وبلاگهای رنگارنگ

بیاین انسان باشیم

آخرین پست های وبلاگ بیاین انسان باشیم به صورت خودکار از بلاگ بیاین انسان باشیم دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



جهان چندم؟!

درخواست حذف اطلاعات
امروز ظهر خبر ناامیدکننده ای شنید! عصر بهم گفت: - ببییین! میگم بریم سفر؟ + نریم؟! - راستش با این اتفاقی که افتاد یه کم سخت میشه برام... تو دستت بیشتر میچرخه... شماها برین... دوست دارم بیاما ولی نمیتونم... اتفاقا خیلی نیاز دارم...ولی کلی قسط دارم... الآنم که دیدی چه خبری دادن! بعد خیلی جدی گفت: - دون ویت دیس اکنامیکال سیچوایشن!!! . .



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/915




ثواب و کباب...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بالا ه برای اولین بار رفتم خونه ی خودش! گفت گوارشش بهم ریخته... خیلی م وخیم! نگران شدم... کلی پرس و جو کردیم و تلفن بازی که بهترین راه ممکن واسه رفعش کدومه... همین الآن خواستم بهش پیغام بدم: "سلام... صبح بخیر... وضعیت یبوستت چطوره؟" بعد پشیمون شدم! فکر شاید خسته بشه از اینهمه پیگیری... بعد با خودش فکر کنه گیر چه سریشی افتاده! ... . .



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/916




در راستای پست قبل!

درخواست حذف اطلاعات
طاقت نیاوردم... ۹ و نیم پیغام دادم بهش: (جهت حفظ فان ماجرا، عینا پیغامهارو کپی می کنم براتون!) + سلام... صبح بخیر... بهتری؟ استفاده کردی پودر روزو ب؟ - سلام رفیقم❤️ صبح بخیر. اره ب خوردم، خواهر امروز صبح جواب داد، یک ساعت دستشویی بودم???????? داغون شدم، ولی خداروشکر خیلی خیلی بهتر شدم. دستت دردنکنه که بهم گفتی????????❤️❤️????????
تروخدا بازهم بیاین پیشم، خیلی خوشحال میشم???????????????????????????? + خب خداروشکر...
تخلیه شدی بالا ه! :)))
چشم حتما... ببین چهارشنبه وقتت آزاد بود بیا پیشمون ????



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/917




خشونت زی وستی علیه ن!!!

