وبلاگهای رنگارنگ

"پارتی کلاب"

آخرین پست های وبلاگ "پارتی کلاب" به صورت خودکار از بلاگ "پارتی کلاب" دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



مرثیه ای برای جوان حزب اللهی که روزمره می شود…

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا آشنایی ما برمیگردد به حدودا 3-4 سال پیش، البته الان حدود 6 سال است که هم کلاسی هستیم ولی جوان حزب اللهی قصه ما چند سال ابت را خیلی در لاک خود بود. خوشرو، خوش اخلاق، با هوش و با پشت کار، از طرفی کاملا مذهبی. چند سالی مکبر مسجد بوده، قاری قرآن بوده و دوره کوتاهی نیز با بسیج دانشجویی همکاری داشته. در مجموع یک حزب اللهی تمام عیار بوده و از نظر اخلاق و رفتار نیز کاملا نمونه فرد کلاسیک مذهبیست. برای من همیشه یک مدرسه تمام عیار بوده است. از روز اولی که وارد آن شدم مدام در حال یاد گرفتن هستم و هزاران چیز کوچک و بزرگ اطرافم وجود دارد که توجهم را جلب کند. در این بین تغییر آدم ها خیلی مورد توجهم بوده است. همانطور که گفتم جوان حزب اللهی قصه ما کم کم از لاک خود خارج شد و بیشتر از قبل وارد جامعه یمان شد و بعد هم وارد فضای کار شد. در این بین اما من که از بیرون میدیدمش کم کم متوجه تغییر شدم. اینجا قصدم ارزشگذاری نیست و اعتقاد هم ندارم که وی کار خلاف و گناهی انجام داده و یا میدهد اما این تغییرات توجهم را جلب میکند. یکبار با یکی دیگر از دوستان مشترکمان صحبت می میگفت اگر من جلو جوان حزب اللهی قبلن این را میدادم یا این حرف را میزدم بلند میشد میزدم توی دهنم یا بلند میشد میرفت، اما الان دیگر آنطور نیست. یک نگاه به خودم انداختم دیدم من هم همینطور هستم، چند ده گروه بوده که قبلن به خاطر همین بد دهانی از آن ها رفته ام اما امروز کمتر چنین اتفاقی پیش می آید یا حتا خودم هم کم کم برخی الفاظ زشت را به کار میبرم! یا مثلا اگر ی چند سال پیش میگفت جوان حزب اللهی حاضر شده با اکیپ ما(که اکیپ مختلطی بود) بیرون بیاید من باور نمی اما یکی دو سال گذشته چنین اتفاقی را دیده ام. مسئله ی دیگری که دیدم مسئله ی کار بود. کار ما به گونه ایست که هم گروهیست و هم معمولا چند نفر از اعضای گروه خانم هستند. در چنین فضایی شما مجبور به تعامل و همکاری مداوم با خانم ها هستید. من خودم قبلن همواره نسبت به فضای مطلوب همکاری با خانم ها با خود درگیر بودم. مثلا هنگامی که شما در حال انجام کار مشترکی هستید و چند ساعت است که مداوم در حال کار هستید، بسیاری از مواقع لازم است برای سرحال شدن اعضا و بهبود فضای کار شوخی کنید، خوراکی بخورید، بروید بیرون قدمی بزنید و یا حتی در مورد برخی مسائل شخصیتر خود با دیگران صحبت کنید تا درک متقابل و راحتی بیشتری با همکاران خود داشته باشید. در مقابل برخی از اصول سختگیرانه مذهبی همواره در این موارد من را گیج و درگیر میکرد. حال که عملکرد جوان حزب اللهی را نیز نگاه میکنم همین ها را میبینم. انگار فضای یک کار موفق اینها را میطلبد و از طرفی در نگاه سنتی ما در مقابل خیلی از اینها گارد داریم اما کم کم که در کار جلو می آییم، دچار روزمرگی میشویم. کم کم اصول پررنگ و خط قرمز های سنتی کم رنگ و بی اثر می شوند و ما به سمت بهینگی بیشتر در کار که پیروی از اصول عرفی و روزمره هستند سوق پیدا میکنیم. موضوع دیگری که بی ارتباط به این موضوع نبود و چند روزیست ذهنم را مشغول کرده مسئله ی فساد است. به گمانم در بسیاری از مسائل مروبط به فساد هم رد پایی مشابه همین بحث روزمرگی به چشم می خورد. بسیاری از افرادی که مذهبی هستند و گرایش مذهبی دارند اما کم کم در بازار کار تن به روال ها و روتین های بعضا آلوده عرفی جامعه می دهند. یکی دیگر از دوستانم هست که برای یکی از ها پروژه انجام میدهد. تقریبا هیچ کاری در پروژه انجام نمیدهد اما هم درصد بالایی از مبلغ پروژه را میگیرد(حتا دیده ام بعضا تا 90 درصد را میگیرند) هم برایش یک رزومه میشود تا پروژه ی بعدی را بگیرد. در این بین حتا ماه هاست که حقوق دانشجویانش را هم نداده است و بعضی هایشان تا چند میلیون از او طلب دارند! داشتم با یکی دیگر از بچه ها صحبت می میگفت با یک آدم گردن کلفت صحبت کرده اند که او با روابطش پروژه بگیرد و 50 درصدش مال او باشد و بقیه اش را انجام دهندگان پروژه بگیرند. میگفت طرف اعتبار دارد(شاید یک پروژه هم تا بحال در این مورد انجام نداده باشد اما انقدر اعتبار(بخوانید رانت) دارد که حاضرند پروژه را به او بدهند) حالا برای من مهم نیست برای گرفتن این پروژه دارد به آن ها هم درصد میدهد یا اینکه اگر این پروژه را به مناقصه میگذاشتند با قیمت پایین تری میتوانستند پروژه تی(شاید هم ظاهرا خصوصی) را به انجام برسانند. من حقوقم را میگیرم و کارم را انجام میدهم. میگوید الان دیگر برای من امنیت شغلی مهم است. همین ی که گفتم حقوق بچه ها را نمیدهد دانشجو دارد که ج یک خانواده را میدهد یا دانشجویی که ج زندگی خودش را می پردازد. اینها را گفتم که بگویم شاید از دور و بحث تئوریک خیلی ساده باشد که بگوییم پول شبهه دار یا فساد و رانت و رشوه و ... بد است اما پای کار که می آید، سختی زندگی که می آید، منافع شخصی که می آید، ظلم را که میبینیم، ایستادن بر این حرف های قشنگ سخت میشود حتا برای آدم های خیلی خوب! این توجیه نیست اما زنگ خطر است که باید نخ تسبیح حل این مشکل را کجا جست؟ آموزش دینی صرف کافیست؟ در جامعه ای که نمیتوان بدون حق شیرینی کوچکترین کارها را پیش برد می توان به راحتی شعار پاکدستی داد؟ اصلن خیلی از این کارهایمان که با کمک دوست و آشنا راه می افتد کاملن قانونی و صحیح و حلال است و حق الناسی در آن ها نیست؟ فلان امکان که برای من فراهم میشود چون فلان آشنا را داشته ام اما برای دیگری نه، عادلانه است؟ این روزها به مفاهیمی مثل اعتبار، رانت، مزیت نسبی و امتیاز، برند و ... خیلی فکر میکنم. مثلن اگر فردی بخواهد در مناقصه ای از شرکت کند حتمن باید از طرف یک شرکت کند و این فرصت را ایجاد میکند که نه به واسطه تجربه، لیاقت، دانش و توان مدیریتش که تنها به خاطر اینکه هیئت علمی است کلی بتواند از دانشجوها سو استفاده کند و در نهایت سهم اصلی از ارزش پروژه را بدست آورد و در مقابل دانشجویی که شاید از نظر سواد و دانش و لیاقت بسیار بالاتر از اوست مورد سو استفاده قرار گیرد و چون مجبور است!(نیاز به ب در آمد دارد و از طرفی نمیتواند کار وقت مرتبط با تخصص پیدا کند و پول ندارد شرکت بزند و ...) تن به این بهره کشی بدهد! آیا مشکل از نظام مشکل دار انتخاب پیمانکار این پروژه هاست؟بعد آدم میرود بالا و میبیند انبوه مناقصه هایی که صوری اند! پروژه هایی که روی روابط و اعتبار های دروغین و رانت و ... توزیع میشوند و یک وقتهایی هر بخواهد وارد این بازی شود ناگزیر مجبور است تن به این زمین بازی آلوده دهد!



