وبلاگهای رنگارنگ

لنز بی رنگ

آخرین پست های وبلاگ لنز بی رنگ به صورت خودکار از بلاگ لنز بی رنگ دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چرخ و فلک

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا امروز عصر وسط شلوغ پلوغی های مهمان داری، به دلم افتاد به مامان زنگ بزنم. معمولا این کار را نمی کنم. مامان هم دیگر می داند روزهایی که خانواده آقای همسر از مشهد مهمانمان می شوند من به کل غیب می شوم. بس که مشغول پختن و شستن و پذیرایی ام. ب که حرف زدیم ولی، مامان سرحال نبود. بی حوصله و تنها بود و شاید همین باعث شد که دم غروبی همان طور که مشغول ظرف شستنم، گوشی تلفن را هم بین شانه و گوشم نگه دارم و زنگ بزنم خانه. گوشی را که برداشت اولش جاخورد. میدانست امروز صبح مهمان هایم رسیده اند و برای همین انتظارش را نداشت. از این در و آن در گفتم با پس زمینه صدای شیرآب،در حال کف زدن به فنجان ها و بشقاب ها، ده دقیقه یک ربعی حرف زدیم. موقع خداحافظی چندبار تشکر کرد: ممنون نازنین که زنگ زدی. دستت دردنکنه دخترم خوشحالم کردی... از سر شب تاحالا یاد تشکر هایش که می افتم اشک توی چشم هایم جمع می شود. قلبم از این نیاز فشرده می شود. من مگر چه کار جز ده دقیقه صحبت از راه دور؟ بعد یاد رابطه خودم با فاطمه می افتم. فاطمه ای که از توجه و حرف زدن با من سیر نمی شود و من که معمولا کار دارم یا بی حوصله ام. تنم می لرزد از فکر اینکه یک وقتی می رسد - نه خیلی دور - که چشم انتظار یک تلفنش باشم.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-549.aspx




وصله پینه

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا (به صبا و عیدانه که بهانه دررفتن از زیر تنبلی اینجا نوشتن شدند) قبل از اینکه بچه دار شوم زیاد خوانده و شنیده بودم که بچه آدم را بزرگ می کند. درست می کند. از مادری که به خاطر شیردهی به فرزندش مجبور شده بود به فکر رسیدگی به دندان هایش بیفتد، تا آدم هایی که دقتشان روی کلماتی که به کار می بردند زیاد شده بود، آنها که به خاطر بچه مرتب غذا می پختند و برنامه زندگی شان روی روال افتاده بود و ... برای خودم هم از این حدس ها زده بودم. یکیش لابد این بود که کمتر موبایل دست بگیرم. که هنوز نشده آنقدر که همه زندگی من جمع شده توی موبایلم: ساعتم، تقویمم، مفاتیحم، کتاب هایم، دفترچه برنامه ریزی هایم، یادداشت هایم، سخنرانی هایی که میخواهم گوش کنم، دستورغذاهایم، تفریحم، جواب سوال هایم، شماره تلفن هایم و ... و خلاصه در وضعیت بحرانی ای به سر میبریم که فاطمه تقریبا موبایل را مثل یکی از اعضای خانواده به رسمیت می شناسد و مثلا اگر جایی نشسته باشیم و نباشد می گوید موبایلتم بیار! حالا اینکه چقدر این قضیه را بد میدانم و چه اندازه اش را سیر ناگزیر تکنولوژی دنیای مدرن و برای همین هم خیلی به چشمم اتفاق وحشتناکی نیست، بحث مفصلی است. اما میخواستم بگویم، هیچ وقت فکر نمی تغییری که نقش مادری قرار است در من ایجاد کند، از جنس روابط اجتماعی باشد! دخترک دارد من را به آدم ها وصل می کند. خیلی نرم و حرفه ای. کاریش نمی توانم م چون مجبورم. به خاطر او. که نباید به خاطر اخلاقیات مادرش منزوی و خج ی و جمع گریز بار بیاید. دارد من درونگرای فراری از مردم و جمع ها را کم کم از پیله ام می کشد بیرون. چون همبازی می خواهد، چون تفریح می خواهد، چون باید بودن در جمع های شلوغ را یاد بگیرد و من نمی خواهم مادر بدی باشم. پس مهمانی می گیرم، قرارهایی را که قبلا ده تا یکی قبول می حالا با سر می روم، به امید اینکه آنجا بچه ای باشد، آدم هایی که در یک برنامه ریزی سخت گیرانه حد دیدنشان را بری خودم مشخص کرده بودم که مثلا فلانی شش ماه یکبار، آن یکی دوماهی یک تلفن، حالا بی برنامه و قانون ملاقات می کنم. چون بچه دارند و فاطمه همبازی می خواهد. پارک هایی را که معمولا ترجیح می دادم تنها بروم و فکر کنم و بخوانم و نفس بکشم را جور می کنم با بقیه، قاطی شلوغی آدم ها می شوم و فرصت یک دقیقه سکوت و تامل را پیدا نمی کنم. چون آنجا بچه ها هست و رابطه اجتماعی هست و شلوغی و دورهمی هست و فاطمه اینها را نیاز دارد. دوست دارد. دخترک خیلی نرم و آرام و حرفه ای دارد من را از پیله ام می کشد بیرون. من فقط منفعل نشسته ام و نگاه میکنم و منتظرم ببینم دیگر چه برنامه هایی برای زندگی ام دارد.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-551.aspx




بریز هرچه رنگ را به جهان من...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا از همان معدود وقت هایی که سالی یکی دو بار اتفاق می افتند. آقای همسر و دخترک زود خو ده اند. من نشسته ام پشت میز چوبی آشپزخانه، وسط یک خانه تقریبا مرتب، کنار نرگس های خوش عطر برای خودم سبزی پاک می کنم، لپتاپ را گذاشته ام کنار دستم که با کمترین صدای ممکن برای خودش بخواند: که روی بوم من فقط نقش تو نقش می شود... شکل آن سایه فرار خوشبختی که که هرازگاهی سر و کله اش پیدا می شود تا ته دل آدم را گرم کند.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-542.aspx




بربری خالی بی پنیر!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا تازگی ها فکر میکنم باید یک وعده غذایی نیمه شبانه هم به طور رسمی وارد سبک زندگی ها شود. ساعت ده هم که شام خورده باشی، چهارصبح خواهی نخواهی گرسنه ات می شود. وقتی نه میلی به غذای سنگین خوردن هست، نه هشیاری و حوصله ای برای صبحانه ای غذاخوردن. باید وعده جدیدی تعریف شود که سریع، سبک و جذاب باشد. ولی تا قبل آن، نصفه ی که گرسنگی کلافه ام می کند، معمولا مشغول کشف و اکتشافات در یخچال و فریزر می شوم. از اخلاق خوب یا بد تنقلات ن یدنم هم معمولا خبری از کیک و بیسکویت و چیپس و پفک در خانه ما نیست. بنابراین خیلی ناامیدانه نهایتا چیزی که دستم را میگیرد از جنس این هاست: عناب خشک، هویج، کشک، آلو خورشی حتی! البته غیر شیر و ما که برای خودش نیمه شبانه شاهانه حساب می شود این وسط! و معمولا یافت نمی شود. امشب سرشب که داشتم کارهای آشپزخانه را می یکدفعه یاد شیشه بزرگ ترشی آلبالوی طبقه بالای یخچال افتادم. سریع در لیست ذهنی گزینه های نیمه شبانه ام اضافه اش .



