وبلاگهای رنگارنگ

جایی برای نوشتن خود بدون سانسور

آخرین پست های وبلاگ جایی برای نوشتن خود بدون سانسور به صورت خودکار از بلاگ جایی برای نوشتن خود بدون سانسور دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تنها راه حل

درخواست حذف اطلاعات
گفتم: دوست دارم الان بمیرم پوزخندی زد و گفت: خب که چی بشه؟ شونه بالا انداختم : الان آماده است. بزرگ شده. وقت زن گرفتنش. لباشو رو به پایین کشید و سر تکان داد: دیوونه. نشستم روی حره ی که محوطه ی سبزه رو از آسف پارک جدا کرده بود. زانو هامو توی شکمم جمع : اولین قرارش و با یه دختر اراکی خودم ردیف . سرم و چرخوندم سمت چپ: حتی لباس هاشم ست . نور آفتاب نمی گذاشت چشم هایش را ببینم. گفت: براش مادری کردی؟ سرم و روی زانوهای جمع شدم گذاشتم: مامانم همین و بهم گفت. بهش گفتم گناه داره. مامانم فقط سر ت داد و بحث و عوض کرد. ایستادم و دو قدم بهش نزدیک شدم: اگر الان ازدواج کنه طعم زن داشتن و میچشه. اشک آروم از گوشه ی چشم چپم سر خورد : حقش بدون زن داشتن چه طعمی داره. نفس راحتی کشیدم: زن باید ناز و عشوه داشته باشه. باید بلد باشه چطوری برای لباس یدن و وسایل ریز و میز خونه از شوهرش پول بگیره. باید بلد باشه قبل رخت خواب هوایی کنه شوهره رو. مگه نه؟ برگشتم سمتش. هنوز همانطور ایستاده بود و به من نگاه می کرد. فقط دندان هایش محکمتر روی هم فشرده می شدند. چشم هایش را خاراند و در یک قدمی ام رو به رویم ایستاد: تو چی؟ تو دوست نداری طعم شوهر داشتن و بچشی؟ پوست گوشه ی راست لب پایینم را به دندان گرفتم: هیچ کی مثل اون نمیشه. قهقه خندید. ولی چشم از چشمم برنداشت: یکی که مثل اون بزرگ شده باشه. ولی تو مادرش نبودی. اون چی؟ آب دهنم و قورت دادم و سرم و چرخاندم.یه قدم عقب رفتم : زحمت یه زن دیگه؟ عشق یه نفر دیگه؟ همه ی دنیای یکی دیگه؟ دوباره روی حره ی فضای سبز نشستم: نمی تونم. یه زن دیگه به اون مرد دل بسته. امید یه زن دیگه است. حتی اگر اون زن د شده باشه. اشک هام و پاک و آب بینیم و بالا کشیدم ایستادم و لبخند روی لب: باید بمیرم. تنها راه حل همینه.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/42




یا علی

درخواست حذف اطلاعات
"من را تا آ با همه ی امکانات قابل دسترسی در کنارتان بدانید. شاید کمی زمان ببرد و طول بکشد اما مطمئنم موفق خواهید شد ان شاءالله" میدونستم داره بلف میزنه. میدونستم فقط حرف. ولی خیلی از این پیام خوشحال شدم. خیلی زیاد. شاید زیادی زیاد خوش حال شدم. "منصرف شدم فعلا و منتظر قسمت می مانم. فقط این میانه شرمنده وقتی که از شما اتلاف می شوم." این پیام و که امروز فرستاد مثل چالش آب یخ بود برام. می دونستم حرفش بلوف ولی فکر نمی تو کمتر از ده روز بلوف بودنش برام روشن بشه. یهو دستم خالی شد. تمام تنظیماتم و برنامه هام بهم ریخت. الان باید دوباره برنامه بریزم. اشکالی نداره. هفده هجده سال دارم این کار و می کنم. ولی واقعا خسته شدم. از اینکه هرکاری میکنم نمی شه. قبول شاید به اندازه ی کافی تلاش نمی کنم و همیشه انتظار دارم یکی کمکم کنه. ولی واقعیت اینه که اینطور نیست. همه این انتظارات و از ادمای اطرافشون دارن و من کمترین انتظار و دارم از ادمای اطرافم. واقعیت اینه که اینقدر توی همه ی اتفاقات بد و ش ت ها خودم و مقصر دونستم و بی خیال این شدم که بقیه هم مقصر بودن دیگه برام عادت شده. ای کاش نمی گفت کمکم می کنه. چرا ادما بی خودی ادمای دیگه رو امیدوار می کنن؟ چرا من اینقدر احمق بودم. من که میدونستم هیچ وقت ی نیست. چرا به این چند جمله ی احمقانه دل بستم؟ چون تا به حال هیچ ی همین چندتا جمله رو به من نگفته بود. به همین خاطر فکر فقط برای کمتر از ده درصد احتمال دادم شاید واقعا به حرفی که زد معتقد بود. ولی نبود. بی خیال همه شون. خودم و عشق. خودم کار و پیش میبرم. یا علی.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/43




این روزها حالم بهتر می شود

درخواست حذف اطلاعات
این روز ها حالم خیلی بهتره. اگرچه کارهایی که مد نظرن بود کمی به تاخیر افتاد و باید پیش زمینه های کار را انجام بدم. مثلا رمان های نا تمام خودم را تمام کنم. به دوستان فشار بیارم تا رمان های شان را تمام کنند. داستان های کوتاه هم را باز نویسی کنم و ترجمه کنم یا به انگلیسی بازنویسی کنم. مسابقه ها و جشنواره های مناسب برای ارسال شون پیدا کنم. این کارها زمان میبرد ولی خوبیش اینه که برای خودم کار می کنم. کنار کشیدن آقایون نویسنده و استقبال ن شان از پیشنهادم باعث شد تا به فایل های داستانی خودم نگاه کنم. نوشته ای قبلیم همه ایراد دارند و باید بازنویسی بشن ولی الان فرقش با یک سال پیش در اینه که میدونم ایرادات کار کجاست. قبلا نمی دونستم دارم چهمی کنم ولی الان ایرادات و میبینم و در بعضی از موارد می دونم چطور بر طرفشون کنم. پس بسم الله میرم جلو برای خودم. نه برای دیگران. هر ی خواست میاد و در خواست میده منم باهاش قرارداد میبندم و براش ناشر پیدا می کنم و به عنوان ایجنتش با قرارداد محکم بی تعارف کار میکنم. نه رفاقتی و بدون رودربایستی. یا علی



