وبلاگهای رنگارنگ

توسل به امام رضا علیه السلام

آخرین پست های وبلاگ توسل به امام رضا علیه السلام به صورت خودکار از بلاگ توسل به امام رضا علیه السلام دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



کبوترانه دلم باز میل گندم کرد... دلم دوباره هوای هشتم کرد

درخواست حذف اطلاعات

بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-633.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات

بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-614.aspx




سلام ای طبیب طبیبان سلام الا ماهتاب شبستان توس الا حضرت نور! شمس الشموس

درخواست حذف اطلاعات

بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-601.aspx




الا ماهتاب شبستان توس الا حضرت نور! شمس الشموس

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-593.aspx




بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-592.aspx




بر عصمت آسمانی تو صلوات نومید نرفته هیچ از در تو

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا
گره کور مرا خیر توسل وا کرد
.... گفت رضا، در دل من غوغا کرد . حاجتم روا کرد



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-583.aspx




استعانت از

درخواست حذف اطلاعات
استعانت از


إذا نَزَلَت بِکُم شَدیدهُ فاستَعینوا بِنا

هرگاه برای شما پیشامد سختی روی داد از ما کمک و یاری بجوئید.

مستدرک الوسائل



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-566.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-579.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا




منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-568.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو

درخواست حذف اطلاعات
نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
به دریا ..




منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-556.aspx




قند بهشتی

درخواست حذف اطلاعات
ناقل: پدرِ حجّه ال محمد صادقی جانباز 70% [5].
روزهای اسفند ماه سال 1361 ه ش سخت ترین روزها و عمر من بود. همان روزها و ی که یکهزار و صد کیلومتر از مرزهای غرب و جنوب ایران ی در زیر آتش خم ها، موشک ها، خمسه خمسه ها و بمب ها و گلوله های عراق می سوخت. همان ایّامی که شاهد به خاک و خون غلتیدن هزاران جوان رعنا بودیم. همان روزها و ی که بیمارستان های سراسر کشور، تمام وقت در ح آماده باش برای پذیرشَ جوانان تیر و ترکش خورده و بر روی مین رفته بودند. عزیزترین محصول زندگی هر
[صفحه 38]
ی، فرزند اوست. یک عمر زحمت کشیده و خون دل خورده بودم تا پسری را بزرگ کرده و به حوزه ی علمیه فرستاده بودم و وقتی می شنیدم که مردم او را به عنوان «حجّه ال صادقی» صدا می کنند کیف می و به خود می بالیدم. امّا حالا، مدتها بود که شب و روز در کنار بستر بیماری اش در اتاق یک تخته ی مراقبتهای ویژه ی بیمارستان قائم مشهد بر روی صندلی می نشستم و درآن هوایِ سرد زمستانی، قطرات درشت عرق را با دستمال کاغذی از پیشانی و گونه های فرزندم میچیدم. گاه او را در آتش سوزان تب می دیدم و زمانی در حال لرزیدن و بر هم خوردن دندانها. سُرم خون به دست چپش بود و سرم خوراکی به دست راستش. شکمش را ترکش خم دریده بود و روده های تکّه شده اش در بیرون از شکمش در درون پلاستیکی در برابر چشمان بی فروغ من قرار داشت! با این که بِه هوش نبود از شدّت درد می نالید و من از پشت پنجره به تماشای دانه های درشت برف که در آن شب ظلمانی، کنان و آرام آرام به سوی زمین فرود می آمدند ایستاده بودم. بدنِ زمین، سرد شده بود و کفن سفیدی از برف بر تن کرده بود. هوای بیرون، سرد بود و سنگین، و این سردی و سنگینی، بر روح خسته ی من نیز سوار شده بود و داشت آن را از پا در می آورد. صدای ناله ی خفیف فرزندم که دیگر به آن عادت کرده بودم به صورت ریتمیک به گوش می رسید و من در این فکر بودم که مثل هر روز، به هنگام اذان صبح، به حرم آقا رضا علیه السلام مشرف شوم، م را درآنجا به جماعت بگزارم، بعدش هم دو رکعت حاجت
[صفحه 39]
بخوانم، و شفای فرزندم را از آقا بخواهم. به ضریحش بچسبم و تا شفای پسرم را نگیرم ضریح را رها نکنم. توی همین افکار غوطه می خوردم که یکدفعه متوجّه شدم صدای ناله ی فرزندم قطع شد. به سرعت به سوی بالینش دویدم. صدایش اما جو نشنیدم. گوشم را به دهانش نزدیک ، نَفَسَم را در حبس نمودم و با دقت گوش کشیدم، امّا صدای نَفَسَش را نشنیدم. سراسیمه از اتاق بیرون دویدم و فریاد زدم: - پر ستار … پر ستار … پرستار … خانم پرستار، دوان دوان خود را بر بالین فرزندم رساند، گوشش را به دهان او نزدیک کرد، نبضش را گرفت و لحظه ای بعد فریاد زد: - … … دقایقی بعد، چهار، پنج تا ، تخت فرزندم را محاصره د و به معاینه و م پرداختند. یکی از آنها به سوی من آمد، دست هایش را بر شانه های من گذاشت و با لحنی مملّو از محبت و همراه با تأسف گفت: - شما باید صبر داشته باشید، شما با خدا معامله کرده اید و … و در همین لحظه دو پزشک دیگر، ملافه ی سفیدی را بر روی صورت فرزندم کشیدند. با اشاره ی دستِ پزشک اصلی، تختِ چرخ دار فرزندم توسط دو پرستار مرد به حرکت درآمد و راه سرد خانه را در پیش گرفت.
[صفحه 40]
آن روز صبح، دیگر به حرم نرفتم، به دنبال تهیّه ی مقدّمات تشییع جنازه ی فرزندم بودم. تعدادی از فامیل را خبر امّا به همسرم که در فردوس بود خبر ندادم. با خودم گفتم، «ممکن است تشییع جنازه، چند روزی به تأخیر بیفتد و لازم نیست تاآن روز همسرم غُصه بخورد»، آ تشییع جنازه ی ء فقط در روزهای دوشنبه و پنجشنبه انجام می شد. هنوز ساعت هشت صبح نشده بود که من و چند نفر دیگر از فامیل نزدیک، سیاه پوشان و اشک ریزان، پشت درب سرد خانه ی بیمارستان، در انتظار ایستاده بودیم. کم کم، سر وکلّه چند نفر از آشنایان و دوستان دور هم پیدا شد. یکی یکی به من نزدیک می شدند و مرا در آغوش می کشیدند، اظهار همدردی کرده و تبریک و تسلیت می گفتند. تبریک به خاطر این که فرزندم به درجه ی پر افتخار شهادت در راه خدا نایل گشته، و تسلیت به واسطه ی رنج فقدان و دوری اش. از یکی از آنها پرسیدم: - شما چطوری به این زودی باخبر شدید؟! من که به شما اطّلاع نداده بودم! او هم رو مه ای را باز کرد و داد دستم. در صفحه ی اوّل این تیتر جلب توجه می کرد:
[صفحه 41]
«حجّه ال صادقی به خیل ء پیوست.» در همین لحظه، درب سرد خانه باز شد. صدای جیغ و گریه و ناله فضا را پرکرده بود. به دنبال مرد میان سالِ سفید پوشی که مسؤول سرد خانه بود به راه افتادیم. دو طرف مان پُر بود از صندوق های ف ی چند طبقه. مرد سفیدپوش درب یکی از صندوق ها را باز کرد و بُرانکاری را که جنازه بر روی آن بود بیرون کشید و به کمک دو نفر از جوانان بر زمین گذاشت. صدای جیغ و ناله و گریه، بلندتر شد. جنازه را داخل یک کیسه ی بزرگ پلاستیکی گذاشته بودند و به قول بر و بچّه های رزمنده، شکلات پیچ کرده بودند. خودمان را به روی جنازه انداختیم و صدای ناله ها و گریه ها، بازهم بلندتر شد. ص که در فضای خالی و فلّزی سرد خانه می پیچید و منع می شد و ایجاد رعب و وحشت می نمود. ناگهان یکی از جوان ها که خود را به روی جنازه انداخته بود فریاد زد: - او زنده است! او زنده است! گریه نکنید! … ناگهان سکوت، فضای سرد خانه را در آغوش کشید، امّا این سکوت، یک سکوت مرگبار نبود، یک سکوت حیات آفرین و زندگی بخش بود. و جوان ادامه داد: - او نَفَس می کشد. ببینید روی پلاستیک جلوی دهانش بُخار جمع شده است. با شنیدن این جملات، خوشحالی و امید به میان عزاداران بازگشت. دو نفر از جوانترها، برانکار را برداشتند و دوان دوان، راه
[صفحه 42]
