وبلاگهای رنگارنگ

مزیری - بی ورا

آخرین پست های وبلاگ مزیری - بی ورا به صورت خودکار از بلاگ مزیری - بی ورا دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



اردیبهشت است اردیبهشت....

درخواست حذف اطلاعات
اردیبهشت است اردیبهشت....
اگرتاچندسال پیش؛فهمیدن ها،دیدن ها،شنیدن ها و ب خبرها نیازبه صرفِ هزینه وزمان بیشتروبه تعدادبیشترنفر احتیاج داشت،اکنون نه!.....
اردیبهشت است،اردیبهشت....
شایدخیلی مناسبت ها باشد،اما مناسبتِ پیشِ رویِ ماکه این چندسال عجیب باهاش مانوسیم وبه تعدد-هرشبانه روز، باکلیکی ولمسی بر صفحه ای بی جان،"جانِ آفت ِ عشق"رخ می نمایدوبا دیدن ها،شنیدن هاوخواندنها-به آنی "انسانِ مضاعف"مان می کند،وبگاهِ"مزری/بی ورا"باشد.به خواست،درایت،همت و تلاش ِپیشاهنگِ قافله ی خواستاران،جناب"حسام مزارعی"،جوان دغدغه مندپیشرفت وآبادانیِ شهر.
به جهت د یش بودن سالروزتاسیس وبلاگ(۱۲اردیبهشت)-بیایید با دل نوشته هاومطالب ادبی(شعر،یاداشت و. ...)تاریخ را آسمانش ستاره بکاریم و خود جاودانه شویم.وعده ی مادوازدهم اردیبهشت..... علی حسین جعفری
عضو انجمن ادبی باران



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1369




ویژه نامه سالگشت وبگاه همدلی مزیری بی ورا

درخواست حذف اطلاعات
به نام یگانه دادار بی همتا سلام بر مهدی، آنکه نام دلنشینش جان را معطر می کند و یاد دل انگیزش روح را طراوت می بخشد...
چهل و پنجمین شماره از دوهفته نامه مجازی بردل را با افتخار تقدیم می کنیم . قبل از هر چیز درود و سپاس عرض می کنم خدمت عزیزان همرهی که به مناسبت سالگشت وبگاه دلنوشته های خود را ارسال نمودند تا برگ زرین دیگری از این فضای همدلی به پایان برسد . دوهفته نامه این شماره را با شعری از فرهنگی دیارمان سید عدنان مزارعی به تمامی معلمان پیشکش می کنیم و در ادامه دلنوشته های عزیزان را درج و در پایان نیز جزء ج ناپذیر هر شماره ، معرفی کتاب را پیشکش می کنیم . امید اینکه مورد پسند طبع شما ادب دوستان واقع گردد . ******************************* در دلم گفتنی های بسیار دیدن و شنیدن، نگفتن شِکوه ای با شُکوه! بر زبان است دم به دم ش تن ، نشستن * ای گلو ای گلوی گرفته بغض ها راه را بر تو بستند کو زبانی سخنور بگوید از هزاران تعلّق که رستند * ای غریبه نگاهی کن آن جا آشنایی قدیمی نشسته کوله باری پُر از واژه دارد با دلی پُر ز درد و ش ته! * از درونت بهاران چه پیداست! ای صمیمی تر از مِهر باران پرتو نور تو تا خدا باد روشنی بخش و شمعی درخشان * آسمان شبت پر ستاره است ای نگاهت همه آفت بی گمان سراپا تو نوری هر کلامت دَری ، دُرّ ن *** سایه نام تو بر دل افتاد چهره عشق شد آسمانی ای همه شور و مستی به هستی تا ابد جاودانی بمانی ای تو سر دفتر مهربانی آسمان هم تو را می ستاید ع.پرواز"سیدعدنان مزارعی" *************************** نامت را دلنوشته نامیدم . آغاز با نقل قول های بامزه هم ولاتی ها ، خاطرات کودکی ، از دلتنگی ها و هر آنچه که از دوست دیرین –قلم –بر دل سپید کاغذ می غلتید و خط خطی می کرد . همه چیز شخصی بود و برای دل خود تا اینکه علاقه مند به نوشتن در باب زادگاه و واژه هایی شدم که کم کم داشت از بین می رفتند . خوب به یاد دارم اول باری که برای زادگاه نوشتم به سال 91 از "گارِی" شروع ، از تذکره و لووابون ... کم کم با بازخورد همشهریان افتادم در وادی نوشتن برای زادگاه . نام وبگاه را پس از چند ماه به نام دو روستای آبا و اجدادی و با همان لهجه ی محلی " مزیری بی ورا " مزین و حال در کنار نوشتن ، لذتِ در کنار موسپیدان آبادی نیز داشتم . شمه ای از زادگاه ، معرفی ی گلگون کفن شهر ، ملااحمد ، رونمایی از سند قریه مزارعی ، و ... پست هایی بودند که زنجیر وار به تاتی تاتی این طفل نوپا کمک می کرد . در این بین بودند عزیزان همشهری که واقعا بودنشان تمامن انگیزه بود و انگیزه و بی انصافی است که نام نبرم از خودم حسین جعفری که از همان آغازین راه ، همرهی ثابت قدم بود تا به اکنون . گهگاهی از گودرز رحیمی ، سید عدنان مزارعی ، حسین جعفری و ... نیز اشعاری به دستم می رسید . حال ی الی گذشته بود و این طفل ی اله می دانست چه می خواهد در آینده باشد و به چه سمتی طی طریق کند . در کنار ارائه ی آداب ، سنت ها ، فرهنگ ، و زندگی آبا و اجدادی ، معرفی بزرگان این شهر نیز شد یکی دیگر از وظیفه ها .. سید علیِ شاعر، سید ف الدین ، سید جعفر مجتهد ، ملااحمد ، ی والامقام شهر ، و حتی افراد گمنامی که عمر خود را وقف خدمت به خلق د : خالو عباس که صبح ها در مسیر نخلستان برای مردم بدون هیچ چشمداشت مالی راه و معبر می ساخت . مناسبت هایی که در پیش بود همه را به شهر نسبت می دادیم . محرم که می شد از مداحان شهر سخن ر م ، از رسم و رسوم محرم و حسینیه ها ... هفته دفاع مقدس که می رسید از رزمندگان و قهرمانان زادگاه سخن می ر م ... روز جانباز و آزادگان با آزاده های سرافراز مصاحبه کردیم . سال دوم بود که علاقه به اولین های شهر آغاز و در یک پست مجزا از آنها رونمایی و تا به اکنون که به 270 اولین شهر رسیده ایم . در همان سال دوم بود که شاعران دیارمان نرم نرمک در قاموس انجمن ادبی باران شکل گرفتند . پوشش خبری گزارش های انجمن هم شد جزو تعهدها . شاعران جوان همشهری وبگاه را متعلق به خود دانسته و محلی برای عرضه ی آثار خود و این حس تعلق برای خیلی از این بزرگواران کماکان پابرجاست و هر ساله سالروزش را پاس می دارند . 93 و 94 در کنار همه تعهد های ذکر شده ، پوشش فعالیت های کانون نوپای توسعه شهر وحدتیه و درج اخبار روز شهر وحدتیه ، تعهد و علاقه ای دیگری بود که وبگاه با افتخار به دوش کشید . سال 95 بود که ترویج کتاب ، این یار مهربان سرلوحه وبگاه قرار گرفت و اتفاقی نو از دل وبگاه متولد شد . هفدهم فروردین ماه 95 اولین شماره دوهفته نامه ادبی فرهنگی بردل شروع شد . اتفاقی خوش یمن و خوش قدم که تا به اکنون چهل و پنج شماره آن هر دوهفته یکبار روی وجی وبگاه می رود و شماره به شماره پربارتر از قبل می گردد . یادمان باشد که یادمان هایی نیز برای اسیران خاکی همچو سید علی و باقر ارشدی ، ویژه نامه های نوروزی ، نقد ادبی ، جشن رونمایی کتاب هم وبگاه در کارنامه خود به ثبت رسانده است . سال 96 سال داستان کوتاه موسپیدان آبادی بود و حجم زیادی از آ ین جلد صحافی شده وبگاه به این داستان ها پرداخت . مدرسه ، مکتب ، هَرس ، گلدمباز ، بحری ، دلتنگ خاطرات و ... . سال به بار نشستن فعالیت های ترویج کتاب و مروج کتاب کشوری ، سال اتفاقات خوب فرهنگی و چاپ کتاب های متعدد ، سال رونمایی از کتاب ، سال پربار تر شدن بردل ... سال 97 هم همان روال همیشگی ... بردل ، باران ، کانون توسعه و مهم تر ترویج کتاب و کتابخوانی با نشان دادن چهره ای فرهنگی و زیبا از زادگاه . سال تداوم اتفاقات خوب فرهنگی، سال چاپ کتابهای مجدد از حسین جعفری ، محمد فقیه ال ، از شاعران دیارمان و ... وبگاه ِ شهر من ، 7 سالگی ات مبارک . سید حسام مزارعی مدیر وبگاه همدلی مزیری بی ورا



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1370




دومین صفحه از ویژه نامه سالگشت وبگاه

درخواست حذف اطلاعات
به نام خداوند جان و د کزین برتر شه بر نگذرد بیایید در دنیای مجازی ، نیز واقعگرا ، زیبایی خواه و حقیقت جو باشیم . در میان موجودات خاکی وآبی انسان تنها موجود دمند و شه ورز است . و این موجب حقیقت جویی ، زیبایی خواهی و واقعگرا یی او شده است . انسان حقیقت جوی نخستین ، در پی کشف اسرار عالم هستی و دنیای ترسناک و شگفت انگیزی که او را احاطه کرده بود و برای چیرگی بر ترس خود از طبیعت ویا شیفتگی در برابر رنگارنگی آن ، در این جهان پر اسرار به یک سری رازهای سر به مهر رسید که هنوز هم از پس هزاره ها تلاش در آفاق و انفس این رازها را با خود دارد و بسیاری از آن ها ناگشوده مانده است . رازهایی مانند این که خالق هستی کیست و چیست ؟ هدف از خلقت چه بوده است ؟ از کجا آمده ایم ؟ به کجا می رویم ؟ و... برای تبیین جهان و حل این معما به شیوه هایی غیر مستقیم و با کمک شه و خیال در جستجوی پاسخ برآمد و اسطوره ها ساخت و آرکی تایپ ها و کهن الگو پرورد که بسیاری از این ها به توتم هاو تابوهایی ختم شد و سر در افسانه و یاوه کشید و برخی نیز با حس زیبایی خواهی در آمیخت و با استعاره و داستان و گاهی هم در قالب حماسه و دلاوری به تاریخ پیوست ویا به ادبیات منتهی شد . پرسش های ازلی و ابدی در کتاب های مقدس و آسمانی ، با نیت ها و باورهایی به آفریدگار یکتا به پاسخ درآمد و یا با فلسفه و چرایی و چیستی در مشرب های گونگون فلسفی ،ساری و جاری گشت . هرچند که در اصل هستی و علت العلل ، باری . یگانه ی جاویدان شکی نیست ؛زیراکه نظم موجود در کاینات و گردش دور زمان نشانه ی وجوی اوست که بشر در پی کجایی و چگونگی و چرایی سرگردان است. در تلاش و مبارزه ی بشر با قوای طبیعت وحشی و خوفناک به واقعیت هایی حساب شده و ریاضی وار دست یافت که با مدیریت زمان و مکان و کشیدن مواد در ترازوی حساب و اندازه و ممزوج مواد و عناصردر بوته ی آزمایش ، متناسب با حس واقع گرایی خود سرانجام عوامل وعلیت ها را شکف کرد و با ابداع و ابتکاردر زمین و زمان به آسمان ها رفت و امروزه شاهد هستیم که دنیایی مجازی با قدرت "م ی مدیا" مرزهای انسانی ، اجتماعی و حتا جغرافیایی را در هم ش ته و بازار انی را که از قافله ی تمدن بشری عقب مانده یا واپسگرایی را مد نظر دارند ، اد ساخته است و پیش به سوی دنیای آزاد با سرعت نور در حرکت است . خوشا به حال انی که از این رودخانه ی وشان و دریای جوشان کفی بردارند و جرعه ی بنوشند . وبگاه همدلی مزیری – بی برا آب راهی است از این دریا که چند سالی است با حقیقت جویی ، زیبایی خواهی ، واقعیت هایی راکه در شهر وحدتیه و دیگر نقاط دنیای واقعی و مجازی در ارتباط با مردم این دیار رخ می نمایاند ، می تاباند و جوانانی از این شهر و روستاهای تابع در غنی سازی و ارایه ی آثار مکتوب خود در قالب شعر ، داستان ، خبر ، تصویر و دل نوشته به این وبگاه می فرستند و دوست نازنین و پرتلاشم ، سید حسام مزارعی ، مدیر توانا و فعال در این عرصه با زحمت های شبانه روزی خود این وبگاه را پرتوان و پراحساس اداره می کند که در همین جا با عرض خدا قوت به ایشان موفقیت هرچه بیشتر ایشان و خانواده ی گرامیشان را از خداوند بزرگ آرزومندم . همچنین به همه ی خانم ها و آقایانی که با عشق و علاقه با این وبگاه همکاری دارند و به آن عشق می ورزند نیز خدا قوت عرض می کنم و برای تک تک عزیزان فعال در وبگاه آرزوی سلامتی و بهروزی از خداوند بزرگ درخواست می نمایم . شادباشید و سالم . حسین جعفری *********** درود میفرستم : بر مردم دیار شه در اینجا همچون وحدت نخلستان هایش ، مردمی داریم خودجوش و خودکفا ، در عمران و آبادی و در فرهنگ و بیداری دوستانی داریم / بهتر از آب روان/ افتخار میکنم به داشتن دوستانی چون سید حسام عزیز که هفت سال پیاپی در توسعه فرهنگی زیبا و در یاری فرزانگان قلم ، لحظه ای دریغ نکرد /وبگاه همدلی بردل/ ، بهانه ای شد تا دوستداران ادب هم در خطا و آزمون بنگارند و بسرایند و حلقه ای شد برای وصال و وحدت اهالی قلم و شعر و شه نازنین دوست ، سید حسام مزارعی که /در این آبادی پی چیزی میگشت/ در معانی و عرفان و فلسفه ، با او گام برداشتیم و دیدیدم و شنیدیم و پربارتر از همیشه ، جشن میگیریم امروز ، تولد هفت سالگی وبگاه همدلی بردل را. دوستدار همیشگی ات یاسر یوسفی **** دوازدهم اردیبهشت ما مصادف است با راه اندازی وبگاه مزیری وبی ورا . جا دارد از جناب آقای سید حسام مزارعی مدیر توانا وخوش ذوق این شبکه اجتماعی فرهنگی وعلمی تقدیری وتشکر کنم .حقیقتا آقای مزارعی یک تنه دراین مدت چهره فرهنگی اجتماعی شهر را متحول ساخته بطوری که امروز این وبگاه در سرتاسر ایران مخاطب دارد و دراقصی نقاط کشور با چهره های ادبی. نخبگان علمی ومفا مکان های تفریحی زیارتی تاریخی شهر وحدتیه آشنایی دارند .ایکاش مسئولین وبزرگان علم وادب شهر از نامبرده بطورشایسته در یک مجمع علمی وادبی در حضور نخبگان فرهنگ دوستان وبزرگان تجلیل بعمل می اوردند .ناگفته نماند که نامبرده علاوه بر مدیریت سایت وبلاگ مزیری وبیورا درزمینه فرهنگ کتاب خوانی بسیار فعال است که دراین زمینه کارهای باارزشی انجام داده است. حاج سید قاسم



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1371




سومین صفحه از ویژه نامه سالگشت وبگاه

درخواست حذف اطلاعات
دوازده گاه از اردیبهشت را گام نهاده ایم .. خورشید هر بامداد به سلام و تحیت من وشما شتاب دارد.. ومن اما می نمایم باخود این بیت شعر را که... فرصتی را که درآنیم غنیمت شمریم.. شایدای جان نرسیدیم به فردای دگر.. و چه خوش است که این روز همراه گشته با سالگشت وبگاه همدلی حسام عزیز... گپی میزنیم.. و نوشتاری به دیدگان هم هدیه می کنیم. این روزها وشبها میگذرد.. وچیزی که باقیست یادو خاطره وهنر وهنروری است ومن چه خوشبختم که درانجمن هنرورانم گرچه خود بی هنرم. ....سالگشت وبگاه همدلی مزیری بی ورا را گرامی می داریم.???????? رحیم بنوی ***** ماه اردیبهشت سال نود و یک پلک جهان می پرید دلش گواهی میداد اتفاقی میوفتد اتفاقی میوفتد و این بار در فضای مجازی مزری بی ورا متولد شد ********* وبگاه مزری بی ورا در همان روزهای اول خلقتش نشان داد که هم خود و هم خالقش در جهت اعتلای نام برزگ شهر آغازگر تحول عظیم فرهنگی در شهر خواهند بود. ابتدا با ماشین زمان مسافران خود را سوار کرد بدون دریافت یک ریال مزد و برد به آن سوی تاریخ سرزمینمان و ما را با گذشتگان آشنا کرد. از اولینهایمان گفت،اولین آسیاب سرزمینمان،اولین ماشین،اولین تلویزیون،اولین عکاسی و اولین .... وبگاه کم کم شروع به جمع اثر ادیبان و شاعران شهر کرد تا بیشتر با آنها آشنا شویم و اندکی بعد شعرا و ادب دوستان تصمیم گرفتند خارج از این فضا و در فضایی حقیقی هفتگی گرد هم آیند و تبادل افکار و شه کنند و انجمنی ادبی را پایه ریزی د تا هر سال شاهد درخشش شاعران،نویسندگان و ادب دوستان زادگاهمان در سطح استانی و ملی باشیم. ماشین زمان وبگاه مزری بی ورا از عهد عتیق عبور کرده و حالا در ایستگاه اکنون هست و با شتاب در حال حرکت به سوی آینده هست و هرگز هم ایستگاه آ ی برایش متصور نیستیم. ********** خارج از انصاف هست که از خالق وبگاه مزری بی ورا سید حسام مزارعی تشکر جانانه ای نداشته باشیم که بی وقفه و خستگی ناپذیر این وبگاه را هدایت کرده و نقش اثر بخشی در اعتلای فرهنگ شهرمان داشته است. حسام جان خدا قوت و آرزوی موفقیتهای بیشتر محسن کاووسی""آبیدل"" ***** سپاس به درگاه حضرت دوست وجودآنچه هست، صنع وحکمت اوست. درآستانه سال روزی گرانسنگ ویادمانی خاطره انگیز قرارداریم؛ سالروز ارج گذاشتن به شمع روشنی بخش به کوره راهای جهل ونادانی، و پروانه جانم بر گرد این شمع چنین می سراید : معلم راهنمای گمراهان است. معلم کیمیای جسم وجان است. شده حک بر فراز قله ی عشق، معلم وارث ان است. و.....این سخن پند آموز که: نیمکت های چوبی بیشتر ازدرختان جنگل میوه میدهند!!! اگرریشه درتلاش و شه پویای معلم داشته باشند... آنگاه که لب به سخن می گشایی صدها پرنده سپید بال درآسمان معرفت پ رواز می گشایند. ومن سرشاراز شوق واشتیاق ، پرواز راتجربه می کنم. با نگاه زلال آینه سانت تمام تار وپودم لبخند می زند. دست های سخاوت کلامت ، ریشه های کنجکاویم را صلابت می بخشد. وپژواک سحرآمیز صدای دل انگیزت سایه های جهل ونادانی رااز کوچه های وجودم می کوچاند. ای فرشته ی آسمانی زمین رخسار...عشق وصداقت از وجودت می بارد. از شیره جانت می نوشانی وبا انگشتان سحرآمیزت شانه سان ،گیسوان خورشید علم ودانش راشانه می زنی. با کلامت خونی پاک وتازه به رگهای کبود کاوش وتفکر تزریق می نمایی. تورا چ نامم ای عصاره عشق ،ایثار، مهربانی . برتارک آسمان وجودم هماره ستاره ای درخشانی. جاودان خاطرات مانا این روز بر همگان خجسته ومیمون باد بهزاد حیدری ۹۷/۲/۱۱ ****** پیشکش به وبگاه همدلی به مناسبت هفتمین سالگشت تولدش : گاه چمدانی تورا می برد گاه تو چمدانی را گاه کفش ها پایت را می زنند گاه خاطره رگ خوابت را بگو کی کجا می برد چمدانی بی دست بی پا سایه ی مرا؟ شیرین تر **** به هوای تو به هوا می پرند پروانه ها بگو در کدام بیشه زیر کدام برگ پنهانی گل کوچک! شیرین تر ***** سلام همولاتی خاطرات خوم و بوآم یه روزی دو سه سال پیش اومدم خونه تا بوآم نشسه گو بوآ گفتم جونم بوآ گو دم خا ون بیدم چنتا بچه جوونَل هاسی گپ میزدن بچی آسین سی منصور انگار اسمش حسامه یه کانال زده اسمشه نهاده بی ورا و مزری چه میکنه کار و بارش چنه می گفتم بوآ جونی مثل تلویزون خبری چی مال ولات بو پخش میکنه ی تبلیغی کار قشنگی افتخاری سی ولات بو داخلش پخش میکنه سی مانل که صحری ولاتیم چی خوویه گو بارکلا دسش درد نکنه شاه حسام بابت کان متشکریم دوازه اردیبهشت هفتمین سالروز کان موارک مهدی اقبال مجرد معروف به کل عبدالله