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/44




عشق هوس

درخواست حذف اطلاعات
ادما چندبار عاشق میشن؟ لامصب این کلمه اینقدر پیچیده و احمقانه و دیوانه وار و متفاوت معنی شده که نمیشه اصلا به این سوال جواب داد. عاشق شدن چطوریه؟ چطوری ادم میفهمه عاشق شده؟ امروز توی این شهر مز ف برف اومده. منی که هیچ علاقه ای به گرفتن ع ندارم دلم می خواست از درختچه ی بی برگ و پر از برف انار توی باغچه ع بگیرم بزارم توی اینستا تا مهدی بتونه ببینه. احمقانه نیست؟ الان که دارم مینویسمش فکر میکنم خیلی احمقانه است. این مدت با خودم درباره ی نوع رابطه ی خودم و مهدی فکر . نمی تونم بگم عاشق شدم. چون هیچ کدوم از معیارهای عاشقی که توی ذهنم بود و فکر می تجربه اش توی این رابطه وجود نداره. احساس ها و نوع نیازم به مهدی با احساس و نوع نیازم به علی فرق می کنه. با ناراحتی علی ناراحت می شدم. احساسات علی و حتی وقتی سفر روسیه رفته بود احساس می . حتی وقتی توی رابطه های دیگه گرفتار شده بود میتونستم احساساتش و احساس کنم. هنوز هم خیلی خفیف احساس می کنم. ولی با مهدی بحث فرق می کنه. این رابطه فقط حس نیاز خودم مطرح. من نیاط دارم ببینمش. من نیاز دارم باهاش صحبت کنم. من نیاز دارم صداش و بشنوم. توی رابطه با علی همه چیز علی بود ولی توی رابطه با مهدی مهم خودم هستم و نیازهای خودم. پس نمی شه گفت این رابطه یه رابطه ی عاشقانه است. توی عشق عاشق اهمیتی نداره و همه چیز معشوق این اصل اساسی عاشقی. ولی توی هوس برع . همه چیز نیازهای خودت. حتی توی رابطه ی دوستی هم طرف مقابل برات اهمیت داره و نیازهایش را مد نظر قرار میدی. فقط توی رابطه ی هوس بازانه و بر پایه ی هوس هست کهاهمیت اصلی با خود فرد و نیاز های خود فرد. دلم می خواد باهاش باشم. شاید اگر ممنوعیت های اخلاقی و عرفی و دینی نبود تا به حال بهش پیشنهاد داده بودم و با هم داشتیم و همه چیز تموم شده بود. حتی شاید از همدیگه خوشمون هم نیومد و الان حتی بهم پیام هم نمی دادیم. ولی این موضوع حداقل برای من تموم شده بود و ذهنم و الکی به خودش مشغول نمی کرد. و اگر از رابطه ی مون خوشمون می ومد شاید ادامه می دادیم و الان هم با هم کار می کردیم و هم هر وقت به هم نیاز داشتیم با یه قرار معمولی با هم بودیم به دور از هیچ احساس احمقانه و تصورات خلاقانه. همونطور که بودیم و هستیم همدیگر و میشناختیم. الان حداقل از طرف من انواع و اقسام تصورات مختلف درباره ی مهدی ساخته شده و در ذهنم در حال چرخش. نمی دونم الان با این تصورات رابطه ی آزاد و قبول دارم یا دارم نمونه ی تاییدیه ای میدم دست ادم هایی که معتقدن روابط زن و مرد باید غیر مختلط باشه چون ادم ها نمی تونن خودشونو کنترل کنند.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/45




دیگه نمی خوام خوب باشم

درخواست حذف اطلاعات
فکر کنم امروز یه مضمون خوب برای اولین رمانم پیدا . زن رمانم درگیر بود درگیر همه چیز بود ولی نمی دونستم واقعا مشکلش چیه. امروز فهمیدم. مشکلش اخلاق دیگه دلش نمی خواد اخلاق مدار باشه دیگه دلش نمی خواد همه رو بفهمه دیگه نمی خواد به ی لطف کنه دیگه دلش نمی خواد به ی بی منت و بی چشم داشت کمک کنه دیگه نمی خواد به معنی عوامانه خوب باشه. می خواد بد باشه. می خواد دروغ بگه می خواد تهمت بزنه می خواد اخم کنه می خواد عصبانی بشه و داد بزنه می خواد بابت هر کاری که انجام میده منت بزار می خواد نفهمیدن بقیه رو مس ه کنه می خواد بین مردم دو بهم زنی کنه از همه مهمتر می خواد عفیف نباشه.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/46




تنبلی؟!

درخواست حذف اطلاعات
بعضی مواقع نیاز مبرم به انرژی دارم. نیاز دارم بشینم کنار یکی و باهاش درباره ی ایده هایی که دارم حرف بزنم و اون هم تشویقم کنه برای انجامشون. حتی سوالایی بپرسه که چطور می خوام انجامش بدم؟ تا کجا میتونم پیشش ببرمش؟ چقدر درباره اش تحقیق ؟ هر چند وقت یکبار نیاز دارم به حرف زدن درباره ی آرزوهام. بیاد پاشم برم تهران. باید بشینم با مهدی صحبت کنم. باحالی صحبت باهاش اینه که نه خیلی متعجب به حرفام گوش میده و نه خیلی بی تفاوت. مثل آدمی میشینه روبه روم که می خواد بشنوه ببینه چی دارم برای گفتن. سوال هاش خودم و به فکر فرو میبره. باعث میشه درباره اشون فکر کنم. گاهی وقتا باید بهش بگم که درباره ی اینموضوع فکر نکرده بودم. یکی دیگه از خوبیاش هم اینه که خودش هم ایده داره برای انجام. خودش هم فکر میکنه به موضوع و صحبت میکنه درباره ی ایده های خودش. دلم می خواد برم مرتضی رو هم ببینم. دوست دارم درباره ی کتابش باهاش صحبت کنم. باید زودتر از این ها میرفتم تهران. نمی دونم چرا اینقدر کارها رو کش میدم. یه روز رفتن تهران هیچ کاری نداره ولی من هی امروز فردا می کنم. می دونم توی قم دیدنشون کار راحتی نیست. همه جای این شهر چشم و گوشن تا ببینن کی با کی کجا میره و میاد. ولی تهران وضعیت فرق می کنه. از در یه ساختمان چند طبقه که می ری داخل اونی که بیرون از کجا می فهمه که کدو طبقه می ایستی و وارد کدوم واحد میشی؟ ولی اینجا باید توی یه کافی شاپ قرار بزاری که بعد از یه ساعت بیان بالاسرت و بهت بگن ببخشیدا ولی یا باید باز سفارش بدید یا باید بلند بشید. از طرفی دلم هم برای نشستن روبه روش تنگ شده. خیلی فضای راحتی بود. شاید برای مهدی یه خورده سخت بود. مخصوصا براش سخت بود سیگار کشیدن ولی برای من فضای دلپذیر و راحتی بود.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/47




