وبلاگهای رنگارنگ

فرزند کوهستان

آخرین پست های وبلاگ فرزند کوهستان به صورت خودکار از بلاگ فرزند کوهستان دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



مگر می شود آدم "مادر" را به یاد نیاورد ...

درخواست حذف اطلاعات
مادر مجید آ ایمر داشت
گاهی که دیدنش می رفتم ، از همه چیز می گفت در هم برهم، هم میگفت .
اسم مجید را هم یادش نبود اسم هیچ یادش نبود همه چیز را از یادش می گفت بهم ریختگی داشت وقتی حرف می زد .
زن 70 ساله بیمار خاطره ای تعریف می کرد از زمانی که مادرش را می مکید و با موهایش بازی میکرد تا خوابش ببرد عجیب بود خاطره ای که فقط باید آ ایمر داشته باشی که دست خاطرت به آنجاها برسد،گاهی فکر میکنم اگر مادر این زن بیمار ، بود حتما بیماریش درمان میشد .
مجید میگفت مادرم آ ایمر دارد من که ندارم تا زنده م به عشق "مادر " صدایش می کنم و این یعنی من مادر را هنوز به یاد دارم ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-496.aspx




بوی نفتالین ...

درخواست حذف اطلاعات
اتاق مهمان داشت خانه پدری ما
یعنی یک اتاق ویژه که هر بار مهمان داشتیم درش قفل نبود
مهمان هم که می آمد بچه ها اجازه ورود نداشتند مگر برای گذاشتن یا جمع پیشدستی های پذیرایی
فرش تمیز و نو ، ملحفه های سفید و بدون لک که برای نشیمن ، زیر مهمان پهن بود ، یکی دو تابلوی نقاشی که به دیوار نشسته بود و طاقچه هایی که ترمه و شمع دانی یا چراغهای فیتیله ای ناصری قشنگشان کرده بود و بوی نفتالین
بوی نفتالین
بوی مکاشفه کی ما از صندوقچه مادر بزرگ
بوی ع ها ، ترمه ها ، فرشها ، بوی ملحفه ها
بوی اتاق مهمان خانه پدری
با همسرم آلبوم ع های قدیمی را میدیدم یکی از ع ها را بو او هم بو کرد گفتم بوی چه می دهد
گفت بوی ع
اما من بوی نفتالین را احساس می ...
https://t.me/farzandekohestan



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-497.aspx




ابر سیاه ببار، زمین تشنه است ...

درخواست حذف اطلاعات
گاهی بازی ما این بود که به ابرها خیره بشیم و شکل سازی کنیم
همینطور که شکل می ساختیم و می خندیدم
مادربزرگ همبازی ما شد
پیرزن به آسمان به ابرهای چشم دوخت ، ابر سیاهی را تصور کرد که آبستن باران است بی قرار بارش
گفت ببار، زمین تشنه است
ابر سیاه بارید
خشک زمین به تصور مادربزرگ خندید ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-498.aspx




رویاها بخش تفکیک ناپذیر وجود آدمند ...

درخواست حذف اطلاعات
حالا دیگر حتم دارم رویاها بخش تفکیک ناپذیر وجود آدمند
یکجا با تو در تو زاده میشوند با تو بزرگ میشوند و با تو پیر و فرسوده
پدر پیرم هنوز همان رویای جوانیش را دارد
منتهی نه به طراوت جوانی
حالا رویاهای پدرم پیرند و فرسوده و محال اما هنوز بخش تفکیک ناپذیر وجود او هستند ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-499.aspx




همه چیز در حال تغییر است ...

درخواست حذف اطلاعات
لحظه به لحظه ، آن به آن همه چیز در حال تغییر است
چه تلاش بیهوده ای
سعی میکنیم آدم ها را "بشناسیم" و بدتر آنکه تلاش می کنیم آنها را "تغییر" دهیم
هیچ هیچ وقت نمی تواند آن باشد که بود و نمی تواند آن بشود که ما می خواهیم
بجای تلاش برای شناخت آدم ، برای تغییر داد آنها ، بهتر است آنها را همانطور که هستند بپذیریم ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-500.aspx




اقا پرویز ...