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1372




چهارمین صفحه از ویژه نامه سالگشت وبگاه

درخواست حذف اطلاعات
"بیلی بیلی- من مزیری/بی ورا ۷سال دارم" در۱۲اردیبهشت۱۳۹۱خورشیدی،مصادف با پاسداشت روز معلم-پا به عرصه ی وجود نهاد. اسمش را"مزری/بی ورا" نهادند....درعنفوانِ کودکی ی اورا جدی نمی گرفت!آ همه چیزش عجیب بود...راه رفتنش،لباس پوشیدنش وخلاصه همه ی کارهایش باهم سن وسالانش فرق داشت.مَردم فقط می دیدند که ازخانه ای نزدیکِ بهداری خارج می شود،به مدرسه می آید و دوباره ظهرها وشب ها به همان خانه برمی گردند.می گفتند ازجنسِ ازمابهتران است!عاشق کلمه بود،واز دهانِ این وآن حرف سرقت می کرد!حتا می گفتند:دستش کج است!"کتاب قاپ" است!سرت رابرگردانی از کتابت کلمه برمی دارد!خیلی ها می گفتند:خب به ما چه؟ما که کتاب نداریم،خدا را شُکر که"پَهَک"دز"نیست!.....یک عده دانشجو، دانش آموزومعلم نیز که چند"جلدرغاز" کتاب داشتند،قیافه می گرفتند:دهنش زیادِ می اِلِ کیه....خلاصه روشنفکران به "فِرسِنگ" افتادند که مچ اش را بگیرند....از یک شاعرخصوصیاتش راپرسیدند،اینطورگفت: بی دِس وگوش وزبان داره سه پا کُمِ گُت،گردنِ کُر،دهانِ تا سرِجاش تو سِکِ خونه روزوشو نه می شینه،نه میخوسه، نه ا نه اووُ نون و نه ماس و نه تِلی نه مریضه که بخواه قرص و دوا سالی که میا و میره بی زبون مُخ بُرون می ه یک وعده غذا اوسنم گشنه که و یکهو..... می ه سه بارِ ما را یه جا! ایهمه چیلِ فراخ و کُمِ پهن و گُت خوری مو میخواسم که بگم یوقهرمونه مرحوا هِم که گفتی که ز جنسِ چاریه به یقینُم.....چیزِ دِنیسی به خدا بنابراین،دغدغه مندان نزدیکای بهداری/پس دره که محل آمدوشدش بود،کمین د تا اگر"تاپو"(آ شاعر گفته از جنس چاری است) را دیدند،بگیرندوتحویل پاسگاه بدهند! اصلن"تاپو"یی مشاهده ن د.فقط هراز گاهی،می دیدند از پنجره ای در خانه ای همان ،نوری "بیلی بیلی" می کند.گفتند: هست و نیست،این"بیلی بیلی" چشمِ همان از ما بهتران است! کمین را شدت بخشیدندوپایش راعلمی تر.... بله....بالا ه پی بردند: که این"بیلی بیلی"سّروکُّری با جوانی به نام "سیدحسام مزارعی"دارد!.....راز سربه مُهر افشا ومعلوم شد،که این بیلی بیلی با اهتمام حسام پاشا (حسام مزارعی/ به قولِ بزرگی،دهباشیِ ولات)، گذراز عصر"پساتاپو"ورسیدن به پدیده ی"یاهو" است!... "بیلی بیلی"یی که اکنون گستره ی آذرخشی است که پهنه ی تاریک ابرهای دلِ انسان های فراولاتی را نیز با "فضیلتِ وجود" ت دن نشانه گرفته است.در کناراستمرارِآمازونیِ مجازی وار به سوی اقیانوسِ مخاطبان،با قلمی شدنِِ پنج جلدتالیف،دوجلد درآستانه ی تالیف و سرمایه ای بالغ بر۸۰۰ صفحه که سودِ ماهانه اش نیز در تکثیرِ بی وقفه ماهی تقریبن۲۰۰صفحه همچنین.....وآنان که روزی جدی اش نمی گرفتند، بی وجودش روزگار نمی گذرانند، و روز به روز تعداد افرادِ در صفِ نوبتِ دل نوشته شان ودر مسیرِ جاودانه گام نهادن برای درجِ در آن فزونی می گیرد. پس،به احترامش قیام می کنیم و می گوییم روزت مبارک ای جانِ مجازیِ نور و واژه..... علی حسین جعفری(بیدل آذرخش)-بهار(اردیبهشت۹۷)-نای بند ******* به نام خالق زبان درود به دوستان وب گاه همدلی. و درود بر مدیر مدبر جناب حسام مزارعی برآن شدم تا ضمن تشکر از جناب مزارعی بزرگوار و بمناسبت سالگشت" وب گاه" حسم رو نسبت به این صفحه ادبی چنان بیان کنم: "وب گاه همدلی کافه مهری است که هر گاه و بیگاه میتوان در باغگاهش قدم زد و از هر برگی خیالی سبز چید و دمی را فارغ از روز مره گی شید به فرهیختگانی که بدون هیچ توقع سایبانی ساخته اند از شعر تا مهر. تبریک میگم تولد" وب گاه همدلی" رو به تک تک دوستداران و ادیبان هموطنم؛ مهربانوان توانمند و مهربانان خوش فکر. ساره ******



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1373




پنجمین صفحه از ویژه نامه سالگشت وبگاه

درخواست حذف اطلاعات
باز گذشت سالی و تو دوباره گندم پربارت را درو کردی وبگاه همیشگی شهرم روزت مبارک گودرز رحیمی ****** آفتاب را به آتش میکشد. وزمین را میهمان فالوده ی ماه میکند. خودت راغرق امواج میکنی، تا مای دشتستان راکنارساحل وبگاه شیرین تر نوش کنی. وبگاه نه فراموشی میگیرد ونه فراموش میکندفرزندخوانده هایش را... کبری زال ******** در این گیرودار واگیردار نخوندن کتاب، در این زمانه ای که کشور ما یکی از پایین ترین آمار کتابخوانی را دارد و در این شرایطی که سرانه مطالعه در کشور بسیار پایین است، در این زمانه ای که شاید خیلی ها از بوی باز کتاب نو هیچ حس شیرین خاطره انگیزی نداشته باشد. و در این دوره ای که تازه اگر کتابخوانی هم پیدا شود مانند بقیه اداهای جدیدمان دیجیتالی و موبایلیست. قیمت بالای کتاب یکی از دلایل موجه باشد، شاید. ولی اینکه وقت کتاب خواندن ندارم شاید خیلی موجه نباشد، معظم انقلاب با آن همه مشغله یکی از کتابخوانهای حرفه ای هستند و به گفته خود شبها با کتاب به خواب می روند. حالا یکی پیدا می شود مثل آن که کتابهایش را بار الاغ می کند و از مسیرهای صعب العبور کتاب را به روستا ها می رساند و یکی هم پیدا می شود مثل سید حسام که کتاب و فرهنگ می شود دغدغه اش، یک روز بوشهر است و یک روز برازجان و یک روز وحدتیه . یک پایش فرهنگ و ارشاد و یک پایش بنیاد شهید و کتابخانه ی عمومی. یک روز پیگیر نامگذاری ی خیابان به نام کتاب و یک روز پیگیر راه اندازی ایستگاه کتاب در شهرش. بودن چنین افرادی در این برهوت فرهنگ نعمت بزرگیست.... حسین جمی



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1374




ششمین صفحه از ویژه نامه سالگشت وبگاه

درخواست حذف اطلاعات
معرفی کتاب :"رویای نیمه شب" نوشته مظفر سالاری "رویای نیمه شب" نوشته مظفر سالاری، نویسنده ایرانی است. این داستان اثری عاشقانه با زمینه‎ی مذهبی است که حکایت از دلدادگی جوانی از اهل سنت به دختری شیعه مذهب دارد؛ اما در راه وصال با موانع و اتفاقاتی تلخ و شیرین مواجه می شود. از ویژگی های خوب این رمان این است که مایه اصلی آن واقعی بوده و در جلد دوم کتاب شریف عبقری الحسان صفحه 192 نقل گردیده و نویسنده با پردازش آن، اثری فوق العاده را خلق نموده است. همین امر باعث گردیده تا خواننده با اطمینان قلبی و اعتماد به کتب معتبر اقدام به خوانش داستان نماید، که این تاثیر گذاری آن را دو چندان می نماید . رویای نیمه شب، ترسیم شیوه معا و همزیستی مسالمت آمیز مردمی است که معتقد به دو مکتب متفاوت می باشند، اما در زیر چتر مشترکات اعتقادی خود چون خدا، قبله، کتاب و با صمیمیت و دوستی به مراوده بایکدیگر می پردازند. مردم این شهر اگرچه در بعضی از مؤلفه های اعتقادی با هم اختلاف دارند اما به خانه های یکدیگر میروند و مقدسات یکدیگر را محترم می شمارند؛ سر سفره یکدیگر می نشینند و یکدیگر را اگر چه از دو مذهب مختلف امین هم می دانند. آنها در این فضای مسالمت آمیز در مخاطراتی که توسط حکومت های ناصبی و تکفیری برایشان به وجود می آورد به یاری هم می شتابند و در این بستر چون حق را ببینند و بشناسند به آن گرایش پیدا می کنند. رمان فا رویای نیمه شب اثر حجت ال مظفر سالاری از معدود آثار هنریست که در موضوع وحدت بین مسلمین با قلمی شیوا، شیرین و روان و با داستان پردازی بسیار عالی وارد شده است و منشاء تمام اختلافات را در بین فرق ی بیان نموده است . در بخشی از این کتاب می خوانیم: «خلوت سرای حاکم، زیباترین جای دارالحکومه بود. حاکم روی تختی بزرگ به بالش های ابریشمی تکیه داده بود. از این که مجبور شده بود ما را به حضور بپذیرد، ناخشنود بود. کنار تخت، ای آویزان بود و شبحی از همسر حاکم در پشت آن دیده می شد. نزدیک حوض زیبایی که از سنگ یشم ساخته شده بود، ایستادیم. زیر پایمان بزرگ ترین فرش ابریشمی بود که تا آن موقع دیده بودم. رنگ روشنی داشت و نخ های طلا و نقره در میان گل های ارغوانی اش می درخشید. قنواء قویی را که در دست داشت، آرام در حوض رها کرد. قوی دیگر را از من گرفت و به طرف حاکم رفت. گوشۀ تخت نشست و گفت: "نگاهش کنید پدر! هیچ پرنده ای این قدر ملوس و زیبا نیست". چشم های حاکم از خوش حالی درخشید، اما بدون آن که خوش حالی اش را نشان دهد، گفت: "این یکی را هم در حوض رها کن. بعداً به اندازۀ کافی فرصت خواهم داشت تماشایشان کنم". پ. ن : کتاب مورد نظر در ایستگاه کتاب شهر وحدتیه موجود می باشد و به همشهریان ویژه ،جوانان خواندن آن را توصیه می کنم.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1375




واکنش ها به افتتاح ایستگاه کتاب و طرح هر نفر اهدای یک کتاب

درخواست حذف اطلاعات
چه شیرین واژه ها را درکنار هم می چسباند حسین پناهی مرحوم ، شاگرد آرام آن موقع های آغا ... این روزها به جای" شرافت " از انسان ها فقط "شر" و "آفت" میبینی!!! گرچه کلمات عربی در فارسی درآمیخته ، منتها با عذر خواهی ازمرحوم عزیز کلمه فارسی "بزرگ" را در جمله به جای کلمه عربی"شرافت" بکار میگیرم بدین گونه که : این روزها به جای" بزرگ" از انسان ها فقط "بز" و بی" رگ" میبینی !!! در این سه دهه که ایزد ما را به تنفس پاداش داده با آدم های جورواجوری نشست و برخاست داشتم و درهای مباحث گوناگون را یک به یک رد کرده ام ، به وفور میتوان جهل را پیدا نمود... جهل از سر نا آگاهی ... انسان های نا آگاه شبیه بز هستند ، انسانهای نا آگاه بی " رگ" هستند . "بز" و بی" رگ" بدین سبب که "جـهــــل باشـــد منشـأ جـور و جـفا..."، "جاهــــلان بر خــــون مــردم طالبند.... "، "جاهــــلان با چـــاپلوســــان همدمند... "،"جهل ماری است سخت زشت و ثقیل .....". بی شک باید به خود ببالم که فرزند پدری فرزانه وسپید موی که خود دغدغه ای جز کاشت نهال فرهنگ و آگاهی و بسط انسانیت نداشت ، جا پای او گذاشته و مسیر او را که همان آباد ساختن ذهن هایی که به شوره زار سوزان و بی آب جهل و نادانی بدل گشته اند را ، ادامه میدهد . گرچه در این میان از گذشته تا حال جاعلان و جاهلان سنگ اندازی هایی روانه تاریخ کرده اند و.... . آنچه که مهم هست مبارزه با جهل و نادانی است ،که در پی آن انسانیت هویدا می شود . شاید صحبتم به مذاق آقایان خوش نیاید ، ولی قصدم از بیان این مطلب دلسوزی ایی بیش نیست ، پا گذاشتن در عرصه فرهنگ جایی برای جولان خودنمایی و تزویر نیست،صد البته که حضور مهم هست .... ، آگاهی و نشر فرهنگ از دل ع ها پیدا نیست که "دوربینی ها" با ولع و تزویر خود را در صف اول جا میدهند ؟؟!!
گرچه انسانهایی شریف هم ولو به اندک حضور پر از مهر خود را هیچوقت در این راه دریغ نکرده اند . برای فراهم بستر آگاهی و انسانیت عرق ری ایت را بینهایت دیدم ، سخن های یاوه گویانه زیادی را در پشت سرت شنیدم ولی از تلاشت لذت بردم و لیاقت بودنت را در پایتخت این مرز و بوم به رخ همگان کشیدی که این هم خاری بود در چشم جاهلان ... جاهلانی که فقط و فقط مدعی انسانیت هستند و وقت اجرای انسانیت در عمل چنان انسانیت را لگد مال می کنند که گویی اینان ایزد را حکمت آموخته اند ... و دقیقا اینجاست که جاهل بودنشان عیان است که صد حیف و افسوس که اطرافشان هم جاهلینی هستند که آن جاهلان را تایید می کنند که گویای این مطلب است " کوری که عصا کش کور دگر باشد" ، چه خواهد شد !!؟...
البته بعضی از جاهلان هم هستند که خودشان از جه خود خبر دارند و هیچ وقت وارد عرصه آگاهی و فرهنگ و انسانیت نمی شوند که به ناگاه مورد شماتت از جهت جاهلی خود قرار نگیرند ... و فقط این را میدانم سرزمینی که جه و نادانی در آن موج میزند تا جایی که این جه ادامه دارد در همه مراحل و سطح آن باید دریغا گفت و افسوس خورد . مردانی بزرگ شبیه تو می خواهد که با دست خالی به جنگ جهل و نادانی بر شتافتی که دیگر عرصه ای برای جولان دانا نمایان ریاکار نماند ... بی شک درک جاهلان یارای این جمله پایانی را ندارد ، ولی برادر باید به احترامت تمام قد ایستاد و به افتخار بزرگیت کلاه از سر برداشت و ساعتها تو را تشویق کرد و شاید اغراق نباشد که باید خم شد و دستت را بوسید و یقین به این مطلب که آگاهان نسل آینده نامت را در ذهن خود جاوید تداعی می کنند. برادر کوچکت سید منصور مزارعی ******* تقدیر وحدتیه از "متولی ایستگاه کتاب" در وحدتیه
???? وحدتیه در مراسم عبادی- از متولی برنامه" ایستگاه کتاب" تقدیر و تشکر کرد.
????محمد صداقت-به گزارش پایگاه خبری وحدتیه سلام،حجت ال وحدتیه ضمن اشاره به فعال شدن ایستگاه های کتاب در نقاط مختلف شهروحدتیه اظهار داشت:بحث ایستگاه کتاب که توسط حسام مزارعی" متولی ایستگاه کتاب " و برخی از جوانان خوش ذوق و هنر اجرا گردیده، یک ابتکار و خدمت علمی به مردم است که معمولا در محل ات عمومی مثل پارک ها برگزار می شود؛ در واقع در این نشست دور همی علاقمندان به کتاب و کتابخوانی در این مکان ها دور هم جمع می شوند و از این ایستگاه ها بهره مند می شوند.
????وی ادامه داد:اعلام آمادگی بسیاری از فرهنگ دوستان در این عرصه برای اهدای کتاب و حمایت همه جانبه از نفس این حرکت علمی قابل اهمیت و ستودنی است و جا دارد از متولی این برنامه صمیمانه تقدیر و تشکر کنم. ************ دوست فرهیخته و همشهری فرهنگی ارجمندم
سید حسام عزیز
خدای دانا در قرآن مجید(لقمان ٢٧) میفرماید:
اگر تمام درختان زمین، قلم میشد، و (دریاها مرکب میشدند، و) پس از (تمام شدن) دریاها، هفت دریا(ی دیگر) به آن ها اضافه میشد، سخنان خدا تمام نمیشد. خداوند، ش تناپذیر و حکیم است.
سوره مبارکه " قلم" آغازش با کتاب و نوشتن و ..؛ " نون. سوگند به قلم و آنچه مینویسند؛" بر تو و بر همراهانت در پویش زیبای کتاب و کتابداری و کتابخوانی؛ درود وآفرین میفرستم ؛ کوشش تان را ارج مینهم و از خداوند دانا برایتان تندرستی و پیروزی در زندگی و کار و تلاش آرزومیکنم.
امیدوارم خداوند به همه ما فرصت همراهی مدام و مؤثر با " کتاب خوب" را بدهد ،
امیدوارم فرهنگ کتاب و کتابداری و کتابخوانی در فرهنگ غنی ایرانی ی ما نهادینه شود.
امیدوارم روزی برسد که به ک ن و بزرگسالانمان کتابهای خوب و مفید و اصیل هدیه بدهیم ..
امیدوارم در هر خانه ایرانی یک کتابخانه با کتابهای متنوع و خوب برقرار شود..
امیدکه همه ما بتوانیم نقش خویش را هرچند کوچک در این حرکت داشته باشیم. پویش کتاب بسیار قابل تقدیر است . سیروس عباسی ************* به نام نامدارحضرت دوست
وجودآنچ هست، صنع حکمت اوست.
اینک که به لطف ایزد ود رتو همفکری ، تلاش توام با دومهر عده ای هرچنداندک اما انگیزه مند وکوشا وساعی نسیم عطرآگین فرهنگ مطالعه ودوستی با کتاب در شهرودیارمان وزیدن گرفته این حرکت دل ادنگیز وارزنده وارزشی رابه شما تک تاز عرصه فرهنگ ودانش وعلم صمیمانه وخالصانه تبریک وشادباش عرض می کنم.
قدردان تلاش وزحمات خالصانه شما هستم وسربلندی وسرفرازیتان درتمامی عرصه های زندگی آرزوی قلبی ماست.????????????????????????????????????????????????????????❤❤❤ بهزاد حیدری



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1376




جوایز مسابقه بزرگ کتابخوانی شهر وحدتیه

درخواست حذف اطلاعات
درود
همانطور که پیشتر اعلام گردید تا روز دوشنبه هفته آینده دومین مسابقه بزرگ کتابخوانی شهر وحدتیه تمدید شده و انشالله قرعه کشی روز برگزار می گردد . جوایز مسابقه به شرح زیر می باشد : نفر اول : ۱۰۰ هزار تومان
نفر دوم : ۸۰ هزار تومان
نفر سوم : ۷۰ هزار تومان
ده جایزه : ۵۰ هزار تومانی
ده جایزه : ۳۰ هزار تومانی
دو جایزه : فلش ۱۶ گیگ ????????????????????




منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1377




ویژه نامه نقد نقد و بررسی منتخبی از جدیدترین سروده های علی حسین جعفری(بیدل) در شماره آتی بردل

درخواست حذف اطلاعات

دوهفته نامه ی ادبی"بردل" در نظر دارد، چهل و ششمین شماره خود را به ویژه نامه ای جهت نقد و بررسی منتخبی از جدیدترین سروده های عضو محترم انجمن ادبی"باران"شهر وحدتیه ،علی حسین جعفری(بیدل) از مجموعه ی "هجرانی های نای بندی" اختصاص دهد.
لذا از شاعران، نویسندگان،دوستان و همشهریان خواهشمندیم،پس از مطالعه ی با دقت قطعه شعرهای انتخ ،نظر،نقد و دیدگاه خویش را بیان فرمایند. "مرا بی رحمانه نقد کنید"این کلامِ خودِ شاعر است. مهلت ارسال آثار : ۳۱ اردیبهشت ماه
ایمیل جهت ارسال : [email protected] ????????????????????????
"هجرانی های نای بندی" (۱)
چشمانت
تعارفِ آتش بود
به هیزمِ قلبم!
.......................... .
(۲)
درشعرم
تمامِ واژه ها خدمتگذارِ تواند...
ولی چه کنم؟
"پاک"ترین واژه
که نامِ تو باشد
کلمه ی ممنوعه است!
...................................
(۳)
در آغوشم جان دادن
خاطره ی دروغی است
از تو
که فقط
به گوشِ شعرهای خودم آشناست.
.....................................
(۴)
گریه راتوبه من یاد دادی
از وقتی
به آغوش کشیدن های عمیق،
حسرتِ در بیداری
ونصیبِ خواب هایم شده است.
.....................................
(۵)
شیرین تراز شایعه ی
دیدنِ خنده هایت
که ارزشِ آن را دارد
در آغوشت بیفتم
وبپوشانی ام به گیسویِ رهایت،
اصلن نیست.
برای همین
روزگارم ویران است
درخیال وخوابِ شایعه ی:
-"دوعاشقِ دوردرخواب به هم می رسند!"
................... ...... ...........
(۶)
دور باش....
نگاهت را
صدایت را
تنت را
از من دریغ کن.
به مَردم بگو:"نمی شناسی ام!"
امّا بسوزان نامم را
بر لبانت،
با آتشِ:"دوستت دارم"های تنهایی.
.................... ................
(۷)
بیست سال هم که برگردیم
تازه اولِ زخمیم....
اگر خدا
بازگشتِ سی سال راتضمین می کرد!
می رسیدیم به سطری اززبان
که:"تو عشقِ منی"
.....................................
(۸)
پیری
سرنوشتِ جبران ناپذیری است
که پ را مشکل می کند
برای دلم،
وقتی خوابت را می بینم.
...................................
(۹)
خاطره ها را کتمان نکن
به بچه هایت بگو....
پیدا می شود
کتابِ سرنوشت مان روزی
وما رسوایِ محترمیم!
چرا خج بکشیم؟
.....................................
(۱۰)
حسرت ما را پیر می کند...
بیابه سرنوشت احترام بگذاریم
به سوختن عادت کنیم
به گریه به چشمِ سرمایه بنگریم!
وقتی می باردچشم زیباترمی شود!
وشعرمی رویددردفترِمن/دفترِما
این شعرهاراتومی سرایی ومن می نویسم.
....................................
(۱۱)
از لمسِ تو
فقط
پروانه ای راکه برموهایت نشست
وکمی بعدبرشانه های من،
درخواب هایم مرور می کنم.
پروانه ای را
که فراری اش دادیم
درست مثلِ خیلی چیزها....
............................ ........
(۱۲)
حالا که با دیگرانی
من نگرانم!
چون آغوشِ شعر ندارد او
و آغوشِ بی شعر
جایی برای قدم زدن
و گرم شدن نیست.
.......................... ..........
(۱۳)
"مجنون"،عاشقی بیابانی
"فرهاد"،عاشقی کوهستانی
"حافظ"نیز،عاشقی کت است.
و من
نمی دانم.. .
فقط می دانم
در تَن به تَنِ عقل و احساس
جانبِ عقل راگرفتم که به نفع توباشد!
تا اکنون
بر کاناپه دراز بِکِشی
و"هجرانی"های
ی که تارِمویی ازگیسویت
برآتشِ دل نهاده
وسیمرغِ شعراحضار می کند،
بخوانی وبه یادِآن روزها
اگردستت لرزید
قطره ای چای ب یراهنِ سفیدت بیفتد.
.....................................
(۱۴)
همچون کبوتری خسته
شبی برشانه ی خوابم نشستی...
فهمیدم
وقصه با تو آغاز :
-ازمنفعتِ بی پَروبالی درچنین مواقعی
ونحسیِ پرواز می گفتم!
می ترسیدم پرواز کنی!
وسهمِ مراازخیالِ هم پروازی ادا نکنی. باز هم باورم نکرده
و رفته بودی!
من جایِ نرمیِ بال راقصه می گفتم.
....................... .......
(۱۵)
دلم می گیرد
از اینکه،آینه ای راکه به دیوارزدم
خودم نش تم. دلم می گیرد
از اینکه،دستانی راکه آرزوداشتم
النگو ندیدم. دلم می گیرد
ازاینکه، خاطراتی راکه نوشتم
باعثِ حسرتم شد. دلم می گیرد
ازاینکه،دوقله ی معبدِ
که یقینم به پیری رسیده
خودم درجوانی صعودی ن .
........................ .............
(۱۶)
از"چکنه"گی چندشم می شود
امّا آن روز
در باغ های دور
که پا به پای هم
پنگها رادرزنبیل می تک م،
"چکنه"ترین وله ترین ماها را
با ناخن هایم
ازتهِ دمپایی ات می چیدم. آن روز چه کوتاه بود!
وبی چکنه،به واسطه ی وردستِ مهربانم.... یادش به خیر
جوی آب و آبتنیِ موروثی
تو با لباسِ تمام
ومن بازی یراهنِ نشَسته به گُل از آبِ خلال
و شُورتِ تا زانو... چقدراز دیواره ی لیزِجو
بالای پُل رفتم وشیرجه زدم درآب
که تو نگاهم کنی! آن دنیا
اگر از بهشت وعده دادند،
با یادآوریِ خاطره ی آن روزِ"مُخ برون"
و هم آینه گی مان
با دو ماهیِ در"بَرم"،
می گویم:تجربه کرده ام!
وسفیدیِ گلویِ دخترِخیسی دیده ام
که هیچ حوری ندارد.
....................................
(۱۷)
چقدربامن حرف زدی بی اسمم
چقدرنگاهم کرده ای در ع ... پنهانم کن در عطرِ وجودت
که ازجهنمِ به تو نرسیدن،
بِبِری ام
به بهشتِ هم صحبتیِ خوابهای زنی که می خواستم.
....................................
(۱۸)
دوستت دارم...
گفتم ورفتم که در وسعتِ شب گُم شوم
حالا باور نمی کنی چه کنم؟!

