وبلاگهای رنگارنگ

کوچه پس کوچه های ممنوعۀ زمین ....

آخرین پست های وبلاگ کوچه پس کوچه های ممنوعۀ زمین .... به صورت خودکار از بلاگ کوچه پس کوچه های ممنوعۀ زمین .... دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



دوره سکوت ..

درخواست حذف اطلاعات
دوره عجیبی بود . چند تا خبر فوتی پشت سرهم ... عجیب ت شدم. تقریبا همگی هم شرایط طوری بود که فقط باید میشنیدم و غمگین میشدم وسکوت ... آ ی.. خبر فوت مادردوستم در دوردست هابود .. عجیب ت شده ام ..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-339.aspx




این روزها ..

درخواست حذف اطلاعات
خیلی سال قبل وقتی با دوستان درمحوطه وفضای سبز قدم میزدیم ... تقریبا همیشه ! یک ه بین آنهمه آدم ، مهمان چشمان من میشد و انی که این تجربه چندش آور را داشته باشند میدانند که هم سخت است هم اولش آدمش یکهوشوکه میشود بعد درآوردنش ماجرا دارد وبعدش هم میسوزد ... یادم هست همیشه "پ" نازنینم به خنده میگفت : " از بس چشمات گنده است ! میان میرن توی چشم تو!" وکلی میخندیدیم... روز شنبه با یکی دیگرازدوستانم در حال عبور ازیک نیمچه بوستان کوچولو بودیم که یکهو یک ه نفهم خیلی گنده جهید توی چشمم..! تا به خودآیم و حرفی یزنم دوست عزیزی که کنارم بود پرسید " پشه رفت توی چشمت ؟" وبی آنکه منتظر جو باشد گفت : " خب لامصب ازبس چشمات درشته" وزد زیرخنده .. خیلی گنده بود ه نامحترم ...وحس کلافه بودم ... اما به یاد این جمله تکراری خندیدم... با وضع خنده دار گریه آوری !!! خودمان را رس م به سرخیابان و جهیدیم توی تا ی ... ومن سریع آینه جیبی را درآوردم و دیدم بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! جنازه یک ه تپل خیلی گنده !!!!! در قسمت پایینی زیر پلک پایینی انگارچسبیده به دیواره ..! توی همین اکتشافات ومعاینات بودم که دوستم با ارنج به من زد وچیزی گفت.. ( قبل از گفتن بقیه ماجرا فقط یک لحظه قیافه ادمی را تجسم کنید که پلک پایینی را تاحد ممکن کشیده پایین و تمام مویرگ های آن ناحیه را به نمایش گذاشته وچشمش تقریبا خون افتاده و دارد آن تو دنبال چیزی میگردد!!! ) یعنی میخواهم بگویم اصلا صحنه زیبا وجذاب و خاصی نیست ... وبیشتربه درد های ترسناک بخورد شاید ... خلاصــــــــــــــــــــــــه ، سرم را که بلند دیدم پیرمـــــــــــــــــــــــــــــــــــرد مردنی ازنوع راننده که فاصله دماغش تاآینه به یک سانتی مترهم نمیرسید چهارتاچشم قرض کرده وبه کمک دوچشم باباغوری اش دارد ازدیدن این منظره چندش آور دل ریش کنان کیف میکند ...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! درصدم ثانیه فکر تعجب کرده شاید... شاید هم دلش سوخته که دخترک بیچاره چه بلایی سرچشمش آمده یعنی؟!.. اما دیدم نخیر... .. ه گنده غرق شده را دراوردم وازانجایی که بعدش سوزش شدید چشمم شروع شده بود سعی همانطور که خودآگاه یا ناخودآگاه مرتب پلک میزدم خودم را با تماشای منظره شلوغ بیرون که به سرعت از کنار تا ی عبورمیکرد سرگرم کنم ... داشتم فکرمی گاهی بعضی آدمها از خیر هیچی نمی گذرند .. وکلا اجازه نمی دهند دقیقه ای عمرشان "بیخود" ، "تلف" شود .. یک روزدیگر ..: چندروزی بود که باخودم کلنجارمیرفتم برای نوشتن پیامی کوتاه برای یک دوست راه دور.. پیامش سخت بود ... خب وقتی ی درگیر لحظات سختی باشد بهترآن است که با او روبرو و رودررو صحبت کنی... کنارش بنشینی ، باهم بیرون بروید .. وباهم ودرکنارهم وقت بگذرانید ... گاهی ردیف واژه ها کنار هم هرگز جای آن دیدارهای حضوری را نمیگیرد.. اما خب چاره ای نبود .. گاهی سکوت به حساب بی خیالی واهمیت ندادن تلقی میشود.. خلاصه چندخطی نوشتم وخیلی تلخ ارسالش .. روزی دیگر.. یک اتفاق خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی تلخ افتاده بود .. تصمیم گرفتم "شانه" باشم .. با اینکه شانه من برای آن اندوه وبرای آن آدم تنومتد وقوی زیادی نحیف وضعیف بود... اما تصمیم گرفتم ... هنوز خسته ام...خسته است..روحم! نمیدانم ازکاری که خوشحالم یانه... تاییدش میکنم یانه .. اما میدانم اگرزمان به عقب بازگردد بازهم شانه خواهم شد... شکل مز ف تربیتی ام این است ! یک روزدیگر.. این روزها درحال رد م... ونه خوشحالم ازاین بابت نه ناراحت... کلا بی حسم.. پیشنهاد شغلی... پیشنهاد کار روی یک مقاله .. پیشنهاد ورزش حتی ..! کلا "نه" شده وردزبانم..! امروز ... شمارابه هرچه برایتان عزیزاست یا مقدس.. کمی تمیزترباشید..!!!!! "مونث" واینقدر بوگندو آ ؟!... این روزها مسیرم خیلی با مترو واتوبوس بوده.. بی انصاف ها حتی بوی ادکلن ارمیده در شال ومقنعه ام زورش به آنچه ازبودن شما درهوا میتراود...نمیرسد!!!! دخترک گردی صورتش بوی کرم پودر وهزارکوفت دیگرمیدهد .. وبه محض کوچکترین حرکتی.. از جای جای بودنش .......بوی تعفن درهوا میریزد..! من دل وروده خیلی ضعیف نافرمی دارم... ودمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاغ تیز!! ترکیب این دوباهم چیز خطرناکی میشود خب ..! وامروز با دوتاازدوستان جان گذشت ...البته بعضی ساعاتش... خوب بود ودلچسب... همین !



