جدید زیاد خوشم نمی آید چون هم فوق العاده گران هستند و با پول یکی از آنها می توان سه بنز عالی ید و دیگر اینکه مرا راضی نمی کنند.من بیشتر از اینکه شیفتهء مانیتور و دنگ و فنگ های به اصطلاح تکنولوژی و آئرودینامیکی, روز باشم عاشق, سنتی های, عالی و آرام بخش؛ و محکم و مقتدر هستم. چیزی که در بنزهای قدیم بیشتر دیده می شود. هنوز نمی دانم چه قرار است ب م؛ وچه چیز و بنا به چه علتی ... مرا از خودش راضی خواهد کرد.اما کلا ماشین هایی در ردهء به قول قدیمی ها فولو قورباغه ای.شورلت پونتیاک.مک ون . فورد.لادا. رو رویس و آریا. بلیزر یا چروکی چیف و جیپ یی... ماشین های دوست داشتنی هستند تا لامبورگینی و پورشه یا مک لارن و فراری. حتی بین ماشین های چینی نمونه هایی هستند که بسیار خوب جواب می دهند. از وقتی مجبور شدم پرادو را که آن خانم؛دختر, قناد, شهر... ماشینش را کوبید به آن؛ بفروشم ... زیاد دنبال ماشین نبودم. اما حس میکنم برای یک ایرانگردی ؛ باید این جای خالی را پر کنم. امروز یک آهنگی زیاد ورد لبمان! شده است . آهنگ, " ایشالاا ... مبارک بادا ؛ ایشالاا مبارک بادا...." با آن تم قدیمی و جالبش. من می گویم این آهنگ فقط برای مبارک باد عروسی ساخته نشده است. به تعبیر من ... این آهنگ برای نشان دادن احساس, روان و عمیق, هر ..ساخته شده است و من اگر می توانم با سوت زیر لبم .. آن را برای خودم بنوازم ..باید بنوازم و لذت ببرم و تو اگرمی توانی با آن به اوج, رویاهایت پرواز کنی ..باید از هر لحظهء زندگی ات لذت ببری و آن را بنوازی و بشنوی ؛ و وجودت با آن ؛ عشق کند...بدون اینکه رنگی از عروسی به ذهنت بیاید. هر چیزی برای خودش یک معنایی فراتر از تصورات و قانونمندی ها ما دارد و بالاتر از بدعت ها و سلیقه ها و عادت ها و آداب و رسوم ها و قراردادهای اجتماعی و فرهنگی است که برای فهمیدن, ان؛ باید خیلی ساده و صادقانه بروی زیر پوستش و آن را بفهمی و با روحش ..ب ی. مبارک بادا را .. ساز دهنی زدم. من بیشتر با آواها عشق می کنم تا با واژه ها . آوای آهنگ ها قشنگ تر حرف می زنند ...فقط باید چشم ها رابست و دل داد به صدای زیبا و دلربایش.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-736.aspx




