وبلاگهای رنگارنگ

و فـقـط دوسـتــــــــ خـداسـتـــــــــ..

آخرین پست های وبلاگ و فـقـط دوسـتــــــــ خـداسـتـــــــــ.. به صورت خودکار از بلاگ و فـقـط دوسـتــــــــ خـداسـتـــــــــ.. دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خواب و بیدار

درخواست حذف اطلاعات
امروزم به خواب گذشت!! ولی امیدوارم فر به بیداری داشته باشم! ....... بالا ه به حرفم رسید!ولی چرا حتما باید تجربش میکرد؟! (همونطور که خودم چرا حتما باید تجربش می :/ ) کاش آدما یاد بگیرن از تجربه ی همدیگه سود ببرن! بازم خداروشکر



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/78




رفیق

درخواست حذف اطلاعات
آدم همیشه باید چند تا رفیق داشته باشه که هواشو داشته باشن وقتی ناراحتی، بخندوننت وقتی سر درگمی، کمکت کنن وقتی ناامیدی، امیدوار وقتیم خوشحالی تو خوشحالیت شریکشون کنی رفیقای من عشقید عشق امید به زندگی ازین بالاتر؟ (این متن برای تمامی رفقامه و نه اشخاصه خاصی)



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/79




+-+-+

درخواست حذف اطلاعات
سلام تصمیماتی دارم که امیدوارم به نتیجه برسونمشون...???? ینی اینکه نا ملایمات رو تو ذهنم نگه نمیدارم و خودمو شکنجه روحی نمیدم بده؟؟???? ماه رمضون پر خیر و برکتی داشته باشید????



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/80




هفته

درخواست حذف اطلاعات
روزای هفته از دستم در رفته بود تا اینکه با اومدن خواهر برادرا فهمیدم پنج شنبه اس



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/82




خلوتِ دونفره

درخواست حذف اطلاعات
✍هِی اشتباه هِی پشتِ آن تؤبه ُ
هِی هر دفعه تؤبه ش تن ... محبوبا ؛
بد هربار...اما
هر بار هم طمع به رحمانیتت !
به عقوبتت ادبم نکن ????

گریزی بر ابوحمزه



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/83




خلاقیته داریم ما؟

درخواست حذف اطلاعات
کی فکرشو میکرد جواب دادن به یه مسئله ساده انقد خلاقیت نیاز داره! جل الخالق واقعا???? خلاقیت ریاضی دارم میخونم.



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/84




محک زدن حافظم با به یاد آوردن ترانه ها!!

درخواست حذف اطلاعات
اونجا واسه تو شده خونه. اینجا واسه من زندونه. تو شادی با اون نمیدونی چی میکشه این دل دیوونه...

ستاره بود تو مشتمو.تکیه میاد به پشتمو.احساسشو میکشتمو.احساستو میکشتمو...

من بمونم یا برم.تو چجوری راحتی.قلب من وصله الان.به یه بمب ساعتی...

مینشینم با تو و دورت حصار میکشم.ناز چشمات تو را بی اختیار میکشم...

بی پنجره از دیوار اطرافتو پر کردی.اینجا توی این زندون دنبال چی میگردی...

بزن بیرون ببین فصلای سالو.بهار و تیر و مردادش مهم نیست.پر از زیباییه ذات طبیعت.تگرگ و باد و بورانش مهم نیست...

امروز که محتاج تو ام. جای تو خالیست.فردا که میایی به سراغم. نفسی نیست...

بهت قول میدم نبینی منو.بهت قول میدم سراغت نیام...

عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم.مطمئن باشم که از خوشی میمیرم.عشق یعنی وقتی که. بیقرارت میشم مطمئن باشم. که تو میمونی پیشم...

عشق یعنی یه پلاک که زده بیرون از دل خاک.عشق یعنی یه جوون با لبای تشنه چاک...

یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود.یکی مث من عاشق یکی مث تو بود. اومد که فریاد بزنه.اما دیگه نایی نداشت...

امشب دوتا ماه درومده.یکیش تو آسمونه.یکیش روی زمینه.اونی که رو زمینه. عروس نازنینه...

