وبلاگهای رنگارنگ

جامعه کهنه

آخرین پست های وبلاگ جامعه کهنه به صورت خودکار از بلاگ جامعه کهنه دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دندان

درخواست حذف اطلاعات
دیروز غروب، ناغافل دندانم آبسه کرد، درد شدیدی داشت چ درد توی کاسه سرم می پیچید، سریع وقت گرفتم و رفتم پیش آرمان که رفیق دوران سربازی من است، دیدنش خالی از لطف نبود، کمی از گذشته حرف زدیم و کنی درباره گرانی دلار حرف زد و من شنیدم و... معاینه که کرد، انگار زخمی در لثه ایجاد شده و به لطف آب است عفونت کرده است. دارو داد که گرفتم و مختصری بهتر شدم. اما ب از درس دور افتادم. امروز هم ورزش نخواهم رفت، تا چه پیش آید.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2756.aspx




هنر خوب زندگی

درخواست حذف اطلاعات
اگر بخواهم یک کتاب معرفی کنم که بخوانیدش و ازش یاد بگیرد و علاوه بر ان از خواندنش لذت ببرید قطعا کتاب «هنر خوب زندگی » نوشته رولف دوبلی است. واقعا دوستش داشتم. حتما حتما حتما مطالعه کنید. کتاب را نشر چشمه منتشر کرده است.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2757.aspx




سنکا

درخواست حذف اطلاعات
همه آنها که شما را به خودشان فرا میخوانند، شما را از خودتان باز می دارند.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2758.aspx




زندگی به این قشنگی

درخواست حذف اطلاعات
روزی بی کیفیت و مس ه، خوب شد گذشت. شب کابوس دیدم، شاید مربوط به خستگی باشگاه باشد. اما در نهایت چیزی در دلم غل غل می زند. بی ربط با همه چیز، راستی چرا زندگی این طور الکی و مس ه و تکراری شده است؟



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2753.aspx




یک روز در نمایشگاه

درخواست حذف اطلاعات
سری به نمایشگاه زدم. اولین غرفه ای که دیدم، نشر کبیر بود که رمان در غرب خبری نیست را ازش یدم. از نشر نون هم سه رمان یدم، از جمله آ ین رمان منصور_علیمرادی بعد سری به نشر نیماژ زدم، و از نشر ققنوس هم رمان شهریار عباسی را یدم. بعد هم نشر ثالث، و جناب حسینی را دیدم،کمی توی غرفه نشر نشستیم. خانم مشیری هم بودند، من تا حالا ایشان را ندیده بودم، گفتم که رمان آ ف را به یکی از خدماتی هایمان داده م و دوبار خوانده است و عاشق این رمان است. خیلی هیجان زده شد و چند و چونش را پرسید و گفت واقعا عجیب است. خانم گرمی بودند و خوش سخن. آقای محمد محمدعلی بعدتر آمد، مرا نمی شناخت، آقای حسینی معرفی کرد و کشکی گفت آهان بله می شناسم. اما نشناخت بنده خدا. اسم یکی از کتاب هایم را آقای حسینی گفت که شد مایه شوخی. اسم تاغ را نشنیده بودند و من کمی توضیح دادم. بعد پیمان اسماعیلی آمد و مدتی هم با او حرف زدیم. کمی انتقاد کرد و ... من هم کمی دفاع حرف کرک انداخته بود که رفت غرفه چشمه، برای امضا و این حرفها.
از نشر چشمه رمان جدید آقای ت آبادی را یدم و آ ین ترجمه فردوسی پور. از نشر نی هم رمانی از برونته به نام مستاجر وایلدفل هال و دو کتاب درباره تصمیم گیری و مدیریت که به نظرم جالب آمدند.
سری هم به نشر نیلوفر زدم و رمانی از زولا با نام فتح پلاسان و رمانی از فاکنر با نام رکوئیم برای یک راهبه را یدم.
پیش از آن هم پس از مدت ها پدرام رضایی زاده را دیدم. خیلی پیر شده بود. درد و دل کردیم. آمده بود فرهنگی را که جناب سعادت منتشر کرده است ب د. گفتم همکاری دارم که با ایشان آشناست، آدم باسوادی است.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2754.aspx