داستان امروز

درخواست حذف اطلاعات
امروز رفتم یک جای دور.روستایی در دور دست ها .روستایی با رنگ هایی پر از سبز در زمستان, سفید . صبح؛ موبایلم را با بی تفاوتی, خاصی ..پرت روی, هوا.موبایل روی, هوا .چند چرخ آرام خورد و با سر ..خورد گوشهء متکا.. و با چانه افتاد.. زیر پای, متکا ...و زل زد به من . فرشی قدیمی از سالهای دور؛ یادگاری, پدر بود که دلم خواست بدهم به یک نفر. راه, یکی از روستاهای, اطراف را در پیش گرفتم و تقریبا با ظاهری مبدل ..رفتم. نمی دانم؛ رانندهء وانت چه حس کرده بود که زیادی به من احترام می گذاشت و اصلا اجازه نداد فرش را خودم سوار وانت کنم و یا خالی کنم . حتی فکر می کنم کرایه اش را کم گرفت. فرش ؛گرچه بزرگ و دست بافت, قدیمی بود ولی آن را با دقت لوله کرده و با طناب بسته بودم و می توانستم آن را روی شانه ام ببرم.کنار, روستا ..به راننده گفتم از مسیر, راست, د ده برود. گفت مثل اینکه اینجا خیلی آمده اید آقا. خیلی رسمی و شمرده حرف می زد وکاملا مشخص بود میخواهد مودب باشد. جو ندادم و او پیچید سمت, راست, د ده. دلم نمی خواست کدخدای, ده مرا ببیند چون یکی دو بار بنا به اصرار, کدخدا مهمانش شده بودم و یک بار نیز برای حل و فصل کارهای ثبت زمین های ده ؛به من زحمت داده بود! وقتی های قهوه خانهء کوچکی که متعلق به یک زن بود رسیدیم .. از راننده خواستم ماشین را نگه دارد. وقتی ماشین توقف کرد .پیاده شدم و دست جیبم ؛که کرایه راننده را بدهم که راننده با عجله پیاده شد و دوید عقب, وانت و پرید بالا و فرش را زیر بغلش گرفت و پیاده کرد . فرش چون سنگین بود راننده به نفس افتاده بود و وقتی پول هارا دید لبخندی زد و نگاهم کرد و گفت... پول هم می دهید آقا؟مهمان من باشید.تشکر و مبلغی را که گفته بود دادم دستش و او نیمی از پول را گذاشت روی فرش و گفت ..بسم است...خدا بدهد برکت.و بعد گفت منتظرتان می شوم .. وسط ده منتظرم. و تا من بخواهم جواب بدهم پرید پشت فرمان نشست ؛ و گاز داد.وانت..سرو ص کرد و خودش را کشید جلو ..و رفت.من پول ها را از روی فرش برداشتم و فرش را مثل کارگرهای تیرآهن ... سر دادم روی, شانه ام و تا وسط, فرش پیش رفتم و بلند و راه افتادم. از اینکه آزاد بودم و کاری را که دلم میخواست ..می ؛ خیلی خوشم میآمد و احساس لذتی عمیق داشتم. وقتی جلوی, قهوه خانه رسیدم؛ فرش را به آرامی تکیه دادم به دیوار و آرام ..سرم را بردم داخل . ی در قهوه خانه نبود. فقط پیرزن بود و چند تا استکان ایرانی اش با نعلبکی های ناصرالدین شاه, رنگ ورو رفته ..که نشسته بود روی نیمکت چوبی ...و داشت با خودش حرف می زد. زن را از ده پانزده سال قبل می شناختم. آن موقع هاجوانتر از امروزش بود. حتی خوش تیپ بود و تیپ, روستایی, خاصی داشت .با آن چشم های, سبز و صورت, سفیدش... اصلا به ده نمی خورد .اولین بار که رفتم قهوه خانه اش ..تابستان بود.خانه ای در ده رهن کرده بودم و مدتی بود مرتب و بیشت؛ شب ها می رفتم آنجا.از شهر بدم می آمد و حوصله ی را نداشتم.خانهء ده را هم با کمک کدخدا پیدا کرده بودم. آشنایی ام با کدخدا از یک جلسه ای شروع شده بود که پر بود از کدخداها و بخشدارها و من آنجا از کدخدا خوشم آمد و بعد متوجه شدم کدخدای, دهی است که آب و هوایش را دوست دارم .از آن روز ..گاهی وقت ها می رفتم روستای کدخدا که مالک ده هم بود. تصادفا متوجه قهوه خانه ای شدم که هیچ شباهتی به قهوه خانه های ده نداشت .تصمیم گرفتم یک روز برا ی چای و خود,قهوه خانه ..بروم قهوه خانه . آن تابستان؛بیرون, قهوه خانه سه چهار صندلی لهستانی و میز گذاشته بودند و پیرمردهای ده .. نشسته بودند و داشتند برای هم می گفتند و ریز ریز می خندیدند و سیگار دود می د.اولین روزهای ورودم به د ده مردهای روستا با اخم و گاهی با سئوال ..نگاهم می د و تا خواستیم با هم آشنا بشویم .. آ های پائیز رسید و من کمتر به د ده رفتم.زن های روستا هم یا دوان دوان غیب شان می زد و یا بعضی ها خیره خیره آدم را تا ته ده ..بدرقه می د. آن شب هم اولین بارم بود قهوه خانه می رفتم؛ ولی قبلش چند بار با کدخدا داخل ده قدم زده بودیم و کدخدا برخی خانه ها را نشانم داده بود و راجع به آدم های, ده..اخبار به من می داد. وقتی وارد قهوه خانه شدم ؛ زن با لباس محلی ..جلو آمد و سلام کرد و گفت..نیمرو . املت ... چای .. لواش تازه... تاپا... ماست ..کدام ؟ گفتم تاپا..و بعد گفتم لطفا با یک کاسه ماست. سرش را تکان داد و مثل قرقی رفت.کمی بعد تاپای, معمولی با یک ظرف ماست؛ داخل سینی, کوچکی آورد و گذاشت روی میز و رفت.راستش اگر کلمه تاپ تاپا را قبلا نشنیده بودم و خودش رانخورده بودم نمی دانستم منظور زن از تاپا چی است ولی حدس زدم تاپا؛ فشرده شدهء همان تاپ تاپای, قدیمی و کلوچه های محلی است . تاپا را با ماست خوردم. بسیار هم چسبید . چون غیر از ده گردی و روستاهای اطراف را گشتن؛ کاری نداشتم؛ تقریبا هر روز برا ی ناهار و شام به قهوه خانه می رفتم.دست پخت این زن خیلی خوب بود ولی مدام با خودش ؛حتی وقتی قهوه خانه اش با دو سه نفر!شلوغ بود؛ حرف می زد.از کدخدا چون چیزی از او نگفته بود هیچوقت چیزی نپرسیدم؛ ولی پیرمردها خودشان می گفتند معلم, فارسی است که از خیلی وقت پیش با یکی از روستایی های, اطراف ازدواج کرد و به این منطقه آمده بود ولی ی نمی دانست از کجا آمده است .می گفتند فقط نیم سال از ازدواجش گذشته بود که مردش ؛ از او قهر کرد و رفت . ی نمی دانست کجا رفت.حتی هم ولایتی های مرد هم نمی دانستند و فامیل هایش هم ت بودند.وقتی رفت.. زن مدتها انتظارش را می کشید .خیلی وقت ها می رفت زاده کوچکی که بالای تپه های, شرقی, ده بود و آنجا با خودش خلوت می کرد. من از این زاده ها در روستاها زیاد دیده ام و چیزی که جالب است این است که اغلب آنها بربالای تپه ها ساخته شده اند.زن بعد از مدتی نصف خانه اش را که یده بود ..کرد قهوه خانه . می گفتند اخلاق زن عوض شده بود و مثل یک مرد برای خودش زندگی میکردو در همان حال چون چند سالی از غیب شدن, مردش گذشته بود ..مردهای ده و دهات اطراف و حتی بعضی از جوانترهای تازه سرباز, ده ... جرات می د و به خواستگاری اش می رفتند ...و او ؛ همه را رد میکرد. برای من تمیزی قهوه خانه و لذیذ بودن غذاهای ساده اش؛ جالب بود.یک روز که رفته بودم قهوه خانه..زنی وارد شد و رفت سمت, پیشخوان زن قهوه چی ..ولی وسط راه..برگشت به من نگاه کرد و تند تند آمد طرف من . وقتی نزدیک تر شد متوجه شدم زن, کدخدا است .زن کدخدا سلام کنان از اینکه همان اول متوجه بودن من نشده بود پوزش خواست .وقتی هم که داشت می رفت سینی ظرف ناهاررا آورد و گفت...بتول..سرش درد می کرد..من آوردم .می دانستم اسمش بتول نیست ولی همهء زن های ده؛ او را به این نام ؛ صدا می د.فردای آن روز هم؛ کدخدا مهمان هایی از شهر داشت و مرا هم بعنوان یک شهری ! به مهمانی اش دعوت کرد. واقعا حس جالبی بود که آدم بعنوان یک شهری مهمانی روستا برود! هاهاهاها آن شب؛ باران, درست و حس داشت می بارید و زن قهوه چی هم آمده بود.زن کدخدا و کلفت هایش که ده پانزده تا از زن های قلچماق و زبرو زرنگ ده بودند ؛شام مفصلی تهیه دیده بودند که بسیار عالی بود و به به و چه چه مهمان ها را در آورد. مهمان ها؛ شهری های, یکی از مناطق, اعیان نشین, شهر بودند که می گفتند آمده اند برای پسرشان زن بگیرند .اما از پسر خبری نبود!بعد از شام ؛ کدخدا در گوشم گفت میخواهیم بتول را بدهیم ببرند. من که تازه متوجه ماجراها شده بودم گفتم مگر شما و کار, بتول خانم هستید که بخواهید شوهرش دهید؟ کدحدا خندید گفت نه..ولی آن قدر پیش عیال؛ آه و ناله کرده که معلوم است باید شوهر کند.در حالی که به این دلیل کدخدا می خندیدم گفتم کار تان درست نیست.من میدانم این زن را برای کلفتی می خواهند؛نه اینکه عروسشان بشود.کدخدا ..به فکر رفت. معلوم بود به این موضوع فکر نکرده .برای همین ؛تند پا شد و رفت پشت, حیاط و سرش را کرد سر, زنش .. و باهم چند دقیقه ای بغ بغو د و بعد برگشت و آمد نشست و لم داد به مخده و چای, مانده اش را سر کشید و رو کرد به مهمان ها و گفت ..خیلی خوش آمدید ... خیلی خوش گذشت .. خیلی خوب هستید... خیلی گذشت کنید اگر شام بد بود..خیلی ببخشید اگر اتاق تنگ بود و سفره دراز ..خیلی عفو کنید راه دور آمدید .. و همینطور داشت خیلی خیلی می گفت که من آهسته زدم به زانویش و او نگاهم کرد و من چشمم را ریز که خیلی خب .. تمام کن دیگر ... و تمام کرد. به سرعت, برق؛ لال شد.انگار هیچوقت زبان نداشت و کلامی بلد نیست بگوید.وقتی چند دور؛ چای صرف شد ... همه کارهء شهری ها که زنی چاق و قرمز بود و مدام خودش را مثل س های خیس تکان می داد ... گفت ..آقااا... برویم سر اصل مطلب؟ کدخدا نگاهم کرد و برگشت گفت.. اصل مطلب این است که گمشده پیدا شده.وقتی دید شهر ها تعجب کرده اند گفت..حتما خاطرتان است که گفتم صاحاب دارند و خبری از او نبود...زن گفت بلی...کدخدا گفت ..امشب خبر آوردند برگشته است. زن ؛ برگشت نگاهی به فرش و پنجره ها و سقف, چوبی, خانه کرد گفت... یعنی همه این ها سرکاری بود؟ کدخدا گفت ..نخیر..این چه فرمایشی است .ولی وقتی زن شوهر دارد ..شرع نمی گذارد دوباره شوهر کند.می گذارد؟ که زن ...با عصبانیت بلند شد و در حالی که مانتواش را درست می کرد و روسری اش را چند بار کامل باز کرد و دوباره سر کشید..گفت" پاشید پاشید بریم ..زوووود " و خودش افتاد جلو ؛و با قدم های, نیم متری رفت طرف, در و خودش را انداخت حیاط و فامیل هایش که بیست سی نفری می شدند مثل دم, او..دنبالش رفتند. ناهار, روز بعد که رفتم قهوه خانه...بتول خانم غذا را خوشتر از روزهای قبل چیده بود. خورشت قیمه با سبزی تازه و شسته و نان عالی با یک بشقاب برنج ..آورد گذاشت روی میز و نشست . من که تعجب کرده بودم ..گفتم لطفا تشریف ببرید .اجازه دهید ناهارمان را بخوریم..من اگر ی غیر از خودم هم باشد؛ نمی توانم درست و حس غذا بخورم...که خندید و گفت ..من فقط خواستم از شما تشکر کنم. ب خودم هم نمی دانستم چرا مرا دعوت کرده اند. وقتی صبح زن, کدخدا گفت که صلاح نیست ازدواج کنم ..داشتم شاخ در می آوردم ... وقتی پرسیدم قضیه چیست ...گفت می خواستیم شوهرت دهیم بروی.و وقتی پرسیدم شما از کجا مثلا فهمیدید من شوهر میخواهم گفت..آ خیلی جیغ و داد می کنی .. اگر یک مرد خوب بالای سرت باشد دادو هوارهایت تمام می شود. من هم حس با کدخدا و هم زنش دعوا و کدخدا همه ماجرا را گفت و اینکه شما گفتید ممکن است مرا برای کلفتی به شهر ببرند و او پشیمان شده بود.زن..کمی خاموش شد و بعد در حالی که سبزی نعناع را از داخل بشقاب سبزی ها بر میداشت گفت .. خدا لعنت کند ی را که علی را برد ...و رفت.من نگاهی به غذا و در دل به کدخدا لعنت گفتم که ناهار امروزم را از داغی انداخت !بدون اینکه به حرف های بتول خانم ریز شوم؛ غذا را خوردم و رفتم. از آن روز ..روزها گذشت . بعضی وقت ها اصلا به ده نمی رفتم .گاهی هم که می رفتم می دیدم تقریبا داستان باقیست و کدخدا گاهی وقت ها برای بتول خانم شوهر می تراشد ولی این زن ..آن را می شکند و هیچوقت ازدواج نکرد . امروز رفته بودم فرش را بدهم بیندازد اتاق خانه اش. شنیده بودم وضع مالی, خوبی ندارد و قهوه خانه؛ دیگر آن رونق های قبل را ندارد و دو سه پیرزن, ده می روند آنجا و جوانها برای خودشان کافی شاپ روستایی باز کرده اند و قهوه خانهء زن ؛شده است ژیان و کافی شاپ ها ... پورشه. وقتی وارد شدم ..زن داشت با خودش حر ف می زد..مرا که دید چشمهایش ریز شد و بعد مرا شناخت و با خوشحالی بلند شد و صندلی اش را تعارف کرد و بدون اینکه گفته باشم؛ رفت چای آورد.بعد نشست از من پرسید. کجا هستم .چه کار میکنم .خوبم؟ سالمم؟سفر رفته ام؟و کمی سئوال های ریز و میز دیگر و بعد از خودش گفت. گفت که علی آمد.گفت که برادر و خواهرهایش بالا ه بعد از سالها آمده بودند و پیدایش د و چند روزی مهمانش بودند و به مهمانی بردند ؛و او دوباره برگشت. گفت که علاقه اش بیشتر برای ده است و دوست دارد همینجا زندگی کند... و با قناعت زندگی کند و این را هم با لبخندی تلخ گفت که همیشه با قناعت زندگی کرده است.گفتم اگر اجازه بدهی هدیه ای آوردم دست خورده و تا شده و قدیمی و میخواهم مال اتاقش باشد.تعجب کرد ..گفت ..هیچوقت هیچ ..حتی علی هم؛ به او هدیه ای نداده است و مثل بچه ها گفت کووو؟ گفتم بیرون ..دم, در ..کنار, دیوار.تند رفت..و برگشت. دیدم چشمهایش ..اشک می درخشد.سرش را انداخت زمین و اشک هایش دو سه دانهء بزرگ ..آمدند پائین. سرش را بلند کرد و گفت ..اقاا..این چه کاریه؟داشت فارسی حرف می زد و خودش اصلا ملتفت نبود.به ترکی گفتم کاری نیست. به فارسی گفت ..خیلی کاریه... ممنونم برادرم. شاید یادتان باشد که بارها گفته ام من هیچوقت خواهر نداشته ام ولی همیشه آرزو داشتم ..داشتم ؛و هر روز صبح؛ یک مشت پول می گذاشتم کف دستش؛ تا برود برای خودش هر چه دوست دارد ب د؛ و من تا ته, عمرم؛ کنارش باشم . برگشتم بیرون و فرش را آرام انداختم شانه ام و در میان ای وای ..سنگین است..اذیت می شوید های بتول خانم..فرش را آرام.. بردم خانه اش . تک اتاق, خانه اش بزرگ بود..درست اندازهء فرش. فرش را از پنجره هل دادم داخل اتاق و باز کف اتاق.بتول خانم جارو آورد و فرش را خوب ..جارو کرد .وقتی رفت بیرون.. من لای فرش دراز کشیدم و سر فرش را گرفتم و غلت خوردم... آرام آرام فرش روی من ..روی خودش آمد .. و من تا وسط, فرش؛ توانستم آن را دور, خودم؛ لوله کنم . برای چند لحظه چشم هایم را بستم و فرش را با تمام م, وجودم ..بو کشیدم. بو کشیدم و گریه ام گرفت . تمام, خاطرات پدر و مادرم با آن فرش ؛آمدند جلوی چشمهایم .دلم گرفت ؛و باز بو .خیلی بو .. ناگهان فرش تکان خورد و فرش باز شدم و من ..وسط فرش. دیدم بتول خانم با تعجب دارد نگاه می کند و وقتی دید چشمهایم خیس است؛ خج کشید و پشتش را کرد به من؛ و رفت .فهمید که نباید فرش را باز میکرد ..چون من با فرش خلوت کرده بودم.فرشی که یادگار پدرم بود و او نمی دانست. داشتم اماده می شدم برگردم که بتول خانم با سینی بزرگ غذا آمد داخل اتاق و بعد سرش را کرد بیرون و گفت..بیاااا و بعد زن کدخدا آمد و پشت سرش؛ کدخدا. کدخدا قاه قاه می خندید . با هم نشستیم دور, سفره و ناهار, خوشمزهء بتول خانم را خوردیم..آنقدر لذیذ بود که نگو.موقع بیرون آمدن بدون اینکه بقیه متوجه شوند نیم پولی را که راننده پس داده بود؛ با کمی پول و یک عطر ..گذاشتم لای, فرش و فرش را تا نیم تا .میدانستم به تمیزی و خوش بویی اهمیت می دهد و قهوه خانه اش با تمام محقر بودنش..تمیز و خوش بو است. بیرون, قهوه خانه؛ به بتول خانم گفتم ان شاالله که سالهای سال بسلامتی زندگی کنید. فقط یادم رفت گوشهء فرش را باز کنم که زحمت آن با شما. خندید و تشکر کرد. با کدخدا و زنش تا وسط ده آمدیم.کدخدا مرا آبدار بوسید و زنش؛ دعایم کرد..و رفتند ... و من؛ منتظر وانت شدم .کمی بعد وانت آمد.سوار شدم. بین راه؛ راننده سعی میکرد بفهمد امروز چه گذشت و فرش چه شد ولی چیزی نگفتم و به شوخی ..شوخی . وقتی به شهر رسیدیم ؛کمی از ظهر, شهر ..گذشته بود. وقتی جلوی خانه پیاده شدم یکی دو نفر از همسایه ها که مرا با آن وضع می دیدند تعجب می د . کرایهء راننده را گذاشتم روی صندلی و گفتم ببخشید اسم شریف... گفت علی... وخندیدو گاز داد؛ رفت. و من ماندم ؛ که این علی ....آن علی ؟