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-473.aspx




یه روز خوب میاد...

درخواست حذف اطلاعات
یه روزایی انقد خوبن که باید تو تاریخ ثبت بشن. از ساعت ۱ بامداد شروع میشود، تا ۴.۵ با سیاوش تلفنی صحبت میکنم. مدتهاست صدایش را نشنیده ام و دلم برایش خیلی تنگ است. صبح با تلفن سید بیدار میشوم. میروم شرکت و در نهایت قراردادی که مدتهاست به دنبال اجرایش هستیم تا حد خوبی به نتیجه میرسد. عصر میگوید که کار مالیات هم که موانعی بر سر راهش بود تقریبا موانعش حل شده و انشاالله به زودی کارش شروع میشود. بعد با آقا ابراهیم تلفنی صحبت میکنم و میگوید یک گره دیگیری که داشتیم تقریبا روال شده و انشاالله میرود دنبال کارها. پس از ۴ ساعت خواب شب یک فوتبال کاملن موفق را پشت سر میگذارم. بعدش هم میبینم ی که مدتها پیش کرده بودم ولی زیرنویس نداشت بالا ه زیرنویسش آمده! یک روزهایی خیلی خوبند، خیلی خوب!



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-474.aspx




چند جمله با خودم یا چیزهایی که یاد گرفتم و باید بهشون توجه کرد...

درخواست حذف اطلاعات
به نام خدا توی این مدت یکی دو ساله که گذشت و من درگیر خیلی از مسائل بودم عمدتا فرصت نشد یه سری چیزایی که یاد گرفتم رو بنویسم. این کار مثل خیلی از کارهای عقب افتاده دیگم مونده بود و داشت خاک میخورد و فراموش میشد که تصمیم گرفتم حتی اگه شده ناقص تمومش کنم، که بمونه و یه روزی شاید به دردم بخوره یا به درد دیگران. اولین درس همین مسئله ی شبکه ی اطلاعات و دانشه، ما آدم ها خیلی تجربیات رو از سر میگذرونیم و به چیزای مختلفی بر میخوریم و حتی از خیلیاشون چیزای زیادی یاد میگیریم اما از یاد میبریمشون یا اینکه خوب نمیتونیم بین چیزایی که یاد گرفتیم ارتباط بر قرار کنیم و تبدیلشون کنیم به منظومه فکری. به خاطر همین مدام اشتباهات قبلی رو تکرار میکنیم و نمیتونیم اونطورکه باید و شاید پیشرفت کنیم و به حد خودمون برسیم. پس خوبه که بعد از سر گذروندن تجربیات بزرگ و مهم و یکم که از ح احساساتی و پر آب و تابش خارج شدیم بشینیم از بیرون نگاهش کنیم و ببینیم چی بدست آوردیم و چی از دست دادیم و چه استفاده ای میتونیم از اندوخته های این تجربمون . نکته بعدی این بود که دنیا همیشه اونطور که ما میخوایم نیست و یا نخواهد بود. من هم توی خیلی از روزهای این مدت توی جایگاهی که دوست داشتم نبودم یا اگر شرایطم متفاوت بود شاید مثل خیلی از دوستای دیگم با توجه به تواناییهام الان جای دیگه ای بودم اما این نباید تبدیل بشه به بهانه برای ضعیف بودن، برای بد کار و نتیجه نگرفتن و مهم تر از همه برای فراهم ن شرایط و مسیر به سمت اون چیزی که بهش علاقه داری. من توی این مدت مدام در حال تعدیل شرایط و ساماندهی بودم اما تا اونجایی که تونستم سعی این ساماندهی جدا از علایقم و مسیر آیندم نباشه. به نظرم این خیلی مهمه که اگر امروز بنا به شرایط نمیتونی کاری رو انجام بدی و میدونی که به اون کار علاقه داری و به دردت میخوره، از همین امروز گوشه چشمی به آماده شرایط فردات برای انجام اون کار داشته باشی. یه چیزی که خیلی بهش فکر میکنم اینه که مدیون خودم نشم، اینکه آدم به خیلی کارها و چیزها علاقه داره و اگر فقط به صرف اینکه شرایط مناسب نیست ازش چشم بپوشه و بی خیالش بشه یه روزی سرخورده و عقده ای میشه و به نظرم عقده یکی از خطرناکترین مرض های آدمه! اما بعد دوستان. دوستان خیلی عناصر مهمی هستن. داشتن چنتا دوست خوب توی سخت ترین شرایط هم میتونه آدم رو نجات بده، میتونه فشار رو کم کنه، آدم رو سر حال بیاره و اصلن زمانی رو ایجاد کنه که آدم مشکلات خودش رو هم از یاد ببره! دوستان خیلی ارزشمندن و باید به این مسئله هم به خوبی توجه کرد که مثل همه ی چیزهای ارزشمند دنیا نیازمند زمان گذاری و مراقبت هستن! مسئله ی بعدی مسئله ی توجه به شرایط دیگرانه، اینکه الان خیلی مد شده همه دنبال بازی به اصطلاح برد-برد هستن، یه نکته مهم داره که و اونم اینه که واقعن در بسیاری از شرایط این شکل بازی خیلی منصفانه تر و موفق آمیز تر از انواع دیگه روش های بازیه. ما خیلی وقتا بدون درک از شرایط طرف مقابلمون تنها روی خواسته های خودمون پافشاری میکنیم و متوجه نیسیتم که عملا مشغول نامردی هستیم. خیلی اوقات اگر کمی خودمون رو جای طرف مقابل بزاریم متوجه دلایل این شکل عمل ش میشیم و میتونیم خیلی راحت راه حل های جدید پیدا کنیم و طرفین رو به سمت شرایط بهتر سوق بدیم. مسئله بعدی مسئله ی حق الناسه. خیلی از آدم ها کم کم توی بالا و پایین مسیر زندگی غرق میشن و متوجه نیستن کاری که میکنن یا حتی کم کاری که میکنن داره حق بقیه رو از بین میبره و حق الناس به گردنشون میزاره. متاسفانه توی زندگی روزمره آدم ها سِر میشن و کم کم خیلی از بی عد ی ها و خلاف ها و ... براشون عادی میشه. خیلی وقتا ما فک میکنیم که این اتفاقا واسه بقیس، واسه بی ایماناس، واسه خلافکاراس ولی این اتفاقا واسه همه ی آدم های معمولیه و مهم اینه که مدام کارامون رو بازبینی کنیم و اگر داریم راه خطا میریم سفت وایسیم و حاضر باشیم از پول و مقام و خانواده و ... بزنیم واسه اونچیزی که حقه و درسته. توی این تجربه من هم این مسئله خیلی بلد بود که حتا آدم های متدین یا حداقل متشرع هم یه جاهایی چقدر واضح دارن حق رو ناحق میکنن و نمیبینن یا خودشون رو گول میزنن و نمیخوان متوجه بشن. یه چیز دیگه که بهش برخوردم این بود که کار دنیا بالا ه حل میشه البته نیاز به صبر داره ولی متاسفانه خیلی از وقتا با اعصاب دی حل میشه. کاش خیلی از ماها که امروز مشکلی داریم حواسمون باشه که مشکلمون یه روزی حل میشه بالا ه و خدا کمک میکنه اما اعص که اب میشه به این راحتی درست نمیشه، تنی که سلامتیش رو به خاطر استرس و حرص مال دنیا و ... از دست میده دیگه هیچ وقت مثل روز اولش نمیشه، سکته یه لحظش و بعدش همه چیز عوض میشه و ما خیلی راحت مدام مرگ رو فراموش میکنیم. همیشه وقت مریضی چیزی که برام قابل تامله اینه که توی اوج مریضی همیشه بزرگترین ترسم اینه که اگه دیگه هیچوقت خوب نشم چی؟ اگر همینطور مریض بمونم یا بدتر بشم چی؟ انگار توی تاریک ترین لحظه های شب ترس از اینکه دیگه هیچوقت طلوعی اتفاق نیوفته از همه چیز ترسناک تره! اما بالا ه یه اتفاقی میوفته و مهم اینه که توی اون لحظه آدم عملکرد درستی داشته باشه و باقیش با خداست تا یار که را خواهد و میلش به که باشد! جمع بندی، مدیریت بحران و کلن مدیریت شرایط تجربه ها و مسائل مهمی هستن که توی این مدت باهاشون رو به رو شدم. نمیگم این مهارت ها رو بدست آوردم ولی حداقل تجربشون . خیلی مهمه که تمرین کنیم تمرکز و آرامشمون رو حفظ کنیم. اینکه بتونیم دلهره ها و نگرانی هامون رو بزاریم کنار و توی اون زمان خاص روی چیزی که باید متمرکز باشیم و به بهترین شکل به انجام برسونیمش. خیلی وقتا که آدم از چیزی نگران یا ناراحته دست و دلش به کار نمیره یا رفع تکلیف میکنه و کارهای بی کیفیت انجام میده! این خیلی مهمه که بتونیم آرامشون رو حفظ کنیم و وظیفمون رو درست انجام بدیم. این خیلی مهمه که حرفه ای بازی کنیم! یه بازیکن حرفه ای در هر زمانی اون کاری که باید انجام بده رو انجام میده، مثلا اگر شب مسابقس و دوست داره با دوستاش بره خوشگذرونی پا روی علاقش میزاره و زود میخوابه که فردا وقت مسابقه سرحال باشه و بتونه از همه ی توانش استفاده کنه. در عین حال توی فصل استراحت خوب از خج خودش در میاد و توی زندگی وقت کافی برای دوستانش و تفریحش میزاره تا کاملن سرحال و فرش باشه و توی زمان فشار و سختی به خوبی بتونه ع العمل مناسب نشون بده! مذاکره قطعن کار سختیه، جدا از خیلی ویژگی هایی که لازم داره و متاسفانه من ندارم یا یاد نگرفتم ولی کلی چیزای جدید هم به من یاد داد. مثلن من رو توی جمع بندی خیلی توانا کرد. اینکه تلاش کنم ذهنم رو جمع کنم و مسائل رو به خوبی تفکیک و دسته بندی کنم و بتونم به نتیجه برسونمشون. یا اینکه به من شجاعت داد که توی بسیاری از کارها که تا به حال تجربه ن میشه ورود کرد و یاد گرفت و مشاوره گرفت و سوال کرد و کار رو جلو برد، شاید آدم به نتیجه ایده آل نرسه ولی خیلی وقتا به راه بادیه رفتن به از نشستن باطله! مسئله مهم بعدی که باهاش روبرو شدم استفاده درست از منابع موجود و کمک دیگرانه. خیلی از ما عادت کردیم به تنهایی کار و رفع همه مشکلات به تنهایی. اما یه جاهایی با یه چالش هایی روبرو میشیم که نیاز هست از بقیه کمک بگیریم، لازمه کارها رو تقسیم کنیم و از بقیه هم کمک بگیریم. اینطوری هم فشار به طور متوازن تری تقسیم میشه و هم حجم کارها. یه نکته مهم دیگه هم اینه که خیلی وقتا عدم تقسیم کار درست باعث دلخوری و سو تفاهم و ایجاد انتظارات بیجا میشه و خیلی مهمه از این مسائل جلوگیری بشه که میتونن کم کم بنیان خانواده ها یا دوستی ها رو ن! نکته یکی مونده به آ هم درباره خانوادس، اینکه چقدر خانواده ارزشمنده و ما خیلی از اوقات ارزشش رو از یاد میبریم. یه وقتایی که به دوستام نگاه میکنن تفاوت اونایی که رابطه خوبی دارن با خانوادشون و اونایی که رابطه ی خوبی ندارن برام کاملا واضحه و بعضا حیرت آوره، اینکه خیلی وقتا اونایی که رابطه ی خوبی دارن با خانوادشون چقدر راحت تر مشکلات رو پشت سر میزارن یا پشتیبانی خانواده ازشون چقدر اعتماد به نفس و امنیت روانیشون رو بالاتر میبره! توی این بین یه جاهایی هم نیاز به فداکاریه، نیاز به از خودگذشتگی و پا گذاشتن روی علاقه هاست و ای کاش ما فردا از فداکاری امروزمون طلبکار نباشیم که فداکاری امروز رو برای دوست داشتنمون انجام دادیم نا وما جبران فردا! در نهایت اما کینه، حسد، عدم غنائت، اینا دل رو سیاه میکنن، آدم رو تباه میکنن و عمر رو با خودشون میبرن به مسیری که هیچ چیزی انتهاش نیست. چقدر خوبه که حواسمون باشه کینه توی دلمون راه ندیم و بزرگوارانه ببخشیم که بیشتر از بقیه خودمون و اعصاب و خیال خودمون توی این کار راحت میشه! شرمنده از طولانی بودن مطلب و ماس دعا! یا حق



