وبلاگهای رنگارنگ

به رنگ عاشقی...

آخرین پست های وبلاگ به رنگ عاشقی... به صورت خودکار از بلاگ به رنگ عاشقی... دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



هر زبانی شکنجه ای بلد است!

درخواست حذف اطلاعات
زبان کروم فارسی شده بود،هیچی نمی فهمیدم ازش،نمی فهمیدم باز پوشه جدید یعنی دقیقا، چی کار می کنه یا اینکه دنلودز چه معادلی داره،خیلی تععجب آوره فضایی وجود داشته باشه که تو با زبان مادریت بیگانه بشی : )) . این اولین مواجهه ی ما نیست،روتین ـه. یاد مهران مدیری تو برره میفتم که با یه قیاقه ی احمانه میگفت اییی که و َ گفتی یَنی چَ ؟!!! نمی دونم چند درصد از افرادی که در حال حاضر تو ایران به سر می برن زبان فارسی رو خوب متوجه نمیشن،مثل توریستا و... ولی خیلی ـامون به طرز عجیبی انگار زبان هم دیگه رو متوجه نمی شیم. من زبان بعضی مردم شهر رو،زبان ِ مامان بابا رو و... هی از همدیگه فاصله می گیریم و نتیجه ش میشه اینکه یادمون میره میتونیم چه قدر همدیگه رو دوست داشته باشیم بی حد و مرز به جای این دیوار و این فاصله. همه ی این لحظه هایی که سکوت کردیم وقت داشتیم برگردیم.اینو بولدش که اگه احیانا برگشتم و خوندم یادم بمونه چی شد به اینجا رسیدیم...عمیقا غبطه می خورم به میم. تو کتابخونه و ز. چون دوستی ـشون خیلی عمیق و صمیمی ـه،همونی که آدم دلش گرمه و از کل دنیا میخواد...و مجددن میگم باارزش ترین چیز خانواده ست... که تجربه نشون داده حتی اگه خودم انتخابش می انتخاب خوبی نداشتم... از این استدلالی که میگن باید خداروشکر کنی چون ممکن بود بدترش پیش بیاد متنفرم، آدما رو احمق و ترسو بار میاره،که چی؟! یه وقتی یه چیزی رو از دست دادی میگی تا کی عزاداری کنم،یه وقتی یه چیزی رو ندارم میگی یا با تمام وجود تلاش میکنم به دستش میارم یا به سختی از خیر داشتنش می گذرم،ولی چرا باید اینجوری خودتو کوچیک کنی؟! این از همون دسته استدلالای حجاب و صدف و شکلات و پوسته و کاور ماشین و... ست. بی ادبانه و احمقانه... برای آدمایی که نمیخوان فکر کنن ولی میخوان ته دلشون این باشه اینا یه دلیلی دارن حتما! ب خواب می دیدم پشت کنکور موندم،یکم ناراحت بودم ولی خب خوب شدم الان هیستریک طور دارم میخونم برای رتبه زیر دویست،در واقع خیالم از اون سی درصده راحت شده که نیست گفتم خب تو شرایط برابر کنکور میدم دیگه... ولی خب دوست ندارم ی ال دیگه این شهرو تحمل کنم،این مدل از زندگی و خودم که هنوز به جای نرسیده... روزی یه فصل فیزیک میخونم جمع می کنم،دیگه با الگو هم آزمون میزنم حرفی توش نباشه و بتونم رو درصدش حساب کنم،و خب چون دورانی نیست که مریض بشم جون نداشته باشم خیالم راحته که می تونم یه چارچوب کلی داشته باشم. هر چند وقتی کمتر از هفتاد روز مونده سیاست همه بدو،بدو،تند بدو میشه :)) همین من،کی فکر می کرد اینطوری فیزیک بخونم؟؟بعدش میرم سراغ هندسه تحلیلی،بعد اون شیمی و گسسته و بعدش ریاضی پایه. بیچاره عمومیام که هیچ وقت تایم جدا نداشتن. فرض کن آدم وقتی میره با الگو تست میزنه کیفش کوک میشه،ولی بری دینی بخونی بگی چی آخه؟ :/ نمی دونم چرا فکر می کنن این زندگی طبیعی نیست. فکر می کنن طبیعیه که هر روز سحر به قصد آرایش صورت بیدار شی،لباسی که مده بپوشی نه چیزی که می پسندی،طوری رفتار کنی که بپسندنت نه طوری که فکر می کنی درسته ، که چی؟ که بگن به چه دختری،خوشگل با کمالات،همینو بگیر!! واقع همینه یه سری دید یدارانه دارن و به جای اینکه مقابله بشه با چنین افکاری خودشونو به نفع اونا تغییر میدن... اگه هر کی میگفت به من چه و میرفت سر زندگیش خوب بود،ولی هر روز یه طوری باید بهشون جواب پس بدی و مواخذه بشی، کاملا مشخصه چه قدر بیزارم از فضای شهرمون؟ : )) . یادم میره که باید مثبت باشم،ولی باز تمرین می کنم و علامت میذارم رو دستم که آدم مثبتی باشم و بدیا رو دور کنم از ذهنم.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/327




سنگدل،آینه ما را ش ت...

درخواست حذف اطلاعات
کتابخونه سر و صدا زیاد میشه میرم سالن نهار،پر از صداهای نابهنجار ِ دخترونه ست(اینجور مواقع میگم کاش تو پسرونه بودم! ) و خب چون اونجا اجازه دارن صدا کنن اصابم خورد نمیشه!یکم که نرمال شدم دوباره میرم سر جام و حواسم جاشه! نمی دونم چرا اینکارو می کنم،ولی راهیه که پیدا تا حواس پرتی نداشته باشم و راندمانم بره بالا. یه وقتایی ـم که تو خونه حالم خیلی اب بود میرفتم خونه عزیز،خونه عزیز نقش ح پرواز رو داره،دور از هر بلا و آفت و اندوه ِ نسل جدید... با صفاست،عزیز مهربونه و هر کلمه و هر رفتارش نوازشه،یه شب که پیشش می مونم شارژ میشم تا یه مدت،وقتی تو خونه م حتی وقتایی که هیچ اتفاقی نمیفته حس می کنم دارم تحمل می کنم و هیچی باعث نشه این حس عوض بشه. وقتی ی رو کنارت داشته باشی هر سختیی برات قابل تحمله و اینکه اتفاقی نمیفته و من خوب نیستم نشات گرفته از تنهاییه که برام ساخته ـن و خودباختگی بزرگ. یکی صدا میزنه هستی تو دلم میگم با منه؟ معمولا دیرتر واکنش نشون میدم،تو دلم خالی میشه،و خب کلاس زبانم به میس .ح عادت نداشتم و صدام میزد دوستم باید بهم تذکر میداد، کاش یکی بهم میگفت من کیم،آدم چه جوری باید هویتشو پس بگیره؟؟ روزا سخت می گذرن،هر روز قلبم میاد تو دهنم وقتی می بینم چندمه و کی از خواب بیدار شدم... کرنومتر هم برای همین نمیذارم... کاش کنکور فقط فیزیک بود که حسابشو می رسیدم : )) دلم نمی خواد درس دیگه ای بخونم وقتی انقدر قشنگه،چرا زودتر بیشتر نخوندم خب؟ :-< حالا همایشا رو هم باید نگاه کنم. کلی کار و توصیه و کتاب هست که میخوام برای کنکوریای سال دیگه انجام بدم و هیچ وقت هیچ وقت نمیذارم کنکوریی مثل من باشه... به زور به زور کمکش میکنم حتی! این منطق زندگی منه هیچ نباید سختیایی که من متحمل شدم رو تجربه کنه :-" . خدایا میشه لطفا کمک کنی؟داری کمک می کنی؟ کمک خواهی کرد؟کمک نمی کنی؟ :))



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/328




به نبض ِ این رهایی!

درخواست حذف اطلاعات
چه قدر امروز روز ِ ساده و بی تکلفی بود،میشه گفت عالیه. میخواید منو بزنید به شارژ،زد فول شم،منو با بچه ها تنها بذارید. تو مهمونی یه عالمه بچه شیرین بود، تازه صحبت یاد گرفته بودن و شیرین زبون بودن،شعر براشون میخوندم،باهاشون بازی می ،ازشون حرف می و سعی می چیزای کوچیکی بهشون یاد بدم... دنیاشون کوچیک و باصفاست، تو و راحت توش راحت میدن و محکم بغلت می کنن. یه جورایی فکر میکنم تقسیم بندی ِ سوشال فرند،جاست فرند و... ثمره ی روراست نبودن بشر با خودشه. و گرنه وقتی آدم یه رابطه ی وب و دوست داشتن عمیق داره دنبال اسمش نیست، این اسامی ینی فلانی انقدر ازم توقع داشته باش! کاسبی ه..نمی دونم ولی به هر حال اینکه با آدمای زیادی در ارتباط باشم و رابطه م باشون سحی باشه رو نمی پسندم که حالا فهمیدم همه چیز دست من نیست و کم کمک داره این اتفاق میفته هر چند مایل نیستم. سعی می کنم تو رفاقت با دیگران کم نذارم که کم نیارم و شرمنده نباشم پیش خودم ولی برای دیگران هیچ تعهدی وجود نداره : ) هرچه قدر بگم این روزا چه قدر رو اصاب و لعنتی ن کم گفتم. مثلا تا دی هیچی ت نیست اگر باشه ادا س،فروردین خوشالی که هاها هنوز وقت دارم ولی این موقع روزای حسرت و استرس و کلی حس نامعلوم ِ کوفت ِ درهم تنیده َن. فردا روز جمع بندی فیزیک پیش و خ ظی باهاشه،دلم براش تنگ میشه درس گوگولی بود : ))) . کی میشه یه روز که دارم لباسمو چک میکنم برم بیرون یادم بیفته دانشجوی فیزیک شریف َم؟ و آیا این آرزو دو ماه دیگه محقق میشه؟ اعتقاد دارم من فقط با خودم رقابت میکنم و حسرتی اگر هست آتش ِ ی ه که دوست داشتم باشم... ولی بیخیال جانا،تا زنده ایم زندگی کنیم. در قید و بند محدوده های و خطوط ذهنی همیشگی نبودن خوبه. به خودت بگی هی فلانی کی گفته«.....» ؟؟ و ببینی که جو براش نیست و بیهوده تعصب داشتی و بی جهت به خودت سخت گرفتی... دلم یه بغل کم داره. خدایا،کمک کن خوبی بینمون پررنگ تر از ریا باشه:-)



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/329




خو یا بیدار...

درخواست حذف اطلاعات
امروز صبح منتظر پسر همسایه مون نموندم با دوچرخه ش بریم کتابخونه،کتابخونه هم با ی حرف نزدم با حسرت نگاه کنم ( اگر دلیلش رو بخواید روانشناسانه طورش منبع نوازش ـه، ولی من برا خودم اطوارای جدید دارم : )) ) امروز فکر کنم دومین روزی بود که از هیچ توقع نداشتم ولی اگر میومد ازم می پرسید چرا مثل همیشه نیستی بهش میگفتم با تمام وجودم از آدمای تو دلم مراقبت میکنم ولی وقتی تصمیم گرفتم بیرونشون کنم دیگه جایی برای برگشت ـشون نیست. این چند نفر هم همینطور بودن،هی نشستم حسرت خوردم که کاش من بهتر بودم کاش اونا نبودن،آ سر هم خسته شدم و تصمیم گرفتم برم. تو دلم جنگ جهانی میشه و بیرون هیچ خبری نیست. واقعا من چه طور میتونم انقدر آروم و بی سر و صدا باشم؟ چرا هیچ رفتار خاصی ندارم؟ هیچ نمود بیرونیی ندارم که به دیگران بفهمونم من زنده م! نفس می کشم و حق دوست داشتن هم دارم. چه قدر این مسئله برام مهم شده. مهم شده که دارم خودمو می زنم به بی تفاوتی. امشب انگار حواسم نبود کد نمایشگر آی پی داره رفتم وبش سر زدم دیدم زندگی جدیدی داره،خیلی متفاوت...و حتما من هیچ جای فکرش جا ندارم. پس اونم باید بیرون کنم،گذاشته بودم یه گوشه ذهنم دست نخوره اب نشه ولی انگار اینم باید بره بیرون. دلم گرفت ـه یه جورایی،یه جورایی ـم نه. بد نیستم ولی خب خوب نیستم اصلا،یه برزخ ـیه. بلد نیستم خوب بودنو. ولی نوع خاصی ش رو دارم تمرین می کنم،حالم خوبه اینطور. دختر خوبی به نظر میرسم اینجور : )) تا ببینم چه قدر میتونم موفق باشم. هر روز که میگذره نگرانی و استرسم بیشتر میشه،واقعا زیاد... اما بیشتر به این فکر می کنم آخجان سال دیگه به این موقع کتابخونه ـم کتابای باحال میخونم،دانشجوی فیزیکم...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/330




مثل ِ ع مهتاب در آب.