یا علی دوم

درخواست حذف اطلاعات
متن های قبلی و داشتم می خوندم رسیدم به متن "یا علی" یادم رفته بود یه پست برای دستم دوباره پر شد بنویسم. مرتضی کمکم کرد. یعنی مهدی واسطه شد مرتضی دستم و پر کرد. مهم اینه که مصمم باشی. برای همین مصمم بودن نیاز به انرژی دارم. گاهی وقتا تحلیل رفتن انرژی و احساس می کنم. بدنم کم میاره. ذهنم قفل می کنه. نمی دونم مشکل کجاست. احتمال زیاد از کم تحرکی. باید یه برنامه ی ورزشی بریزم. یه برنامه که وابسطه به ی نباشه. یه برنامه که به خودم متکی باشه. باید بتونم سر برنامه ام بایستم. وقتی میرم برای پیاده روی کلی انرژی می گیرم ولی گاهی بدنم جواب می کند حتی برای خارج شدن از خانه. باید یه چیزای توی بدنم کم و زیاد شده باشه که اینطور بهم ریخته می شم گاهی وقت ها.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/48




جمع نقیضین

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بعد از هفده سال ازدواج برای اولین بار من و علی باهم رفتیم رستوران برای نهار. از بعد از نهار تا موقع خواب چندین بار ازش تشکر . آ شب بهش گفتم اولین بار بود باهم رفتیم رستوران. برگشت گفت ماشین نداشتیم. بهانه ی احمقانه ای بود. ما همیشه ماشین داریم. 365 روز سال شاید ماشیننداشته باشیم ولی همیشه هست و نیست. م ن هست ها یعنی هیچ وقت جور نشده بود بریم رستوران؟ دو سه هفته پیش نصف شب نشسته بودیم روی مبل برگشت گفت دیگه از هیچ چیزی لذت نمی بره. من از اینکه کنارم نشسته بود داشتم لذت میبردم. از اینکه کنارش و در بغلش روی تخت بخوابم لذت می برم. از اینکه باهاش داشته باشم لذت میبرم ولی اون از هیچ کدوم از این ها لذت نمی بره. واقعیت اینه که هیچ وقت لذت نمی برده. علی جمع نقیضین.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/49




دوران جاهلیت

درخواست حذف اطلاعات
دیروز بعد از برگشتن از نمایشگاه کتاب ی از شبکه ی نمایش میدیدم که در آن کلکشنی از بازیگران عالی هالیوود ایفای نقش می د. بحث به اینجا کشید که چه چیزی باعث میشه اونا راحتتر و با اراده تر از ما کارها و ایده هایشان را پیگیری می کنند. من معتقد بودم به خاطر وجود سه عادت این اتفاق می افته. یکی ورزش یا پیاده روی روزانه دوم خوانش کتاب و رو مه ی روزانه و سوم نوشتن روزانه. بعد از حرف من دوستم گزینه ی چهارمی را هم اضافه کرد روتین و با کیفیت. از ب دارم فکر می کنم به با کیفیت. رفیق شفیق معتقد بود اونا چون بی قید و بندن راحت می تونن با هر ی باشن پس می تونن با کیفیت داشته باشند. ولی من میدونم اونا بی قید و بند نیستند. دلیل لذت بردن اونا تابو نبودن . توی همین چند خط چهار بار از این کلمه استفاده ولی نمی تونستم درست و بدون فاصله کلمه رو بنویسم چون میشه وبلاگ این یعنی تابو. این تابو در خانواده وجود داره حتی بین زن و شوهر و حتی بین و ها. ی با شریک ش درباره ی صحبت نمی کنه. ما معتقدیم که این موضوع آنقدر خارج از بحث است که حتی وقتی می خواهیم در کنار هم از هم دیگر لذت ببریم اتاق را از حد معمول هم تاریک تر می کنیم. اون ها نور اتاق را ملایم می کنند تا همدیگر را ببیند و از چهره ی در حال لذت بردن هم دیگر هم لذت ببرند. برای ما عمل مثل یت قدیم فقط برای توید نسل و دور بودن از گناه. برای این با شوهر و یا زنمان می کنید تا نکند در محل کار یا خیابان دلمان هوس ی را د و با چشمک و لب و لوچه دل بری کنیم. آن ها بعد از صدها سال یاد گرفتند که این غریزه برای تخلیه انرژی بدن است و باید باعث آرامش باشد و باید دو طرف از این جریان به طور برابر لذت ببرند و سود ببرند. ولی ما به دوران جاهلیت آن ها برگشتیم.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/50




ممنون بابت بودنتون

درخواست حذف اطلاعات
هر آدمی نیاز به یه پشتیبان داره. هرچه قدر هم بالای منبر بشینن و بگن خدا بهترین پشتیبان حرف مفت. همه توی دنیا یکی و داشتن که دلشون بهش گرم بود. یکی بود که بهشون انرژی مثبت می داد. یکی بود که می گفت میشه. یکی بود که به ایده هاشون نمی خندید. یکی بود که مز فترین و دور دست ترین آرزو رو می تونست براشون بیاره دم دست. این چند سال مهدی برای من این کارها رو انجام داد. ولی علی نمی تونست. علی بلد نبود. علی یاد نگرفته بود. به علی یاد داده بودن مرد باید بره پول بیاره توی خونه و شکم زن و بچه رو سیر کنه. اگر زن قدردون بود خدا رو شکر کن اگر نبود، از زن شانس نیاوردی. به علی یاد داده بودن که زن و با بچه سرگرم کن تا نره دنبال یه مرد دیگه. به علی گفته بودن زن باید توی خونه باشه به دور از مردها و الا دلش هوایی میشه. علی ولی شاگرد تنبلی بود. شاید هم من خیلی آدم دو دوزه باز و حقه بازی بودن همونطوری که به علی یاد داده بودن. علی خیلی عوض شد ولی هنوز هم که هنوزه نمی تونه تصور کن زن می تونه ایده داشته باشه و می تونه تلاش کنه به ایده ها و علاقه هاش برسه و از این راه درآمد داشته باشه. کارهای من برای علی یه جور بچه بازی و سرگرمیه. علی من و باور نداره. یعنی نمی خواد باور داشته باشه. چون اگر باور داشته باشه براش ر شان میشه که زنش می فهمه. اینم یاد گرفته بود که زن موجود احساسی نفهمیه که همه می تونن گولش بزنن و علی این باور و هنوز داره. علی فکر میکنه مردهایی که دور و برم هستند به دنبال سو استفاده از من هستند و من این و نمی فهمم. مهدی هم بزرگ شده ی فرهنگی مثل فرهنگ علی. خیلی بهم شباهت دارند. برای همینه که ترجیح میدم از مهدی فاصله بگیرم. اگر مهدی هم مثل علی باشه پس کنار زنش نیست وقتی زنش ایده ای داره. زنش گوش میده به ایده های مهدی و تشویقش می کنه ولی مهدی کنارش نیست. پس چطور می تونم باور کنم که مهدی باور داشته باشه که من می تونم این کار و انجام بدم؟ چطور می تونم باور داشته باشم که حرف هایی که میزنه رو باور داره. گاهی وقت ها می دونم که باور نداره و فقط چون مرد و بلد با زن ها چطور حرف بزنه می تونه زن ها رو مجاب کنه تا ایده هاش و عملیاتی کنن. ولی مردها معمولا به راحتی به حرف همدیگه گوش نمی دن. نمیدونم شاید دارم بی انصافی می کنم. شاید این تصورات هم درباره ی علی و هم درباره ی مهدی ساخته ی بخش منفی نگری ذهنم باشه. ولی هرچی که هست دغدغه ی ذهنیم و آزارم می ده. شک و میار توی وجودم. ولی از هر دو تاشون ممنونم. علی این روزها اگرچه تمایلی به شنیدن درباره ی کارهام نداره ولی هیچ مانعی برام ایجاد نمی کنه. نه موانع فیزیکی و نه موانع احساسی. باهام از این لحاظ همراه. و مهدی برع یکی دو سال گذشته که معمولا میزد تو برجکم و تلاش می کرد تا ثابت کنه تنبلی می کنم و کم کارم ولی این روزها مدام در حال تشویق و بهم انرژی می ده برای فعالیت بیشتر.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/51