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-543.aspx




به استقبال بهار

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا از یک وقتی به این نتیجه رسیدم که به جای سرچ ع منظره و طبیعت و پرنده وال پیپر گوشی ام را از ع های خودم انتخاب کنم. ع های خوبی که وقتی گرفته بودم و معمولا مدت ها در گالری گوشی ام خاک میخورد. از دار و درخت و آسمان... ع های هنری طور. یک جور تشخص دادن به خود بود کنار یادآوری خاطرات. تصمیم خوبی بود. حالا همین کار کوچک شده یکی از حال خوب کن های روزهایم. فصلی یکبار، دوماهی یکبار... چنددقیقه ای گالری را بالا و پایین می کنم و متناسب حال هوای خودم، حال و هوای دنیا و طبیعت اطرافم... یکی را انتخاب میکنم. ب یکدفعه احساس این کوهستان پربرف مسیر زاده داوود کم کم باید صفحه زمینه را ترک کند. رفتم توی ع های سفر کردستان اردیبهشت پارسال گشتم و یک دشت سبز سبز با آسمان آبی آبی را نشاندم جای حال و هوای سفیدخا تری قبل. سلام بهار!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-545.aspx




مادر دوسال و نیمه!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا یاسمین از پشت اسکایپ به فاطمه گفت فاطمه اینی که میگم رو به مامانت بگو: مامان جون روزت مبارک. فاطمه خج کشید و خندید. یاسمین دوباره گفت فاطمه بگو مامان جون روزت مبارک. فاطمه خندید و به ش گفت: چی میگی؟ ش کوتاه نیومد. انقدر گفت و گفت و اصرار کرد تا دخترک تازه زبان باز کرده، بالا ه خج و گذاشت کنار. اولش یواش و مانند گفت روزت مبارک. بعد سرش رو به ح سجده گذاشت روی مبل و اونجا هی برای خوش تکرر کرد مامان جون روزت مبارک. بعد که دیگه خج ش ریخته بود نشست و گفت روزت مبارک. و من اون لحظه خوشبخت ترین مادر دنیا بودم. و اصلا مگه میشه مادر بود و خوشبخت ترین نبود؟ . .



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-546.aspx




مادری

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا امروز سر یکی از کلاس هایشان گفتم خیلی اذیتم می کنید. آ تک زنگ دیگر گلودرد گرفته بودم آنقدر داد زده بودم که وسط شلوغ پلوغی صدایم به همه برسد. انشاها را که دیدم یکی درمیان نوشته اند، گفتم چکار کنم با شماها؟ و همزمان دلم برای تک تکشان ضعف می رفت. آمده بودم خانه و برای آقای همسر از کارهایشان تعریف می و کیف می با خنده ها و شوخی ها و حتی لوس بازی هایشان. آ ش از ته دل گفتم خیلی شیرینن! و حس خنده اش گرفت. شماره ام را توی هرکلاس به یک نفر داده بودم که رابطم با بچه ها باشد. امشب که تلگرامم را باز دوتا پیام داشتم که ع پروفایل هردو، آقا در روز برفی بود. ذوق . بعد اسمشان را خواندم. یکی یا علی(ع) و دیگری رهسپاریم با ولایت تا شهادت... دلم غنج رفت از این همه پاکی و ایمان. مثل این مادرها شده ام. که با هر کار کوچک و بزرگ فرزندشان ذوق می کنند و همه دردسرهایش را هم به جان می ند. مثل مادرها شده ام و فقط این بار غیر فاطمه، صد تا بچه دیگر هم دارم!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-533.aspx




هم نشین

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا تا به حال به اندازه موهای سرم آدم ها را به خاطر تلفن نزدنم ناراحت کرده ام. دور و نزدیک، فامیل و دوست، کوچک و بزرگ... آدم هایی که تمامشان را دوست داشته ام. بی تعارف. بی اغراق. نمیدانم چطور می شود مردم را توجیه کرد که من آدم واقعیتم. آدم لمس گرمای دست های مهربان آدم ها، زل زدن به چشم های آدم ها موقع حرف زدن، آدم آرزوهای شبانه ریختن برای یک چای خوش عطر کنار دوست خوردن. آدم حرف زدن و حرف زدن و حرف زدن و نشستن و گرم شدن در تابش مهربانی های یک رفیق. تلفن ولی هیچ کدام از اینها را ندارد. آن کابل های ف ی و دستگاه های الکترونیکی کدام بخش از وجود من را می تواند منتقل کند؟ نگاهم را، یا ح چهره ام را یا خود خود بودنم را. حرف های بی صاحب وسط خطوط گم می شوند و به مقصد نمی رسند. که مقصد فقط گوش نیست. بیشتر از هرچیز دل است و دل دیدن می خواهد. حس می خواهد. آدم تلفن زدن نبوده ام، نیستم، نخواهم شد... و فکر میکنم تا همیشه آدم ها را از خودم برنجانم. آدم هایی که نمی دانند چقدر بودنشان را می خواهم! بودن عاریه به من نمی چسبد. مثل آلبوم ع می ماند که معمولا سراغ آن هم نمی روم. من آدم صفر و صدی ام.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-535.aspx




از معلمی که حرف میزنم از چه حرف میزنم

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا شده تا به حال حس کنید همان جایی هستید که دقیقا باید باشید؟ مدرسه برای من اینطور است. از لحظه ای که وارد کلاس می شوم تا وقتی دارم آسانسور خانه جاری جان را بالا میروم که فاطمه را بگیرم، جایی معلق بین زمین و آسمانم. نه حواسم به خودم هست، نه چیزی از گذشته و آینده یادم می آید، نه خوشحالی و ناراحتی های قبلش پیش چشمم رنگی دارد، نه زمان را می فهمم. پر از انرژی روی دور تند یاد . آسانسور که به طبق سه می رسد انگار یک دفعه آسمان می شود و هبوط می کنم. برمیگردم به زمین. به دنیای کوچک خودم با همه غم ها و شادی ها و استرس ها و برنامه ها و دغدغه های نه چندان جالبش. برمیگردم روی زمین و تا دوشنبه بعد منتظر سفر آسمانی ام می مانم. این روزها نگرانم یک وقت قلب های توی مردمک چشمم دستم را پیش بچه ها رو کند آنقدر که با عشق نگاهشان میکنم و توی دلم قربان صدقه تک تکشان می روم. پ.ن: مادرها از لحظه های شیرین مادری که می نویسند، تهش دعا می کنند خدایا لذتش را به هرکه آرزو دارد بچشان. من فکر میکنم وقتی از معلمی می نویسیم هم باید از این دعاها . من سال ها حسرت تعریف معلم ها از کلاس و مدرسه را خوردم و حالا میبینم از آنچه فکر می هم شیرین تر است. خدایا لذت این لحظه های ناب را به هرکه دوست دارد بچشان!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-538.aspx