چند نکته از این معنی

درخواست حذف اطلاعات
ما به صراحت بیش از تعارف نیاز داریم، در نوشتن درباره کتاب ها هم به صراحت نیاز داریم، نه به تعارف تکه و رعایت حال همه را ، بسیار دلخوری از من پیش آمده است، سر رعایت ن آن چه به گمانم نباید البته رعایت کرد، حقیقتا، فرو کاهیدن حرف ها به «کتاب می خوانی که بدش را بگویی» به نظرم بی انصافی محض است، آقاجان شما بخوان تعریف کن، درد این است که شماها کتاب های خودمان را هم نمی خوانید، اگر بخوانید که باید بخوانید، قطع به یقین کم و بیش به نظر من می رسید، با ویرانه ای مواجه می شوید و نگران می شوید، به قول دوستی، دیگر نه ما ادبیات داریم و نه کتاب. این اشکال کار است، وقتی در نمایشگاه قدم می زدم، این را حس ، ادبیات ایران انگار جایگاهش را از دست داده است، نباید این طور باشد، اگر مخاطب به قول و گفته ما اعتماد کند و آن را اسیر تعارف نا به جا و بی جهت نداند، مطمئن باشید که از ادبیات ایران هم استقبال می کند، البته اینکه گروه ها و جریانات ادبی، و رسانه ها هم بی جهت از رفقا، دوستان، ووو حمایت می کنند و مرز بندی بی خودی، از خودی ها و ناخودی ها درست می کنند (که از سیاست و رو مه نویسی به ادبیات سرازیر شده است) هم در کاهش اعتماد مخاطب به ادبیات بی تاثیر نیست، تنها دوست ما ادبیات است و خارج این حوزه دوستان دیگری هم داریم، صراحت صراحت و صراحت در ابراز نظرات برای روشن شدن، موقعیت ادبیات ما، جایگاهش ووو سرمایه اجتماعی ادبیات معاصر رو به کاهش است، حتا ما نویسندگان هم کتاب نمی خوانیم، و دنیایی یک نفره ساخته ایم که در آن پادشاهیم، اما از بیرون مطلب دیگری هستیم. باید صبوری را یاد بگیریم و انصاف را، دیگر اینکه همواره از رمان سیاست زده انتقاد کرده ام. دقت فرمایید سیاست زده، نه ، ادبیاتی که در ایران به نام قالب می شود، سیاست زده است نه ، البته همان رمان را هم دوست ندارم، اوضاع عوض شده است و رویکردهای ادبیات هم در حال تغییر است، حتا ادبیات از حوزه هستی شناسی به حوزه شناخت شناسی وارد شده است، از بودن به نوشتن درباره نبودن. به اینکه نیستی چیست. ادبیات خودش هدف است و طبیعی است من نمی پسندم که وسیله ای برای هدف دگر باشد. هدف ادبیات، خودش است. ما نه در حوزه هستی شناسی کاری انجام داده ایم و نه در حوزه شناخت شناسی وارد شده ایم .سرگردانیم در امور روزمره و شخصی و چه و چه. چیز دیگری نیاز داریم. جز این ها، البته که به کتبی نیاز داریم که فکر به ادبیات را به ما یاد بدهد، در این حوزه هم مترجم ها وارد نشده است. ما نیاز داریم که بفهمیم چگونه می شود به ادبیات شید، از طریق ادبیات شید، ما نیاز داریم جریان های روز ادبی را بشناسیم، به نقدهای جدید و به روز نیاز داریم، به تحقیق درباره ادبیات، هم ادبیات خودمان هم دیگران. اینکه تنها کتاب های آن ها را ترجمه کنیم، صحیح و غلط دردی از ما درمان نمی کند، ادبیات و حوزه شه روز چیست؟ دنیای ادبیات به چه سمت و سویی می رود؟ فضای ادبی جهان چگونه است؟ اینجاست که به پژوهش نیاز است و به ترجمه و رسانه ای برای آشنایی با متفکرانی که درباره ادبیات قلم می زنند. از این طریق باید روش فکر به ادیبات را بیاموزیم. از این طریق باید مفاهیم جدیدی را جست و جو کنیم، تعاریف جدیدی از ادبیات را بسازیم و با آن آشنا شویم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2755.aspx




devil shift

درخواست حذف اطلاعات
devil shift : تمایل مردم است برای اهریمن جلوه دادن مخالفان شان با مشاهده آنها به عنوان چیزی قدرتمندتر و م ب تر از آنچه در واقع هستند. devil shift یکی از دلایلی است که مردم با متحدان متعهد در ائتلاف ها علیه یک مخالف مشترک بسیج می شوند.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2750.aspx




نه آن نه این

درخواست حذف اطلاعات
کمی بدنم کوفت رفته است. دیروز و پریروز چندان خوب درس نخواندم. ارائه ام هم در که درباره چارچوب ائتلاف م ع بود چندان مورد توجه قرار نگرفت. بعد هم ارائه دیگری داشتم که آن هم چنگی به دل نمی زد، کلا بیان من افتضاح است. امرو باید بروم باشگاه، کمی به بی خیالی ورزش نیاز دارم و به تحرکش.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2751.aspx




آدوری ها اسمش بد است؟

درخواست حذف اطلاعات
تا کنون یکید و نفر از دوستانم گفته اند که نام آدوری ها بد است، شاید، که البته با طرح جلدش، در نظر خوانندگان رمانی درباره روستاست که خب اینجور هم نیست واقعا. شاید...



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2752.aspx




یک روز خوش

درخواست حذف اطلاعات
با آقای زاهدی مطلق، جناب بایرامی و آقای فراستی و شهریار عباسی، رفتیم و دور دریاچه قدم زدیم. دیداری تازه شد و خیلی خوش گذشت.
مدتی بود جناب بایرامی و آقای زاهدی مطلق را ندیده بودم.
درست پس از پایان داوری جایزه جلال آل احمد که همکار ایشان بودم و البته بیشتر از این دو بزرگوار یاد گرفتم.
جناب فراست را تا کنون ندیده بودم که آشنا شدیم. نویسنده تر و فرزی است و رو پا.
جناب بایرامی نویسنده بسیار خوبی است و به نظرم از بهترین نویسنده های معاصر است. البته رانندگی تعریفی ای ندارد، اما واقعا نویسنده معرکه ای است، یک کلاه قشنگی سر می گذارد که خیلی بهش می آید . یک تکیه کلام هم دارد «اینا».
آقای زاهدی مطلق هم انسان درست و با تجربه ای است. ریش بلند جو گندمی ای دارد که به صورتش می آید، شلوار لی می پوشد و وقت راه رفتن دستش را توی جیب پشتش می کند.
شهریار هم که مثل همیشه پر انرژی و خوشتیپ بود. از آن آدم هاست که همیشه با هیجان و با تفکر صحبت می کند و پسر باسوادی است.
دریاچه صبح خلوت بود اما پس از آنکه دو دور دور دریاچه گشتیم دریاچه ی خلیج فارس شلوغ شد.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2742.aspx