درخواست حذف اطلاعات
یه مساله ی خیلی جالبی هست که دوست دارم براتون بگم... این سالهایی که دارم کار می کنم(خصوصا از زمانی که جدی تر شده) برخوردهایی رو میبینم (بخصوص از طرف مردها!) که واقعا با عقل و منطقم جور در نمیاد! (عمیقا امیدوارم بتونم منظورم رو واضح و با واژه های دقیق و درست براتون بگم!) وقتی شما بعنوان یک "زن" داری کار می کنی و پول درمیاری (هرکاری و هر مقدار در آمد!) نگاه و انتظار اطرافیان(بخصوص مردها!) اینه که میتونن براحتی و بهرشکلی از پولت استفاده کنن!!! (بسته به میزان شعور و سبک فکری و فرهنگ اون آقا کم و زیاد داره و متفاوته البته!) مثلا یهو تلفنت زنگ میخوره: - ۲۰ تومن میتونی بدی به فلانی؟ + چرا؟ - نزول گرفته... ۵ درصد! گفتم ازت بگیرم بدم بهش که پول یارو رو برگردونه بهش! + چرا نزول گرفته؟ - پولو انداخت تو کار! . . . متوجه شدین داستانو؟! طرف خواسته سرمایه گذاری کنه تو کاری! پول نداشته! رفته از یه آقایی پول گرفته که بتونه از اون پول، سود بدست بیاره و بخشی از اون سود رو هم به طرف بده! بعد با خودش فکر کرده چه کاریه آخه! همه ی سودو واسه خودم بردارم! ولی چجوری؟! خب میام از یه "زن" اون پولو میگیرم و جایگزین پول اون "مرد" میکنم... اینجوری سود حاصل از کار تماما مال خودم میشه! اینم که زنه دیگه! پول میخواد چیکار! بعد این وسط سوالی که پیش میاد اینه که چرا من باید از ۲۰ تومن پول به این راحتی بگذرم؟! درواقع چرا من باید ۲۰ تومن از سرمایه م رو تا مدتی (که معلوم نیست کی میشه دقیقا!) از دسترسم خارج کنم و بدمش به دیگه ای که پول رو پولش بذاره؟!!! (دقت کنید که اون آدم نیاز مبرم نداره به اون پول و فقط میخواد سرمایه ای که داره رو بیشتر کنه و توسعه بده!) آیا ایشون با خودش فکر کرده من انقدر مرفه بی دردم که ۲۰ تومن واسم هیچی نیست؟! یا فکر کرده من خودم نیازی به سرمایه گذاری ندارم؟! چون یه زنم؟! ولی اون چون مرده باید با پول من و بدون کوچکترین ریسک و تاوانی به سرمایه ش اضافه کنه؟!!! چون فقط اونه که به پول و سرمایه نیاز داره! چون اون بخاطر تش باید روی کله ی من باشه و اصلا من وظیفه دارم دار و ندارم رو در اختیار یه مرد بذارم! حالا فرقی نداره اون مرد دوستمه، پدرمه، پسرمه، برادرمه، شوهر خواهرمه، پسرخالمه یا هر بنی بشر دیگه ای! واقعا چرا تاوان توسعه ی سرمایه ی ی رو من باید پس بدم؟!!! اگه فکر کنین من دچار توهم شدم که فکر می کنم خیلی ها از یک زن انتظار سرمایه گذاری ندارن و فکر می کنن همینی که داره بسشه دیگه و عوضش بهتره پولشو بسپره به اونا که بزنن به زخمشون(معمولا چندان هم زخم نیست البته!) سخت در اشتباهین! چون همین یک ماه پیش مرد دیگه ای(آقای شماره ی ۲) از من پولی خواست... ایشون هم برای شراکت تو یه بیزنس جدید... و قرار شد درصدی از اون سود رو ماهانه به من بده... بعد بیش از ۱۰ روز تاخیر و دریغ از یک کلمه حرف زدن در موردش و البته یادآوری دیروز خودم بهش، امروز تماس گرفته و میگه میخوام نیم درصد کمتر بهت بدم... اشکالی نداره کههه؟؟؟ هااااا؟؟؟ بازهم مدیونین اگه فکر کنین این گربه ونی ها برای یک مرد به اندازه ی یک زنه و به همین سادگی اتفاق میفته! مدیونین اگه فکر کنین انقدر آبکی و مز ف با مردها برخورد میشه... واقعا مدیونین اگه فکر کنین فقط همین دو مورد برام اتفاق افتاده و دارم اینا رو میگم و به این نتایج ارزشمند رسیدم!!! و خواهشا نگین که ندیدین تا بحال مردهایی که براحتی اموال و دارایی همسرانشون و مخصوصا مادرهاشونو صاحب میشن و حق مسلم خودشون میدونن!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/919




کپی برابر اصل!

درخواست حذف اطلاعات
همینجوری که ع پروفایلشو میدیدم به این فکر می چرا انقدر آدما شبیه به هم شدن؟! واقعا من نمیتونم چهره ی بعضیا رو درست تو ذهنم تجسم کنم... بس که همه شون شبیه همن... پ.ن: هشتگ عمل زیبایی/ هشتگ آرایش غلیظ . .



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/920




دغدغه های نه!