اسارت یا رهایی

درخواست حذف اطلاعات
وقتی شروع به نوشتن توی این وبلاگ، با خودم قرار گذاشتم بعد از چند وقت نوشتن آدرس وبلاگ و به بعضی از دوستان و عزیزان بدم تا بخونن. اگرچه توصیه این بود که این نوشته ها رو برای خودم بنویسم تا ذهنیتم از دردسرهایم خالی شود. ولی من دوست داشتم حداقل توصیه کنند این متن ها را بخونه. ولی الان نمی دونم. نوشتن در این مدت باعث شد متوجه بشم چقدر میترسم. از ادما و حرفاشون نمیترسم. از قضاوت ادما هم نمیترسم. ولی از این مترسم که مردم به خاطر من، عزیزانی که اطرافم هستند را قضاوت کنند. شاید میترسم سپر دفاعیم با نوشتن از بین بره و ها کنار بره. میترسم مردم صورت واقعی من و ببینند. شاید واقعا میترسم از قضاوت مردم. شاید میترسم مردم با دیدن چهره ی واقعیم من و دوست نداشته باشند. شاید میترسم از اینکه تنها بشم. ولی واقعیت اینه که الان هم تنها هستم. یعنی از اینکه از این هم تنها تر بشم میترسم. تا چهار پنج سال پیش اتفاق می افتاد روزها می گذشت و من با ی صحبت نمی . به جز کلمات و حرفهای روتین سلام. صبح بخیر. صبحانه بخوریم. نهار آماده است. بیاید شام. مامان ح ون چطوره؟ بابا چطوره؟ خوبین؟ بعد از اون روزها وقتی می خواستم با ی صحبت کنم و کلمات توی ذهنم می آمدند ولی به زبانم نمی رسیدند. روزهایی بودند که به تنهایی در خانه می نشستم و به در و دیوار نگاه می و علی را با زن های که در موسسه اش استخدام کرده بود تصور می . زن هایی که وقتی من را در موسسه میدیدند خودش را به اتاق علی می رساندند و مدام ابراز می د که کارهای موسسه مانده تا من زودتر از موسسه بیرون بروم. وقتی به علی می گفتم این زن ها تو را دوست دارند و برایت دردسر درست می کنند. اخم می کرد و بهم می گفت تو حساسی و از روی حسادت و حساسیت این حرف ها را میزنی. بهش می گفتم تمام این کارهایی که این زنها انجام میدهند را من بهترش را می توانم انجام بدهم. علی می گفت نه مردم این شهر کذایی به من می گن بی غیرت اگر زنم و بیارم توی کار و اون بعضی از کارهای من و انجام بده. بهش می گفتم مردم این شهر کذایی نمی گن چرا زن مردم باهات لاس میزنه و ابراز علاقه می کنه و برات کار میکنه؟ بعد علی عصبانی می شد و میگفت تو توهم زدی این حرفا نیست. میشستم توی خونه و به پیام هایی که براش فرستاده بودن و من خونده بودم فکر می . وقتی باهم درباره ی این زن ها حرف میزدیم بهم می گفت تو با مردای غریبه توی یاهو مسنجر لاس میزنی من چیزی نمی گم. بهش می گفتم من هیچ وقت یه همچین کاری نمی کنم. می گفت حرف که باهاشون میزنی. مردا این اجازه رو هم به شون نمی دن برو خدارو شکر کن من بهت اجازه میدم. میشستم توی خونه و به این فکر می من حتی از هایی که توی خونه ی پدرم هم داشتم بعد از ازدواج محروم شده بودم. همه میرن خونه ی شوهر تا به بیشتر برسن و من اومده بودم و در بند شده بودم. در بندی که نمی دونستم چرا؟ در بندی که به نام بود. ی که من به خاطرش اومده بودم توی این شهر کذایی توی این خانواده ی کذایی. من به اسم در بند شده بودم. به اسم چیزی در بند شده بودم که احساس می باعث رهایی.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/14




خسته شدم

درخواست حذف اطلاعات
دارم the luky one و میبینم. یه مدتی، یعنی چند سالی، یعنی پنج شش ساله ذهنم مشغول که چرا زن ها به مردهای کم و سن و س ر از خودشون تکیه می کنند؟ تمایل دارند؟ عاشقشون می شن؟ توی این هم زن داستان عاشق پسری میشه که نزدیک به ده سال ازش کوچیکتره. و توی داستان کاملا مشخص چرا. زن بدون حامی است از همسرش ظلاق گرفته و برادرش کشته شده و به تنهایی با مادربزرگ و پسرش زندگی می کند. ورود مرد به زندگی اش باعث می شود شاد ، انرژی، انگیزه و حس حمایتی ایجاد می کند. فقط یک نکته در این وجود دارد و آن این است که این مرد مثل زن تنهاست. نه در واقعیت زندگی که زن شوهردار عاشق شوهر زن دیگری می شود و تمام تلاشش را می کند تا نظر این مرد را به خودش جلب کند در حالی که همین تلاش را برای جلب نظر شوهرش نمی کند. من از این شهر کثیف خسته شدم. از مردم این شهر خسته شدم. از فکر درباره ی مشکلات لای پای مردم خسته شدم. از افکار لای پایی خسته شدم. مردم این شهر از هرچیزی یه جریان میسازنند. جریاناتی که به مخیله ی ذهن مشابه خودشون میرسد و بقیه ادم ها از شنیدن این حرفها فقط چشم هایشان شانزده تا می شود و دهانشان تا نافشان باز می شود. از شنیدن این تحلیل ها خسته شدم. از شنیدن این نتیجه گیری ها خسته شدم. از این شهر خسته شدم.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/16