باید می رفتم....
که طلبِ دیدارت
عصبانی کند مرا! و اکنون
داغِ اتهامِ بی عشقی
و فهمیدنِ معنای وفا
دیوانه ام کند.
................................ .....
(۲۰)
اگر از من بپرسند:
-به چه سرگرمی؟
خواهم گفت:
-به دلجویی ازدختری که خاطراتش راازیادبُرده است!
و اگر از تو پرسیدند،
به شعرهایم اشاره کن
وبی درنگ بگو:به این آیه های"دوستم دارد"..."دوستم دارد".
..................................
(۲۱)
چشمانت
خواهانی غیرازمن هم داشتند.
امّا
یکی که فکرش را هم نمی ،
از میان بُرِ هم خونی
به فتح نیمه ی انسانی ات رسید!
غافل از اینکه:
-قلبت، نی دارد
که نیمه ی فرشته گی ات را
در تصاحب دارد.
... ...... .... .....................
بهار(اردیبهشت) سال۱۳۹۷-نای بند.. ...علی حسین جعفری(بیدل آذرخش)



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1378




یازدهمین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
"بهارِ اِم(اَم)س(ث)الِ ما همین گُلِ زرداست" چقدر اینمان به اینمان می آید!جامعه ی نابهنجار و طبیعتِ نابهنجار!....
جامعه ی اکنونِ ما،خودخواه و اسراف کار است ودر نتیجه غیرِ اخلاقی است!...داریم به روزهایی نزدیک می شویم که به زودی،نه فقط موضوعِ ارتقای کیفیتِ زندگی مان-بلکه ادامه ی حیات مان با شک و تردید روبروست!
بی عاطفگی، پرخاشجویی، بی اهتمامیِ به مقوله ی هنرِ ناب،عشقِ حقیقی و.. .. آیا روزنه ی امیدی برای امیدوار بودن هست؟
و همینطور است طبیعت و اقلیم مان.. ..ابتدای سالِ آبیِ ما و شروع کشاورزی مان(دیم) تقریبن از نیمه ی آبانماه هر سال است.آن سالها که سرِ ِ نر بزرگتر و هوا لطیف تر بود،که اینچنین بود.
اما،این سالها، هر چقدر نگاه به آسمان داریم یا نمیزند یا خیلی دیر می زند(باران/کیمیا به ایران)و به اندازه ی سه وعده هم یکجا میزند!(سی نسا نه!).....و دیگر پاکِشی می کند باران(عروسِ زنگل به حجله ی بَرم نمی آید!).......
"تیف" به دعا و "علف" به نیایش،سر در چشمه سارِ "خشکِ سرما"و"لهیبِ آفتابِ" جنوب،اینقدر می مانند تا به پای خویش بمیرند به طفلی!.....که این هم ناعد ی و غیرِ اخلاقیِ طبیعت است!
حسام پاشا(سید حسام مزارعی)و به قول "بابا احمدی"،علی دهباشیِ ولات که عمرش کوه باد،خواست که برای"عیدانه"ی وبلاگِ وزینش(مزیری/بی ورا) که به حق و صواب گسترده کتاب فرهنگِ اقلیممان و شعور ِسنت و مدنیت مان است، چیزی بنویسم......
به صحرا شدم،یأس باریده بود!.....نه "شب بو"یی، نه "کِره دُز"ی،نه "دروش پیرِزن"ی و نه.....هی هی هی!!
فقط در آب خورده چَمی،"خَرکوز"ی دیدم و "چِش بغیز" ی و کوپه گلُ زردی به نیابتِ تمامِ بهارِ آن سالها که یادشان به خیر....کوپه گُلِ زردی، مصداقِ حالِ همه ی مان و جامعه ی مان.....
اما، من امیدوارم و انسان به امید زنده است.
این قحط سال هم گذشت، پیشاپیش سالِ نو۱۳۹۷ خورشیدی خجسته باد. خاک پای همه:علی حسین جعفری(بیدل)..... **** قرار ما بعد از مرگ
دلهره ی افتاده به خوابهایم
شب را ایستاده ام تاصبح
که مبادا
ندیده باشیم
وسواس ماه
نیامدنت را تا قرار مرگ
درنوسان نور میلرزد
یادت هست
دویدن تا مرگ
نرسیدن
و تمام زندگیم
که پر از تاول شد
افتاده ام درون این بسته ی پرتکرار
اضطراب تا گردن دیوار بالا آمده
قرارمان بعد از مرگ
یادت هست؟؟؟؟ کبری زال ***** نیمی از بودنم
در ازدحام خوابهای صد ساله ام
گم شد
مرگبارترین،
شب زندگی
و تو
که غریبانه،
آشنایم صدا کردی
تا سیرتم را
بچکانی
در چشم صورتم
و مرا بسپاری
به دفتری که...
آه
حس نبودنم
در امتداد بودنم
می جوشد
و من گنگ و ناخوانا
خودم را
مرور می کنم
در شبی مهجور و بی سر
که سکوت مرگبارش را
خیالم
از من می گیراند
و من هنوز
مبهوت آ ین نگاه...
چه می شد
اگر یکبار دیگر...
یکبار...؟؟؟
چه ناعادلانه
تقسیم کردی
بودنم را
راستی،
تو بگو
این
چندمین بهار
بدون من است!
ساره اسفند ۹۶



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1353




دهمین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات

بریده هایی از کتابِ در انتظار چاپِِ «من و عدلیه» روایتی از پانزده سال دوران قضاوت (نوروز۶۳)
باز هم اسفند و دلشوره های همیشگی و هر کدام به نوعی.
بچه ها روز میشمارند برای رفتن به ولایت و من بی تاب تر از آنها به فکر بهاری که همیشه ی خدا دیر به آن میرسم.
«سیاه درخت»ها تازه از خواب بیدار شده اند و نارنجها عطر بهار در سر می پرورانند.
به آقای است یان رئیس دادگستری فسا می گویم: «تا سیزده بدر روی من یکی حساب نکند.»
دو سه روز مانده به تحویل سال بار سفر می بندیم این بار به جای «پیکان کار» با سواری شورلتی که جاده فسا به شیراز را در کمتر از ی اعت و نیم پشت سر می گذارد.
همسایه بغل دستی مان خانم بانیانی دیدار فامیل را بهانه می کند و همراهمان می آید. می گوید: «راسشو بخواین شب عیدی طاقت نیاوردم گفتم سری به خواهرم بزنم. آغوی بانیانی اجازم میداد همراتون میومدم دشتسون ببینم چه خبره؟ خیلی دلُم میخواد یه بار شده برم اونجو...» می گویم: «خانم بانیانی این که کاری نداره. میخوای خودم اجازه تو بگیرم. تازه آقای بانیانی از خدا بخواد . چه فرصتی بهتر از این. فوقش برگردی خونه یه وَردَس برات اُوُرده تَرگل و وَرگل که کمک ح م هَس.» سکوت که می کند با خود می گویم: نکند ناراحت شده باشد. از توی آینه ی ماشین ناخودآگاه نگاهم به چهره ی سبزه اش می افتد. سرش را پایین می اندازد و با لهجه شیرین می گوید: «اَی وُی نگیا. همینُم مونده آخُر عمری...»
ناهار را شیراز منزل برادر عیال می مانیم و بعد از ظهر خانم بانیانی را جلو منزل خواهرش پیاده می کنیم. اصرار او و خواهرش برای شام کلافه مان می کند و ما با چه ترفندی از دستشان خلاص می شویم خدا میداند . حین خداحافظی صورتش را بر می گرداند و با کف دست گونه هایش را پاک می کند. نرسیده به دشت ارژن به سرم میزند سری به «دُری» خانم بزنم. عیال مخالفت می کند و می گوید: «الان وقتش نیس باشه یه موقع دیگه.» از کنار خانه شان که رد می شوم یک لحظه خاطرات تابستان ۵۳ برایم زنده میشود:
«خانه ای محقر با دو باب اتاق خواب و یک انباری کوچک کنار درِ حیاط. خانواده ای ساده و صمیمی که اصرار دارند اتاق بزرگتر را به ما بدهند. دری خانم در غیاب شوهرش همه کاره ی خانه است. می گویم: «شما دو تا آدم بزرگ با چارتا بچه ی قد و نیم قد تو این یه وجب جا جاتون نمیشه. دُرُسه که شوهرت دنبال کار و زندگی شه و آ ِ هفته ها فقط میاد...»
اتاق کوچک را که اجاره می کنیم قرار می گذاریم طول هفته شبها مادر پیش او باشد و شبهای مال ما. نوعی تقسیم عادلانه! لبخندی معنا دار میزند و می گوید: «خوبه که حواست به همه چی هَس...»
بچه ها برای زود تر رسیدن عجله می کنند و عیال نیز توی راه مرتب فرمان تند روی صادر می کند. آرش تمامی هوش و حواسش به کیلو متر ماشین است. - «بابا تندتر. بابا زودتر...» می گویم: «مامانت کم بود تو هم کمک بارش شدی.»
دشتهای کمارج و کنارتخته هنوز سبز میزنند و نشانه بهار را با خود دارند. هر چه پایین تر می آییم سبزه ها کمتر و کمتر می شوند و چه ترکیب زیبایی دارند گندمزارها در میانه ی راه، رنگهایی که نمی توان برایشان نام خاصی گذاشت.
گردنه ها را که رد می کنیم سبزه ها رفته رفته رنگ می بازند و تنها گلهای «تُرشوک» دامنه ها را کمرنگ سرخ و صورتی زده اند.
پیچ آ ، دشت پیداست با انبوهی از نخلها و تپه ای به نام «تُل ماری» با زخمهای کاری که جا به جا لودرهای «کات یلار» ایجاد کرده اند.
از سه راهی ولایت نگاهی به «اَومُخَک» می اندازم، چشمه ای در دامنه ی کوه و نخلهای پراکنده ای که حالا غریب افتاده اند و باد ی تنهایی شان را به گوش میرساند.
«خاطرات زمستان۴۲ کازرون و پر از سوز و سرمایی که ناچار میشدم پای پیاده از پای همین چشمه سرازیری سنگلاخی را پایین بیایم.» رودخانه در پایین ترین عمق جریان دارد و «هَیلُو»ی بالای آن برای گذشتن از رودخانه که قبلاً پل نداشت و زمستانها اغلب طغیان می کرد. «...تابستانهای داغ و طاقت فرسای دشتستان، فاصله ی دو سه کیلومتریِ محل تا اینجا را با بچه ها مسابقه می گذاشتیم: «هر که نها بُوواش طلا.» خاک گرم بین راه انگار ترکیبی از آرد و روغن گداخته کف پاهامان را می سوخت و به سرعتمان می افزود. این پا را زمین نگذاشته پای دیگر را بلند می کردیم.
تنها ایستگاه بین راه ج آبی «سرقنات» بود و ما که از تشنگی له له میزدیم بدون اینکه لباسهای مان را تا عمق آب شیرجه میرفتیم و کشاله های سبز جلبک را همراه با شوری آب یک نفس هورت می کشیدیم. از آنجا تا رودخانه راه زیادی نبود و تا می آمدیم دو باره سوزش گرما را حس کنیم کف پاهایمان با قلوه سنگهای صاف و خنک لب آب آشنا می شدند.
«بَرم»هایی بودند که عمیق ترین شان برم «زُرنو» در زاویه ای تنگ قرار داشت و بچه ها اغلب جرئت نمی د به آن نزدیک شوند. حفره های پایین آن هر آن ممکن بود با چرخش آب بچه ها را به زیر بکشاند و غرق کند. گرسنگی بعد از هر آب تنی را بسته به فصل سال و دور از چشم باغبانها با «خلال» و «خارک» و رطب در می کردیم و بعد که تکِ گرما ش ته می شد آ ین برنامه سوار شدن به هیلو بود که دل و جرئت زیادی میخواست.
آن سوی رودخانه بزرگترها با چه والذاریاتی قفل و بند آن را باز می د و بعد از آزاد و حرکت دادن آن به سمت جلو تا برسد به این طرف رودخانه کوچکترها از پایین هَو می کشیدند و بالایی ها دست تکان می دادند.
حکایت من و سوار شدنم به هیلو آنقدر زنده و ترسناک است که امکان ندارد با هر بار عبور ازین مسیر و دیدن این غول بی شاخ و دُم که همچنان شقٌ و رَقّ به طناب ف ی بالای رودخانه آویزان است خاطره ی آن روزها را فراموش کنم. نتیجه ی «نخود هر آش» شدن چیزی جز این نمی تواند باشد.
با آن که پنج شش سال بیشتر نداشتم همیشه ی خدا با بزرگتر ها می پ . یکی از بچه ها که اصرار مرا برای سوار شدن به هیلو می بیند علیرغم مخالفت دیگران بازوهایم را محکم می چسبد و با زحمت زیاد از پایین به بالا می کشاند. با راه افتادن هیلو ابتدا احساس خوبی به من دست میدهد خصوصاً حرکت آرام و ملایم آن که چند لحظه خود را در دنیایی متفاوت احساس می کنم، انگار پرنده هایی که همواره ردّشان را تا آن سوی آبی آسمان دنبال می کرده ام. متأسفانه تعداد زیاد بچه ها باعث سنگین شدن دستگاه و توقف آن در میانه ی راه می گردد و شادی و نشاط آنها را یکباره به دلهره و اضطراب تبدیل می کند. چند نفر از بزرگتر ها که خبره ی کارند با همکاری یکدیگر سیم بُ لِ دستگاه را به جلو هدایت می کنند و در ارتفاع ۵ - ۶ متری آن را نگه می دارند تا بچه ها بتوانند از آن بالا به پایین بپرند. در این میان تنها من میمانم که دل و جرئت این کار را ندارم و دستگاهی که بخاطر سبک شدن مرتباً به این طرف و آن طرف لنگر بر می دارد. یکی از بچه ها که گریه و زاری مرا می بیند فکر بکری به سرش میزند و بلافاصله برای آوردن طناب به سمت روستای مجاور حرکت می کند. طولی نمی کشد همراه با عده ای دیگر بر می گردند در حالی که من همچنان با گریه و زاری از بچه ها کمک می طلبم. یکی از آنها که قد بلند تری دارد در حالی که مرتب مرا دلداری می دهد چند بار طناب را به سمت بالا پرتاب می کند که هر بار بخاطر محکم نبودن جای پا و لرزش دستانم نمی توانم آن را بگیرم. سرانجام طناب به لبه هیلو گیر می کند و من نیز با دستانی لرزان و عرق کرده موفق می شوم تا آن را به بدنه ی دستگاه گره بزنم.
شور و هلهله ی بچه ها جان تازه ای به من می بخشد و باعث می شود تا این بار قرص و محکم سر پا بایستم.
کشیدن دس ی طناب همراه با خواندن تصنیف های محلی و اوج خوشحالی بچه ها تا رسیدن دستگاه به آ ین نقطه و پایین پ پرنده ی بلند پرواز دشتستان...!!!» ته مانده ی علفها و گندمزارهای لاغر و کوتاه هر چند نشان از خش الی های بی امان می دهند اما نخل ها با قامتی بلند و استوار، عطر خوش تارونه ها را در هوا می پراکنند و نبود بهار را جبران می کنند: «سر خُم می سلامت، شکند اگر سبویی...»
ّ
محمدرضا فقیه ال



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1352




دوازدهمین صفحه از چهل و سومین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
معرفی کتاب این شماره : جامعه شناسی خودمانی جامعه شناسی خودمانی کت است نوشته حسن نراقی که توسط نشر اختران به چاپ رسیده و بارها تجدید چاپ شده. نویسنده این کتاب ۱۵۰ صفحه ای سعی دارد با زبانی عامیانه الگوهای رفتاری و فرهنگی جامعه ایرانی را مورد بررسی قرار دهد. بررسی جامعه ایرانی از نگاهی جدید همیشه در توصیف ایران و ایرانی، حرف از رشادت و ایثار، ایمان و غیرت، مهربانی و مهمان نوازی و هزاران صفت خوب دیگر به میان می آید. اما کم تر پیش می آید که از خود بپرسیم؛ جامعه و مردم ایران، هیچ صفت و فرهنگ ناشایستی در بین رفتارهای ساختاریافته خود ندارند؟ به طور حتم در ساختار اجتماعی، فرهنگی این مردم باید عیوبی هم باشد! حسن نراقی نویسنده و پژوهشگر، سعی کرده در این کتاب، عیب ها و نواقصی که در جامعه ایرانی نهادینه شده است را با زبانی ساده و بدون غُلُوگویی به رشته تحریر بیاورد. این کتاب همچنانکه از عنوانش هم بر می آید حکایتگر دردهای خودمان با خودمان است ... ما ایرانیان را ویژگیهای شخصیتی و فرهنگی و اجتماعی خاصی است که پیش از آنکه در مسیر تعالی و پیشرفت دستگیرمان باشد بیشتر دست و پا گیرمان بوده است ... نتیجه آنکه تا می توانستیم خواسته و ناخواسته همدیگر را آزرده ایم و تا آنجایی هم که می شد از قافلة بشریت عقب مانده ایم ... متأسفانه این روند هنوز هم به قوت خود باقی است و حتی با توجه به شرایط زمان و افزایش ارتباطات اجتماعی بمراتب حادتر هم شده است ... پس هنوز جا دارد کتابهایی از این قبیل با قدرت شناخت و تجزیه و تحلیل هرچه تمامتر پا به عرصة دانش و فرهنگ ایران زمین بگذارند تا شاید روزی بتوانند همچون آیینه ای تمام قد در برابر چشمان ایران و ایرانی قد راست کنند و خوبیها و بدیهای او را آینه وار به رویتش برسانند ... ! اگر چه مثال ها و موارد ذکر شده در کتاب جامعه شناسی خودمانی مربوط به اوا دهه هفتاد شمسی است اما برای تمامشان می شود موارد مشابهی با مقیاس امروزی پیدا کرد. این موضوع نشان می دهد انتقاداتی که در این کتاب به جامعه و مردم ایران وارد شده آنقدر عمیق و بنیادین بوده که پس از گذشت ۱۵ سال از زمان نگارش آن، هنوز هم مصداق دارد. با نگاهی به فهرست کتاب، به یاد تمام حرف هایی می افتیم که سال هاست از زبان راننده های تا ی، مسافران اتوبوس، بزرگترهای فامیل، مجری های تلویزیون و خلاصه؛ همه مردم می شنویم. با این تفاوت که من و همه مردم این جامعه وقتی انتقاد می کنیم خود را تافته جدا بافته ای از مردم اطرافمان می دانیم اما در این کتاب انگشت اتهام متوجه همه افراد جامعه ایرانی هست؛ از جمله شخص نویسنده! و جنابعالی به عنوان مخاطب. این کتاب پیرامون برخی از این ویژگیها مانند بیگانگی با تاریخ، حقیقت گریزی و پنهانکاری، ظاهر سازی، قهرمان پروری و استبدا گی، خودمحوری و برتری جویی و ریاکاری و شعارزدگی و مسئولیت ناپذیری و ... با ما به گفتگو می نشیند ... اینها حرفهای آشنایی است برای ما ایرانیان، چون کار هر روز و شب مان است پ ن : با توجه به ضرورت خواندن این کتاب توسط هر ایرانی ، و با توجه به متن ساده و قابل درک برای همه ی سنین ، انشالله هفته آینده کتاب مورد نظر به عنوان دومین مسابقه بزرگ کتابخوانی شهر وحدتیه معرفی می گردد . توضیحات بیشتر متعاقبا اطلاع رسانی می گردد .