بخش مراقبت های ویژه را در پیش گرفتند. وقتی پسرم چشم باز کرد و خود را بر روی تخت و سُرُمِ خونی را که به دستش وصل بود و قطره قطره، زندگی سرخ را به درون رگ هایش می فرستاد، درکنار تخت دید، با بی حالی پرسید: - مگر من نَمُرده بودم؟! و من شوق و ذوق کنان جواب دادم: - نه عزیزم نمرده بودی … یعنی شاید هم مرده بودی، ولی رضا علیه السلام تو را به ما پس داد. این آقا، خیلی آقاست … بعد هم پسرم شروع کرد به تعریف یک ماجرا. هر چه گفتم؛ «حال تو خوب نیست، باشد برای بعد»، قبول نکرد: - همین دو سه هفته پیش، درست شب 22 بهمن که مصادف بود با سالگرد پیروزی انقلاب ی، حالم خیلی وخیم بود. تویِ آتش تب می سوختم که خوابم برد. در خواب دیدم که می گویند قرار است آقا رضا علیه السلام به عیادت مجروحین بیمارستان بیاید. نمی دانی چقدر خوشحال بودم. به مسؤولین بخش گفتم؛ «یکی بیاید و مرا به استقبال آقا رضا علیه السلام ببرد. خوب نیست آقا به ملاقات ما بیاید و ما
[صفحه 43]
به استقبالش نرویم. «مرا تا جلوی بخش جرّاحی 2، درست تا لب پلّه ها جلو بردند.آقا که یکپارچه نور بود و از هر ماهرویی، زیباتر، داشت از پلّه ها بالا می آمد. دست هایم را به سویش کشیدم همه ی دردهایم را فراموش کرده بودم. فقط 5 پلّه مانده بود تا دستم به دست آقا برسد که ناگهان با صدای چکّش پرستارانی که داشتند در و دیوار بیمارستان را تزیین می د از خواب پ . خیلی افسوس خوردم که چرا دستم به دست آقا نرسید. امّا حالا می فهمم که آقا معدن لطف و کَرَم است دست مبارکش را به دست ما رسانده وآن را گرفته و ما را از مرگ حتمی نجات داده است … ». چندین پزشک و پرستار، تخت فرزندم را احاطه کرده و به معاینه و م مشغول بودند. مرا هم از اتاق بیرون کرده بودند. شب سختی بود و لحظات به کندی و سنگینی می گذشت. اشک امانم نمی داد و دائم می گفتم: - یا رضا، من بچّه ام را از تو می خواهم. یا رضا، من فکر می که تو او را شفا داده ا ی، امّا باز هم که حالش بد شده است! … در همین افکار غوطه ور بودم که در باز شد و رئیس بخش از اتاق
[صفحه 44]
بیرون آمد. دست مرا گرفت و اندکی با صمیمیّت فشرد و با لحنی آرام و حاکی از همدردی گفت: - خیلی متأسّفم. ما همه ی تلاشمان را کردیم امّا دیگر از دستِ ما خارج است. بهتر است مادرش را خبر کنید تا بیاید و برای آ ین بار، پسرش را ببیند. فکر نمی کنم بیمار شما تا صبح دوام بیاورد، من … وسط حرف دویدم که: - آ ، چه جوری؟! مادرش در شهرستان فردوس است و از همه جا بی خبر! اگر این خبر را بشنود دِق می کند، سکته می کند. تازه از آن همه راه چگونه خودش را به این زودی به اینجا برساند؟! همان بهتر که در این لحظات سخت من خودم تنها بر بالین فرزندم باشم. مادرش دل ندارد که جان کندن فرزندش را به چشم خود ببیند. این را گفتم و سرم را بر روی پشتی آهنی تخت گذاشتم و رفتم توی عالَمِ خودم. خیلی خسته بوده و بی خو زیادی کشیده بودم. پلکهایم سنگینی کرد و برای چند لحظه پایین افتاد. چشم که باز دیدم خانمی باوقار و محجّبه که دستکش در دست دارد درکنار تخت فرزندم ایستاده است. تعجّب . خواستم چیزی بپرسم امّا زبانم یاری نکرد. خانم، تکّه قند کوچکی به اندازه ی یک نخود در دست داشت. آن را به من داد و گفت: - این را به فرزندت بده تا بخورد. اگر نخورد او را به حق حضرت زهرا علیها السّلام قسم بده. عرض ؛ «چَشم». و تا قند را گرفتم، زن ناپدید شد. به سمت
[صفحه 45]
راهرو دویدم، اینجا،آنجا، همه جا را گشتم اما اثری از او نیافتم. نکند خواب و خیال بوده، توهّمات واهی بوده؟! امّا نه، چون حبّه قند در دستم بود. به اتاق برگشتم. فرزندم به زحمت پلک هایش را از هم دور کرد و با صدای ضعیفی مرا صدا زد: - پدر! … پدر! … - جانِ پدر. چه شده عزیزم؟ - اینجا چه خبر است؟ - هیچّی عزیزم. فقط تو باید این حبّه قند را بخوری. این را گفتم و رفتم یک لیوان آب برایش آوردم. - امّا … امّا من هفته هاست که چیزی نخورده ام. منع کرده است. روده هایم تکّه اند. همینجوری هم هزار جور درد و مرض دارم. تازه میل هم ندارم، به هیچ چیز! - امّا تو باید این حبّه قند را بخوری. مطمئن باش از این که هستی بدتر نخواهی شد. - نمی توانم. میل ندارم. حالم به هم می خورد … - تو را به حق حضرت زهرا قسم می دهم که این حبّه قند را بخوری. فرزندم، با شنیدن نام حضرت زهرا علیها السّلام تسلیم شد و در حالی که اشک برگرد چشمانش حلقه زده بود قند را گرفت و خورد. هنوز قند به معده اش نرسیده بود که گفت: - پدر! … پدر! چقدر سبک و راحت شدم. چقدر قوت گرفتم. دیگر
[صفحه 46]
دردی هم ندارم! این را گفت و بدون کمک من از جایش بلند شد و بر روی تخت نشست. روده های خشکیده اش را که در درون یک کیسه ی پلاستیکی قرار داشت، برداشت و گذاشت بر روی زانوانش و گفت: - پدر جان! … من بدجوری گرسنه ام. برایم صبحانه بیاور. -آ … آ … تو که نمی توانستی چیزی بخوری، آنهم با این دل و روده ی درب و داغان! - ولی من خیلی گرسنه ام! چند هفته است که چیزی نخورده ام. حالا می خواهم تلافی اش را در بیاورم … پزشکان که از او قطع امید کرده بودند اجازه دادند تا هر چه دلش می خواهد بخورد.آن روز پسرم صبحانه اش را خورد،آنهم یک صبحانه ی کامل. بعد از نهار هم در هوای آزاد محوّطه ی بیمارستان، مقداری پیاده روی کرد. شب هم به همراه تعدادی از مجروحین جنگی، از طرف بیمارستان به حرم رضا علیه السّلام رفت. وقتی که برگشت گفت: - من می خواهم از بیمارستان مرخص شوم. و ها با تعجّب پرسیدند: - چی؟ می خواهی مرخص شوی؟! - بله! می خواهم مرخص شوم. دیگر از بیمارستان خسته شده ام. و پزشکان که از او قطع امید کرده بودند موافقت د که با رضایت خودمان، او را مرخص کنند. وقتی به خانه ی پسر برادرم وارد
[صفحه 47]
شدیم، سفره ی میهمانی پهن بود و آشِ خوشمزه ای بر سفره. فرزندم بر سر سفره نشست و چندین ظرف آش پیاپی خورد به طوری که به بعضی از میهمانان آش نرسید. با این که اکنون سال ها ازآن ماجرا می گذرد هنوز هم پسرم اشتهای خوبی دارد و اگر آشی بر سفره ببیند نمی تواند از آن صرف نظر کند.
[صفحه 49]