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-737.aspx




یاد مادرم بخیر

درخواست حذف اطلاعات
می دانید... آدم وقتی همهء وجودش؛ پی, یک چیزی باشد؛ آن را به دست می آورد. دو سه روزی است دلم حال و هوای پنج سال پیش را کرده است.خیلی ها می گویند خشک ... سرد ... بی روح ؛ و نمک زده ام و من فکر می کنم اینطور که می گویند آدمی هستم که فرو کرده اند داخل یک کوزهء پراز آب و نمک ..تا یک روزی ؛خودم از کوزه بیرون بیآیم .تقریبا خیلی بی معنی است این تصور ؛اما دقیقا همان اولین حس و فکری است که پیشم می آیند وقتی آن طور فرض می شوم. خودم فکر می کنم مرد جالبی برای خودم هستم. همین برای من کافیست ..چون خودم را خیلی دوست دارم و فقط همین یکبار است که اینهمه با خودم زندگی میکنم و خودم را می بینم و معلوم نیست بعد از مرگ ؛ باز دوباره بتوانم زندگی کنم یا نه. امشب که تمام بشود ... دو, بامدادش که برسد... مادرم می میرد. بدون اینکه من کنارش باشم ... همین غروب امشب بود که پایش را مالیدم و او درد می کشید وقتی دستم به پایش می خورد و من نتوانستم مثل همیشه ها که پایش درد می کرد ..پایش را بمالم . سخت است اینقدر سنگدل باشم که نخواهم گریه کنم . اما حس میکنم وقتی حال و هوای, دلم اب می شود .. وقتی می خواهم آن پسر, کوچک باشم .. آن پسر, کوچک, سالهای, دور ..که مادر برایم لقمه های, کوچک, نان و پنیر و سبزی می گرفت .. و من با همان لقمه ها ..برمی گشتم سر, پستم می ایستادم .. و توپ که به من می رسید... بی هدف شوت می .. می رفت می خورد وسط پای اکبر... و او ناله اش بلند می شد که ...وای ی ی ننه ... و قره مصور* ... چادر به کمر ... قد, کوتاه و خپلش را می کشید بیرون .. و از لای, در, چوبی, خانه اش..زل می زد به اکبر و می گفت... هاان ... چی شد؟.. باز خورد ...؟ واکبر ..اخم می کرد .. سرش را تکان می داد و به من زل می شد! که ..بااشه... بچرخ تا بچرخیم. نمی دانم چرا همیشه مادرها ... چوب, زیبای, روزهای, سختی؛و دل, بزرگ بچه ها هستند. با دلم سخت می جنگم که هق هق نکنم. با دلم می جنگم تا مثل پنج سال پیش .. کمرم تا نشود و نیفتم زمین ..مثل آن صبحی که کف بیمارستان؛نشسته افتادم زمین؛ و بی هیچ شرمی از چشم های, نگران, دیگران ... گریه و ام را با خاطرات مادر شکافتم. من؛ هنوز هم موهای مادرم را دارم. موهایی که شانه زده ام و کنار موهای پدر... در پستوی, اتاقم؛ به بقچه پیچیده ام. تازه یادم می افتد که چند شبی است پدرم و مادرم را در خواب می بینم. بی هیچ ص ..ولی با هم یک دنیا حرف می زنیم. حرف هایی که واژه ندارند...بی کلام هستند...جمله نیستند...اما همهء اینها ..هست ... و من لابلای این تصویرهای چرخان ... بلند بلند می خندم ... خنده ای که نه طعم لبخند دارند ...نه به چیزی شبیه است و بیدار که می شوم ..فکرمی کنم جایی خوانده ام که خنده در خواب؛مرگ است . می خواهم سنگدل باشم. برای رنج نکشیدن مادرم... باید همین باشم. تیره و کدر و سنگ. تا گریه هایم دل, روحی اش را نرنجاند. من بیش از آنچه که بدانم .. وقتی بود؛ رنجاندمش.و او هیچوقت به من نگفت . اما در این سالها ..هر وقت امشب را به تلخی گریستم و به ناله آویختم... خواب های طوفانی دیدم ..با مادری که آن دورها...چشم به من دوخته بود..و بالب بسته..برایم حرف می زد. می خواهم آن دورها ...آرام بماند. می خواهم آن دورها مرا از یاد ببرد و کمی بیاساید. می خواهم ..آن دورها... لقمه بگیرد برایم... و من ؛ با عشق بدوم . آن قدر بدوم تا به او برسم و سرم را روی دامن سیاهش بگذارم و های های گریه کنم.. بیصدا. یاد مادرم بخیر قره مصور ..نام لقب گونه مادر, اکبر بود که در واقع کار, من بود. خدا رحمتش کند..مصورخانم؛ سید خانم, خوبی بود؛ ولی ما آن موقع ها خیلی نادان بودیم . هنوز هم هستیم...نادانی یک جورهایی همیشه پابه پای ما می آید.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-720.aspx




گربه قباله مهناز

درخواست حذف اطلاعات
آن روزهای قدیم... خانهء خان ؛ تقریبا دو سه گربه پیدا می شد.از آن گربه های چاق و چله و خوش آب و رنگ که بعضی هایشان را که نگاه می کردی چشم هایشان جوری بود که انگار " ایشک جاماشادان باخیر "* و بعضی ها انگار پلک گذاشته باشند با پلک های, برگشته شان؛ زل های نازیانه می زدند به آدم ..و میو میو کنان ..از کنار پاچه های شلوار, جین ات ؛رد می شدند و ته اش .. نوک دم شان را می کشیدند گوشهء شلوارت و آاارا م م ... می پیچیدند خم, دالان, دو متری, حیاط . و تو می م چکارشان کنی این موجودات پررو را. خان از آن نظمیه های قدیمی رضاشاه بود که خیلی ها بد جوری از او حساب می بردند و بعد از نظمیه شده بود تاجر بزرگ بازار. بیشتر از آنچه به خاطر درجه یاوری اش از او حساب ببرند به خاطر قیافه خشن و تک سیلی های سختش می ترسیدند . خان با این اوصافش؛ انسانی بسیار مهربان و فقیر خواه بود . یعنی آدمهای فقیر را دوست داشت ؛ ولی هیچوقت به ی به صرف اینکه فقیر است ؛ پول نمی داد بلکه برایش کاری جور می کرد و از تنبل پروری و عادت بد دادن آدمها به پول مفت خوردن ؛ خیلی بدش می آمد. خانهء خان .. بزرگ و پر از درخت با چند باغچه بزرگ بود. ساختمان یک طبقه ای که خان می نشست رو به قبله بود و تمام نشانه های یک خانه سنتی و قدیمی ایرانی را داشت. روبروی همین ساختمان..یعنی بعد از باغچه ها و حوض آبی ..ساختمان دو طبقه ای بود که اوغلی با خانواده اش در آن زندگی می د . شاخه ها و برگ های درخت ها تا طبقه دوم خانه ... دراز و به هم پیچیده ؛بالا آمده بودند. گاهی از حیاط, همسایه؛ قورباغه ای می پرید و شالاپ ..می افتاد وسط حوض و ما را نگاه می کرد که فرش پهن کرده بودیم و گرم حرف زدن بودیم یا بازی میکردیم و یا به حرف بزرگتر ها گوش می دادیم تا حرف زدن یاد بگیریم. اینجور وقت ها آهسته از داخل باغچه ریزسنگی با انگشت هایم آرام آرام می کشیدم کف دستم؛ و یه هویی می کوبیدم سر, سبز, قورباغه ولی قورباغه می پرید وسط باغچه و قور قور کنان..به من می خندید. خان به خاط سرش که برای من اوغلی بود ؛ به همسایه اش قدغن کرده بود که قورباغه ای از حیاط او به حیاطش بپرد و برای زهر چشم گرفتن ؛یکی دوبار ترتیب به زندان رفتنش را به جرم ایجاد مزاحمت برای دیگران ؛ یعنی خودش ! داده بود . همسایهء بیچاره هم برای اینکه مانعی برای قورباغه ها درست کند .. روی دیوار, خانه اش؛ سیم خاردار کشیده بود ولی قورباغه ها کم کم پرش از مانع را نیز یاد گرفته بودند. خان یکی از آژان هایش را که عرب, خوزستانی بود فرستاد و او ترتیبی داد تا قورباغه ها همگی بی حس شدند و بعد همه را که به زحمت به سه انگشت می رسیدند؛ جمع کرد .. برد نزدیک رودخانهء بیرون, شهر؛ آزاد کرد تا هوا بخورند. همهء اینها را گفتم تا بگویم من از این سگ و گربه ها که خودشان را به موش مردگی می زنند و می روند بغل خانمها ..یا روی بازوی این آقا ... یا روی فرش ابریشمی لم میدهند و کنار بخاری بی ادبانه برای خودش دست و پا دراز می کنند و خمیازه می کشند؛ بدم می آید . از این پسرهای ننر که ادای روشنفکری در می آورند و سگی را قلاده می بندند و با قیافه ای ویژه ! راه می افتند پیاده روهای شهر وبرای بقیه ؛ سگ شان را نشان میدهند ... خوشم نمی آید.از دخترهایی که برای خودشان با اینها کلاس می گذارند و فکر میکنند با بقیه فرق دارند و چند پله بالاتر هستند وسگ و گربه هارا ماسک می کنند برا ی خودشان؛ و با ماسک, سگ و گربه ..بود و نبودشان را از واقعیت ها ..پنهان میکنند ؛ از گربه هایی که می روند و موهایشان سشوار می شود .. و زن ها آنها را عاشقانه بغل می کنند و حتی می بوسند و روی داشبورد ماشین شان می گذارند و با عینک گربه ای .. دنده عوض می کنند؛یا بعضی ها رل حقوق جانوری در برابر بازی می کنند؛بدم می آید . آدم باید آدم باشد. گربه ؛ گربه گی کند و سگ..به سگی اش برسد و هیچ کدام به هم سنگ نیندازند یا وارد حریم دیگری نشود. خیلی ها می گویند آدم ضد جانوری هستم . هاهاهاها ... ضد جانور! ... اما نیستم.فقط می گویم هر چیز و هر ی باید سرجای خودش باشد و معنی ندارد سگ را به داخل اتاق راه دهید و تا اتاق خواب ..و هال و پذیرایی و ببرید و گربه را با ولع ببوسید و پشتش را با ناخن های واقعی و قل ... بخارید و بعد بیائید ناهار بخوریدوبرایش کمپوت های غذا ب ید و روی تخت ..کنار خودتان بخوابانید .. در حالی که یک پاپاسی هم که مال خودت باشد نداری و یا پاپاسی های پدر جان را ؛ ج میکنی و پز پولداری می دهی.. خانه, خان ؛گربه ای بود که الان که خوب فکر میکنم می بینم خیلی به من علاقه داشت. هر وقت آنجا می رفتم به آرامی و خونسردی پا می شد و از روی شاخه ها ؛به شاخه ها می پرید و پاورچین پاورچین ...نرم نرمک ... می آمد تا لب پنجرهء طبقه دوم, اوغلی؛ و می پرید روی, آجرهای, کنار, پنجره و شانه می داد به چارچوب, چوبی, پنجره و تا ده دقیقه ... مرا عاشقانه نگاه می کرد با آن چشم های سبزش ؛... بعد سرش را می انداخت پائین ... می رفت . اما همه مثل من نبودند. اوغلی و صفیه خانم زنش؛ و دخترش مهناز به اتفاق, نرگس خانم ... عاشق, گربه بودند. مهناز سر, ناهار؛ کلی گوشت می کشید به بشقابش به بهانه اینکه می خواهد بخورد تا چاق شود ..ولی یواشکی از پنجره پرت می کرد به گربه ها و آنها با ولع تمام ؛همهء گوشت های خورشت را قاپ می زدند و محمد رضا با علی رضا ..با هم بلند می شدند .. و با حرص موهای طلایی مهناز خواهر بزرگشان را می کشیدند و می گذاشتند کف دستش ... به خاطر کم آمدن, گوشت های, خورشت, سر,سفره.مهناز و بقیه بچه ها هشت نه ؛ سنشان بود و من هم قاطی داد و هوار هر سه تا می شدم و مهناز را کی .. فقط نیشگون می گرفتم و فرار می سر سفره می نشستم. یک روزدر غذای گربه ها فلفل ریختم و وقتی مهناز بشقاب را برد گذاشت جلوی گربه ها و برگشت سرسفره.. گربه ها که همیشه یک ربع مانده به باز شدن سفره شان .. اداهای اشرافی در می آوردند؛ مثل کلاه مخملی ها و لات های شهر... افتادند به سرو کول هم و جیغ ! می کشیدند از زور تندی فلفلی ها و از همان بالا..پ د داخل حوض و داشتند خنک می شدند .. که خان با چوب سر رسید و همه را از آب ..فراری داد. یک روز با آن سن, کمم؛ رفتم خانه خان . دیدم یک آقایی نشسته است لب, حوض و هر سه گربه؛ جلویش صف نشسته اند.. و زل زده اند به صورت آقا. از " نرگس زن "پرسیدم چی شده؟برگشت نگاهم کرد .. لبخند زد و گفت هیچی... چیزی نشده . چند روز که گذشت ؛ دیدم مبل ها؛ فرش ها و کلی صندلی و اسباب خواب و تلویزیون و چی و چی و چی ... گوشه حیاط هستند .فهمیدم همه دارند می روند . از مادر که پرسیدم گفت خان خانه اش را فروخته است. یک هفته بعد خان مارا به شام دعوت کرد.با پدرم و مادرم و با یک هدیه ..رفتیم. خانهء جدید, خان بزرگتر و مجللتر از اولی بود . اوغلی و بچه ها هم بودند . موقع شام .. در حالی که همه مشغول بودند..دیدم دو سه گربه سرشان را انداخته اند پائین و مثل بچه آدم آمدند رفتند پشت سر مهناز ؛پنهان شدند. مهناز در این یک ماه کلی عریض و طویل شده بود.آنقدر که دیگر نمیشد پشتش را دید که کی قایم شده است.من که می دانستم مادر از گربه خوشش نمی اید آهسته زدم به پای مادر.. مادر آرام مرا نگاه کرد .. با گوشهء چشمم ؛مهناز را نشانش دادم..مادر مهناز را نگاه کرد که تقریبا روبرویش نشسته بود و داشت مثلا غذا می کشید ولی داشت غذای گربه هارا می کشید . مادر که متوجه گربه ها نشده بود سرش را به علامت سئوال تکان داد و من آهسته گفتم پشت مهناز را ببینید.مادر کمی جلو خم شد و تا چشمش به دم گربه ها افتاد که مثل مار ..پشت مهناز داشتند چپ و راست تکان می خوردند عصبانی شد و گفت ..مه ..نااا ز.... . مهناز با ترس نگاه کرد و وقتی دید مادرم متوجه همه چیز شده است گفت جان.. چیزی نیستند ..گربه ان . مادر تا خواست چیزی بگوید اوغلی با یک پس گردنی, محکم ..مهناز را از سرسفره فراری داد.خان هم ؛ بالش کوچکی را که همیشه می گذاشت کنار دستش و به آن تکیه میداد از بالای سفره پرت کرد ..آمد خورد سر, گربه ها و گربه ها داد و هوار کشان! ..در رفتند. معلوم شد خانه را که فروختند ؛ مهناز گربه ها را بدون اجازهء خان ..یواشکی با خود به خانه خودشان برده بود و آن شب هم از نگرانی, گرسنه ماندن, گربه ها آنها را تا حیاط آورده بود ؛ولی قرار نبود گربه ها داخل اتاق و سرسفره بیایند.مادر رفت حیاط و مهناز را با مهربانی و بوس و شوخی دوباره آورد سر سفره و به اوغلی قدعن کرد که دعوا کند. یکی دو ماه بعد که رفته بودیم خانهء اوغلی.. دیدم یکی از گربه های مهناز جان به جان آفرین گفته و مهناز بالای سرگربهء مرده نشسته و زار زار گریه می کند.کمی ناراحت شدم و همان طور که بالای سر مهناز ایستاده بودم و عزاداری اورا نگاه می ..موهایش را نوازش و گفتم حالا دیگر مرده ..پاشو خاکش کنیم. مهناز که طاقت نداشت گربه اش را خاک کند اول دعوا کرد ولی بعد قبول کرد . گربه را با کمک دو سه شاخه ش ته داخل گودال کوچکی که مهناز کنده بود انداختیم و سرو دست و پایش را مرتب کردیم وسبیل هایش را با چوب تاباندم و خاک ریختیم ... کارمان که تمام شد از روی سادگی, به اصطلاح کودکی ام .. دو شاخهء کوچک آوردم و با نخ سیاهی که مهناز آورده بود به هم ..بعلاوه بستم؛ و فرو خاک . مهناز گفت مگر ارمنی** بود؟گفتم ..نمی دانم... گفت پس چرا بعلاوه بستی؟ گفتم .. ها را ندیدی؟ هر می میرد ..سرخاکش از این برایش می گذارند . مهناز جدی تر به من زل زد .. و بعد سرش را تکان داد و گفت من هم بمیرم برایم بعلاوه می گذارند؟ گفتم نه..تو مسلمانی .. بعلاوه برای غیر مسلمانها است .. برای تو دو تا سنگ می گذارند تا چهل روز؛ بعدش یک سنگ کافیست. مشغول این گفتمان بودیم که سیلی محکمی خورد پس گردن مهناز . دیدم خان ..با ناراحتی ایستاده و به ما و قبر گربه نگاه میکند . امر کرد گربه را نبش قبر کنیم و جسدش را بیندازیم بیرون . در همان حال مادرم سررسید و بدون اینکه متوجه ماجرا شود مرا صدا زد که بیا برویم کار دارم و من از خدا خواسته چشمکی به مهناز زدم گفتم دوست داشتن ... اینها را هم دارد.. و پ رفتم دنبال چادر, مادر که داشت با باد؛ می ید .# مهناز با آن دو گربه مدتی زندگی کرد. به همه چیزشان می رسید.. از کک و مک و شپش شان گرفته تا گوش و دست و پا و و شامپوی شان. یک مدتی هم با صابون مراغه آنها را می شست که کلی اسباب خنده همه شد . گربه ها... یکی شان عاشق شد و رفت . آن دیگری هم عمرش را تمام کرد .. مهناز تنها شد. الان دیگر مهناز بزرگ شده بود وبا آن قیافه جذاب و خارجی اش که بیشتر به انگلیسی های, شمالی یعنی حوالی اسکاتلند شباهت پیدا کرده بود؛ کلی خواستگار داشت . یک مدت بعد که تهران بودم ... مهناز زنگ زده بود که من دارم میروم. گفتم کجا؟ گفت میروم پیش آقا نصرت .پرسیدم آقا نصرت کی است؟ گفت آقام است. گفتم آقای تو که اوغلی است*** ... گفت ..اون آقا نه ..این آقا. گفتم کدام آقا ..گفت آقا نصرت ..منکه متوجه حرف های مهناز نبودم و یادم رفته بود که خواستگارهایش را مدتها است هی سبک سنگین می کند؛عصبانی شدم و گوشی تلفن را گذاشتم و قطع شد. بعد یادم آمد که ای دل غافل ..منظور مهناز خواستگارش بود.با مهناز تماس گرفتم و معذرت خواستم و تبریک گفتم.مهناز که قاه قاه داشت می خندید گفت خج کشیدم رک بگویم . عروسی, مهناز قشنگ بود . وقتی داشتم از آقا نصرت و مهناز که کنار هم روی صندلی نشسته بودند, برای خودم ع می گرفتم ... دیدم یک گربهء تپل, سفید هم ؛روی زانوی مهناز نشسته و زل زده به دوربین.گربه از بس سفید بود نمی شداز لباس سفید عروسی مهناز تشخیص داد. بعد که به مهناز گفتم تو چرا این گربه هارا ول نمی کنی ..گفت.. مهریه ام است... و قه قاه خندید. مهناز به همراه مهریهء مختصری که برای خودش نوشته بود .. یک گربه, سفید هم ؛ در قبالهء ازدواجش ... سند زده بود . * از پنجره نگاه می کند. ** بیشتر مردم فکر می د هر ی ی است ارمنی است .الان هم خیلی از جاها همین فکر غلط وجود دارد #وقتی چادر راسر میکنند ..پائین هایش ..با باد می د .. *** مهناز به پدرش ( اوغلی) می گفت آقا .