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-475.aspx




روزهای سخت...

درخواست حذف اطلاعات
الان ۸ امین روز از این دو هفته سخته، کمه کم تا ۵شنبه قراره ادامه پیدا کنه، امروز واقعن پر فشار و سخت بود و جدن داشتم کم میاوردم، خدا خودش کمکم کنه.



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-476.aspx




عاشقانه های مجازی(۵)...

درخواست حذف اطلاعات
سال نو رسیده. چند هفته ای بیشتر از نامزدی مان نمیگذرد و در بین گشت و گذارمان در شهر گاهی نیز شام یا نهار را به خانه ی یکدیگر می رویم تا خانواده ها بیشتر با ما آشنا شوند. امشب شام دعوتم خانه شان. کلی شیک کرده ام و به خودم رسیده ام. پس از زنگ زدن و بالا رفتن از طبقات به در خانه که میرسم شاهزاده خانم آمده برای استقبال جلو درب. چه قدر زیبا و دلبر شده در این لباسش. از آنجا که محرمیم چادر به سر ندارد و تنها روسری گلدار زیبایی به سبک عربی به سر دارد. می آیم داخل و مینشینم و برایم چای می آورد. پدرش از وضعیت روز صحبت میکند و مثل همیشه سعی دارد من را محک بزند. من هم قلقش دستم آمده و سعی میکنم جواب های منطقی و پراگماتستی بدهم و در عین حال از برنامه های آینده ام برایش بگویم. قبل از شام مرا از پدرش قرض میگیرد و به اتاقش میبرد تا چیزی نشانم دهد. وارد اتاق میشویم. اولین بار است که به اتاقش می آیم. پر است از بوی خوش و حال خوب. طرح جدیدی که کشیده است را نشانم میدهد و کمی درباره اش صحبت میکنم. بعد میپرسد تو تا به حال مرا دیده ای؟ نمیفهمم چه میگوید، شاید هم خودم را به نفهمی میزنم، واقعن نمیدانم ولی کمی جا خورده ام! میگویم مگر هر روز نمیبینمت؟ دستش را میبرد زیر لبه ی روسریش و سنجاق گل شکل را از زیر آن باز میکند. بعد آرام روسری را برمیدارد و کمی سرش را تکان میدهد تا آبشار موهایش به زییاترین شکل ممکن روی شانه هایش افشان گردد. انگار زمان متوقف میشود. همه چیز متوقف شده و محو در زیبایی اوست! قلبم به تپش افتاده و تند تند میزند، آنقدر تند و باقدرت که حس میکنم صدایش را کل خانه که هیچ، کل شهر میشنوند. کمی میگذرد که به خودم بیایم، با کمی تردید میپرسد چه شده، چرا خشکت زده؟ میگویم کمی جلوتر بیا. جلو که می آید پیشانیش را میبوسم و سخت در آغوشش میگیرم. سخت می فشارمش، انگار در اتاق کوران میشود و همه ی اجزا به حرکت در می آیند و خوشی بی نهایت میشود. آنقدر آعوشش دوست داشتنیست که دیگر نمیخواهم از خودم جدایش کنم. ناگهان صدای مادرش می آید که می گوید بچه ها شام! از جا میپریم و دست پاچه به هم نگاه میکنیم. چشمان هر دومان پر است از شوق و علاقه. هر دو خندمان میگیرد و خودمان را جمع و جور میکنیم تا خیلی عادی سر سفره شام حاضر شویم. از اتاق که می خواهیم خارج شویم ناگهان دستش به دستم گره میخورد؛ دوباره خوشی در جهان بی نهایت می شود!