عاشقی

درخواست حذف اطلاعات
کتاب ها و ها و خیلی از آدم ها معتقدن عاشقی در یک نگاه وجود داره و افسانه نیست. حالا نمی دونم چند درصد این آدما این تجربه رو داشتن ولی حتما یه چیزی بوده کهه این حرف زده شده، به قول قدیمیا تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها. امشب وقتی برخورد و نگاه خلیل کب و به رخساره دیدم وقتی داشت باهاش حرف میزد و وقتی رخساره خم شد پیراهن روی پله ها افتاده رو بلند کرد و ت داد و گذاشت روی نرده ها با خودم گفتم شاید عاشقی در یک نگاه یه جور دیگه باید تعریف بشه. شاید باید گفت یه اتفاق یه برخورد یه صورت یه حرکت یه نگاه خاصی در یک لحظه ی خاصی طرف مقابل و توی چشم آدم خاص می کنه. آدم و نسبت به طرف مقابل کنجکاو می کنه. اون وقت میری دنبالش. میری تا ببینی این اتفاق مفهومش چی بود این برخورد منظورش چی بود این نگاه چی داشت می گفت این حرکت عاقبتش به کجا ختم میشه. اون وقت این رفتن باعث می شه کم کم به طرف مقابل علاقه مند بشی. می خوام بنویسم مگه میشه یه نگاه عاشق شد ولی میترسم. میترسم بگم مگه میشه اون وقت دنیا عزمش و جزم کنه تا بهم ثابت کنه می شه. دنیا توی این جور مواقع کمر همت می بنده تا آدم و از پا در نیاره هم نمیشینه برای استراحت. میترسم منکر عشق بشم. یه بار همچین غلطی پنج سال طول کشید تا تاوانش و پس بدم. پس میگم هست. عاشقی در یک نگاه هست. ناز شصت هر ی که تجربه اش کرده.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/17




اشتباهی

درخواست حذف اطلاعات
نمی دونم با خودم رو راست هستم یا نه؟ نمی دونم حرفایی که به خودم میزنم و باور دارم یا نه؟ تمام تلاشم و می کنم که حرفایی که میزنم و باور داشته باشم. ادم باید دروغگو باشه که حرفی بزنه که خودش باورش نداره. این روزها دارم با خودم فکر میکنم شاید من برع تصور خودم و بقیه دروغگوی قهاری باشم. اینقدر دروغگوی خوبی باشم که خودم قبل از هر دیگه ای دروغ ها مو باور کرده باشم. دارم همه چیز و مرور می کنم. همه ی اعتقاداتم و همه ی باورهام و همه ی دوست داشتن هام و همه ی تنفرهام و همه ی حماقت هام و همه ی عقلانیتم و همه ی تفکراتم و همه ی بودن هام و همه ی نبودن هام و همه ی خواستن هام و همه ی نخواستن هام و همه ی همه ی همه ی چیزها رو دارم مرور می کنم. باید ببینم راستن یادروغ؟ چرا زندگی همه ی تلاشش و میکنه تا به ادم ثابت کنه مسیرت اشتباه، داری اشتباه فکر میکنی، انتخاب هات اشتباه، نگاهت اشتباه، همه چیزت اشتباه. یه ادم تا چه حد می تونه اشتباه باشه؟



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/15




مخاطب خاص

درخواست حذف اطلاعات
یادت میاد یه روز گفتی ادمایی که دروغگوهای خوبی هستن نویسنده های خوبی میشن. بچه ها همه به من نگاه خندیدن. همه گفتن من نمیتونم نویسنده ی خوبی بشم چون بلد نیستم دروغ بگم. جدیدا یه کشفی . فهمیدم منم بلدم دروغ بگم خیلی بیشتر و بهتر از بقیه فقط فرق من با بفیه اینه که بقیه به هم دیگه دروغ میگن ولی من به خودم دروغ میگم. به نظرم کارم خیلی وحشت ناک خیلی چندش آور و خیلی دیوانه وار. فکر میکنم به خاطر همینه که به گذشته نگاه نمی کنم. گذشته رو مرور نمی کنم. گذشته رو فراموش میکنم. فکر کنم میترسم یادت میاد می گفتی ادم ترسویی هستم. راست میگفتی. میترسم. خیلی میترسم. از هیچ ی نه از خودم میترسم.مسترسم برای خودم دروغام رو بشه. اون وقت چطور میتونم کارهامو توجیح کنم. چطور میتونم خودم و قانع کنم که کارم درست بوده؟ چطور می تونم این همه اتفاق و سختی و برای خودم قابل هضم کنم. الان که دارم اینا رو مینویسم ذهنم داره سوال طرح میکنه این قابل قبول که با گذر زمان ذهن ادم تغییر کنه. افکار و اعتقادات تغییر کنن. مثلا اگر اتفاقی پنج سال پیش افتاد و با ع العملی مواجه شد اگر همون اتفاق الان بیافته با ع العمل دیگه ای مواجه میشه پس نمیشه گفت کار گذشته غلط یا درست بوده. باید هرکاری و در بستر زمان و مکان خودش مورد ارزی قرار داد. پس میشه گفت من دروغ به خودم نگفتم ولی خنده دار اینجاست که این حرف و من خیلی وقت قبول دارم و وقی به گذشته بر میگردم و گذشته رو بازخوانی میکنم در همون ظرف فکری خودم و میسنجم و در همون ظرف فکری احساس می کنم به خودم دروغ گفتم . احساس می کنم ترسیدم و ع العمل اشتباهی نشون دادم. احساس میکنم تصمیم اشتباه گرفتم. شاید اثر اون تصمیم الان به ظاهر خوب باشه ولی میترسم با گذر زمان خودش و نشون بده و همه ی آینده ای که تصور می و بهم بزنه. البته شاید اصلا تصور من از اینده تصور درستی نبوده و با این تصمیمات و اتفاقاتی که خواهد افتاد اینده روال خوبی را پیش ببره. شاید دارم اشتباه می کنم. شاید دروغی در کار نبوده. شایدم بوده. چند وقت پیش یه تست روانشناسی انجام داده بودم که برام خیلی جالب بود. الان یه مدتی ذهنم و درگیر کرده. آنقدر نتیجه ی تست برام گرون آومده بود که فکر میکنم تستش مشکل داره و شاید همه ی ادمایی که این تست و انجام میدن همین مشکل و براشون اعلام میکنه تا یه حس بدی در ادم ایجاد کنه. باید ع و برای چند نفر بفرستم ببینم همه همون چیزی کهمن ندیدم و نمیبینن. خیلی باحال با اینکه میدونم هیچ ی این متن و نوشته ها رو نمی خونه ولی بازم نمی تونم همه ی مطالب و بدون سانسور وکامل بنویسم. بازم گوشه کنارش و میزنم. همین که فکر میکنم شاید یک روز ادرس وبلاگ و بهت بدم تا بخونی این متن ها رو دارم کلمات و و جملات و حذف میکنم. پ.ن. تمام تلاشم و تا ضمایری که استفاده می کنم مفرد باشن. خیلی سخت بود.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/18