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-521.aspx




ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

درخواست حذف اطلاعات
هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-524.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات
گره کور مرا خیر توسل وا کرد .. مادرم گفت رضا، در دل من غوغا کرد

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
به دریا ..



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-543.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن




منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-528.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو بر رأفت و مهربانی تو صلوات

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-498.aspx




مبعث رسول اکرم مبارک

درخواست حذف اطلاعات
. عید ................. مبعث ............................... مبارک ................. بردوستان . محبان



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-330.aspx




گروه حمایت موسسه خیریه عترت فاطمی . رمضان

درخواست حذف اطلاعات
همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان؛ ۲۵۰ بسته سبد کالا اهدا شد
به گزارش گروه حمایت موسسه خیریه عترت فاطمی، همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان، ۲۵۰بسته سبد غذایی به خانواده های بی س رست سادات اهدا شد. موسسه خیریه عترت فاطمی با یاری خیرین و حامیان همیشه همراه موسسه بار دیگر توانست همزمان با ماه پر برکت رمضان به ایتام و خانواده های بی س رست سادات، سبد غذایی هر یک به ارزش، یک میلیون و ۵۰۰هزار ریال اهدا کند تا سفره ی کم فروغ آنان نیز رنگ و بویی تازه گیرد. اقلام سبد کالای اه شامل: برنج، رب گوجه فرنگی، کنسرو ماهی، قند و شکر، ماکارونی، روغن، حبوبات (عدس، لپه، لوبیا)، چای و ما می باشد. لازم به ذکر است بخشی از سبد کالای تهیه شده از محل وجوه واریز شده طرح اهدای صلوات و صدقه به نیت سلامتی زمان (عج) بوده که وجوه واریزی آن از نیمه رجب تا نیمه شعبان سال جاری جمع آوری شده است.



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-341.aspx




بوی رضا علیه السلام

درخواست حذف اطلاعات
بوی رضا علیه السلام باز کن پنجره را بوی رضا می آید
بوی تسلیم و رضا از همه جا می آید
باز کن پنجره را بوی ی می آید
که ز انفاس خوشش بوی خدا می آید
باز کن پنجره وفوج ملائک را بین
که به پا بوسیش از اوج سماء می آید
یا رب این بارگه کیست از بام و درش
بوی گل، بوی صفا، بوی خدا می آید؟!
تربت کیست در اینجا که زهر دره ی آن
بوی محبوب شد کرب و بلاء می آید؟!
مرقد ضامن آهوست، مگر کز حرمش
بوی معصومه ز قم بر دل ما می آید؟!
زار و بیمار غم اویم و می بینم، نک
که طبیب دلم از دار شفاء می آید
ای رضا جان، منم آن کفتر وحشی غریب
که به طوف حرمت با رفقا می آید
گر غریبم و حقیرم، ولی می شنوم
که خوشامد ز غریب الغربا می آید
ابوالفضل فیروزی
[صفحه 55]