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-721.aspx




حافظ؛ جان ما

درخواست حذف اطلاعات
کوچک که بودم می دانستم در شیراز دو نفر هستند که قبلهء خیلی ها هستند. خودم بیشتر از سعدی خوشم می آمد . از حافظ هم بدم نمی آمد ولی بیشتر حس می شیخ ؛ آنی نیست که همه فکر می کنند. یادم است پدرم کت داشت بسیار قدیمی؛ که احتمالا در بین کتاب هایم باشد.در آن کتاب؛ ع , اولین قبر حافظ وجود داشت که در فضایی بیرون از شهر و جایی که هیچ نشانی از آبادانی نیست .. بنا شده بود . بسیار ساده و حتی می شود گفت محقر.فهمیدم جایی که اکنون قبر حافظ است؛ آن دور وقت ها؛ بیابان و بیرون شهر بود و از ظاهر قبر معلوم است که مریدان زیادی هم نداشت که اگر داشت همان موقع شکوهی داشت. بااین حال ؛هیچوقت از حافظ دور نماندم. بزرگتر که شدم دیدم آموزگارها و معلم ها و دبیرها و ها ..واقعا حافظ را نمی شناسند. حتی اکنون نیز بیشتر, حافظ شناسان معروف کتاب هایشان را اغلب با استفاده از نظرات و مطالعات و حدس و گمان های شمندان و حافظ شناسان غربی و روس نوشته اند. این مسئله در مورد مولانا و سعدی هم همینطور است و حرف تازه ای راجع به این چهره ها زده نشده است. وقتی هم که سفر میرفتم حافظ, جیبی ام ..در چمدانم بود و در آنجا باهم خلوت می کردیم . خیلی جالب است که ما آدمها برای خودمان حق و کلاس و هوس و توقعات, خاصی ازدیگران قائل هستیم.برای همین من می نویسم با حافظ خلوت ..شما می نویسید حافظ با من بود...دیگری می نویسد حافظ خوش کلامم و این حرف ها. یعنی ما ملتی هستیم که با تلقین زندگی می کنیم و فکر می کنیم مورد توجه خاص یک عارفی..میرزایی .. مکتبی وحتی موجودی ماورایی هستیم و بنا به همین ها که بعدهاتبدیل به باور و اعتقادمان می شوند؛ بزرگ می شویم و باورهایمان را آرام آرام به ک ن مان انتقال می دهیم و آنها هم مثل ما بزرگ می شوند و سالها با همین اعتقادات زندگی می کنند و مثل ما می میرند و دوباره می رسد به فرزندان آنها و این سیر و چرخه؛ هی می چرخد .. هی میچرخد .. هی می چرخد ...و آدم می زاید و باور می زاید و اعتقاد می زاید تااا وقتی که می چرخد. اینها را که رد می کنم ..می رسم به حس هایم. به نگاهم که سالهاست با من است و من با انها. حافظ به نظر من همیشه پیرمرد, نازی است که هیچوقت نمی میرد. حتی وقتی تصویرهایی می دیدم که مرد میانسالی را نشان میدهد که پایش نوشته اند حافظ خوش کلام... برمی آشفتم و می گفتم این حافظ نیست. درست مثل تصویری که همیشه از سوم دیده ام و در ذهن من نقش بسته یا تصویر اول و با آن لباس های سبز و سیمای جذاب و متین. بقیه تصویرها برایم نا آشنا می آیند. برای من ؛حافظ پیر مردی است همیشه پیر.. که دلش پر است از آرزوهای دور و دراز که خیلی هارا به دست نیاورد و در پیری با آنها خوش بود و با حرف هایش.. بی وفایی چرخ جهان را چوب می زد . شعر حافظ هم برای نان خوردن بود هم برای فضل و ف فروختن و هم عرض اندام ؛زیر آفتاب . حافظ مرد جنگ نبود .. مرد حس بود و شوق ورزی و ته, هرچیزی را دیدن و پروازهای باشکوه. عشق هاهمیشه با حافظ مزین می شدند. دوست داشتن ها اگر با چند سطری از حافظ نبود..یک جای کار می لنگید. اول ... لای ... و آ , هر عاشقی..حافظ بود و ماس دعا از او .و بارها ورق زدن حرف هایش ؛وقتی عاشق را از معشوق منع می کرد و عاشق لج میکرد که حافظ اشتباه میکنی هاا.. کمی دقت کن..شاید منظور چیز دیگری باشد ..و باز آن قدر ورق باز می کرد و می بست ..تا سرانجام به یک ورق می رسید که یا نام, اول, معشوق جان در آن بود ؛یا نام, خودش و این جا و آن جاهایش تشویق می کرد که ادامه بده ..دوستت دارد و این راه که می روی به عروسی است . درست مثل قنبر که در عمرش؛ غیر از پیچ و مهره و لوله و جوش و کا ت و آچار فرانسه .. چیزی ندیده بود و عاشق دختر شانزده سالهء آقا بیژن شده بود و کار یک روزهء لوله های, خانهء آنها را ؛یک هفته طول داد و هر شب دست به دامن حافظ می شد تا به دادش برسد و دست, پری خانم را بگذارد دستش و آ ش وعده می داد "به جان خودم..وقتی گرفتمش ..بعدش پا می شویم دو تایی می آئیم پابوس و دست بوست .. شیراز." اما بنظرم چون حافظ می دانست قنبر مرد این کار نیست .. بی خیال این ماس ها بود و هنوز هم که هنوز است ... قنبر مجرد است و از آن پری تا امروز ... صد تا پری؛ عاشق شده است . من خودم در دوستی با حافظ ؛ میانه نگاه داشته ام . چون هم لیاقتش را ندارم هم زیاده از حد بودن را نمی پسندم. نه برای او و نه برای خودم. حافظ مرد حس های گوارا است. آدم, دوست داشتنی, , تنهایی و مرد, حقیقت, زندگی, واقعی, آدمها ..که در آن واعظان را بی آبرو و شاهان را حکیم و حکما را حاکم می کند و البته همه را دور, یگانگی, خداوند ..گرد می آورد و بنای, بود و نبودش را از او می داند . حافظ ؛ریز ها را ؛عالی می بیند و از راز, چشم ها و ابروها و مژه ها و گونه و زنخدان ها..خبر دارد. کرشمه هارا می شناسد و ناز ها را می شمارد و برتار, موها.. دلنشین ترین ها را می نوازد. یعنی هر می خواهد عاشق شود با حافظ می رود ..می شود. هر بخواهدسر, هرچیز, زندگی اش؛ کند.. با حافظ سر می رود و هر نان می خواهد دست, آوردن .. نیاوردنش را ؛ از او می پرسد و جالب است که حافظ با همه راه می آید ؛ولی حرف راست را می زند و گاه امتناع می کند از زدن. حدا رحمت کند " دادش " را. پیرمرد خوش سیمای, کتاب فروشی که در مغازهء خیلی کوچکش ..کنار, کتاب..سوزن, خیاطی. انگشتانه.شانهء جیبی..ناخن گیر؛کیسهء ..مداد. مداد پاک کن .گچ, تخته سیاه و کلی به قول قدیم ها .. ت و پرت می فروخت. داداش ؛ اسمش داداش نبود ؛بلکه فامیلش داداش زاده بود و من مثل همسایه ها به او می گفتم آقا داداش و خیلی ها که نمی شناختند فکر می د داداش, من است . مرد سالمی بود .. اهل غیبت نبود. یعنی ندیدم بد, ی را گفته باشد و حس خوبی به من می داد.لباس هایش کهنه ولی فوق العاده تمیز و مرتب بود و کتاب های دعا می خواند. هر وقت می رفتم مغازه اش تا سلام و علیکی کنم و کمی حرف بزنیم سرش یا در قرآن بود یا در حافظ.تا اینکه یک روز که رفته بودم مغازه اش ... همراه با من دو سه دختر مدرسه ای هم وارد شدند و با خنده و شوخی و مزاح ... مشغول ید کتاب درسی و مداد و خ ر شدند و دادش کتاب حافظی را که در دست داشت گذاشت روی میز شیشه ای اش و رفت سفارش های ید, مشتری هایش را انجام بدهد. وقتی که دخترها رفتند کمی با عجله برگشت تا کتاب را بردارد که دید کتاب ..ورق خورده و صفحه مورد نظرش گم شده است. داداش بسیار عصبانی شد.با کف دستش محکم زد روی جلد کتاب و گفت پس کو آین صفحه؟ من خواستم کمکش کنم ولی داداش اصرار داشت که فقط باید خودش همان صفحه را پیدا کند. عینک, گرد, سیاهش را دوباره زد به چشمش و تند تند از اول ؛ حافظ را ورق زد . کتاب؛ پر بود از تصاویری که به حال و هوای شعرهای حافظ ... مینیاتور شده بودند. تازه فهمیدم داداش خان چرا این همه عصبانی شده است ..تا اینکه دیدم رنگ وروی داداش برگشت به حال اولش و حالش ؛به شد. یادم آمد حافظ مژده داده بود دور گردون گردو روزی برمراد ما نگشت دائما ی ان نماند حال دوران غم مخور این ؛ مثال داداش بود که ورق ها برگشته بودند و او آنها را گم کرده بود و بعد از کلی عصبانیت و تشویش ..دوباره صفحه را یافته بود. داداش سرش را بلند کرد... چشم هر دوی مان خورد به هم.. چشمهای من با شیطنت, آن سن وسالهایم ..به داداش خندید... و چشم های دادش .. پرید .. تیز شد... چینی شد.. بعد دوباره روی, تصویر؛ مات ماند و من لبخند زدم. صورت, سفید و خوش فرم, پیرمرد ؛رنگ عوض کرد.. قرمزی, گوجه ای ؛ پاشید صورتش ... سرش را بلند کرد و دستش را چپ و راست تکان داد و گفت ..حالا برو .. برو وای نایستا..بزار به کار و زندگی مان برسیم ... و من قاه قاه خندیدم و او عصبانی شد. تنه اش را تکان داد ... پایش را برداشت تا از پشت صفحه چوبی متحرکی که بین میز شیشه ایش و دیوار قرار داشت و بالا پائین میشد و داداش آن را بالا میبرد و می رفت آن طرف شیشه و پائین می آوردمی بست؛ تا ی داخل آن طرفش نشود.. بیاید بیرون؛ که فرار . وقتی موضوع را به پدر گفتم پدر خندید . سرش را تکان داد و آهسته گفت پیرمرد, نود ساله .. بعد باز هم خندید ؛ و بعد؛ رفت مغازه داداش و کمی بعد هر دو خنده کنان آمدند بیرون و بازو به بازوی هم .. خندیدند . یا اقا میرجلال کتابفروش ؛که دیوار به دیوار, داداش ..مغازه داشت و آدم, پولداری بود و کلی حافظ داشت . حافظ های میرجلال ... سالها در قفسهء کتابفروشی اش خاک می خوردند. فقط عاشق این بود که حافظ دارد ... نه می خواند و نه به ی میداد بخواند و نه می فروخت.هر وقت هم می خواستم ع ی از او بگیرم شانه ای از جیب شلوارش در می آورد و می گرفت زیر شیر آب, داخل مغازه اش و بعد شانه را در هوا تکان میداد ..بعد می کشید موهای سرش که چند تایی بیشتر نبودند.بعد می رفت می ایستاد زیر قفسه حافظ ها و انگشتش می رفت روی نافش که زیر پیراهنش بود... و اخمانه .. ع میگرفت. یک تا پسرش و یک تا دختر معلمش .. گرچه نان ظاهرشان را می خوردند و مدیر مدرسه و رئیس انجمن و اینها بودند ولی هیچکدام شان سواد حافظ خوانی نداشتند ولی هر وقت می آمدند مغازه پدر..یکی از پزهایشان قفسه حافظانه پدر بود که آ ش من نفهمیدم این چه بود که دچارش شده بودند! در عوض؛آقا رادمهر.. آرایشگری بود که وقتی موی سر, مردم را اصلاح میکرد ..با صدای خوش ..حافظ می خواند و وسط هایش ..چشمکی میزد به مشتری هایش و همگی باهم می خندیدند. حافظ باید خیلی امشب شاد باشد که هم پنجشنبه است و هم اینهمه آدم دارد. این شعر ش را هم قبل از اینهمه حرف ... فال گرفتم ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل ببریده اند بر قد سروت قبای ناز آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی بی شمع عارض تو دلم را بود گداز صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش بش ت عهد چون در میخانه دید باز از طعنه رقیب نگردد عیار من چون زر اگر برند مرا در دهان گاز دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت از شوق آن حریم ندارد سر حجاز هر دم به خون دیده چه حاجت وضو چو نیست بی طاق ابروی تو مرا جواز چون باده باز بر سر خم رفت کف ن حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز خداوند روح حافظ و ارواح همهء رفتگانمان را بیامرزد ان شاالله " بسم الله الرحمن الرحیم .... " حافظ های من هم چند تایی هستند ولی امشب آنی را باز که یادگار عزیزی است . خداوند حفظش کند