خاطره گردی

درخواست حذف اطلاعات
قدم زدن در خاطرات کار من نیست. من نه ع گرفتن و دوست دارم نه ع جمع و نه دیدن ع ها رو. ولی امروز توی لب تاپ یه دوری توی فایل ع ها زدم. ع هایی از یکی دو سال پیش. در جاهای مختلف. با ادم های مختلف. دیدن ع ها برع همیشه خوش حالم کرد. دیدن چهره ی برادرهام و خواهرم لبخند به لبم آورد دیدن لبخند پدر و مادرم دلم و آروم کرد. با خودم فکر چرا تا به حال اینطور نبود. یهو یادم اومد تا به حال این ع ارو در شهر کذایی به دور از پدر و مادرم میدیدم اصلا نمی دیدم چون دلم براشون پر می کشید و دلم بهونه ی دیدن مستقیم لبخندشون و می کرد ولی الان نشستم روی مبل خونه ی پدری و به ع خندون پدر و مادری نگاه می کنم که تا چند ساعت دیگه از سر کار بر می گردن. برای چی باید احساس دلتنگی کنم. از روی دلتنگی به هیچ ع ی و البومی نگاه نمی کنم وقتی وارد شهر کذایی می شم. توی شهر کذایی هیچی برام دلچسب نیست. همه ی تلاشم و تا از شهر کذایی دور بشم ولی نشد. منم مثل یه پرنده کنج قفس وادادم و سر تسلیم فرود آوردم به تقدیر بودن در این شهر کذایی ولی ورد زبونم با خاک یک سان شدن این شهر با همه ی مردمانش. تعداد معدود ادم های خوبی توش هستن باعث میشه این شهر هنوز س ا باشه. نه اینکه ی این ادم ها رو بشناسه و با القاب پس و پیش اسمشون صداشون بزنن نه این ادما نه القاب دارن و نه در بند شنیدن و دیدن ی هستن. این ادمای معدود توی این شهر کذایی یکی دو میلیونی باعث میشن این شهر به باد فنا نره. ای کاش می تونستم دیگه به این شهر برنگردم. ای کاش



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/19




من خائن نیستم

درخواست حذف اطلاعات
این روزها مثل قبل دلم براش تنگ نمیشه. نه اینکه بگم این روزای این روزا اتفاق افتاده نه سه چهارسال روالش شروع شده. از وقتی دیدم بلد نیست با زن جماعت چطور باید صحبت کنه و دیدم اونا از این بلد نبودنش چقدر سوئ استفاده د و اون به جای اینکه به اعتراض های من توجه کنه برع من و مقصر میدونست و بر این باور بود که داره کار درست و انجام میده ومن از روی حساسیت زنونه دارم حسادت میکنم و از طرفی من چون از خونه بیرون نمی رفتم و مثل اون زن ها کار نمی مردم و نمیشناختم و نمی دونستم با مردم باید چطور رفتار کنم. دلم ش ت. بد جور ش ت. از اون وقت شروع شد. کم کم و ریز ریز تا رسید به الان. اون روزا وقتی نیم روز نمی دیدمش دلم به تاپ تاپ می افتاد و بی حوصله می شدم و مثل مرغ سر کنده بال بال میزدم ولی الان تقریبا سه هفته هست ندیدمش و هنوز دلم براش تنگ نشده. چقدر نوشتن این جمله ی آ برام سخت بود. بعد از هفده سال زندگی مشترک روزی رسید که نوشتم دلم براش تنگ نشده. فکر نمی همچین روزی برسه ولی رسید. یادت میاد یه روز بهم گفتی برای تلافی کارهای همسرم اومدم سمت گروه های داستان نویسی. منم گفتم نه. هنوزم میگم نه. ولی نیاز به این داشتم که با یه گروهی باشم. اومدن به جمع داستان نویسا برای خودم بود. خود خودم. تنها بودم. خیلی تنها. فقط می خواستم به ظاهر هم شده توی یه جمع باشم. یه گروهی که می دونم نمی تونم توش حرف بزنم ولی میتونم حرفاشونو گوش بدم. درباره ی مشکلات خودم نمی تونم چیزی بگم ولی درباره ی مشکلات اونا که میتونم حرف بزنم. من از این شهر کذایی متنفرم. از ادمای این شهر بدم میاد. ادماش پرستن. نمی گم رابطه ی و چیز بدیه نه. برع یکی از لذت های جذاب دنیاست که ظاهرا توی ا ت هم زیاد هست ولی مردم این شهر پرستن. همه چیزشون حول همین محور میچرخه. فرقی هم بین زن و مردش نداره. زنش به خاطر رابطه ی با مرد حرف میزنه مرد هم که همه ی فرهنگها و اداب ورسوم و تربیتها لق لقه ی زبونشون که بی هوس به هیچ مونثی سلام و نگاه نمی کنن. همه ی تربیتشون بر اساس اعضایی که بین دو پاهاشون قرار گرفته. بر این اساس فکر میکنن نگاه می کنن حرف میزنن تصمیم میگیرن. اروپا هم همینه فقط فرقش اینه که اونا بر این اساس زندگی میکنن و و این اصل و قبول دارن و براش فرهنگ سازی و نظریه پردازی . ولی مردم این شهر بالا منبر میرن و از عقل حرف میزنن و پایین منبر بین دو تا پا رو نگاه می کنن. علی هم توی همچین خانواده ای بزرگ شده و در این شهر کذایی. نمی تونم بگم ازش انتظار ندارم که غیر از اینا باشه که انتظار داشتم ولی نبود. نمی گم همه ی تقصیرهارو به گردن اون میندازم که نمیندازم. برای همینه که از باباش نفرت دارم. وقتی میگم نفرت واقعا منظورم نفرت. از این مرد متنفرم از پدر این مرد هم متنفرم احتمالا با تعریف هایی که از پدر پدر این مرد هم شنیدم از اون هم متنفرم. همه ی افکار چندش و مز ف که به عنوان غیرت و مردونگی توی ذهن علی ریخته بودند از این سه مرد نشئات کرفته. منم از سر منشاء افکار مز ف متنفرم. علی دلم و ش ت و وقتی فهمید بد دلم و ش ت نشست کنارم و گفت من همینم نمی خواستم ناراحت بشی بلد هم نیستم عذرخواهی کنم ولی دوستت دارم. میدونم علی دوستم نداره. علی یاد گرفته وقتی زن میگیری باید یه کارهایی براش انجام بدی و اونم همون کارهارو انجام میده. نمی گم توی این هفده سال علی همون علی مونده نه علی خیلی عوض شده خیلی زیاد. منم عوض شدم خیلی زیاد. علی بی خیال غیرت کی شده نه اینکه توی سرش نباشه نه هست همه ی اون افکار کی توی سرش هست ولی روی من اعمال نمی کنه. علی نه اینکه بلد شده باشه با زن جماعت صحبت کنه نه فقط خودش در معرضشون قرار نمیده. علی نه اینکه بلد شده باشه بهم بگه دوستم داره نه فقط هر وقت من میگم بهش دوستت دارم اونم میگه ما بیشتر. قلبم چقد ردرد می کنه. هر وقت این متنا رو خوندی یا هر دیگه ای که این ها رو می خونه اولین ذهنیتی که توی ذهنش درست میشه اینه که زنه (یعنی من) دلش یه جای دیگه گیره یه نفر دیگه چشمش و گرفته حالا شوهره شده اخ و پیف. اینم از همین افکار مز ف این شهر کذایی. ادمی که دلش پیش یکی دیگه است و با یکی دیگه زندگی میکنه خائن ترین ادم روی زمین. من خائن نیستم.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/20