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1354




نود و پنجمین نشست انجمن ادبی باران

درخواست حذف اطلاعات
آ ین پنج شنبه شب سال 1396 ساعت 20 بارانیها گرد هم آمدند تا به پیشواز بهار و سال 97 بروند و با خاطره ای خوش سال 96 را در کاتور باران بایگانی کنند سالی که باران به شهر نیامد ولی بارانیها رستند،وقتی بارانی باشی محکومی به رویش. (حسام ال ه ی ) بارانی یک تنه شهر را مهد کتابخوانی ایران کرد، حسین باقری بدون چتر آمد ولی آنقدر با معشوقه در کشو در استان بارید که خیلیها را محکوم کرد که چترشان را باز کنند. آقای افشار رگبار پراکنده تگرگ بر شهر فرو ریخت. گودرز و خانم زال مثل همیشه بخاطر با باران به هر سختی هم که بود ابرهای آسمان باران را بارور می د تا باران بر شهر ببارد. بگذریم،در آ ین نشست بارانیها در نبود برخی بزرگان و حضور بزرگترینهای خود همراه بود. شروع آ ین جلسه در غیاب پیر غزل انجمن جناب کشاورز نوبت به حضرت سخن سعدی رسید تا حسین جعفری از باب سومش آغاز گر جلسه باشد. در قسمت دوم، خود جعفری با سخنان حماسی و باستانی به پیشواز بهار و نوروز و آیین آن از پس هزاره ها رفت و این آیین را بهترین شیوه ممکن برا بارانیها واکاوی کرد. در قسمت دوم خانم دهقانی که با پدر مهربان و متینشان از مهمانان و تازه واردان باران بودند به هنرنمایی شاهنامه خوانی پرداخت که با تشویق زیاد بارانیها مواجه شد. در قسمت سوم بابا احمدی به سخنرانی پرداخت و ابتدا جوایز خود در طرح سوالات مسابقات قبلی اش که فقط هدف آن انگیزه تحقیق و بالا بردن بار دانش ادبی بارانیهاست را به بیدل که غایب بود و سرکار خانم فریبا محمدیان اهدا نمود و سوال مسابقه جلسه آینده باران را هم مطرح و بین بارانیها تقسیم کرد و به تشریح شعر مسابقه قبلی پرداخت که حاوی نکات ارزشمندی در مورد انسان و سرنوشت دنیوی و ا وی آن بود و در برخی مسایل مطرح شده هم اطلاعات مفید حقوقی دادند. در قسمت بعدی باز نوبت به نقالی خانم دهقانی رسید که باز خوش درخشید. در قسمت پنجم نوبت به ستاره سهیل انجمن سارگل خانم کاووسی رسید تا باز با گرز و کوپال خود جلوی بارانیها و مهمانان بزرگ شاهنامه استان چون جنابان محمدآبادی و رادی هنرنمایی کند که شدید مورد تشویق قرار گرفت. در بخش آ نوبت به شعرخوانی اعضا رسید که جعفری سه شعر خواندند،خانم زال به درخواست جعفری کار جدید و زیبایش را ارایه کرد،شعر بابا احمدی را آیناز خانم به طرز زیبایی اجرا کرد که بارانیها را به وجد آورد،آبیدل با شعر پیچ در پیچش نسخه سال 96 را پیچید، نظری فرد چند رباعی زیبا خواندند.مهمانان جلسه جنابان محمدآبادی و رادی دو شعر حماسی و بهاری به باران تقدیم د تا بارانیها را در آ ین نشست سال 96 سیراب کرده باشند. بهزاد حیدری و ستار کاووسی هم علی رغم اینکه قیافشون نشون میداد شعری برای خواندن دارند ولی نخواندند. اجرای آ سخنان مدیر انجمن حاجی مزارعی بود که آرزوی بهترینها را در سال 97 برای بارانیها از خداوند خواستار شد. با تشکر از حضور بارانیها: خانمها محمدیان،عهدیه و سارگل کاووسی،آیدا،دهقانی و زال. آقایان بابا احمدی،جعفری،نظری فرد،افشار،ستار،حیدری،مزارعی،گودرز،آبیدل،کاوه. مهمانان: آقایان محمدآبادی و رادی پیام باران برای سال 97: ضمن تبریک سال نو به همشهریان از هزاران راه نرفته یک راه دیگر را هم بروید: چترهایتان را ببندید و زیر باران بیایید،خواهید دید که راه برگشتی ندارید. گزارش آ ین نشست به قلم محسن کاووسی""آبیدل""



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1355




نخستین خبر بد سال جدید: "داریوش شایگان" درگذشت

درخواست حذف اطلاعات
"داریوش شایگان" شمند و فیلسوف معاصر ایرانی صبح امروز(پنج شنبه) دوم فروردین 1397 در بیمارستانی در تهران چشم از جهان فروبست. به گزارش عصر ایران ، شایگان 84 ساله پس از گذشت هفته ها از سکته مغزی و بستری بودن در ح "کما" در بیمارستان، در ساعت 7:30 صبح دوم فروردین در بیمارستان فیروزگر تهران درگذشت. او 5 بهمن 1396 پس از سکته مغزی و رفتن به ح کما به بیمارستان منتقل شده بود و در بخش مراقبت های ویژه بستری بود.نخستین خبر بد سال جدید: شایگان در سیزدهم بهمن ماه 1313 در تهران از یک پدر تاجر ایرانی و مادر گرجستانی چشم به جهان گشوده بود. او در سال 1347 در رشته هندشناسی مدرک ا گرفته بود. شایگان طی سال ها فعالیت، آثار فا ی را در حوزه شه و ادیان به رشته نگارش درآورده بود او همچنین جوایز متعددی در حوزه بین المللی از آن خود کرده بود و در خارج از کشور بسیار شناخته شده بود.

آثار او عبارت بودند از : در جست و جوی فضاهای گم شده، پنج اقلیم حضور، جنون هوشیاری و فانوس جادویی زمان.

داریوش شایگان هند شناس بود و به دو زبان فارسی و فرانسه آثار خود را منتشر می کرد. خبر در گذشت داریوش شایگان بدون تردید نخستین خبر تلخ سال جدید است.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1356




دومین صفحه از چهل و چهارمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
خوشحالم که مرگ پایان غرق شدن است من از زیاده ­روی­های باد از موج­های افراطی از بادبان­های برافراشته از ناخدا بودن دیگر بدم می­آید باور دارم دریا روزی به زانو در می­آید تو را پس می دهد به ساحل می­آیی قایقم را به تو می­دهم و تو دوباره به دریا می­روی که غرق شوی حسین باقری **** "هر زنی...." هر زنی دوست دارد خانه را باآوازهای قابلمه های برآتش نهاده زنده نگه دارد. تو ای مَرد.... "شیرین"ات را نه در شکرخندهای دلبرانِ مجازی بلکه در همین ابه وپای همین اجاق و قابلمه ها "خسرو"باش. زمستان(اسفند)۹۶-نای بند/علی حسین جعفری(بیدل) **** پناه من باش مثل پناهگاهی در آژیر قرمز مثل درنایی تازه رسیده از سرما به آب های گرم مثل افتاده از اسبی که می جوید راه بگذار از دروازه ی چشم هایت بگذرم می خواهم در دلت بیتوته کنم پناه من باش حتی اگر تبسم ی باشد از لبانت #شیرین_تر ********** رفتی و ندیدی چطور نعشم باد کرده روی دست زمین روحی سرگردان بر ابه های خانه ای متروک به دیدنم بیا هر چند دور هر چند دیر حالا که تکه های تو مانده در کاسه ی چشمم شیرین تر ******



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1360




چهل و چهارمین شماره از دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
به نام آنکه جان را روشنی داد چهل و چهارمین شماره از دوهفته نامه ادبی بردل را با افتخار تقدیم می کنیم . به رسم همیشگی در ابتدا در گلستان با صفا و فرح بخش شاعران دیارمان گلگشت ها نموده و از من ذوق آفرین آنها خوشه ها می چینیم و سپس با یک نقد ادبی و معرفی کتاب، این شماره را به پایان می بریم . امید اینکه مورد طبع شما ادب دوستان واقع گردد . ***** "سرزمین من" سرزمینت"بیدل" سرزمینت..... آنجا درکوهپایه های"اردی"،"کاسوکیزه"،"چل کفتاری"و...... درغبارفراموشی خو ده است! نیمدری سرخ مگلسی ی"تاته محمسین" تا پار نیز در زیر ستیغ صبحگاهی ی خورشید چون روزنه ی امید دربهشت مشرف به اجابت اهل، تا کیلومترها با توحرف می زد! "آب انبار"مهجور هنوز عاطفه دارد و چشم به راه ی است که" ی"بندازد ونقره برگیرد از رخش! *** سرزمینت بیدل سرزمینت... . که با ایستادگی ی "برج کلی" وثبت حماسه ی شب خونین بر تارک تاریخ.... همپای"اهرام ثلاثه" ........"تخت جمشید" شیراوژنی ی"کابل"را به"دره ی پنج شیر" و شیر ه اش: -"احمد شاه مسعود"گره می زند. ** سرزمینت بیدل سرزمینت..... اکنون چون شعله ای مرده می ماند! چرا برنمیگردی؟! ماهی،سالی لااقل دهه ای برگرد وبا او نجوا کن واقعه ی ناگزیررا... چرا که فردا روزی مردن در دیاری غریب در دیاری بجز زادگاه سخت وعواقب پذیر است! علی حسین جعفری(بیدل).سال۱۳۹۶ ****
ازدهانت برمی آید
که دندان روی دندان بگذاری
یا نه
" نامرئی بشوی " دست ندهی
رونگردانی
گوش ندهی
یانه
سرازکوه درآوری یاغی بشوی
رو مه ها را نخونی
تلویزیون نبینی
رادیو گوش نکنی
با ی حرف نزنی
اینها که نمی شود!!!
تاکی؟
این طور که باشی !!!
دنیا هم "کشفت" نمی کند فکرکنم
اینها را بزاریم بعد مردن بهتراست آنجا
همه با محصولات" تک نرخی " نفس می کشند آنجا
هیچ وقت "رفتن و ماندن " دیر نمی شود " سقراط
افلاطون
ابوریحان
بوعلی
خیام
وخیلی از بزرگان
صبحانه را باهم می خورند اول صبح آنجا
ازدهان تو و دیگرعزیزان
"ی ان"
برمی آید همه چیز راحت تر گودرز رحیمی جهاردهم فروردین ماه97



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1359




چهارمین صفحه از چهل و چهارمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
معرفی کتاب این شماره : "عشق ورای ایمان" پائولو کوئیلو عشق ورای ایمان اثر زیبای پائولو کوئلیو، نویسنده برزیلی می باشد که در ایران هم بسیار شناخته شده است. عشق ورای ایمان درباره جنبه های و روان شناسانه عشق است. به راستى رس آدمى چیست؟ چرا انسان پا به عرصه ى هستى گذاشته و چگونه بایسته است که روزها را از پس روز سپرى کند؟ قطعا به تعداد افراد بشر پاسخ براى این پرسش مى توان یافت. اما نورى که در قلب تک تکشان مى درخشد، گواه اشتراک ذاتى این همه پرسش در مقابل تنوع بى حدِ شکل بروز آن است. عشق، موهبتى خدادادى که نوع بشر را از سایر جانداران متمایز مى کند. کتاب عشق ورای ایمان موعظه اى است از زبانِ هنرى دراموند اسکاتلندى که جهان را از برای یافتن معناى زندگى درنوردید و طولى نکشید که به دل دانست پاسخ سوالش همینجا در گوشه ى قلبش نهفته است. او زندگى خود را وقف تدریس علوم طبیعى در گلاسکو کرد، اما همواره براى جمعیت هاى کوچک مشتاق از عشق و بزرگداشت این ودیعه ى تابان مى گفت. کتاب او با نام “موهبت الهى” که در سال ١٨٩٠ چاپ شد، به عنوان زیباترین متنِ نوشته شده در مورد عشق مشهور است. کوئلیو، نویسنده ى نام آشناى برزیلى، متن کتاب موهبت الهى دراموند را در قالب موعظه اى از زبانِ این واعظ به رشته ى تحریر درآورده است. هیچ توضیح و توصیفى از کتاب نمى تواند در حد جملات ناب آن در ستایش عشق سخن بگوید. همانگونه که نمى توان هیچ تفسیرى براى عطر خوشِ مثنوى مولوى یافت که در مقامِ عشق سخن بگوید و انسان را دل زده نکند. بدون شک عشق اسطرلاب اسرار خداست و کاش همه ى ما روزى بر آن شویم تا فتیله ى این شمعِ درخشان را در وجود خود روشن کرده و جهان را به سانِ پروردگار نورانى کنیم. بدون شک دنیاى امروز ما نیازمند چنین نگرشى است، دنیایى که به شدت سیاه و اهریمنى شده، از خانه ابى جنگ ها تا بیدادِ ستمگر. انسان نیازمند آن است تا به یاد بیاورد آنچه از براى آن آمده است. قسمت هایی از متن کتاب عشق ورای ایمان اگر من به زبان فرشتگان با شما گفتگو کنم اما در قلبم عشقى به شما نداشته باشم، فقط ناقوسى پر سروصدا یا سنجى بوده ام که به شدت به هم کوبیده مى شود. اگر قدرت ان را داشته باشم و از تمام رموز و دانش ها آگاهى داشته باشم یا حتى اگر ایمانى داشته باشم که با آن بتوانم کوه ها را جابجا کنم، اما فاقد عشق باشم، در واقع “هیچ هستم”. اگر تمام آنچه را دارم ببخشم و جسمم را در آتش بسوزانم، اما عاشق نباشم، در قبال این کارها هیج جیر نصیبم نخواهد شد. – بخشى از موعظه ى سنت پل بدان ى که کمتر عشق مى ورزد، کمتر بخشیده خواهد شد. ایمان، امید و عشق در تمام دوران ها ثابت و پایدارند. این سه مفهوم براى همه ى نسل ها باارزشند، اما قوى ترین و مهم ترین آن ها عشق است. اما به راستى چرا عشق از ایمان برتر است؟ زیرا ایمان صرفا جاده اى است که ما را به سمت عشقى بزرگتر هدایت مى کند. چرا عشق از نیکوکارى برتر است؟ زیرا نیکوکارى فقط جلوه ى ظاهرى عشق است. یکى از راه هایى است که در آن عشق جلوه مى کند و همیشه کل از جز برتر است. ما به دنبال رسیدن به آرامش ابدى در بهشت هستیم. اما با عشق در روى زمین هم به این آرامش خواهیم رسید. باارزش ترین چیزى که بشر مى تواند در پیشگاه خدا به انجام برساند، مهربانى با بندگان اوست. جهان هستى واقعا نیازمند این تفکر است. ما در برخورد با دیگران، باید همیشه خود را بد ار بدانیم و دیگران همیشه از ما عشق و مهربانى طلبکارند و چه بدهى اى افتخارآمیزتر از بدهى عشق. ى که عاشقى مى کند، مى داند که این حس برترین هدیه ى خداوند است. پس هیچگاه به دنبال پاداش یا برگشت نتیجه ى اع نیست. در داشتن و به دست آوردن به دنبال شادى نباشید، شادى فقط در بخشیدن به دیگران به دست مى آید. چه بسا انى که ما آن ها را ظاهرا افرادى غیرمذهبى مى بینیم، در روز عدل و محاسبه ى قیامت جلوتر از آن هایى که ظاهر مذهبى دارند وارد بهشت پروردگار شوند. براى ورود به فردوس پروردگار باید قبلا بهشت را در روحمان تجربه کنیم و روحى بهشتى داشته باشیم. مردن بهتر از زندگى بدون عشق است. عشق خالقِ عشق است.
اگر شما تکه اى آهن را در مسیر جریان الکتریسیته قرار بدهید، به دلیل جریانات القایى، آن تکه آهن هم الکتریکى خواهد شد. اگر آن را نزدیک آهن ربا قرار دهید این تکه آهن تا وقتى که کنار آهن رباست، خودش هم خاصیت مغناظیسى خواهد داشت.
پس خود را نزدیک خدا نگه دارید، خدایى که عاشق ماست، مطمئن باشید عشق لایزال الهى در وجودتان جریان خواهد داشت. بشر به این علت به دنبال معنویت مى گردد که این جستجو براى یافتن معنویت، در ذات و طبیعت انسان نهاده شده است، پس این جستجو امرى کاملا طبیعى است و حتى مى توان گفت این قانون معنویت است. ما به این دنیا آمده ایم تا در حد بى نهایت عشق بورزیم و به دنبال این احساس به رستگارى برسیم و زندگى به اندازه ى کافى این فرصت را به ما مى دهد تا خودمان را وقف این مسیر کنیم. به وفور عشق ورزیدن، به وفور و فراوان زندگى است. تا ابد عاشق بودن، تا ابد زندگى است. زندگى ابدى پیوندى ناگسستنى با عشق دارد. چرا ما دلمان مى خواهد تا ابد زنده باشیم؟ چون امید داریم فردا یا فرداها ى پیدا شود که ما از دل و جان دوستش داشته باشیم. چون مى خواهیم حتى اگر شده یک روز دیگر را در کنار ى که دوستش داریم سپرى کنیم.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1362




سومین صفحه از چهل و چهارمین شماره دوهفته نامه ادبی بردل

درخواست حذف اطلاعات
مروری بر «معشوقه در کشو، حسین باقری، نشر پاتیزه، ۱۳۹۶ – عبداله رئیسی «آدمِ کاغذی/ رویاهای کاغذی دور و درازی دارد/ دفتر و دستکی دارد در ضمائم خود/ صبح اول وقت/ از قلم پایین می­آید و/ می­رود سر سطر/ معشوقه­ای دارد در کشو/ -بدون ذکر ماخذ- …» «معشوقه در کشو» اولین مجموعه شعر حسین باقری است. در این مجموعه، زبان در مرکز توجه شاعر قرار دارد و تمام شگردهای باقری در شعر از مسیر زبان عبور می کنند. باقری فهمی دقیق از کارکردهای زبان در شعر دارد و پیوند حسی عمیقی بین اجزای شعر در ساحت زبان برقرار کرده است. او در زبان آوری، شاعری مسلط است و با دقتی ستودنی، کلمات را روی ریل سطر قرار داده است. «از عهده ­ی تنهایی که بترسم/ بی مقدمه/ پنجره را می­برم به خیابان/ که در اقدام به قاعده/ روی اضلاع طولانی بلوار/ دود کنم به علامت قرار…» شعرهای باقری در این مجموعه بیش از هر چیز محصول تفرّد ادبی اوست؛ به گونه ای که وی با مغازله در ذات سیال و شناور زبان، به تجربه ای در زبان دست یافته که بیش از شنیدنی بودن، خواندنی است. انگار شعر باقری با دور زدن قواعد آشنا و معمول، می کوشد تن به رویکردی بدهد که بر پایه ی رمزگان ادبی استوار است. «معشوقه در کشو»، به دو نوع رمزگان، روی خوش نشان می دهد؛ رمزگان جغرافیایی و رمزگان تاریخی. از این رو نیز در شعر او علی رغم خودبسندگی و استقلال متن، با برخی ارجاعات بیرون متنی مواجهیم که ذهن مخاطب را در وضعیتی پارادو یکال قرار می دهد. این وضعیت، آغاز قرائتی تردیدپذیر در متن و بطن شعرهای اوست؛ تردیدی که نه تنها سرچشمه ی نسبی گرایی معنا در شعرهای باقری است، بلکه روایتگر هستی قطعه قطعه شده ی انسان معاصر است؛ انسانی که در سرگشتگی نشانه ها، میان زبان و جهان نمادین در گردش اجباری است. «دارم به سمتِ می روم متمایل می شوم/ به سمتِ بروم با تو/ می خواهم به فرمان شاه/ رگم را بِبرم زیر تیغ/ حیف، نشد کاشان به دنیا بیایم/ نشد فین را پای دیوار بمیرانم…» شعر باقری در این کتاب، به نوآوری در زبان و فرم بیش از هر چیز دیگری وفادار است؛ از این رو مخاطب شعر باقری، خود را در مقابل شاعری می بیند که مدام می خواهد لباسی تازه بر تن شعرش بپوشاند. شعر باقری با اجرای هنرمندانه در زبان، به تنوع لحن می رسد. و این تنوع، بیش از آنکه شگردی برای زیبایی شناسی معطوف به صورت باشد، نیازی است که در کنش و منش موتیف ها و موقعیت های شعری تعبیه شده است. «… ساعت از سه می­غلتد روی عقربه/ از دستبرد این همه آدم/ که بی ­تو ترند از من/ خیالم را کجا مخفی کنم؟…» شعرهای حسین باقری در این کتاب، شعر اجراست؛ اجرایی معطوف به سیالیت زبان و فرم؛ که از ی و نشان دهنده ی تفکر حرفه ای او در شعر، و از سویی دیگر نشان دهنده ی قدم زدن او در قلمرو پیشنهادهای بخش آوانگارد شعر معاصر است. قلمرویی که از مرزهای کلی و عمومی شعر معاصر گذشته و به نوعی از فردیت یافتگی مدرن و تاریکی و تردید پست مدرن رسیده است. «… از روبرویم می­پرد رنگ/ سالهای سال جرقه می­زنند در اتصال هم/ صف کشیده­ام در دهان گور/ و برادرهای خونخواهم تا ابد نخواهند فهمید/ کشته­ی تو بودم یا مُرده­ی تو» نگاهی گذرا به معشوقه در کشو نشان می دهد که باقری در بیشتر شعرها تلاش می کند با عبور از خطوط روایت، روایت خطی را بشکند و معماری دیگری از روایت شاعرانه بدست دهد. شعرهای باقری هم زمان مند هستند هم مکان مند؛ با این حال زمان و مکان در شعر او زمان و مکانی صرفاً روایی نیست؛ بلکه عمدتاً زمانی شناور و مکانی غیرایستاست که به جای لو دادن رمزگان داستانی، نظامی از تداعی ها می آفریند تا امکان های جدید در درون متن شکل بگیرد. «… صحبت از انار دلِ خوش می­خواهد/ خصوصا وقتی کارد را تعارف می­کنی/ در ع ی که هنوز خون می­چکد از درخت/ (اینجا روایت از تو تمام می­شود/ و از کادر بیرون می­روی) …» در این مجموعه، اگر چه هر کدام از شعرها به لحاظ زیبایی شناسی دنیای مخصوص به خود را دارند، اما یک نوع یکدستی زبان و فضا بر سر شعرها سایه افکنده که بیانگر درکی از زیبایی شناسی توسط باقری است که معطوف به فرم درونی و معماری نهایی شعر است. این زیبایی شناسی البته در دل خود، مولفه هایی نیز پرورانده است؛ که این مولفه ها به شدت امکان ساز و فرارونده و فرورونده هستند. «… از فرط گربه/ ماه بند آمده بود/ من دست بریده­ی درخت را/ در بقایای شب بردم/ تا توله­هایش را بزاید از حدقه» باقری در شعر از زبان کار می کشد؛ او اگر چه از پیچیدگی غیرلازم دوری می کند، اما سادگی زبان را هم برنمی تابد و جنبه های زیبایی شناسی زبان را در نحو و دستوری متفاوت به اجرا می گذارد. باقری در این مجموعه به گردش لحن علاقه ی خاصی نشان داده و با قطع و وصل های روایی، چرخش زاویه ی دید، تمرکز بر انرژی درونی کلمات و شناور ریتم و فضا، این مولفه ی کیفی را در شعرش رقم زده است. « این تاریکی عمدی ست/ این خواب نرفتن/ اعتراف کن عمدی ست/ بریده بریده­ی باد/ طوفانِ لکنت گرفته­ست/ در فواصلی که ایستادن احتیاط دارد و/ نشستن در خانه/ نخواه که اسمت را بر زبان بیاورم…» در پایان، باید بر این نکته تاکید کنیم که با توجه به بازار داغ و کاذب شعر ساده نویس، چاپ کتابهایی نظیر «معشوقه در کشو» با رویکردی حرفه ای و زبانی، می تواند مخاطب جدی شعر امروز را به آینده ی شعر این نسل امیدوار نگه دارد. دو شعر از مجموعه ی معشوقه در کِشو/ حسین باقری: آدمِ کاغذی رویاهای کاغذی دور و درازی دارد دفتر و دستکی دارد در ضمائم خود صبح اول وقت از قلم پایین می­آید و می­رود سر سطر معشوقه­ای دارد در کشو -بدون ذکر ماخذ- که مفصلا فکر می­کند به او فکرهایی که ما از او بی­خبریم و در ظریف­ترین حالات اداری عمود می­شود از وسط جمله که در ضمن صندلی امضا کند ضمائرش را پیش از هجوم مراجعین در حالات دایره ……. شاید یک گفتگوی طولانی با پرتقال و دست بردن به درخت در حاشیه­ی تو برای دل انگیز روز کافی باشد اما من، یکنفره از پس ندیدنت برنمی­آیم با پنهانیِ پیشرونده­ای که تو داری و اختلال در نبض ملاقات که دردی ضمیمه­ی دردهای ریشه­ای ست صحبت از انار دلِ خوش می­خواهد خصوصا وقتی کارد را تعارف می­کنی در ع ی که هنوز خون می­چکد از درخت (اینجا روایت از تو تمام می­شود و از کادر بیرون می­روی) قاعده­ی شب غم انگیز بودن است و دل­انگیز باید روز دیگری باشد خصوصا که پرتقال پریده رنگ است و دستم نمی­رود به درختی که کارد را گرفته به گلوش