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-722.aspx




نکته ها

درخواست حذف اطلاعات
داشتم باز هم ؛نظرات باقی مانده را پاک می .آن قدر زیاد هستند که فکر می کنم هنوز خیلی کار دارم . اما نکته های جالبی وجود دارند . پست های باده هر وقت؛ بنوعی حس و بوی, عاشقانه می دادند .. افراد زیادی نظر می گذاشتند . این یعنی تعداد زیادی از افراد این پست ها را می خواندند و نظر می دادند که من در بسیاری از موارد ؛به دلایلی آنهارا تایید نمی . این موضوع ثابت می کرد که آدمها دوست دارند عاشق بشوند و عاشق شان بشوند . صرف نظر از مفهوم سب رانه ای که در برخی موارد برای عشق و عاشقی ارایه میشود؛ انسان ذاتا دنبال محبت است. دنبال شیفتگی و مهربانی و اینکه دوست داشته شود .اما همین هم بالا پائین دارد. نوسان, چنین حس ها و علایقی به شخصیت آدمی برمی گرددو به سطح سواد واقعی و درک او و تربیت خانوادگی او ربط پیدا می کند. در پست هایی که نوشتم؛ از من انتقادهای جانانه ای هم شده است. انتقادهایی که قبول دارم و بعضا؛ندارم. مواردی بوده به نام دیگری نظر گذاشته شده است . مورد هست که عاشق بنده شده ( هاهاها ) و شعرهای, ببخشید واقعا سخیفی هم ضمیمه عشق نامه شان کرده اند. در این وسط هستند آنهایی که بعد از مدتها دروغ بافتن و به خیال خویش بازی در باده کهن .. اکنون پشیمان هستند ولی لای, همین پشیمانی ؛باز هم شیطنت می کنند. من تمام اینهارا می بینم و این را هم می دانم که بسیاری از این رفتارها؛ کاملا عادی و طبیعی هستند و ناشی از شرایط سنی یا موقعیت های اجتماعی, و خانوادگی, تنها ؛ و شکل گرفتن, شخصیت های, خاص متاثر از رفتارهای دیگران ؛و گاه میل به انتقام از دیگران برای بد بودن, نزدیکان است. برای همین؛ من از هیچ دلم نمی گیرد. می گویم هر ی ؛ ی است و نمی توان او را تغییر داد و اصلا نباید هم تغییر داد. اگر بنا بر تغییر باشد آدم ها باید خودشان عوض بشوند و این نیز فقط از راه درک و تجربه به دست می اید . خیلی خوب است که آدمها با هم دوست باشند و این دوستی ریشه واقعی داشته باشد اما حیف که این ؛ میسر نیست . آدمی بود که می خواست برکت, وجودش را از بین ببرد و خودش را نابود سازد؛ ولی الان یک دانشجوی, پرتلاش در دانشکدهء وزارتخانه ای است. حیف نبود چنین انسانی؛ به این زودی می رفت زیر خاک؟ مطمئنم سال ها بعد مادری خوب و معلم, عالی, یک خواهد شدو به گذشته ها ؛ خواهد خندید. من طالب, مهربانی, همه ؛به هم هستم. اگر آنقدر عالی بشویم که دنبال, هیچ سواستفاده ای نباشیم؛ دنیای ما جای, قشنگی برای حس خواهد بود ؛ و نفس ها زیبا می مانند. همهء اینها که نوشتم حسی بود که از مرور, دوبارهء نظرات ؛ آمد کنارم . اکنون نظرها ؛بیشتر گل و لبخندی شده اند. انگار.. همه باهم؛ حرف زدن ..؛ یادشان رفته و قدرت کلام ندارند و می خواهند ضعف, درون شان را ؛ با یک تا .. دو تا .. سه تا .. ؛ هرچند تا .. گل ؛ و یک لبخند کنارش؛ قایم کنند.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-723.aspx




از فرش ... تا رعد

درخواست حذف اطلاعات
امروز فرش های پدر را باز . کمی سنگین بودند و به تنهایی؛ کمی سختم شد .. ولی باز گف اتاق ... و بوی, خانهء پدر پیچید همه جا فقط یکی از آنها مال خودم بود که آن را هم پولش را داده بودم پدر برایم از یکی از دوستان, فرش فروشش ید.بقیه ..مال پدر هستند. فرش هایی دست بافت و قدیمی ؛ و پر از نقش و نگارهای افسانه ای که یکی؛ کم, کم ... پنجاه سال ؛ در این خانه بود. از وقتی خانه پدر را فروختم یک چیزی به اندازهء همهء آن خانه را ؛گم کرده ام . بسیار دلم گنجشک می خواهد . شاخه های, آلبالو و گیلاس و سیب و گل های رز قرمز و بوی, خاک. حتی دلم برای کرم خاکی های, باغچه های خانه تنگ شده . دلم برای ارابهء دستی که فرغونش می گویند .. برای آن آنتن, قدیمی, تلویزیون که میلهء پایه اش ؛اختراع پدر بود و تا بیست سی متر می رفت دل آسمان .. دلم برای شیروانی های قرمز ... تنگ شده است . دلم برای کمر, خمیدهء دالان, خانه که تا نصفش؛ طاق نداشت و آسمان را می شد دید ؛ گرفته. دلم برای آسمان, شب, بالای, خانه مان ؛ تنگ شده است. دلم حوض می خواهد... دل بیچارهء من ؛برای حوض خانه تنگ شده است . آن جا که خاطرات کودکی ام را می شستم ؛و با پیژامه می رفتم داخل آب از بی حیایی, که تا می رفتم حیاط ..سایه اش از پشت آجرهای بام ...پیدا می شد و زل میزد میل میل حیاط و همه چیز, حیاط. دلم برای عادل بقال.. آ قدرت .. مسجد, سر, خیابان مان ... درخت های, کنار پیاده روی, خانه مان.. دلم برای اذان, دم, غروب های, محله مان ..برای دورهمی های, زن های, محله ..که یک ساعت مانده به غروب؛دور,هم ..اینجا و آنجای دم, در, خانه هایشان می نشستند و سردرگوش هم؛ پچ پچ می د ...تنگ شده است . دلم برای گورستان شهرم..خیلی تنگ شده است عزیز . دلم از هر چیزی که هست گرفته است . این شهرکه هستم ؛ برایم هیچ لذتی ندارد. آدم هایش عروسک هایی کوکی هستند؛ با ماسک هایی که هرروز عوض می شوند. چراغ های شهر را بیشتر از آدمهایش دوست دارم. دلم آن کوههای, ته, خیابان, خانه مان را می خواهد که ته, ته, ته, ...محله مان بودند . انگار ؛دستت را دراز کنی..می خوری به کوه. آن کوههارا من سالها با قله هایی پراز برف ؛زندگی کرده ام. احساس غریب می کنم . اینجوری ها..گاهی وقت ها می آید سراغم و من غمگین می شوم .با همهء اینها؛دلم نمی آید ازآن دل م. یک حسی آرام آرام می دود زیر پوست, احساسم. حس می کنم زمان, رفتن ؛ کوچه به کوچه ... می رسد. یک سفر است و یک دل و ؛ یک حس. خدا می داند چگونه خواهید فهمید نیستم. کاش همه نیرویی درونی داشتند؛ مثل رعد؛ برق می زد ..که وقتی نمی زد .. می فهمیدیم دیگر ؛ ی ..نیست .