درباره کتاب جاری تا بی نهایت

درخواست حذف اطلاعات
به نظر من «جاری تا بی نهایت» نتوانسته است شخصیت و منش افضلی پور را بازتاب دهد. یعنی هدفی که کتاب براب آن نوشته شده است. افضلی پور یکی از خیرینی است که هزینه ساخت اولیه شهید باهنر کرمان را پرداخت کرده است و ساخت در کرمان توسط او انجام گرفته است. کتاب زندگی نامه هم چیزی شبیه رمان است، اما کتاب توانایی روایت زندگی او را ندارد. زندگی نامه هم به روایت و داستان نیاز دارد و راوی. موضوع باید از جایی شروع شود و به جایی ختم شود. اوج و فرودهای داستانی را داشته باشد تا برای خواننده جذاب باشد. ???? آن جذ ت است که متن را به خواننده متصل می کند و شخصیت ی را که اساس کتاب است، می سازد و به خواننده منتقل می کند. این شخصیت سازی در کتاب نیست. نویسنده همواره باید از خود بپرسد، چرا خواننده ای باید این کتاب را بخواند؟ بخش زیادی از کتاب به خاطره هایی که اساتید یا دانشجویان درباره مرحوم افضلی پور نوشته اند اختصاص دارد.
این مصاحبه ها یا خاطره ها می توانست اساسی برای شناخت شخصیت ایشان باشد برای نویسندگان کتاب، نه تمام کتاب باشد. این متن ها به پرداخت هنرمندانه نیاز دارند. از دل این مصاحبه ها باید کدهایی است اج می د. فرض کنید از دل یک مصاحبه یا خاطره: جسارت
از دل دیگری فلان صفت یا عمل ایشان. این ها چارچوبی را تشکیل می دادند برای روایت اصلی که حال داستان را دارد یا باید داشته باشد. یک کتاب زندگی نامه باید به گونه ای باشد که بتوان تبدیل به سینمایی شود. انقدر تصویرسازی و شخصیت پردازی داشته باشد اما این یکی آماده آن کار نیست. به گمانم این کتاب خام و فاقد ساختار را می توان به گونه ای تغییر داد، سامان داد تا پایه ای برای سینما یا داستانی شود یا اساسی برای نوشتن کت بهتر.
منتها چون نویسنده ها به این امر توجه نداشته اند، بسنده کرده اند به نقل روایت های حقیقی. دقت بفرمایید، زندگی، حقیقت علمی نیست که با روایت اشخاص ثابت شود و برای خواننده اثبات شود که فلانی چه شخصیتی است زندگی روایتی است که از دل حقایق بیرون می اید. روایت که می گویم یعنی از حوزه اثبات پذیری خارج می شود و از حوزه ابطال پذیری هم خارج است. هرمنوتیک است، نقل و روایت است، نقد است. به زندگی نامه مثلا ادمی مثل جان نش (ذهن زیبا) توجه فرمایید. خیلی از بخش هایش با حقیقت جور نیست (مثل فداکاری زنش) اما روایت برداشت خودش را از زندگی او دارد.
همین کتاب ، داستان ، و هنر را جذاب می کند. زندگی نامه نوشتن هنری است که از دل ان باید آن حسی که در نویسنده اش هست، به خواننده منتقل شود. با داستان گویی و شخصیت پردازی.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2743.aspx




فوتبال 120

درخواست حذف اطلاعات
مجری برنامه فوتبال ۱۲۰ جوری از فوتبال حرف می زند که انگار معنایی را تفسیر می کند.
گفت از که بازی های لیگ قهرمانان بود، یک عالم حرف توی گلویش مانده بود و تا همین لحظه هم با همکارانش درباره پن ی رئال بحث می د.
یک ریز حرف می زند. «چی می خواید از زندگی، هیجان، شور، حادثه، ادرنالین و... همه چی توی فوتبال هست.»
همه چیز جز شعور.
آنچنان از هیچ چیز چیزی می سازد که انگار همه دنیا گرد پن ی رئال می گردد. تاریخ سازی می کنند، آمار سازی می کنند، از علم هم برای گسترش جهل استفاده می کنند.
پس بعید نیست که کانال یک خبرگزاری یا رو مه از ز له وقت گل زدن مسی می گوید.
لرزه نگاری کار گذاشته اند در یوم و میزان شدت ز له رخ داده را اندازه گرفته اند.
همه چیز را به همین مس گی در خدمت سرگرمی قرار می دهند. آنچه اصل نیست، اصل می شود.
«خب تبریک می گم به طرفداران بایرن مونیخ برای قهرمانی شون.»
حد دغدغه این برنامه همین قدر است.
چنان سطحی است و آنچه اصل نیست را ماهرانه اصل می کند، چنان هیجان کاذب می دهد که توی بینده هم می شوی تماشاگر هیچ.
«هر اتفاقی افتاد بخندید، چون حداقلش وقتی می خندید خیلی خوشگل ترید.»
چی فکر کرده نویسنده و مجری برنامه من مانده ام، از سطح دغدغه خنده دار سیما.
همه چیز بنجل و سطحی و عوامپسند شده است.
فوتبال ۱۲۰ بچه پاپاگونز را نشان می دهد. بعد برادر زاده آزارد را نشان می دهد.
«کام بک اگر دیدید تعجب نکنید».
چی نشان می دهی اخوی؟
از همه بدتر حرف های شبه فلسفی ای است که با صدای فردوسی پور روی سطحی ترین اتفاقات پخش می شود. تاریخ بی مزه یک باشگاه، به اوج بردن اتفاقات عادی در زمین ورزش.
تنها ربط ورزش به فلسفه این است: «کالا شدگی ورزشکاران برای مصرف بیشتر.» بیننده باید مصرف کند. زمانش را بدهد و همراه توده سازی ورزش برود.
فوتبال ۱۲۰ نماد این توده سازی است. مجموعه ای از همه چیزهای توده پسند، کالا تبلیغ می کند. «روبیکا نصب کنید و در قرعه کشی سه دستگاه سراتو شرکت کنید.»
برنامه فان هم دارد، همه چیز در خدمت خنده. بخند تا دنیا به رویت بخندد.
بعد صدای فردوسی پور می آید تا شبه تاریخش را تعریف کند. از مادرید بگوید و یک والی تماشایی از کریس رونالدو، بت جدید و مثل گزارش نبردی در شرق دور بازی دو تیم همشهری را تعریف می کند.
همه چیز در خدمت هیچ چیز. بخند، با خنده قشنگ تر می شوی. بی آنکه بگوید زیاد که بخندی, واقعیت دنیا به تو پوزخند می زند.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2744.aspx