یه اتفاقی داره تو دلم میفته.نمیدونم چشام ازم به تو چی گفته.یه جوریم که جا واسه گله نمونه.این دفه خوشبختی خودش دنبالمونه... ....... خوبه آ ش شاد تموم شد



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/77




بازگشت

درخواست حذف اطلاعات
سلام خدمت همه دوسیای عزیز یی...حال و احوال شما؟ اول از همه دلیل بازگشتمو بگم براتون... جونم براتون بگه که چند وقتی بود هوس پختن ته چین کرده بودم و چون مدت ها بود درست نکرده بودم باید از منبعی که ازش یاد گرفتم کمک میگرفتم، اینطور شد که رفتم وبلاگ سپیده جون به نام (قلب من) و خلاصه ته چینه رو درست . توی وبلاگش که رفتم دیدم که چه حس عجیب و نوستالژیکی بهم دست داد و ترغیب شدم به وبلاگ خودم یه نگا بندازم... اینطور شد که اومدم و دلم خواست دوباره بنویسم... پیامای زیاد و محبت آمیزی از دوستای قدیمی وبلاگی توی کامنتا داشتم شرمنده ی محبتتون کردین منو...ممنون به یادم بودین و عذر بابت کم معرفتیم... خب...من نمیدونم کیا هستن کیا نیستن لطفا ایی که این پست رو میبینن حاضری بزنن ببینم کیاییم



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/74




دقیقا حس خوشبختی:)

درخواست حذف اطلاعات
سلام. بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب ب منو دوتا از دوستام فاطمه و اسما با هم قرار گذاشتیم که امروز صبح رو با هم بریم بیرون...کجا؟پارک خانواده. قرار ما ساعت ۷ و نیم صبح... اولا که بس توی روز خو ده بودم شب تا ساعت ۳ تو رخت خوابم غلت میزدم خداروشکر خواب نموندمو فاطمه عزیز با شوهر گرامیشون اومدن دنبالمو رفتیم به سوی پارک...ازونطرفم اسما خودشو رسوند.. دوستای ی ده نزدیک تر من در جریان هستن که من عاشق دوچرخم اولین کاری که کردیم رفتیم سه تا دوچرخه گرفتیمو دور دور توی پارک... از عمرم نبود...انگار که توی رویا سیر می (الان دارین با خودتون میگین چه ندید بدید؟!)خب من از بچگیم آرزوم داشتن یه دوچرخه بود ولی چون کم رو و قانع بودم هیچوقت به طور جدی از خونوادم نخواستم برام بگیرن. ولی با دوچرخه ی و پسر عمو کم و بیش یاد گرفتم..بماند که چقد زمین خوردم دوچرخه هارو که تحویل دادیم رفتیم وسیله بازیای بچگونه مث تاب و سرسرهدر کل هر چی تونستیم شیطنت کردیم و انرژیمونو تخلیه کردیم بچه مدرسه ایایی که برا اردو آورده بودن پارک هاج و واج مونده بودن نگامون می هلی کوپتر هم زیاد رفت و آمد میکرد نمیدونیم چه خبر بود ولی برا هر کدومایی که میومدن یا دست ت میداریم یا هووو میکشیدیم بیشتر ازین شخصیت خودمو زیر سوال نمیبرم براتون ازین روزای خوب و دورهمیای باصفا آرزومندم(البته بیشترش دست خودتونه)



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/75




تسویه

درخواست حذف اطلاعات
سلام. امروز وقتش بود که برم و کارای فارغ حصیلیو تموم کنم. دو نفر از عزیزای دل رو دیدم که ذوقم رو برانگیخت کارم تا ساعت دو و نیم طول کشید. نرگس گلی بنده خدا موند پیشم و با هم بودیم... بارون نم نم تبدیل به بارون تند شد و ما کماکان زیر بارون با خیال راحت به سمت در میرفتیم وقتی رسیدم خونه بس که خسته شده بودم و کف پام از راه رفتنای ازین ساختمون به اون ساختمون درد گرفته بود؛ عینهو سنگ خو دم همشم خواب غذا میدیدم ولی غذاعه بد مزه بود و تفش می چون ریا نباشه روزه بودم ناخوداگاهم تو خواب اینو یادش بود امروز جشن پایان تحصیلی احمدرضا بود قربونش برم سال دیگه میره کلاس اول عباس و مبین هم شب رو ساعاتی پیشمون بودن و مث یه خوب باهاشون بازی یکم سر گرم شدیم خلاصه دیگه امروزم اینطوری گذشت