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1361




در راستای ترویج کتاب و کتابخوانی

درخواست حذف اطلاعات
بنام خدا
وجود یا عدم وجود سواد و افراد باسواد و به طبع آن رشد فکری وفرهنگی مردم مهمترین معیار توسعه محسوب می شود.آنچه که برآیند این مهم است گویا رشد فکری و فرهنگی هرجامعه ای به نسبت باسوادی مردم آن جامعه لازم و م وم همدیگر هستند. بالطبع وجود مکمل های قوی ازجمله مسئولیت پذیری ،ایثار و فداکاری ،تقوا وتلاش دل سوزانه ،نظم پذیری و وجدان کاری و... در جهت رشد جامعه و در کنار معیارمورد نظر تحسین برانگیز خواهد بود.یادمان باشد اگر به مقام و مرتبه ای در جامعه رسیده ایم نتیجه همان حمل بار سنگین کتاب های دوران مدرسه بوده است و چه زیباست بپذیریم همه آنچه که داریم از جمله رشد وبالندگی های انفرادی و اجتماعی و دانش علمی و.... مدیون همان کتاب ها هستیم.براین اساس قادر به درک واقعی این جمله هستیم که مجموعه ای از تجربه و شه دیگرانی که برای ما کاشتند را در کتاب ها خواهیم دید و خواند وهمین خواندنی هاست که باعث ب سطح دانش بیشتری در جامعه خواهیم بود و هرچه میزان علم آموزی ودانش و آگاهی ما بالاتر باشد احتمال تخلف در امورات اجتماعی و اخلاقی کمتر خواهد بود.
آیا تابحال از خودمان پرسیده ایم آسیب های اخلاقی واجتماعی جامعه از کجا و توسط چه انی نشات گرفته است ؟آیا در دنیای پیرامون خود شیده ایم که عوامل اختلال در نظم اجتماعی بخصوص در محدوده پیرامونی ما چه انی هستند؟آیا تا بحال آماری از سطح سواد و دانش افراد بز ار یا مخل جامعه در اختیار داریم و یا از شرایط زندگی آنان خبر داریم؟و هزاران آیاهای دیگر
به عقیده و باورم قلبی ام قبل از اینکه دنبال پاسخ سوال ها باشیم باید به این مهم بین یم که شاید مقصر اصلی این اتفاق ها ما و سایر افراد باسواد جامعه باشیم که یک عده بی سواد و بی مسئولیت در بین ماها آزادانه و بی توجه به حضور ونقش ما اینچنین جولان می دهند و نظم اجتماعی را با کیف ومیل خودشان برهم میزنند. آنان چقدر از بی خیالی ما خیالشان راحت هست که دست به هر اقدامی می زنند وحتی اهمیتی هم برایشان نداریم.اکنون دو راه پیش رو داریم : یا اجازه بدهیم امنیت و آسایش و نظم اجتماع را به دلخواه خودشان تغییر بدهند ویا اندکی رگ غیرت مان بجنبد و راه را بر آنان تنگ تر و مسیر را ناهموارتر برایشان کنیم .شما نقش تان را چگونه ایفا خواهید کرد.؟
بیاییم به باور خودمان و اینکه هرچه علم ودانش و جایگاهی که داریم و همه آن چه را که از راه آموخته ها و تجربیات اندوخته در کتاب ها داریم بطور دلسوزانه بکار ببندیم.در فرصت پیش رو و راه اندازی ایستگاههای کتاب و معرفی استان یا شهرستان و ای پایتخت کتاب فعالانه حضور داشته باشیم و در راستای فرهنگ سازی و خوشنامی شهر و دیار و زادگاه خویش قصور و کوتاهی ماقبل را جبران و به هر روش ممکن (اهداء کتاب ،کمک هزینه ید ،ارائه ایده و همفکری و...)همت خویش را در بلندای قامت سطح دانش اجتماعی و محدود امورات منسوخ شده ومعضلات اجتماعی بطور جدی بکارگیریم. ارادتمند
حیدر مجدنیا



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1363




چهارمین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
اخبار فرهنگی - ادبی شهر وحدتیه خبر اول : دفاع پیام حیاتی از تز ای خود هفته گذشته خبر مسرت بخش دفاع نخبه همشهری را در خبرها داشتیم . به تاریخ 21 آذرماه 96 در سیستان و بلوچستان با حضور پروفسور رضوانی رئیس سابق سیستان بلوچستان وسر گروه شیمی ،خانم سراوانی ، پروفسور منصوری ، پروفسور نوروزی فرو شهرکی مراسم دفاع پیام برگزار که در این ماراتن پاسخگویی که یکی از اساتید از شهید بهشتی ویکی از داوران از تربیت مدرس و دو داور دیگر از سیستان بلوچیستان بود ، ایشان توانست با معدل 19.9 تز خود را پشت سر گذاشته و به درجه ای شیمی معدنی دست یابد . بدون شک شهر وحدتیه به جوانان پرافتخار خود می بالد . **** خبردوم : داستان کوتاه حسین باقری، حایز مقام ده داستان برتر کشوری گردید . نخستین دوره جشنواره ملی داستان کوتاه پرراس با تجلیل از احمد آرام و معرفی برگزیدگان به کار خود پایان داد. در این آیین اختتامیه که عصر روز پنج شنبه 24 آذر ماه در برازجان برگزار شد، دبیران جشنواره گزارشی از روند برگزاری آن ارائه دادند و دبیرخانه دائمی این جشنواره نیز آغاز بکار کرد. همچنین قرار براین شد که آثار منتخب در مجموعه داستانی از سوی نشر نیماژ منتشر شود. عبدالله رییسی ، دبیر علمی نخستین جشنواره ملی داستان کوتاه پرراس گفت: پرراس تا دیروز یک آرزو بود اما امروز تبدیل به یک واقعیت شده و ما برای حفظ آن و کیفیت دادن به این واقعیت، از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنیم. داوران پرراس اعتبار این جشنواره بودند و بخشی از هویت و اعتبار داستان کوتاه امروز ما نیز مدیون همین نام هاست.تنوع آثار ارسالی به جشنواره از دو منظر قابل توجه بود؛ هم به لحاظ تنوع جغرافیایی، چرا که آثار از سراسر ایران ارسال شده بود، هم به لحاظ فرم و ساختار و گونه های زبانی و روایی داستان کوتاه که نشان دهنده تلاش نسل جوان امروز برای تجربه جهان ها و زبان های جدید و جدی در عرصه ی داستان نویسی است. شایان ذکر است داستان کوتاه حسین باقری با عنوان " شبی که نمی گذشت " به عنوان تنها استان بوشهر جزو ده اثر برتر معرفی و تجلیل گردید . **** خبر سوم : جشن رونمایی و امضای کتاب "معشوقه در کشو " شاعر نامی شهر وحدتیه حسین باقری رونمایی از پنچ کتاب جدید از دیگر برنامه های آیین اختتامیه نخستین دوره جایزه ادبی پرراس بود که در حاشیه جشنواره و در نمایشگاه آثار تازه منتشر شده نویسندگان بوشهری برگزار شد. در این مراسم نویسندگان این آثار در غرفه ای که به همین منظور ب ا بود، آثار خود را برای مخاطبان امضا د. احمد آرام، حسن محمودی، شیوا مقانلو، سعید بردستانی و حسین باقری در این برنامه همچنین به پرسش های مخاطبان خود پاسخ دادند. این غرفه همزمان با روز نخست نمایشگاه کتاب بوشهر برگزار شده بود و با استقبال خوبی روبه رو شد. ***** خبرچهارم : هشتادونهمین نشست انجمن ادبی باران شبی تمام با یاران از"باران"تا"نخل زاران" هشتادو نهمین نشست انجمن ادبی باران ایران/وحدتیه- روز پنجشنبه ۲۳ آذرماه ۹۶ در محل"دبیرستان کبیر"،با محوریت"به استقبال یلدا" ونقدشعر"خودم را به رستوران دعوت کرده ام"،سروده ی هم بارانی خانم"کبرا زال"...از ساعت بیست وپانزده دقیقه،با خوانش غزلی از خواجه ی شیراز،توسط "حسین جعفری" آغاز شد. پس از خوانش غزل وشرح مختصری بر آن توسط خود آقای جعفری، "اکبر بابا احمدی" با خوانش قطعه شعری کلاسیک از خود وذکر یکی دو خاطره در آیتم تازه گنجانده در بدنه ی نشست های انجمن(خاطرات ولاتی) پرداخت که سخت باعث ایجاد شعف در بین حاضرین شد.وجالب اینکه آقای بابا احمدی،در ذکر خاطرات،"خود مشت ومالی"و"یه سوزن به خویش یه جوالدوز به مردم"را خوب رعایت می کنند(که این مزیدی رعایت ادب،ما کوچکترها را درس بزرگی است). بعضن شروع خاطره گویی بابا احمدی،بزرگانی مثل "سید قاسم "ودیگر عزیزان را سرذوق می آورد که آنان نیز به ذکر خاطره می پردازند(البته امیدوارم شیرینی این آیتم نشست به جهت همه پسند بودن،درآینده اه مهمتر انجمن را تحت شعاع قرار ندهد!).... مجددن آقای حسین جعفری،در جایگاه قرار گرفت و در وقتی ۳۰ دقیقه ای،سخنان مفیدی راجع به خاستگاه،مقبولیت وبرگزاری جشن شب"یلدا"درنزد ایرانیان پرداخت . آقای "ستار کاووسی" از شاعران بارانی شعر محلی زیبایی در باب پاکشی بارون خواندند مورد تشویق حاضران قرار گرفتند.سپس،جناب آقای"مجید هوشمند"، مهمان ویژه ی نشست،در پوزیشنی کاریزماتیک در جایگاه نشست وبا ایراد بیاناتی کوتاه ومفید،وهمچنین اجرای تصنیف"پشیمانم" حضار را شگفت زده کرد!(که امیدواریم حضورشان ت مستعجل نباشد)... درآیتم"نقد آثار شاعران"؛شعر پست مدرن وزیبای:"خودم را به رستوران دعوت کرده ام"،با حضور شاعر وخوانش شعر توسط خودش(خانم زال)....توسط نگارنده(علی حسین جعفری)مورد نقدفنی قرار گرفت( نقد مکتوب در اختیار مسئولین انجمن است....که امیدوارم به زودی برای انتشار در فضای مجازی بدست مرد خستگی ناپذیر در تمام امور فرهنگی اقلیم"سید حسام مزارعی"قرار گیرد).....درهمین راستا،آقایان"حاج اکبر بابا احمدی(به سهم بیشتر)،"حسین جعفری"(به جهت همزمانی/سهم قابل قبول)، "بابا احمدی"(موجز وآکادمیک) نیز پیرامون شعر خانم زال در مقام نقد صحبت د. همچنین جناب آقای"سید عدنان مزارعی"،مدیر انجمن به سهم خویش دیگران را در نقد شعر خانم زال همراهی ودر فرم شعر (درهمه عقیده بودن با من) صحبت د....وبه قیاس ترنم باران(حتا سکوت ذوق آور سخنوران)جناب آقای"سید قاسم "،"ستار کاووسی"،"آبیدل"عزیز،"یزدانی"هنرمندو.....و....دیدگاهای خویش را در این باره(نقد) بیان فرمودند،که ممنون همگانم در همراهی...... آقای "آبیدل"نیزدرجایگاه قرار گرفته وپس از ایراد سخنانی اومانیستی(ضرب دوستی ها وحذف کدورتها) افاضه ی فیض نموده وشعر تقدیمی خویش به بابا احمدی را خواندند. جناب آقای "کاووس بهبهانی"،که جا دارد همینجا از طرف خودم واعضای انجمن باران،درگذشت ی مهربان شان را تسلیت بگویم،لطف کرده ودو/سه دیس حلوای برنجی ورنگینک به استعداد۴۰نفر!جهت خیرات وصلوات وفاتحه نثار آن تازه سفر کرده به انجمن آوردند....گرچه بهبهانی خودشان به جهت مصیبت زدگی ومغموم بودن،ودر خدمت مراسم سوگواری در منزل،عذرخواهی کرده ونشست را بلافاصله ترک د،اما حاضران در همدردی تمام با نامبرده وفامیلهای وابسته،بلافاصله قطع برنامه عادی نموده وبا خواندن فاتحه وذکر صلوات وآنگاه چند ثانیه سکوت نفس از کناری فقط شنیدن به آن زنده یاد ادای احترام د. به لطف در آستانه ی"یلدا"،مدیریت هوشمندوباتدبیر....معاونت ساعی ،تا دلتان بخواهد:هندوانه،انار(درجه ی یک)بود.وشبی فراموش نشدنی چه دهانها سرخ کردیم به خون انار(رخ از همه شما خوانندگان سرخ)..... د ایان،جناب آقای"حسین جعفری"،با خوانش غزل زیبایی از خویش، در ساعت یازده وچهل وپنج دقیقه،این نشست نیز با خاطره ای خوش به تاریخ پیوست. آقایان:باقر نظری فرد،معتمدی،صداقت و عزیز دل"کاوه"و...امیدوارم ی از قلم نیفتاده باشد.حضور سبز داشتند وجالبتر اینکه،پس از نشست باران، بارانی هایی با همراه شدگان جدید(حاج سید عادل ، عبدالرضا بابا احمدی)،راهی"نخل زاران" در واحه باغ کاووسی(آبیدل)شدیم وآنجا در کنارهمدیگرتاصبح گفتیم وشنیدیم وسیب خنده در دستمال شب هدیه ی شنبه ی کاری هدیه آوردیم. دوستان:محسن طاعی(آبیدل)،رحیمی گل ویکی دونفر از دیگر دوستان...لطف کرده بساط کباب،میوه،قهوه وچای به استعداد از حاضران اضاف تا انتظار سه دیگر ناخوانده آمده فراهم د! چه شبی.. جای شما خالی..... علی حسین جعفری(بیدل)-آذرماه۹۶ **** خبر پنجم : هفته پیش در فضای مجازی با خبر شدیم در جشنواره همایش ملی پژوهش های شعر معاصر فارسی که در یاسوج برگزار گردید ، مقاله شاعر دیارمان سرکار خانم سمیه تراکمه با عنوان " غزل ، ظرفیتی پنهان در قالب های شعر فارسی " جهت ارائه ی سخنرانی و چاپ در مجموعه مقالات پذیرفته شده است . شایان ذکر است کتاب ایشان نیز با عنوان " غزل " اوایل ماه آذرماه به زیور چاپ در آمد . **** خبر ششم : چهل و یکمین جلسه از سری نشست های هفتگی انجمن قلم شهر وحدتیه چهل و یکمین جلسه از سری نشست های هفتگی انجمن قلم ، در تاریخ پنجشنبه 96/09/23 برگزار گردید . تدریس فصل اول کتاب « جلسه شعر اثر اسماعیل امینی » توسط سرکارخانم ساحل تراکمه ، کارگاه آموزش مبانی شعربا توضیحات آقای حاج سید قاسم ، شعرخوانی علی حسین جعفری که به همراه بابااحمدی در این نشست حضور یافته و به دلیل حضور در انجمن ادبی باران نشست را پیش از موعد ترک گفتند ، و در پایان شعرخوانی اعضای انجمن که با نقد و توضیحات آموزشی سرکارخانم ساحل تراکمه همراه بود اعم برنامه های نشست این هفته انجمن قلم شهر وحدتیه بود . در پایان این نشست ، در مورد انتشار دومین سری از مجله قلمستان ( نشریه داخلی انجمن قلم وحدتیه ) برنامه ریزی و تصمیم گیری شد. ***** خبر هفتم : همایش زن و سیطره جنس همایش همایش زن و سیطره جنس(معرفی انجمن شه ن جنوب/چشم انداز، اه و برنامه ها) با سخنرانی مرتضی مردیها؛ به همت انجمن شه ن جنوب و با همراهی علوم پزشکی استان بوشهر چهارشنبه 22 آذرماه با حضور نمایندگان شورای شهر، مدیر کل امور بانوان استانداری بوشهر، معاون مدیرکل و انتخابات استاندار، مشاور جنوب استان و جمعی از مسوولین و مردم در سالن اجتماعات تامین اجتماعی برگزار گردید. انجمن شه ن جنوب، ان جی اویی فعال در حوزه ن است. این تشکل با محوریت ن قصد دارد تا در زمینه توانمندسازی آنان و ارتقاء سطح آگاهی، بینش و مشارکت ن در فعالیت های اجتماعی، فراهم زمینه ای برای حضور و معرفی ن توانمند به جامعه، تاکید بر جایگاه ن در جامعه و نقش آنان در توسعه ملی، تعیین جایگاه و نقش محوری ن در اصلاح امور خانواده و جامعه گام بردارد در این همایش ابتدا آتنا مرکزی به نمایندگی انجمن شه ن جنوب ضمن خوش آمدگویی به بیان اه انجمن پرداخت. مرکزی با اشاره به نقش مهم جامعه مدنی در تثبیت پایه های دموکراسی و پیشبرد جامعه به سمت توسعه اشاره کرد و اظهار داشت: «جامعه مدنی انعکاس دهنده نیازها، خواست ها و آسیب های اجتماعی است و می تواند پل موثری باشد بین ت و مردم باشد. سازمان های مردم نهاد نقش مهمی در ارتقاء دانش و آگاهی و توانمندی شهروندان دارند و می توانند باعث بالا رفتن سرمایه های اجتماعی شوند. مردم هم اعتماد بیشتری به این نهادها داشته و با بازخورد های همدلانه ای که می ببینند، می توانند مشارکت پر ری در عرصه اجتماع داشته باشند. دبیر کمیته حقوقی انجمن شه ن جنوب در ادامه گفت: « ن بعنوان نیمی از افراد جامعه پتانسیل و جایگاه ویژه ای در پیشبرد جامعه به سمت توسعه ، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی دارند. همچنین بعنوان اولین رکن جامعه پذیری نقش آنان درانتقال ارزشها و فرهنگ جامعه بسیار تاثیرگذار است. جامعه ای که مادران توانمند، آگاه، سالم و با نشاط داشته باشد، می تواند جامعه ای رو به رشد باشد.» آتنا مرکزی در خصوص انجمن شه ن و چرایی تشکیل آن گفت: «ما در این انجمن دور هم جمع شده ایم تا با کمک هم حلقه مفقوده مشارکت اجتماعی را که همان همدلی، همراهی و حمایت است، احیاء کنیم و یک هویت جمعی قدرتمند و یک «ما»ی توانمند را به منصه ظهور برسانیم. ما باور داریم که می توانیم در کنار هم و با تعامل جامعه ای را رقم بزنیم که قطعا جای بهتری برای زیستن خواهد بود به دور از شعار زدگی و به دور از منیت ها و عنوان ها حرکت کنیم. ما از همین تریبون به مسئولین اعلام میکنیم که به عنوان اتاق فکر حوزه ن توانایی مشاوره دادن به انها در این حوزه را داریم و اماده همکاری هستیم. در ادامه مرتضی مردیها به ایراد سخنرانی پرداختند. وی در خصوص فلسفه حق و ارتباط آن با مطالبه گری و همچنین سیر موفقیت آمیز حرکت ن ایران سخنانی را بیان داشت. مزید اطلاع همشهری سرکار خانم ساره نیز از اعضای انجمن ن جنوب و دبیر بخش ادبی آن می باشد . ***** خبر هشتم : صحافی پنجمین جلد از تاریخ شفاهی شهر وحدتیه به نقل از مدیر وبگاه همدلی مزیری بی ورا : "امسال نیز به رسم چهار سال گذشته توفیقی حاصل شد تا جلد پنجم از سری مطالب درج شده در وبگاه مزیری بی ورا را صحافی نمایم . حجم زیادی از این جلد ۱۳۶ صفحه ای به داستان کوتاه نویسندگان شهر وحدتیه بر می گردد ( ۲۹ داستان کوتاه). به طور کلی حجم زیادی از این پنج جلد را تاریخ شفاهی شهر وحدتیه در برمی گیرد که حاصل ساعتها مصاحبه با موسپیدان دو آبادی مزیری بی ورا است . معرفی فرهیختگان ، معرفی مکان ها و بافت قدیمی ، رسم و سنت هایی که گرد فراموشی بر آنها نشسته ، اولین های شهر و ... بخش های عمده ای از این جلدها را در بر می گیرد که اگر عمری باشد در آینده ای نزدیک از دل این اطلاعات جمع آوری شده کتاب هایی به زیور چاپ در خواهند آمد . ***** خبر نهم : جلسه دفاع همشهری طاهر هفته گذشته خبر مسرت بخش جلسه دفاع همشهری طاهر را در خبرها داشتیم . به تاریخ 22 آذرماه 96 در آزاد ی خارک ، توانست در مقطع کارشناسی ارشد رشته ی حمل و نقل دریایی با نمره 18.90 از رساله خود دفاع کند .بدون شک شهر وحدتیه به جوانان پرافتخار خود می بالد . چکیده پایان نامه ی ایشان در ادامه تقدیم می گردد . چکیده حمل و نقل کانتینری از زمان پیدایش تا کنون رشد چشمگیری داشته است و طبق آمار آنکتاد یک سوم کالاهای جهان از طریق کانتینر حمل می شوند. کانتینرها در زمان حمل با دو مساله مواجه هستند. یکی در زمان بارگیری کالای جدید مشاهده می شود که اثرات و بوی کالای قبلی حمل شده در کانتینر وجود دارد که برای رفع آن نیازمند شستشو می باشد و دیگری در موقع حمل یا عملیات جابجایی صدمه می بینند که نیازمند تعمیر هستند. در نتیجه وجود پایانه تعمیرات و شستشوی کانتینر در بنادر ا امی است. این تحقیق بدنبال بررسی وضعیت بندر بوشهر در جهت احداث پایانه تعمیرات و شستشوی کانتینر در آن است. تحقیق از نوع کاربردی، توصیفی-پیمایشی است. با توجه به ادبیات و پیشینه تحقیق، 12 فاکتور لازم جهت احداث این نوع پایانه ها شناسایی و در قالب پرسشنامه تهیه، توزیع و جمع¬آوری شدند. پرسشنامه¬ها توسط 118 نفر از صاحبان کالا، موسسات صادرات و واردات، کشتیرانی و کارشناسان کانتینری بعنوان نمونه آماری پاسخ داده شده¬اند. از آزمون t برای تجزیه و تحلیل داده ها استفاده شد. یافته¬های پژوهش نشان می¬دهد که بندر بوشهر در 12 فاکتور وجود زمین خالی مناسب و نیروی کار شایسته و متخصص، امکان تهیه تجهیزات مدرن، نزدیک بودن مراکز عرضه مواد و مصالح مورد نیاز و وسایل جوشکاری، فعالیت 24 ساعته، امکان احداث کارگاه ها با فضای کافی و مجهز به جابجایی کانتینرهای 20 و 40 فوت، کارگاه رنگ آمیزی و نقاشی در ترمینال کانتینری، تامین ژنراتور برق برای کانتینرهای یخچالی و تهیه خدمات بخور و دودزایی پس از تعمیر و تهیه وسایل استاندارد با محیط زیست و تهیه سیستم مبادله الکترونیکی داده ها وضعیت مناسبی دارد و سرمایه¬گذاران می توانند در این بندر پایانه تعمیرات و شستشوی کانتینر را احداث نمایند. ***** خبر دهم : همایش روش های مطالعه و تندخوانی روز مورخه یکم دیماه 96 ، همایش روش های مطالعه و تندخوانی ویژه دانش آموزان دبیرستانی ، کنکوری ها و دانش جویان با مدرسی همشهری رحیم دوستکام ، مدرس حوزه ، و مدارس تیزهوشان در شهر وحدتیه برگزار می گردد . شایان ذکر است که برای دانش آموزان پیش ی پسر، در دبیرستان کبیر از ساعت 17 تا 19 و برای دختران پیش ی ،در دبیرستان فاطمه زهرا س از ساعت 15 تا 17 برگزار می گردد . سومین کارگاه نیز برای آقایان راس ساعت 19 تا 21 در مسجد سیدال در جاده نفت برگزار می گردد . همچنین در روز دوشنبه دوم دیماه ، راس ساعت 16 چهارمین کارگاه آموزشی به صورت رایگان در کانون پرورشی برگزار می گردد . ***** خبر یازدهم : امروز به مورخه 28 آذرماه 96 ، در آستانه شب خاطره انگیز یلدا ،شاهد جشن یلدای مهد کودک قاصدک در کانون پرورش ک ن و نوجوانان بودیم . مراسمی با شکوه و مفرح که با محوریت اجرای نمایش ،قصه ی اومدن ننه سرما و شب یلدا ، آشنا بچه ها با نماد های شب یلدا مثل هندونه ، انار ، آجیل و بخاری و آتش برگزار گردید.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1299