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-419.aspx




« زیارت رضا علیه السلام »

درخواست حذف اطلاعات
« زیارت رضا علیه السلام »
رضا علیه السلام:
ما زارَنی أحَدٌ مِن أولیائی عارِفاً بِحَقّی إلّا شَفَّعتُ فیه یَومَ القیامَةِ؛
هر یک از دوستانم مرا زیارت کند ، در حالى که عارف به حق و مقام من باشد ، من در روز قیامت حتماً شفاعتش مى ‏کنم
جامع الأخبار: ص‏90، ح‏142؛ حکمت نامه رضوی: ج3، ص316



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-430.aspx




« صفای ذهن، از آثار کم خوری »

درخواست حذف اطلاعات
« صفای ذهن، از آثار کم خوری »
على علیه السلام:
مَن قَلَّ أکلُهُ صَفا فِکرُهُ؛
هر که کم خورد ، شه اش روشن و زلال مى گردد.
غرر الحکم، ح8462؛ دانشنامه قرآن و حدیث: ج4، ص356




منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-443.aspx




قند بهشتی

درخواست حذف اطلاعات
قند بهشتی ناقل: پدرِ حجّه ال محمد صادقی جانباز 70% [5].
روزهای اسفند ماه سال 1361 ه ش سخت ترین روزها و عمر من بود. همان روزها و ی که یکهزار و صد کیلومتر از مرزهای غرب و جنوب ایران ی در زیر آتش خم ها، موشک ها، خمسه خمسه ها و بمب ها و گلوله های عراق می سوخت. همان ایّامی که شاهد به خاک و خون غلتیدن هزاران جوان رعنا بودیم. همان روزها و ی که بیمارستان های سراسر کشور، تمام وقت در ح آماده باش برای پذیرشَ جوانان تیر و ترکش خورده و بر روی مین رفته بودند. عزیزترین محصول زندگی هر
[صفحه 38]
ی، فرزند اوست. یک عمر زحمت کشیده و خون دل خورده بودم تا پسری را بزرگ کرده و به حوزه ی علمیه فرستاده بودم و وقتی می شنیدم که مردم او را به عنوان «حجّه ال صادقی» صدا می کنند کیف می و به خود می بالیدم. امّا حالا، مدتها بود که شب و روز در کنار بستر بیماری اش در اتاق یک تخته ی مراقبتهای ویژه ی بیمارستان قائم مشهد بر روی صندلی می نشستم و درآن هوایِ سرد زمستانی، قطرات درشت عرق را با دستمال کاغذی از پیشانی و گونه های فرزندم میچیدم. گاه او را در آتش سوزان تب می دیدم و زمانی در حال لرزیدن و بر هم خوردن دندانها. سُرم خون به دست چپش بود و سرم خوراکی به دست راستش. شکمش را ترکش خم دریده بود و روده های تکّه شده اش در بیرون از شکمش در درون پلاستیکی در برابر چشمان بی فروغ من قرار داشت! با این که بِه هوش نبود از شدّت درد می نالید و من از پشت پنجره به تماشای دانه های درشت برف که در آن شب ظلمانی، کنان و آرام آرام به سوی زمین فرود می آمدند ایستاده بودم. بدنِ زمین، سرد شده بود و کفن سفیدی از برف بر تن کرده بود. هوای بیرون، سرد بود و سنگین، و این سردی و سنگینی، بر روح خسته ی من نیز سوار شده بود و داشت آن را از پا در می آورد. صدای ناله ی خفیف فرزندم که دیگر به آن عادت کرده بودم به صورت ریتمیک به گوش می رسید و من در این فکر بودم که مثل هر روز، به هنگام اذان صبح، به حرم آقا رضا علیه السلام مشرف شوم، م را درآنجا به جماعت بگزارم، بعدش هم دو رکعت حاجت
[صفحه 39]
بخوانم، و شفای فرزندم را از آقا بخواهم. به ضریحش بچسبم و تا شفای پسرم را نگیرم ضریح را رها نکنم. توی همین افکار غوطه می خوردم که یکدفعه متوجّه شدم صدای ناله ی فرزندم قطع شد. به سرعت به سوی بالینش دویدم. صدایش اما جو نشنیدم. گوشم را به دهانش نزدیک ، نَفَسَم را در حبس نمودم و با دقت گوش کشیدم، امّا صدای نَفَسَش را نشنیدم. سراسیمه از اتاق بیرون دویدم و فریاد زدم: - پر ستار … پر ستار … پرستار … خانم پرستار، دوان دوان خود را بر بالین فرزندم رساند، گوشش را به دهان او نزدیک کرد، نبضش را گرفت و لحظه ای بعد فریاد زد: - … … دقایقی بعد، چهار، پنج تا ، تخت فرزندم را محاصره د و به معاینه و م پرداختند. یکی از آنها به سوی من آمد، دست هایش را بر شانه های من گذاشت و با لحنی مملّو از محبت و همراه با تأسف گفت: - شما باید صبر داشته باشید، شما با خدا معامله کرده اید و … و در همین لحظه دو پزشک دیگر، ملافه ی سفیدی را بر روی صورت فرزندم کشیدند. با اشاره ی دستِ پزشک اصلی، تختِ چرخ دار فرزندم توسط دو پرستار مرد به حرکت درآمد و راه سرد خانه را در پیش گرفت.
[صفحه 40]