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-477.aspx




سال مهم 97...

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونم چرا ولی یه حس عجیبی به سال 97 دارم، از قبلش هم میدونستم سال عجیبی خواهد بود. یه تاکیدی دارم که امسال سال ماست، اما اینکه امسال سال ما خواهد بود یا نه اصلن مهم نیست، من امسال رو سال اتمام کارهای نیمه تمام نام گذاری برع حضرت آقا هم که هر اسمی واسه سال بذاره اون موضوع اونسال به فنا میره، مصرم که امسال نام سال رو برآورده کنم و کلی از کارهای نیمه تموم رو به اتمام برسونم، امسال سال ماست هر اتفاقی هم که بیوفته امسال سال ماست!!!



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-478.aspx




یت سخت...

درخواست حذف اطلاعات
از دیروز شروع شد، یک روز بسیار پر کار و شاید تا حدی سخت و در نهایت هم ختم شد به یک دعوا که مدت ها بود اینطور نشده بودم و تا صبح تپش قلب داشتم و ... بعدش امروز هم از آن روزهای پر جنب و جوش و پر کار بود و آ ش هم ترامپ و ... چند وقت پیش داشتم به ورود حهان به یک دوره جدید فکر می . وج ترامپ از پیمان آب و هوایی پاریس، بحث های مربوط به ج طلبی در رابطه با ایرلند(اگر اشتباه نکنم) و کاتالونیا. وج انگلستان از اتحادیه اروپا و شروع دوران رو به افول این اتحادیه، تلاش کردستان عراق برای ج و شروع تشکیل کشور مستقل کردستان و ... انگار دنیا وارد مرحله ای جدید شده است. دوران تمرکز بر اتحاد، تشکیک مساعی و تجمیع توان، ایجاد اتحادیه ها و سازمان ملل و در واقع اکثر تجربه هایی که از جنگ های جهانی به ویژه جنگ جهانی دوم حاصل شده بود انگار رو به افول رفته است و دوران نگاه فردگرایانه کشوری و ج طلبی و منافع کوتاه مدت و فردی شروع شده است. انگار همانطور که غذاهایمان فست فودی شده، دنیامان هم کم صبر شده و بی طاقت! در چنین شرایطی و چنین دنیایی به نظرم استفاده از تعبیر لحظه تاریخی بسیار درست بود. دورانی که در کنار این پیش زمینه ها و ج طلبی ها و نفع شخصی و ...، عدم اعتماد و اعتبار هم رکن دیگر آن باشد! در این بین و در کشاکش فکر های گوناگون و نگرانی و استرس فردا و امید به شکل گیری مجدد روح جمعی در کشور چند ام و فکر به نفرت از تمامیت طلب ها و یا وم اعتماد به دموکراسی، فکر به اصلاح یا ادامه وضع فعلی و فکر به هزار چیز ظاهرا گنده و مهم، بیش از هر چیز دلم یک شانه میخواهد، سرم را بگذارم بر رویش و تمام درد دنیا تمام شود، با همان لحن پیام د ری که انه در راه داشت برایم "چهل نامه کوتاه به همسرم" را میخواند، بگویم " بانوی من"!!! بعد بنشینیم با هم فکر کنیم که چطور میتوانیم کشورمان را با یکدیگر، با تلاش و فکر و ایمان دوباره از نو بسازیم، مثل نادر ابراهیمی و همسرش که تصویرش از او زنی دغدغه مند و انقل و اهل تفکر است، بنشینیم از دغدغه ها و را ارهایمان با هم صحبت کنیم و تا خود صبح برای بهتر جهانمان نقشه بکشیم و ذوق داشته باشیم برای ساختن چیزی که اگر حتا صد بار صد ظالم و نادان و تمامیت خواه و عنود و ... ابش کنند، باز از نو آن را بسازیم، با خون جگرمان و عرق جبینمان که اینطور ساختن ارزش یک عمر سختی و زندگی را خواهد داشت. کجاست شانه ای که یت سختم در این دنیا را با او آغاز کنم؟...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-479.aspx




عاشقانه های مجازی(6)...