باران تویی

درخواست حذف اطلاعات
هوای امروز تهران بارانی است، هوایم عرکه ای شده است و برای این وقت سال کمی سرد. مجبور شدم لباس گرم بپوشم که نچایم. همه جا انگار تمیز شده است و برق می زند. رانندگی هم در باران با وجود آشفته بازاری که پیش می اید لذت بخش است. از این فکر که در جاده ای بی انتها باشم و برانم و باران ببارد و دور تا دور باران باشد و خا تری و کوه و من بترسم که ماشینم نبادا اب شود و بیم و امیدی داشته باشم و صدای باران که بر سقف می خورد را جای موسیقی بشنوم کیف می کنم. خیلی خیال انگیز است و البته هیجان انگیز.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2745.aspx




دلمشغولی بی هوده

درخواست حذف اطلاعات
کمی استرس داشتم به طوری که پایم راستم به درد آمد. برنامه ام کمی به هم ریخته شده است، صبح هم یک ساعت دیر سر کار رسیدم. پنج و نیم بیدار شدم اما گفتم یک چشم بخوابم، یک چشم همان و هفت و نیم شدن همان. دیگر وقت نشد به روال همیشگی بروم اما صبحانه مرتبی خوردم و به کابوس ناجوری که شب پیش دیده بودم فکر . بی آنکه بدانم خوابم چیست.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2746.aspx




تجربه مهدی، تجربه من

درخواست حذف اطلاعات
در مجله تجربه اشاره کوچکی به این وبلاگ شده است و البته به حقیر. من تجربه نمیخوانم، دلیلش البته مهدی نیست، به هر حال او هم کار خودش را می کند، واقعا وقت نمیشود، به هر حال در این شماره فرموده که: ما نویسنده ای داریم که برای مخاطبانش گزارش رو مه می نویسد از خودش، از رفتنش، شلوار یدن یا کیفیت نیمرویی که نصف شب خورده و این تاملات اولی را گره می زند به جهان کوچکش که پر است از حقد و نفرت نسبت به دیگران. کار نداریم، بعد هم تحلیل کرده که چرا... بقیه اش رو حقیقتا نخواندم تا دقیق بنویسم، ع ش واضح نبود، به هر حال، با بخش اولش چندان مخالفتی ندارم، چون عج ا انجامش می دهم، با حقد و نفرتش خیر، مشکل دارم، والله بنده نفرتی از ی ندارم . دلیلی وجود ندارد وقتم را سر این چیزها تباه کنم، حالش را هم ندارم البته بعضی از آن چیزها که مهدی نوشته و مقام و جایگاهی بهشان داده، به نظرم شانشان از شلوار یدن هم کمتر است. مضافا به اینکه مهدی که اهل تامل است، بهتر است مقالات جاسنگین تر و عمیق تری بنویسد، سرمقاله هاش خیلی بد هستند. جای این حرفها توی مجله نیست. بعد می گوییم مجله عامه پسند به شما برمی خورد.باری امیدوارم حضرت از این وضع واکنشی و غرش گونه و غ در صفحات مجله تجربه و اینستاگرام که به بیابان بی آب و تلفی می ماند، عبور کند. پسر بدی نیست، رفیق خوبی هم هست اما ایراد هم زیاد دارد، احتمالا مثل همه ما، من و شما و همه کلا. اگر منظور نفرت از بعضی از کتاب هایی است که مهدی تایید کرده که واقعا آن یکی را دارم، اما خود نویسندگانش، نه، به هر حال من بیشترشان را نمی شناسم. اما از نظر کتابها، خب چه ایراد دارد، من عیب کتابهایی که شما منتشر کرده بودید را گفتم، خب، دستم درد نکند، اگر وارد است، گوش کن، اگر وارد نیست، کار خود . اگر نه دنیا بزرگ است، من و شما و گنده ترهایش رفتند و فراموش شدند و دنیا انقدر کوچک نیست. گو اینکه مطلع هستم یکی از مترجم ها به بهرنگ گفته است، باز قرار است کتاب چنگیزی را چاپ کنید؟ ما م م چارچنگول و گفتیم، بابا گلی به جمال ممیزی، که اگر کار دست این ها بود ما را از هستی ساقط می د، حذف فیزیکی می د و بعد جلوی روی ملت مخالف ممیزی چارتا جمله دری وری هستند، اما پشت سر... قربانش بروم. زشت این هاست، عزیز دل، نفرت این هاست و در جملاتی از این دست است، نه در شلوار یدن و نقل روزانه زندگی و احتمالا گفتن صریح احساسات. دیکر یادم نمی آید. یادم آمد، حتما خواهم گفت. آهان اما اگر مسئله ای در این وبلاگ نوشته شده است که حمل بر نفرت شده، باید من هم در آن بازنگری کنم، تازه به زعم خودم کمی، مثبت ش شده ام. والله نمی دانم دقیقا چرا مهدی اینجور شده است، به هر حال او هم اینجوری است هر بار ناشتا نشده می غرد در صحرای نشر و کتاب و مجله و اینستا، منتها نه او، همه ماها، شیر بی یال و دم و اشکم هستیم، البته مهدی یال دارد، اشکم هم فکر کنم دارد دم... این را ندارد، از شوخی که بگذریم، خیر است ان شالله.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2747.aspx




هفته بعد

درخواست حذف اطلاعات
هفته بعد برایم مهم است، هم در ارائه دارم هم کلی مطلب نخوانده و نیمه خوانده دارم. مطلبی درباره مدیریت تی عمومی و هم مطلبی درباره خط مشی گذاری و فلسفه آن و البته درباره توسعه پایدار. امروز را استراحت ، فردا باید بکوب درس بخوانم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2748.aspx




هر چه از دوست رسد نی ت

درخواست حذف اطلاعات
امروز روز بارانی ای است. کمی خسته هستم، دیروز تا دیر وقت با دوستی حرف زدیم. چقدر هم خوب بود. نمی دانم چرا آدم ها با هم حرف نمی زنند، هی پیغام و پسغام مجازی می دهند. اشتباه است. بعد هم که دیدار تازه شد تازه می فهمی چه خبطی کرده ای. از خودم ناراحتم. کمی هم بغضم ترکید از فشار و بدفهمیو کج فهمی. یک جایی آدم می برد.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2749.aspx