آن روز صبح، دیگر به حرم نرفتم، به دنبال تهیّه ی مقدّمات تشییع جنازه ی فرزندم بودم. تعدادی از فامیل را خبر امّا به همسرم که در فردوس بود خبر ندادم. با خودم گفتم، «ممکن است تشییع جنازه، چند روزی به تأخیر بیفتد و لازم نیست تاآن روز همسرم غُصه بخورد»، آ تشییع جنازه ی ء فقط در روزهای دوشنبه و پنجشنبه انجام می شد. هنوز ساعت هشت صبح نشده بود که من و چند نفر دیگر از فامیل نزدیک، سیاه پوشان و اشک ریزان، پشت درب سرد خانه ی بیمارستان، در انتظار ایستاده بودیم. کم کم، سر وکلّه چند نفر از آشنایان و دوستان دور هم پیدا شد. یکی یکی به من نزدیک می شدند و مرا در آغوش می کشیدند، اظهار همدردی کرده و تبریک و تسلیت می گفتند. تبریک به خاطر این که فرزندم به درجه ی پر افتخار شهادت در راه خدا نایل گشته، و تسلیت به واسطه ی رنج فقدان و دوری اش. از یکی از آنها پرسیدم: - شما چطوری به این زودی باخبر شدید؟! من که به شما اطّلاع نداده بودم! او هم رو مه ای را باز کرد و داد دستم. در صفحه ی اوّل این تیتر جلب توجه می کرد:
[صفحه 41]
«حجّه ال صادقی به خیل ء پیوست.» در همین لحظه، درب سرد خانه باز شد. صدای جیغ و گریه و ناله فضا را پرکرده بود. به دنبال مرد میان سالِ سفید پوشی که مسؤول سرد خانه بود به راه افتادیم. دو طرف مان پُر بود از صندوق های ف ی چند طبقه. مرد سفیدپوش درب یکی از صندوق ها را باز کرد و بُرانکاری را که جنازه بر روی آن بود بیرون کشید و به کمک دو نفر از جوانان بر زمین گذاشت. صدای جیغ و ناله و گریه، بلندتر شد. جنازه را داخل یک کیسه ی بزرگ پلاستیکی گذاشته بودند و به قول بر و بچّه های رزمنده، شکلات پیچ کرده بودند. خودمان را به روی جنازه انداختیم و صدای ناله ها و گریه ها، بازهم بلندتر شد. ص که در فضای خالی و فلّزی سرد خانه می پیچید و منع می شد و ایجاد رعب و وحشت می نمود. ناگهان یکی از جوان ها که خود را به روی جنازه انداخته بود فریاد زد: - او زنده است! او زنده است! گریه نکنید! … ناگهان سکوت، فضای سرد خانه را در آغوش کشید، امّا این سکوت، یک سکوت مرگبار نبود، یک سکوت حیات آفرین و زندگی بخش بود. و جوان ادامه داد: - او نَفَس می کشد. ببینید روی پلاستیک جلوی دهانش بُخار جمع شده است. با شنیدن این جملات، خوشحالی و امید به میان عزاداران بازگشت. دو نفر از جوانترها، برانکار را برداشتند و دوان دوان، راه
[صفحه 42]
بخش مراقبت های ویژه را در پیش گرفتند. وقتی پسرم چشم باز کرد و خود را بر روی تخت و سُرُمِ خونی را که به دستش وصل بود و قطره قطره، زندگی سرخ را به درون رگ هایش می فرستاد، درکنار تخت دید، با بی حالی پرسید: - مگر من نَمُرده بودم؟! و من شوق و ذوق کنان جواب دادم: - نه عزیزم نمرده بودی … یعنی شاید هم مرده بودی، ولی رضا علیه السلام تو را به ما پس داد. این آقا، خیلی آقاست … بعد هم پسرم شروع کرد به تعریف یک ماجرا. هر چه گفتم؛ «حال تو خوب نیست، باشد برای بعد»، قبول نکرد: - همین دو سه هفته پیش، درست شب 22 بهمن که مصادف بود با سالگرد پیروزی انقلاب ی، حالم خیلی وخیم بود. تویِ آتش تب می سوختم که خوابم برد. در خواب دیدم که می گویند قرار است آقا رضا علیه السلام به عیادت مجروحین بیمارستان بیاید. نمی دانی چقدر خوشحال بودم. به مسؤولین بخش گفتم؛ «یکی بیاید و مرا به استقبال آقا رضا علیه السلام ببرد. خوب نیست آقا به ملاقات ما بیاید و ما
[صفحه 43]
به استقبالش نرویم. «مرا تا جلوی بخش جرّاحی 2، درست تا لب پلّه ها جلو بردند.آقا که یکپارچه نور بود و از هر ماهرویی، زیباتر، داشت از پلّه ها بالا می آمد. دست هایم را به سویش کشیدم همه ی دردهایم را فراموش کرده بودم. فقط 5 پلّه مانده بود تا دستم به دست آقا برسد که ناگهان با صدای چکّش پرستارانی که داشتند در و دیوار بیمارستان را تزیین می د از خواب پ . خیلی افسوس خوردم که چرا دستم به دست آقا نرسید. امّا حالا می فهمم که آقا معدن لطف و کَرَم است دست مبارکش را به دست ما رسانده وآن را گرفته و ما را از مرگ حتمی نجات داده است … ». چندین پزشک و پرستار، تخت فرزندم را احاطه کرده و به معاینه و م مشغول بودند. مرا هم از اتاق بیرون کرده بودند. شب سختی بود و لحظات به کندی و سنگینی می گذشت. اشک امانم نمی داد و دائم می گفتم: - یا رضا، من بچّه ام را از تو می خواهم. یا رضا، من فکر می که تو او را شفا داده ا ی، امّا باز هم که حالش بد شده است! … در همین افکار غوطه ور بودم که در باز شد و رئیس بخش از اتاق