درخواست حذف اطلاعات
امروز بعدازظهر تو تایم استراحتم شروع الفبا و اعداد آلمانی رو تمرین ،با همین اپ ـی که رو گوشیم نصب ،چه قدر سخته،صامت پشت سر هم زیاد دارن ولی برام جالب بود،حالا خیلی جوگیر طور به ف. آلمانی پیام میدم میگم توعم برو گوگل کن ببین چی گفتم : )) برای من چالش خوبیه،چون تند حرف میزنم و نازک قشنگ نگهم میداره،چند بار باید گوش کنم تا بفهمم و تلفظ کنم. تابستون میرم جهاد ی یا شایدم سفیر که آلمانی رو هم شروع کنم،چه آلمان چه اتریش برای بورس گرفتن تسلط به زبان آلمانی شرط مهمیه. دلم نمی خواد از هیچی دیگه دست بکشم و کوتاه بیام،دلم نمی خواد از اتریش رفتن کوتاه بیام،از ِ خوب رفتن و نوازنده شدن...از هیچی! گاهی وقتا میرم جلوی آینه میگم نکنه گونه ها و پیشونی ـم خط بیفتن،پیر شده باشم ولی خوشبخت نباشم؟ حالم خوب نباشه؟ تو زندگیم کار ِ خوبی انجام نداده باشم.اضطراب می گیرم، بعد حس می کنم بحران میان سالیم قبل از اینکه وارد دوره ی جوانی بشم شروع شده : )) . باید تو فروم برم به اون آقاعه بگم هر چند وقت یه بار بیاد ازم بپرسه چیکار کردی یکم نگاه ِ اون کنم خج بکشم. کاش سر راهم توی آدمای درس خون و سالمی قرار بگیرن،که حتی اگر تاثیر پذیرفتم چیزای خوبی رو به خودم اضافه کرده باشم. این "حواسم بهت هست" خیلی غریبه. پ. و عین. هم گفتن هستی تو لازم نیست بگی،مگه میشه تو رو یادم بره،خودم حواسم بهت هست آب تو دلت ت نخوره. حالا به نظرتون کجاست ببینه آب تو دلم داره قل قل می کنه؟ : )) . مسئولای محترم میشه لدفن تلگرام رو نکنن؟ :-< الف. ق و خیلیای دیگه رو نمی تونم پیدا کنم اینجوری. دلم برا خیلیا تنگ میشه اینجوری. دنیا افتاده دست پسر بچه های ناسازگار و شرور. دو شب اینجا بود،هم نمیشد دوسش نداشت هم نمیشد بهش نزدیک شد.مثل ها نبود برام ولی جای خودش خوب بود و دوست داشتنی : ) یکم آرومتر شدم نسبت به و رشته ولی هنوز درهم برهمه همه چی. نوبت مشاوره گرفته مامان،عجیب ترین اتفاقه،برم شاید درست شدم. فک کنم دارم بزرگ میشم.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/331




آتشم بزن...

درخواست حذف اطلاعات
امروز نیم ساعت آلمانی کار ،الان یه جمله سازی یاده رو بلدم، اتاقمو تمیز ، موهامو متفاوت بستم،سعی جور دیگه ای باشم،گفتم شاید روز خوبیه، یکی بی اثر اون دور نشسته،ولی اگر تلاش کنم روز خوبی میشه. امید چیز بدی نیست ولی امیدواری عموما برام چیز ِ م بیه. اگه دلم نمی خواست امروز خوب باشه، اگه تلاش نمی و امیدوار نبودم اینطور نمی شدم. و چه قدر مس ه ست در جواب حالی که برات ساختن حتی متاسف نباشن. تو رو نبینن. دلم میخواد حالم دست خودم باشه، اگه ابه بانیش خودم باشم، بگم عادت ماهانه ست، نقطه ضعفه، اصلا هر چی ولی نه اینجوری. این خیلی بدتره می بینم هر روز زیر دست و پای ندیدن ِ آدما له میشم... همیشه یه چیزی هست دست بذاره دور گلوم و فشار بده، تابستون به میم. گفتم انگاری مامان بابام هر روز صبح تا شب پاشونو میذارن رو گلوم و فشار میدن. الان انگار همه حتی غیر جاندارم اینطور شدن. احساس خفگی میکنم. توانایی تحملشو ندارم، چرا تموم نمیشه؟.... حس گندخوردگی خوبی دارم به کنکور. تحمل ی ال دیگه که روزایی داره مثل الان فقط تلخ نیست، وحشتناکه. هنوز فرمول جادویی پیدا ن برای از پسش براومدن. زمان کمه و کمکی ندارم. همون کارایی خودمم از دست دادم...این ناامیدی نیست، ت یب و ویران امیدواریه! آه از خیال ِ بی سرانجام.... این روزا دائم سردمه،انگار از تو یخ دارم یخ میزنم، بعضی وقتا هم مثل الان از شدت ناتوانی انگار دارم آتیش می گیرم. اگه سرنوشتمون جز خودمون مسئولی داره کاش یکباره و یک آن همه رو می ریخت و فقط یکبار تحمل می ... نمی دونم،هیچ کدوم اینا واقعی نیستن جز تو و شرایطی که توشی. بعلاوه اینکه بدون کمکی و فقط خودت... هزار نفر تو موفقیتت اگر داشتی نقش دارن ولی فقط تو مسبب ش ت هاتی! وقتی تو این حالم هیچ نیست بهش بگم،و خب احساسم چیزی نیست که با منتشر از شدتش کم شه،باید سعی کنم انقدر قوی بشم که از این احساسا نداشته باشم.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/334




آن کهنه درختم...

درخواست حذف اطلاعات
یکی از آهن ی که nبار گوش دادم و برام خسته کننده نشده «برخیزه» ه که البته دست آقای ابتهاج درد نکنه... همیشه یه تیکه ش هست که حالمو توصیف کنه. اونجا که میگه:« آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است...» نمی دونم چرا، به دلم نشست، گاهی وقتا از آهنگ گوش دادن اعصابم خورد میشه، یا عاشق شدن و شادن یا ش ت عشقی خوردن غمگینن. یعنی هیچ دلیل و خبر دیگه ای نیست؟ و خب اینا به حال من چه مربوط اصلا؟ جونام کم شده،کمرنگ شدم،دارم گیم اور میشم. درس و کنکور یه طرف، وضع خونه یه طرف، وضعیت جسمانی هم که... البته مسئله اصلی اینه: «دل به جا نباشد،انصافانه ست؟ » کوک نیستم،فشار کنکور هست و منم همیشه ناراضی، و خب ناامیدی هم آدمو بیخیال میکنه انگار. یه دفعه هم که به گفتم ازت بدم میاد گفت ولی من همیشه دوست دارم...همه نیستن،میرن.اندازه ی اون هیچ تمام ِ منو قبول نکرده و دوسم نداشته. و فکر نمی کنم هیچ وفت تو زندگیم ی رو اندازه ی اون دوست داشته باشم، حتی با این همه فاصله ای که داریم از هم. انگار من یه لقمه ی دیر هضم یا یه چیز زمخت و غیر قابل تحملم برای دیگران. هیچ نمی مونه. همون که گفت: انتهای همه ی پنجره ها دیوار است... دلم از رفتنش گرفته،باهاش حرف نمیزدم،دعوا می کردیم،ولی دلیل نمیشه بی خبر بره و... به رفتنا عادت ،احتمالا یه نفر دیگه بره حتی دلمم براش تنگ نشه. و پسر ها اومدن، دلم میخواد باهاشون برم بیرون،تفریح و خوش بگذره. ولی خب نه رفتم و نه خوش میگذره. از اینکه با کتابامم احساس بدی ندارم،دوسشون هم دارم. سخن بزرگوارمونه که بهترین ه ن کتابه، ولی خب وقتی امیدی ندارم به قبولی خوندن برام سخته. هی منتظر موندنم یه کمکی برسه و نرسید. بستنی جادویی بشم؟ چهل روز وقت میخوام تا یه کار جادویی کنم. ناامیدی از من نیست! آ. گفته من همیشه زنده میکنم، من زنده م هنوز،مگه میشه ناامید بشم؟



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/336




تا درو کن خود را

درخواست حذف اطلاعات
از دست این زمان...که وقتی بهش فکرمیکنی ترسناک ترین مفهومه. و خب اگه یه فیزیک دان خوش صحبت کنارت باشه چیز خوبیه برای کنجکاو شدن و عاشقی ... گاهی وقتا همین ش برام آرامش بخشه و بعضی وقتا هم انقدر اضطراب آور. زیاد که به فضا یعنی بالاتر از سطح زمین فکر می می ترسیدم بیفتم از روی زمین بیرون و بی جاذبه و تو تاریکی بمیرم! ولی خب اگه شانس میاوردم،یا مفهومی وجود داشت که نجات پیدا مو توجیه کنه خیلی خوشبخت میشدم که دنیایی ماوراء آدمای هم قد خودم دارم... کلا همیشه خواستم معمولی نباشم،دنبال چیز خاص تر یا بالاتری بودم و فکر میکنم همه همینطورن،حتی اونایی که داد میزنن منم میخوام مثل آدمای معمولی زندگی کنم،خودشون رو خاص میدونن به هر حال. البته این داد رو خودمم داشتم، دلم نمی خواست مریض و خنگ باشم و تو یه بازه ی طولانی فکر می من فقط یه آدم مریض ِ خنگ ِ زشتم و نکته ی قابل تاملی برای خودم ندارم. و از جایی فهمیدم این منصفانه نیست که وقتی اومدم یه بچه رو آروم کنم گفتم می دونی آدما از فرشته ها هم خوشگل تر و مهربون ترن؟ ولی همه مون می تونیم فرشته ها رو ببینیم؟ نه! دلمون که نزدیک بهم بشه اونوقت می بینیم... ها خیلی حساسن و متاسفانه احمق هایی هستن که برای پیش بردن کاراشون دائم بهشون بگن زشت و اعتماد به نفسشون رو له کنن، البته پسرا هم از این قاعده مستثنی نیستن و هر کی به سبک خودش... به هر حال باعث شد به حرف خودم حداقل فکر کنم و یکم بیشتر در حد یک اپسیلون، به خودم احترام بذارم و این نمود بیشتری داشت تو نگاهم به آدما. مثبت تر شد و انگار وقتی خودمو بهتر می دیدم اونا رو هم قشنگ تر و تماشایی تر...دنبال اینم بعد کنکور بیشتر روی شخصیتم کار کنم،مثبت ترش کنم. بعد به اون وعده ی بزرگ اجتماعی شدنم عمل کنم،میخوام دقیق و حساب شده و قوی باشم... حالا چی زمان ترسناکه؟ اینکه فک می اولاشه،خوب نخوندم فردا دیگه خودمو میکشم حبران شه. دقت دیدم پنج روز دیگه آزمونه و من تازه اولای کارم:/ اصلا حواسم نبود،ینی بود انقدر درهم و بی برنامه خوندم که به بودجه آزمون بعدی یا جامع نزدیک ترم تا این یکی. دیدی گفتم من هستی َ م!! من غر میزنم،ناامید میشم ولی نمی میرم! دوباره همه چیز از نو؟ امروز اینو قبول دست تنهام، ی برای کمک بهم نیست، خودم باید کارامو م و از رتبه ای که میخوام خیلی فاصله دارم. ولی ترسم کم شده بود،عین این بچه های شیطون که چشمشون به یه وسیله ی جدید برای شیطونی خورده... راهی که برای خودم پیدا تلاش بیشتر و توکل ه . به اون معنایی که فعلا تو نظرمه و ثمره ش آرامش ه... اینو خانوم شکربیگی یادم داد. اون شب بهم گفت دخترم میدونی که اینجور وقتا ما میتونیم به قلبمون رجوع کنیم،به خونه ی واقعی خدا و آروم بشیم. و واقعا حرفش به دلم نشست. چه قدر دلم براش تنگ شده،خوبه که بغلش تا مهربونیش یادم بمونه... قراره یه سفر بیاد ویانا مخصوص من :)) و ببینه چه دختر بزرگ و موفقی شدم :-) . میگم که یادم بمونه بعد کنکور باید دنبال کمپین و چیزای مشابه برای معرفی این بیماری و جمع حمایتای مالی برای نوزادای مبتلا بهش باشیم. نمی دونم،حتما اولسن نفر نیستم و بتونم آدمای بیشتری رو با خودم همراه کنم که کمتر بچه ای رو ببینیم به این خاطر در عذاب باشه... :-) . تا آ عمرم تلاش میکنم یه درد رو از آدما کم کنم و یه حال خوب هدیه بدم... قول میدم!



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/306




حال آنکه!

درخواست حذف اطلاعات
دو دفعه ست میام بنویسم و نمیشه،از مدرسه که میام خسته م،حواسم نیست چی میگم،ولی یادم هست که غروب چه قدر حرف داشتم برای نوشتن. فاصله گرفتن از نوک بینی و فکر به یه ذره اونورترش... ولی خب اصلا چی میخواستم بگم؟ بازم کنکور؟ دیروز داشتم به میم. میگفتم بخوای معمولی باشی با همه حرف داری. با یکی حرف از کنکور و استرس و بدیاش میگی،یکی برات از فلانی و زشتی دختره(دخترای نیمکت بغلی ـمون داشتن با حرص تعریف می ) میگه و بالا ه حرف پیدا میشه،ولی وقتی حال و حوصله ی چرت گفتن نداشته باشی،یا مثلا دلت گرفته باشه،یا یه خوشالی واقعی داشته باشی که دلت نخواد با هر ی حروم بشه،اونوقت میفهمی شلوغ بودن دورت به درد نمیخوره، یه نفر دوست کافی و بسیار بسیار زیاده، و من صرفا تعامل دارم. (داشتم براش توضیح میدادم من آدم اجتماعیی نیستم،فقط دارم تمرین می کنم تو مواقع ضروری از پس خودم بربیام). این خج ی و بی دست و پا شدن و ص که به صفر میل میکنه گواه همین ماجراست... و خب ناراحتشم نیستم. میتونم با دست بشمارم روابطی رو که داشتم،از ابت تا الان، که خب چه قدر باعث بالا پایین شدن تو زندگیم،چرا تعدادشون رو زیاد می ؟ چرا تنهاتر می خودمو؟ از اینکه انقدر به "من" فکر میکنم بدم میاد. کاش فکر درست حس می حداقل. فکرامو تو جارو برقی، یا رفته تو سیاه چاله انگار. انقدر سطحی نبودن. گاهی وقتا واقعا هیچی تو فکرم نیست جز اینکه چند ساعت درس خوندم؟کی خسته میشم بس باشه!! و خب این طرز زندگی و فکر آدمی نیست که من آرزو دارم باشم.. کاش این روزامو خودم و ی یادش نیاد. که چه قدر تباه و بی خاصیت بودم. امروز مدرسه هفت ساعت خوندم،یه یک ساعتی هم بعد از این،فردا هم زودتر میرم که به ده ساعت برسه،ده ساعتش اگر م راحت به دوازده ساعت میرسه،نمی دونم چرا یهو ول و الان باید بدوعم به ساعت قبلیم برسم. امروز ن رو خوندم کیف ،وقتی آدم مجبور شه چه سرعتش میره بالا... تابع هم کشیدم بهش رفتم :-" بیشتر از این حس نباید بمونم روش، و خب دینی کوفتش بگیره هنوز مونده و ادب. باقی درسا بهش امیدوارم. بیچاره ترازم :-< . کاش راحت بدن خورد نشن،البته بگم هفت فروردین گند خورد بهش،ولی هفده فروردین اینطور نمیشه پیش یک اکثر چیزاش یادمه... چشمامو میذارم روی هم خودمو تو جلسه کنکور فرض میکنم که عین بز دارم به سوالا نگاه میکنم و حسرت میخورم چرا نخوندم. منتظرم بعد عید برم پیش آقای عین. اگر از اومده باشن :/ یکم کمک کنه... بیست و چهار فروردین،پیش به سوی همایش : )



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/307




ما غلط کردیم !!