درخواست حذف اطلاعات
+ یعنی گند میزنی به سفرمون... نصف برنامه مون تفریحات آبیه... از است هتل هم تعریف میکنن... همش نابود میشه... نمیشه یه کاریش ی؟! - چیکارش کنم؟ + چمیدونم... ضد بارداری بخور... ال دی بخور... اینا که میرن حج چیکار میکنن؟ همون کارو ... - اونو باید از دو هفته قبل میخوردم... الآن دارم روشهای خانگی رو تست میکنم... + چی مثلا؟ - سرچ ... سرکه سیب... نشاسته م میگن خوبه... + عههه! مارمولک! واسه همین امروز گفتی هوس مشکوفی کردی؟ :)) - :))))) موز م میگن خوبه! + عهههه؟؟؟ واسه همین امروز یهو پاشدی دسر موز درست کردی؟ :))) - :)))))) خیلی تصادفی ناهار م کلم خوردم! :)))) + :))))) دیگه چی؟! - صبح م هندونه خوردم! :))) + بترکی! :)))) - آره بابا... از صبح دارم سرچ می کنم... عسل م میگن خوبه... رفتم خونه عسل م میخورم... حیوون میوون حالیم نمیشه دیگه! :))))))))) زحمتام به باد نره صلوات! :))))



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/921




آیا ایمان نمی آورید؟!

درخواست حذف اطلاعات
کامنت یکی از همراهان ذکور برای پست قبل: "ما ک نفهمیدیم چی گفتی انشالله خودت فهمیده باشی" . . . و این است سند صدق بیانات اینجانب در نتیجه گیری نهایی همان پست! (رجوع شود به عرایض ثبت شده ی این بنده ی حقیر در "ادامه مطلب" پست قبل)



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/922




میم مثل...

درخواست حذف اطلاعات
ازم پرسید: - بگو چقدر هزینه ی این خوراکی ها شده؟ + چرا؟ - من میخوام حساب کنم... + نه نیازی نیست... زیادم نشد پولش... - میخوام خوراکی تو راهتون از طرف من باشه... مثلا من براتون اغذیه یدم... مثل بچگیاتون که میرفتین اردو... راستش قبول ن و دیروز بدون اینکه چیزی بگه و اطلاعی بده با کلی خوردنی از راه رسید: - به آقاهه یواشکی گفتم "تازه تراشو بهم بده... واسه مسافرت بچه م میخوام" . . و این است مادر... "میم" مثل تو... میم مثل "محبت"...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/923




در شرف(ش با ضمه) سفر...

درخواست حذف اطلاعات
آ ین جیزی که تو چمدون گذاشتم کتابم بود... . . کاش بشه حتی شده نیم ساعت تو آرامش اونجا چند صفحه از کتابمو بخونم... ادامه ی داستان رو... . .



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/924




قضاوت ممنوع!

درخواست حذف اطلاعات
در حالیکه چمدونمو دنبالم میکشیدم ی با من شوخی ای رو کرد که خودمونم با بقیه میکردیم و درواقع تفریح بود! مرد جوان پراید سوار برام بوق زد و باهام بای بای کرد! خواستم به رسم ادب و خوشمزه بازی جواب بای بایشو بدم ولی ترجیح دادم بخاطر ساعت روز و پیشگیری از مزاحمت های احتمالی منصرف بشوم! پ.ن: ع العملم این بود که به روی خودم نیاوردم و خیلی عادی فقط چند ثانیه نگاهش و به راهم ادامه دادم... بعد یادم افتاد وقتی خودمون این کارو میکردیم، انتظار داشتیم بقیه با لبخند جواب بای بایمونو بدن! و اگه ی ع العملی مثل ع العمل امروز من داشت، میگفتن: "این یکی چقدر بداخلاق بود! اصلا نخندید!" البته انصافا من معمولا میگفتم "نه ربطی نداره! شوکه شده"! ننیجه ی اخلاقی: "قضاوت ممنوع! ع العمل آدمها میتونه با شرایط و موقعیت های مختلف متفاوت باشه!"



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/925




در راستای پست قبل نه! پست قبل ترش!

درخواست حذف اطلاعات
دسته گلی که براش یدم روی میز بود و خودش روبرومون ایستاده بود و حرف میزدیم... حرف به جایی رسید که گفتم: + پیج منو داری؟ - آره... دنب می کنم... یه کم م مردستیزی تو پیجت! یک آن دچار شوک شدم! + من؟! مردستیزم؟! چطور؟! - آره! نمود بیرونیت اینه! + من فقط از حقوق زن میگم... چطور برداشت مردستیزانه ازش میکنی؟ - خب اصلا من میگم چرا ما زنها باید انقدر از حقوقمون حرف بزنیم؟ مگه مردها انقدر درگیر حقوقشون هستن؟! بنظرم باید بدون شلوغ بازی کار خودمونو کنیم! همین! پ.ن: و این برچسب ب شد برای شروع یک بحث و گفتگوی فرهنگی- و ... البته من بیشتر شنونده بودم... بحث اصلی بین این بنده خدا و همراه من بود! در نهایت نمیدونم از سر چی(!) ولی گفت: "درسته! تابحال از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم!"