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-340.aspx




گر دوست داشتنی ...

درخواست حذف اطلاعات
اوست نشسته در نـــظــــــر ... من به کجا نظـــــر کنم ؟!...



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-329.aspx




از علی قاضی نظام

درخواست حذف اطلاعات

به یکدیگر محتاجیم...
ما علت و معلولیم
ما لازم و م ومیم
تمامِ آدمهاى شهر را هم زیر و رو کنى
اول و آ ش
اسمت
کنارِ اسمِ من معنا پیدا میکند!



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-330.aspx




دقایق جادویی...

درخواست حذف اطلاعات
یک خلوت دلچسب با فاطمه جانم.... عمیـــــــــــــــــــق ، دلچسب .....ناب!



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-331.aspx




نکیسا..

درخواست حذف اطلاعات
یک بنده خ بود که عاشق اسم یکی دیگه بود ... میگفت به این اسم صدام کنید... آهنگ های به این اسم رو میکرد... حتی یادمه میخواست پلاکی به این اسم برای خودش سفارش بده.. یک اتفاقات بدی توی زندگیش افتاده بود ... بعد اتفاقات بدی تقریبا مشابه از دیگر دامنگیرصاحب اسم شد.. یادمه که یک دوست مشترک داشتند که چقدرعصبانی شد وقاتی کرد سریک چیزهایی.. گاهی فقط مینویسم تایک چیزهایی یادم بمونه... پس دلیلی نداره همه مون دورهم سردربیاریم از اصل ماجرا .. برای همین اینقدر گنگ و پرت وبی معنی ه.. دلیل این نوشته این بود که امروز یکی ازاین سه تا آدم توی قصه رو دیدم... باید امروز یادم میموند... حسم خوب بود ..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-332.aspx




روز بیخودی ..