درخواست حذف اطلاعات
همیشه برام سوال بود این بچه ابت ا که میخوان چیزی بگن دسشونو میبرن بالا،چرا درباره خودشون چیزی میگن ضمیر جمع به کار می برن؛ این چند وقته هر کاری رو به غلط ترین شیوه ش انجام دادم و الان گیر ، دیگه از اشتباه گذشته و خواستم بگم غلط ، دیدم حتی روم نمیشه اینو به خودمم بگم، ولی ضمیر جمع به کار بردن و پیوست آهنگ بهش لاپوشونی میکنه حدودن... چه چیز وحشتناکیه. انتظار داشتم از پسرای کلاسمون بیشتر حرف زشت یاد بگیرم(صرفا چون فکر می مدرسه پسرونه تربیت خانواده رو نابود میکنه) ولی انقدر مودب و متین بودن که من سعی می خودمو بهتر کنم،این چند روزه بچه های کتابخونه انقدر حرف زشت ِ در حد سرخ شن گوش زدن که هی تو ذهنم می چرخه ، انقدر که موندن میترسم به زبون بیارم :/ . نه روز عالی رو گند زدم رفت،حدود پنج ساعت کم شد ساعت مطالعه م و هزار و پونصدتا ترازم پایین اومد! معلوم نیست چیکار می این همه مدت،اَه. هم اتاقیامم تجربین. ناامید و با افکار محدود،خیلی محدود،ببین وقتی من میگم محدود چه خبره. اگه قبول نشیم میریم ازدواج می کنیم، اگه قبول نشیم میریم قالی بافی و خیاطی و... انصافا ی ال این همه زحمت بکشی،تقیه :)) کنی و اینا رو بگی خیلی افتضاحه. و نمی دونم مناسبتش چی بود که منم افت داشتم. قبلا مدرسه میرفتم، کلی زور میزدم بپیچونم برم کتابخونه ده ساعت بخونم، بیام خونه دوازده ساعت شه و یه روزی به هفده برسم، اونوقت الان....! :-< فردا میخوام هشت ساعت بخونم مدرسه و یک ساعتم خونه، کم کم اضافه کنم که خیلی ایده آل نباشه و زود برسم به برنامه. چه قدر مز فه که از یه هفته بعد نهاییا شروع به خوندن ،اونوقت تا یه ویس می بینم برنامه ریزی با شروع از صفر میرم سمتش. یه فیس باید برا خودم بذارم. من میخوام فیزیک شریف بخونم و برم اتریش. قصد ندارم ثروتمند بشم ولی برای کارایی که میخوام انجام بدم به پول زیادی احتیاج دارم، قطعا نمیگن عزیزم میخوای خیریه تاسیس کنی؟ ایده از تو بودجه ش از ما! قصد ندارم از آدمی پله بسازم و هیچ تضمینی وجود نداره اگه هندسی یا پزشکی بخونم درآمد خوبی دارم. باید باهوش باشم فعال تر و اجتماعی تر. شاید اونوقت با حمایتای مردمی اینکارو انجام دادم. دنیای مز فی میشه اگه علاقه مو ول کنم.و خب واقعا نمی دونم رتبه م اگر به ی کامپیوتر رسید،شهامت انتخاب فیزیک رو دارم یا نه...یکی نیس بگه تو بدم،بمیر و بدم :/ میرم دختر خوبی شدم میام!



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/308




گوشه افتاده!

درخواست حذف اطلاعات
هستی نباشید،گوارشتون ضعیفه بعد چند سال رولت نخورید،رولت میخورید روش آب ِ یخ نخورید.. :-< . ولی خب کاری که خواستم رو ،حداقل الان پشیمون نیستم.خیلی برام سواله چرا ایی که یک دهم من رو این چیزا حساس نیستن اصلا دچار نمیشن،اونوقت من. البته همیشه خداروشکر از این بابت. بذار بیشتر ایی که می بینم سالم باشن... فردا باید برم وسایلمم جمع کنم،چه طور می تونستم انقدر وقت بکشم؟امروزم که نابود بودم،حالا یکم بهتر شدم وقت هست بخونم به مینیمم برسه ولی خب فکر می خیلی کارا م. امید دارم برمیگردم کتابخونه ساعت مطالعه م درست شه. پروژه ی بعدی اینه چه طوری برای امتحانا بخونم. سر کلاس انتگرال نبودم،هجدهم امتحانه و خب کلا مستمرا تا اردیبهشت هست. برام گواهی نوشت گفت مطمئن باش اگه با همین میزان استرس پیش بری خودتو می کشی! :-< ولی خب دیگه الان معتقدم بدنم با فکرم کوک شده،وقتایی که فکر می کنم خوبم،خوبم! و خب دیگه نمی خوام قربانی باشم. هیچ وقت نمیگه نرو پیشم بمون،نمیگه دلم برات تنگ شده،نمیگه بیا ببینمت،پیام داده طرح پا ازی داشتیم،تعداد برامون مهمه،الان وقت مریض شدنت بود؟ زود خوب شو فردا بیا. براش نوشتم این ینی امیدوارم زودتر خوب شی و ببینمت؟! یادم افتاد خودمم با زبون سا با آدما حرف میزنم،منم به جاش،آدما نابه جاییم و بسیار زمخت...اصلا شاید همینش درسته،باهم مثل وحشیا : )) صحبت کنیم و هیچ پیام عاطفیی رد و بدل نشه! نمی دونم،من که قرار نیست دوستش باشم،نهایتا همین چند ماه قبل کنکور باهمیم و بعدش هر کی میره یه شهری.خیلی تلاش نمی کنم برای صمیمی شدن بهش. زهرا سادات بود می گفتم،به اونم انقدر کم محلی تا خودش می بینه منو یه سلام میکنه و میره،ولی یادش دادم جای روبوسی بغل کنه! دارم تلاش می کنم به اطرافیانم بگم "در آغوش گرفتن" چیزیه که واقعا کم داریمش! اون روز شمار موفقیت بود که درست کرده بودم،دو تا با پر مونده ازش،فروردین هم که گند خورده به دو هفته ش.. فکر می الف. به خاطر اینکه صرفا باهوش بوده و المپیادی و اینا رتبه ش خوب شده،دیدم بنده خدا خیلی خیلی درس خونده،سه چهار برابر من!!! نمیشد باهاش دعوا نمی :-< الان مهربانانه طور میومد کمکم می کرد؟ اَه من چرا جوگیر میشم دعوا میکنم؟ : )) با خودم گفتم الان فکر می کنه به خاطر رتبه کنکورش بهش احترام میذارم و این بده،همین که اومد خونه مون به خاطر بی اجازه وارد اتاقم شدن باهاش دعوا تا اینکه وقتی دارم باهات حرف میزنم به من نگاه کن :-" . لازمه بگم هستی نباشید،جو نگیرتتون،با مردم دعوا نکنین که وقتی کارتون گیر کرد یه نفر باشه؟ :-" . البته که بهترین چیز اینه به خودت اکتفا کنی که من ناچار بودم چنین کاری کنم،حالا هم چیزی باقی نمونده،دیگه فعالیت خاصی نمیشه کرد... می دونی، ح دیگه ای نداره، فقط عالی نمیشه،تمام تلاشمو می کنم همین. سکوت.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/309




دل به جا نباشد.

درخواست حذف اطلاعات
وسایلمو جمع ،خیلی سریع کارا رو تا به چیزی نرسم فکر کنم. مثلا اینکه چه حسی داشتم به جایی که سیزده×دوازده ساعتم رو توش گذروندم.به بچه های اونجا چه حسی داشتم و چیا یاد گرفتم و هولناک تر اینکه چه قدر از این ایام ِ مثلا طلایی استفاده .... با مسئولش خداحافظی و اومدم. رسیدیم خونه هم از خودم یه آزمون شیمی گرفتم و افتضاح بودن نسبت زمان به تعداد سوالای درستم بیشتر مغزمو فشار داد. این کاری که من میکنم استراتژیم نیست،" یت" ـه. حالا شایدم بهتر بود میگفتم حماقت. چند وقته به جای اینکه واسه ی چیزی ناراحت باشم،یا حداقل بهش فکر کنم بهش بی اعتنایی می کنم،ازش فرار می کنم و حتی واکنشم خنده س . خیلی مضحکه واقعا!! چرا تو این ایام سال به خودم نمیگم هستی ِ بد چیزی نمونده،چرا هیچ کاری نمی کنی؟ چرا انقدر داری گند کاری می کنی؟ از اینکه تو کاری موفق نشم واهمه ندارم،از اینکه تو این ایام که میتونم کاری کنم کاری نمی کنم،یا کیفیت نداره بیش از هر چیزی ناراحتم و در واقع عذاب میکشم. چه قدر کنکور میتونه به چیز لعنتیی تبدیل بشه واقعا... مسئله م اینه فکر نمی کنم،فرافکنی میکنم،گندکاری میکنم و هیچی خوب پیش نمیره. گرچه انتظار دیگه ای هم نمی رفت با این عملکرد،و انگار مثل یه پرنده ایم که خودش داره دونه دونه بال هاشو میکنه و نمی فهمه آ سر یه گوشه می میره. آخه همیشه فکر می پرنده ها اگه پرواز نکنن می میرن،حالا حس می کنم منم با ادامه ی این وضع قطعا می میرم. تقصیر زبان فارسیه که تمایزی بین جان در بدن داشتن و زنده بودن قائل نشده و هی باید فکر کنیم ما سخنیم که فرق میذاریم... البته شاید ابر اساتید لغات مناسب داشته باشن و چون کم می خونیم،کم می دونیم،به هر حال... از امروز سیاست ریاضتم شروع شده. دارم خودمو اذیت و آزار و تنبیه می کنم،تا عادتای بدمو بیرون کنم،و عادتای خوب رو بیارم جاش. گرچه کار منطقی و علمیی نیست،ولی با پیچوندن بابا موفق شدم فقط ماست بخورم،یک ساعت ورزش کنم و شیش ساعت بخوابم. میدونم اگه هوای اتاقمو گرم کنم و روی زمین بخوابم اذیت میشم، و اینکه دینی و عربی و تحلیلی رو توی یه روز بخونم : )) . پنیر و حلوا رو باهم میخورم صبح،عطر نمیزنم و کارایی که انجام ندادن/دادنشون باعث سکته م میشه : )) . جالب به نظر میرسه و فکر کنم باید زود جواب بده. میام تو وبم مینوسم چون توی خونه حریم شخصیم اونطور که باید رعایت نمیشه.اینجا میای مینویسی قضاوتا و حرفای زشت برات مینویسن. در کل هیچ جا حریم شخصی نداری ولی خودتی که انتخاب می کنی چه قدرشو از دست بدی.و من ترجیح دادم بیشترشو از دست بدم ولی خانواده م مصون بمونن! پس " هو کرز وات دی سی! "



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/310




داد بزن.

درخواست حذف اطلاعات
مــــــــــــــــــَن مــــــــــــــَن مـــــــــــــــــَن ... اَه . چرا موضوع بهتری پیدا نمیشه؟چرا همش دراین باره باید بگم؟ و حتی جلودارش کنکور. انگار جز تستای دیفرانسیل،دست نخورده موندن تحلیلی و درصد شیمی ـم هیچی تو دنیای من نیست!کار بزرگ تری،مشغله ی مهم تری. اینکه چند پله بالاتر رو ببینی و خودتو محدود به این چیزا نکنی. ولی حس می کنم مغزم محدودتر از این حرفا شده،اصلا گنجایش نداره. دیگه واقعا خوبه که کم مونده تا کنکور. تموم شه بره. زمان بیشتر کمکی بهم نمی کنه. همینطوری گند میزنم بهش میرم. که البته انصافا امروز جبران ،فقط چهل دقیقه تو کتابخونه درس نخوندم،خونه هم یک ساعتی خوندم که دو رقمی شه باز. دارم بقچه ای! درس میخونم. روزای آ همیشه همینجور درس میخونم. دو هفته زیاده،باید بگن دو روز وقت داری که من انقدر بیخیال نباشم. امشب بعد کتابخونه اومدن دنبالم و مانتو یدم. اون مانتویی که همیشه تو خیالم بود رو یکی طراحی کرده بود، یکی بهم دوخته بود و اون خانوم ِ زیبا آویز کرده بود. اما ن یدمش. یه دل سیر : )) نگاش و یکی دیگه انتخاب . حس باید اون هستیی بشم که تو ذهنمه و بعد این مدلی لباس بپوشم. فر ِها به بالای مومم سرایت و فضا برای شاعرانه بودن بهتر شده :-" فقط دیگه نمیشه جلوی موهامو فرق باز کنم،به دو طرف شونه کنم که مثلا مرتبه،واقعا ژولیده شدم. البته هنوزم هم اهمیتی نداره هم ترجیح میدم اینطور باشه. وقتی همه چی خیلی مرتبه عذاب وجدان می گیرم این وقتو میذاشتی برای درست.. اصلا مهم نیست چی پیش میاد. من کدوم میخونم و...اون مدرسه ی خوب رو برای ک ن کار میسازم، یه خیریه برای کمک به بیماری های خاص و یه خانه ی هنر. و خودمممم... نمی دونم کجام!تنهام یا تنگ ِ دل مامان بابا و رفتم وین یا نه. فقط میدونم اینا زنده نگهم داشتن. اینکه کاری کنم آدما قبل از مرگ،نمیرن... زنده بمونن نفس بکشن،خوشحال باشن... خدایا کمکم کن به بهترین نحو،وظایفمو انجام بدم...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/311




دل کجا...