پر فروش!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا این فروشنده های مترو تازگی ها اصطلاح جالبی پیدا کرده اند، اگر مثل من شما هم به جای اینکه سرتان در کار خودتان باشد معمولا توی مترو دارید زاغ سیاه آدم ها را چوب میزنید، لابد شنیده اید، که وقتی یکی برای دیگری کارت می کشد، یا دارند از هم خداحافظی می کنند آ صحبتشان می گویند: پرفروش باشی! بله یک خداحافظی قشنگ همینقدر شیک و باکلاس و همین اندازه متناسب با مخاطب و موقعیت! فروشنده های مترو را دست کم نگیرید! + بماند که آقای فروشنده امشب آمده بود واگن بانوان و از اول تا انتها هر پنج قدم کیسه اش را گذاشت زمین و داد زد: آقایون براتون چای دبش آوردم!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-539.aspx




خوشگلرنگی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا از فاطمه کم نوشته ام و کم می نویسم و نمی دانم چرا. اصلی ترین بهانه ام هم همیشه وقت نداشتن بوده. ولی حالا فکر میکنم این موجود دوسال و دوماهه آنقدر برای خودش دنیایی است که در یک پست و دو پست تمام نمی شود، و من همیشه کمال گرا هم وقتی میبینم هرچه بنویسم حق مطلب ادا نمی شود، پس کلا میگذارمش کنار. در هرصورت خانوم به تازگی اصطلاح جدیدی اختراع کرده اند. به من که خیلی چسبید و سریع وارد دایره لغاتم شد. وقتی میخواهد از یک چیزی حس تعریف کند می گوید: خوشگلرنگیه! یک چیزی اگر خیلی ایده آل خانوم باشد باید قشنگی و رنگی رنگی بودن را با هم داشته باشد. خوشگرنگی باشد. خوشگل رنگی نه ها! ره اضافه ندارد. + نمیدانم بعدها نظرم تغییر خواهد کرد یا نه. بعید می دانم. الان که فکر میکنم شیرین ترین سال زندگی بچه ها از چشم پدر و مادرها همین دو تا سه سالگی است. نه خیلی کوچک. نه خیلی بزرگ. وسط دو دنیا.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-540.aspx




دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا ساعت دو شده و من هنوز از ذوقم نمی توانم بخوابم. حالا کل دنیا هم بیایند بگویند سرخوش! دیوانه! بچه! بعد چندسال برف آمده و انقدر هر روز هر روز هر روز این زمستان و زمستان های خشک پیش حسرتش را کشیده ام که امشب وقتی پایم را از خانه بیرون گذاشتم انگار یک رفیق دور را بی خبر پشت در دیده باشم، ذوق داشتم. هنوز باورم نمی شود و هنوز الحمدلله از زبانم نمی افتد. حالا باز شما هم دست بگیرید که دلت خوشه و بی غمی و اینها. فقط خدا از غم های ته دل آدم ها خبر دارد که هیچ وقت راهشان را به چهره باز نمی کنند. امشب با آقای همسر هم دعوایم شد. دعوا که نه ولی عصبانی شده بودم که چرا از آمدن برف ذوق ندارد و چرا بیرون از خانه که بودیم هی گفت زمین ها لغزنده ست و ال و بل و زود برگردیم. هی به من و فاطمه که سرمان را چسبانده بودیم به شیشه جلو تشر زد که بروید عقب تر آینه بغل را ببینم! بعد هم هرچه من گفتم قبل اینکه بروی داخل خانه دست بچه را بگذار روی برف اجازه بده لمسش کند! سرش را انداخت پایین و پله ها را آمد بالا و گرفت خو د! من ولی از ذوقم نمی دانستم چه کار کنم. اول نشستم نصف یک به بزرگ را خوردم. هول کرده بودم. من هیچ وقت اهل به خوردن نبودم آن هم اینطوری. بعد با فاطمه چها نج تا پرتقال خوردیم. بعد تازه کیوی خوردن شروع شده بود که دلم دردگرفت. برای فاطمه قصه برف و برف بازی و آدم برفی تعریف . اولش که نشسته بودیم توی ماشین هی میگفت مامان بارون! برف ندیده بود بچه! گفتم مامان این برفه سفیده! گفت: پپیده! برده بودیمش توی ماشین که زودتر بخوابد، بدتر شد. آنقدر که من هیجان تزریق به فضا. فاطمه هم پایه شده بود و سرش را چسبانده بود به شیشه مامان برف بیبین! مامان ماشین برف بیبین! بابا برف بیبین! آقای همسر هم که دید بچه قصد خو دن ندارد دور زد و آمد سمت خانه تا ما دوتا دیوانه را زودتر پیاده کند. ما هم آمدیم بالا و هی از برف حرف زدیم و هی رفتیم پشت پنجره برف نگاه کردیم. بعد فاطمه خو د و من نتوانستم. قشنگ هیجان دارم. آمدم نشستم روی تخت لپتاپ به دست و هی دلم خوش بود که آن بیرون برف است. هرچند دقیقه هم به هوای برف دیدن را زدم کنار و باز از دست آقای همسر که پشت پنجره اتاق ها پلاستیک ضخیم زده حرص خودم. حالا دارم فکر میکنم چه گزینه هایی می توانم روی میز بگذارم که فردا دشان! آقای همسر هم هی از سر و صدای تایپ من بیدار شد و غر زد و کم کم احساس بدش نمی آید من را هم بردارد ببرد بگذارد بیرون کنار همان برف های عزیزم تا صبح سر کنم! :)



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-532.aspx




امروز گل ها را یادم نرفته

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا حال خوب من دلایل ساده ای دارد. نه که آگاهانه یا برنامه ریزی شده باشد. ولی آنقدر تکرار شده که نشانه شده اند. مثلا روزهایی که فقط یکی دوساعت زودتر از فاطمه بیدار می شوم - یا بهتر بگویم فاطمه یکی دو ساعت دیرتر از من بیدار می شود - خواهی نخواهی حالم خوبم است. به اندازه ای که کمی دور خودم بچرخم و فکرم را منظم کنم و شاید به یک کار عقب مانده که نیازمند سکوت و تمرکز است برسم. نه اینکه چشم هایم را با گریه های پشت هم مامان مامان دخترک باز کنم و بعد حتی فراغت یک دست و صورت شستن تنها را هم نداشته باشم. یا روزهایی که کمی از انبوه کارهای توی سرم کم می شود. می رسم که کمشان کنم. دخترک ظهر خوب می خوابد و وقتی می خوابد من خسته یا بی حوصله نیستم، انرژی ام برای رفتن سراغ کارهای سخت و سنگین خوب است. روی یکی دوتا از آن عنوان های قدیمی توی نوت های گوشی اگر خط بخورد، من خوب خوب می شوم. حال خوبم نشانه های ساده ای هم دارد. مثلا یکدفعه نگاه میکنم میبینم چند روز است ظرف ها را به جای اینکه در ماشین بچینم، با دست شسته ام! این یعنی زندگی آنقدر منظم بوده که ظرفی تلنبار نشده. یا وقتی آب گل ها را هرشب عوض میکنم. گل داشتن برای من صرفا نشانه حال خوب نیست. خیلی وقت ها گل می م ولی زود پژمرده می شوند، آبشان زرد می شود و نمی رسم یا یادم میرود یا حوصله نمیکنم آبشان را عوض کنم. ولی وقت هایی که صبح به صبح یا شب به شب، مثل یک آیین قدیمی باحوصله گل ها را از گلدان درمی آورم، ساقه هایشان را اگر ج شده باشد می شویم، از ته ساقه ها با قیچی می چینم، گلدان را می شویم و پر از آب سرد تازه می کنم... شک نکنید حال من خوب است. امشب ظرف ها را با دست شستم و آب گل ها را عوض ...



