وبلاگهای رنگارنگ

کاملیا

آخرین پست های وبلاگ کاملیا به صورت خودکار از بلاگ کاملیا دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تصمیم

درخواست حذف اطلاعات
از یه سنی به بعد باید تصمیم های مهم زندگیت رو بگیری...باید خطر رو باد بگیری...باید مستقل شدن رو یاد بگیری....باید یاد بگیری و بتونی برای خودت و آیندت تصمیم بگیری... 1..... 2.... 3.... 3 تا تصمیم خیلی مهم برای اولین بار تو زندگیم خود خود خودم گرفتم و تا آ ش هم باید پاش وایستم...... خدایا کمک کن... پ.ن: بعدا میام در موردشون مینویسم....



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/436




دبیر احتمالمون

درخواست حذف اطلاعات
امروز عصر با بابا بیرون بودیم. ماشین کناریمون که پراید بود رانندش یه خانم جوانی بود. چشمم که به خانمه افتاد حس چه قدر شبیه به دبیر درس احتمال سال سوم دبیرستانم بود. ماشینش هم شبیه ماشین دبیرمون بود. فقط دبیر ما عینکی بود و این خانم عینکی نبود!! تو واتس آپ یه گروه با دوستای دبیرستانم داریم. منم اینستاگرام ندارم و بچه ها معمولا ع ی جالب از دوران دبیرستان ببینن میذارن تو گروه. حالا غروب دیدم یکی از بجه ها یه ع گذاشته که دوتا از دبیرامون حضور داشتن. یکیشون همین دییر درس احتمالمون بود???? خیلی جالب بود واسه خودم!!! سال ها بود به یادش نیفتاده بودم!!! پ.ن: انشالله هر جا هستن سلامت باشن... پ.ن: یادمه دوشنبه ها ساعت آ همیشه احتمال داشتیم...یه دوشنبه خیللی خسته بودم خیلللی اصلا حال کلاس احتمال اونم ساعت 1 تا 2:30 رو نداشتم!!!!! زنگ تفریح دیدم خانم معلم سوار بر پراید از در مدرسه خارج شدن. منو میگی اون لحظه انگار کل دنیا رو دادن بهم. اینقدر خوشحال بود و حس خوبی داشتم که حالا بعد از گذشت 8 سال هنوز اون حس خوب اون موقع تو خاطرم مونده???????? پ.ن: سال سوم دبیرستان که بودیم درس انفورماتیک داشتیم. اون زمان برای اولین با الگوریتم برنامه نویسی آشنا شدم و یادشون گرفتم...



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/437




آمد و رفت

درخواست حذف اطلاعات
آمد...کم کم آمد...عاشقم کرد...وابسته ام کرد....رفت من ماندم... و خاطرات...دیوانگی و آشفتگی...یادش....مهربانی هاش.... پ.ن: بخشی از یک کتاب



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/426




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
امروز رو خیلی دوست داشتم... و لذت بردم???????? صبح زود بیدار شدم رفتم ورزش بعد هم اومدم خونه صبحانه خوردم و استراحت کوچولو تا ساعت هشت و نیم. هشت و نیم شروع به درس خوندن...تا یازده و نیم. این وسطا تخمه هم میخوردم???? بعد هم با یکی از دوستای دوره لیسانسم همانگ کردیم همو ببینیم...ساعت 1 و نیم قرار داشتیم با هم. دیگه پاشدم آماده شدم رفتم. خیلی خوش گذشت کلی خندیدیم و یاد خاطرات کردیم. یه کافه دنج و خوب رفتیم???? بعد هم یکم پیاده روی کردیم. ساعت 5 بود اومدم خونه یکم استراحت و چای خوردم و با خانواده صحبت کردیم. دوباره ساعت 6 آماده شدیم با مامان و خواهر رفتیم کافه. یه کافه فوق العاده عالی....یه خونه قدیمی که ش کافه...یه محوطه زیبا و داخلش هم خوب بود با موزیکای خاصی که پخش می ???? بعد هم کلی سفارش دادیم و خوردیم و خیلی چسبید???????? ساعت هفت و نیم اومدیم خونه. یکم ع ایی که گرفته بودیم رو نگاه بعد هم شام خوردیم. تو واتس اپ با باران صحبت . تلفنی هم با صحرا صحبت . کادوی تولد صحرا رو دو ماهه قراره بدیم و هنوز جور نشده بدیم!!!! حالا فردا اگر خدا بخواد قراره بدیم. الانم خیلی خسته ام برم بخوابم که فردا کار دارم....ورزش! و درس و مقاله و ازمایش! گردش با صحرا انشالله????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/427