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/880




شمارش مع زندگی...

درخواست حذف اطلاعات
همین پریروز بود... کنار اسکلت بی جون یکی از معروفترین بناهای تفریحی سالهای پیش از انقلاب ایستاده بودیم... - چه آدمهایی که رو اون تراس ایستادن، نشستن، قهقهه زدن و حالا ...... به شخص مسنی که نزدیکمون بود اشاره ... + الآن با دیدن این فضا بعد گذشت اینهمه سال چه احساسی داره؟! اون سالها هرگز فکر نمی کرد بیش از سی سال بعد یک روز کنار جنازه ی ساختمونی می ایسته که روزگاری بهترین مکان برای خوش گذرونی های جوونیش بود... لبخند زد: - شاید بهتر بود میدونستیم تا کی قراره زنده باشیم... از اونجایی که اغلب با بی حوصلگی با سوالهای فلسفانه ی من برخورد می کنه، مردد و با تعلل ازش پرسیدم: + تو اگه بدونی یه سال، سه ماه یا یک ماه از زندگیت باقی مونده چیکار می کنی؟ - به کارای نکرده م میرسم... خیلی جدی تر از قبل... پیگیر رفتنم میشم و سعی می کنم باقی عمرم رو اونجور که دوست دارم تو شرایطی بهتر از ایران زندگی کنم... اشتباه ما آدمها همینه... چون از نقطه ی پایان اطلاعی نداریم مدام کارهارو به بعد موکول می کنیم... + واقعا حتی تو اون شرایط هم به رفتن از اینجا فکر می کردی؟ - قطعا! تو اگه میدونستی تا چند وقت دیگه میمیری چیکار می کردی؟ + من؟ بیشتر به دلم میرسیدم... پ.ن: در توضیح جوابم بهش گفتم فکر می کنم تو اون شرایط بیشتر به دلم میرسیدم تا جیبم! چون اون وقت دیگه نیازی به پول نداشتم... من واسه عزیزام دارم کم میذارم و میدونم... اگه بدونم بزودی قراره بمیرم تمام زمانم رو صرف اونها می کنم... هرچند اون مدل "بودن" ارزش چندانی نداره! بودن باید همین حالا باشه... اولویت همین حالا معنا پیدا میکنه... نه زمانی که گزینه ی دیگه ای نباشه!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/882




چشم دل باز کن...

درخواست حذف اطلاعات
- چه نور خوبی داره اینجا... . . با گفتن این جمله و در حالی که چشم دوخته بود به تنها پنجره ی اتاق از در خارج میشد که گفتم: + بیا اینجا! بیا ببین بهم خوردن برگهای پهن اون درخت بلند چه صدای قشنگی داره... برگشت... نزدیکم ایستاد... چند ثانیه ای از پنجره زل زد به درخت بلند... لبخند زد... نگاهش پر بود از صدای قشنگ برگها...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/883




سراب...

درخواست حذف اطلاعات
امشب گفت: "راستش اون پسره هنوز بهم زنگ میزنه و مسیج میده... خیلی م سریشه! چند وقت پیش که بهم زنگ زد گفت من اومدم شهرتون... میخوام ببینمتون!"



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/884




نمایش بازی!