عذاب وجدان، باشد یا نباشد؟

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه گفتم و حالا پشیمونم. گفتم دلم تنگ نشده براش وحالا عذاب وجدان گرفته ام. تمام ب تا امروز صبح و تا همین الان با خودم فکر میکنم که این چه حرفی بود زدم که دلم برایش تنگ نشده. در تمام این مدت لابه لای دلم دارم دنبال دلتنگی برایش می گردم تا این عذاب وجدان لعنتی را کم کنم. ولی حرف زده شده زده شده و نمی شود کاری کرد. با عذرخواهی هم از دل طرف در نمی رود. وقتی ایستاد روبه رویم و بهم گفت تو نمیفهمی. وقتی ایستاد روبه رویم و گفت تو از مردم جامعه چی میدونی؟ وقتی ایستاد رو به رویم و گفت تو توی خونه ای چه می دونی جامعه توش چه خبره؟ دلم و ش د. شاید دلم نمی ش ت اگر از خانه ای به خانه اش آمده بودم که پدری در آن زندگی می کرد که مجبورم کرده بود پشت درهای بسته بنشینم و با زور و اجبار جامعه قبول کرده بود بفرستتم مدرسه آن هم با سرویس اینطور دلم نمی ش ت ولی منی که در نصف شهر های ایران زندگی کرده بودم و آن لنگ دنیا رفته بودم و درس خوانده بودم و بر ع مدرسه های غیر مختلط این کشور با پسرها سر یک میز نشسته بودم و منی که خودم در دوران دبیرستان به تنهایی سفر می رفتم حالا شده بودم خانه نشین جامعه ندیده و او شده بود جامعه شناس و بزرگ متفکر جامعه دیده. من بهش نگفتم دلم براش تنگ نشده. فقط اینجا نوشتم اینجایی که یک در هفتاد میلیون احتمال داره بیاد و بخوندش. شایدم احت بیشتر از این ها باشه ولی به هر حال اینجا برای او نمی نویسم پس بهش نگفتم و این قدر عذاب وجدان دارم یه سوال برام پیش میاد وقتی این حرفا رو بهم زد اصلا عذاب وجدان گرفت؟ نه. میدونم هیچ عذاب وجدانی نگرفت چون به حرفی که زده بود معتقد بود. چون باور داشت که زن چیزی نمی فهمه. زنی که به عنوان زن خانه دار در خانه باشد چیزی نمی فهمد. زنی که ساعت های کلاس های ش را به دو برود و برگردد و حتی چند دقیقه را در تلف نکند و با همکلاسی ها گده نگیرد تا بتواند زودتر به خانه برسد و بچه ی شیرخوارش را شیر بدهد احمق است. چیزی از اجتماع اطرافش نمی داند. او در خانواده ای بزرگ شده است که باور دارند زن موجود نفهمی است. زن ساخته شده است تا بشورد و بسابد و بپزد و مورد استفاده ی قرار بگیرد و بزاید و این روتین هر روز باید ادامه پیدا کند زیرا زن نباید لحظه ای آرامش داشته باشد. زنی که آرامش همراهش باشد سر و گوشش به جنبیدن می انجامد. و زنی که سر و گوشش بجنبد جامعه را به فساد می کشد. وقتی در این خانواده با این طرز فکر بزرگ بشی معلوم است زن های مردم که در جامعه قدم میزنند می شوند شیر زن و زن خودت که در خانه نشسته است می شود نفهم. پدرش وقتی بهداشت و درمان را میدید همان تنها زنی که در این ت ها آمده بود لبحند میزد و آن زن را تحسین می کرد و وقتی به دخترهای خودش میرسید به آنها حتی اجازه نمی داد به مدرسه ی بچه هایشان که پسر بودند بروند تا با معلم های پسرهایشان صحبت کنند. آن وقت آن زن که لابه لای ده پانزده مرد کلنگ را بالا میبرد و به زمین میزد را تحسین می کرد. این آدم ها در کجا زندگی میکنند؟ خودشان با خودشان چند چند هستند؟ مگر می شود تا این حد یک بام و دو هوا بود؟