همه ماشین های پدرم/ بخش اول

درخواست حذف اطلاعات
اولین خودرو خانواده ما ژیان بود. مدل پنجاه و شش و زرد رنگ که صفر کیلومتر و از کارخانه تحویل گرفتند در همان سال پنجاه و شش.
در آن زمان تنها مادرم سر کار می رفت، پدرم به دلیل فرار از خدمت در زمان شاه، کلا زندگی اش قفل شده بود، در نتیجه بدون گواهینامه پشت ماشین می نشست که همین خودرو بود. با دو سیلندر و تکان های ناجور. ژیان مجموعه ای از نداشته هاست. یعنی مهم نیست چه داشته، مهم این بود چه ندارد. پدرم از ژیان بی زار است، مثل من، به هر حال ژیان را فروختند (گناهی که مادرم بعد از چهل سال نبخشیده) و فیات یدند. فیات ما همیشه خدا اب بود. زیاد سواری نداد که نداد. به هر والذاریاتی بود این فیات را فروختند. گویا به یکی از همسایه ها، ایشان هم چند روز بعد به قصد پس دادن ماشین مراجعه کرد، با چیزکی هم سر، اما کو گوش شنوا؟ ما تازه از دست فیات خلاص شدیم. مال بد، بیخ ریش صاحب.
ماشین بعدی شاهین بود، سبز رنگ و معرکه. شاهین تفاوت اندکی با آریا داشت. دنده اش توی فرمان بود و وقت راه رفتن زوزه می کشید. نوک ماشین هم بالا بود و اصلا تمام تلاش همه این بود که پوز ماشین بالا باشد. به ع الان
این ماشین را هم جناب پدر نگه نداشتند، فروخت، آریا ید، آریا به قول پدرم ماشین قاچاقچی ها بود. این را در توجیه فروختنش می گوید که توجیه پذیر نبود. (من هم از این جنس فروختن ماشین انجام داده ام انگار مسری است). آریای ما یک بار هم سرقت شد. منتها شب پیدا شد، چرا؟ چون پدرم بنزین توی ماشین نمی ریخت. رفته بود و نمی دانم در کدام جاده آبادان بنزین تمام کرده بود و هم رفته بود پی بنزین، وسط بیابان که خودرو پیدا شده بود.
گذشت تا بعد جنگ و مهاجرت نا به کرمان. در کرمان که مجددا آریایی آبی یدیم. این آریا عمرش را کرده بود که هیچ، چیزی هم سر.
پدرم درهای ماشین را جوش داده بود، منظور درهای عقب است، از بیم باز شدنش و پرتاب شدن ما به بیرون. چند بار با این ماشین از کرمان به شیراز رفتیم. تو زمستان و تابستان.
هیچ چیزی نداشت، حتا برف پاک کن. در یکی از سفرها که در بوران گردنه های راه کرمان_ شیراز گیر کرده بودیم، مدام با دست برف را پاک می کرد جوری که دستش زخم شد.
بله این ماشین مصیبت دیگری هم داشت، شماره زاهدان بود. ما هم که از کرمان می امدیم و خوراک گشتن بین راه بود محض یافتن چیزی که قابل عرض نیست.
این خودرو را هم پدر فروخت به یکی از همکارانش. کی؟ اوایل جنگ. بعد یک فول قورباغه ای گرفتیم، این هم فقط یک روز دست ما بود. خانم فروشنده دل نگران گفت ماشین را پس دهید. ما هم پس دادیم. این ماشین هم مطلبی بود. جا دار بود اما کنی ناقص به تظر می رسبد. نیست موتورش عقب بود و صندوقش جلو و رادیاتور هم نداشت و توی اتاقکش هم مدام صدای ترتر موتور می امد و البته همراه با دود. روکش این ماشین هم به قالی سک می برد.دیگر ماشین نداشتیم تا سال شصت و نه.
که نقلش را بعدا می گویم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2732.aspx




نقد اجباری

درخواست حذف اطلاعات
بدترین بخش نقد نوشتن شنیدن این جمله است: کتاب مرا خوانده ای؟
معمولا می شود جواب کلیشه ای «خواهم خواند» را بدهی. مجبوری انگار بخوانی، تو کتابخوان همه نویسنده هایی، ماشین کشنده زمان خودت و ماشین تعریف از کتاب ها. تو ماشینی، ماشین کتابخوان، در چارچوب وظایف باید کار کنی، در چارچوب سلسله مراتب، تحت بوروکراسی ای ناقص، تحت کنترل، ناشر و نویسنده و ... جز این مگر انتظاری از تو می رود؟ هماهنگ باید باشی، با چه؟ روایت غالب.
اگر جوان باشی و اسیر تعارف، که روزگاری خودم بودم، مجبوری کتاب را بخوانی، بی هیچ لذتی، تو با آن جمله که شنیدی و نه نگفتی و به آن تن دادی، کارمندی موقت شدی، پس باید کتابخوان خوبی بشوی و بعد چیزکی بنویسی که مخاطبش نه خوانندگان که خود نویسنده است، چیزی از جنس تعریف، همان جمله بی معنای نقد مثبت. مثبت از این منفی تر؟
اصلا انگار منتقد متعهد است به شخص نویسنده، به ناشر، به فروش رفتن به کارگاهی که نویسنده را متولد کرده به ممیز به کارگاه که از بدو تولد بوده، به بنجامین باتن های ادبیات و... به همه جز مخاطب و خودش. تو باید با پر نقد بنویسی تا به ی بر نخورد، اما من می گویم با پتک نقد بنویس تا حقیقتی آشکار شود.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2733.aspx