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-521.aspx




غر میزنم پس هستم

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا تمام روزهای کربلا به غر زدن گذشت. غر... غر... غر... آ ش آقای همسر دیگر کلافه شده بود: تو پیر بشی چی میشی! راست میگفت ولی نمیشد نگفت. نمیشد ندید. نمی شد غر نزد. اتفاق خوبش شاید این باشد که تازگی ها فهمیده ام همه چیز هم اینقدر پر عیب و نقص و تاریک و سیاه نیست، این منم که فقط نیمه خالی لیوان را می بینم. فهمیدن همین نکته خودش کلی جای شکر دارد ولی دردی را دوا نمی کند. دست خودم نیست که حرص بخورم و همه چیز را با ح ایده آلش مقایسه کنم و غر بزنم و غر بزنم... واقعا فکر میکنم یک ویژگی جسمانی است. یا حداقل به مزاجریا بالا و پایین شدن هورمون ها و ویتامین ها ربط دارد. من بلد نیستم جور دیگری ببینم و نمیتوانم چیزهایی را که می بینم نگویم. تمام طول راه غر زدم. توی تلگرام توی گروه مامان و پدر غر زدم. حتما با خودشان می گفتند جای حرف زدن از معنویت و حس و حال خوب سفرشه! ولی من کار دیگری نمی توانستم م. غر زدم از مدیر کاروان افتضاح و برنامه های افتضاح و روزهای به هدررفته از دست کارهایش. توی هواپیمای برگشت غر زدم. امروز صبح که با پدر حرف زدم غر زدم. آ وسطش از دستم کلافه شد: جای اینکه اینا رو به من بگی حرصم بدی دو جمله به خودش میگفتی! نگفته بودم. کل سفر سکوت چون مطمین بودم این آدم اصلا متوجه نمی شود من چه می گویم. مشکل کجاست. فقط اوقات تلخی می شود و حرص می خورد و می آید توی اتوبوس منبر می رود. امشب که با مامان حرف زدم به جای گفتن از حرم ها و حس و حال خوبشان غر زدم. غر زدم. تلفن را که قطع ۴۷ دقیقه شده بود. بعد یکی دو ساعت بعد وقتی جاری جان پای تلفن پرسید کاروانتان خوب بود؟ هر کار نتوانستم جلو زبانم را بگیرم و باز شروع به غر زدن. نمی شود. نمی توانم بی خیال این نیمه های خالی شوم. آنقدر توی ذهنم پررنگ می شوند که ناخودآگاه همه سفر، همه خاطرات را در بر میگیرند و من فقط آنها را میبینم. الان اینجا هم دارم غر میزنم. تازه نه با جزئیات که چطور مسجد کوفه و سهله مان را هدر داد و از سامرا هیچ نفهمیدیم و کاظمین شد یک حسرت بزرگ و چقدر سرگردانی کشیدیم و چه اندازه این آدم مدیر نبود و ... و خالی نمی شوم. باید خودم را به یک نشان دهم. مطمینا یک چیز در بدنم بالا و پایین شده که به این روز افتادم. این حجم از ایده آل گرایی و حرص خوردن و انتقاد داشتن اصلا طبیعی نیست. بعدتر، وقتی گرد و خاک سفر نشست و این لیوان هم زده کمی ته نشین شد، شاید آمدم برایتان گفتم روزهایی بود، ساعت هایی بود، لحظه هایی بود... که با خودم فکر می بعد درک این زمان و مکان دیگر از زندگی ام چه می خواهم؟ فکر می بهشت چه چیز تازه ای برای رو قرار است داشته باشد؟ لحظه هایی بود که گذشته و آینده کاملا فراموش می شد. در حال غرق می شدی و چیزی بیشتر از همان لحظه را نمی خواستی. لحظه هایی بود که بارها از ته دل خواستم خدا روزی همه مشتاقانش د.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-522.aspx




ایمان بیاوریم به معجزه کیک خانگی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا خسته و خواب آلود فاطمه تقریبا خواب را بغل که برگردیم خانه. دقیقه آ جاری جان توی ظرفی که دستش داشتم یک تکه کیک خانگی زنجبیلی گذاشت و داد دستم. تمام راه با فاطمه حرف زدم که خوابش نبرد، چند ید کوچک و وقتی بالا ه رسیدیم و روی تخت بیهوش شد فکر خودم هم بروم کنارش بخوابم. بس که خسته بودم. در همان لحظات مقاومت ذهنی برای نخو دن و به کارهای عقب افتاده رسیدن بودم که یادم از آن کیک زنجبیلی خوش عطر داخل مشما افتاد و از آن طرف توی ک نت دنبال چای سبز کیسه ای گشت و به خودم که آمدم آب جوش آمده بود و با یک لیوان چای خوش عطر و یک برش کیک تازه داشتم می نشستم پشت میز که به کارهایم برسم. حوصله وبلاگ نوشتن هم پیدا کرده بودم حتی! عطر کیک خانگی معجزه می کند.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-524.aspx