درخواست حذف اطلاعات
بچه بودم میدونستم که از یه خانواده ی معمولیم،ولی شک نداشتم پرنسس میشم! برحسب چیزایی که فکر می دارم مطمئن بودم. تو انیمیشنا پرنسسا دخترای باهوش،شجاع و مهربون بودن که کارای بزرگ می .منم خودمو اینطور می دیدم چون مجبور بودم برای زندگیم بجنگم. پیش دبستانی که میرفتم هم قرار بود رتبه یک کنکور بشم!!! آخه فکر می سواد که دارم،حروف الفبای انگلیسی هم که بلدم، باهوشم هستم! پس حتما رتبه یک کنکور میشم. هیچی اطمینان و اعتمادی که به خودم داشت رو ت نمیداد. هم یه ریاضیدان بودم،هم نوازنده،هم نویسنده... خلاصه یه آدم ِ همه چی تموم که سخت تباش کرده و هر چی خواسته رو به دست آورده. یکم که جلوتر رفت وارد سمپاد شدم و دیگه همه چی تموم شده بودم. به خباب اعتقاد دارم! به اینکه آدم تا وقتی جاش امنه، دلش گرمه که آرزو داشته باشه. نمی بینی آ. بهم میگه هستی منو زنده میکنی؟ چون همیشه یه آرزویی هست که خط نخورده باشه. به حول و قوه ی الهی الان دیگه فکر نمی کنم باهوشم،پرنسس میشم و... ولی رتبه یک کنکورم نمیشم،خیلی موقعیتام تا الان از بین رفتن و خودم پیش خودم سوخته و بی آبروعم. چی بدتر از این؟ چی ملال آورتر از اینکه رابطه تو با یه نفر،سر ِ بی ارزش شدن ِ خودت بهم بزنی؟ عین این بابا ها شدم که تو چهل سالگی فهمیدن،«خواستم و نشد!»... اومدم بگم مرد، دیدم کم لطفی میشه در حقش انگار... چهره ی آدمی که دوست داشتم باشم محکم خورد بهم و دردم گرفت،اصلا دلم ش ت! چه دور از من... کاش میشد مثل بازی ۲۰۴۸باشه، اونوقتا ک داری میسوزی یه ۴ نجاتت میده!! چهاری هست که بتونه منو نجات بده؟ یا خودم باز؟ یا دیگه دیره، دور ِ بعدی؟؟ از همینجا بگم دیگه لعنت به کنکور. نه به خاطر اینکه سخته،فقط اینکه آینده مونو گرفته دستش، و ناجوانمردانه فشار میده آدمو این روزا. و هیشکیم نمی فهمه شب آزمون چه قدر میتونه لعنتی باشه...امروز آزمون جامع میزدم بعد هر سوالی به خودم میگفتم ده ماه رو چه جوری هدر دادی...هر چه قدرم که بد و بیراه بار خودم فایده نداشت! خلاصه که نمی دونم گیم اور شدم دیگه باید بیخیال شم یا نه... هیچ آرزویی امشب ته دلم نیست...دارم خاموش میشم انگار...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/312




پرُ شده تو هوام...

درخواست حذف اطلاعات
به طرز حیرت آوری دارم ناخونامو می جوم،عادتی که هفده سال نداشتم! بارون میاد و رعد و برق وحشتناکی میزنه، معمولا اینجور موقعا به بغل یه نفر،حتی غریبه پناه می بردم ولی خب الان ی در دسترس نیست. صدای در تو پارکینگ می پیچه و تا اتاقم میاد،اصلا هم براش مهم نیست دارم ویدیو می بینم و صداش نباید برسه...من همونی نبودم که میگفتم و میگم،یه روزی میرم؟ تنهایی؟ مگه من نمی خواستم برم اتریش،جایی که همه ی مردمش غریبن، خب حالا چرا وقتی مامان بابا نیستن،من این حالو دارم؟؟ اگه میرفت بیرون و میگفت میرم بازار شب برمیگردم یا بابا کار داشت،میگفتم کاش دیرتر بیان بیشتر بخونم،ولی الان که رفتن سفر و میدونم شب برنمیگردن حس خوشایندی ندارم. نه اینکه بگم دلم تنگ میشه،انگار تا حالا عادت نداشتم. آه جانم کجایی :-< قبلنا همش پیش اون بودم،خوشحال میشدم میخواستن برن مامان جون باباجون سر بزنن. عجب آ هفته هایی داشتیم...فقط چند ساعت دیگه وقت دارم درس بخونم،بعد اون عزیز میاد و دیگه کلا زندگی از نو باید کوک شه : )) . علاوه بر اون باید خونه رو هم مرتب کنم. امسال یه اصلی دارم و اونم اینه که هر چیزی رو بذار سر جاش،و همون موقع به دادش برس تا بعدن وقت بیشتری نذاری. بقیه اعضای خانواده کنکور ندارن و خب خیلی ناجوانمردانه ست این همه کار... :-< . تا چهار صبح داشتم انتگرال میخوندم. فقط با این انگیزه که روزی که من دانشجوی رشته ی فیزیک بودم،باید خیلی خوب از اینا استفاده کنم،باید ریاضیاتم قوی باشه،پس خوب گوش میدم،خوب کار میکنم،.. آ شم ریمان موند ولی انصافا سرعت داشتم،هم تو فهمم هم تو حل سوالا،یکمم از مشتق مونده بخونم،و برنامه مو بریزم که تا قبل اومدن عزیز کارامو کرده باشم. امروز رفتم مدرسه دیدم اصلا دلم براش تنگ نشده بود، عین اژدهای خشمیگن شده بودم صبح : )) چرا من صبا انقدر عصبیم خب؟ باغچه مون پر از رزای رنگی رنگی ـه که بابام "دخترای من" صداشون میزنه،انقدر نازشون میکنه و بهشون میرسه که تنومندتر و بانشاط تر از من و ف. شدن : )) . دلم میخواد یه روزی ع شو بذارم اینجا،که یادگار بمونه برام... این روزا چی یادگار میمونه؟ همه چی تو موبایلا شده که دو روز دیگه هم پاک میشه میره و خاطرات خوبمونم یه جوری میرن که انگار نبودن. ولی اینجا میمونه. رفتم ایمیلم فایله رو بگیرم پرینت کنم،گفتم بذار سنت میلامو هم چک کنم. ایمیل داشتم از دوازده سالگیم،از محسنیان تشکر کرده بودم : )) چه قدر لوس و خز بودم من... نوشته بودم"خیلی ممنونم،صحبت های شما من رو متحول کرده،توی دفتر یادداشتشون و سعی می کنم با عملی شون شما رو سرافراز کنم" آه چرا هیشکی به من نمی گفت سکوت کن آخه :(( رواست انقدر ضایه شیم الان؟ :)) از وقتی چندتا کامنت خوب رو تایید ،اتفاقای جالب تر و بهتری افتاده ،ولی اونایی که حقیقتا دوسشون دارم رو کماکان تایید نمی کنم،نمی دونم هنوزم فکر می کنم فاز نامعلومیه قصدت فقط نوشتن حال و هوای خودت باشه دور از قضاوت ی و باز نظری رو تایید کنی و... شایدم سخت می گیرم،شایدم اشتباه می کنم یا هر چیز دیگه.. ح ون خوش : )



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/313




آه ای آیینه جان...

درخواست حذف اطلاعات
حتی هم نمی فهمه نباید دست به لوگوش بزنه. ی ازش انتظار شیک و به روز بودن نداره که اگه داشتیم اینجا نبودیم...پناه آورد(ی)م بهش،به قدیمی و دست نخورده بودنش که حداقل به من آرامش میده. این کارا چیه میکنن آخه... ولش کنین بچه رو، لابد چند وقت دیگه هم میخوان برای یه مدت طولانی از دسترس خارجش کنن :/ روز خود را با عزیز چگونه گذراندمگذراندم،یا مُردم! داستان امروزه. میرفتم سر درسم عذاب وجدان داشتم که تنهاست،پیشش بودم دلم شور درسا ررو میزد و از استرس داشتم خفه میشدم.اعتراف میکنم اولین باری بود برگشتن مامان از جایی این اندازه خوشحالم میکرد... حالا که یه مامانو یه عزیز داشتم و سر درسم بودم با خیال راحت، دلم میخواست بمونه. چه قدر از نبودن عزیز می ترسم.حتی دلم نمی خواد بهش فکر کنم... خدا همه ی مادربزرگ پدربزرگا رو حفظ کنه،اونایی هم که از دنیا رفتن رحمت کنه که الحق بهترین ِ بشرن. تصمیم دارم پستام حرف دل باشن تا نوشتن خاطرات شخصی. یعنی سعی میکنم نوعشو عوض کنم،اینجا برام خیلی با ارزشه نمی خوام سرد شه... خاطرات خوبی دارم و میخوام بمونن برام...شاید اینجوری تمرینی هم بود برای آدم بهتری شدن،بزرگ شدن! چند روز دیگه همایشه،میخوام خودم برم،هر چند هنوز نمی تونم تشخیص بدم چه جوری باید خط عوض کرد :)) واقعا درک نمی کنم قطارا رو که تا ته خط میرن،چه جوری بر میگردن..ولی خب میخوام با ف. برم و شب پیشش وایسم. نمی تونم تصور کنم یه شب تو یه خوابگاه ،یه جای خیلی عمومی و البته کثیف موندن چه حالی داره. لابد خوش میگذره که ی نمرده :-" آه کنکور،آه کنکور... تا به یه چیز شادی بخش فک می کنم میای کبریت می گیری زیرش:-< ولی خب خوب یا بد تموم میشی(بیخود کردی بد تموم شی :/ ) و تصمیمای تازه ای گرفتم، و تلاش از نو. بعد کنکور کلی کار دارم،قراره کمک الف.ق کنم پشتیبان کنکوریای مناطق محروم و اینا... خیلی کمک میکرد،خیلی مهربون بود،همچین آدم خوبی که انقدر معمولیه که تو رو به این باور برسونه نُرم آدما همینن،یه دو سه تا جنس نامرغوب توشون پیدا میشه،حالمو خوب میکنه. و به از جمله قولاییه که به خودم دادم. تا جایی که از دستم برمیاد نذارم سختیایی رو که من متحمل شدم دیگه ای تجربه کنه.خدایا خودت کمک کن تا جایی که در توانم هست مفید باشم... همین و آ یش..



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/314




چرا می کُشد مرا...

درخواست حذف اطلاعات
ربطی نداره روز چه قدر خو ده باشی،همیشه دوازده شب به بعد وقتی بیشتر از نصف مباحث امتحان مونده خوابت می گیره و چشات خمار میشن ، ی مثل منم که چای و قهوه نمی تونه بخوره از یه جایی به بعد متوجه نمیشه وهم میزنه یا درس میخونه. امتحانای ادبیات و دینی هیچ وقت از این قاعده مستثنی نیست،همیشه گذاشتم رو آ و شب بخونم که حتی اه تو حافظه کوتاه مدت میره،پاک نشه حداقل :/ و هی میگم بابا من برا تاریخ ادبیات و پیام آیات حفظ ساخته نشدم :(( ولی خب هیشکی نفهمیده برای چی آفریده شده،خیلیا هم نمیدونن برای چی ساخته شدن، برا همین صداشو در نیاریم بهتره... با این همه از وقتی فهمیدم این آ ین امتحانای دوران دانش آموزیمه،آ ین روزاییه که دانش آموزم دلم میخواد یکم دیگه بمونم! این نازیباها رو بجوم و طول بکشه،انقدر که فرصت کنم دل م. نمی دونم من اینطورم یا همه،که حدس میزنم همه،ولی اینجور مواقع میخوان شرایط ثابت بمونه تا دل ن... هرچند دلبستگیی در کار نیست، صرفا دارم از عنوانی که دوازده سال داشتم،خوب و بد جدا میشم... و همه ی قصه ها و غصه ها و نگرانیا به گذشته پیوند میخورن و به هر جهت فصل ِ جدید شروع میشه. و این پرسش ِ واضح: «این دوازده سال چی کار ؟ » شدم چیزی که آرزوشو داشتم؟بهم خوش گذشت؟پشیمونم؟ حز ایگنور ش کار دیگه ای نمی کنم.مثل ویسای مشاوره که گوش میدم گریه م می گیره و همه شونو پاک ! دلم نمی خواد یادم بیفته چند روز مونده تا کنکور،امروز چندمه ،چند ساعت درس خوندم و چه قدر بلد نیستم... فقط کاری که باید رو انجام میدم... از وقتی کد نمایشگر آی پی گذاشته دیگه همون سر کوتاهم نمیزنم.دیگه تو لیست ماست ویزیتد نیست اما هنوز آدرسشو فراموش ن .سه سال خاطره س توش :)) ولی توانایی اینکه منو ببینه رو ندارم. شاید بعدن رفتم بهش گفتم فلانی، من دلم پیشت جا مونده بود،ولی رفتم :)). شایدم تا اون موقع بزرگ شده بودم و این احساسا برام خج آور و ناشی از بلوغ شده بودن. حقیقت تلخ اینه اون موظف نیست برای اینکه چرا بی خبر رفت و جوامو نداد توضیحی بده و دوست ِ ی بودن نسبت قوی و ا ام آوری نیست... الان عزیز بود بغلم میکرد میگفت تنها نیستم،خدا هست... فارغ از هر چیزی اعتقاداتش واقعا دلگرم کننده ست. خدا و دینی که عزیز داره رو دوست دارم. همه ی خوبیا و ملایمات... خواب مثل شبحای سیاه دارن به چشمام حمله میکنن و باید رفت. اومدم بگم میشه شبی معمولی باشه و دیگه تکرار نشه...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/315