حسین سنجدی

درخواست حذف اطلاعات
حسین سنجدی در واقع فامیلش ایلاقی بود. مال آبادی ای نزدیک فرودگاه بود که حالا چسبیده به شهر و سابق بر این ولایتی بود نزدیک شهر. مثل چند ابادی دیگر که به مرور بخشی از شهر شدند.
حسین سنجدی از سنجد بدش می آمد و مثل اکثر ادم هایی که از چیزی بدشان می آید، اسمش را با آن می گفتند، حتما از سر لج.
مسئول خدمات اداره پدرم این ها بود، موهای فرفری داشت و دست هاش هم به پنجه قوش می برد و نه باز می شد نه بسته، همین جور پنجه قوشی جلوش قرار داشت. سبیل سیاهی داشت با ص خش دار.
صداش آدم را یاد صوت گرامافون ها می انداخت و گوش نواز نبود.
کارمندانش مثل مرگ ازش می ترسیدند و وقتی روی صندلی ای در طبقه هم کف اداره می نشست و داد می زد، یکی از خدماتی ها جلدی سر و کله اش پیدا می شد و یک استکان چای می گذاشت روی میز کوچک ف ی ای که حسین سنجدی پشتش می نشست.
وقتی ما بچه ها را می دید بوسی روی لپ ما می چسباند. ما هم به اصرار مادرم سلامی می پر م. همیشه خدا دهنش بوی سیگار و چای و قند می داد، بوی جوری نبود. سیگار را توی مشتوکش می گرفت و قلاج می زد و چای هم توی استکان کمر باریک پشت بندش.
همیشه خدا اداره بود، چون خب ولایتش نزدیک اداره بود.
«حسن آقا چای بفرمایین» اینجا می شد حسین آقا. کی جرئت و جس را داشت جلوش بگوید حسین سنجدی؟. با آن صدای خش دار و حال و احوال و ریخت و روز خاصش چنان توی شکم طرف درمی آمد که طرف خف می کرد.
وقتی بچه بودم و همراه پدر و مادرم به ناچار به اداره شان می رفتم که، گفتم، دور از شهر بود و ده کیلومتر از شهر دور بود و ته شهر قرار داشت، حسین آقا (آنجور که مادرم می گفت) و حسین سنجدی (آنجور که کارمندهای جوان اداره می گفتند) ترسناک ترین چیزی بود که دیده بودم.
چنان از حسین سنجدی می ترسیدم که گاهی خوابش را می دیدم. هیبت خاصی داشت و هر بار هم که می دیدمش داشت سر ی داد می زد و های چارواداری می داد.
بعدها فهمیدم موها و سبیلش را رنگ می کند، پر کلاغی. و بعدترها فهمیدم چه مرد مهربانی بود، زندگی اش با اداره یکی بود و با جر و منجرهای کشکی با کارکنان و همکارانش یک نواختی کار را از بین می برد، چیزی مرسوم در ادارات.
وقتی بازنشست شد، چندان دوامی نیاورد، غمگین شد، و ذره ذره مثل یکی از درخت های سنجد ته باغ ما، خشکید.
چهره اش چنان در نظرم روشن است و صدایش چنان در گوش من است که انگار زنده است و من همان کودکم در اداره تاریک و نشسته ام روی مبلی و مادرم را نگاه می کنم که با تل کار می کند و ما طبقه دومیم و از پایین صدای پر زدن شاه پرک ها می آید یا نمی آید و چون سایه شان توی اتاق می افتد اینگونه می شم و بعد خفاش ها که سر به دنبال این ها گذاشته اند و انگار همه چیز ارام است که صدای حسین سنجدی از پایین می آید بالا که داد می زد و آبدارچی را می کشاند پایین، کنار راه پله، جایی که همیشه می نشست و من می شنیدم که آبدارچی که در آبدارخانه بود و کنار اتاق مادرم، جلدی با سینی چای می ورد پایین و یادم می آمد ده بار مادر گفته بود چای و از این گوش شنیده بود و از دیگری در کرده بود.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2734.aspx




درباره پنجاه درجه بالای صفر/ فاطمه مرادی فرد

درخواست حذف اطلاعات
چون کتاب دومی بود که از آقای چنگیزی می خواندم دلم تنوع و چیز بیشتری نسبت به کتاب اولش می خواست که متاسفانه حاصل نشد. داستان از طریق دانای کل و زوایای مختلف شخصیت های داستان روایت می شد. بخش های ابت داستان بسیار گنگ و مبهم بود. زبان داستان بسیار غریب بود به حدی که بسیاری از واژه ها و اصطلاح ها را نمی دانستم و انقدر زیاد بودند که خارج از حوصله ام بود که دنبال معانی سلیس آنها بروم‏. من که در هرحال تا انتها کتاب را می خواندم ولی اگر خواننده کم حوصله باشد ممکن است بعد از خواندن چند بخش اول کتاب را نیمه کاره رها کند. از نظر جغرافیای داستان خیلی نزدیک به کتاب پرسه زیر درختان تاغ بود. فضای داستان کاملا مردانه و خشک بود. زن ها به طرز زننده ای منفعل و جنس دوم واقعی بودند.
اما خلاصه: از یک سو داستان سرباز ترسویی (به نام سعید) روایت می شود که به هنگام عملیات در سر مرز می گریزد و از سوی دیگر روایت زندانی (به نام علی ستوده)است که بخاطر نجات یکی از هم سلولی هایش دستور قتل مادرش را داده که بتواند به بهانه خاک او از زندان بگریزد و پول دیه هم سلولی (سینا) را فراهم کند.(علت علاقه ی علی ستوده به سینا برایم قابل هضم نبود) از سوی دیگر روایت استوار و سربازی است که به او گزارش پیدا شدن چند جنازه در حوزه آنها را می دهند و آنها در صدد پیدا مقتولین و قاتل بر میآیند. داستان ها بی آنکه ارتباطی باهم داشته باشند جدا جدا روایت می شوند و در سراشیبی گره گشایی داستان که تقریبا پنجاه صفحه آ هستند بهم مرتبط می شوند. (این مسئله بنظرم ضعف داستان گویی بود.) علی ستوده که برای فراهم پول با چند نفر همدست می شود موفق در ی بانک نمی شوند و به سمت مرز می روند و در طی راه بعلت اختلاف با یکی از همدستانش (جواد) در پمپ بنزین نزدیک مرز به او شلیک می کند. از بد ماجرا سرباز فراری هم در همان پمپ بنزین رویت می شود و او را نیز به قتل می رسانند و با کمک صاحب یمپ بنزین (ناصر) او را دفن می کنند و با راهنمایی ناصر شب را در اتاقکی که بعدها جنازه جواد و دوست همدستش (لالو -که همان شب توسط علی ستوده کشته می شود) پیدا می شود سر می کنند. روز بعد ناصر سراغ زنش می رود و طلاهای زنش را به مال ی می فروشد و با آنها راهی افغانستان می شود. استوار و سرباز نیز بعد از دیدن جنازه ها سراغ افراد گمشده میروند و کم و بیش رد ناصر و مال را در قضیه قتل ها پیدا می کنند.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2735.aspx