امروز

درخواست حذف اطلاعات
صبح زیبای 26 اردیبهشت???? صبح نرفتم ورزش خو دم بیدار شدم صبحانه خوردم با خورشید جانم❤????صحبت یک ساعت الانم شروع کنم به درس خوندن???? ظهر باید برم یه سر بیرون کار دارم عصر هم احتمالا برم بیرون



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/428




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
امروز روز خوبی بود و بسیار دوست داشتم???????????????????? صبح که بعد از صحبت با خورشید درس خوندم. با خواهر خورشید صحبت . به صحرا گفتم هماهنگ کن بریم بیرون. یه سر بیرون کار داشتم رفتم بیرون. بعد هم اومدم خونه. واحد کناریمون تو ساختمون برامون آش اورد که دستشون درد نکنه. برای ناهار هم آش هم غذا خوردم البته خیلی کمگ پر خور نیستم???? بعد هم جمع و جور و چایی آماده . مامان اومدن خونه یکم صحبت کردیم و باز من نشستم پای کارام. بعد هم بابا اومدن خونه و میوه شستم خوردیم. کمی صحبت کردیم. بعد هم دوباره رفتم پای کارام. _____________ چند وقته به صحرا میگم همانگ کن بریم بیرون. اما صحرا هر بار گفت کاری دارم و نیومد. من و باران هم میخواستیم کادوی تولدش رو بدیم. حالا دیگه ماه رمضون شده و بیرون هم نمیشه رفت. تصمیم دارم هم دیگه نگم بریم بیرون. حالا یه روز بتونم باهاش هماهنگ کنم دم ی جایی قرار بذارم فقط کادوی تولدش رو بدیم. ___________



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/429




دلتنگی امضا

درخواست حذف اطلاعات
دلتنگی که شاخ و دم نداره....یدفعه میاد سراغت و اعصابت رو میرزه بهم....فشار میاره به مغز....دلت میخواد فقط یه لحظه برگردی به اون دوران قدیم. خواهر یه نامه آورد برای مامان و بابا ینی از طرف مدرسه داده بودن و باید والدین امضا می . مامانم امضا کرد. یه لحظه فکر چه قدر دلم برای امضای مامان بابام تنگ شد. خیلی وقته امضاشون رو ندیدم. اون لحظه فوری به خواهر کفتم برگت رو بده ببینم تا امضای تازه مامانم رو ببینم بعد هم توی یه دفتر به یاد اون موقع ها که امضای مامان رو چه قدر خوب بلد بودم امضا کشیدم. اما یادمه امضای بابام سخت تر از مامانم بود ینی تا یه جایی رو خوب میکشیدم اما بخش آ ش سخت بود???? فوری امضای بابا رو کشیدم اما خواهر سر همون انتهای امضا باهام بحث کرد که امضا بابا انتهاش این مدلیه. دیدیم داره دعوا میشه???? فورا رفتیم پیش بابا و بابا امصا زد برامون و دیدیم اصلا حرف هیچ کددم نشد???????? چه قدر دلم برای اون موقع ها زمان مدرسه تنگ شد. هر روز و هر هفته یه برگه ای نامه ای دفتری خلاصه یه چیزی واسه امضا داشتم اما حالا سالها بود امضاشون رو نگرفته بودم.



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/431




ماه برکت

درخواست حذف اطلاعات
ماه رمضان مبارک???? انشالله ماه پر برکتی برامون باشه. پ.ن: یکم تمرین کنم اخلاق بد کنار بذارم و اخلاق خوب تقویت کنم. پ.ن: قران بخونم (معنی و تفسیرش برام مهمتره که درک کنم تا بتونم درست عمل کنم و گرنه روخوانی محض خیلی نفید نیست برام) پ.ن: انتن تلویزیون کل ساختمون اب شده..چند روزه تلویزیون نداریم....قراره بیان درست کنن