سومین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
نقد ادبی : نقد شعر "خودم رابه رستوران دعوت کرده ام" کبری زال درحراجی هفته بازار
پیراهنی راکه دوست دارم می م
بادامنی چین داروکوتاه
ویک جفت کفش صورتی
خودم رامیشمارم
تاهفت بیشتربلدنیستم
کمی آنطرف تر
دوچشم ت زیبا
که بازی قایم باشک رابرای همیشه باخت دوازده راکه یادمیگیرم
دستم راروی تنهاییم میگذارم
چقدردردناک میشود شانزده برگ زندگیم
غمگین وتلخ شسته میشود
گلویم غمبادمیکند
وبغضم
روی شانه ی تومی ترکد خودم رابه رستوران دعوت کرده ام
میزی بادوصندلی
میتوانستی
روبرویم نشسته باشی ومن دوفنجان قهوه سفارش میدادم
وگارسن
هزارمین عشق رارسیدمیدهد
من حساب میکنم زال.. ***** نقد شعر به قلم علی حسین جعفری عنوان شعر(خودم را به رستوران دعوت کرده ام)گرچه درظاهر یک جمله ی خبری را تداعی میکنداما،وقتی قرارباشد،این عنوان،روایت یک زندگی درشعرباشد،درواقع ایجاد یک فضای گروتسک است. ...درحراجی هفته بازار پیراهنی راکه دوست دارم ،می م با دامنی چین داروکوتاه ویک جفت کفش صورتی.... تناسب واژگانی این چند بند،تشکیل ایماژی رامی دهد که ما دقیقا می فهمیم یک دختربچه دارد( می خواهد)قصه ای را روایت کند،دختربچه ای درهیٲت یک عروسک. ....حراجی هفته بازار،معمولاازآنجاکه مشتری های پروپاقرص حراجی ها،بیشترفقرا وآدمهای متوسط المال هستند،آن فضای گروتسکی که گقت تشدید می شود.ودایره ی تناسب واژگانی ماکه رکن اصلی شعرسپید آزاد است،وسعت بیشتری می یابد. ...خودم رامی شمارم تاهفت بیشتر بلد نیستم -اینجا( شعربالا)تناسب واژگانی وآشناز ،کاربرد دارند.شاعر،به جای اینکه بصورت معمول ونثرواربگوید خودم رامعرفی می کنم،می گوید{خودم رامی شمارم}وبه جای اینکه خیلی معمولی بگوید " من هفت سال دارم" ،واژه ی بلد رامی گذارد وآشناز (غریب گردانی می کند) ...کمی آنطرف تر دوچشم ت زیبا که بازی قایم باشک را برای همیشه باخت! آنطرف ترکی؟آنطرف ترازچی؟ وچه زیبا دراین بند اقتصاد کلمه یا ایجازاستفاده شده....وشاعر براساس سپیدخوانی متن توسط مخاطب اجازه می دهد بقیه ی روایت به عهده ی خواننده باشد به زعم من کمی آنطرفتر،کمی پس ازگذشت آن هفت سالگی پیش یادشده ،من/شاعر/قهرمان،بهت زده (چشم سکوت برده)نظاره گر ش ت عاطفی خودم بودم. .....دوازده را که یاد می گیرم دستم راروی تنهایی ام می گذارم چقدردردناک می شود. -وقتی دوازده ساله میشوم ،/قهرمان قصه/تازه متوجه تنهایی وحشتناکم می شوم(تنهاییم برایم علامت سوال ومهم می شود)واین علامت سوال تنهاییم درزندگی من ،ازنظرروحی برایم آزاردهنده است. وشاعرباز درهیئت شعر جهت رعایت وسیقی ،باجایگزینی فعل ،می شود به جای فعل است ،چقدردردناک می شود،درواقع باردیف کرد سه فعل ،لذت موسیقی رادرسه بند شعرازما نمی گیردواین قابل تقدیراست. ...شانزده برگ زندگی ام غمگین وتلخ شسته می شود گلویم غمباد می کند وبغضم روی شانه ی تو می ترکد شاعر،برای هفت سالگی قهرمان قصه اش،یک "هفت"خشک وبی روح...دوسه سال پس از هفت سالگ اش را بی شناسه ی خاص...کمی آنطرف تر دوازده سالگی اش راهمچنین بی صفتی معرفه ،می گذاردومی گذرد.اما،اما درشانزده سالگی اش ،واژه ی برگ رابه خدمت می گیرد،برگی که روح دارد...برگی که جان دارد..برگی که بهارز وخزان پذیری اش درتحول هویت درخت ،این ریشه درتاریخ مۇثراست. شاعر،می خواهد،ضربه ی کاری رافرود بیاورد...شاعرمی خواهد برای اولین باردرطول روایت (شعر)،تنهایی قهرمان را ازش ت عاطفی تبدیل به ش ت عشقی کند وروایت را تراژیک د،وهمه ی اینهاحول هسته ی (واژه)دوحرفی" تو"دراین بندشعر(روی شانه ی تو می ترکد)شکل می گیرد."تویی"که ازشروع شعر وتشکیل ونزج گیری تدریجی روایت درهیٲت ش ت عاطفی ،اصلن وجود خارجی نداشت ،اما با تکامل تدریجی قهرمان ازنظر بینی درطول روایت ونیزدریجا ازپس نیازهای عاطفی خویش برآمدن ،نیازبه تغیر فضا که متنی مهوع نباشد،ازطرف شاعر احساس میشود.وزیباآنکه وقتی قراراست ،روایت ازتک قهرمانی به دوتن قهرمان فضا عوض کند،نقطه ی اتصال نیزواژه ی دوحرفی است .بله ...شعرازآنجا یک پدیده ی بی نظیراست که خواننده ی حرفه ای وازهمه مهمتر منتقد،لذت وافر می برد وقتی می داند این شگرف کاملن درضمیرناخودآگاه مۇلف ،شاعر،شکل گرفته است بی دخ تفکر. شانزده برگ زندگی ام غمگین و تلخ نشسته می شود ... در روش معمول ما انتظار داریم ، وقتی از برگ و شستشو حرف به میان می آید . از کلماتی مانند : باران ، شعف ، شادی و تمیزی بهره ببریم ... اما در کمال تعجب باد و واژه ی " غمگین " و " تلخ " مواجه ایم : چرا ؟ این قدرت شاعر ، بهتر بگویم : همان حرف همیشه تکرار من ، سحر شعر برخواسته از ضمیر ناخودآگاه شاعر است . اینجا نیز ( در شعر/ روایت ) ، این دو واژه ی " غمگین " و " تلخ" به ما می گویند ، دختری که اکنون 16 سال دارد ، هنوز شب و روزش به گریه می گذرد . ... خودم را به رستوران دعوت کرده ام میزی با دو صندلی ... می توانستی روبه رویم نشسته باشی و من دو فنجان قهوه سفارش می دادم . بی نهایت خوشحالم که روایت هندی نشد ! و مثل پایان اکثر قصه ها و فارسی ها که : " زندگی شیرین می شود " ، مواجه نبودیم !ما به اینگونه ق عادت ها که تقریبن در ادبیاتمان جای خالی اش به شدت احساس می شود ، بیگانه ایم ... و من ، چه خوشوقتم که امروز روایتی تراژدیک را نقد که شیرینی / تلخ مزه اش محصول کافه " باران " بود . و با اجازه ی شاعر ، بندهایی در فرود ( پایان ) شعر حشو و در مقام توضیح بود که به کلیت اثر ( متن / روایت ) ضربه می زد که بنده حذف ! گرچه نظر خود شاعر صاحب است . علی حسین جعفری ****** مقاله ادبی : جریان سیال ذهن در ادبیات داستانی ایران به قلم فاطمه نوروزی شکوفایی جریان مدرنیسم در قرن بیستم تحولات بسیاری در کشورهای غربی ایجاد کرد که در زمینه های مختلف قابل بررسی است و تأثیر این تحولات طی صد سال گذشته بر کشورهای دیگر بسته به زمینه های ، اجتماعی و فرهنگیِ این کشورها قابل پیگیری است. سال های بعد از 1320، با پایان گرفتن دوران بیست ساله ی حکومت استبدادی رضا شاه و باز شدن نسبی فضای فرهنگی و ، ایران با تحولی تازه مواجه می شود و به تدریج زمینه برای نفوذ مدرنیسم در جامعه ایجاد می شود. در این سال ها شاهد ترجمه ی بسیاری از آثار نویسندگان انگلیسی زبان و همچنین از کشورهای روس و فرانسه و تعدادی هم از اتریش هستیم که در واقع شکوفایی ترجمه، یک دوره شکوفایی و رونق تألیف را با خود به همراه دارد. هر یک از این نویسندگان اسلوب های بدیع و صورت های تازه ای را پیش روی نویسندگان ایرانیِ مطرحی چون محمد علی جما اده، صادق هدایت، بزرگ علوی، ابراهیم گلستان، بهرام صادقی، جلال آل احمد، هوشنگ گلشیری و صادق چوبک گذاشتند تا این نویسندگان ایرانی بتوانند با تأثیر از این ترجمه ها و البته تحت تأثیر شرایط اجتماعی زمانه ی خود داستان های خصیصه نمای فارسی در قالب سبک های متفاوت و متنوعی هم در شیوه ی نگارش و هم از نظر درونمایه خلق کنند. عامل دیگری که تأثیر بسیاری در پیشبرد ادبیات معاصر و تازه نفس فارسی گذاشت، «برگزاری نخستین کنگره نویسندگان ایران در تیر 1325 بود. کنگره به همت انجمن روابط فرهنگی ایران و شوروی به منظور توسعه ی روابط فرهنگی دو کشور، با حضور 78 رو مه نویس، شاعر و نویسنده تشکیل شد.»[1] در واقع برای اولین بار در ایران گروهی از نویسندگان نامدار ایرانی برای بحث و تبادل نظر درباره ی ادبیات گرد هم جمع شدند. در این دوران و این شرایط بود که ادبیات داستانی ایران وارد مرحله ای تازه می شود و داستان های مدرنیستی بسیاری متأثر از مکتب های ادبی جدید خلق می شوند. این داستان ها بر مبنای گسست کامل از شیوه های رایج رئالیستی بنا شده و دارای تکنیک های پیچیده تری در شخصیت پردازی و شیوه های متفاوتی در روایتگری است؛ شیوه ی جریان سیال ذهن یکی از شیوه های رایج روایتگری در این نوع ادبیات است. به نظر می رسد داستان نویسان ایرانی به درجات مختلف از این شیوه در نوشته هایشان استفاده کرده اند و البته گاه منتقدین آثار داستانی به اشتباه آثاری را در این مجموعه قرار داده اند غافل از این که داستان نویسی جریان سیال ذهن قوانین خاص و سبک مشخص خودش را دارد. مدرنیسم در ادبیات داستانی ایران با داستان سوررئالستی «بوف کور» هدایت آغاز شد که در بعضی موارد شباهت هایی هم با داستان نویسی جریان سیال ذهن دارد. هدایت که با دستاوردها و نوآوری های داستان نویسان مدرنیست غربی چون جویس، فاکنر و وولف آشنایی داشت و همچنین با تأثی ذیری از روان کاوی فروید و دیدگاه های روان شناختی یونگ، در داستان های کوتاه و بلندش بیشتر به روان و ذهن شخصیت ها پرداخته و آن ها را مورد کاووش قرار می دهد. در واقع هدایت مسیر را برای نویسندگان و البته سینماگران بسیاری پس از خود برای خلق آثاری بر محور ذهنیتِ شخصیت هموار کرد. بعضی البته با تقلید شتاب زده و تکیه ی مطلق و ناشیانه بر تکنیک به بیراهه رفتند اما برخی از این نویسندگان از تقلید صِرف گذر کرده، «با درونی و هضم عمیق شیوه ها و شگردهای برگرفته از دیگران توجه جدی نشان داده »[2] و بر اساس آن چه از میراث غنی ادبیات فارسی در اختیارشان بود آثاری خلق د که نه تنها می توان آن ها را متعلق به این ادبیات دانست بلکه این آثار خواننده ها و منتقدین بسیاری را به خود جذب د. اولین داستان هایی که می توان گفت به تمامی و آگاهانه به شیوه ی جریان سیال ذهن نوشته شده اند یکی داستان کوتاه «بعد ازظهر آ پاییز» نوشته ی صادق چوبک که در سال 1324 در مجموعه ی «خیمه شب بازی» منتشر شد و دیگری داستان کوتاه «فردا» شامل دو تک گویی نوشته ی هدایت است که در سال 1325 در مجله ی پیام نو چاپ شد. چوبک بعد ها در سال 1345 رمان «سنگ صبور» را با همین شیوه ی نفوذ به درون ذهن شخصیت ها نوشت. هوشنگ گلشیری در سال 1348 داستان برجسته ی دیگری به شیوه ی جریان سیال ذهن نوشت با نام «شازده احتجاب» که مانند اغلبِ آثار دیگرش از جنبه های شاعرانه برخوردار است. عباس معروفی از نسل نویسندگان پس از انقلاب، سال ها بعد در دهه ی شصت، نخستین رمانش را با نام «سمفونی مردگان» متأثر از «خشم و هیاهو»ی فاکنر می نویسد که البته تفاوت هایی با آن دارد. به قول بیات، فاکنر در مقابل تنهایی بشر به ذهن گرایی مطلق روی آورده و شخصیت ها در قالب تک گویی درونی و سیلان ذهن، در لا به لای شه های از هم گسیخته شان پرسه می زنند حال آنکه شخصیت های معروفی در این رمان هم در درون و برای خود می شند و هم در بیرون با دیگران سخن می گویند.[3] به گفته ی منتقدین یکی از نمونه های کامل در ادبیات جریان سیال ذهن را شهریار مندنی پور از مهم ترین نویسندگان نسل سوم داستان نویسان ایرانی نوشته است. این رمان دو جلدی با نام «دل دلدادگی» در سال 1378 منتشر شد. از دیگر نویسندگانی که در این سبک طبع­آزمایی کرده­اند می­توان به جلال آل احمد، گلی ترقی، فیروز زنوزی جلالی و حسین سناپور اشاره کرد. نویسندگانی هم هستند که در آثارشان تا حدودی از صناعت جریان سیال ذهن بهره برده اند مثل ابراهیم گلستان، رضا براهنی و علی مؤذنی. منبع : کتاب هفته خبر
[1] میرعابدینی، حسن:«صد سال داستان نویسی ایران» نشر چشمه، 1377. [2] بیات، حسین: «داستان نویسی جریان سیال ذهن»، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، 1390. [3] همان