همه ماشین های پدرم/ بخش دوم

درخواست حذف اطلاعات
تا سال شصت و نه ماشین نداشتیم. پس از آن آریای کذایی شماره زاهدان.
ایام جنگ بود و ج به دخل نمی رسید. سال شصت و نه پدرم زمینی را که ته هزار و یک شب بود و درواقع به قیاس آن روز وسط بیابان قرار داشت فروخت. آن موقع ما را می برد توی همین بیابان و می گفت اینجا میدان می شود و آنجا کوچه است و هیچ نبود جز تک و توک تیرهای چراغ برق و چندتا سگ که جوری به ماها نگاه می د، انگار به مغز ما شک برده باشند.
الان البته آن میدان ساخته شده و محله آبادی شده. به هر حال این زمین در سال شصت و نه به فروش رفت و با مبلغ هفتصد و پنجاه هزار تومان یک ماشین پیکان چراغ بنزی موتور سیاه به رنگ ا ایی یدیم، پدرم با داداشم برای ید ماشین رفتند شیراز و ماشین را یدند. تاریخی ترین دعوای پدر و مادرم با ید این خودرو رخ داد. چه دعوایی، بیا و سیاحت کن.
نزدیک سی سال می گذرد و هنوز ان روز در نظرم است.
به هر حال جر و منجر که تمام شد ما رفتیم و ماشین را دیدیم. چیز بدی نبود. از نظر پدرم ماشین چند ویژگی داشت اول اینکه سقفش رنگ نخورده بود. دوم مدل ماشین پنجاه و نه بود، یعنی زمانی که خودرو داخلی به فنا نرفته بود. سوم اینکه موتور سیاه بود. یعنی موتورش ساخت انگلیس بود. موتور سفیدها ساخت ایران بودند. سوم اینکه چراغ بنزی بود. تازه رنگ ا ایی هم قشنگ است که واقعا بود.
تقریبا می توانم بگویم ماشین دوست داشتنی ای بود. تمیز و پا به راه. از کرمان تا آبادان باهاش رفتیم، نه یک بار، که دوبار.
پدرم به این ماشین را می شست و موتورش را با نفت جلا می داد.
وقتی موتورش را با نفت می شست، ماشین را روشن می کرد تا نفت بپرد و دود ناجور و بدبویی از روی موتور بلند می شد.
چند سالی این ماشین را داشتیم تا نا غافل پدرم دنگش گرفت و ماشین را فروخت. با دو بهانه، به ج افتاده بود و اینکه مادرم این ماشین را از چشمم انداخته بود.
مادرم همانقدر که با ید این ماشین مشکل داشت، با فروشش هم مشکل داشت. ماشین را به نهصدهزار تومان فروخت.
شماره اش هنوز یادم است ۹۲۹۲۳ تهران ۲۵ از حسن های دیگر ماشین پلاک تهران بودنش بود، از نظر پدرم البته.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2736.aspx




انتشارات نیل

درخواست حذف اطلاعات
ابوالحسن با عبدالحسین آل رسول و احمد عظیمی زواره ای در دهه سی با هم یک کتابفروشی در مقابل مجلس شورای ی (در میدان بهارستان) تاسیس کرده بودند و اسم آن را کانون انتشارات نیل گذاشته بودند که از سه حرف «ن» «ی» «ل» اسم آنها ساخته شده بود: حرف های ن، از ، ی از عظیمی و ل از آل رسول گرفته شده بود. هسته اصلی آن در مغازه ای کوچک رو به روی چاپخانه مجلس شورای ملی شکل گرفت که قبلا محل کتابفروشی مهدی آذریزدی بود.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2737.aspx




انتشارات سخن

درخواست حذف اطلاعات
در سال ۱۳۳۴ مجله سخن تصمیم گرفته بود که به بهترین ترجمه سال جایزه بدهد. از جمله هئیت داورام جایزه پرویز ناتل خانلری، احسان یار شاطر بودند. سال اولی که این جایزه برگزار شد، جایزه هزار تومانی آن به کتاب زندگی میکل آنژ نوشته رومن رولان تعلق گرفت با ترجمه سعادت.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2738.aspx




بط ؟

درخواست حذف اطلاعات
نشد درس بخوانم. بیشتر روز به کار گذشت. درباره موضوع تزم فکر و به نتایجی رسیدم. بد نیست چهارشنبه با م م کنم و کار را کمی پیش ببرم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2739.aspx




کمی بی نظمی

درخواست حذف اطلاعات
این روزها بیشتر درس خوانده ام. کمی از ضرب آهنگ درسخواندن در تعطیلات خارج شده ام. بعضی از درس ها نگرانم می کنند، بیشتر به دلیل بی نظمی حضرت البته. با معلم هایی که روی نظم و ترتیب کار می کنند راحت تر هستم. امروز دیر به سر کار آمدم، از معدود روزهایی بود که خواب ماندم. خواب بم بی نظم شد و نه خو دم و دوازده از خواب بیدار شدم و باز دو خو دم و هفت صبح بلند شدم که در نتیجه با یک ساعت تاخیر به سر کار رسیدم. این یکی هم از نظمش خارج شده است. منظورم به موقع سر کار رفتن است. هیچ خوش ندارم با تاخیر به سر کار برسم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2740.aspx