درخواست حذف اطلاعات
وقتی برنامه ات رو در آغاز روز.. ساعت های اولیه صبح .. گره بزنی به یک مونث احمق بی نظم .. حتما ساعت نه و نیم شب... مثل الان من. . عصبانی و کلافه خواهی بود از به بط گذرانده شدن یک روز کامل ت... کلی محترمانه و غیر محترمانه بارش و میکنم توی دلم که توی نوشته ام قورتیده شده اند..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-333.aspx




بهار...

درخواست حذف اطلاعات
خودتان.... بهار وطراوتش را.... مهمان دل هایتان کنید... شادی ... سهم دل های همگی تان باد...



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-334.aspx




ازشمس لنگرودی برای همه دلتنگ ها...

درخواست حذف اطلاعات
حیف نیست
بهار؛....
از سرِاتفاق ..... بغلتد در دستم...
آن وقت تو نباشی؟!...




منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-335.aspx




پا ازی

درخواست حذف اطلاعات
قبلا این مدلی بودم که باید همه دوستان م را نگه می داشتم .. باید از همه خبردار میشدم.. اما.. از آذری یاد گرفتم که این کار اشتباه است.. بی آنکه چیزی بگوید کافی است تماشایش کنم و یاد بگیرم.. امسال دم عید.. بعضی ها راخط زدم.. به مرور زمان بازهم خط خواهم زد... آدم ها خودشان باید بودن شان را حفظ کنند.. دلیلی ندارد اگر امروز باهم هستیم بعدا هم باشیم. . اصلا.. آدم ها به دوستی هم و باهم نیاز دارند.. اما خودشان باید برای این مهم زحمت بکشند.. مرسی آذری جانم..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-336.aspx




به گفته ی...

درخواست حذف اطلاعات
دل بستن به دیوانه ها جرات میخواهد... دل کندن از دیوانه ها... غیر ممکن است!



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-337.aspx




حتی برای خـــــــــــــــدا ..

درخواست حذف اطلاعات
" من همسرش هستم" پخش میشد . کاری به خوب یابد بودنش ندارم.. حواسم جمع دوست خانم نقش اصلی داستان بود . بعدیاد نوشته ای از شخص خودم در "مخاطب ممنوع" افتادم . همان که میگفت هرآدمی یک روز یک جا پایش را میگذارد آن سوی خطوط قرمز دلیلش اصلا مهم نیست اما هرآدمی شاید یک روز نیازداشته باشد یا بخواهد که مرزهای تعریف شده اخلاقی ، عرفی ،شرعی یا قانونی تعریف شده را ردکند .. واین آدم حتما نیاز دارد برود واز شا ار یا اشتباهش برای یک دوست از نوع جـــــــــــــــــــــــــــــان حرف بزند .. نیازدارد که فقط شنیده شود ... نه نهی شود نه آخ آخ اَه اَه وای وای بشنود ... فقط شنیده شده باشد و دلش به بودن یکی قرص باشد.... همین ! ودقیقا شبیه همین خانم دوست توی ، این گوش شنوا باید لال باشد .. و " رازمگوی" شنیده شده را برای هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ احدالناسی حتی برای خود خدا بازگو نکند ... حتی خـــــــــــــــــــدا ..!



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-338.aspx




آدم های قوی..

درخواست حذف اطلاعات
نمی دانم چرا... اما دوست ندارم با صفت متداول صدایشان کنم... پس می گویم آنهایی که بنا به دلایلی، به شکل ها و درجات مختلف.. بعضی از قسمت های بدنشان با آنها تقریبا یا کاملا یاری نمی کند.. دیروز درنقش داور ..میزبان گروهی ازاین آدمهای قوی بودیم... شمارشش ازدستم در رفت ... آنقدر که گفتم خدایا شکرت ..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-312.aspx




بانو ...