درخواست حذف اطلاعات
صبح نسبتا زود از خواب بیدار میشوم. از آن روزهای بسیار پرکار است و البته شاید هم سرنوشت ساز. بعد از بیدار شدن و دستشویی رفتن دوش میگیرم و ریشهایم را کمی کوتاه و مرتب میکنم. بعد از آمدن از چند دقیقه ای را صرف انتخاب لباس میکنم. بین 3 تا پیراهنی که دارم و معمولا یکی از آن ها را میپوشم مدام ورق میزنم، آن تیرهه که برای قرار اول خوب نیست، آن سفیده با خط های سرمه ای که کثیف است و آن پیرهن سفید با خطهای قرمزه که اصلن نیست! بعد میروم سراغ آن دو تا پیراهن تامی دیگرم، اما آن ها بلند هستند و باید بیاندازمشان توی شلوارم و خیلی چاق تر نشانم میدهند. بعد از کلی کلنجار بالا ه میروم تمام خانه را میگردم و آن پیرهن سفید یا خط های قرمز را پیدا میکنم و بعد دوباره متوقف میشوم، حالا شلوار چه بپوشم؟ به هر زور و زحمتی که هست یک ست نسبتا آبرو مند جور میکنم و از اتاق میایم بیرون. میخواهم ساعت و انگشتر و وسایل داخل جیبهایم را بر دارم که دوباره شک میکنم دستبندم را دستم کنم یا نه. پیش خودم فکر میکنم نکند فکر کند خیلی قرتی هستم؟ آ واقعن first impresion و برخورد اول مهم است. بعد پیش خودم فکر میکنم من همینم که هستم، بهتر است از همین دیدار اول با تظاهر و دو رویی شروع نکنم، بالا ه این دستبند را یکی دو سال است که هر روز دستم میکنم و بخشی از تیپ روتین من است.اذکاری که اول هر روز میگویم را شروع میکنم و با پای راست از خانه خارج میشوم! آبجی خانم که از سفر برگشت رفتم پیشش و پایم را در یک کفش که برایم زن پیدا کند! البته با این صراحت و بی حیایی بحث را شروع ن اما چون شما خودمانی هستید اینقدر بی مقدمه میگویم. کلی با هم صحبت کردیم و کلی بردمش کافه و بهش باج دادم و یک لیست بلند بالا از ویژگی های زن مورد نظرم گذاشتم در دامنش و این چند وقته هر بار با او و دوستانش بیرون بوده ایم یا در مهمانی های خانوادگی با مادر شوهرش که دوست 30-40 ساله مادرم است و ... مستقیم و غیر مستقیم به این مسائل اشاره کرده ام. بعد از یک دوجین موردی که بهم معرفی کرده اند و هر کدامشان یکی از آن ویژگی های اولیه و بارزی که میخواستم را نداشته اند یا یک عیب تابلو داشته، این یک مورد به نظر میرسد حداقل روی کاغذ خیلی شبیه آن فرشته رویایست که نزدیک 10 سال است دنبالش هستم البته قیافه اش را که ندیده ام که بدانم شبیه آن فرشته است یا نه ولی ویژگی هایش به نظر همان ها می آید. قرار شد خواهرم از طریق دوستش که واسطه معرفی بوده، یک قرار بگذارد برایمان در کنار نیمکت پشت ایرج که همدیگر را ببینیم و کمی صحبت خیلی خیلی اولیه انجام دهیم که اگر خواستیم قرار بگذاریم برای خواستگاری و آشنایی بیشتر و ... از خانه خارج میشوم و میروم . با یوسف و علی و جناب قدس قرار است روی پروژه کمی صحبت کنیم و مشکلات ران ب را با هم بررسی کنیم. بعد مثل همیشه میرویم سلف مهر. مدام به ساعت نگاه میکنم و حواسم است که دیر نرسم. نمیدانم چرا ولی انگار استرس گرفته ام با اینکه قبلن خیلی به خودم مطمئن بودم. من جلوتر از بقیه بچه ها توی صف ایستاده ام و منتظر هستم برسم به میز تا سفارشم را بگویم. یک قدم میروم جلو که سفارش را بگویم و فیش بگیرم ناگهان خانم جلویی سریعن میچرخد و ظرفش میخورد به من و غذایش میریزد روی زمین و البته پیراهن من! انگار مغزم سوت میکشد و میخواهم جوش بیاورم، یک لحظه انگار قفل میکنم بعد در اثر سیل عذرخواهی هایش کمی نرم میشوم. دستپاچه شده و همینطور که ابراز ناراحتی میکند سعی میکند ظرف را از زمین جمع کند و گوشه چادرش را بتکاند.خم میشوم که کمکش کنم ظرف را بردارد، یک لحظه نگاهم به نگاهش گره میخورد و بعد کمی شرم میکنم و سرم را پایین میاندازم. یک لبخند عصبی با دهان بسته میزنم و بعد میگویم:امروز یک قرار خیلی مهم داشتم! کلی شرمنده و سرخ میشود. بعد پیش خودم فکر میکنم شرمندگیش به چه درد من میخورد! یک نفس عمیق میکشم و دستمالی که جناب قدس به سویم می آورد را میگیرم و سعی میکنم لکه روغن روی پیراهن را ماست مال کنم. به ساعت نگاه میکنم و فکر میکنم که میرسم بروم خانه لباسم را عوض کنم یا نه که میبینم نمیشود، از دوستانم هم هیچکدامشان هم سایز و قد و قواره من نیست که لباسش را قرض بگیرم. پیش خودم فکر میکنم حتمن خیری بوده و الخیر فی ما وقع و صادقانه سر قرار توضیح خواهم داد که آدم بی نزاکتی نیستم و این صرفا یک اتفاق بوده و من برای اینکه بدقول نشوم، مجبور شده ام همانطور بروم سر قرار. غذا را با بچه ها میگیریم و بعد از خوردن ناهار یک آدامس میخورم که دهانم خوش بو شود و بعد چند دقیقه توی دستشویی رو به روی سلف مهر سر و وضع نابود شده ام را سرهم بندی میکنم و میروم سمت ایرج. به بالای پله ها که میرسم چون نزدیک زمان ناهار است هنوز، کمی اطراف ایرج شلوغ است و بعضی ها هم مشغول خوردن چایی بعد نهارشان هستند. به صندلی که نزدیک میشوم خانمی سعی میکند از کیفش که کنارش است چیزی را پیدا کند و صورتش به سمت آن است. رو به روی صندلی که می ایستم با تعجب نگاه میکنم. دختر که سرش را بالا می آورد و من را میبیند یک لحظه تردید میکند. اولش شاید فکر میکند که این دیوانه مرا تعقیب کرده که در یک جای خلوت تلافی کند. میپرسم شما خانم فلانی هستید؟ خشکش میزند و گونه هایش پر خون میشود! لبخندی میزنم و میپرسم چی میل میکنید؟ همانطور که میخواهم به سمت بوفه بروم، سعی میکنم چشمانم را از نگاه گیرایش خلاص کنم و از چشمانش دل م، پیش خودم اتفاقات چند دقیقه پیش را مرور میکنم و صد جور فکر و خیال که داشتم و حالا، گویا خانم ابکار همان شاهزاده خانم گیرای ما از آب درآمده است!



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-480.aspx




perfection

درخواست حذف اطلاعات
من عاشق فوتبالم. ینی از بچگی بودم. وقتی ۵ سالم بود، برادرام که فوتبال بازی می ، منو میذاشتن کنار یدونه آجری که تیرک تیم حریف بود، میگفتن ازینجا ت نخور، فقط هرچی توپ اومد بزن تو گل. منم خوشحال و ذوق زده از وظیفه ای که بهم س شده بود، با دقت بازی رو زیر نظر می گرفتم که وقتی توپ اومد سمتم آماده باشم. بعد از کلی انتظار کشیدن و تقاضا و تمنا، بالا ه یه پاس بهم میرسید و گل می زدم. خوشحالیم چند برابر میشد. تو آسمونا سیر می . همه ی زحمت رو بقیه کشیده بودن ولی من به خیال خودم فک می بهترین بازیکنم. این فکر بهترین بودن، با من بزرگ می شد.

امروز ۴ ساعت تو سردترین هوایی که از وقتی اومدم اینجا تجربه فوتبال بازی . وسط بهبوهه ی بازی، یکی بهم گفت، اهل کجایی؟ گفتم ایران، گفت اونجا خیلی سرده؟ گفتم نه چطور، گفت آخه با این لباسا من دارم از سرما می لرزم ولی تو اصن انگار نه انگار. اونموقع توجهی به حرفش ن . اما الان که تو تاریکی اتاق روی تخت دراز به دراز افتادم، برای چند لحظه فکرم رو مشغول کرد. چون پاهام انقدر درد می کنه که برای برداشتن چند قدم تا دستشویی باید به دیوار یا صندلی تکیه بدم. یاد اون چهار روزی میفتم که فقط چند ساعت خو دم و غذا نخوردم و شب و روز کار تا پروژه رو به بهترین شکل به تحویل بدم. با خودم می گم انگار دوباره پای اون خیال کهنه در میونه. وقتی دنبال اون لذت موقتی پوچم، وقتی اون وسوسه انگیز ترین احساس رو تو یه قدمی خودم می بینم، اون احساسی که مثل مخدر سلولهای خا تری مغزمو از کار میندازه و مستم می کنه، دیگه چیزی برام مهم نیست. سرما باشه یا خورد و خوراک، خواب باشه یا بیداری. با همه وجودم تلاش می کنم تا بدستش بیارم: احساس بهترین بودن رو.