نه به دلالی دلار

درخواست حذف اطلاعات
دلار آن به آن گران تر می شود، مردم هم انگار کن ارزاق عمومی گران شده باشد، توی صف در انتظار تبدیل ریال به دلار. گو اینکه با کمی صبوری به نظرم این فضای روانی خواهد خو د، اما بعضی ها برای شندرغاز سود، هر کاری می کنند و سایر مردم را به دردسر می اندازند. پیش از عید مبلغ سی میلیارد دلار از کشور خارج شده است، گویا نزدیک بیست میلیارد دلار ارز خانگی داریم. در عید، هشتصد میلیون دلار در کشور ترکیه ج کرده ایم ووو خیلی راه و روشمان اشتباه است، نمی دانم چرا به هیچ وجه کمی در ج و گشتن و چه و چه صبوری نمی کنیم، تامل نمی کنیم. چه می شود کرد؟ جز فرهنگ سازی



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2741.aspx




خودرو

درخواست حذف اطلاعات
ماشین در ایران بیش از آنکه وسیله ای برای رفاه باشد، ابزاری است برای مشخص طبقه صاحب ماشین. در دنیایی که آدم هایش دم به دم به هم شبیه تر می شوند، ش همانجور حرف می زند که دانشجو، دانشجو همانجور که تحصیل نکرده، سیاست مدار مانند عوام، روشنفکرش دغدغه عوامانه دارد و سطحش را جای نقد عوامگرایی، به سطح آنها رسانده که باید نقدشان کند، طبیعی است برای ایجاد تفاوتی که نیست و نابود شده است، و برای ایجاد تفاوت با دیگری به راحت ترین شکل ممکن، خلایق مصرف زده پناه می آورند به خودرو. خودرو در ایران نشانه طبقه مالی است. شاید تنها طبقه ای که مانده است و البته تفاوتی رو به انحطاط.
باری، طبیعی است، همکارم که به تل اسپیناس دعوت شده بود، از این نالید که هر ی خودروش لاکچری تر بود جای بهتری برای پارک بهش تعلق می گرفت و انکه خودروش وطنی بود و عادی جای بدتر.
نشانه ثروتمند بودن، رفاه کامل همین خودروست. نه خانه است، نه نوع پوشش (که به شدت ی ان شده است و در هم بر هم) و نه مطلب دیگری. تنها خودروست.
خودرو نماد است، نمادی مقدس، بت دنیای ماست که در بزرگراه ها می خزد، پیش می رود، انجا که ما بیشتر عمرمان را در ان می گذرانیم، خیابان.
خودرو پرسه می زند، مهم نیست راننده اش کیست، هر که هست این وسیله عجیب را دارد، هستی اش وابسته به آن است و برای همین با دیگری، فرق دارد.
خودرو در ایران طبقه می سازد. نه تحصیل، نه اعتقادات، نه تفاوت فکری. میتوانید مطال را از کانال تلگرام جامعه کهنه هم دنبال کنید. @jamekohne



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2691.aspx




با کی حرف بزنم؟

درخواست حذف اطلاعات
به دوستی که توی خودش است و اغلب مواقع به اصلاح گوشه ای توی خودش فرو رفته است گفتم، چرا نمی آی، صحبت نمی کنی، نمی گی، نمی خندی؟
فرمود با کی حرف بزنم؟ کیه که بفهمه؟ چی داره که بهم بگه؟
منظورش همان حد من اینجا و باقی آدم ها انجا، یعنی در کف و سطح.
به دوستم گفتم من از آبدارچی اداره مان بیشتر یاد گرفته ام تا . چنان تجربیاتش را که پر از زندگی و بالا و پایین رفتن ها، ش ت ها و موفقیت هایش در کوتاه ترین. زمان در اختیار آدم می گذارد که ی نمی توانپ. یکی زندگی را در رفت و امد بین کلاس و منزل و نوشتن مقالات علمی می بیند، یکی هم زندگی را در زندگی با همه سختی هایش.
از نشانه های بی شعوری یکی همین است که آدم فکر کند خیلی مطلب است. اغلب این آدمها در یک چیز مشترکند: زندگی نکرده اند.
چون اهل زیستن نیستند گمان می کنند ی مثلا اگر نفهمید isi چیست، کودن است.
ی داریم که وقت معرفی خودش تنها گفت من مقاله در اینجا چاپ کرده ام و در انجا چاپ کرده ام و کت در کانادا به مقاله ای از من ارجاع داده است.(این شد افتخار؟)
چون جز این چیزی نداشت، حرفی برای گفتن نداشت. زندگی او از زندگی ابدارچی ما بی کیفیت تر است. ی که سواد ندارد، اما عمرش پر از بالا و پایین رفتن است. پر. از زندگی است، از خودش که شروع کند به گفتن می گوید: هفت سالم بود که شبی توی اتاق کاه گلی خو ده بودم. اتاق در و پنجره نداشت. داداشم رفته بود شهر کارگری کند. تا پول در و پنجره را جور کند و بیاید که....
دیگر توی شنونده نمی توانی پاشوی
نگاه کنید به مقاله پس انداختن ها و کتاب نوشتن ها و باد در دماغ انداختن های ما، غوره نشده مویزیم. یم، اما هیچی نیستیم. نازیدن به کتاب و مقاله همانقدر زشت است که نازیدن به ماشین و منزل و... هر دو ابزارند تا طرف را چیزی کنند که نیست جا بزنند. مطلب در @jamekohne



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2692.aspx




دیر آمدی

درخواست حذف اطلاعات
دیر از خواب بلند شدم. کمی اوضاع درس هایم به هم ریخته است. نگرانم و سردرگم و این جور مواقع به خواب پناه می برم. امروز به موقع سر کار رسیدم اما دیروز دیر رسیدم و کل روزم اب شد. دوست ندارم دیر برسم.



منبع : http://changizi.blogfa.com/post-2693.aspx