درخواست حذف اطلاعات
راستی هدیه ای که از چند ماه پیش برای عروسیش تهیه کرده بودم رو شب عروسیش بهش ندادم! درواقع اصلا از کیفم بیرون نیاوردمش! واقعیتش شب قبل از عروسی یهو به ذهنم رسید چه ومی داره من هم تو این حرکت نمایشی شرکت کنم؟! عروس و دوماد وایمیستن و مهمونها دونه به دونه میان و تند و تند و پشت هم هدیه هاشونو میدن و خانومی پشت میکروفون با صدای بلند اعلام میکنه: "فلانی وجه نقد! فلانی نیم ست! فلانی ..." و بردار با تمرکز هرچه تمامتر این صحنه هارو ثبت میکنه... یه حرکت رفع تکلیفی و بی روح! کدوم بخش این نمایش بی حس برای من جذاب و مهمه؟! هیچکدوم! این شد که تصمیم گرفتم تو این نمایش شرکت نکنم... وقت شام رفتم نشستم کنارش... + منم برات یه هدیه دارم... ولی بهت ندادم... تو کیفمه! - چرااا؟ البته دسته گل به این قشنگی یدی برام... دیگه راضی به زحمتت نبودم... ولی چرا همون موقع ندادی بهم؟ + نمیدونم! راستش با خودم فکر برای من که مهم نیست بقیه از هدیه باخبر بشن! اینکه تو ثبت بشه هم بی اهمیته برام... اگه هدیه رو واقعا برای خودت گرفتم، پس بعدا خارج از فضای نمایشی، وقتی خودم و خودت دوتایی هستیم، بهت میدمش... تازه اون وقت تمرکزتم بیشتره و بهتر میتونی بگیری دستت و وراندازش کنی! الآن مجبور بودی مثل چوب خشک وایسی و با یه لبخند مجلسی فقط ازم تشکر کنی! بدون اینکه حتی دستت بهش بخوره!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/885




آه و دم...

درخواست حذف اطلاعات
ظهر دیروز فکر مادرم رو برای همیشه از دست دادم...
احساسی که تو اون چند لحظه داشتم غیر قابل وصفه...
لباسشو می پوشید که باهم بیایم درمونگاه که از هوش رفت...
مردمک چشماش موند بالا و بی حرکت روی زمین افتاده بود...
میزدم تو صورتش و داد میزدم "مامااان" فریادها بی فایده بود... دریغ از کوچکترین حرکتی... بغض و به معنای واقعی کلمه "درماندگی" رو حس !
مادربزرگم گریه می کرد و مادرم رو صدا میزد... بهش گفتم یه کم آب بیار بریز رو صورتش... آب که به صورتش خورد انگار روح دوباره به جسمش برگشت... مادرم برای لحظاتی واقعا رفته بود...
حالا کمتر از ۵ ساعته که از بیمارستان تنها برگشتم خونه و به این فکر می کنم آدمی حقیقتا آه و دمه! آه و دم... و ما مشتی احمق که همچنان بر سر بی ارزشها با هم جدال داریم... دم رو باید غنیمت شمرد...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/888




هاسپیتال نوشت!

درخواست حذف اطلاعات
همراه تخت کناری خانوم خوبیه... دیدم خوابش نمیبره و کلافه ست...
+ نشسته نمیتونین بخو ن؟
- نه! دارم میمیرم از خواب ولی نمیتونم...
+ میخواین صندلی منو بچسبونین به صندلی خودتون که بتونین روش دراز بکشین؟
- خودت صندلیتو نمیخوای مگه؟
+ نه! من م نمیتونم نشسته بخوابم... رو تخت کنار مامان می مونم...
بعد تو تاریکی دوتایی براش تخت درست کردیم... الآن تو فاصله ی یه متری تخت مامان رو صندلی ها دراز کشیده و تو خواب نازه...
الآن نشستم روی تخت مامان و در تاریکی تایپ می کنم! مامان درد داره و نمیتونه بخوابه... مدام بهم تذکر میده که بگیرم بخوابم، پاهامو زیاد جمع نکنم، به موبایل زیاد نگاه نکنم و تکرار میکنه که رو تخت جا هست و کنارش دراز بکشم (البته نیم ساعتی چرت زدم تو بغلش!)
الآن هم بهم تذکر داد که حواسم به سرم تخت کناری که داره تموم میشه باشه! + اینارو ب نوشتم تو بیمارستان ولی چون نت نداشتم تقریبا، پست نشد! الآن تو رختخوابم... یه کم احساس خستگی دارم... صبح دوباره میرم بیمارستان...باید صبح زودتر بیدارشم و به کارام برسم... همزمان به آهنگ پنجره قمیشی گوش میدم... جواب کامنتارو میدم بعدا... الآن واقعا خوابم میاد...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/889




وهم...