تاریخ ِ گمشده

درخواست حذف اطلاعات
هستی نباشید،پای ِ پیش کشیدن ندارید،با دست پس نزنید. یا انقدر خودتونو منطقی نگه دارید که بفهمید بهترین تصمیمی که گرفتین رفتن،ترک و نبودن بوده..همچنان که منتظرم سال ِ دیگه ببینمش،میدونم دلش مثل ِ باند فرودگاهه و هر چیزی بگه فریب بزرگه. نه اینکه واقعا دلم تنگ شده باشه براش،یا هنوز چیزی ازش تو دلم مونده باشه،فقط اینکه انگار میخوام تلافی کنم.نه با بد ،همینقدر که اگه سراغمو گرفت،دردی که به من داد رو حس کنه.شایدم بیخیالش شدم،شایدم همه چی عوض شد. اصلا شاید دارم خودمو گول میزنم،واقعا دلم براش تنگ شده و میدونم همونی که اول گفتم،بهترین تصمیم رفتن بود. خداحافظی قاطعم و خاموش شدن همیشگی اون لوگوی سبز کنار ِ میس هاش. یکم که میگذره آدما گذشته شون رو به نفع خودشون تو ذهنشون تغییر میدن که خودشونو تبرئه کنن،فک کنم همه همینطورن تقریبن جز اون آدمای شجاعی که هر چی بوده رو پذیرفتن. میم . از همه ی اطرافیان متنفره و خاطره های بد ساخته برای خودش که اکثریتش واقعیت ندارن و به خاطر اعتماد به نفس نداشتنشه،چیزی که به ما هم سرایت کرده،آنچنان که هر کی بهم میرسه میگه: عزیزم صدات همینه؟ بلندتر نمیشه؟بلدی داد بزنی؟ داد بزن عمو بشنوه!! و برای همه ی اولین بارهام یه دختر خج ی ِ لوس ِ ننرم. بعضا دیده شده که بهم میگن خیلی مغرور بودی و ازت خوشمون نمیومد(یحتمل میزان محبوبیتم خیلی پایینه). می خواستم به ب. بگم که برن پیش روانشناس و حل کنن مسائلشون رو ولی خب ف. میگه میترسن،همین کژدار و مریض پیش رفتن براشون مزیته. به خودم قول میدم دیگه خج ی نباشم.به خودم تلقین کنم اعتماد به نفس و عزت نفسم تو جایگاه نر قرار داره و همه یه سری ایرادات رفع شدنی و نشدنی دارن،و منم دارم. به خودم قول میدم شجاع باشم.برم سراغ آدمایی که دوسشون دارم و برای خودم نگهشون دارم، یا به دلتنگیای ِ بعد رفتنم عادت کنم و کوتاه نیام... هفت صبح میرم کتابخونه هشت شب میام،ده شب تا دو و سه شب هم میخونم. کلی تست دارم میزنم،آرزوم شده اینکه میکروها رو تموم کنم. البته فکر کنم موج آزمونا تموم شن. برای بعد عید کلی کتاب و درس و مستند آماده ،اون سایته هست و یکم مقاله نویسی و اینا یاد بگیرم. وقت خوبیم هست موازی آلمانی یاد بگیرم. امیدوارم تابستونم مثل سالای پیش تباه نباشه. نه اینکه فقط امیدوار باشم،تا جایی که در توانمه و بیش از اون جلوی تباهی شو می گیرم. چند وقتی هست دلم میخواد برم کافه ی نزدیک خونه مون،ولی گوشیم رو ح پروازه،تلگرام ندارم،هیچ دوستی ندارم و هر ی کاری داره برای خودش،کی دلش میخواد بره کافه؟ کافه ی خوشگلی که کلی کتاب داره،بوی عود میده و آدمای عجیب غریب که کلی نکته برای کشف و کنجکاوی دارن پیدا میشه.. بعد کنکور قراره با مشکل آدم نبودن تو زندگی هم مبارزه کنم؟ یه کافه رفتن دیگه این حرفا رو نداره انصافا :/ چندتا کتابامو دادم دوستم توی کتابخونه. نمی دونم،حس الان نمی تونه کتاب خیلی ب ه و من میتونم کمکش کنم،و حالا دیدم آ سالیه به طور واضحی احمق بودم کت که داشتم میخوندم رو دادم به ی. همیشه همینطوره. تو این مواقع اول انجام میدم بعد فکر می کنم. ولی خب ارزششو داره به ی که واقعا تلاش می کنه کمکی کنی. و منتظر نبودم خدا بگه آفرین اینم جایزه ت. چه بسا بگه عقل داشتی نمی دادی. همین که ی خوشحال بشه و بتونه کارشو پیش ببره خوبه. کنکور داشتن و زندگی سبک عجیبیه. هیچ وقت زمان انقدر باارزش نبوده و هیچ وقت مجبور نبودی هدف داشته باشی. صبح زود بیدار شی و دیرت شده باشه،آ شب باشه و بگی هنوز جون دارم که بخونم،پس نمی خوابم.وقتی میخوای خودتو بزنی به اون راه شکنجه بشی و بخونی. تا حالا هیچ وقت انقدر از وقتم استفاده نکرده بودم و با این شدت از کارایی که باعث درگیری فکریم میشدن دوری نکرده بودم. اینکه فروم و تلگرام نرفتم اقدام جالبی بود که فکر نمی از پسش بر بیام. همه ی اینا فقط تو این پروسه زجرآور و پر استرس امکان پذیر بود.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/297




مکان هندسی ِعجیبی برای نبودن

درخواست حذف اطلاعات
دنیا جای ِ عجیبی برای گاهی زندگی ن ه. ما نفس نمی کشیم،ریه هامون رو پر از هوا(بیشتر ذرات ملعق) می کنیم و بعدش چرخه تکرار میشه. امروز نحس ترین روز ِ هفته بود. روزی که دقیقا بهم نشون داد قرار نیست همیشه خوب باشه ح ،پرو میشی،بذار یه ضد حال بهت بزنم. و خب این داستان،مضرات زندگی تو شهر کوچیک و مذهبی. وقتی یه کوله ی سنگین و دوتا کیسه کتاب همراهته و خودتو به زور می بری،اونوقت جامه ی سیاهم باید داشته باشی. نمی دونم اینایی که قراره به گناه بیفتن،انصافا چادر براشون تاثیر داره که انقدر ما رو زجر میدن؟ دنیا جای عجیبیه،یه قاره اونور تر خانوما برای نشون دادن اندام خصوصی شون تو رسانه ها می جنگن و ما هنوزم فکر می کنیم یه مرد با غیرت تعیین می کنه همسرش چی بپوشه! یحتمل اقتصاد و سیاست ایجاب میکنه خانوما رو عقب نگه دارن،می دونیم که این محدودیتا فقط محدودیت پوشش نیست،فکریه! ی که میاد میگه اگه نامحرمی هست حتی حق نداری بخونی،حق نداری دستتم پیدا باشه و حرفی بزنی خبر میده از جامعه ی ن و اینکه ماحصل این نسل چی قراره بشه... عصبیم از اینکه اونطوری که میخوام و باید نیستم،پیروی می کنم و برای اینکه چیزی پیش نیاد از طبیعی ترین حق خودم میگذرم. امروز رفتیم برای مامان مانتو ب یم،توی محله مون که همه نوک دماغشون بالاست چون بالاشهرن و پولدار. دریغ از یکم مهربونی و احترام توی چهره شون. خوبه من نمی خواستم ید کنم و مجبور نبودم باهاشون حرف بزنم و عین خودشون چشمامو یه جوری می که کاری باهام نداشته باشن. بالا ه ید. رفتم دفترچه آزمون رو گرفتم و مشاوره کلی باهام حرف زد و نصیحتای چکش خورده. که فلان رشته نرو بازار کار نداره،ته تهش دبیر میشی و... شب خوبی بود تا چند دقیقه قبل. مامان همیشه همینطوره،وقتی میخوای بگه دیگه اوکی شده، دیگه مثل همه ی ماماناست و اساسا مامانه یه جوری ح و می گیره که بری تو لاک ِ خودت. نمی دونم حس و حال همایش هست یا نه. این سری شهید بهشتی ـه و دیگه تو دلبر برگزار نمیشه :)) . حتی اردو نوروزی هم نمی دونم میشه برم یا نه. انگار انقدر حرف نزدم که لال شدم. مس ه ترین چیزا رو هم نمی تونم بهشون بگم. ی خبر داره من از بنفش و قهوه ای و پوست پپازی بدم میاد؟ دلم میخواد آواز بخونم و یا حتی ... مهم نیست،هیچ کدوممون انتخاب نکردیم پیش هم باشیم و گله ای نمیشه کرد. فقط میشه چشم و گوشتو باز کنی دوباره به این وضع نیفتی. این وضع بار که مجبوری خانواده جدید یا شخصی رو تحمل کنی صرف یه شناسنامه ی ... خلاصه که ویژگی بارز مامان بابا شده به تعویق انداختن،بیشتر از این چیزی نمی تونه عذابم بده. دلم میخواد مامانم مثل مامانا باشه،بشه باهاش حرف زد و دوسش داشت و نزدیکت باشه ، نه اینکه فقط بترسی نباشه و وقتی نیست همه چی یه جور دیگه بشه... منتظرم که برم،خسته شدم و دلم پره. و خب انکار نمی کنم تو دلم پر از جونه ی امید و کار نو شده، انقدر که حتی خستگیم برام مانعی نیست. فقط یه چیزی سر جاش نیست،دلم سرجاش نیست. گورستان ِ آدمای رفته ای که به ف. گفتم حالا اومده تو ذهن خودم،شاید چون آدمی نیست بهش فکر کنم و چه خوب که ی نیست. تا وقتی این منم،همه ی آدمای اطرافمم همینن و چیز خوبی از آب درنمیاد. موهام همیشه به طور ش ه ای بیرونن و باید حواسم باشه از پشت بیرون نباشه که دو رنگ بودنش معلوم نشه.شاید خدا دیده گناه دارم،آپشن جدید اضافه کرده که هنوز مد نشده متاسفانه. چهره م ،اونطور که بیان میشه شبیه ده دوازده ساله هاست. با یه سری چیزا که خودم میدونم و از همه مهم تر چون هیچ وقت مامان به حق انتخابم اهمیتی نداده شبیه خودم نیستم. وقتی میرم بیرون به خودم میگم آه چه موجود ملال آوری، کاش میشد نامرئی بشم ولی خب هنوز راه حلی براش ندارم. اینا رو گفتم بگم شاید اون آدما نوک دماغشون بالا نبود و از پولدار بودن خودشون لذت نمی بردن،نگاه من این بوده و صرفا به خاطر اعتماد به نفسم. قضاوت درستی نبوده. به هر حال،در هر صورت امشب شبی بود که بگه قرار نیست روزای خوب،هر روز خوب باشه و پرو میشی اگه ح بعد این همه جنگیدن و خوب بودن،خوب باشه... میخوام تحریمش کنم. همونی که پای پیش کشیدنش رو ندارم. آدم بد قولی نیستم. وقتی به خودم میسپارم واقعا انجامش میدم و شاید دیگه وقتشه... نمی خوام بیش از این جلوی خودم شرمنده بشم که چرا انقدر حقارت برای خودت می ی... ملیکا هم وضع خوبی نداره. ناراحتشم و فقط میتونم به زور ازش حرف بکشم. معتقدم حتی درونگرا ترین افرادم حرف زدن رو تو این مواقع ترجیح میدن،ولی خب پس کی قراره این چیزا حل بشن براش؟ خلاصه که دنیا جای عجیبی برای زنده بودن و زندگی ن ه.