درخواست حذف اطلاعات
من را فرهاد به آقا پرویز معرفی کرد، برادر بزرگ دستم را گرفت و برد مغازه او .
همان روز اول یک کتاب از او امانت گرفتم یعنی پیشنهاد خودش بود "دُن کیشوت" بود عجب ی ، عجب آدم احمقی ، عجب متوهمی ، عجب پیشکاری ، عجب داستانی !
مگر میشود تا این حد وهم زده شد از دنیای واقعی فاصله گرفت و غرق دنیای خیالات بود ؟
سه روزه خواندمش وقتی برش گرداندم اقا پرویز کتاب را گرفت ورقش زد و گفت : اصلا خون ؟ گفتم عالی بود . چندتا سوال دیگر هم از داستان پرسید و بعد گفت : پسر یکبار دیگر ببر و این را بخوان
نمی خواستم مقاومت کنم فرهاد گفته بود آقا پرویز آدم عجیبی است ، آدم عجیبی هم بود کتاب را دوباره گرفتم ، نمی خواستم یکبار دیگر بخوانمش اما خواندم گمان می حتما حکمتی دارد این کار و حکمت هم داشت
فرهاد میگفت این پیرمرد کتابفروش یک زمانی اینقد کتاب خوانده بود که دیگر خودش نبود عوض شده بود عین همان " آلونسو کیشانو "
چندین سال مشتری اقا پرویز بودم گاهی می نشستیم لابلای کتابهای کهنه چیده شده در مغازه اش و با هم گپ میزدیم
یک جمله جالبی اقا پرویز داشت می گفت : " بد خواندن کتاب آدم را میکند خوب خواندنش آدم را عوض "
فرهاد درست میگفت این پیرمرد کتابفروش اینقد کتاب خوانده بود که دیگر خودش نبود عوض شده بود البته نه مثل " آلونسو کیشانو " ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-501.aspx




نسل های مثل تو ، شمس الملوک منقرض شد ...

درخواست حذف اطلاعات
خورشید آن خانه شمسی خانم بود
می گفتند جوان که بود از تاب خوش اخلاقی و زیبایی می درخشید و پیر که شد به مهر و خوبی ذاتیش دل همه را مثل خورشید گرم می کرد
همه دوستش داشتند کوچک و بززگ
بزرگ من بود از آن هایی که برای برادر زاده اش مثل مادر ، مهر ج می کرد در کلامش ، در نگاهش ، در نوازشش و در نوسه هایش عشق بود عشق .
مادر ، عروس خانواده شلوغ و پر تعداد بابا ، جا بی مهری های گه گاه همسر را و شاید خانواده شوهر را به شمس الملوک می برد و خورشید خانم دل مادر را گرم می کرد آرام میکرد صبوریش می داد
حالا وقت وداع است
اینطور که آغوش باز کرده زمین می شود اشتیاقش را درک کرد که گوهری به قلب خاک می نشیند
زمین دارد شمس را به جان می گیرد
دیدار به قیامت
نسل های مثل تو ، شمس الملوک منقرض شد هیچ زاده برادری دیگر مثل او ای به دنیا نمی بیند ...

@farzandekohestan



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-502.aspx




بابا عباس خیلی باحال است ...

درخواست حذف اطلاعات
در بدترین شرایط هم که باشی یکی یک جا هست که به وضع تو حسو بشود
در بهترین جای ممکن زندگی هم که باشی یکی هست که تو حسرت داشته های او را بکشی
بچه که بودیم بعضی بچه ها محل خیلی باحال بودند
بزرگ که شدیم بعضی بزرگترها خیلی باحالند
اصلا این باحال بودن یکی از اون چیزهایی است که هر ی باید باشد
یعنی با حال خودش باشد نه با حال دیگری نه با گذشته خودش نه با اینده خودش
آدم که باحال باشد به قاعده میخندد به سهم خودش گریه میکند و لذت همه چیز را در آن داشتنش می برد
راستش را بخواهید آنها که بابا عباس را از بچگی می شناسند میگویند بچه که بود ، بزرگ که شد و حالا که پیر است خیلی باحال خودش است "خیلی باحال است " ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-503.aspx




آرامش ...

درخواست حذف اطلاعات
حتما بهترین روش همین است که بزرگترهای ما دارند
از زندگی و جورهای اون می نالند و می خندند
از وضع بد بازار و معیشت گله دارند و شکر می کنند
از جفای دیگری ، از بدعهدی دیگر می گویند و برایش خیر می خواهند
آدم های اینطور همیشه در آرامشند
شاید هم چون آرامش دارند اینطور رفتار می کنند ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-504.aspx




قربانش بروم ...