درخواست حذف اطلاعات
همینجوری که پشت میز ایستاده بودم و آهنگ پنجره ی قمیشی پشت هم پلی میشد، با خودم فکر می زندگی گاهی یک دروغ بزرگه... و ما گاهی فقط به یک دروغ دلخوشیم... به زندگی... گاهی به یک توهم دل میبندیم... به توهماتمون وابسته میشیم و با خیالش عاشقی می کنیم... و چه بسا تا آ عمرمون از اون توهم خارج نشیم!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/890




حق ستانی!

درخواست حذف اطلاعات
امروز با مامان درگیر شدم... کلی داستان داشتیم از صبح... شونصد نفر از کادر پرستاری و س رستار و مدیریت و فلان و بهمان و ... اومدن و رفتن تا منو متقاعد کنن که قصوری صورت نگرفته! حالا هربار با یک روش! اولش طلبکارانه و با تمس ... بعد که دیدن از شیطون پیاده نمیشم باهام همکاری ... رفتم به س رستار گفتم منشور حقوق بیمار کو؟ میخوام مطالعه کنم قبل تشریف فرمایی ! بهم نشون داد... وسطاش بودم که یواشکی برگه ی ثبت شکایات رو بهم داد و گفت پرش کنم... گفت ما دهنمون بسته س و اینا! دقت کنین همین آدم یک ربع پیش اومده بود تو اتاق و سعی می کرد با هر روشی که بلده منو سر جام بنشونه و منو به این باور برسونه که دارم مز ف میگم! بعدشم که واسه ویزیت اومد، شستمش پهنش رو بند! :)))) واکنشهاشو به ترتیب میگم براتون: ملایمت و نرمی(جهت بستن دهن من!) طلبکاری و تندی پرخاشگری و تمس ! پذیرش و تسلیم! عذرخواهی!!!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/891




بازگشت...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز واقعا روز خسته کننده ای بود... از صبح درگیر ترخیص مامان بودم... خونه که رسیدیم نمیدونم کی خوابم برد... تا ساعتم زنگ نخورد اصلا بیدار نشدم! امروز نامه ی شکایت مامانو میبرم بیمارستان... تو ذهنمه پیش رئیس یا معاون هم برم و بهش بگم... امیدوارم تشریف داشته باشن! بعد اون روز که بحثمون شد چندبار میومد سر میزد به مامان! ولی این باعث نمیشه که من از شکایت صرف نظر کنم! درسته که از مامان من گذشت ولی باید یه کم بترسن که دفعه ی بعد با مریضای دیگه شون درست رفتار کنن... ماها مقصریم که از اشتباهات اینا میگذریم راحت... همین گذشت بیجای ماست که روز به روز داره وقیح ترشون میکنه... نامه ی شکایت رو نه تنها تو صندوق بیمارستان میندازم، حضوری م میرم میگم، یه نامه م میدم نظام پزشکی یا علوم پزشکی... حالا امروز پیگیر میشم... ببینم چه می کنم... میگن من آدم با گذشت و صبودی هستم... ولی تو این موارد و وقتی ظلم ببینم از نهایت تلاش و توانم استفاده می کنم...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/892




پیروز و خسته...

درخواست حذف اطلاعات
خب بسلامتی از چالش امروز هم سربلند بیرون اومدم! از صبح به ترتیب اینارو خوردم: یه لیوان آب و آبلیمو یه لیوان و نصفی آب هندونه دوتا سیب چندتا پسته دوتا ما یه موز اندکی تخمه آفتابگردان خیلی آسون گذشت... از بس کار داشتم! الآنم دارم بیهوش میشم... کارام به هم پیچ خورده... چند روزه که از برنامه هام جا می مونم و زمان کم میارم... فردا صبح زود بیدار میشم... ۶! تا ظهر تفریح با گروه... بعد از ظهر متاسفانه مجبورم یه کم کار کنم وگرنه برنامه های شنبه م بهم میریزه... + گفتم متاسفانه؛ چون امسال از جمله برنامه ریزی های کلیم این بود که ها کار رسما تعطیل باشه و خیلی م خوبه! یه روز باید آدم ذهنش آزاد باشه... اوایل یادم میرفت و همش وقت تفریح عذاب وجدان داشتم و فکر می دارم وقت تلف می کنم ولی کم کم بیشتر عادت رو تفریح و آرامش ذهنم تمرکز کنم... بیهوش شدم... شب بخیر...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/869