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/76




صبر زینب(س)

درخواست حذف اطلاعات
شاید یکی از حکمت های این اتفاق در چنین روزی یاد آوری حضرت زینب و صبر بیشتر بر مصیبت باشد... آن بانوی عظیم الشان - که به واقع زینت پدر و گل خوشبوی ولایت بود - در مقام و منزلت و فضائل اخلاقی چنان بود که او را عقیله بنی هاشم نام نهادند . او علی رغم چنین مقام و منزلتی و علی رغم تمام سفارشات و وصایای رسول گرامی در مورد اهل بیت علیهم السلام آماج بیشترین نامهربانیها قرار گرفت و با صبر و بردباری و استقامت بی نظیر، چشمهای جهانیان را خیره کرد . با خبر بودم که پدر یکی از نزدیک ترین دوستان دبستانم چند مدتیست مریض حال و در کماست هرچند شنیدن همین خبر هم خیلی مرا آشفته کرد ولی دقایقی پیش با دیدن اعلامیه ی مراسم ترحیم آن پدر انگار که دنیا بر سرم اب شد... خدایا صبری زینبی به اطرافیانش بده تا بر درد این مصیبت فائق آیند... ببخشید تلخ شد...ولادت حضرت زینب رو بهتون تبریک میگم



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/65




عاالی

درخواست حذف اطلاعات
امروووووووز خیلی خوب بود همین:) ولی عذاب وجدان درس نخوندن مث خوره افتاده تو وجودم:/ شرمنده اخلاق ورزشیتون کامنتاتونو رو تخم چشمم نگه داشتم:)



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/66




بدون عنوان

درخواست حذف اطلاعات
سلام سال خوبی داشته باشید به پیشنهاد ثنابانویی امروز به وبلاگم سر زدم مرسی همه عزیزایی که بهم لطف داشتید سراغمو گرفتید چی بگم از کجا بگم... خوببب دم دست ترین چیزی که برا گفتن دارم اینه که از 6 فروردین به مدت 6 الی 7 روز خونه خواهرا سر میکنم به دلیل مسافرت پدر و مادر الانم خونه اجی بزرگم تو رخت خواب دومین چیز دم دستی که خیلی هم جدید نیست و شیطونه نمیذاره از بین ببرمش عذاب وجدان تنبلی برای درس خوندن وووی مورد بعد جوش های فراوان سبز شده بر روی صورت که امانم رو بریده هعی ا یشم اینکه عشقید خ ظی



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/67




داستانچه

درخواست حذف اطلاعات
سلام زندم و هنوز نفس میکشم:) خوبین؟ روزه هاتون قبول باشه:) یادمه 5 سالم بود که مامانم دستمو گرفت و برد مرکز بهداشت محل که وا ن بزنم...چه حس بزرگی بهم دست داده بود چهارم پنجم دبستان بودم که با یه جمله باعث اشتی دوتا کوچولو تر ز خودم بودم که سر بسکوییت باهم قهر کرده بودن...چه حس مفید بودنی بهم دست داد راهنمایی که رسیدم وقتی دیدم درسم از بقیه بهتره چه حس زرنگ بودنی وقتی رسیدم دبیرستان یاد بچگیام افتادم که همیشه دوس داشتم جای ابجی بزرگام که دبیرستانین باشم الان دیگه من بهشون رسیده بودم ولی باز اونا از من جلو تر بودن خوب طبیعیه از من بزرگتر بودن...ولی دیگه همون موقه ها بود که فکر می یه پختگی توی خودم دارم... الان من زهرا هستم یه دانشجو... نه حس بزرگی دارم؛ نه مفید بودن؛ نه زرنگ بودن و نه پختگی.....