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/298




وارون ِ تابع

درخواست حذف اطلاعات
این هفته بیشترین لغتی که برام تکرار میشد همین وارون ِ تابع بود. ولی افکار و زندگیمم وارون شدن.که اف وارون شکل صحیح تری برای زندگیه. خودمو وقتی آش و لاش و خسته و کوفته،با موهایی شکل ِ بزکوهی و نامرتب می بینم کیف بیشتری میکنم. از اینکه واقعا دیگه وقتی برای رسیدگی بهشون نیست،یا بهتره بگم اهمیتشونرو برام از دست دادن،گرچه همواره طرفدار آراستگی ظاهر در عین سادگیم. تو نوت گوشیم نوشتم ناراحتی ِ بی اسم و تکراریی دارم. درد وصف ناپذیریه. معمولا با چند روز زهرشدن روز و شب و خوابم تاحدی حل میشه... این آهنگه رو نزدیک ی اله گوش ندادم، همون ک میخوند: میرم به جایی که هیچ غمی نیست،نیازی به بستن بار و بندیل نیست... . منم میرم و ترجیح میدم تا اون موقع تنها بمونم. پی هر چی که هست رو به تنم بمالم ولی برم. ولی آدم کجا دلش خوشه؟ بابا هیچ وقت هم صحبت خوبی برام نبوده،حتی اونقدی که بخوام قضاوتی درباره ش کنم،همینقد که روابط رو بالاجبار مبتنی بر احترام زورکی نگهداری،به بهای اینکه دیگه نشه بهش نزدیک شد. و جانشین عاطفیی براش داشتم. ! که هر دوست داشتنی رو با اون می سنجیدم و بهتر از اون وجود نداشت. امروز دیدم نمیتونم نقش دختر خوب بابا رو براش بازی کنم و مهربون باشم،خیلی سعی ، که اگه غریبه بود وضع بهتری داشت ولی... دیگه وقتی برای خودت می نویسی نگران ی نیستی.ترجیح میدادم جای اون دختره باشم که رو موتور پشت باباش نشسته بود و محکم دستاشو حلقه کرده بود و خوشال بود. خانواده برای من چیز با ارزش و مهمیه... تو اون بیمزهه میگفت یه جوری میگی امروز روز بدی بود انگار بقیه روزا داشتیم بشگن میزدیم امروز استثنا بود! عادیه این روزای تلخ برام،تکراری در واقع و میگذره، اتفاق نابهنجاریه که تسکین میده،کی بود میگفت وای از این عمر که با میگذرد،میگذرد؟ روحش شاد به هر حال... ۲۶ ام میرم طرح مطالعاتی،اردو نورزی یا ب قول خودشون اعتکاف علمی.شاید انقد سرم شلوغ شد که به الف. های زندگیم فکر نکنم. ب خوابشو دیدم،صبح از خواب بیدار شدم به خودم گفتم چه جوری دلت اومد تلافی کنی؟! هوف.لعنت به این ذهن. چیزایی رو که باید،فراموش نمیکنه...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/299




اما عاقبت فرو می ریزه...

درخواست حذف اطلاعات
از من به عنوان دختر سرکش، ساز مخالف زن و چیزای شبیه این یاد میشه. به خاطر اینکه مثل ف. دائم چشم نگفتم، به هر بهایی مطیع نبودم و فکر می تو روابطمون با آدمای نزدیک سیاست داشتن سمه.همواره صداقت داشتن و مراقب دلش بودن رو ترجیح دادم، و خب طبیعیه بعضی جاها از دستم در رفته. مثل وقتایی که میگن هستی خوب حال طرفو می گیره و من خوشحال نمیشم، فقط نقطه ضعفم رو پوشش دادم. بعد از اون عذاب وجدان می گیرم و متاسف،ازش عذرخواهی میکنمم. معمولا بازخورد مثبتی داشته،جزو مواردی که واقعا تحکم لازم بوده... دلم باهاش صاف نیست، دستشو میذاره رو موهام ازش بدم میاد، میخواد محبت کنه بیشتر ازش بدم میاد و همه ی اینا نشات گرفتهگرفته از عذ که کشیدم، کی دیده و کی لمس کرده. و حالا که دازه تنها میشه، منفعتش تو موندن منه و میتونم بگم همه ی اینا سیاستشه و دروع محض. به قول بابایی زاد یبوسط عاطفی داره، و الا بزرگ ترین خواسته ی بشر اینه یه آغوش گرم همیشگی داشته باشه. کاش ملیکا اینجا بود ؛-< بعد از کلی دلسوزی و کاری ک براش انجام دادیم گفت من شوهرمو دوست دازم،نمی خوام جدا بشم. مردی که ازدواج مجدد داشته و کوچک ترین هزینه ای براشون نمیکنه، بچه هاشو کتک میزنه و از خونه بیرونش کرده. با ترس و لرز از خودم پرسیدم چی میشه یه زن،روح و جسمش رو پایمال میکنه و به این تن میده؟ نمی تونم انکار کنم میترسم منم اینجوری بشم.هنوز تشخیص ندادم میتونم آدمی بشم مثل اون یا نه.. چرا به خودم و ویژگیام اعتماد ندارم؟ به اینکه اه و آرزوهای من هزار فرسنگ با اون متفاوته و آدما سرنوشتی شبیه هم ندارن. جبر گرام یا بی فکر؟ یا زده به سرم؟ سرماخوردم،یعنی در آستانه شم ولی ساعتم رو ثابت نگه داشتم. چه قدر خوبه خودم میفهمم الان مریض میشم :)) اینایی که همزمان کنکور دارن و ایمنی بدنشون ضعیفه خیلی گناه دازن:-< یه وقتایی میگم ویروسا ی جدید خودشون رو با من امتحان میکنن. به هر حال سردرد وحشتناکی اومده سراغم و وقتی میخوابم انگار تشنج دارم! یا بعضی وقتا انگار فلج شدم و دعا میکنمم ی دستمو بگیره بلندم کنه. پریروز فکر دارم می میرم :)) هی گریه می آخه خدایا انصافا این همه برا کنکور خوندم،وقتش بود؟ :)) بهترم. و مهم تر از همه اینه ک به خودم اجازه نمیدم قربانی بشم. سال دیگه شاید وضع بهتر شد،حداقل مثل الان نیست و میشه بهش امیدوار شد. من راضیم از زندگی و وقتی که صرف فکر و تلاش و حل بشه. از اینکه وارد دنیای فیزیک و ریاضیات بشم بدون ترس...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/300




تو شب ِ سیاه...

درخواست حذف اطلاعات
تو شب سیاه،تو شب تاریک،از چپ و از راست،از دور و نزدیک، یه نفر داره جار میزنه،جار.آهای غمی که مثل یه بختک رو ی من شده ای آوار،از گلوی من دستاتو بردار، دستاتو بردار از گلوی من... اینو پاییز شنیدم،زمستون اومد و باورم نشد.حالاعم که نزدیک بهاره و برای من پاییزه. با همون صدای جمشید و وصفش از پاییز. با همه ی دلتنگیا و گرفتگیاش. اینو زیاد گوش میدم، با توجه به قانون هفته ای یه آهنگ... هی با خودم تکرار میکنم پاییز اومده، پاییز اومده ... روز تولدم نه اینستا و نه جای دیگه ای اعلام ن هجده سال پیش به دنیا اومدم. با خودم گفتم هر وقت ع م رفت پشت جلد مجله یه عنوان رتبه های برتر،اون موقع میگم امسال بالا ه به دنیا اومدم. الان جزو نفرات شهرم، ولی خخب به قول سندی تو پادشاه سرزمینی شدی که هیچ مردمی نداره! فکر می عجب دختر بزرگ و خوشگل و قد بلندی بشم :)) عاقل و بالغ،خوب صحبت میکنه و اعتماد به نفس خوبی داره،دیگه اون مسائل زجر آور نیستن، ولی هیچ کدوم اینا نبود. امروز خانوم شایان میگه گفته بود بابات دختر کوچیک داره ولی نه انقد! یه برو بمیر تو دلم نثارش و گفتم جلسه ش تموم شد بگو من اینجام... اگه عین. اینجا بود ادامو در میاورد اینو :-< میذاشت میگفت من چرا بزرگ نمیشم:)) یه زمانی دلم خوش یود که هست،ولی الان فقط خاطره هاشن، الانش هیچ نکته ای توش نیشت،مثل یه ربات باهوشه که فقط جوابتو میده بی هیچ احساسی. ب داشتم آواز میخوندم،ضبط شون ولی گوش ندادم ک بگم چه مز فه. گفتم چند سال دیگه که یه ویولونیست ماهر شدم، یه کنسرت خیابانی میذاریم به نفع بچه های ... که بتونن یه عده ای شون رایگان جراحی بشن. آخه تو انجمن دیدم چندتا رایگان عمل می . ولی هزینه های بعد جراحیشم زیاده و خیلی مراقبت میخواد. دلم می گیره مثل خودمو جایی ببینم، کاش بتونم به هر نحوی در حد توانم کمکشون کنم. من میدونم تو جامعه ای که مثل اینجاست،چه قدر این افراد گوشه گیر و طرد شده ن. هر چند از خوش شانسای این بیماری یا چمی دونم این بدشانسی بودم.. به هر حال زندگی هر کی یه باگ اساسی داره... داشتم فک می خداناباور ا راحت زندگی میکنن یا ما؟که چپ و راست میریم قراره بریم جهنم؟ یه خدای خشمگین که منتظره خطا کنی و تا جون داری تنبیهت کنه؟ وقتی فکر کنی خدا تو قلبت جا داره و مهربونه ح بهتر میشه،ولی بازم می پرسی از خودت حقیقت چیه؟ خیانتی که بعضی افراد جامعه ت به دین رو قطعا ایی که ضدیت دارن نتونستن انجام بدن هنوز. اون آهنگ مرجان فرساد رو یادته؟ خونه ی ما دور دوره... منم آرزوم اینه یه خونه ی اون شکلی،دور ِ دور از همه شون داشته باشم.دلم میخواد فراموششون کنم، مگه من چیز بدی نبودم براشون؟ پس نبودم بهتره براشون. خانواده برام از مهم ترین چیزا بوده و هست، ولی نه بچه خوبی بودم و نه اونطوری که باید حسشون . تکه های نامربوط بودیم ک به زور بهم وصل شدیم و شاید دور شدن باعث شه فقط خاطره های خوبمون یادم بمونه. هیچ وقت تا حالا مامانو بغل ن ، همیشه عزیز بوده مهربون تر از مادر و آقاجون که دیگه نیست. کاش دانشمندا یه چیزی اختراع کنن با هرمونا بازی کنه و بگه این حسیه که از بغل مامانت و تکیه بهش داری! امروز فهمیدم بابا ب بهم دروغ گفته و مامانم یکم قبل ترش. وقتی لای حرفاشون میگن دوستت داریم و هر کاری میکنیم،بعد اینجوری نابود میشی، دقیقا به همین کیفیت. و حس میکنم هر کی میگه منو دوست داره یه دروغگوی بی رحمه، که آ. هم کوتاهی نکرد تو این باور. حالا کی انتظار داره من بمونم جایی که هر روزش دلم گرفته و تو قفس زندانی شده؟ متنفرم از این ح زمان که میگذره و شرایط بدتر میشه بگی قبلا چه خوب بوده همه چی. ظرفیت آدما و فهمشون تغییر میکنه و ظرفیت الان من انقدر بوده که لبریز شده. دیگه دلم برا ی تنگ شد یه تنبیه سخت برا خودم میذارم، یه آدمی اومد تو زندگیم جای اینکه خودمو بدتر از چیزی که هستم نشون بدم و بگم خواهش میکنم برو بهت آسیب نزنم بی محلی میکنم، انقدر که ناپدید بشم. من نمی خوام آدم بدی باشم، نمی خوام تو دلم پر از نفرت و بی اعتمادی باشه. دلم میخواد آدم مهربونی باشم. اینم ازم قراره گرفته بشه؟ نمیشه خوشبخت بود؟



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/301




نفسم باز گرفت...

درخواست حذف اطلاعات
این روزا عین رشته های بهم گره خورده و بی قاعده ن. یه روز انقدر خوب که باورت نشه یه روز از زندگی توعه،یه روز انقدر تلخ و زهر مار که یادت بیفته به این چیزا عادت داری،ولی این یکی سخت تره! هر چند اگه اینجور نبود زندگی چیز ملال آوری از آب درمیومد. ولی تنها چیزی که الان کمه یکم آرامش و دل ِ گرمه. ارغوان این چه رازی ست که هر بار بهار،با عزای دل ما می آید؟ این سوال بی جواب مونده،چرا نزدیک عید و روز عید،روزای خوبی نیستن؟ چون در تکاپو نیستیم لباس عید ب یم و سفره بندازیم؟ یا حالمون باهم خوب نیست؟هنوز نفهمیدم دروغگوعه و نفرت انگیز،یا یه آدم زمخت که بلد نیست با ارتباط برقرار کنه و نمی فهمه چه قدر عذابم میده. هر بار فقط میگم نترس از دستم راحت میشی و خوشحال نمیشه. ولی لعنت به این ح که نمی دونی باید چی کار کنی. وقتی عصبانیتت فروکش می کنه دیگه به تندی قبل نیستی و اونم انقدر بد نمیشه برات. به هر حال چیز ارزشمندی نیستم براش که اگر بودم به حال و هوام اهمیت میداد. عقاید و رفتاراش رو اصاب ترینن،اگه ازم بپرسن از چه مدل آدمی بدت میاد باید اشاره کنم از چنین آدمی،در واقع از چنین صفاتی که به طور بارز داره... فردا طرح مطالعاتی مدرسه شروع میشه،دوازده ساعته ست و هنوزم نمی دونم ثبت نام می کنم یا نه. امضا و حضور ولی مز فه،یعنی هجده ساله ای و هیچ اختیاری از خودت نداری!! هی آویزون این و اون بشی از کار و کلاس و جلسه شون بزنن،به دخترشون فکر کنن : )) . بعدم با چندتا شعار بهت عذاب وجدان بدم. وقتی فکر می کنم به تم دلم میخواد برای همیشه دور بندازمش. همیشه یه آدم تک نفره باشم،یه بلیط تک نفره داشته باشم که هیچ وقت نتونم جایی بمونم. اصن آدمی مثل من قابل دوست داشتنه آخه؟ متوهم :/ . داشتم از عید می گفتم که اگر همه چی خوب پیش بره،دارم برنامه ریزی می کنم اگر بهش برسم رتبه م بین سیصدتا چهارصد میشه، ولی این ایده آل ترین ح ممکنه یحتمل. انقدر زخمت کشیدم که دیگه نگم اگه سر کنکور اب چی؟ اگه دلم درد گرفت،مراقبه پاشنه کفشش صدا داد،یکی ویفرشو باز کرد چیکار کنم...باید زود بیام که زودم برم. از این یه روزی فلان کارو می کنم،یه روزی فلان طور زندگی می کنم دیگه کم کم خسته شدم. چرا همه چی انقدر دور و دراز و دست نیافتنی باشه؟ از این به بعد تو ذهن خودم نگهشون میدارم و یه تنه تلاش می کنم تا دیگه یه روزی نباشن. و مهم ترینش اینه بعد کنکور بیشترین فعالیتامو انجام میدم برای معرفی بیماری خودم و جلب حمایت آدمایی که بتونن برای بچه ها کاری انجام بدن،بالا ه یک نفر بیشتر هم آگاه بشه بهتره... گاهی وقتا دلم میخواد خوشحال بشم. برم برای خودم یه چیزی ب م کادوش کنم ذوق مرگ بشم : )) یه سوال از آنالیز حل کنم با جو که زیر دستمه احساس باهوش بودن م،یه پیشرفت خوب داشته باشم یا مثلا یه دوستی که کنارمه و هیچ چیز تلخی بهم نگیم،نه من یادم باشه زندگیمو نه اون. هنوز به درجه ی عقده ای بودن نرسیدم ولی میدونم بعضی چیزاش حداقلیه برای بشر که من ندارم یا خودم خودم رو محروم . اینجوری بیشتر وقتا ناراحتم،مسئله این نیست که تو زندگیم مشکل هست یا مسائل ناخوشایند،این که دلت به هیچی گرم نیست که ادامه بدی،فقط از ایستادن یا مرگ بترسی. از اینکه همه ی رویاهات خاموش بشن بترسی... علی از صدای جاروبرقی می ترسید. دستو گرفتم گذاشتم رو لوله ش گفتم ببین صدا از اینجا میاد،بیاد صداشو در بیاریم،بیا جارو کنیم و... که مجبور بشه با بازی به ترسش غلبه کنه،اینجوری دیگه مامان باباش نمی تونن بترسوننش.فکر می کنم این شیوه ی تربیت درستی باشه.. کاش یکی دست منو میگرفت میگفت از آدما نترس :)) چرا ی مثل خودم تو زندگیم نیست؟ با همون شوقی که برای بزرگ شدن و یاد دادن بهش دارم؟ بزرگ و نچسب و دوست نداشتنی شدم؟ انصافانه ست خب؟ :-{