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1298




دومین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
به مناسبت یلدا ***** "رازداران سرخ شب یلدا" ...... به قلم علی حسین جعفری از نوبرانی به بلوغ رسیده
نان سرخ سربدار
رازدارانی خونین روی،
رسیده اند. تا پاییز را
تسخیر
ولب ودستان
ازک ن معصوم کوچه باغ
آلوده ی رازسرخ حضور انبوه خود کنند. شما. مجموع سرخ شکفته ی فصل،
به دستهای هول حریص
در بی مقدمه گی سرخ اندازی شان
مهربان تر پاسخ می دهید!
ودر نیشتر و دل
شکرابه های پنهانی تان
به تراوشی شکرخند
سبکتر از نزول برف
ونافذتر از آب"خلال"
بر می نشینند. خوانش رمان سرخ وارگی"یلدا"نیز
دریکه شب نشینی ی باشکوه پارسی یان،
با مثله ی شما آغاز
وصفحه ی نخست چل برگ چله
با خون تان قصه می شود:
-هیزم های تا سقف
وخانه ای که با چاله ی آتش
فواره می شود،
به تصعید دود.
و پدربزرگی
که شاهنامه ی به را
زخم ورق می زند..... میان خارهای همیشه
وترکه های منعطف کمانی شده از بار،
عمری سبز بودید.
و جز جوی پیری
که قصه ی آبادزایی ی باغ را
به گوش تان مرور می کرد،
ی قصد رازخوانی از دلتان را
صفحه نمی گشود. سرخ شدید
و ژن بلوغ در حجم بهشتی ی وجودتان
نمی گنجید.
باید راز فشرده های سرخ
به افشا می رسید!
و اینگونه:
-در زمهریر برف
وآغاز سفر برگ
از مقام سفینه ی سرخ بر دار
شعله ی چهار تکه ی در سینی شدید.
و درخت
تا عقد پیمان تکرار دوباره ی تان با زمین،
اکنون
با ریه های برف نفس می کشد. ...و دیگر سرخ توی متولد صیف
که از نطفه تا بلوغ اعجاب آور نهفته،
درظاهر
به سبز ریشه داران
وفادار ماند،
هرگز
جز در فربه گی
از ریشه ارتفاع نگرفت!
و آنقدر
بر مسند خاکی ی خود
درون گرایی پیشه کرد
تا رسید
به مقام انفجار حصار
به گرد مشاعر سرخ سیاه دانه. و اینگونه:
-شن خواب گرم خوی ی به سرمابرده نیز
در شب دراز دوسر سرد
به فرجام رسید!
یتیم وبی بنه اکنون در زمین. علی حسین جعفری(بیدل)/بوشهر ***** دختری به نام یلدا به قلم سیروس عباسی یکی هست یکی نیست بهتراز خدای مهربون هیچ نیست! در یک گوشه ای از دنیای بزرگ خانواده ای زندگی میکنند که هزاران هزار سال ریشه دارد! این خانواده معروف است به پاکی و درستکاری و یکتاپرستی و کمک و دستیاری به دیگر نان زمین!! این خانواده که مادرش" ایران بانو"و پدرش " ایران بان "نام دارد ؛ این خانواده مهربان نیکوکار و نیکورفتار هستند؛ ؛دختری دارند به نام یلدا! دختری به نام یلدا که او هم مثل پدر ومادرش هزاران ساله است . یلدای قصه ما هر سال روز آ پاییز و شب پیش از آغاز زمستان با اجازه پدر ومادر وبه روش نیاکان خویش ؛رخت سفر بر تن کرده و به خانه تک تک ایرانیان در تمام دنیا سر میزند! فکر میکنید هدف یلدا از این سفر چیست ؟ بله ! یلدا پیامرسان باران و برف و سرمای زمستان است ! دستهای او امّا گرم و بخشنده اند؛او نشان آرامش و نشاط درونی ،در کنار مهربانی ایرانیان است؛ نشانه او و ارمغان او در این سفر برای ک ن ایرانی باران وگلوله برفی است ! بله یلدا با خود هزاران گلوله برفی و هزاران هزار قطره باران همراه داردو در هرخانه ای به هر کودکی هدیه زیبایش را تقدیم میکند! اودر دست راست بچه ها گلوله برفی و در دست چپ ایشان یک قطره باران هدیه میگذارد! برف و بارانی که پاک هستن و پاکی و تندرستی باخود می آورند؛ک ن ایرانی و تمام خانواده های ایرانی هرساله منتظر شنیدن صدای پای یلدا ودَق دق( صدای درزدن )درب خانه شان توسط یلدای مهربانو هستند!گلوله برف یلدا نشانه سفیدی و پاکی قلب ک ن ایران زمین است و قطره باران علامت برکت و زلالی رحمت پروردگار عالمیان است بر بندگان خویش!حفظ و نگهداری هدایای یلدا یعنی کوشش برای ساختن یک شب به یادماندنی ، یک خواب آرام و یک آرزوی قشنگ. بنابراین هرسال شب یلدا یعنی شب آمدن دختری مهربان به نام یلدا است که همه ک ن ایران را شادو خشنود میسازد! یلدا هدیه را به بچه ها میدهد و به آنها میگوید: سعی کنید تا زمانی که زنده اید سفیدی و پاکی قلبتان را حفظ کنید ؛ پندار و گفتار و کردار نیک را سرلوحه تمام زندگی تان قرار بدهید ؛ همیشه بر خدای یکتا توکّل کنیدو امیدوار به رحمت و برکت او باشید و مطمئن باشید که خدا همواره با شما و مراقب شماست! او به ک ن ایرانی شادی و شادمانی را در آغاز زمستان هدیه میدهد و به آنها میگوید که شاد باشید و سعی کنید دیگران را نیز شاد بدارید و در جهت شادی و نشاندن لبخند بر لبهای هم تلاش کنید. یلدا همه ایران و ایرانیان را شاد میخواهد و شادی و نشاط زمستانی و امیدو آسایش را با خود در سراسر میهن پراکنده میسازد! ک ن ایرانی با دریافت هدیه شان از یلدا تا پاسی از شب در کنار خانواده و خویشان به بازی ، تلاش و تکاپو مشغول میشوند ؛ خستهء خسته که شدند گلوله برفی و قطره آبشان را درون کاسه سفالی کوچکی میریزندو آن را بر بالین شان میگذارند . آنها آرام آرام شب اول زمستان را میخوابند! هوای بیرون خانه سرد وزمستانی است و هوای درون خانه گرم و نرم. خواب آرام ک ن ایرانی در این طولانی ترین شب سال که ، شب زیبای یلدا نام دارد برایشان بسیار خاطره انگیز و شورانگیز بوده و همیشه خواهد بود. کاسه سفالی آب و برف در این شب تا صبح برای کودک ایرانی دعا میخواند و از خدا میخواهد تا آرزوی کودک ایرانی را برآورده سازد ؛ کودک ایرانی هم یاد میگیرد که برای رسیدن به هر هدفی چه کند و چقدر کار وتلاش بایستی انجام بدهد. در ضمن آب و برف کاسه سفالی ازبس که تا صبح جوش و وش میزند برای خوشحال شدن کودک دوستدار و دوست داشتنی اش ؛ خودش هم آب شده، بخارشده و به آسمان میرود امّا نه برای همیشه ! ک ن ایرانی میدانند که همه آن آبها و آن برفهایی که از کاسه سفالی به آسمان رفته اند آنجا با هم جمع میشوند و روزی در همان زمستان دوباره به زمین و نزد آنها برمیگردند منتها این بار خیلی زیاد!؛ تمام سرزمین و خاک وطن را سفید پوش برف و سیراب و سرشار از آب باران خواهند کرد. همه ک ن ایران یلدا را دوست دارند و در انتظار شب یلدا و خاطرات و زیباییهایش میمانند. یلدای مهربانو و خانواده مهربانش ، لبخند و شادمانی ایرانیان و ک ن ایرانی را میخواهند . سیروس عباسی- شیراز-ایران **** یلدای ما چگونه است؟..... به قلم حیدر مجدنیا در روزگاران قدیم و دوردست که تمام فکر و ذکر و فعالیت مردمانش فقط و فقط کشاورزی بود و چشم امیدشان درگذرزمان وتغیرفصول به فرارسیدن شبی که در آن به جشن و شادمانی می پرداختند وفردای آن روز را جشن آغاز بکار مجددی که بوی زندگی وفعالیت دست جمعی دوباره بارقه ای از امید را برایشان به ارمغان می آورد .بنابراین شب یلدا و روز پس از آن را تنها به دلیل خاصش جشن می گیریم. یلدا را به حرمت واقع شدن درطولانی ترین و بلندترین زمان در حال گذر، از ایام عمر شیرین مان و اینکه بهانه ی طولانی تر بودنش ( مقدار و اندازه اش خارج از بحث میباشد) برایمان به یک نماد و سرور تاریخی است دوست می داریم . واژه ی طولانی و بلندای هرآنچه قابل درک باشد به عقیده ی من زائیده ی تحمل و بردباری هست مثلا بلندترین درخت، رودخانه، برج و ساختمان، ارتفاعات، مسیر و راه ها، تونل، چاه و اعماق زمین و... همه ماحصل اندکی تحمل و بردباری بیشتر بوده که در نهایت بلندای تکمیل شده واژه مد نظر را ناظر و شاهدیم، در این اینجا یک سوال متصور است که چرا شیرینی و لذت جشن اندک زمان بیشترتحت عنوان شب یلدا را به رفتارهای روزمره خویش تعمیم نمی دهیم؟ چرا نباید در برابر بلندترین و طولانی ترین ارزش انسانی افراد زندگیمان(پدر، مادر، برادر، خواهر و... )با اندکی بردباری و تحمل، رفتاری جشن گونه داشته باشیم؟ کاش در مقابل حرمت وهمت بلند والدین، معلمان، اساتید، اقوام و مسن ترین های جامعه، مجریان قانون و همنوعان خویش بابت اندکی تحمل وصبر درطول هرهفته، ماه و فصل جشن عمومی می گرفتیم! کاش در خصوص یلدای اخلاق مداری و یلدای نوعدوستی و ارزانی نمودن مهربانی ها هرازگاهی جشنی ب ا می کردیم! کاش یلدای محبت خویش را متکی به برگی از تقویم تاریخ نمی کردیم و منتظر روز خاصی نمی م م. باید شید چه چیزهایی بعد انسانیت، انسانی مان را با تحمل بیشتر نمایان تر می کند.مواظب باشیم آغاز خواب زمستانی مارا به خواب غفلت نبرد وتنهابه برگزاری جشن شب یلدای آ پاییز وابتدای زمستان بسنده نکنیم. چه خوب است کمی طولانی تر، دستان مهربان را فشردن ، زمان بوسیدن دست والدین را کمی بیشتر، گذشت وتحمل هم دیگر را قدری بیشتر در برنامه ریزی زندگیمان داشته باشیم. یلدای تان هرشب طعم انسانیت انسانی عذرم را پذیرا باشید بهتر از من میدانی ایامتان با چاشنی قشنگ مهر پر از لبخند باد حیدر مجدنیا



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1297




پنجمین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
یاد و یادبود بخش " یاد و یادبود " مشتمل بر دلنوشته هایی از شاعران و نویسندگان به مناسبت چاپ کتاب "معشوقه در کشو"ی حسین باقری است . ***
"شخصیت آقای باقری را دوست دارم و سبک شعریش را نیز!" اولین بار آقای باقری را سال ٩٣ یعنی ی الی بعد از شروع بکار انجمن ادبی باران در آنجا دیده و آشنا شدیم،جوانی دوست داشتنی و محجوب، از آن دست آدمهایی که بر خلاف اکثریت قریب به اتفاق آدمها هر چه بیشتر با آنها آشنا می شوی به عمیق تر بودنشان بیشتر پی می بری.
شعرهای ایشان را که می خوانیم ناخودآگاه به یاد علی باباچاهی می افتیم ولی آسان فهم تر و قابل ارتباط تر!! آقای باقری به شکل ویژه ای هیچ اصراری بر بروز و نمود خود ندارد،هیچ اهل جنجال و نمایش نیست حتی اگر بخواهی بطور واقعی بشناسی اش باید کمی به دردسر بیفتی! جواب هر سوال یا موضوعی را با کمترین واژه ها و کوتاه ترین جملات بیان می کند، بر خلاف بسیاری از شاعران و نویسندگانِ این روزها،هم خوب مطالعه می کند و هم مطالعهِ خوب می کند،شاعر/نویسنده ای است چند بعدی ! ادبیات و شعر،فلسفه،جامعه شناسی و سینما را به حد کفایت و عمق بطور پیوسته پیگیری و مطالعه می کند،شاید به همین دلیل چندان نیازی به نمایش سطح گونه خود احساس نمی کند.
به واقع مخزن الاسراری است که باید برای رسیدن به غنای اصلی آن واکاوی اش!
گنجی است نشسته در گوشه و کُنجی!! شعر آقای باقری نیز علاوه بر استعداد ناب شعری شان بازتاب مطالعات عمیق و پیوسته در زمینه های مختلف است : شعرهایی چند لایه ای و مدارگونه! از یکطرف می توان در آنها نمای یک شعر ساده و نسبتاً قابل فهم تا لایه های عمیق تر شعرهای مدرن و پسا مدرن امروزی را یافت.
خواننده بسته به توان خویش می تواند از نردبان شعریت و مدارهای منظومه آنها بالاتر و بالاتر رود!
شعر آقای باقری را که می خوانی ناخودآگاه به دنیای آنها متصل می شوی حتی وقتی فکر می کنی آن را آنچنان که هست کامل نفهمیده باشی و این نشان از سبک ویژه ایشان و غنای شعری اوست. "در دریایی که غرق تو ام
مرتکب باد شده ام بی پارو
که بیرون بکشم از دهان نهنگ
بقایای یونس شدنم را" برای این دوست ِ شاعرِ همشهری، باباچاهی جوانمان بهترین ها را آرزو می کنم و چاپ کتاب گرانسنگ شان را صمیمانه شادباش می گویم. عبدالرحمن بابااحمدی *** سومین یا چهارمین نشست ادبی انجمن باران بود که دوستان یکی یکی می آمدند و گرد میزی مستطیلی و بزرگ در کتابخانه ی شهر می نشستند . جوانی بلند بالا و با وقار وارد شد و در حالی که زیر لب و در میان خنده ای نمکین سلامی کوتاه گفت در همان سمتی که وارد شده بود بر یک صندلی جای گرفت و آهسته و با آرامش سرش را چرخاند و میز و حاضران را یکی یکی و گذرا نگاه کرد و سپس چشمانش را بر پشت دست هایش که روی میز در هم قفل کرده بود، متمرکز ساخت . سرهای ما ، که ایشان را نمی شناختیم مورد هجوم پرسش هایی قرار گرفت همانند حمله ی سربازان رومی به بلاد در جنگ های صلیبی و یا چیزی مثل آن، که هر پرسش می خواست غنیمت شناخت این جوان ت و آرام و با طمانینه را به خود اختصاص دهد . پرسش هایی از این دست : از بچه های ولات است ؟ از جایی آمده ؟ قیافه اش شهری است ؟ شاعر است ؟ نویسنده است ؟ و... خوشبختانه سید حسام هم بود یا فکر کنم با هم آمدند . به هر روی سید حسام الدین همچون شمشیر صلاح الدین ، صلاح در آن دید که زبان از کام برگیرد و به این هجوم نگاه ها به سیمای جوان آرام که زیر نگاه ها و از سنگینی پرسش ها انگشتان خود را از بس چلانده بود دیگر داشت خسته می شد پایان دهد و همچون فتح قسطنطنیه ، پرسش ها و نگاه ها را پس زد و بولی بر فراز قسطنطنه ی اذهان ساخت که ایشان : حسین باقری ، شاعر نوپرداز و داستان سرای جوان که در همین جا یک پرانتز باز کرده - موفقیت چشم گیر ایشان در چاپ کتاب شعر ودر ب عنوان ، جزو ده نفر برتر در میان چند هزار نفر داخلی و خارجی را با آقای باقری شادباش می گویم – وقتی نوبت شعر خوانی به "حسین" رسید . ایشان یک شعر از حفظ و یکی از روی صفحه ی گوشی خواندند و انصافا که شعرهایی با کلمات نو و خودمانی و در عین حال با معنا و مفهوم و دلپذیر بود که در این کوتاه سخن جای بحث در این خصوص نیست و این را عرض کنم وقتی ایشان شعر می خواندند این کلام سخن سرای قرن ششم ، نظامی، به ذهنم متبادر شد . " کم گوی گزیده گوی چون در / تا زاندک تو جهان شود پر " حسین جعفری – آذر نود و شش *** بنام خ که عالم را بر اساس «حساب» محاسبه و بر اساس«هندسه» آفرید .آری بنام خ که همه چیز را بر اساس حساب استوار کرد و بر پایه هندسه شکل داد وچه زیبا نظم بخشید وبه ما انسان ها اراده عطا فرمود که بین یم وکشف واختراع کنیم وبا کلمات و واژه ها نظم دهیم ولذت بریم . درود بر جناب حسین باقری عزیز که جزیی از این عالم زیبای هستی هستید و با سرودن شعر زیبای که نسبت به بنده ارائه نمودید بی نهایت در بینهایت شاد ومسرور شدم. امیدوارم روزهای زندگی ات سرشار ازشادی وتلاشهای مثبت و منطبق بر خط راست وبا شتاب صعودی تمام منحنی ها وکجی ها را پشت سرگذاشته و در جهت رسیدن به ماگزیمم نقطه اوج اه دست ی د. با توکل به خدای محاسبه گر وناظم که مبدأ مختصات عالم هستی می باشد که ذات برحق باری تعالی «امید»را در دل همه انسانها کاشت امیدی که بمنزله نقطه عطفی باید دانست که مشتق حدّ چپ وراست با هم درآمیزد و تابعی یگانه گردد که کلیه امور و اه همانند شعاع های یک دایره که از مرکز«مبدا» به سمت پیرامون زندگی تلاش های مثبت شما را به مقصد برساند. امیدوارم از حساب آفرینش لذت برده که اساس هستی بر اعداد استوار است و ذات حق تعالی دائم به کار حساب مشغول است و هندسه شخصیت خود را با خطوطی منظم ومنتظم و راست ترسیم کنید وهمواره در زندگی وبیان و آثارت «خود » موج زند و آزاد مرد زیست و الگوی آزاد مردان در کلام و ادیبی بزرگ شوید. محمد علی حیاتی و اما قطعه ای که حسین باقری تقدیم به معلم دوره تحصیلی خود جناب حیاتی نمودند : بگذار ضرب شوم در مجذور صدات بگذار مجهولی بردارم از معادله ی چشم هات بگذار ببوسمت در محور ای ها که جهان پرنده ای ست گیر کرده زیر رادیکال و تمام مثلثات بی جوابند حتی به روش دلتا مشتق از کجای دستت بگیرم؟ انتگرال از کجا؟ که شب و زمستان و تندباد ایستاده اند روی قضایا و حل چند متغیره ها هنوز از توان من بیرون ست حسین باقری/ به معلم گران ارجم محمدعلی حیاتی **** تقدیم به شاعر سایه های ساده حسین باقری سوار سبز بلند
زیر شالِ پرندگانی که به گلوگاه آمده اند
رنگ آفتاب می زند صدایش
خطوطِ شانه های
نشسته برکناره ی آن شبی
که با ماه نمی گذشت را هزار قافیه داد درشبی خیس و من هراس آن داشتم
که بضاعت دستانم را
به معشوقه اش پنهانی ببخشد. گودرز رحیمی **** تقدیر از شاعر ممتاز شهرم آقای حسین باقری به مناسبت چاپ کتاب شعرش "معشوقه در کشو" ای حسین باقری ، از خاک پاک بی برا از جوانان برومندی و هستی کیمیا فقیه ال ،شما ،با خانم تراکمه افتخاری بس بزرگ هستید برای شهر ما حاج عدنان که بود از سادات مزارعی در "کوی نیکنامی" نمود تکریم خون نشر آثار شما عالی جنابان ،هر کدام لایق تقدیر و ارج است ،ماه ها و سالها دیگرانی چون شما ،یک یک هم از راه می رسند صبح ت می دمد ،بعد از سحرگاه شما معذرت می خواهم ار اسمی فتاده از قلم گرچه هر اثبات شیئی نیست ،نفی ما ادا از میان سبک های گونه گون شاعری گویش نو را تو کردی انتخاب و ،مرحبا با تلاش و همتت ای باقری تو یک شبه راه چندین ساله را پیموده ای تا انتها هر زمانی خوانده ای شعری ز خود در انجمن بوده در حدی که ما ، نشناخته ایم سر را ز پا شعرهایت جمله ناب است و وزین و کم نظیر از میان شاعران باشد حساب تو ، جدا چاپ اشعارت بود ف ی برای ما همه کار تو نزد ادیبان نیز باشد پربها رهرو آتشی و باباچاهی باشی ،عزیز در کنار شاعرانی این چنین ،گیری تو جا گفته ام را می کنم مختومه ،با این آرزو در تمام عمر باشی ، شامل لطف خدا اکبر بابااحمدی **** از روزی که حسین را شناختم جور دیگر بود با خودش تعارفی مجهول داشت آدمها می آیند و میروند او ن دریاهای متلاطم ذهن بود من حالا منتظر کتاب های بعدی اش نیستم حسین کت هست که سطر اولش کتاب بعدی را ورق میزند. دوستدار همیشگی ات یاسر یوسفی **** نوشته هایتان طلوع حقیقت و بیان دردهای انی است که نمی توانند بگویند و فریادشان بی صداست . برادر ارجمند آقای حسین باقری آسمان بلندفرهنگ وهنرایران زمین پیوسته پرستاره باد. فروغ وفرهنگ فرزانگی شما عضوانجمن باران هماره دل و دیده همشهریان راروشنی می بخشد.بدینوسیله انتخاب شایسته جنابعالی بعنوان داستان نویس برتررا به شما تبریک می گویم وازخداوندمنان آرزوی موفقیت فراوان برای شما واستواری گام هایتان درراه پیشرفت علم وادب خواستارم. عهدیه کاووسی ****