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-724.aspx




گل پامچال

درخواست حذف اطلاعات
دلم نکشید گرگ, تنهای, تنهایی هایم ؛باشم... پاشدم ... دوچرخه را برداشتم .. نگاهی به قد و بالایش و ... پ . هوا سرد بود ولی من گرم بودم .. همیشه همینم . ماشین ها را آرام آرام ..رد می ... ماشینی... زن با مردش لج کرده بود ماشینی ... دختری سرش را گذاشته بود شانهء مرد, جوان .. و بی فکر به آینده ای که خم, این زندگی ؛انتظارش را می کشید ..گوش به آواهای عاشقانه داده بود. کامیونی .. پشت فرمانش ..مردی مو سفید کرده بود . بی رمق زل زده بود جلو ... موتوری آمد .. رد شد ... بی کلاه و بی ترس .. پراز قهقهه های جوانی... و من ...پا می زدم.. پا می زدم ... از لابلای خط کشی ها و گاهی ..ماشین ها می گذشتم.. مثل یک روح . سایه های درخت ها آرام آرام .. از رویم رد می شدند و ویولون ... در پستوی, گوشم... می زد. زیبا ؛ زار می زد نور چراغ ها .. یک یک... رد می شدند آن قدر پا زدم پا زدم .. پا زدم ... تا رسیدم بولوار شاه گولی ... روشن تر از همهء راهی بود که پا زده بودم. اینجا... دلم گرفت ... یادم رفت سالهای, کوچکی... تبریز... فول , آقا .. شام های, زن ... آوای, ریز, ترکی, مادر... و هاهاهاهو هوهو های موسیقی سنتی آقا .... و ما بچه ها... بخصوص من .. بینی ام را می چسباندم شیشهء مثلثی, فول ؛ و زل می زدم بولوار . بولوار ؛ آن سالها هم؛ بولوار بود .. اما تنگ بود .. مثل راهی که به روستا می رود .. جاده ای بود تنگ.. چراغهایش کم سایه های, درخت هایش...بیشتر. چه می دانستم ؛سالها بعد..حسرت, این شب ها و فول جان را خواهم خورد .. و شام های زن ..به آ می رسد و ریز ریز های, مادر و هاهاها هوهوهای ی, آقا .. خاموش می شود و منم و این دوچرخهء تایر کلفت, فرمان خمیده و یک دل .. و یک شهر؛ پراز حرف . کمی مانده به شاه گولی؛ دوچرخه ای آمد سریع رد شد و بادش خورد پشتم. آرام آرام ..داشتم می رسیدم ... که دوچرخه ای آمد؛ رد شد..بادش خورد پشتم. میدان را که دور می زدم .. دوچرخه ای ..آمد رد شد ..و بادش ؛باز هم خورد ؛ پشتم. همان دوچرخه بود ... با سیاهه ای نه ؛ که داشت پایش می زد. با دوچرخه ام ..کمی دور, است قدم زدم. هوا کمی سردانه.. اما آسمانش؛ پر بود از ستاره های, درشت و خوشگل؛که حیف دستم نمی رسید ببوسم شان و روزهای, گذشته را؛ در آنها ببینم. شاه گولی خلوت بود... آدمها... بد جوری نامردن. ی نبود و شاه گولی؛ غریبی می کرد . کمی با هوا نرم خودم را . وقتی تنهایی ... حس, خوبی می آید سراغت ... حسی بکر و دست نخورده..که می گذارد با خودت باشی..و پیش خودت بچرخی و با خودت ؛ خودی کنی. و ته, همهء این حس ها؛ دستت به آرامش برسد. بقچهء شب, من؛ غیر از این چیزی نیست . دلم خواست ...بروم دور بزنم دور, شهر را .. ولی شب هم وقتی میخواهم باشد ..کم می آورد پا به پایم بیاید . چوب پنبه را که گذاشتم گوشم.. ویولن داشت خودش را می کشید. انگار از بالای, کوه بالا می رود تا بپیچد از کمر, آن آن ورتر. من این آرشه را دوست دارم ... چقدر بهتر از ما آدمهاست که ناله هایش عذاب مان نمی دهد و می کشد ما را به وادی آرامش و سکوتی پر از خاموشی. همهء راه, رفته را ... آرام آرام پا زدم همهء این همه راه, دراز را ..آرام آرام پا زدم دلم خواست از بالای, پل برگردم... پا زدم پا زدم ... پا زدم تا پای پل و کشیدم خودم را..بالای پل ایستادم .. زل زدم به همهء شهر.. همهء شهری که هر ی ؛عالمی برای خودش دارد.. کوچه هایش پرنور .. خاموش... درها بسته .. پنجره ها بسته ... و چراغ هایی که تاریک بودند یا وقت داشتند . دل, آدم ؛میان, اینهمه آدم..گاهی چقدر بی دل می شود و نفسی به صبح ندارد. داشتم پائین می آمدم از پل ... که دوچرخه ای آمد ... رد شد . با نوای گل پامچال ... پا زدم .. پا زدم... پا زدم و با ویولون آن ؛ همراه شدم . کارم ؛به سوت زدن کشید کارم ؛به شادی, غمگینی کشید خیلی عالی است آزاد ؛خودت باشی آزاد سوت بزنی ... آزاد پا بزنی .. آزاد ؛ تنها باشی . وقتی برمی گشتم ... آدم ها خیره بر می گشتند ماشین ها .. راه رفته را ..برمی گشتند این راه تمامی ندارد .. .... وقتی پیچیدم خیابانی که می خورد به خانه ... دوچرخه ای آمد رد شد .. بادش خورد به پشتم ... پایم را بیشتر زدم تند تر زدم باز هم بیشتر. می خواستم ... بادم بخورد پشتش