حواس پرتی های یک داغون!

درخواست حذف اطلاعات
بچه ها! من امشب به چندتا از کامنتها جواب دادم! راستش یادم نیست قبلا جواب کامنتهارو داده بودم یا فقط تو دلم جواب داده بودم بهتون... اگه تکراری بود و تعجب کردین شرمنده م... ببخشید این بنده ی سراسر تقصیر رو! :))



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/870




پرنده ی بی پرواز...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز صبح بهش پیغام دادم که "من برگشتم... کی ببینیم همو؟" . . . امروز هدیه ی عروسیشو از تو کمد برداشتم... از جعبه بیرون آوردم... دستم و با خودم فکر بعد دیدنش چه احساسی خواهد داشت؟ در عرض چند ثانیه تمام اون روزهایی که از جلوی زرگری ها رد میشدیم، توقف هاش و طرحهایی که بهم نشون میداد و دوست داشت از ذهنم گذشت... فکر : "آره! باید دوسش داشته باشه" . . پریروز قبل برگشت یه فانتزی فروشی دیدم... رفتم تو و با وسواس زیاد یه هدیه ی کوچولو براش انتخاب ... امروز از جعبه درش آوردم... یه کم تغییرات دادم و بنظر خودم قشنگتر و جذاب ترش ! :) میخوام بعد جشن، اولین باری که رفتم خونه شون بهش هدیه بدم... درسته که دل خوشی از این ازدواج نداره ولی اونقدر میشناسمش که بدونم در هر حال یه هدیه میتونه چقدر خوشحالش کنه... امروز بعد اینکه آماده شد و کادوپیچیش ناخوداگاه یه جمله به ذهنم رسید... بلافاصله یه قلم برداشتم و روش نوشتم: " پر باز کن..."



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/871




بخت!

درخواست حذف اطلاعات
ب بعد اون پستی که گذاشتم یهو نگرانش شدم و بهش پیغام دادم: + خوبی؟ کارات خوب پیش میره؟ صبح جواب داد: - مرسی... پیش میره رفیق... ولی خوب و بدشو نمی دونم... + مراقب خودت باش... کاری داشتی بگو بهم... - امروز لباسمو تحویل میگیرم... فردا م باید برم آرایشگاه... اگه کار داشت نتونست منو ببره تو با من میای؟ + حتما... . . . پ.ن: دو روز دیگه یه مراسم عروسی برگزار میشه... تو یکی از مجلل ترین و گرونترین تالارها... عروسی یه دختر و پسر از خوش نامترین خانواده های شهر... دو روز دیگه یکی از غمگینترین عروسهای شهر تو یکی از قشنگترین تالارهای شهر به مهمون هاش خوشامد میگه... . . . جالب نیست؟



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/872




فاکتور...

درخواست حذف اطلاعات
من از اوناش نیستم که همیشه مثبتن! من آدمیزادم! یک آدمیزاد... با احساساتی همواره در نوسان! + امشب از اون شباست که احساس می کنم دنیا جای چندان قشنگی نیست... اگه کارم نبود و سرم باهاش گرم نبود، ممکن بود الآن خودم نباشم! یعنی اصلا بعید نبود آستین بالا بزنم برای نبودن! از واژه هام زهر میپاشه؟! نه؟؟؟ . . . خب این حقیقت الآنمه!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/873




آرزوی عجیب!