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1300




ششمین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
داستان کوتاه : " شبی که نمی گذشت " اثر برتر حسین باقری داستان کوتاه این شماره را به اثر حسین باقری اختصاص می دهیم که در جشنواره ادبی پرراس جزو ده داستان برگزیده کشوری شد . " شب تمام نمی شد. قاعده ­ی شب و روز برهم خورده بود. بیش از صد ساعت از تاریک شدن هوا گذشته بود و از آمدن صبح خبری نبود. دراز می­کشیدم، می­نشستم، بلند می­شدم، راه می­رفتم، نمی­گذشت. پای پنجره ایستاده بودم، تاریکی تمام حجمش را روی کوچه انداخته بود و تنش را سیاهِ سیاه کرده بود. چراغ­ها خاموش بودند و هیچ جنبده ­ای در کوچه پیدا نبود. زنم با ح ی کلافه و نزار از اتاق بیرون آمد. کاغذی به دستم داد که رویش نوشته بود: «می بینی که این شب تمومی نداره. هیچ حرفی هم توی خونه نمونده، چرا کاری نمی کنی!» عصبانی و آشفته به اتاقش برگشت. حق داشت. بی حرف و بی صدا نمی­شد شب را دوام آورد. پایین همان کاغذ یادداشت گذاشتم: « می روم و شده خانه به خانه، محله به محله دنبال حرف می­گردم.» کیسه­ ای برداشتم و از خانه بیرون زدم. به اولین خانه که رسیدم، با مشت شروع به کوبیدن در ولی از ضربه ها ص بیرون نمی ­آمد. با لگد امتحان ، فایده ­ای نداشت. فریاد نزدم می ­خواستم آ ین ته مانده­های حرف را ج نکرده باشم. خانه­ های دیگر و درهای دیگر را زدم، باز ص بیرون نیامد. انگار صداها بند آمده بودند. تنها صوتی رقیق در سرم مانده بود که نمی­گذاشت ناامید شوم. نمی­خواستم با دست خالی و بی حرف به خانه برگردم. تصمیم گرفتم محله های دیگر را بگردم. شب ایستاده بود و تاریکی داشت غلیظ ­تر می­شد. سکوت، هوا را می بلعید. داشتم احساس خفگی می . رفتم تا به جایی رسیدم که چراغی پیدا شد. با خوشحالی گفتم: «جایی که چراغ باشه حتما ی هم هست.» وارد محله که شدم بوی گوشت گندیده همه جا را گرفته بود. صدای پایی توی فضا پیچید. ایستادم که پشت سرم را ببینم، صدا قطع شد. راهم را ادامه دادم. صدای پا دوباره توی فضا پیچید. می­ دانستم بایستم، صدا قطع می­شود. پس به گشتن ادامه دادم. توی یکی از کوچه ها ی را دیدم که داشت بی­صدا و آرام می­ رفت. نخواستم صدایم را ج کنم و صدایش کنم. با شتاب خودم را به او رساندم و لباسش را کشیدم تا برگردد. یکباره تماما پودر شد و به زمین ریخت. وحشت زده عقب عقب رفتم. بی هوا به ی که پشت سرم بود تنه زدم. برگشتم که عذرخواهی کنم، توی لباسش محو شد. نمی­دانستم توی چه محله ­ای گیر افتاده ­ام. ترس تمام تنم را بی جان کرده بود. توی کوچه ­ی بعد به جمجمه ­ای برخوردم که پای دیوار افتاده بود. دست بردم که بردارمش، نگذاشت. با ص پر از کینه گفت :« به من دست نزن؟» مجبور شدم کمی حرف ج کنم. ترسیده و متعجب پرسیدم: «چرا؟» گفت: «چون ازت متنفرم.» چشام گشاد شد، پرسیدم: « از من؟» گفت: «از همه.» ازش فاصله گرفتم که بروم. متوجه اسکلتی شدم که داشت از آن سر کوچه می­ گذشت. دل به دریا زدم و بلند صدا : « آهای.» رو برگرداند و با صدای خودم جواب داد: « آهای.» از تعجب نزدیک بود شاخ در بیاورم. گفتم: « اینکه صدای منه!» گفت: « صدای منه! » ملتمسانه گفتم: «ما توی خونه حرف کم آوردیم. اومدم صدا جمع کنم. میشه صدامو برگردونی؟» جواب داد: «میشه صدامو برگردونی؟» دیدم اینطور فقط دارم آ ین حرف­هایم را هدر میدهم. بی رمق محله را ترک . نمی دانم چند کیلومتر راه رفته بودم. پاهایم را به سختی دنبال خودم می­ کشیدم که یکباره صداهای دور و درهمی به گوشم رسید. اول فکر خیال برم داشته. دقیق­تر که شدم مطمئن شدم که واقعیت دارد. جان گرفتم و به سمت صداها دویدم. صداها هی بلندتر و بلندتر می­ شدند اما همچنان درهم و برهم بودند. هرچند قابل تشخیص بودن­شان برایم اهمیتی نداشت. با خودم گفتم: «خیلی وقته صدای پر و پیمون نشنیدم. فکر کنم کمی طول بکشه تا دوباره بتونم حرفا رو درست تشخیص بدم.» به محله که رسیدم بیشتر از سر و صدا، بوی پر سوخته بود که جلب توجه می­کرد. به خودم گفتم: «برا تو چه فرق می کنه! تو صدات رو جمع کن و برگرد خونه ات.» پیچیدم توی کوچه ­ای که کلی صدا توش تلنبار شده بود. چشم­هایم از خوشحالی گشاد شدند. حیفم آمد که چرا فقط یک کیسه با خودم آورده بودم. با حسرت سر خودم نق زدم: « اگه چندتا کیسه ­ی دیگه داشتی، هیچ غمیت نبود. حرف که داشته باشی، شب هرچقد می خواد طول بکشه.» نمی­ خواستم خوشحالیم را با این فکرها اب کنم. پس سعی کارم را توجیه کنم، به خودم گفتم: «قبول کن برگردوندن چند کیسه صدا کار راحتی نبود، اصن اونجوری ممکن بود صداها خفه بشن.» کیسه رو باز که کارم را شروع کنم. یکباره صداها قطع شدند و دورتا دورم را کلاغ گرفت. یکی از کلاغ­ها که خیلی قلدر بود و حس ادعایش می ­شد، به حرف آمد که: « دست بزنی، چشات رو در میارم. کی بهت اجازه داده بیای تو محله ی ما، هان؟» کلمات زیادی برایم نمانده بود که راحت حرفم را بزنم. بریده بریده و زمخت جواب دادم: «ببخشید سرزده وارد محله ­تون شدم. طرف ما خیلی وقته شبه. تو خونه مون هیچ حرفی نمونده. سکوت داشت از پا درمون می آورد. فقط کمی برا مصرف خونه ­گی می خوام. زیاد بر نمی دارم.» پوزخندی زد و گفت: «زکی. همه آرزوی شب رو دارن، اونوقت شما از بودنش می نالین؟ شب همیشه خبرای داغ تری داشته. تو فکر می کنی این شب به این راحتیا به دست اومده؟ نه عمو! کلی براش زحمت کشیدیم! الان هم می بینی جمع شدیم برا اینه که جشن شب­ موندگاری داریم.» بوی پر سوخته داشت حالم را بد می­ کرد.زور زدم که حرف بزنم. لب­هایم خیلی سنگین تکان می­ خوردند ولی ص ازش بیرون نمی ­آمد. با هزار جان کندن توانستم بگویم: «خوا هش می کنم اجازه بدین. خواهش می کنم.» کلاغی که از بقیه مسن­تر بود و به نظر صلح طلب می ­رسید، چند قدم جلو پرید و گفت: «ببین جوون، ما اینجا رسم و رسوم خودمون رو داریم. اینایی هم که می بینی روی هم تلنبار شدن حرف معمولی نیستن. همه خبرای داغی هستن که قراره دنیا را بتر ند. نمی­تونیم اجازه بدیم دست غریبه ها بیافتن. ولی ناراحت نباش جوون. هر مشکلی یه راه حل داره.» کمی امیدوار شدم و آب دهنم را قورت دادم وگفتم: «راه حلِ مشکلِ من چیه؟» انگار بخواهد خطابه بخواند، چند سرفه­ ی ریز کرد و گفت: «به شکرانه­ ی این شبِ همیشگی و بخاطر بقای این تاریکی، عرض کنم: اگه از محله­ ی ما زن بگیری، مشکل حله. یعنی می­زاریم هرچی خواستی حرف با خودت ببری. اصن خودمون هرچی خواستی برات حرف میاریم.» لب­هایم شروع د به لرزیدن. آمدم جواب بدهم گفت: «عجول نباش جوون. هنوز حرفم تموم نشده. اینم بگم که خی راحت شه. ما کلاغا سخت گیر نیستیم، شرط و شروط زیادی هم نداریم. اما رسم و رسوم خودمون داریم. رسم ما اینه که اول تو زندگی هرکی باید حرف خودش رو بزنه. مهم نیست ی بشنوه یا نه. دوم این که هر کی هر روز به اندازه­ ی توانش باید خبر تازه بیاره، فرق نمی­کنه از کجا. شده خودش خبر بسازه نباید بزاره خونه بی خبر بمونه. ما سرد و گرم چشیده ایم جوون. بی خبری ریشه ­ی خیلی زندگیا رو خش ده. قبوله؟» گفتم: «آخه من خودم ...» کمی اخم­هایش توی هم شد و نگذاشت ادامه بدهم، گفت: «آخه بی آخه.» گفتم: «ولی من دلم می خواد...» حرفم را با ناراحتی بیشتری قطع کرد و گفت: «قرار نیست هر چی فقط تو دلت بخواد بشه که، جوون. ما هم رسم و رسوم خودمون رو داریم.» لبام لرز گرفت که حرف بزنم. کلاغی که ادعایش می شد جلو داد و کجکی نگاهم کرد و گفت: «وقتت تمومه عمو. زیاد بهت رو دادیم. کیسه ­ی خالیت رو بردار و بزن به چاک.» ملتمسانه با انگشت اندازه ­ای نشان دادم: «فقط یه کم. به اندازه­ ی چند ساعت. شاید تو همین چند ساعت صبح بیاد.» از حرفم، کلاغ ها یکصدا شلیک خنده سر دادند. کلاغی که از بقیه مسن­تر بود گفت: «خودت رو زحمت نده جوون. خبر موثق دارم که قرار نیست دیگه صبح بیاد.» حسین باقری 5 دادماه 96



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1301




هفتمین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
معرفی کتاب این شماره : " معشوقه در کشو " حسین باقری معرفی کتاب این شماره را به کتاب تازه چاپ شده "معشوقه در کشو " حسین باقری اختصاص می دهیم . با توجه به اینکه کتاب به تازگی به زیور چاپ در آمده و نقدی بر آن هنوز در دسترس نیست تنها به شناسنامه ی این اثر به صورت مختصر پرداخته و سپس در ادامه به دو نقد کوتاه مدیر انجمن ادبی باران ،سید عدنان مزارعی و عضو انجمن علی حسین جعفری می پردازیم. "معشوقه در کشو" سروده ی حسین باقری، توسط نشر پاتیزه، بوشهر – 1396 در 72 صفحه و شمارگان 1000 نسخه به چاپ رسید؛ که در بر گیرنده 40 شعر می باشد. نام کتاب که برگرفته از یکی از شعرهای این مجموعه است از همان برخورد اول در مخاطب ایجاد تعلیق می کند. عنوان کتاب رمزآلود و وهم انگیز است و همین معماگونگی آن است که تولید کشش می کند و مخاطب را به سوی نشانه شناسی و لذت کشف می کشاند. این عنوان هنجارشکنانه به مخاطب این هشدار را می دهد که کتاب پیشرو به لحاظ زبانی دارای ساختاری متفاوت است همچنان که شناخت ما از جهان شعری حسین باقری موید توجه همواره ی شاعر به مقوله ی زبان است. ***** نگاهی به "معشوقه در کشو" ی حسین باقری ادعای نقدی نیست تنها به بهانه چاپ اثر دوستی فرهیخته و جوان . در آشفته بازاری که هر به لذتی دلخوش است چه پیوندی برتر از پیوند قلم و سیر در بوستان نوشتن و خواندن . جهان ِ نوشتن ها ، جهانی است وسیع و زیبا که خوشدلی هایش آنی نیست . همین که قلم بر می داری تا بنگاری یعنی از رازهای آفرینش و هستی می گشایی ؛ یعنی شه ها را پویا می کنی و دل را که سرچشمه رازهاست ، آشکار . قلم در سرنوشت آدمی رقم زده شد تا توانمندترین سلاح به صلاح گردد و تمدن سازد و فرهنگ را به بهرنگی کشاند. نویسنده ی معشوقه در کشو بر این رس بزرگ دلخوش است و پایبند و پیوندی عجیب دارد . قلمش که بر اندام زمان جاری می شود گذرش را حس نمی کنی و تو را با خود تا ته ِ دل گویه هایش می برد. واژه ها را خوب می شناسد و بازی مهربانانه ای با آن دارد . در بهره گیری از واژگان، عمل دارد . بعید نیست که دریایی می نویسد . دریا ، ساحل ، موج ، قایق و ... از سویی و طبیعت جاندار بلافصل شه های شعری اوست . شعرش ابهام های روشنی دارد ! و موسیقی درون بندهایش خوش ساخت ، گوش نواز و دلنشین است . گاهی جسورانه دست به واژه سازی می زند و به قول براهنی " از استبداد نحوی زبان " رها می شود: " من از دستبرد این همه آدم که بی تو ترند از من خیالم را کجا مخفی کنم ؟" یا " چهره های تو را ورق تر می زنم " در بهره گیری از ساختار فصل ها بی عنایت به جایگاه ، واهمه ندارد : " شکل قدیم درخت را گذشتم / سایه ها و صداها را دویدم / و... در ساختار زبان محور و سهل و ممتنع گفتارش ، مَثَل سازی را شاهدیم : " آدم خواب زده ، آفتاب می شود " گره زنی تاریخ به روزمرگی ، چه زیبا به قلم توانایش پیوند خورده است : " حیف نیست صنعت قهوه را ملی نکنیم اگر از ترفند قجری تو جان ببرم " آری ! شاعر توانمند باران ش معشوقه در کشو در تلاش است تا از روایت گری احساسات و تک ص ها بریده شود و موسیقی چند لحنی داشته باشد . پایبندی به مولفه هایی چون ساختار شکنی ، شک شی ، تجرید گرایی ، دو پهلویی و ... از او شاعری پسانوگرا ساخته است . باقی بقای او و آثارش . سید عدنان مزارعی ( ع.پرواز ) مدیر انجمن ادبی باران شهر وحدتیه ****** به استقبال"معشوقه در کشو"،اولین دفتر شعر "حسین باقری".... "ازتُکل نمکی ی قدیمیَل تا کشو میز امروزیل"
روزگاری،دربیابان ها به دنبال معشوق دوان بودند(عاشقان)...وبعضن، برای رسیدن به معشوق راهی بود که از دل سنگ خارا می گذشت!
رسیدن به معشوق سخت بود، وعاشق بی نیروی بازو و صفیر گلوله،کلاهش پس معرکه بود!
وقتی تمدن آمد
وتفنگها را
زیر بال کبوتران سپید
به ک شانها فرستادند،
عاشقان دل گنجشکی شدند......
می گفتی عاشقم،پیری جه ده را داشتی که می گفت:"دَسُم تو تکل نمکیه!"
تو بگو ها سیت نمک گیرش می کنم!....
امروز اما عاشق ومعشوق،واصلن عشق،از لون دیگر است.
عاشق،در طبقه ی پنجم یک آسمان اش در اتاق دربسته ای کارمند است، ومعشوق هر چه وهر که باشد،خود از فرسنگها راه و قطرها درو دیوار، به وضوحی ی همان "خار"بین دو همسایه، می بیندت به مثل ایستادن در مقابل آینه!....
پس:امروز آنقدر عشق دیگر گونه است که"معشوقه" می تواند در"کشو"ی میز کار"عاشق" با او"همراه" باشد:
عاشق/ معشوق/کشو/همراه:
معشوق من(عاشق) تلفن همراهمه که در کشوی میز کارم گذاشتم ومرتب باهاش سرگرمم!!
معشوقه می تواند،دغدغه عاشق(آدم گرفتار امروز)،چک پاس نشده ای در کشو باشد!
معشوقه می تواند،بی صبری عاشق،برای دیدن ع های فرستاده ی معشوق در همراه(تلفن) عاشق در کشو باشد!(مدرنیته است وعصر د ده ی جهانی و دنیای ماشینی"بی عاطفگی"!)
درود بر آنکه(حسین باقری) وتبریک صمیمانه من نثارش...که در کشفی قابل تحسین وآشنا ز ی بی نظیری،به زعم من عشق سطحی و"ابتذال" گونه ی امروز را در اعتراضی ل رنتی با"معشوقه در کشو"،در درا ی تاریخ به فریاد نشست. علی حسین جعفری(بیدل)-آذر۹۶



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1302




هشتمین صفحه سی و نهمین شماره از دو هفته نامه شعر وادبیات " بردل "

درخواست حذف اطلاعات
چهره ادبی : حسین باقری هر چند سایه دارد. بسته به سمت ایستادن و ت دن نور، هر بار یکی از سایه ها پر رنگ تر می شود. حد فاصل دو تیر برق را می گذارند نشانه و به سمت نوری که چند سایگی کمتری ایجاد کند، به صف می شوند. کفشی برای دویدن نیست و دمپایی ها را هم باید از پا در آورد و النگو وار تا ساعد دست پوشید که دویدن به مثابه ی جنگیدن باشد. یک نفر با فاصله ی چند متری، طوری می ایستد که عمود بر سایه ها و آدم ها باشد، بعد سنگ پهنی را که برای به سایه چسبیدن انتخاب شده را پرت می کند تا تصادفا روی یکی از سایه ها گیر کند. بعد صف منفجر می شود و همه از صاحب سایه ی سنگ خورده می گریزند. هر به سمت یکی از تیرها می دود و دست می گذارد به تیر (داکه) تا در امان باشد. بعد همه باید حد فاصل دو تیر برق (داکه) را طوری بدوند که گیر گرگ وسط نیافتند وگرنه از دور خارج خواهند شد. کوچه، خانه ی بچه ها بود و پر بود از بازیهای جور واجور و هم بازی های همه جور. هر نوبت از روز و هر ماه و فصل سال، بازی مخصوص خود را داشت؛ رسیدن تابستان، آمدن باران، رمضان، ماه محرم و ماه عمرو (دیگر منسوخ شده)، هر کدام بازی های خود و قاعده های خود را می طلبید. مکان های مختلف، کوه، جوب، باغ، ماجراهای خود را داشتند... زندگی یک فرد، تنها یک روایت خطی نیست. طول، عرض، عمق و ارتفاع دارد. جزئیات دارد. مجموعه ای از مدارک تحصیلی و گواهینامه ها نیست. آدمها، کوچه ها، موجودات زنده، بوها و رنگ های پیرامونی؛ اشیا، علائم، خانه ها، نشانه ها و ترتیب و ترکیب آنها، هر کدام نقشی در زندگی آدم دارند که نمی شود از آن گذشت. چطور می شود یک فرد را تقلیل داد به مدارس و های رفته اش بدون حرف زدن از نیمکت های کلاسش؟ وقتی ترتیب نیمکت ها و حتی نفر وسط نشستن با نفر سر نیمکت و ته نیمکت بودن متفاوت بوده است و به همین سیاق زاویه ی دید و ماجراهای رفته اش متفاوت است. آیا آدم ها فقط یک نفرند؟ یا خودشان هستند به اضافه ی گذشتگان، خویشاوندان، دوستان، هم نسلان، معاصران و ملاقات کردگان؟ حسین باقری معتقد است خودش هست به اضافه ی همه ی آنهایی که اشاره رفت. فرزند اله کرم (حاج اله کرم حسین کعلی باقر)و شریعت خانی. فرزند محله ی باقرآباد، فرزند مزیری و بی برا. فرزند دبستان شهید حمزه شجاع و مدرسه راهنمایی شهید عسکر احمدی (تا پانزده سالگی). فرزند بوشهر (از پانزده سالگی) و هنرستان حاج جاسم بوشهری. فرزند آموزشکده های محمودآباد و بندر انزلی تا پیام نور بوشهر و آزاد جزیره خارگ. (فوق دیپلم ناوبری- لیسانس علوم اجتماعی – فوق لیسانس دریانوردی). سرباز نیروی زمینی (تهران، بروجرد و کازرون) بوده که آن هم از رفتارهای متناقض روزگار است، (درس دریا خوانده باشی ولی سرباز نیروی زمینی بشوی و دوره ی تخصصی ت یب و خنثی مین را بگذرانی!!! ) ناخدا حسین باقری 10 سال فرمانده یدک کش و شناورهای جستجو و نجات اداره بنادر و دریانوردی استان بوشهر بوده (بوشهر، عسلویه، خارگ و بندر دیر)، بیش از 250 نفر را در طول سال های دریانوردی اش در آبهای متلاطم خلیج فارس نجات داده و بارها از سوی مسئولان مختلف مورد تجلیل و قدردانی قرار گرفته و در سال 89 بعنوان دریانورد نمونه کشور شناخته شده و هم اکنون بیش از 2 سال و نیم است که بعنوان کارشناس جستجو و نجات دریایی فعالیت دارد. همچنین بیش از 10 سال سابقه تدریس در موسسات صدور گواهینامه های دریانوردی و 2 سال تدریس در آزاد را در کارنامه دارد. ناخدا حسین، از جمله ی انی است که بسیار مطالعه دارد، شاعری می کند، نویسندگی می کند و خود را مخاطب جدی ادبیات در تمام ساحت های آن می داند و از امبرتو اکو وام گرفته و می گوید: "از کتاب رهایی نداریم". اینک کتاب "معشوقه در کشو" مجموعه ای است از رد پای فکری، حسی و مطالعاتی ایشان؛ مجموعه ای است متنوع، حاصل تجربه زیسته و شیده، همچنین جزر و مدهای روحی وی است که توسط نشر پاتیزه به چاپ رسیده است.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1303




عرض پوزش

درخواست حذف اطلاعات
درود امروز پانزدهم هست و به رسم همیشگی می بایست دوهفته نامه را تقدیم کنیم . متاسفانه پایین آوردن سرعت اینترنت و حذف تلگرام و ... امکان ارسال مطالب همراهان نبود و ما را بر آن داشت که ما نیز این شماره را نداشته باشیم . انشالله چه تلگرام با شد ، و چه نباشد دوهفته نامه شماره بعد را تقدیم می کنیم .



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1304




۲۳ دی زادروز محمدعلی جما اده

درخواست حذف اطلاعات
۲۳ دی زادروز محمدعلی جما اده ( زاده ۲۳ دی ١٢٧۰ اصفهان — درگذشته ۱۷ آبان ۱۳۷۶ سویس) نویسنده و مترجم او را پدر داستان کوتاه زبان فارسی و آغازگر سبک واقع گرایی در ادبیات فارسی می دانند. وی نخستین مجموعهٔ داستان های کوتاه ایرانی را با عنوان یکی بود و یکی نبود در سال ۱۳۰۰ در برلین منتشر ساخت.
نامبرده در سال ۱۹۶۵ نامزد جایزه نوبل ادبیات شد. وی تا به امروز در کنار زین العابدین رهنما، حسین قدس نخعی و ابوالقاسم اعتصام زاده به عنوان تنها فارسی زبانان نامزد جایزه نوبل ادبیات شناخته می شوند.
داستان های وی انتقادی (از وضع زمانه)، ساده، طنزآمیز و آکنده از ضرب المثل ها و اصطلاحات عامیانه است.
وی در سال ۱۳۷۶ در ۱۰۵ سالگی در آسایشگاه سالمندان در ژنو، سوئیس درگذشت. جمال زاده در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد. او فرزند جمال الدین واعظ اصفهانی بود که در اصفهان زندگی می کرد اما غالباً برای وعظ به ای مختلف می رفت. جمال زاده پس از ۱۰ سالگی پدر خود را در برخی از سفرها همراهی می کرد. وی به همراه خانواده در سال ۱۳۲۱ ه.ق. به تهران مهاجرت کرد.
جمال زاده حدود ۱۲ سال داشت که پدرش او را برای تحصیل به بیروت فرستاد. در دوران اقامت او در بیروت؛ اوضاع ایران تغییر کرد، در آن زمان محمدعلی شاه قاجار مجلس را به توپ بست و هر یک از خواهان با مشکلاتی مواجه شدند. پدر جمال زاده خود را به همدان رساند تا از آنجا به عتبات فرار کند، ولی در آن جا دستگیر شد و به بروجرد برده شد. افخم، حاکم بروجرد دستور او را صادر کرد.
جمال زاده در بیروت با ابراهیم پورداود و مهدی ملک زاده فرزند ملک المتکلمین چندین سال همدوره بود. در سال ۱۹۱۰ تصمیم گرفت برای ادامه تحصیل به اروپا برود. سپس از راه مصر عازم فرانسه شد. در آنجا ممتازالسلطنه سفیر ایران به وی پیشنهاد کرد که برای تحصیل به لوزان سوئیس برود. جما اده تا سال ۱۹۱۱ در لوزان بود، پس از آن به شهر دیژون در فرانسه رفت و دیپلم حقوق خود را از آن شهر گرفت.
در سال ۱۹۱۴ در شهر دیژون فرانسه با ژوزفین، دانشجوی سوئیسی هم ی خود، ازدواج کرد. وی بار دیگر در سال ۱۹۳۱ در دوران اقامتش در ژنو با یک آلمانی به نام مارگرت اگرت ازدواج کرد.
جمال زاده در پاییز ۱۳۷۶ پس از آن که از آپارتمانش در خیابان «رو دو فلوریسان» ژنو به یک خانه سالمندان منتقل شد درگذشت. بنا بر نوشتهٔ ثبت شده در کنسولگری ایران، پس از درگذشت او ۲۶ هزار برگ از نامه ها، دستنوشته ها و ع های او در خانه اش به سازمان اسناد ملی تحویل داده شده است.



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1305




چند تصویر از غروب

درخواست حذف اطلاعات
غروب بندر کنگان ... سید حسام مزارعی غروب مسیر جاده برازجان به وحدتیه ... مرتضی منصوری غروب ساحل بندر خارک ... سید هیبت الله غروب ساحل بوشهر ... عکاس سید هیبت الله غروب اداره بندر بوشهر ... عکاس مسعود مجدنیا غروب ، جاده ی جتوط .... عکاس حسین جمی



منبع : http://hesam3731.blogfa.com/post/1306