اولین نرگس امسال

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا اولین نرگس امسال را امروز یدم. از حاج خانم گل فروش روبه روی مترو . حاج خانم گل فروش دیده بودید تا حالا؟ من دیدم. چادری با روسری گل ریز که محکم جلویش گیره زده، عینک تیپیکال و همه مهربانی و مادرانگی حاج خانم ها. همیشه چند سطل بزرگ پرگل جلوش گذاشته و مریم و رز دوتومانی و دسته های داوودی و میخک می فروشد. لهجه دارد و همیشه هست. همیشه هم سرش شلوغ است خدا را شکر. گل هایش ارزان و کوچکند. می شود سر راه خانه خودت را مهمان کنی به یک دسته داوودی یا دو شاخه مریم. بعد بگذاری عطرش حال و هوای روزت را عوض کند. از مترو که پیاده شدم خسته و کلافه و پراسترس بودم. ساعت های پیش رویم اصلا غیرقابل پیش بینی نبود. امتداد همین خستگی و کلافگی با بچه ای که تازگی ها بدجور بهانه گیر شده و یک شام حاضری یا یدنی و چرخیدن توی موبایل تا آ شب. از جلو حاج خانم که گذشتم طبق معمول نتوانستم مقاومت کنم. نرگس هایش حس تازه بودند. یک دسته کوچک نرگس یدم و گرفتم جلوی بینی ام. شامه ام پر از عطر روزهای خوب شد. بعد تا خانه پیاده آمدم و برای آقای همسر هدیه یدم و وقتی با یک خانه به شدت به هم ریخته و همسر کلافه روبه رو شدم خم به ابرو نیاوردم. با همان سردرد چای بابونه گذاشتم و خانه را جمع تا آقای همسر شیرینی ب د و بیاورد. بعد باحوصله بچه را نگه داشتم تا آقای همسر توی اتاق به کارهایش برسد و همزمان شام خوشمزه پختم و سالاد کاهو درست و تازه دوازده شب رسیدم به بیرون ریختن کمدها و جمع و جور و کارهای چندماه عقب افتاده. مطمئنم همه اش از معجزه عطر نرگس ها بود! این روزها برای خودتان نرگس ب ید.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-525.aspx




معلمی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا نشسته ام پای تصحیح برگه ها و ثبت امتیازات و دادن نمره مستمر. هزارتا ج و ستون که باید پر شود. قضاوت های پشت سر هم که مدام از امکان ناعادلانه بودنشان تنم می لرزد. تصحیح یک دنیا برگه، نظر نوشتن، نمره دادن... پر ستون تکالیف و نظم سر کلاس و پیشرفت درسی و متفرقه حتی... حرص هایم را با خوراکی هایی که مدام کنار دستم می گذارم قورت می دهم. آ مگر من چقدر این بچه ها را دیده ام که بتوانم این همه ستون درباره شان پر کنم؟ برای درسی که فقط هفته ای چهل و پنج دقیقه زمان دارد هر ماه یک نمره کتبی دقیقا یعنی چه؟ ساعت سه نصفه شب شده و تمام نشده. تازه فهمیده ام نصف ستون ها را هم اشتباهی فهمیده ام و پر . توی ذهنم با معاون دعوا می کنم، غر می زنم... بلند می شوم یک لیوان شربت آلبالو برای خودم درست می کنم، دو قورت نخورده، نصفش را برمی گردانم داخل یخچال. بعد همان طور که چراغ ها را خاموش میکنم به حقوق خنده دارم فکر میکنم و با خودم می کنم این کاری که من دارم می کنم دیوانگی است. دیوانگی است... زیر لحاف که می خزم فکر می کنم اسم بهترش عشق است.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-526.aspx




اولین ها: اولین قصه

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا قصه سارا کوچولو: سارا کوچولو سیب خورد. فاطمه. دوسال و یک ماهه :)



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-527.aspx




آدم ها و رازهایشان

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا آمده ام کتابخانه پژوهشگاه. بهشت زمینی من. بعد دوسه سال دوری. که البته موقتی است و مخصوص همین یکی دو روزی که باید امتحانات جامعه را بخوانم و مامان از مشهد آمده فاطمه را نگه دارد. از ظهر که بند و بساطم را پهن می کنم تا دم غروب که با صدای خسته نباشید کتابدار چراغ مطالعه بالای میز را خاموش میکنم و دفتر دستکم را روی هم می گذارم که بروم، مثل بقیه ام. سرم توی کتاب است، می روم و زود برمیگردم، وقت نهار من هم سالن را ترک می کنم، بین درس ها دستانم را به جلو می کشم، سرم را می خارانم، وقت استراحت مرورگر لپتاپم را باز میکنم یا چند دقیقه ای توی تلگرام می چرخم. عصر برای خودم نسکافه می ریزم و آرام میزها را رد می کنم تا به جای خودم برسم... مثل همه آدم های ودر و برم که آمده اند درس بخواننده یا تحقیق کنند و سرشان توی کار خودشان است و گاهی چایی می خورند، می روند و می آیند، کنار میز هم گپ کوتاه می زنند یا توی ل دور هم می نشینند خستگی در کنند. هرچند من بی سر و صدا تر و غریبه ترم از همه. بعضی وقت ها وسط فراغت بین درس، ذهنم که آزاد می شود با خودم فکر میکنم زیادی شکل بقیه ام. کی فکرش را می کند من یک دختر کوچک دارم؟ بعد ذهنم پر می کشد سمت آن موهای وزوزی و چشم های سیاه درشت که می دانم از وقتی زنگ خانه را بزنم تا وقتی پله ها سه طبقه را بالا بروم در آپارتمان را باز کرده و همان جلو ت و آرام منتظرم ایستاده است. فاطمه راز بزرگ من است. فکر میکنم کدام یک از آدم های دور و برم از این رازهای شیرین دارند؟



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-528.aspx




زیادی مصداق گرا!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا یکی از مشکلاتی هم که سال هاست با شعرهای عاشقانه دارم، همین است که مصداقی برایشان را پیدا نمیکنم. اصلا همین از شعر خواندن انداخته من را. شنیدن یک متن، شعر یا موسیقی، هرقدر هم که زیبا باشد و احساساتم را برانگیزد، وقتی نمیتوانم با آن همذات پنداری کنم، اعصابم را به هم می ریزد. انگار آدم بنشیند غصه آدم هایی که نمیشناسد را بخورد یا برای شادی های انی که حتی نمی داند وجود دارند یا نه، ذوق کند. کار بی هدف و بی فایده اعصابم را به هم می ریزد و حس بی هدف و فایده هم. بله، آدم همسرش را دوست دارد، فرزندش را دوست دارد... ولی خودمان را که نمی خواهیم گول بزنیم، خبری از این بی ت های عاشقانه نیست. اصلا نمی تواند باشد در زندگی واقعی روی زمین. درد فراق هم که نکشیده ایم. مثلا همیشه وقت خواندن شعر قطار قیصر هرچند پر از احساس می شدم اعصابم هم به هم می ریخت، آ برای کی؟ برای چی؟ هیچ جوره نمی توانستم خودم را در آن تصویر بگذارم و خب وقتی ربطی به من نداشت، احساس حاکی ازش هم پوچ می شد. ترانه های عاشقانه هم که بماند. نه تب و تاب داریم، نه فراق، نه معشوق بی وفا، نه شب بیداری و غصه... حالا هرقدر که احساسات آدم را به بازی بگیرند، یک ح بازی خوردن پیدا می کنم وقت خواندن و گوش دادنشان. ( مثل خواندن داستان های فانتزی، خیالی. ژانر تخیلی و فانتزی را هم هیچ وقت نتوانستم هضم کنم. نه در کتاب نه سینما. آدم هایی که وارد قصه شان می شوم باید یک جایی، در همین بیرون، در دنیای واقعی اطرافم، امکان وقوع داشته باشند. هر چند الان نباشند. ) و البته این غیر از همه شعر و ترانه هایی است که یک جوری بشود به بچه و شوهر و دوست و خواهر و مادر و پدر و حتی... ربطش داد. بقیه اعصابم را به هم می ریزد. نه اینکه حسودی کنم. ربطم را بهشان نمی فهمم. همین.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-530.aspx




کاش ها...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا کاش فاصله حال خوب و حال بد اینقد کم نبود..