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/21




توجیح

درخواست حذف اطلاعات
چطور میشه با زنی زندگی کرد که باور داری بهت خیانت کرده و میکنه. چطور میشه با دختری ازدواج کرد که باور داری قبلا با افراد زیادی همبستر شده. اونم توی سن زیر هجده سالگیش. چطور میشه باور کرد بچه ای در رحم زنت بارو شده بچه ی خودت باشه درحالی که مطمئنی زنت با مرد های زیادی همبستر شده. توی هفته ی اول نامزدی وقتی توی بغلش کنارش دراز کشیده بودم ازم پرسید با چند نفر قبلا داشتم. از سوالش شوکه شده بودم. ولی میدونستم تو خانواده ی خشک و بسته ای بزرگ شده یه جورایی توجیح و با خودم گفتم حق داره . از اون خانواده وارد یه خانواده ی باز و مذهبی شده براش روابط معمول ما قابل تصور نیست. با خنده و شوخی سر این سوال مز ف و هم آوردم ولی واقعیت چیز دیگه ای بود. جواب صفر نفر من براش هیچ وقت قابل قوبل نبود. کم کم به سوال هر از گاهی اش عادت و کم کم به تصوراتش از رابطه ی من با مردهای مختلفی که باهاشون سلام و علیک داشتم عادت . حتی سعی بی خیال این حرفش بشم که بزرگترین دشمنش من و تنها دخترش هستیم. این حرف و قبلا از زبون پدرش شنیده بودم که به دخترا و زنش گفته بودم. با خودم گفتم داره حرفای باباش و تکرار می کنه بالا ه تربیت شده ی دست اون پدر. حتی وقتی به سفر طولانی مدت رفته بود وقتی بهم پیشنهاد داد حالا که من یک سالی نیستم تو میتونی بری با هر ی که دوست داری باشی وقتی برگشتم باز باهم هستیم. چندشم شده بود. ولی باز هم توجیح . گفتم راه دور رفته تا مدت ها از هم دوریم دلتگ شده داره چرت و پرت میگه. ولی وقتی الان بر می گردم به روزها و حرف ها نگاه می کنم و گوش میدم با خودم میگم چقدر احمق بودم. همه ی کارهایش را بر اساس این تفکر چیده بود. رابطه اش با زن های مختلف رابطه های کاری اش رابطه های احساسی اش همه بر اساس این تفکر بود و یه چورایی برایش قابل توجیح بود کارش. وقتی برگشت بهم گفت من و دخترش بزرگترین دشمنش هستیم حتما منظورش این بود که دخترش بچه ی او نیست و از نطفه ی مرد دیگری است که با او در ارتباط بودم. چقدر می تواند این تفکر چندش آور و حماقت بار باشد؟ ولی وقتی مردهای این خانواده را بشناسید دیگر این حرفها و تفکرات تهوع آور نیست. همه ی مردهای این خانواده دچار این توهم فکر هستند که زن جماعت موجودی خیانت کار و هوس باز است و باید کاملا تحت کنترل و مواظبت باشد. البته این تفکر قالب این شهر کذایی هم هست. الان برایم قابل توجیح است بی توجهی هایش. وقتی میرود سفر و با سوغاتی برای دخترش برمیگردد. منی که در خانواده ای بزرگ شده ام که وقتی پدر از سفر برمی گشت ش پر بود از سوغاتی برای مادر ، من و بعد برادرها حالا نگاه می کنم به تک پلاستیک در دستش و با خودم هر بار دعا میکنم خدایا حتی شده یک چیز خیلی کوچک برای من. حتی یک خ ر یک کارت پستال یک.... ولی همیشه هیچ نصیبم می شود و بهانه ی همیشه اش نبود پول کافی همراهش است. حتی گاهی دو یا سه چیز از پلاستیک بیرون می آید و هر دو برای دختری است. با خودم می گویم میتوانست مثلا بگوید این شال را برای تو یدم ولی هیچ وقت نگفته است. دلم برای خودم می سوزد. نمی دام چرا لایق دوست داشته شدن نیستم. وقتی دختر بودم فکر می پسرهای خانه بیشتر مورد توجه هستند. واقعیت این بود که بودند. سال اول کنکور رتبه ام سه هزار شده بود ولی چنان جو خانه از رتبه ی افتضاحم بهم ریخته بود که حتی انتخاب رشته ن و نشستم برای سال بعد خواندم. درحالی که پدر عضو هیات علمی داشتم و هرجای ایران قبول می شدم می توانستم با امکانات پدر به شهرمان بیایم. ولی پدر از این امکان استفاده نکردو نه اینکه اگر استفاده می کرد این امکان می سوخت نه او میتوانست برای هر کدام از بچه ها از این امکان استفاده کند ولی استفاده نکرد. ولی برای برادرهایمبا رتبه های یازده و بیست و دو هزار استفاده کرد. من یک سال عمرم بیشتر صرف استرس بی حد خانه ی پدر . و مجبور شدم با رتبه ی دو هزار زیر صفر این شهر کذایی را با رشته ی مز ف انتخاب کنم. دلم برای خودم می سوزد. چرا ی من را دوست نداد؟ واقعا لایق دوستد اشته شدن نیستم؟ ارزش این را ندارم که ی دوستم داشته باشد؟ ارزش این را ندارم که مورد احترام واقع بشم؟ ارزش این را ندارم که بهم اعتماد شود؟ مگر چه کار کرده ام؟ از اینکه با حیثیت ادم اینطور بازی شود حالم بهم می خورد. حالم از همه ی ادم هایی که فکر میکنند می توانند حیثیت ادمی را زیر سوال ببرند بهم می خورد. حالم از ادمهایی که فکر میکنند فقط راه و روش خودشان راه و روش درست زندگی و درست فهمیدن است بهم می خورد. نمی دونم چرا به یه همچین ادمی اعتماد دارم؟ شاید چون احمقم. اگر احمق نبودم این همه اتفاق و توجیح نمی . به قول پدر همسر محترم من توجیح گر خوبی هستم. راست میگه. اینقدر توجیح گر خوبی هستم که حتی خودم هم باور می کنم خودم را.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/22




دلخوشی

درخواست حذف اطلاعات
این روزها دارم کاری و پیگیری می کنم که هفت هشت سال پیش با همسر محترم شروع کرده بودیم. یعنی من تشویقش برا انجام این کار و زمان شروع به من گفت من و دوستانم قرار باهم باشیم و این یعنی زن نباید باشه و وقتی شروع شد خودش بود تنها بهش گفتم منم میام کمکت گفت مردم این شهر کذایی اگر ببینن زنم هم هست میگن طرف زنش و اورده تا به همه نشون بده تو همین که توی خونه من و کمک میکنه و دلگرمی میدی بزرگترین کمک. کمتر از یکی و دوماه دو سه تا زن وارد کار شدن. بهش گفتم حالا که این زن ها اومدن منم بیام. گفت نه اگر تو بخوای بیای و بخوام شانت و حفظ کنم باید یه اتاق جدا بهت بدم الان توی این ساختمون که هستیم من اتاق جدا ندارم. بیای ویلون و سرگردونی. یهش گفتم تو به بقیه بگو من چه کاره ام اون وقت من میام و میرم و سر میزنم. گفت همه می دونن اینجا تو رییسی. خندم گرفت. خودم نمی دونستم. رییسم. حالا بعد گذشتن سه سال از رفت و آمد زن های زیادی و شنیدن حرف های نامربوط خودم و دوستانم داریم برای خودمون و گروه خودمون یه کاری انجام میدیدم. وقتی بهش گفتم برگشت گفت خب مجوز من که بود. گفتم مجوز تو من توش هیچ کاره بودم. از طرفی اسمش به درد ما نمی خورد. ما با مجوز تو هیچ کاری نمی تونستیم بدون اجازه ی تو انجام بدیم. هیچی نگفت. الان خوش حالم که باهاش کار ن . فقط ناراحتم که اینقدر اصرار و این همه مز ف شنیدم. امیدوارم کارمون رونق بگیره. اینطوری حالم خوب میشه. دلم گرم می شه.



منبع : http://justwritting.blogfa.com/post/23