تو راه برگشت از فوتبال، با وجود خستگی شدید تو پاها و زانوهام که راه رفتن رو برام مشکل کرده، از در مرکز تجاری خارج می شم و بالا ه قدم های نهایی رو به سمت خونه برمی دارم. نگاهم به زن کولی میفته که هرروز راس ساعت بساط گ ش رو پهن می کنه با یه لیوان و چندتا سکه داخلش میشینه تو مسیر رفت و آمد مردم. اون همیشه اول به رهگذرها سلام می کنه، بعد لیوان رو به سمتشون بلند می کنه، ت میده و ازشون پول می خواد. اما اینبار کمی که دقت می کنم، می بینم زن خو ده. نگاهم رو پایین تر میارم، چیزی شبیه یه ع نظرم رو جلب می کنه. زن ع بچه هاش رو جلوش گذاشته بلکه دل رهگذرها براشون بسوزه و کمک بیشتری ن. دلم برای زن کولی می سوزه و خودم رو ناچار می بینم که بهش کمک کنم. چند قدم که جلو میام، همونجا متوقف میشم و بهش زل می زنم. میرم تو فکر. ینی ممکنه آینده منم به روشنی اون آینده ای که این زن مهاجر تو سرش بود وقتی پاشو تو این سرزمین میذاشت نباشه؟ ممکنه از پس کاری که اومدم اینجا تا به بهترین شکل انجامش بدم بر نیام؟ به مغزم فشار میارم و سعی می کنم چندتا از موفقیت هام رو به یاد بیارم اما یاد ایرادگیریهای ظالمانه روز قبل از پروژم میفتم. همینطور افتضاحی که تو امتحانام به بار آوردم و از همه مهم تر، رد شدنم تو اکثر کارایی که براشون درخواست دادم. همه ی بهترین نبودن هایی که بخاطرشون اینجا هستم مثل پتک رو سرم فرود میان و به خودم میگم: نه. تو نتونستی. با یه چمدون پر از خواسته های بادکنکی اومدی اینجا و حالا همش نیست و نابود شده. قرار نیست به چیزی برسی. قرار نیست ی بشی. مغز دور و بریاتو پر از حرف کردی، جیبشونو خالی. انگار بقیه زحمت کشیدن و حاصلش رو به تو رسوندن ولی تو نمی تونی حتی یه دروازه ی خالی رو گل کنی. در نهایت، انقدر حالم گرفته میشه که از انداختن سکه ی ۲ کرونی تو لیوان زن کولی منصرف میشم و راهم رو به سمت خونه ادامه میدم. درحالیکه روی تخت دراز به دراز افتادم، چشم هام رو می بندم، بلکه بتونم تو این تاریکی مطلق آرامش از دست رفتم رو پیدا کنم. با خودم می گم شاید همه اینا یه فریبه، یه جادوئه… یه طلسمه که از بچگی باهام بوده. شاید اصلا نباید برای بهترین بودن تلاش کرد. انگار مسیر رو اشتباهی رفتم. رسیدن به آ این مسیر، جز با تلخ شدن زندگی میسر نیست. میون اینهمه اما و شاید، مطمئنم که من به خودم بیشتر از ی یه نیاز موقتی بد ارم. به بقیه هم همینطور.
صدای بارون مثل لالایی می مونه. دیگه وقتشه بخوابم...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-472.aspx




داستان جدید...

درخواست حذف اطلاعات
تلوزیون روشن است و تبلیغ میدهد، مدام بحث رضاست و اینکه بطلبد و ... بعد مدام یادم می افتد که بلیطش در جیبش بود و ناگهان رفت... مدام خاطرات گذشته هجوم می آورند، مدام حال بد... مدام اعصاب دی... مدام ناشکری... این بازی جدید، این امتحان جدید، این داستان جدید...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-462.aspx




دنیای ما...

درخواست حذف اطلاعات
انتظارم از این دوره از زمان، از این برهه زندگی چیز دیگه ای بود. انتظار داشتم همه چیز در حال رشد باشه، شرایط تصاعدی باشد، چه از نظر عاطفی، چه از نظر کاری... اما الان بیشترین چیزی که توی دوستام میبینم شرایط بحرانه، مقابله با بحران، دست و پا زدن تو بحران و ... نه انگیزه کافی برای ساختن آینده بلند مدتی هست، نه موفقیت های عاطفی، هرکی قبلن حرکتشو درست انجام داده برده و بقیه صرفا در حال وقت کشی و توی یه شرایط گذران هستن. این تخصص گرایی افراطی، این فاصله ی عمیق با جامعه و زندگی روزمره و این دیر وارد عرصه ی عمومی شدن این عصر داره ما رو داغون میکنه و هیچ هم حواسش نیست، نسل به نسل نیروی جوون وارد عرصه کار کشور میشه و هنوز همون قبلیا همه ی پست ها رو میکنن، نگاه ما غلطه، روندمون غلطه و عواقبش خطرناک و نامعلوم. دیگه وقتشه دنیامون رو پس بگیریم. از لوزرها، از بزرگترها، از اونایی که برامون تعیین تکلیف میکنن که باید چطوری زندگی کنیم. وقتشه زندگی رو به سبک خودمون بازنویسی کنیم. نمیگم این کارو نکردیم، همین همه گیر شدن سبک زندگی دهه 70-80 ای ، رواج راحت طلبی و خوش گذرونی و وقت تلف و ... نشونه اینه که ما سبکمون رو بهشون تحمیل کردیم ولی اینا سبک ایده آل من نیست، در عین حال قدرت هم دست ما نیست، نقاط حیاتی و کلیدی اجتماع دست همون پیرمردهاییه که دنیای ما رو ازمون گرفتن.



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-463.aspx




نمیشه...

درخواست حذف اطلاعات
غر غر و نمیشه رو بذار کنار، دنیا ماله تو ه، دوباره از اول شروع کن، سطرها رو ، کلمات رو، برنامه ها رو، وظایفو، خلاقیت رو، دنیا تو دستای تو ه اگه باورش کنی. اینکه باید سیر داشت درسته، اینکه باید قدم به قدم رفت درسته اما یادت باشه خسته نشی، فرسوده و مستهلک نشی، نا امید نشی، ایده جدید و انرژی تازه رو دست کم نگیری و فراموش نکنی. دنیا تو دستای ماست اگه بخوایم...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-464.aspx




ماجرا

درخواست حذف اطلاعات
من اصولا آدم ماجراجویی هستم. ماجراها در کتاب ها هستند و مسلما هرچه در کتاب ها نقل می شود ممکن است به واقع روی دهد. ولی نه به همان طرز، اتفاقا به همین طرز روی دادن ماجراست که اینقدر دلبسته اش هستم.
آغاز ماجرا باید آغاز حقیقی باشد. مثل نواهای پرطنین ترومپت و اولین نت های یک نغمه ی جاز ناگهان نمایان می شوند، به ملال پایان می دهند و گذر زمان را استوار می کنند. ی که بعدا دربارشان می گوییم: «رفتیم پیاده روی، یکی از شبهای مرداد ماه بود. ماه تازه درامده بود.» تنبل و دل آسوده و کمی تو خالی هستیم و سپس یکباره می شیم: «چیزی اتفاق افتاده است» مهم نیست چه. یک صدای خفیف ش تگی در تاریکی. سایه سبک بالی که از خیابان میگذرد. ولی این رویداد کوچک شباهتی به بقیه ندارد. همچنین به خودمان می گوییم: «چیزی شروع می شود».
ماجرا چیزیست که فقط شروع می شود تا پایان یابد. نمی گذارد بسطش دهند. تنها مرگش به آن معنا می دهد. به سوی این مرگ که شاید مرگ من هم باشد بی برگشت کشیده می شوم.
هر لحظه از ماجرا فقط برای آن ظاهر می شود که لحظه های بعدی را بیاورد. به هر لحظه اش از صمیم قلب می چسبم. می دانم که آن لحظه، یگانه و جایگزین نیافتنی است و با اینهمه هیچ حرکتی از من برای نابودی اش سر نمی زند. آن آ ین کلمات صحبت با ی که نزدیک است دوستش بدارم کمی بعد پایان خواهد یافت و من اینرا می دانم. به زودی فراموشش می کنم و دیگر هیچ وقت او را باز نخواهم یافت. هر لحظه را وارسی می کنم. می کوشم تا رمقش را بکشم. هیچ چیز نیست که بگذرد و نگیرمش و برای همیشه در خودم نگهش ندارم. هیچ چیز.
با این حال ماجرا سپری می شود و من نگهش نمی دارم. دوست دارم که بگذرد.
با کمی تلخیص و تصرف شخصی
تهوع - ژان پل سارتر پ ن: مفهومی به اسم شبکه اجتماعی چند وقته که روی زندگی هامون چنبره زده. چیز بدی نیست، منتهی فکر چه خوب اگر هرکاری در فضای متناسب خودش انجام بشه. اگر حرف برامده از دلی هست که گوش دوستان نزدیک و صمیمی رو می طلبه بهتره اینجا زده بشه. ۶ سال قبل همین وقتها بود که اینجا رو راه انداختیم و هنوز زنده است. پس ادامه می دهیم علی برکت الله.