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-531.aspx




درد و دل لازم

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا درد و دل لازممم. حرف ها و گلایه ها و غصه ها تلنبار شده اند. به مرز انفجار رسیده ام و از آن هفته هایی است که دلم دارد می ترکد. به هر می رسم می خواهم سر صحبت را باز کنم:. فرقی نمی کند میم باشد یا آقای همسر یا همکار توی مدرسه و ویا حتی کنار دستی مترو. از این آدم ها دیده ام. چندسال پیش یکبار توی خانه پژوهشگاه یکی از دانشجوهایی که حتی درست نمی دانستم رشته تحصیلی اش چیست سر دردودلش باز شد. از فشار کارها و دخترش و شوهرش و ... اولش گیج و گنگ بودم. بعد فهمیدم زن داشته می ترکیده. فقط یک گوش برای شنیدن می خواسته که حمله قلبی نکند. و قرعه به نام من افتاده بود. شنیدم ، همدردی ، راه حل دادم... ولی فکر کنم هیچ کدام را نمی خواست. یا نشنید. فقط لبریز شده بود و نتوانسته بود خودش را نگه دارد. حالا خودم دقیقا شبیه همان خانم هم ی ام که بعد آن حتی ندیدمش. امروز توی خیابان دلم می خواست سر حرف را با مردم باز کنم، عصر که رفتم دنبال فاطمه خانه جاری جان، دوست داشتم بشینم به دردودل، چشمم که به معاون دبیرستان افتاد فکر گوش خوبی است؟ ن . تمام مدت خودم را نگه داشتم. نگه که چه عرض کنم. دیروز یک ساعت تمام سر میم را خورده بودم و شبش یک ساعت و نیم با یاسمین چت کرده بودم. آنقدر حرف داشتم که نمیرسید وسط پاراگراف های طولانی من چیزی بگوید. باز هم نشده بود. باز هم خوب نشده بودم. هنوز یک دنیا حرف سر دلم سنگینی می کند که هر لحظه ممکن است سرریز شود.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-515.aspx




امروز

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا احتمالا یک تصمیم آنی است ولی به شدت فکر می کنم اگر در اینجا را حداقل برای مدتی تخته کنم برای حالم خوب باشد. بعد کجا بنویسم و برای که بنویسمش را البته هنوز نمی دانم. و من که بی نوشتن می میرم. «اتفاق» هم بالا ه افتاد. همین امروز ظهر. وقتی فاطمه را گذاشتم مهد پایین مدرسه و وسط گریه و ماما گفتنش رفتم سمت کلاس ها. خیلی آرام. سلام بچه های توی راهرو را جواب دادم. انشاها را توی راه گرفتم. با خانم میم سلام و علیک و وقتی وارد دفتر دبیران شدم و خانم حا گفت بچه ها سراغتونو میگرفتن. گفتم الاناست که بیاین... دخترت چی شد؟ گذاشتش مهد؟ گفتم تا الان پیشش بودم و بعد های های زدم زیر گریه. ورودی دفتر دبیران. جلو معاونی که یک دنیا باهش رودربایستی دارم. پیش چشم همکارانی که تا حالا یک کلمه هم هم کلامشان نشدم. چند قدم آن طرف تر از دانش آموزانی که به سخت گیری ها و جدیتم عادت دارند. ترکییدم و اشک ها بی مقدمه قل خورد روی صورتم و بدترین اتفاقی که می توانست بیفتد افتاد. مراقب آدم های اطرافتان باشید. حداقل مراقب خودتان باشید. من یادم رفته بود مراقب خودم باشم. و این فشارها انقدر تلنبار شد که بالا ه سرریز شدم. دیروز که اینجا نوشتم دارم سرریز می شوم فکرش را هم نمی در همچین موقعیتی کم بیاورم. کم آوردم و گریه های فاطمه ای که ده دقیقه یک ربع بعد با رفتنم کنار آمده بود انگار فقط بهانه آن ترکیدن بود. امروز را یادم بماند. این روزهایی که حس شبیه آدم بزرگ ها شده ام. گفته بودم دوست ندارم آشناها اینجا را بخوانند. همچنان سر حرفم هستم.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-517.aspx




چالش سی روز نوشتن

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا انقدر برای بچه های کلاس از نوشتن و نوشتن و نوشتن گفتم که خودم خج کشیدم. خیلی وقت است که درست و حس نمی نویسم. حالا که فاطمه بزرگ تر شده، وقت نداشتن هم دیگر بهانه موجهی نیست. وقت دارم و تنبلی میکنم و به جای ور رفتن با کلمه ها به استراحت های آسان تری مثل دیدن استوری روی آورده ام که حتی زحمت لایک هم ندارد. وبلاگ نویسی یکبار من را از شر تلویزیون نجات داد. از ده سال پیش تا حالا دیگر آب من با تلویزیون توی یک جوب نرفت که نرفت. حالا میخواهم از شر اینترنت راحتم کند. از این وب گردی های بی فایده و وسواس چک همه پیام های جدید کانال ها و گروه های تلگرامی و دم به دقیقه باز اینستا. سی روز بنویسم و همان طور که بارها برای بچه های کلاس گفته ام سعی کنم نوشتنم هم ایده تازه داشته باشد و هم آن ایده را خوب پرورش دهم. شاید هم برای اینجا یک کپی توی تلگرام درست . بس که وبلاگستان این روزها به شهر مردگان شبیه شده و همه ذوق نوشتن آدم را کور می کند. مثل آن اوایل که اینجا قبل هرچیز مال خودم بود حالا هم یک کانال برای خودم که البته آدرسش را اینجا میگذارم.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-518.aspx