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-725.aspx




رویا

درخواست حذف اطلاعات
هیچوقت رویای, لطیفی به خوابم نیامده است .هرچه بوده ؛بیشتر جنس, خشنی از گفتگوهای دو جانبه یا چند جانبه بودند؛ یا سفرهایی سریع و تند و عمیق یا دعواهایی بد جورانه ؛ یا رانندگی, پیکان با سرعت, پورشه . یک وقت هایی هم کرسی, گرم, گوشهءزمستان ؛کنار, پنجرهء نیمه بخار گرفتهء ترک خورده .. با گوشه ای ش ته ؛ و تکه رو مه ای فرو کرده درآن گوش, ش ته.رویاهای دم دستی هم داشتم ..از انها که شما هم دارید..ولی جنس و مدت شان فرق می کند. یک وقت هایی هم خواستم از احوالات ی با خبر بشوم .. در خواب رفته ام سراغش . اما رویا در بیداری؛ تقریبا برای همه پیش می آید. مثلا یکی بخواهد کت, جادویی داشته باشد که از هر جیبش؛ پول بریزد..برای همین می رود در رویای, جراح شدن. اگر آقا باشد فکر می کند درس می خوانم .. پسرهای, کلاس ؛حسو ون میشه به زرنگیم و دخترها...می میرند برای آینده ام. بعد ؛جشن, فارغ حصیلی ؛کلاهم را پرت میکنم هواااا .. میره میخوره کلاه, آن دختر, موطلایی, گنبدی ؛و چشممون میره تو چشم, هم.. و بعد میرم مطب میزنم و با کمک, بابا ..میرم اتاق عمل ... میشم دستیار, جراح, اصلی ؛ و بعد هی مریض است که میاد مطبم و خودم میشم سهامدار, اول, بیمارستان و هی پول پارو میکنم و تو کنفرانس خ ..یه هو آن دختر, گنبدی را می بینم ؛که خیره داره نگاهم میکنه و بعد, ماهها ... حلقه نامزدی میکنم انگشت, قلبش و دوتایی مطب میزنیم گوش به گوش ! هم ؛ و هی پول پارو میکنیم پارو به پاروی هم! یکی هم میره رویای قنبرک را می بیند که هرروز چند تا سگ و توله سگ دور خودش جمع می کند و تو خس و خاشاک, ده ... با آنها گپ می زند و موهای, بلند و ژولیده اش؛ پر از خاک است و ای کاش آدم میشد و چوب چوپانی اش را می گرفت دستش و های بابام را می برد چرا... و من کی برایش بقچه صبحانه می بستم و با هم کنار بوی خوش پشکل ها ... صبحانه میخوردیم و بعد بشویم زن و شوهر و چشم کبرا در بیاد. یکی هم رویایش یدن دختر اش است تا دست خله نیفتد که هی با قمه می رود دم, در خانه جان و زهرا را می خواهد به زور ... و آن یکی هم می خواهد درجه استواری اش را بعد از بیست سال کند و سه ستاره شش پر بزند و گروهبان خیرالله با اون سرباز قلدر, دم در, حیاط, کلانتری هر روز برایش پوتین به هم بکوبند و دست روی گوش ببرند و با دبدبه وکبکبه بیاید و برود.. خیلی ها هم ؛بی رویا ... به رویا می رسند مثل اینشتین یا ش پیر و ژان والژان و آتیلا و مادام کوری یا همین بوناپارت خودمان . یک رویاهایی هم می شود شیرین و فرهاد یا تام سایر و یکی میخواهد فرصتی پیش بیاید مثل رستم دستان شیر, ژیان بشود برود بزند قلب دشمن و آن دیگری ؛رویای, یک انتخابات می بنید که همه صف بسته اند کاغذ به صندوق بیندازند و او از صندوق بیاید بیرون و بشود رئیس و این وسط شاهین خوشبختی می آید دور می زند و بعد دیوانه می شود می نشیند شانهء کج, آدمی اصلاح نکرده و گرسنه که از سر, صدقهء این و آن؛ روزگار می گذراند و می شود قدرقدرت, آن شاهین و مردم, دیوانه.یکی هم رویای بالا رفتن از پله های ساختمانی را دارد که" ایزد بانو"یش شود؛ و حکم به عد براند و آن دورها ... همکارش پاشود بیاید دنبالش ؛ و باهم بر اوج احساس بنشینند. زمانی من ؛ یکی از رویاهایم کوماندو شدن بود .آدمی که چاشنی بمب هایش را آماده کند بچسباند زیر, ماشین, ضد بمب ! دشمن ..و بنگ گ گ. یک وقتی رویایم ... نوشتن بود. شدن, یک ی که هنوز نمیدانم کی بود! با رویایی برعرشهء ناوگان, کبیر انگلستان, ویکتوریا و نجات دهنده ماری آنتوانت از دست مردم, احمقی که هر از چند گاهی اینجا و آنجا حماقت میکنند و در لجن احمقانه ای فرو می روند که هیچوقت بیرون نمی آیند. یک زمانی رویایی در خواب دیدم که حماقت کرده ام و دل, بیچاره و بی زبانم را داده ام دست, یک دختر, بهایی ... و دست و پا ن و تند تند .. از خواب بیدار شدم که نگذارم تبدیل به حقیقتی شوم شود...و لیوان, آب, بالای سرم را برداشتم خوردم... و با ترس؛ سرم را گذاشتم متکا ..که مبادا بفهمد خو دم ..و باز بیاید خوابم. اما رویاهای, من ..به همین ها ختم نشد. آرام آرام همه رویاهایی را که ندیده بودم و نخواسته بودم و نکرده بودم ... دیدم. یک روز رفتم کرملین و رنگ وبوی, تزارها را دیدم و فهمیدم وقتی در حیاط های, آن قدم می زدند؛ چه حالی داشتند .یک روز شانزه لیزه را با تمام حواسم متر و زل زدم مغازه هاو کافه های تمیزش و نیس را شطرنج بازی و فلورانس و بولونیا را به ورشو و آتن.بوخارست و تیرانا پرواز و سرکی به بلگراد وصوفیه کشیدم و در مینسک و کی اوف؛ هاستل, عالی رفتم و دوقبرس را؛ از سیم, خاردار رد ولب, بوسفور؛ هتل گرفتم ..تا ماهها زل زدم به کشتی های, عثمانی در رویاهایم .. و ترابزون را به ازمیر دوختم و سر از آدانا و ارض روم در آوردم و قونیه را به هوای, مولانا ؛ سماع دیدم و اسب رویاهایم واقعا پر کشید دوشنبه و عشق آباد و آلماتا .. تا اولان باتور ودیوارهای چین و قبر, مائو ... تا جایی که ء گ را با گلوله شکافتند . ولی هنوز رویاهایی دارم که راه درازی دارند و همتی میخواهد بزرگ و پهناور و کاسهء صبری اندازه همهء بیگ بنگ .. و من آن کاسه ام. رویا اگر نباشد آدم می پوسد. رویا پنجره ای برای روح است و این دو باهم کار میکنند تا انسان به آرامش و تعادل برسد . خیلی از رویاها با روح کامل میشوند و امکان رفتن را پیدا می کنند. سه سال قبل؛قبل از رفتن به بلغارستان ؛ شبی خواب دیدم با اتوبوسی از روی پلی زیبا که برروی یک رودخانه که سمت چپ آن دریا است ساخته شده .. عبور میکنم و اطرافم؛ پر است از جنگل و آب . سه سال بعد..صبح, یک روز, تابستان..با اتوبوسی از روی پلی می گذشتم که رودخانه و دریا و جنگلش ..برایم آشنا بود و به شهر وارنا می رسید. دیدم این منظره برایم بسیار آشناست و انگار آنجا را قبلا آمده ام ..که ناگهان خاطرم آمد؛ چند سال پیش" شبی باز من از این پل ..گذشتم".( به آهنگ سهراب بخوانید .. بی تو مهتاب شبی باز من از آن کوچه گذشتم...) بعضی رویاها هم هستند که هر چقدر بیل و کلنگ بزنی .. چیزی از آن در نمیاید! شبی خواب, رویایی دیدم که از پس, آجر, دیوار, همسایه ..کلی سکهء طلا دارم در میآورم بیرون...و می ریزم جیبم و کلی هم؛ شادم و خندان . صبح که رویایم با بانگ وس, حیاط مان؛ شد.. با عجله دست و صورتم را شستم و صبحانه ام را با دو لواش, بزرگ و پنیر کردی نوش جان و زدم بیرون. خانهء رویایم؛ روبروی, خانه مان بود و من میدانستم امروز نیز مثل دیروز ؛بساط سبزه پاک کنی فیروزه خانم ب است و مثل همیشه که دنبال کارکن, بی مزد است ... من و همهء بچه های, خیابان را جمع می کند میبرد حیاط, خانه اش و با یک سیب و شربت و کلی بوس و ناز و نوازش و قربان صدقه رفتن مان... مارا می نشاند دوره سفرهء نایلونی, بزرگی که وسط حیاط پهن کرده و سبزی ها را می ریزد جلویمان که برایش پاک کنیم. در همین فکرها بودم که در, آهنی, سبز؛باز شد و فیروزه خانم با موهای ریخته بر دوش و بی چادر؛ سرش را آورد بیرون و تا مرا دید گفت ... سلاااام...بیا؛ بیاااا.. ومن دوپا داشتم دو تا هم از رویایم قرض گرفتم و دویدم. تا رسیدم ..دستش را کرد لای موهای, بلندم و با انگشت های, بی ناخنش ..سرم را خاراند و من کمی رویایی شد احوالات سرم از خارش صبحگاهی . بعد سرش را کرد گوشم ... " برو نادر و اهبرو (همان اکبر) حمید و ممد و صدا کن بیان شربت دارم براتون... " سرم را تند تند تکان دادم ..و دویدم. زنگ, در, اهبرو نزدم ..چون نداشتند که بزنم..برای همین؛ با لگد زدم در, چوبی شان و دویدم در, خونهء ممد و حمید که داداش های هم بودند و زنگ را تا ته فشار دادم که یه هویی صدای ..تررررق آمد ( فیوز برقشان پرید) و دویدم بالاتر؛ برسم خونهء نادر ..که نی نی ( خواهر کوچک نادر که عاشقم بود و من به او می گفتم نی نی .. عین سوسانو بود) یه هویی در را باز کرد بیاید بیرون بی هوای, دویدن, من ؛که خورد به من و خورد دیوار .. و ناله اش رفت هوا..که ای وای قولووم ( بازوم) و من بی محلی دویدم تو... و شیشهء پنجرهء چوبی, اتاق, هفت خواهر برادر را تند تند زدم ..." نااادررر..بیا... فیروزه خانم شربت داره... و تا بخواهم برگردم .. نادر پنجره را باز کرد و مثل جن پرید حیاط و غلتی زد روی, کوهی از کفش و دمپایی؛ که جلوی, اتاق ؛ روی کاشی های حیاط ؛ تلنبار شده بودند روی هم ... و کتانی, اش را برداشت و کرد پایش گفت..بریم..و پرید بیرون و من دنبالش .من هیچوقت دستم را به سبزی های, فیروزه خانم آلوده ن ..برای همین با ؛پسرش ... ؛توپ بازی می . وسط توپ ..گفتم ..خسته شدم ..برو یه آب بیار... وقتی رفت ..پ آجرهای, دو نبش, دیوار, کنار, در را مشت زدم. دیده بودم رویایم ..که وقتی آجر را بیرون کشیدم سکه ها از پشت آن پیدا شدند ؛برای همین هی با مشت می زدم روی آجرها ..ولی هیچ آجری از جایش تکان نخورد ... تا دست, خورد شانه ام ..که " دیوانه..چرا داری مشت میزنی آجر؟ کاراته کار می کنی؟ " که گفتم آره .. میخوام مشت هام بتون بشن. مشت هایم بتون شدند .. فیروزه خانم ؛ دیگر سرش را بی چارقد نمی آورد بیرون چون کلاس های قرآن می گذارد ولی اگر باز هم بگوید بیااااا .. بازهم می دوم .. در, اهبر را زنگ می زنم چون درشان آهنی و آیفون دارشده و لگدبردار نیست ... و زنگ ممد را تا ته فشار میدهم ولی تررقی نمی آید ..چون فیوز ندارند و حمید شهید شده است ؛ و نی نی ؛بی هوا نمی آید بیرون .. چون هفت هشت تا بچه اش ؛بادیگاردش شده اند و نادر نمی تواند بپرد از لای, پنجره؛ چون قدش عین زرافه رفته بالا؛ و سرش گیر می کند طاق, پنجره و نیست که بفرستم پی, آب؛ چون تهران معلم شده .. اما باز؛ مشت میزنم به آجرها .. تا شاید؛ بعد, اینهمه سال.. آجری برود کنار.. سکه ای بیفتد کف دستم و من ... این یکی رویایم .. سکه ای بشود .



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-726.aspx




دورهمی نیاوران

درخواست حذف اطلاعات
من این تهران را خیلی دوست دارم ؛به شرطی که ماشین هایش کم و آدم هایش هم ؛ کم .. و هوایش بی دود باشد . کلاس های فرصتی شد تا بتوانم شبی در یک دور همی دوستانه حضور داشته باشم. مهمانی, کوچک و خوبی که به اصرار والده خانم, همین خانم رودکی رفتم و جدا هم؛ قشنگ بود. با آن حیاط بزرگ و زیبا و پر از درخت و حوض بسیار بزرگترش و کلام فصیح صاحب خانه. زیبایی, این بودن ؛به فرار از مهمانی بود که برای ساعتی نصیبم شد و در کوچه پس کوچه های, نیاوران؛ قدم زدم . پائیز تقریبا به این نقطه از شهر رسیده ولی هنوز برگ ها .. نفس شان سبز است و شاخه های قهوه ای .. هنوز نش ته اند. پهنی, خیابان ها و پر از سایه و چراغ بودن, پیاده روها .. تکان های, آرام آرام, برگ های درختان... گاهی آواز, جیرجیرک ها ... نرمی, خیز, گربهء اشرافی ... و گاهی صدای, خنده و قدم های دو سه زوج و زنی مسن با مرد, مسن اش همه ؛ برای من دیدنی بودند. تهران را اینگونه دوست دارم ..نه پر از دود ..نه پر از داد و فریاد..نه پر از دعوا...نه پر از؛ همه. تهران را کمی خلوت تر .. خواستگارم . نیاوران تا تجریش و دروس و ونک ...تا گیشای, پر از سکوت, شبانه... با آسمانی صاف و موجی از خنکای کوهستان ؛ و رازهایی باز نشده . خداوند به بانی, این دور همی ؛سلامتی بدهد و این آرزوها را از ما نگیرد که آرزو .. برای آرزو است والده خانم رودکی ..کارت دعوت زیبایی که دست ساز ! هم بود ..فرستادند با آغازی از مولانا و پایانی از حافظ