[صفحه 44]
بیرون آمد. دست مرا گرفت و اندکی با صمیمیّت فشرد و با لحنی آرام و حاکی از همدردی گفت: - خیلی متأسّفم. ما همه ی تلاشمان را کردیم امّا دیگر از دستِ ما خارج است. بهتر است مادرش را خبر کنید تا بیاید و برای آ ین بار، پسرش را ببیند. فکر نمی کنم بیمار شما تا صبح دوام بیاورد، من … وسط حرف دویدم که: - آ ، چه جوری؟! مادرش در شهرستان فردوس است و از همه جا بی خبر! اگر این خبر را بشنود دِق می کند، سکته می کند. تازه از آن همه راه چگونه خودش را به این زودی به اینجا برساند؟! همان بهتر که در این لحظات سخت من خودم تنها بر بالین فرزندم باشم. مادرش دل ندارد که جان کندن فرزندش را به چشم خود ببیند. این را گفتم و سرم را بر روی پشتی آهنی تخت گذاشتم و رفتم توی عالَمِ خودم. خیلی خسته بوده و بی خو زیادی کشیده بودم. پلکهایم سنگینی کرد و برای چند لحظه پایین افتاد. چشم که باز دیدم خانمی باوقار و محجّبه که دستکش در دست دارد درکنار تخت فرزندم ایستاده است. تعجّب . خواستم چیزی بپرسم امّا زبانم یاری نکرد. خانم، تکّه قند کوچکی به اندازه ی یک نخود در دست داشت. آن را به من داد و گفت: - این را به فرزندت بده تا بخورد. اگر نخورد او را به حق حضرت زهرا علیها السّلام قسم بده. عرض ؛ «چَشم». و تا قند را گرفتم، زن ناپدید شد. به سمت
[صفحه 45]
راهرو دویدم، اینجا،آنجا، همه جا را گشتم اما اثری از او نیافتم. نکند خواب و خیال بوده، توهّمات واهی بوده؟! امّا نه، چون حبّه قند در دستم بود. به اتاق برگشتم. فرزندم به زحمت پلک هایش را از هم دور کرد و با صدای ضعیفی مرا صدا زد: - پدر! … پدر! … - جانِ پدر. چه شده عزیزم؟ - اینجا چه خبر است؟ - هیچّی عزیزم. فقط تو باید این حبّه قند را بخوری. این را گفتم و رفتم یک لیوان آب برایش آوردم. - امّا … امّا من هفته هاست که چیزی نخورده ام. منع کرده است. روده هایم تکّه اند. همینجوری هم هزار جور درد و مرض دارم. تازه میل هم ندارم، به هیچ چیز! - امّا تو باید این حبّه قند را بخوری. مطمئن باش از این که هستی بدتر نخواهی شد. - نمی توانم. میل ندارم. حالم به هم می خورد … - تو را به حق حضرت زهرا قسم می دهم که این حبّه قند را بخوری. فرزندم، با شنیدن نام حضرت زهرا علیها السّلام تسلیم شد و در حالی که اشک برگرد چشمانش حلقه زده بود قند را گرفت و خورد. هنوز قند به معده اش نرسیده بود که گفت: - پدر! … پدر! چقدر سبک و راحت شدم. چقدر قوت گرفتم. دیگر
[صفحه 46]
دردی هم ندارم! این را گفت و بدون کمک من از جایش بلند شد و بر روی تخت نشست. روده های خشکیده اش را که در درون یک کیسه ی پلاستیکی قرار داشت، برداشت و گذاشت بر روی زانوانش و گفت: - پدر جان! … من بدجوری گرسنه ام. برایم صبحانه بیاور. -آ … آ … تو که نمی توانستی چیزی بخوری، آنهم با این دل و روده ی درب و داغان! - ولی من خیلی گرسنه ام! چند هفته است که چیزی نخورده ام. حالا می خواهم تلافی اش را در بیاورم … پزشکان که از او قطع امید کرده بودند اجازه دادند تا هر چه دلش می خواهد بخورد.آن روز پسرم صبحانه اش را خورد،آنهم یک صبحانه ی کامل. بعد از نهار هم در هوای آزاد محوّطه ی بیمارستان، مقداری پیاده روی کرد. شب هم به همراه تعدادی از مجروحین جنگی، از طرف بیمارستان به حرم رضا علیه السّلام رفت. وقتی که برگشت گفت: - من می خواهم از بیمارستان مرخص شوم. و ها با تعجّب پرسیدند: - چی؟ می خواهی مرخص شوی؟! - بله! می خواهم مرخص شوم. دیگر از بیمارستان خسته شده ام. و پزشکان که از او قطع امید کرده بودند موافقت د که با رضایت خودمان، او را مرخص کنند. وقتی به خانه ی پسر برادرم وارد
[صفحه 47]
شدیم، سفره ی میهمانی پهن بود و آشِ خوشمزه ای بر سفره. فرزندم بر سر سفره نشست و چندین ظرف آش پیاپی خورد به طوری که به بعضی از میهمانان آش نرسید. با این که اکنون سال ها ازآن ماجرا می گذرد هنوز هم پسرم اشتهای خوبی دارد و اگر آشی بر سفره ببیند نمی تواند از آن صرف نظر کند.
[صفحه 49] [ پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 12:37 ] [ علی رضا ] [ نظر بدهید ]