درخواست حذف اطلاعات
هیچ وقت قرص هایی که حال آدم را خوب می کنند...
جای "خوب هایی" که دل آدم را قرص می کنند، نمی گیرند.



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-313.aspx




از لیلیان هلمن...

درخواست حذف اطلاعات

به چشمهایم زل زد و گفت : با هم درستش می کنیم …
و من تازه فهمیدم : تنهایی چه وسعت نامحدودی دارد!..
با هم … ! چه لذتی داشت این با هم … ! حتی اگر با هم هیچ چیزی هم درست نمی شد... حتی اگر تمام سرمایه ام بر باد می رفت … حسی که به واژه ی ” باهم"..... داشتم را با هیچ چیزی در این دنیا معاوضه نمی ..!
تنها ی که وحشت تنهایی را درک کرده باشد ،... می توانست حس من را در آن لحظات، درک کند!



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-315.aspx




چه کنم....

درخواست حذف اطلاعات
نسل ما، بچه های حرف گوش کن زود باوری بود که انتخاب های آدم بزرگ ها را مشتاقانه یا مجبورانه! می پذیرفتند... بچه فسقلی های الان کیف سی دی های منتخب خودشان را دارند.. البته غالبا از نوع کارتون یا بازی... اما حرف من چیز دیگری است... موسیقی..! از خیلی خیلی بچگی.. یادم هست گوشم عادت کرده بود به آهنگ هایی که حسب سلیقه پدر یا مادر می پیچید توی فضای خانه.. کم کم که بزرگ تر شدم می فهمیدم یک آهنگ را که شاید خیلی اتفاقی یا حتی اشتباهی در نوار کاست گلچینی یداری شده جا خوش کرده بود، شاید بیشتر از مثلا آهنگ معین یا یا حمیرا دوست داشتم.. وقتی نوبت آن ترانه میشد نیشم تا بناگوش باز میشد....! خلاصه حرف من هنوز این هم نیست... از کله سحر مشغول انجام کارهای مختلف هستم.. و صدای بسیار بسیار آرام و یواش موسیقی همراهی ام می کند... بسیار بسیار آرام از این جهت که طبق باور های مادر محرم و صفر.. موسیقی قدغن است.... بچه تر که بودیم خب کلا ممنوع بود... حالا که بزرگتر و سرکش تر!!!!!!!!!! هستیم مثلا! ضمن حفظ احترام نظرات بزرگتر ها... به اصطلاح هفتم که رد شد.. گاهی برای خلوت خودمان، آرام،چیزکی گوش می دهیم... آهان... حرفم هنوز این هم نیست....! ترانه "چه کنم "سینا سرلک تکرار می شود.. فعلا الان این را بی هیچ علتی دوست دارم.. بعد یکهو یاد خانواده هایی می افتم که بنا به دلایل خاص آدم بزرگ های خانواده شان.. موسیقی کلا در آنها ممنوع، قدغن و حرام است!!!! مگر اینکه صدای جیرجیری از رادیو یا تلوزیون پخش شود...!!!! یکهو دلم می گیرد... حس خفگی میکنم... حس کمبود... حس خلا حس خالی... این بچه ها... فردا که بزرگ شوند... دنیایشان دنیای عجیب نا دوست داشتنی ای خواهد بود... البته از دید من... من هنوز یادم هست بچگی هایم را وقتی با ترانه های و حمیرا لب میزدم و مثلا همراهی و هم خوانی می و کلی کیف می .....!!!!! بگذریم که بعدها فهمیدم نصف شعرها را کاملا اشتباه می خواندم.....!!!!!!!!!! هاهاها... یاد بچگی بخیر... باید بروم و یک ممنون م گنده به پدرمادر عرض کنم از صمیم قلب.. که روزهای بچگی را ترانه باران و آهنگین د و محروم م ن د از شنیدن صداهای زیبا، شعرهای زیبا و... بعضی بچه ها خیلی بیچاره اند.... به دلایل الکی..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-316.aspx




هیسسسسسسسس...