تراژدی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا امروز از آن روزها بود. اسمش را گذاشتم تراژدی. اسم بی خودی است ولی چیز بهتری به نظرم نیامد. از آن روزها که اتفاقات بد و اعصاب د کن پشت سر هم ردیف می شوند و تو هرچه می گردی علتش را نمی فهمی. مقصر پیدا نمی شود. از آن روزها که به قول آقای همسر فقط باید فردا شود. صبح با نگرانی زیاد از درس های نخوانده کلاس زبان و مهمان های رودربایستی دار فردا شب بیدار شدم. به هیچ کدام نرسیدم چون باید فاطمه را میبردم کلاس. یک کلاس مادر و کودک یک ساعته در هفته در جهت اجتماعی شدنش. بعد از ظهر قرار بود با جاری جان برویم روضه ماجده. از همان اول میدانستم امروزم روی دور تند است و خودم را آماده اش کرده بودم. سعی فکر کتاب نخوانده کلاس و مهمان ها را تا جای ممکن از ذهنم دور کنم وقتی تا شب - یا به طور واقع بینانه اش نصف شب - زمانی برای رسیدگی به آنها نداشتم. بدو بدو حاضر شدیم و دخترک دم بیرون رفتن سی اش را هم برداشت و گوشی موبایل قدیمی آقای همسر که جدیدا (بلل)ش شده را گرفت دستش. هیچ کدام را هم نگذاشت. با سی و موبایل و فاطمه رفتیم کلاس. همه چیز خوب. غیر آنکه وقتی آ جلسه طبق روال معمول مربی از مادرها پرسید حس دقیق همین الانتان را بگویید، من دیدم مثل جلسه قبل دوباره دارم میگویم: استرس... نگرانی کارهای زیادی که دارم و از تمامشان عقبم. بعد دیدم احتمالا توی هر ساعت و شرایطی این سوال را از من بپرسند پررنگ ترین حسم همین است. فکر ن چه کار باید م که وقتش نبود. با فاطمه با تا ی برگشتیم تا جایی که باید پیاده می آمدیم تا خانه. این وسط ها آقای همسر هم تماس گرفت که کار وج از کشور به مشکل خورده و کربلای هفته بعد روی هواست و بمب! اولین دیوار آوار شد. وسط راه پیاده دخترک اصرار که سی را بغل کنم بلل را هم بده دستم. دیدم با این دوتا احتمال زمین خوردنش زیاد است و موبایل نابود می شود. خیر سرم ایده زدم که موبایل را بگذار توی جیبت. کلا از گذاشتن چیزها در جیبش استقبال می کند. قبول کرد و سی به بغل و موبایل در جیب برگشتیم. رسیدیم خانه و سریع سفره انداختم تا نهار بخوریم و بخوانم و راه بیفتیم که به روضه ماجده برسیم. این وسط ها باز تماس های تلفنی سر قضیه کربلا بود و حرص خوردن های من بابت تفاوت های شخصیتی عمیقی که معمولا اینطور مواقع خودش را نشان می دهد. تا نهار تمام شد یکدفعه فکر موبایل فاطمه کو؟ کل خانه را گشتم و نبود. جیب هایش را گشتم، کیفم، م... فهمیدم احتمالا افتاده توی راه. اینکه با چه عقلی موبایل را گذاشته ام توی جیب کوچک دخترک را خودم هم هنوز نمی دانم، نپرسید. گوشی قدیمی و بی مصرف و بدون سیم کارت بود ولی پر ع های باحجاب و بی حجاب که آقای همسر از چندسال پیش که گوشی اش را عوض کرد پاکش نکرده بود. به خاطر فاطمه رمز هم نداشت. از استرس صدایم گرفت. نفهمیدم چطور دخترک را حاضر و نخوانده راه افتادیم توی خیابان دنبال گوشی. حالا بیست دقیقه بعدش دم مترو قرار دارم با جاری جان که برویم روضه. توی همان بلبشو فکر کنسلش م؟ نکنم؟ دیدم به خاطر قرارمان برنامه امروزش را عوض کرده، گوشی هم یا هست یا نیست که معلوم می شود. بعدش دیگر چکار میتوانم م؟ فقط دویدم که به قرار برسم. فاطمه به بغل تمام راه آمده را برگشتیم و باغچه ها و کنار پیاده روها را نگاه کردیم و تقریبا از تمام مغازه دار های توی راه پرسیدیم ی موبایلی تحویلشان نداده؟ فاطمه هم که کم کم ماجرا دستش آمده بود ذکر بلل بلل گرفته بود. نبود. یکی برداشته بودش. گوشی بدون رمز پر ع ... بمب! دیوار دوم ریخت و دویدم به قرار دم مترو برسم. رسیدیم خانه ماجده و من ظهر و عصرم را نخوانده بودم. فاطمه را بردم توی اتاق بخوانم. بچه های دیگر هم بودند و بازی می د. سلما هم کنارش. الله اکبر را که گفتم چنان گریه و زاری ای راه انداخت که صدایش توی کل خانه پیچید. محیط غریبه بود و اضطراب ج اش تشدید شده بود. هرچه بقیه آمدند و بغلش د و راه بردند بدتر کرد. سر آ از رکعت دوم خودم بغلش گرفتم ولی هر رکوع و سجده که میگذاشتم زمین دوباره داد و زاری اش شروع می شد. خانه کوچک بود و سخنرانی شروع شده بود. نگران بودم که سر و صدایش مجلس را مختل نکند. رودربایستی هم داشتم. به هر مصیبتی که بود ظهرم را تمام و نشاندمش روی پایم. گریه ها و بهانه گیری هایش ولی ادامه داشت. در همین اثنا و در تب و تاب راضی ش برای خواندن بودم که دیدم پایش خیس است. نم زده بود. از آن اتفاق های نادر سالی یکی دوبار دقیقا امروز اینجا و وقتی یک ساعت به غروب مانده و من نخواندم افتاد. لباس هم نداشت. بمب! دیوار سوم ریخت. بعضی موقعیت ها هست که وقتی از قبل تصورشان میکنی محال است. غیرممکن و وحشتناک. فقط کافی است اتفاق بیفتد که ببینی این نیز می گذرد. نخوانده در روضه ای که حتی با صاحبخانه اش هم رودربایستی داری با یک دخترک پر جیغ و گریه نم زده آن طرف شهر! بغلش و خواباندمش گوشه ای تا عوضش کنم. قسمتی از شلوار و زیردکمه اش خیس شده بود. لباس من هم احتیاط داشت. پوشکش را عوض و همان شلوار خیس را پایش و فکر دوسه ساعت آینده را چکار کنم؟ عصرم هم مانده. بی قراری اش هم آرام نمی شود. رفتم توی دستشویی دستم را آب بکشم که باز جیغ و فریاد که صدای سخنران را هم درآورد. خانه هم کوچک. دیگر بغلم هم گریه می کرد. رفتم نشستم توی جمع ژاکتم را انداختم روی پایم و نشاندمش روی آن. بعد سریع بادصبا را باز ببینم چقدر تا غروب وقت دارم. تنها امیدم برای خواندن خو دنش بود و الا باید ده دقیقه ای مجلس را تعطیل می د تا فاطمه جیغ بزند و من بخوانم. با این لباس چطور بخوانم؟ بمب! دیوار بعدی... سعی خودم را آرام بگیرم و ببه لطف خدا بعد نیم ساعت چهل دقیقه خو د و من با ترس و استرس بلند شدم. که هرآن بیدار می شود و مجلس را به هم می ریزد. رفتم توی اتاق و به هرزحمتی که بود با لباس پاک م را خواندم ولی دریغ از لحظه ای آرامش. هرصدای کوتاه و بلند دلم را می لرزاند که فاطمه است! بیدار شده و الان با گریه و زاری اش قیامت به پا می کند! نفهمیدم چطور خودم را رساندم بالای سرش و هنوز خواب بود. عملیات انجام شده بود و فقط باید تا آ مجلس نمیگذاشتم روی زمین بنشیند. لباس های خودم هم که دیگر مهم نبود. م را خوانده بودم! تا سه ساعت بعد که برگشتیم خانه بمب دیگری نبود. کوفتگی آوار بمب های قبلی ولی چرا. همین شد که سر بحث با آقای همسر باز شد و به آن ناامیدکننده ترین لحظات زندگی مشترک رسیدم. که همه زوج ها معمولا سالی چندبار (تعدادش به میزان موفقیت ازدواجشان مربوط است) تجربه اش می کنند. بمب! دیگر چیزی برای ریختن نمانده بود. سفر کربلای روی هوا و موبایل پرع گم شده و خستگی اتفاقات توی روضه و حالا هم رسیدن به سوال عجیب (من چطور می خواهم با این آدم بقیه عمرم را زندگی کنم؟) که البته معمولا فردایش فراموش می شود ولی خب لحظه های سختی برای آدم ترتیب می دهد. بماند که خبر یکی دوتا مهمان از مشهد برای هفته های آینده هم رسید و من بیشتر کتاب زبانم را نخوانده بودم و خانه از نامرتبی مثل بازار شام بود و فردا بعد کلاس زبانم مهمان به شدت رودربایستی دار داشتم و کنار همه اینها انگار کوه کنده باشم خسته بودم. در واقع باید بگویم خسته هستم. بروم درسم را بخوانم و نگرانی ها قل قل توی دلم بجوشند و دعا کنم خدا بیست و چهار ساعت آینده را به خیر کند... پ.ن: چالش سی روز نوشتنمان هنوز راه نیفتاده. از زمان عقب افتاده ام. حس . هی حرف ها و فکرها توی سرم جولان می دهند و فراغت اینجا نوشتنش نیست. ولی بالا ه شروع میکنم. خیلی زود و خبرش را می دهم همین جا. به امید خدا.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-519.aspx