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-727.aspx




عباسی

درخواست حذف اطلاعات
چند سال پیش؛ ردیف های, وسط هواپیما نشسته بودم که وسط, آسمان..بوی خاصی خورد دماغم. یک بوی, خاصی که مرا برد به سالهای دور.سالهای درس و مشق و مدرسه و کلاسی که ردیف های, اول, آن؛ عباسی می نشست و وسط, کلاس .. یه هویی بویی می پیچید در آسمان کلاس ... و پنجره ها یه هویی باز می شدند و آموزگار برمی گشت تکه گچ, سفیدش را پرت می کرد اولین آدم, اولین نیمکت ..و کلاس عملا فلج میشد. برای همین ؛عباسی شده بود مشکل گشای بچه ها و بعضی وقت ها با دست پر می رفت خانه . مثلا یک وقت هایی بود معلم قرار بود فردا امتحان بگیرد .بچه ها چون عباسی را داشتند ؛هیچ غم و غصه ای نداشتند ..چون کافی بود از ساندویچی, آقای حسینی دم در مدرسه ؛دو ساندویچ, کتلت بگیرند و بدهند عباسی با یک کانادادرای ؛نوش جان کند...نیم ساعت بعد کلاس تعطیل میشد و امتحان ..بی امتحان. یعنی کلا سیستم, شکمی, عباسی به شکلی تنظیم شده بود که تولید گازهای, ویژه برای او مثل آب خوردن بود. عباسی را اگر می گذاشتند سرش به کار خودش گرم باشد؛ از این کارها بلد نبود ولی چون پدرش وسط,بازار ؛روی گاری دستی جگر و از این دست خوردنی ها کباب میکرد و می فروخت؛ عباسی هم سه ماه, تابستان و روزهای, تعطیل, بین مدرسه را با عصرهای, بعد از مدرسه؛ می رفت پیش پدرش .. تا کمک دست, او باشد و بفهمی نفهمی یک چیزهایی هم کش می رفت . برای همین؛ عباسی شکمی داشت که وقتی داشت می آمد مدرسه ؛مثل یک زنبیل دستی ؛آن را با خودش می کشید و موقعی هم که می رفت نیمکت بنشیند ؛مثل یک کاپشن, تا شده؛ آن را می گذاشت روی پاهایش . معلوم است این شکم چه به روزگار, اطرافش در می آورد. من آن سال, آ ..چون قدم یک کم بیشتر رفته بود بالا ... معلم مان به خنده و شوخی دستمان را گرفت و برد وسط کلاس و نیمکتی را نشان داد گفت برو بشین ؛و من مثل بچه آدم رفتم .. و نشستم و تا آ , سال هم از جایم تکان نخوردم. عباسی درست جایی نشسته بود که با آن هیکل گوشتی اش ؛کل مسیر نگاه ما به تخته جان را سد می کرد و برای همین به وسایل متعدد و مختلفی؛ از راه دور عباسی را اذیت می کردیم تا خودش را بکشد کنار و راه دید ما باز شود . مثلا پوست, پرتقال می کردیم داخل شیشه خ ر, بیک و فوت می کردیم گردن, عباسی یا کاغذ ها ی, ریز؛ گلوله می کردیم و میزدیم میخورد به هدف و یا با یکی دو تا از بچه های کلاس هماهنگ میشدیم و آنها از پشت, عباسی؛ با لگد میزدند می خورد صندلی, چوبی, نیمکت, عباسی و او یه هویی پرت میشد هوا و کار دستش میداد. همه اینها باعث میشد عباسی در جای, تنگ خود به جنب و جوش بیفتد و مثلا برگردد عقب و چشم غره ای برود به ما و همین جنب و جوش ها باز هم کار میداد دستش و آسمان, کلاس را اب می کرد و پنجره ها باز می شدند و عباسی کتک, گچی می خورد . آن سال که تمام شد ..دیگر عباسی را ندیدم . نمیدانم نمره گرفت یا نه ..قبول شد یا نه ..اصلا کارنامه برایش داده شد یا نه..ولی سالها بعد داشتم می رفتم یک مغازه پارچه فروشی که تا وارد شدم ... بوی خاص, قدیمی ..دوباره پیچید آسمان, ! مغازه و وارد نشدم ؛ولی از پشت پنجره بغلی ...مردی تنومند با شکمی آویخته بر روی کمر بند را دیدم؛ که داشت پارچه متر میکرد و من در عجب ماندم که آن دو سه خانم ..چگونه می توانند نفس بکشند. وقتی که کار فروش تمام شد .. با سکه ده ریالی زدم به شیشه و مرد برگشت مرا نگاه کرد. بعد لبهایش از این گوش؛ دراااز شد تا ته, آن گوش... و دوید بیرون که مرا بغل کند و من با قدم های تند و بلند فرار . عباسی از پشت سر مرا به اسم کوچکم صدا میکرد و من تعجب می او چگونه توانسته است مرا بشناسد .کمی که دور شدم ؛برگشتم و دوباره رفتم سمت شیشه و به عباسی لبخند زدم. عباسی اینبار گویا فهمیده بود اوضاع از چه قرار است آرام از جا بلند شد و آرام آرام آمد بیرون و با حفظ فاصله دست داد ولی من او را به یاد همهء آن سالهای, قدیم ..بغل و بوسیدم .گاهی آدم ها با تمام بوهای, خوب و بدشان ..برای آدم عزیز می شوند و خاطره می سازند. عباسی هم تقصیر خودش نبود ..سیستم شکمی اش چنین بود. بعد از حال و احوالپرسی و حرف هایی از اینجا و آنجا... وقتی داشتیم از هم خداحافظی می کردیم از او خواستم بیاید باهم برویم پیش یک متخصص خوب . یک هفته بعد عباسی با زنش آمد. از اینکه عباسی توانسته بود ازدواج کند ..واقعا تعجب چون بنظرم کمتر زنی میتوانست اورا ..تحمل کند . وقتی وارد اتاق معاینه شدیم ..من برگشتم بیرون . دیدم عباسی نیز با من برگشت.وقتی از او علت را پرسیدم گفت من اصلا خج میکشم ..به چه بگویم؟ گفتم همه چیز را بگو.. محرم م م است .او در حالی که اخم کرده بود .. گفت محرم م م است ؟ گفتم بله..محرم م م . خلاصه من مجبور شدم به وک عباسی همه چیز را مو به مو به بگویم. زن, عباسی وقتی داشتم مو به مو می گفتم..مو به مو عرق می ریخت و سرخ و سفید می شد و عباسی هم از این پا به آن پا میشد که زود متوجه شدم همین الان است که کار دستمان بدهد و دستش را گرفتم و گفتم بشین صندلی ... تا خواست بنشیند ... آسمان مطب اب شد .. و پرید پنجره های اتاقش را باز کرد وبرگشت به عباسی گفت... بفرما بیرون آقا... دیگر از شما گذشته است که عباسی گفت جان.. من هنوز سی سالم نشده ... که گفت .. هرچقدر سن تان بالا برود اوضاع وخیم تر خواهد شد.نیازی هم به نسخه نیست ... فقط کمی کم غذا بخورید. از بعد از عصر آن روز ؛تا آن روز که سوار هواپیما شدم .. عباسی را ندیده بودم.با نوعی دلهره از روی صندلی ام نیم خیز شدم جلو را ببینم که خانم مهماندار شانه ام را گرفت گفت ..آقا کجا؟ برگشتم گفتم ..شما ادکلون اضطراری ندارید؟ مهماندار نگاهم کرد و لبخندی زد ..و رفت. عباسی را نتوانستم تشخیص بدهم که بین مسافرها بود یا نبود ..ولی حتم دارم بود.وقتی داشتیم پیاده می شدیم مطمئن بودم عباسی اگر جلو نشسته باشد تا الان از سالن خارج شده ..برای همین عجله ن برای پیاده شدن. جلوی ک ن خلبان که رسیدم ... مهماندار ..جلو آمد و یک بسته کوچک سیاه رنگ به من داد و گفت .. خوشحال شدیم آقا. وقتی بسته را داخل تا ی باز ..دیدم یک ادکلون فرانسوی, اصل است که فقط مهماندارهای مسافرت های خارج ؛برای خودشان می ند . آن ادکلون تنها خیری بود که از خاصیت عباسی به ما رسید.



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-728.aspx




زورو

درخواست حذف اطلاعات
آدم تا وقتی نایستد ؛ نمی فهمد از چه ... و چه ها گذشته است ؟ این؛ تقریبا ورد کلام من شده است ..... تنها جایی که می فهمی روزگار سپری شده است ؛همین تک ایستادن هایی است .. که گاهی پا پیش می گذارند جلوی, پای, ما! امروز موبایلم را انداختم خانه ... روی, تخت .. و با دلخوری ؛نگاهش و زدم بیرون .خواستم تنها باشم. تنها قدم بزنم و رفتم تا رسیدم کلاس. چقدر این بچه ها شلوغ هستند ! بچه هایی که گاه بین شان آدم های چهل ساله پیدا می شود و جالب اینکه من هرچقدر آدمها سن شان بیشتر باشد ؛بیشتر با آنها دوست می شوم. یک درس را که بخواهی بدهی؛ صد تا بقچه متلک پرت می کنند پیش, پای آدم ... که بازشان که می کنی؛ می بینی توی, هیچکدامشان تند و تیزی و بدی نیست و همه از سر صفا و شوخی پرت شده اند. هرچند گاهی یک چیزهایی هم پیدا می شوند ... که باید بگذری . سر, ظهر؛ آرام آرام داشتم بر میگشتم خانه با کیف, "درسا" یم که یک چیزی کشید روی کیف و صدای اووهوویی برخاست.راستش از وقتی این کیف را از مهرآباد گرفتم همیشه سعی می کنم به کیف و وسایل دیگران نخورد چون هم خیلی گران است و هم نایاب و هم اینکه حوصلهء بگو مگو با آدمهای بیکار را ندارم.اما اینجا چون آن لفظ, بی ادبانه را شنیدم نشد نایستم. ایستادم برگشتم و به صاحب صدا نگاه . مردی لاغر و کشیده با سبیل هایی موسوم به گوران که نوعی درویش مسلک هستند .لباس هایی که برتن داشت با همان مکتب گوران ها جور در میامد و دختری جوانتر که با دهان, کاملا باز ایستاده بود مرا نگاه می کرد . مرد یک حرف بی ادبانه ای زد که بازبه ملاحظه همان خانم پاسخی نگرفت ولی فقط به ترکی گفتم گربهء بی دست و پا. تا خواستم راهم را به قول قدیمی ها بکشم بروم .. از پشت شانه مرا گرفت گفت...خیلی آشنا هستی آقا.گفتم اشتباه نکنید...من گربه نگه نمی دارم ..بفرمائید . و او قاه قاه خندید و برگشت برود که آن خانم جوان جلو آمد گفت شما باید آقا..باشید نه؟ من کمی تعجب ولی گفتم شاید اشتباه گرفته اید... که گفت شما با خانواده آقای شهرستانی آشنا نبودید؟ خانواده آقای شهرستانی یک خانواده خیلی خوب و نازی بودند که من در یکی دو تا از پست های باده راجع به آنها نوشته ام .خدا رحمتش کند ..آقای شهرستانی دوست قدیمی و صمیمی آقا بود که در یک مسیر نزدیک به هم منزل داشتند و خیلی وقت ها ها را با هم به بیرون شهر می رفتیم و با بچه هایش بازی, کلانتر بازی می کردیم. به آرامی گفتم شما ؟ بدون اینکه جو بدهد دوان دوان دوید به سمت بلوار ..و ماشینی که کنار بلوار پارک کرده بود و سرش را از پنجره کرد تو ؛و بعد دوباره با یکی دو تا از خانم هایی که داخل ماشین بودند آمدند به طرف من و آن آقای گورانی. هرچقدر آن خانمها نزدیک تر می شدند ..خاطرات دور؛ به من نزدیک تر می شدند. خاطرات, دوری که از لابلای, خاطره ها ..خودشان را به ؛زحمت ؛و با تنه زدن به خاطره ها... می کشیدند جلو. آن لبخند ها.. آن راه رفتن ها... آن طمانینه ها و آن کنجکاوی ها ...آرام آرام؛ آمدند کنار, من و به نرمی ..به آرامی ؛ایستادند .. روبروی من . یک فضای سنگینی درست شده بود. باورم نمی شد پس, آن سالها... آدمها..به همدیگر برسند . آدمهایی که سالها هم را نمی دیدند و حس نمی د و فقط گاهی ؛یک بوهایی از آن خاطره های, دور به مشامشان می خورد و یادشان می افتاد که روزگاری بودند آدم های, خوبی که الان نیستند. سنگینی, آن فضا با خنده های دخترهای آقای شهرستانی که حالا به خانم های تقریبا مسنی تغییر چهره داده بودند..ش ته شد. طیبه و مهری خانم دو خواهر از سه خواهری که من همیشه از آنها خاطرات خوب به یاد دارم و هر وقت رضائیه می روم خاطرشان بی اختیار می آید خاطرم . تمام, آن مهربانی ها و لواشک و گردو و شوکولات های انگلیسی دادن ها و از لپ آدم سهم گرفتن هایشان..و قهقهه هایشان ؛ برای من یادگاری های قشنگی بودند که هنوز هم هستند. مثل مادر بغلم د و دست به سرو رویم کشیدند..بی هیچ خج ی از دانشجوها و عابرینی که متعجبانه رد می شدند و به ما نگاه می د. برای یک نیم ساعت, شیرین ؛ از همه جا حرف زدیم و از همه چیز و همه و همه حال و همه هوا و همهء ماندنی ها و رفتنی ها ... گفتیم و اشک ریختیم و خندیدیم . دنیا چقدر زیبا و بی مقدار است جانم. دنیا چقدر کوچک و قشنگ و فریبا و تلخ است... فهمیدم آقای گورانی همبازی, بزرگتر از مای, کودکی هایمان هستند که هیچ نشناختیم و آن خانم هم ؛ سودابه ... همبازی, کوچک, کودکی هایمان. وقتی داشتند می رفتند ... سودابه؛ پشت, شلوارش را نشان داد و گفت زورووو .... و من یادم افتاد آن سالهای, بازی؛ لباس زورو می پوشیدم و باشمشیر ... بیوک؛ همین گورانی را ؛ تعقیب می و سودابه به هوای نجات دادش ..حمله میکرد به من و من به یاد زورو و شکم گروهبان گارسیا ؛ روی شلوار نایلونی, سیاه, او زورور..می نوشتم ..و شلوارش میشد و او می زد به گریه ؛ و قهر می کرد و میرفت شکایتم را به مادرم می کرد . و او هنوز ... یادش بود و فهمیدم ... یادگاری ها چقدر قوی هستند که می توانند سالهای, سال, بعد .. کنار یک بولوار؛ وقتی مردی را دیدی .. یادت بیاید. یادش بخیر . زورو



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-729.aspx




امشب پدرم می میرد

درخواست حذف اطلاعات
امشب ؛آ ین تک برگ, زندگی, یک مرد ... ورق می خورد. امشب .. یک دل ؛ تک ضربش را می زند.. امشب ؛ چشمهای, سبز, یک مرد ... بسته می شود ......... امشب ؛ پدرم می میرد. امشب .. من؛ تنها می شوم نه و شانزده که برسد .. پدرم ؛برای همیشهء همیشه .... می رود. امشب ؛ سرنوشت, آ ین مرد, زندگی, من .. به آ می رسد و اسب, سرکش و تک زیبای, دشت های, سبز... بی شیهه ؛می ایستد ......... امشب ؛ منم و یادهای, یاد, من امشب ؛ کوه, من ؛ می ریزد امشب ... مسجد, محله ما ... بی او ..سر به مهر می رود. امشب ..چه شب بدی است خدایاااا ... چقدر باید بگویم امشب . دلم ..بوی, پدرم را می خواهد دست های, بزرگ و مهربان و گرمش را نمی توانم بنویسم... ناتوانم... مثل, یک درخت ... بریده شده ام... افتاده ا م افسانهءبزرگ, من ؛ کو ثانیه ها را می شمارم روبروی ساعت, سرد و بی خیال روزگار آن ساعت تلخ دیر یا زود می رسد و من ؛ دوباره می نشینم روی, زمین و پشت می دهم به دیوار ... و های های گریه میکنم... هفت سال گذشت اندازهء یک پلک زدن ...



منبع : http://chameha.blogfa.com/post-717.aspx