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/302




یک دو سه خط...

درخواست حذف اطلاعات
این روزا با اینکه ی ال بیشتره که هیچ حرفی باهم نزدیم و گفتم دیگه دلم براش تنگ نمیشه،یادم افتاد یه بار که هیچی بهش نگفتم برام نوشت: قبل رفتن دو سه خط بده داد بکش،هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش... دلم می خواد برم به الف. بگم حتی دلم نمیخواد یه بار دیگه نگاهم بهت بخوره،ولی بیا باهام خ ظی کن که دلم پبشت نباشه،هر وقت یادت افتادم تموم بشی و بری... این روزا مضحک ترین دغدغه دلتنگیه. عادت شده برام بیام هر شب پست بذارم و از ناراحتیام بگم،دوتا وبلاگ رو با وجود اینکه میدونم چند ماهی هست آپدیت نشدن هر روز چک می کنم و دچار تکرار بی حاصل شدم. شاید مثلا برم و دو هفته نباشم!حتما از این حجم حرفای ناگفته خفه میشم : )) صب زهرمار ترین بود. انقدر که رفتم مدرسه یه کلاس تمیز گرفتم و درو بستم،لای کتابو که بار گریه م گرفت. انگار فرمولا و سوالا دلمو چنگ می کشیدن... کم کم بچه ها اومدن و دوباره شدم هستی جون و حل المسائلشون و حداقل از این فضا دراومدم... دیگه گریه ن و با تمام انرژی و بدون خواب آلودگی کنم،حدود ده ساعت. چند ساعتی هم کلاس داشتیم و نشد بیشتر بخونم... ولی راضیم از کیفیتش...خونه نبودن خیلی خوبه. هر روز نبینیم همو که اصطکاک پیش نیاد بهتره. دیگه کوفت نمیشه روزام. تا وقتی که برم. ف. میگه وقتی بری می بخشی . ولی بخشیدن چیه آخه؟ پشیمونه از گذشته ای که برام ساخته،یا چیزی برمیگرده یا آینده و حالمو خوب میکنه؟ نه. با این وجود دلم میخواد یه بار آ. رو بغل کنم همه ی دلتنگیام تموم شه. حتما آدم روان پریشی هستم نه؟ خودمم نمی دونم چی به چیه فقط میدونم در برابر دوست نداشتن و بد آدما ناتوانم ولی خوب بلدم خودمو بد کنم. اینکه خودت تسلیم بشی و بگی چیز خوبی نیستم بهتر از اینه که ی محکت بزنه و بگه آره چیز خوبی نبودی به دلم نچسبید.دید یدارانه ست؟ اعتقادات رادیکالیی راجع به هر نوع رابطه ای پیدا ...دوستی خوبه که تو کلاس حرف نزنه،وقتی باش قدم میزنی ت باشین حرف نزنه،تارف نداشته باشین،هم دیگه رو خوشال کنین و لازم نباشه پیشش از خودت خج بکشی. و خودش رو تو تش قالب نزنه... فردا روز بهتری میشه؟همچینین فرداها؟



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/303




نغمه ی ناخوانده ی من...

درخواست حذف اطلاعات
نمی دونم رنگ و بوی آرزوهام عوض میشه یا حالا که به این سن رسیدم بهشون بیشتر فکر می کنم و از لای افکارم بیرون می کشونمشون... امروز تو کلاس تا تنها میشدم آواز میخوندم. وقت کم بود همین یه تیکه: کــــــــــی رود رخ ماهت از نظرم،نظرم،به غیر نامت،کی نام دگر ببرم،اگر تو را جویم،حدیث دل گویم،بگو کجایی... قراره با ملیکا هم سلطان قلبها رو بخونیم،اون با سازدهنی ـش (چرا اسمش اینجوریه :/ )من با ویالون... خج می کشم از سین. بپرسم ولی تو نت سرچ کرده بودم ننوشته بود همینجوری باید صدات خوب باشه :-" تمرینای تنفس و آزاد صدا بود که خداروشکر من تو جفتش لنگم : )) دوستم میگه من کلا لب خونی میکنم حرفاتو ولی تصمیمم اینه کار کنم صدام بلند شه. جز اون پارسال خیلی دوست داشتم برم کلاس خوشنویسی و به آ. هم قول داده بودم وقتی اومدم ،اولین تابلویی که نوشتم رو بدم بهش. البته که یادش نمونده ولی خب میتونه بهانه ی خوبی باشه،گرچه به طور مستقل علاقه م بهش زیاده. و خب گرافیک و برنامه نویسی م تو برنامه هام برای بقاعه. دارم تمام تلاشمو می کنم از تابستون یا حداقل مهر سال دیگه یه کاری داشته باشم،استقلال مالی میتونه محرک خوب و پایان بخش خیلی چیزا باشه. ولی خب با حقوقی که حساب جزو قشر آسیب پذیر جامعه میشم،یارانه دیگه باید بهم بدن :-" . چیزیم که پیگریش می کنم همواره هنرهای خیابانیه که فکر میکنم واقعا تاثیرگذارن. میتونه کلی ایده ی خوب بدی برای رواج بعضی چیزا تو جامعه... . برای ف. کار پیدا : )) تو کانالش یهو دیدم،داشتم میگفتم مامان درخواست بدم شاید بعد کنکور گفتن بیا،و ف. گرفت ازم و بهش زنگ زدن. امیدوارم ادامه ش بده،حقوقش تقریبا خوبه و خب در آستانه ی زندگی مشترکه،بدک نیست کار کنه... سال تحویل میخوام برم خونه عزیز الف.ح بیاد ازش سوال دیف بپرسم بعدشم بگم همه اینجورین که انگار نه انگار دارن کنکور می خونن یا فقط من اینجورم؟ چرا ساعت مطالعه م اینجوریه؟ چرا خودم اینجوریم؟ پارسال می گفت از شیش ماه آ خوندم مس ه ش می ،نمی دونستم خودم به این وضع میرسم :/ امروز برنامه فردامو چیدم،کتابام دم دست نبود بقیه روزامو بنویسم،الان فعلا برای آزمون هفت فروردین می نویسم تا بعد. انقدر دست تنها سخته،خیلی! کاش ی بود ولی حالا که ی نیست عیبی نداره... بعد کنکور به خودم میگم دستت درد نکنه تلاشتو کردی یا حسرت می خورم؟ چه قدر این فکرا آدمو بهم می ریزن. دورم هیچ نیست جدی و منطقی بخونه یکم باهم غر بزنیم : )) یا حداقل یه سال بالایی که تجربه داشته باشه. اون موقع که تلگرام داشتم الف.ق بود یه غر حداقلی بهش بزنم :-< امروز جون دارم باز دینامیک میخونم،آزمون نوسان هم باید بدم،اشتباه میکرو زدم فک بلدم :/ باید باهمون الگو می خوندم :-<



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/304




به هوای دیدن تو

درخواست حذف اطلاعات
گاهی وقتا که استرسم زیاد میشه یا خسته میشم چشمامو می بندم،خود سال آینده مو تصور می کنم. با مانتو قرمزه و شال قرمزم،موهامو بافتم،ویالونم روی شونمه و دارم قدم میزنم،اما کجاشو نمی دونم،حتی نمی دونم درست شبه یا روز. فقط میدونم اونجا شجاع شدم و حالم خیلی خوبه دور از نگرانیا و دل گرفتگیا... سال تحویل بی مزه ای بود،به زور به زور سفره چیدیم و منم از زور خستگی خواب بودم همش. ملیکا هم سر حال نبود،این چند وقته همش به ملیکا فکر می کنم ناراحت میشم،تو خودشه انگار...اگه من غر بزنم شاید سر دلش باز شه و گرنه چیزی نمیگه. یکم حساب کهنه پاک با آدمای تو ذهنم،یکم خوشال شدم سال دیگه فلانی رو می بینم،فلان جا کار می کنم و... بعدم یه نکنه کشیدم به همه شون و رفتم. به این فکر می کنم که طبیعیه خب، همه استرس دارن،میشه نداشت؟ فقط کافیه به مامان بگم استرس دارم تا بگه کلا کنکور تعطیل! کلا نظراتشون تا حدی ت یبش بالاست که ترجیح میدم چیزی بهشون نگم و هیچ نیست کمکم جز یه پشتیبان که اطلاعاتش در حد جلبکه. هوف... داشتیم از خونه ی عزیز برمی گشتیم یه رفتگر دیدم،چشمم که بهش خورد هم اون ناراحت بود هم من ناراحت شدم. جای اینکه پیش خانواده ش باشه داره اینجاها رو جارو می کنه،دلش نگیره آدم؟ دلم می خواست کاری م،فقط بلند گفتم آقا خسته نباشین،عیدتون مبارک،که یکم گل از گلش باز شه. کاش بهشون مرخصی میدادن. مامان میگه غصه رو زمین افتاده باشه تو برمیداریش ولی خب واقعا آدم دلش می گیره... کم کم فشارای کنکور دارن شروع میشن،انقدر که هیچی نمی فهمم،نه لذت چیزی رو میبرم نه ناراحتیام واقعین. یه نفر پیدا بشه بغلش کنم،و یه نفر هم برای مشاوره کنکور لطفا .. احیانا اگر ی خوند: سال خوبی داشته باشین،سال خودتون باشه همراه با شادی و سلامتی. و همراه با عشق! و شب بر همه خوش،تا صبج فردا...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/305