درخواست حذف اطلاعات
قربانش بروم ساده ترین کارهای بچه گانه ما او را شاد میکرد
مهمان که شب خانه ی ما میماند
" مادر" لحاف و تشک های تمیز و خوش عطرش را پهن میکرد
ما هم شروع میکردیم به پشتک و بارو زدن روی آنها
مهمان ها میخندیدند و مامان قهقه میزد
بهشت قلب شاد مادرهاست نه زیر پای آنها ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-505.aspx




داستان زنی که از یک روز به بعد دیگر نخندید

درخواست حذف اطلاعات
مرد، سر زن داد کشید
گفت تو با رویاهایت داری ذهن بچه ها را اب میکنی
تو رویاهای بچگانه ت را برای بچه ها داستان میکنی
تو با این کار داری آن ها را مثل خودت رویا باف میکنی یه خیال باف بیمار
این کار ممنوع
آن شب مرد خانه نبود
زن برای بچه هایش رویاهایش را نگفت داستان دیگری گفت
" داستان زنی که از یک روز به بعد دیگر نخندید
از یک روز به بعد دیگر با ی قرار بازی نگذاشت
از یک روز به بعد دیگر موهایش را نبافت
از یک روز به بعد دیگر شعر نخواند
از یک روز به بعد دیگر لباس های رنگی نپوشید
از یک روز به بعد دیگر با دخترکی که همیشه شانه به شانه اش همه جا بود خداحافظی کرد
از یک شب به بعد دیگر با آیینه قهر کرد
از یک شب به بعد دیگر فقط یک زن شد "
زن آن شب حرف مرد را خوب گوش کرد ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-470.aspx




ز له سلام معلم گفت برایت نامه ای بنویسم ...

درخواست حذف اطلاعات
ز له سلام معلم گفت برایت نامه ای بنویسم
ببخش اگر خطم خوب نیست کمی دستم می لرزد
تقریبا یک ماه است که ناگهانی آمدی بابا و خواهر کوچکم را با خودت بردی
یکی گفت این ز له برکت است
از معلم مان پرسیدم برکت یعنی چه ؟
گفت یعنی "خیلی خوب "
من خیلی خوب را بدون بابا و سمیه نمی خواهم ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-471.aspx




تهران جای زندگی نبود، حالا بیشتر نیست ...

درخواست حذف اطلاعات
تقریبا 30 سال پیش از کرمانشاه آمدیم تهران
قرار بود خانه ای اجاره کنیم و بمانیم تهران
چند روزی گشتیم دنبال خانه
نه اینکه نبود ، بود اما مادرم می گفت " تهران اصلا جای زندگی نیست "
30 سال پیش این را مامان گفت
اصلا تهران جای زندگی نبود و حالا بیشتر نیست ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-472.aspx




هیچ چیز مثل لقمه حرام جان و تن را رنجور نمی کند ...

درخواست حذف اطلاعات
راننده کامیون بود بابا
مرد لطیف و با احساس اما سخت کوش و با حوصله
گاهی مرا با خودش میبرد
هر شهری که میرسیدیم
قهوه خانه مشخصی میرفت
جای خاصی غذا میخورد
میگفت این خیلی مهم است که بدانی سر سفره که می نشینی و برکت جه آدمی را به جان میدهی
میگفت : هیچ چیز مثل لقمه حرام جان و تن را رنجور نمی کند ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-473.aspx




کلمات ...

درخواست حذف اطلاعات
کلمات دنیای عجیبی دارند
مثل شمع می مانند
زاییده می شوند
با هم جمله می شوند
به بلوغ می رسند
مفهوم خلق میشود
همانطور که نور و روشنایی از شمع
و بعد آرام یک گوشه
خاموش می شوند ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-474.aspx




مجتبی ...