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/68




ها؟!

درخواست حذف اطلاعات
تابستان خود را چگونه میخواهم بگذرانم مسئله این است...!



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/69




با اینکه تنهایی،تنهام نمیذاری...

درخواست حذف اطلاعات
قربون خدا برم با اینکه خیلی توی نگهداری از نعمتاش کوتاهی ولی همیشه اون راه باریکه رحمتشو برام نگه داشته... خدایا شکرت خیلی زیاد... دوستای عزیزم قدر دعاگوتون هستم... ماس دعا



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/70




تقدیر زیبا

درخواست حذف اطلاعات
وقتی که تقدیر یک ساله نوشته میشه! وقتی که مهرسای عزیزم میاد بغلم چادرم میکشم روش که گرمش بشه:) وقتی که مبین فسقلی شیکمو خوشحال ازینکه داره کیک خامه ای میخوره اونم با چه ولعی:) وقتی که سفره ی سحر رو کنار عزیزامم وقتی دعا میکنم... وقتی که اطرافیام برام اهمیت دارن وقتی لبخند خوشحالی و شعف رو حتی از روی نوشته ی دوستام میتونم بفهمم چرا خوشحال نباشم:) الهی توی تقدیر امسال همتون کلی شادی و خوشبختی باشه آمیـــن:)



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/71




دو دوتا

درخواست حذف اطلاعات
مبدا شروع کارام بعد از اتمام امتحانات بود خوب الان که ماه رمضونه میذارم بعدش بعدشم عروسی هست نمیشه قبل عروسی دختر کار اساسی کرد خدا بخیر کند بعد های دیگر را ........................................ ب اومدم بخوابم گفتم حالا تفریحی یه ببینم.. خواهر جان هم اومد کنارمو یه گوشی از هنزفریو تپوند گوشش... و اینگونه شد که اتمام با به صدا درامدن گوشی ها برای بیداری سحر یکی شد



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/72




چیز:))

درخواست حذف اطلاعات
سلام چطورین؟ زهرا5 جان چه کردی تو؟الهی که موفقیت امیز بوده باشه کارت تعریف کنم از یه روز خوبی مث دیروز طبق معمول ا هفته ها خونمون شلوغ پلوغ و اجی داداشا و نوه ها جم بودیم فقط یه تفاوتش این بود که همه با یه نگاه دیگه ای به مهدی نگاه می چون شبش رفته بودن خواستگاری براش خودشم که کلا کبکش وس میخوند و راضی بود از اجی ن که اول سلام کلی الکی تو روش خندید تا داداش ر که کلی سربه سرش گذاشت و گفت دیگه باید رو حرف زدنت کار کنی ظهر جم و جور کردیم رفتیم کنار آب رود دز عزیز آب یخکی..خییلی سرد بود مهرسا و احمدرضا از سرماش جیغ میکشیدن البته ما هم خویشتن داری میکردیم کلی ع قشنگ گرفتیم که باعث بد تر شدن بیماری خودشیفتگی در بنده شد سخن کوتاه میکنم دیگر الهی همیشه ح ون خوش



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/73




درد دل

درخواست حذف اطلاعات
سلام. بعد از مدت ها اومدم وبلاگم حرف دارم ولی ی برای شنیدنش ندارم.ادم هست ولی حیفه حال یو با این حرفا گرفت. فقط کاشکی ادما قدردان همدیگه باشن.هر چیز ناخاسته ای هم اگه بوده باشه اونقدر نیست که نشه بخشیدش.اونقدر نیست که بخواد لذت کنار هم بودنو به عذاب قهر تبدیل کنه. خدایا تو این روزا و عزیزت دعا میکنم که غفلت رو از هممون دور کنی. هر چیز که در جستن آنی،آنی عالم بی عمل به که ماند...به زنبور بی عسل خوبی رو فراموش نکنیم... یاعلی



منبع : http://duostkhodast.blogfa.com/post/74