در لحظه ی کوتاه بهم می ریزد

درخواست حذف اطلاعات
مشکلم با این ایام معمولی برگزار شدنشونه. اینکه انگار نه انگار عیده، نه تصمیم جدیدی، نه آرزویی نه حال خوشی نه نسیم خنکی... هیچی! جر و بحثای همیشگی سر کنکور، سر چیزای کوچیک که داره یه مشکل بزرگو داد میزنه و هیشکی حواسش نیست،شایدم هست و بها نمیده. بابا دنبال کاراش و ارتقاء رشتشه، ف. دنبال کیس جدید برای ازدواج و مامان هم نمی دونم، دنیای خودشو داره، گاهی یه سری بهم میزنه گاهیم نابودش میکنه میره :)) . و فروغ طور بگم و این منم،زنی تنها در آستانه ی فصل سرد؟؟ نه بابا،شعر و حس و حال بنده خدا رو تباه اگه بگم. ب دلم میخواست با ملیکا حرف بزنم، حتی معمولی ش،اصن خودش حرف بزنه، ولی باشه.نمی خواستم تو اون حال و هوای خفگی تنها باشم ک بودم. صبح که بیدار شدم دیگه ملیکا اونطور که باید دلمو گرم نمیکرد. نه به اون معنا ک از خوبیش چیزی کنکم شده باشه... میدونی،آدم یه وقتایی زیادی حساب باز میکنه رو ی و وقتی انتظار نداره، یک آن پشتش خالی میشه و خب همونطور شد. حالا داره منتقل میشه از دوست خوب به دوست معمولی و من باز هم تو دنیام هیچ گلی برای عاشقش بودن ندارم!! شاید همینطوره،هر ی یه زمانی از دل آدم کوچ میکنه و جای دیگه میره. شاید چند روز دیگه برگردم نه بابا چیزی عوض نشده و شایدم... کلا چیزی که بده بی ی ه نه تنهایی. این همه خانواده که بی عشق کنار همن تا تنها نباشن... ولی من میتونم به هر دو عادت کنم تا نیازمند نباشم. از این ح متنفرم. احساس ضعف می کنم و اینکه بهش غلبه ن برام زجر آوره. نمی خوام به خاطر تنهایی از سر غریزه یا هر چیز نازیبایی خودمو درگیر ی کنم. شاید واتس اپم نرم و گاه گاهی بهش پیام بدم. اینجوری برام قابل هضم تره و عادت میکنم.. نود روز به این بهانه تنها می مونم که برای عادت فرصت خوبیه. از بچگیم دنبال این بودم ثابت کنم پسر م از من باهوش تر نیست. تو بازیامون تمام زورمو میزدم که ببرم بگم دخترا باهوش تر از پسران :/ یا حداقل خنگ نیستن (خودمونو مبرا از کلکل های تی ِ دوران بلوغ نمی دونیم) ، من از راهنمایی وارد سمپاد شدم و اون دبیرستان و چند سالی خوشال بودم با همین. الان که بزرگ شدیم اون رفته شریف برای خودش و به سبک خودش پسر خوش پوش و درسخونی شده و منم کنکوری. یه سری که به مامان گفتم فایده نداره،پشت کنکور میمونم فوری زنگ زد بهش گفت بیاد باهام دیف کار کنه... زیاد فایده نداشت و حواشیش زیاد بود، با این مدل از مذهبی بودن که جای من گل قالی رو نگاه کنه و دائم یه جوری باشه که انگار وسط مهمونی و بگو بخندیم نه مشتق تابع مرکب! کنار نمیام، آ سرم یکم باش دعوا جای تشکر :)) و از اونجایی که قانون خانوادگی اجازه نمیده به دخترا چیزی بگیم ناکام بیرون رفت... اینبار میخوام برم پیشش یکم سوال دیف بپرسم یکمم از کنکور و بعد به خودم میگم ینی خودت نمی تونی؟ چرا از اون بپرسی؟واقعا محتاج اونی؟ انصافا درگیر حواشی نیستم به اون صورت اینا رو هم برای تلطیف روحیه گفتم ولی به هر جهت هم خوشم نمیاد از رفتارش هم اینکه دلم میخواد مستقل از پس کازام بر بیام و از ی کمک نخوام. آه که اگه الف.ق بود، الانم ک بیکار بود کمکم میکرد دیگه :-< چرا جوگیر شدم دیگه تلگرام نمیرم؟ چرا شماره مو نگرفت ازم تبریک عید بگه؟ :/ :-< دیگه واقعا استرس کنکور داره روانیم میکنه. دست تنها و سردرگمم،خوب پیش نمیره و کمتر از قبل میخونم. فشار مامان بابا هم زیاد شده و دیگه دلم میخواد یه جیغ بلند بکشم و بعدم یه مدت طولانی گریه کنم. و خداروشکر که مامان موهامو نم دار میبافه جلو چشمام نباشه... کی انقدر خز و بی دست و پا شدم؟ ولی بازم نمی میرم،ناامید نمیشم و میگذرونم این روزا رو. فهمیدم قوی بودن کم نیاوردن و نش تن نیست،اینه که هر وقت کم آوردی،هر وقت از هم پاشیدی باز برگردی و خودتو از اول بسازی.... مگه بهم نگفت اینجور موقعا کم مونده بگی ببین دیوار ترک داره،پس همه چیمونو از دست ندادیم :)) پس بهتر میشم و تو دور باطل نمیفتم...



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/306




قبل ِ هر چیز بگویم که

درخواست حذف اطلاعات
ولی خب سیاستمدارا هم بچه ترن. هر دو تا بچه ای که نتونن باهم حرف بزنن و دعواشون بشه، تو اون کشور جنگ میشه. بعد حس خودمم یه لوس ِ لجبازم که حرف زدن بلد نیست و همیشه این انتقادو به دیگران میکنه. چرا به جای بدخلقی و رفتارای غیر منطقی،باهم حرف نمی زنن که مشکلشون رو حل کنن. بعد به خودم گفتم خب دست از لجبازی بردارم و سر یه فرصت مناسب،منم منطقی باشم. ب داشتم به خودم میگفتم امشبو یادت نره،دیگه هیچ وقت دوسش نداشته باش،امروز یه چیزی پیش اومد خنده رو لبم خشک شد،یاد ِ حرف ِ بم افتادم. انگار یه زن ِ ایرادگیر ِ بداخلاق درونم هست که هی همه چیو یادم میندازه و از حال و احوالم ایراد می گیره،ایراد می گیره که اینجور نشکنم ولی خب...این روزا زندگی خیلی سخت شده و منم اهل کار سخت نیستم! روزی چند بار می میرم و بقیه شم مثل ِ بقیه. نه اینکه من اینجور باشم،حس می کنم خیلیا اطرافم زندگی نمی کنن،و خب اگه تو دوران ِ سختی هم باشن روزی چند باز می میرن! البته به نظرم تولد و مرگ مراحل ساده ترین، فقط چون ناشناخته بودن می ترسیم ازشون ،مثل همه ی چیزای ناشناسی که می ترسیم. هر شب قبل ِ خواب به خودم میگم فردا یه جوری درس می خونم که هیچ نمی خونه،فردا خیلی خوب درس می خونم،نه اینکه خوب نخونم ولی اونطور که باید نیست...بعد از اینطور بودن خوشم نمیاد. ق. هم رو اصابم بود البته...ولی خب بازم میگم یه کاری می کنم که هیچ نکرده!



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/242




پشت ِ در ،حیاط پشتی

درخواست حذف اطلاعات
از اون شب به بعد حس یه تیکه از قلبم جدا شده. واقعا حس می یه چیزی ازم کم شده و سرجاش نیست. چند روز ِ سختی بود،حتی به ذهنمم نمیرسید چنین چیزایی رو تجربه کنم. هر چه قدر زمان میگذره و سنم به شناسنامه بیشتر میشه،کمتر چیزا مثل قبل میشن،کمتر دلم صاف میشه همون لحظه. و خب الان دیگه هیچی مثل قبل نیست. با هر نگاهشون و هر حرفشون بیشتر کَنده میشم بعد میشم مثل ِ "باد ِ بی سرزمین ِ دل ش ته". ینی یه روزی همه ی اینا یادم میره؟ دلم می خواست ازشون متنفر باشم،همه ی کارا و حرفاشونو تلافی کنم، ولی هر چه قدر نشستم و برای خودم خیال بافی ،تهش نرسیدم به اینا. فک کنم متنفر بودن کار ِ آدمای قوی تر از منه. یه تایپو گرافی دیدم یادم نیست از کی بود،نوشته بود نفرت مثل اینه خودت زهر بخوری و انتظار داشته باشی دشمنت بمیره. همین که زندگیمو از زیر چنگ و دندونشون بکشم بیرون،بتونم هویتمو پس بگیرم و برم یه جای دور برام کافیه. ولی تکلیف این همه روزای سخت و تلخ،این همه سوال و جواب ِ بی ثمر چی میشه؟ به نظر ِ من آدمی خوبه که رفتارشو به خاطر ِ بدی ِ دیگران تغییر نده. دلم می خواد آدم خوبی باشم و می بینم حتی پیش ِ خودمم نمی تونم. ولی شاید بد بودن،سخت تره. گفتم که انگار مثل ِ یه دندون ِ لق ِ بی جانشین کنده شدم، از اون موقع انگار احساس بی ی می کنم. همون وقتایی که جایی هستم که مامان نیست. البته یه مدتی خوب و مستقل شده بودم ولی انگار دوباره برگشته. منتهی این بار حتی وقت هست،من احساس غریبی می کنم. اگه آسیبای روحی،نمود جسمی هم داشتن،تا الان صورتم مثل کتک خورده ها شده بود. هر دفعه که میام با تله ی ناتوانی خودم بجنگم،انگار یه چیزی رو می کوبم و نابود میشه. بد نبوده،تونستم غلبه کنم به خودم ولی... داشتم میگفتم چی میشه انقدر چرت می نویسم،گفت خب ننویس.ولی حتی اگه اینجا هم ننویسم... هیچی مهم نیست انگار



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/243




آینه،بشکن مرا!!

درخواست حذف اطلاعات
یه دفعه عزیز یه مراسم برا آقاجون گرفت،نمیشد نری،بعد یه خانوم مسن از همین هم محله ایا اومد نشست پیش ِ من،از تو کیفش یه نایل بزرگ قرص و دارو در آورد،پاهاشو دراز کرد،دستشو رو کمرش گذاشت و حس درد و دل کرد. بنده خدا خیلی تنها بود. شوهرش فوت کرده بود و بچه هاشم بهش سر نمی زدن. منتهی اون موقع من سنم به فکر درباره اینا قد نمیداد فقط گوش می . حس منم شدم دقیقا همون خانومه. ب که با الف. حرف میزدم،یه لحظه به خودم استپ دادم که نگو بهش. از اون اصرار و از من انکار که چه اتفاقی برام افتاده،فکر نگفتم،و خوشحال بودم که چیزی رو پیش ِ خودم نگه داشتم،ولی وقتی آ شب دوباره چتامو خوندم حس به طرز حقیرانه ای گفتم و فقط چون بد حرف میزنم ی متوجه نمیشه. شایدم مثلا اون اینطور برداشت نکرده،شایدم وقت برداشت نداره...تکرار می کنم که آدم خوبیه،ولی من هنوز جواب " خوبی؟ " خسته نباشی" و مشابهش رو نمیدم. حتی نمی دونم چرا. این موقعا همیشه تو دلم یه استرس بدیه. هر چند به نظر من چنین چیزی وجود خارجی نداره و این آروم شدنه درونیه، ولی انگار منتظر یه فرشته ـم بیاد بگه نه هستی اشکال نداره،خیلیا مثل تو بودن و این یه فاجعه نیست! ی نبود بهم بگه،خودم به خودم گفتم : )) یه جوری تنظیم که ی نبینه من دارم درس میخونم،فکر کنن که بیخیال شدم. صبا ساعت چهار بیدار میشم و تا راه مدرسه عمومیا رو میخونم.این باید حرکت خوبی به نظر برسه،اینکه اراده کنم و این ساعت بیدار شم ولی با یه تلخی ـه به تمام عیاره، هر روز تو راه به خودم میگم چی میشد دیگه مجبور نباشم برگردم؟ چی میشد بزرگ شده بودم رفته بودم دنبال کار و زندگیم؟ چشمامو می بندم خاطره خوب یادم بیاد،منتهی مغز ِ بدجنس هر چی خاطره بده به یادم میاره،دیگه خیال هم ارزش نداره. اول دبیرستان قرار بود یه سال این قرصا رو بخورم و تموم شن،پیش یم شیش تای دیگه بهش اضافه شده و هیچی تموم نشده. هفت ساله جراح یه فرشته س و من فکر می کنم بعد اون منو از یه قفس آزاد . به این فکر می کنم اگه اونکه ش. رو نوشت،چشمای باباقوریشو باز می کرد،مجبور نبودم از خودم فرار کنم و گاهی وقتا حتی ندونم کیَم. اصلا مسئله مصرف دارو و دوره ی درمان و انتظار و اینجور چیزا نیست،یعنی شاید از دید یه نفر که از بیرون داره نگاه می کنه سخت به نظر برسه،یا اونا که به چشم یه یدار بهت نگاه می کنن از قیمت بیفتی، ولی من هیچ نکته ی قابل ترحمی ندارم،همه چی عادی ـه. فقط خودمو بند ِ چیزایی که مدت هاست باهامن و معلوم نیست کی عملی میشن. این همه فرار از خودم و این همه دوست نداشت ـم سخته. آدما هی میرن و میان ولی منم که هر روز با خودمم،وقتی خودمم پشت ِ خودم نباشم تلاش و تقلا برای هرچیزی هیچه انگار. پرم از حرفایی که بهشون نگفتم،دلخوریا و هر چی که هست رو پیش ِ خودم نگه داشتم. وقتی صداشو برد بالا و اون حرفا رو زد حس دیگه هر چی بود تموم شد و رفت،اون رشته ای که باید برای همیشه می موند،سوزونده شد و رفت. هر وقت که نگاهم بهش میفته،اون صدا و صورتش یادم میاد و به خودم میگم این همونه دوباره اشتباه نکن. دیگه دوسش نداشته باش. متوجه نیس دوسش دارم چون ناتوانم از دوست نداشتنش. میترسم از نفرت، که نکنه دل ِ ی رو ش ته باشم. ولی این همه حرف و تلخی که انبار شده روز به روز همه چی رو اب می کنه. هیچ جزیره ی روشنی ندارم انگار. تلمیح داره به اینساید اَوت. جالبه که فقط یکبار دیدمش و پدرشو در نیاوردم. از این ایی که یه فرجام خوش قابل پیش بینی داره،همه چی ماوراء تصورت خوب یا بد نمیشه خوشم نمیاد. هیچ حرفی برای گفتن نداره،نشسته یه چیزی رو بهم بافته انگار... خلاصه که نشم از این آدمایی که بزرگ میشن بخشیدن یادشون بره؟ مکانیکی بشن،با هیچ مهربون نباشن؟ یه فراخوان زده بودن،پیام دادم که منم فلان کارارو می تونم انجام بدن،جواب نداد و منم یادم رفت. الان جواب داده که نمونه کار بفرستید لطفا. و من هیچی نداشتم :/ تا ساعت چهار نشستم سر یه تایپو گرافی ِ مس ه. آ شم نفرستادم. خیلی دلم میخواست درست کنم و بفرستم براش. ولی گفتم بین این همه آدم درست حس و ع و متنای خوب،نمیاد کار ضایع ِ منو بپسنده. شایدم درست و فرستادم براش،بعدشم بلاکش : )) . نوشته بود،کمال اینه که چیزی برای حذف نداشته باشی،نه اینکه چیزی برای اضافه نداشته باشی. چه طور باید این چندتا فاکتور آزار دهنده رو حذف کنم تو خودم؟ چرا من هنوز یه آدم خوب نشدم؟ :/



منبع : http://farfar.blogfa.com/post/244