درخواست حذف اطلاعات
گاهی.. جواب ی که دارد آسمان ریسمان منطقی می بافد و گلایه میکند و توضیح میدهد و توضیح می خواهد.. این نیست که منطقی شوی.. نه.. باید دو دستی بگیری ش.. محکم.. یک تکان محکم مهربانانه.. زل بزنی توی چشم هایش. بگویی ول کن این حرفها را.. هیچی اهمیت ندارد جز اینکه... من دوست ت دارم... دوستت دارم.. دیوانه توام. میفهمی؟ بعد بغلش کنی.. بگویی هیس... هیس.... هیس... فقط بگذار آرام در آغوشم باشی..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-317.aspx




خودشیفتگی هایم...

درخواست حذف اطلاعات
کلافه بود آذری ... خیلی خیل وقت پیش تر... خیــــــــــــــــــــــــــــــــلی خیلی ماه قبل تر... ولابلای کلافگی هایش نگران من بود وبازتاب حال بدش برمن.... می ترسید خسته ام کند ...غمگینم کند...کلافه ام کند ...تنهایم کند ... گفتمش : "ببین اذری جانم ، من خوب بلدم شاد وقدردان زندگی کنم... من خوشحال زندگی را خـــــــــــــــــــــــوب بلدم... و چیزهای دیگری هم گفتم که بماند ..." باورنکرد... به گمانم تمام این ماهها منتظر بود ونگران بود که صبرم تمام شود وماسک شادی های الکی که برصورتم کشیده ام از رنگ و روبیفتد وخسته شوم وتنهاشدن هایم را دادبزنم و افسرده شده باشم... من اما نقش بازی نمی کنم...من واقعا شادزندگی را بلدم...من لابلای همه غرغر هایم برای خودم ودوستانم ، دقیقا همان موقع که حتی دارم بابت چیزی دعوامیکنم وغرمیزنم ودادمیزنم وظاهرا خیلی کلافه وتمام شده هستم.. اما ته ذهنم حواسم هست که اینها نخودی اند...گذری اند ...زخم می زنند خاطرم را اما مهم نیستند... من حتی اگر گاهی خنده هایم گیرکنند به اندوه جاخشک کرده ته قلبم ....اما سریع جمع وجورمیکنم خودم را ... وبه خاطرم می آورم که "بودن ها و"داشتن ها" مهم هستند ... نه " چگونگی" و "اندازه" این حضور.... حالا بعد ماهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها آذری هم خوشحال است ...خسته نیست...کلافه نیست...نگران نیست... چون این بخش از بودن مرا شناخته ...بخشی قابل اعتماد وماندنی.......



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-318.aspx




والا..

درخواست حذف اطلاعات
اول به خودت وفادارباش و خودت را دوست بدار ... تا قابل اعتماد واحترام باشی... تنها انی که فداکاری های بی فکرشان ستودنی و قابل احترام است .. پدر ومادر هستند... اگر ی را دیدید که آنقدر به دوست داشتن شما وفاداراست که به خودش خیانت می کند ... ذوقمرگ نشوید...نوچ ! فرارکنید ... بعد هم ... بنشینید وخوب فکرکنید چه شد که چنین عتیقه مشکل داری را انتخاب کردید ...



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-319.aspx




من جدید..

درخواست حذف اطلاعات
آدمی موجود عجیب بامزه غیر قابل پیش بینی ای است.. که فکر می کنم تا دم مرگ امکان تغییر و تحول دارد.. آذر ماه امسال، حوالی تولدم!آدم تازه ای آف .. دوست ش دارم.. بیشتر از قبلی ها.. آرام تر است.. ت تر... سکوت! شاد... قدردان..



منبع : http://jadooyeashk.blogfa.com/post-320.aspx