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-465.aspx




وقتی سخت میشه...

درخواست حذف اطلاعات
وقتی به مشکل میخوری، وقتی فشار کارا زیاد میشه، وقتی تعدادشون بی شماره و همه جوره با هم تداخل دارن و مدام یادت میرن، وقتی بعد از چند روز خوب که داشتن همه ی مشکلات حل میشدن یهو روزای سخت میرسن، وقتی همه ازت انتظار دارن و هیچکی نمیفهمه تو هم آدمی و محدودیت داری و خسته ای و نیاز و این زندگی که داری نه انتخابته نه ایده آل ت و نه حتی قابل تحمل از اول شروع کن، یکی یکی کارها رو مرتب کن، اولویت ها رو مشخص کن، تقسیم بن ون کن، م بگیر، از ایی که میتونی کمک بگیر، قدم به قدم برو جلو، یه نگاه به 2 سال گذشته که چه مسیر عظیمی رو طی کردی و اونروز شاید این جایی که الان هستی دست نیافتنی بود و تونستی با شروع از یه بخش کوچیک قدم به قدم مشکلات رو کم و کمتر کنی. ناامید نشو، دنبال انگیزت بگرد، به خودت استراحت بده یکم، موفقیت ها به آدم اعتماد به نفس میده، به کلی کاری که کردی فکر کن به جای کلی کاری که نکردی، با رفیقات وقت بگذرون و از اینکه درد و دل کنی نترس البته حواست به دامنه آدم ها باشه و ایی که قابل اعتمادن و محرم راز مثل اهالی اینجا. فکرتو از قالب هایی که توشون گیر کرده رها کن، شروع کن به رویا پردازی، به هدف گذاری های جدید، شروع کن به رسیک ، به سرمایه گذاری های جدید، ایده های جدید، کارهای جدید، تجربه فضاهای جدید، به بعضی از کارای دلخواهت که مدتهاست پشت گوش میندازیشون برس، هدف گذاری های کلانت رو مرور کن، اگر توی ایده آیندت به بن بست رسیدی و الان نمیدونی چیکار میخوای ی اشکال نداره، یه مدتی بگرد واسه خودت و تجربه های جدید به دست بیار و با آدم های جدید آشنا شو و وقت بگذرون، از منطقه امنی که محدودت کرده بیا بیرون و دنیاتو بزرگ کن تا جوابای جدید پیدا بشن. مهمتر از همه ی اینا نترس، به خدا توکل کن، ارتباطتو باهاش ترمیم و مستحکم تر کن و بدون تو راه اون که باشی هیچ ملالی نیست جز دوریش، به خدا توکل کن، حتمن راهی هست...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-466.aspx




شاید مس ه باشد...

درخواست حذف اطلاعات
وقتی افسرده میشی و از یکی دوتا اتفاق تلخ ناراحتی یه چیزایی که فکرشو نمیکنی میتونه روحیتو عوض کنه. افسرده و بی حال و ناامید نشستم گوشه خونه. بعد از اون روز مض ف تو اداره مالیات و روز بعدش که وقتی رسیدم دیدم نیم ساعت قبلش یکی از هم ورودیام فوت کرده و کلی شایعه و حرف و ... بعدش که رفتم بالا یهو یه سری زدن زیر گریه و یه فضای افتضاحی که نگو. یه نکته ای درباره ی خودکشی یا اصلن فوت های اینطوری به نظرم هست که جوش به بقیه هم سرایت میکنه و شاید اگر تحقیق کرد میشه انواعی از خودکشی های زنجیره ای رو دید. در هر حال توی این فضای به شدت ناامید کننده اولین اتفاق خوب تولد آقا کمیل بود. اول محمدباقر تلگرام داد که امروز اومده بودن جلسه یا نه و بعدش به این نتیجه رسیدیم که اتفاق خوش آیندی افتاده، شبشم پست اینستاگرام آقا مهدی پدر کمیل مطمئنمون کرد. نمیدونم چرا ولی خیلی احساس علاقه و میکنم به زوج های کتابخونه و الان دیگه بچه هاشون. این دومین نوه ی کتابخونس، دومین بچه ای که حاصل ازدواج زوج های کتابخونه ایه. خدا انشاالله سلامت نگهشون داره و عاقبت بخیر. بعدش اما چهارشنبه شب یه اتفاق به ظاهر مضحک و مس ه خیلی روحیمو عوض کرد. فک کنم شب lion رو دیده بودم. یه جایی از که داره جست و جو میکنه و شروع میکنه به جست و جوی نسبتا رندم و بی هدف و ... بعد از حدود یه سال گشتن دنبال یه ی که تقریبا توی بچگی دیده بودمش و هیچ اسمی یا بازیگری هم ازش به خاطرم نبود و صرفا یه تصویر کلی و یه چیزای کلی از داستانش تو ذهنم بود شروع برای چندمین دفعه بی هدف گشتن دنبالش، بعد از یکم سرچ به یک سری از های هم ژانرش رسیدم که ماله حدودای سال 2000 تا 2005 بودن، توی اونها ه یهو پیدا شد، هم خودش و هم چنتا دیگه که اونا رو هم توی صدا و سیما دیده بودم و اصلن تو یادم نبودن ولی بعد از دوباره دیدنشون خیلی خوشحال شدم و کلی خاطره برام زنده شد. اینکه چرا اینقدر اون رو دوست داشتم خیلی برام روشن نیست. اما وقتی فکر میکنم چرا این اتفاق ظاهرا بی ارزش و بیخودی یکم حالم رو بهتر کرد به این نتیجه میرسم که یه جاهایی ایستادن و صبر و در نهایت به نتیجه رسیدن خیلی مزه میده. اینکه بگردی و بگردی و بگردی و پیدا نشه و اینکه بعد از کلی گشتن بالا ه پیدا بشه و بفهمی مزد ایستادن خیلی بالاست فقط نباید نا امید شد...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-467.aspx




سوئد!؟

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه گرد و خاک خو د. فرصت کمی پیدا که چند کلمه ای بنویسم. ها رو کشیدم و چراغ ها خاموشه. حقیقتش هیچ احساسی ندارم. اینکه الان با خونه ای که ۲۰ سال درش زندگی هزاران کیلومتر فاصله دارم ذره ای از فرایند های ذهنیم رو نکرده. اتاقم برام همون اتاقه، شهر برام همون ، حتی هم برام همون ه. شاید بتونم بگم که درگیر «حال» شدم و فکر می کنم این خوبه. توی "midnight in paris" از وودی آلن، به یه جمله ی جالب اشاره میشه (نقل به مضمون) «وقتی ی میره سراغ نوستالژی و خاطرات گذشته، داره از حالش فرار می کنه و این حاله که براش زجرآوره». دلم می خواد آدم های مختلف رو ببینم، با زندگیاشون آشنا شم، مثل پسر کنیایی که دیروز سرکلاس شبکه باهاش رفیق شدم. انقدر سیاه بود که چند لحظه فقط زل زده بودم به دستاش و برام قابل هضم نبود که چطور میشه پوست یه نفر انقدر سیاه باشه. حتی تو مترو یا اتوبوس که سوار میشم، سعی می کنم به موسیقی گوش ندم. میرم تو نخ آدما. به حرفاشون گوش می دم با اینکه هیچی نمیفهمم، ولی می تونم احساسشون رو درک کنم. حال آدمهای کر بهم دست میده. مثلا دیروز تو اتوبوس پیرزن و پیرمردی توجهم رو جلب که پیرمرد خوابش برده بود ولی پیرزن داشت براش حرف می زد و نمی دید که چشمای پیرمرد بسته ست. فکر میکنم ۱۰ دقیقه براش حرف زد و آ ش تازه فهمید طرف خوابه! امروز یه همگروهی چینی پیدا . قراره ۲ ماه با هم روی پروژه کار کنیم. هنوز هم ندیدمش! تنها دغدغه ای که دارم انگلیسی حرف زدنه برام. حس می کنم از بقیه کمتر بلدم ولی کارم رو راه میندازه. یه جاهایی خیلی خوب حرف می زنم ولی یه جاهایی نه. امیدوارم به مرور زمان بهتر بشه. این ایرانیا هم اینجا بعضیاشون خیلی رو اعصابن. یا علی چا