درخواست حذف اطلاعات
پسر ایران خانوم بود
خوب و با ایمان
از آن خوبهایی که هیچ بدی در وجودش جا نداشت نه در چشمش ، نه در فکرش و نه در قلبش .
یک شب در آمد خانه ی ما
بابا دستش را گرفت و کشاندش توی خانه ،
بابا می گفت : مثل این جوان دیگر ی نمی بیند به این خوبی ،
مامان چادر سرش نکرد از بس چشم پاک بود "مجتبی"
چند روز بعد از آن شب ، مجتبی رفت جبهه ...
چند ماه بعد هم ایران خانم کوچه را چراغانی کرد و اسم کوچه مان شد " شهید مجتبی بُرمُوره "
بابا توی مراسم مجتبی هر که را می دید می گفت : دنیا مثل این بچه دیگر نمی بیند
تا توی آن محل بودیم هر چند وقت یکبار بابا دستمال می کشید به روی ماه مجتبی که حک شده بود روی تابلوی کوچه
حالا پدر مجتبی که سالها قبل دست از دنیا بریده بود نبود که ببیند مجتبی شده ف این محل
ایران خانم سال مجتبی از بابا تشکر کرد که برای مجتبی پدری کرد ، که جای بابای مجتبی برگه رضایت به جبهه رفتن او را امضا کرد
ایران خانم برای بابام دعا کرد که " مجتبی دستگیرتان باشه عباس آقا " ...

https://t.me/farzandekohestan




منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-475.aspx




اندوه ...

درخواست حذف اطلاعات
" کم دوام ترین حس در قلب آدمی شادیست
اندوه اما
زنده می ماند در قلب آدم تا زنده است"
این را داده بود با خط خوب نوشته بودند روی یک کاغذ ابروباد و قابش کرده بود به دیوار اتاقش
یه روز که رفته بودم بهش سر بزنم گفت: پسر یه چیزی مثل سنگ توی سینمه ، انگار بغضه .
گفتم : خب گریه کن
گفت : اره باید گریه کرد ، کم هم نه خیلی زیاد
گفتم : آره بابا گریه باید کرد تا بغض صد گره
ملوانای سانچی
ز له کرمانشاه
مرگ اهورا ، ستایش ، بنیتا
سقوط اتوبوس سربازا به دره
تصادف اتوبوس دانش آموزان
غم آتش نشانای پلاسکو
غواصای دست و پابسته عملیات کربلای 4
مرزبانای شهید
م عان وطنی جنگ
از باز بشه ..



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-476.aspx




دمند ...

درخواست حذف اطلاعات
همیشه با خودم فکر می
ی که همه چیز را می داند، ی که برای همه چیز جواب دارد، ی که نظرش نظر است آدم کاملی است، یک دمند به تمام معناست
برای من بابا اینطور بود
همه چیز را می دانست، برای همه چیز پاسخ داشت، نظرش نظر بود، و خلاصه یک آدم کامل و دمند به تمام معنا بود
یک روز آمده بود مدرسه سرکی بکشد به وضع و احوال درسی من
در مسیر برگشت همانطور که دستم را گرفته بود چیزی گفت
گفت : پسر خوشحال شدم که معلمت گفت کلافه اش کرده ای با سوالاتت
به پرسش هایت ادامه بده
اصلا توی زندگی فقط پرسشگر باش
بدان که دانا و دمند پر است از پرسش
و آدم نادان پر است از جواب ... !



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-477.aspx




قاب ع ...

درخواست حذف اطلاعات
یک قاب ع بزرگ اندازه یک پنجره آویخته بود به دیوار
روی آن مثل توری کشیده بود
تور سفید
گاهی به شیطنت می خندیدم یواشکی
سربه سر مادر بزرگ می گذاشتیم که ، مادرجان خب چه کاریه این ع را قاب کردی و زدی به دیوار بعد پارچه کشیدی روی آن ی نبیند !؟
میگفت ی که میخاد خورشید رو ببینه باید رو کنار بزنه و پنجره رو باز کنه
قد من اون روزها نمی رسید که توری را کنار بزنم، پنجره را باز کنم و خورشید را ببینم
حالا چندسالی گذشته قد من هم دیگر می رسه ، توری را کنار بزنم ، پنجره قاب را باز کنم و نور خورشید روی پدر بزرگ و مادر بزرگ را بتابانم به خانه دلم ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-478.aspx




غیرت ایرانی شهید هم می گیرد ...

درخواست حذف اطلاعات
درست است تردید نکنید
غیرت ایرانی شهید هم می گیرد
روزی که عراقی ها مشهر را گرفتند
جسد بی جان و زنی را به تیرکی بستند آنسوی رودخانه
بچه های تکارور نیروی دریایی که چند نفرشان مانده بودند و درگیر بودند ، سه شهید غیرتمند دادند تا از ذلت اجنبی بگیرند و پیکر دختر ایرانی را از چشم ناپاک دشمن دور کنند
درود بر روح پرفتوح غیرت مرد و غیرت زن ایرانی ...



منبع : http://farzad01.blogfa.com/post-479.aspx