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-483.aspx




هر که کم خورد ، شه اش روشن و زلال مى گردد.

درخواست حذف اطلاعات
« صفای ذهن، از آثار کم خوری »
على علیه السلام:
مَن قَلَّ أکلُهُ صَفا فِکرُهُ؛
هر که کم خورد ، شه اش روشن و زلال مى گردد.
غرر الحکم، ح8462؛ دانشنامه قرآن و حدیث: ج4، ص356



منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-489.aspx




نومید نرفته هیچ از در تو

درخواست حذف اطلاعات
بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

بر شوکت جاودانی تو صلوات
بر عصمت آسمانی تو صلوات

نومید نرفته هیچ از در تو
بر رأفت و مهربانی تو صلوات
سلام ای غریب غریبان سلام
سلام ای طبیب طبیبان سلام

الا ماهتاب شبستان توس
الا حضرت نور! شمس الشموس

ثامن و ضامن،رضا که برحرمش
نهاده اند شهان، روی إلتجا اینجاست

به خضر کز پی آب بقاست سرگردان
دهید مژده که سرچشمه بقا اینجاست
به سرم غیر هوای تو تمنایی نیست
بطلب تا که فقط سیر نگاهت م

حسرت برند خیل تمام فرشتگان
بر آن فرشته ای که به صحنت کبوتر است

با گریه در فراق تو تقریر کرده ایم
ما خنده را بدون تو زنجیر کرده ایم

ما بی تو ای بزرگ به جایی نمی رسیم
در ذهن های کوچک خودگیر کرده ایم

هر مشکلی از مومنی را برطرف نماید و او را خوشحال سازد خداوند او را در روز قیامت خوشحال و راضی می گرداند.

رضا(ع)
الکافى، جلد۲، صفحه۲۰۰

قضا به هرچه اشارت کنی مطیع شود
قدَر به هرچه رضا باشدت رضا دارد

کبوترانه دلم باز میل گندم کرد...
دلم دوباره هوای هشتم کرد

تا زنده ام گدای در ِخانه ی توام
محتاج یک نگاه رئوفانه ی توام

ما به دستان شفا بخش تو ایمان داریم...

حضرت محمد(ص) می فرمایند:
نگاه به سه چیز عبادت است:
..به صورت پدر و مادر
..به قرآن
..و به دریا




منبع : http://ityu12.blogfa.com/post-497.aspx