ولله که شهر بی تو مرا حبس می شود...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا امشب به آقای همسر می گفتم تا همین اوا ، حرف کربلا که می شد، در وجود من فقط عشق بود. یک علاقه عجیب به زیارت، دوباره بودن در آن فضا، تجربه آن حس و حال خاص. و ارادت البته. اما حالا دیگر عشق نیست. نه که نباشد، آنقدر کمرنگ است که به چشم نمی آید. حالا همه اش نیاز است، یک نیاز شدید، عمیق و فوری... مثل آدم های بی هوایی که برای رسیدن به کپسول ا یژن له له می زنند. بیهوا شده ام. بی هوا شده ام. ب توی تنهایی خودم آن روایت جواد(ع) را پشت هم می خواندم و اشک می ریختم: فر الی الحسین... با همه وجود می خواهم فرار کنم. ولی نه از آدم ها، نه از اتفاقات. از خودم. بیشتر از همه از خودم. بروم در آغوش امن حسین...



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-520.aspx




معجزه های مادرانه

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا خیلی هم لازم نیست دور برویم. تا همین چند سال پیش یکی از معضلات اصلی من در مجالس بچه های کوچک بودند. بالکل حواسم را پرت می د. نه چیزی از سخنرانی می فهمیدم نه حواس جمعی برای روضه داشتم. خیلی وقت ها از همان لحظه ورود کل مجلس را رصد می تا در دورترین نقطه نسبت به بچه دارها بنشینم و درنهایت باز هم یکی دو فرشته اطرافم می پلکیدند. حالا فقط یکی دوسال از آن روزها گذشته و من مادر یکی از همان فرشته های وروجکم. این وسط چیزی که فرق کرده فقط تمرکز من است! بدون آنکه بخواهم یا بفهمم از صفر به صد رسیده. با فاطمه بازی میکنم، برایش گل و توتو و می کشم، با چشمم دور و نزدیک شدنش را می پایم، غذا دهانش میگذارم یا آبش را از کیفم در می آورم، کفش ها را که از نایلون درآورده دوباره برمی گردانم سر جایشان و توضیح می دهم کفش برای بیرون است نه روی فرش.. در نهایت کم می آورم و کفش ها را پایش میکنم، از خانم جلویی برای وول خوردن های مدام دخترک عذرخواهی میکنم، به پسربچه ردیف جلو مدادشمعی تعارف می کنم، ملافه سفید که نشان دهنده راه عبور و مرور است را از روی فاطمه ای که آن را با پتو اشتباه گرفته کنار میزنم و دوباره صافش می کنم... و در همه این احوال حواسم کاملا با سخنران است. حتی خیلی وقت ها گوشی ام را درمی آورم و وقتی اطرافیان فکر می کنند مادر مستاصل در نهایت به بالا و پایین گروه های تلگرامش پناه آورده، در واقع دارم حرف های آقای سخنران را در یادداشت های گوشی ام نوت برداری می کنم!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-507.aspx




تجویز!

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا روزی بیست بار با خودت تکرار می کنی: تو گوشی هیچ خبری نیست!... تو گوشی هیچ خبری نیست!... تو گوشی... به جاش یه کتاب بگیر دستت!



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-508.aspx




مثبت چندشی

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا با افتخار در دوره ای از دبیرستان لقب من در کلاس این بود: مثبت چندشی. از آن بچه های همیشه مودب همیشه درسخوان پرسوال که معلم ها عاشقشان می شوند. خواستم بگویم برای همچین آدمی چقدر نشستن در مقام معلم می تواند سخت باشد وقتی بیشتر دانش آموزان مقابلت ذره ای به آنچه از دانش آموز در ذهنت داری شبیه نیستند.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-509.aspx




هنر

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا سر کلاس به بچه ها گفتم جهان اطراف ما روی ما اثر میذاره. بخوایم یا نخوایم، دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم. با جهان در ارتباطیم و جهان هر لحظه ما رو متاثر میکنه. گفتم این تاثر ها یه وقت به شکل خوشحالیه یه وقت غمه. یه وقت هیجانه یه وقت خمودی... ولی هست. گفتم جهان هر چیز غیر از ماست. تک تک صحنه هایی که میبینیم تا حرف هایی که میشنویم، رابطه هایی که داریم، چیزهایی که می خونیم... گفتم این اثره تو وجود ما می مونه. می چرخه و می چرخه. ترسیدم به شوخی برگزار کنن و مثالش رو نزدم. توی دل خودم گفتم جهان هر لحظه ما رو بارور میکنه. به اونا ولی گفتم وقتی راحت میشیم که بارمونو زمین بذاریم. مثل یه زن آبستن که که با زایمان راحت میشه. گفتم اون بچه ای که در نهایت به دنیا میاد هنره. هنر نتیجه پیوند هر روزه ما با طبیعت، تاثر هر روزه مون از جهان اطرافه. گفتم بعد اون اثر هنری که شما خالقش هستید میشه جهان اطراف، میشه طبیعت... واسه بقیه ای که میخوننش یا می بیننش. گفتم باز اونا رو متاثر میکنه و این چرخه ادامه داره... گفتم و امشب دلم خواست غم توی دلم رو اینجا بریزم بیرون. با این کلمه ها شکلش بدم، خلقش کنم، متولدش کنم و یکم راحت شم ازش. * بعد بچه ها گفتن خانم حرفاتون مثل حرفای دبیر هنرمونه. گفتم ادبیاتم هنره آخه.



منبع : http://colorlesslens.blogfa.com/post-510.aspx