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-468.aspx




food chain

درخواست حذف اطلاعات
رسیدیم سر چهارراه. دکمه ی مخصوص چراغ عابر رو فشار دادم و به شهاب گفتم که قرمزه، باید وایسیم مثکه. ولی تا دکمه رو فشار دادم چراغ سبز شد و هردو حرکت کردیم درحالیکه خندمون گرفت. گفتم فهمید ایرانی هستیم اگه دیر سبز بشه خودمون میریم دست گل به آب میدیم، سبز شد. شهاب هم گفت آره یه حساب کتاب کوچیک ه می فهمه که برا اینکه هزینه ی بیمه نخوان بهمون بدن، همه جور همکاری باید ن بلکه ما سالم به مقصد برسیم. گفتم عجب بیمه ای هم دارن، ی، دندون پزشکی، تصادف، سفرهای تفریحی و ... حکومت سوسیالیستین دیگه. حکومت تشکیل دادن به مردم برسن. نه اینکه خودشونو از نردبون قدرت بکشن بالا. به اصطلاح به بالای food chain نزدیک بشن. شهاب گفت من اول فکر نمی اینطور باشه. گفتم خودم بیام، تحقیق کنم، با چشمای خودم ببینم، تا الانم کشورای زیادی تو اروپا رفتم. فرانسه، اسپانیا، لهستان، تو این کشورا آدم یه مرکز شهر میبینه که تحسین برانگیزه ولی یه پایین شهر هم دارن که مردم فقیر و بیچاره توش غوطه ورن. اینا رو که می بینی می فهمی چطور اون مرکز شهر بوجود اومده. فاصله طبقاتی کاملا محسوسه. ولی تو سوئد، یا فنلاند یا نروژ، شاید مرکز شهر با برجای صد طبقه و شیشه ای گرون قیمت پیدا نکنی، ولی پایین شهر اونطوری هم پیدا نمی کنی. هرجا میری تمیزه، هرجای میری هر یه حداقل حقوقی داره که از پس هزینه هاش برمیاد، یه چیزی هم پس اندازه میکنه. با بدترین شغل. اینه که اینجا رو برام خاص می کنه و باعث میشه به یه کشوری مثل یا انگلیس برای کار ترجیح بدم. می دونم اگه اینجا به چیزی برسم، به مرحله ای از پیشرفت برسم، پامو رو طبقه ی ضعیف جامعه نذاشتم. یا مثلا همین ایران خودمون. اگه بخوای کار کنی و به بالای هرم برسی، چقدر واقعا می تونی سالم باشی؟ با آدما ل نکنی، دروغ نگی، رشوه ندی. چقدر باید حرص بخوری تو زندگیت، چقدر باید سلامتت به خطر بیفته سر کوچک ترین مسائل مثل آلودگی هوا یا غیره. ولی اینجا برع . بعدشم برای تشکیل زندگی اینجا چقدر متفاوته شرایط. تحصیل نه تنها کاملا رایگانه، ت به بچه ت پول تو جیبی می ده تا بره مدرسه و اگر نره اون پول رو قطع می کنن تا بره. گفتم همه اینا قبول و واقعا جای خوبیه برای زندگی. ولی باید برگردیم تا جایی که می تونیم مملکتمونو درستش کنیم. ما به اون آب و خاک مدیونیم که به اینجا رسوندتمون. گفت منم همینه ایدم. ولی آدم فکر می کنه به چه قیمتی. اصلا اصلاح پذیره؟ آیا ما می تونیم اصلا این کار رو ؟ الله اعلم. حرف هاش قابل تامل بود برام. تا برسم خونه دربارش فکر و دیدم تا حدی درسته. «به سوئد رفتم بود، مسلمان نبود، به ایران آمدم همه مسلمان بودند ولی نبود.» یا علی



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-469.aspx




کج نوشت

درخواست حذف اطلاعات
«سه پنجره، یک در»
این عبارت تنها چیزیه که از کلیسای بزرگ اوپسالا یادم مونده. وقتی داشتیم خارج می شدیم، به سرم زد یه بروشور به قیمت دو سه کرون از دکه راهنمای توریست ب م بلکه یه کم حجم پول خوردای تو جیبم کمتر شه. بروشور قسمتای مختلف کلیسا رو توضیح داده بود. با اینکه حتی اسمش یادم نیست، یادمه چشمم افتاد به جایی که نوشته بود این سه پنجره هرکدوم نماد یه جلوه از خدای واحدن و این طراحی از اعتقادات یت نشئت گرفته.
اول به نظرم فقط جالب اومد. سعی هم ن مثل یه موضوع هیجان انگیز دربارش نوت بردارم یا با حس ماجراجویانه دنبالش کنم، ولی از همون ساعت یا همون روز، مدام اون عبارت تو ذهنم مرور میشد:
«سه پنجره، یک در»
یه شب که از خونه زدم بیرون، کتاب صوتی داش آکُل صادق هدایت رو گوش میدادم. حکایت، حکایت لوطی گری و جوونمردی بود. مرام و آداب قدیمیا. مرامی که اینروزا فقط میشه برا پیدا ش کتاب ورق زد. ارزشهایی که دیگه ی براشون تره هم خورد نمی کنه. با خودم گفتم اگر حفظ دونه دونه کاشیای حافظیه یا سعیدیه برامون مهمه، حفظ اینام مهمه. که اگر واقعا برامون مهم بود، وضع فرهنگمون این نبود.
دچار فکرایی شده بودم که افسوس خوردم چرا سه چهار ساله تو سرم رفت و آمد ن . فکرایی که قبلنا هرچند وقت میومد یه ت ی به سلولهای خا تری مغزم میداد و میرفت. با خودم گفتم انگار حالا بعد از چند سال دوباره دارم فکر می کنم. به اینکه کیم، برای چی زنده ام، کارایی که میکنم ارزششو دارن یا نه؟! اصلا چی درسته، چی غلطه و از همه مهمتر، دلم چی میطلبه. سوالاتی از این قبیل که باید دغدغه دین داشته باشم، یا فرهنگ، یا اصن بیخیال شم و بچسبم به حِرفم، دائما برام تکرار می شد. تا اینکه دوباره ناخوداگاه تو ذهنم نقش بست:
«سه پنجره، یک در»



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-470.aspx




ما گم شدیم...

درخواست حذف اطلاعات
میخوام بگم انتظام ما گم شدیم... من گم شدم،از روزی که ۲۵ سالم شده، از روزی که صفر شرو شده، از روزی که ناراحت شدش، از روزی که گفتن اوضاع خوب نیست، از روزی که بی انگیزه شدم، از روزای سخت آینده،... در ظاهر اکثر چیزای مهم خوبن و کارا رو رواله اما حال من خوب نیست، از هر روزی و یا به خاطر هر روزی، انتظام ما گم شدیم تو این شهر شلوغ و بین آدماش، باید یه وقتی بزاریم و پیدا بشیم دوباره...



منبع : http://d15-partyclub.blogfa.com/post-471.aspx