درخواست حذف اطلاعات
به رسم ادب در کنار میزبانهای بزرگتر از خودم ایستادم و از مهمونها خداحافظی می ... خانومها با چادر چاقچور از مقابلم میگذشتن، لبخندی نسبتا ملیح تحویلم میدادن و با جمله ی "ایشالا عروس بشی" عمق تشکرشون رو نثارم می ! و به خیالشون محبت رو در حقم تمام! + نمیخوام بگم مخالف ازدواجم! چون نیستم! به همون اندازه که معتقدم "یک ازدواج ناموفق به مراتب از تنهایی وحشتناک تر میتونه باشه"، معتقدم "یک ازدوخیالشون به مراتب از تنهایی دلپذیرتر میتونه باشه"! ولی اصلا این دعا رو به این شکل و تو چنین موقعیتهایی نمیپسندم! اصلا یجور تحقیرآمیزیه انگار... آدم خیلی ناخودآگاه بعد شنیدنش چندشش میشه! بعدشم کلا با این ح ی که انگار ی که ازدواج کرده نظر کرده ی خداست و هرکی ازدواج نکرده حتما نتونسته و مثلا الآن خیلی آدم بی آپشنیه اساسا مشکل دارم! :/ + دختره دهنش بوی شیر میده! شونصد سال از من کوچیکتره و البته فکر کنم سه چهار سالیه که ازدواج کرده... یجوری وقت خداحافظی میگه ایشالا عروس بشی که انگار حالا مثلا خودش بخاطر تاهل آمال و آرزوی هرچی مجرد ! :|یجوری که مثلا: "آخییییی! ما که شوهر کردیم رفت! ایشالا شما هم بالا ه شوهر کنین!" :)))))) خیلی از حرفهایی که دارم میرنم بدم میادا ولی دلم میخواد بگم که همه باهم رستگار بشیم! :)) من واقعا اینارو درک نمی کنم... الآن مثلا من اگه نخوام عروس بشم ابترم؟! . . . یا للعجب!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/857




۴ روز دیگه مونده!

درخواست حذف اطلاعات
من بیدارم! ولی یه کم خوابم میاد... ب به نسبت یه کم دیر خو دم احتمالا! + زود خو دن به مراتب سخت تر از زود بیدار شدنه!



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/859




ش ر ا ی ط

درخواست حذف اطلاعات
امروز درست وقتی که مشغول جمع تکه های ش ته ی لیوانم بودم، به این فکر می که الآن تمیز و پا ازی کامل اون محدوده و لوازم اطرافم حدود ۴۵ دقیقه از وقتم رو میگیره! حالا اگه من باید ۵ دقیقه ی دیگه جایی بودم که خیلی واحب بود چی میشد؟ قطعا دیگه محیط رو پاک ازی نمی ! میسپردم ی به اون محدوده نزدیک نشه و میرفتم... چی باعث میشه من بعد یک اتفاق، دو جور مختلف عمل کنم؟؟؟ . . " ش ر ا ی ط" شرایط میتونه تصمیم گیری ها و نوع عملکرد آدم رو تغییر بده... باید یاد بگیریم انقدر عملکرد همدیگه رو نقد و قضاوت نکنیم... ما جای ی نیستیم و طبعا درکی از شرایط اون و چرایی تصمیمی که تو اون شرایط گرفته نداریم! . . حقیقتی که به راحتی فراموشش می کنیم! پ.ن: یکی دو روز آینده به کامنتها جواب میدم... سرم شلوغه یه کم... شبتون آروم...



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/860




۳ روز مونده!

درخواست حذف اطلاعات
بیدارم... . . . کاش همه مون واقعا بیدار باشیم... بیداری حقیقی... . . .



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/861




سحر خیزی/ سحرخو !

درخواست حذف اطلاعات
فردا صبح یقینا قبل از ۶ بیدار خواهم بود! چون قطعا ساعت ۶ در خیابان خواهم بود! :)) ولی بعد ۶ قطعا ساعتی را در خواب خواهم بود چون چند ساعتی در حال ماشین سواری خواهم بود! و چه چیز قطعی از به خواب رفتن در ماشین در حال حرکت؟ اونم اون ساعت روز؟! :|



منبع : http://ensan-bashim.blogfa.com/post/863