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/432




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
ا هفته.... پنج شنبه صبح رفتم آزمایشگاه، ازمایش خون باید میدادم!!! خانمی که خون میگرفت خیلی بد خون گرفت و خیلی اذیت شدم. بعد هم رفتم خونه صبحانه خوردم، خونه رو تمیز . عصر هم با مامان رفتیم مهمونی یه سر. برای افطار برگشتیم خونه. بعد از افطار هم من رفتم خو دم. ساعت 1 و نیم از خواب بیدار شدم و خوابم پرید. بعد از اذان صبح خو دم. صبح هم ساعت 9 بیدار شدم و نشستم پای لپ تاپ. خیلی کار داشتم اما یه مشکلی پیش اومد و تا شب درگیر اون مشکل بودم پای لم تاپ. چشام و دستام خیلی درد گرفته بود و کلافه شده بودم. به خورشید پیام دادم و پرسیدم ازش. دستش درد نکنه راهنمایی کرد و حل شد. امروز هم رفتم . دوباره یه مشکل دیگه هم بود واسه لپ تاپم که اون رو هم حل کردیم با دوستام و بعد نشستم پای کارام. هدیه صحرا رو هم دادیم.



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/433




رنگ سبز

درخواست حذف اطلاعات
فکر کنم رنگ سبز، رنگ مورد علاقه اش هست. آخه یادمه خوب که یه جفت کفش اسپرت سبز داشت. کفش اسپرت سبز خاص که پای هیچ ندیده بودم و تک بود....بعد ها با همون کفش اسپرت سبز در فصل بهار تی سبز میپوشید....تی سوسماری....فصل پاییز و زمستون هم که میشد یه بلوز کلفت کلاه دار سبز رنگ با همون کفشای اسپرت می پوشید... حالا که ع ش با یه تی سبزه..... پ.ن: بخشی از یک کتاب



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/434




داد

درخواست حذف اطلاعات
به به داد ماه....???????????????????????????????????????? چه شود....????❤????⛥????????????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/435




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
سلام... امروز رو خوب شروع ب پیرو ساعت 11 خاموشی نتونستم خاموشی بزنم و 12 خاموشی زدم....آخه با خورشید داشتیم صحبت میکردیم که ساعت 12 من خو دم و نتونستم جواب خورشید رو بدم...صبح خیلی زود ینی قبل از 6 بیدار شدم.... آماده شدم رفتم ورزش و به صورت مجازی با خورشید ورزش کردیم بعد هم رفتم خونه آماده شدم اومدم ... داشتم تلفنی تو محوطه دانشکده با صحرا صحبت می که لیسانسم رو دیدم... در حد سلام و احوالپرسی با هم صحبت کردیم.... من که رسما از تلگرام به واتس آپ نقل مکان ....به خورشید و باران و صحرا هم گفتم دیگه تلگارم نمیرم و اینجا بهم پیام بدن واتس آپ هم یک هفته ای هست نصب اما هنوز ارتباط خوبی باهاش ندارم. پ.ن: خورشید این روزا خیلی سرش شلوغه امیدورام همه چی واسش روبه راه بشه.....بسه که ماهه



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/407




خودم و خودم

درخواست حذف اطلاعات
روزشماری واسه تولدم شروع شده



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/408




فسقلک

درخواست حذف اطلاعات
خورشید جان هی از فسقلک ع بدن من هی ذوق کنم با دیدنش.....بس که ماهه



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/409




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
سلام ب شام مهمون بودیم. یه مهمونی رسمی_صمیمی دوستانه اما جمع خانوادگی بود. خیلی خوش گذشت....مامان بابا هر دو ادمای شوخی هستن و معمولا تو هر جمعی باشن کلی حال میده...من و خواهر خیلی صحبت نمیکنیم تو اینطور جمعا ولی مامان بابا بگو بخند و شوخی زیاد میکنن???????? ب 11 اومدیم خونه بعد هم از خورشید خبری نشد من گفتم خستس پیامی ندادم و خو دم. صبح زود هم بیدار شدم رفتم ورزش و اومدم خونه صبحانه خوردم و آماده شدم اومدم . زبان خوندم، ناهار خوردم، جشنواره حرکت برگزار شده تو و چه خبره!!! با م صحبت در مورد اینده. رفتم خواب ظهر و اومدم. با باران و صحرا هم تو تو واتس آپ صحبت . فردا صبح باید برم . پنج شنبه و هم به کارای خودم برسم و البته به یه کی از بچه های فامیل یکم تو درس تخصیصش کمک کنم و رفع اشکال کنم. شنبه هم باید برم پیش یه لیسانسم با هم قرار کاری داریم. مقالم هم مرتب کنم اگر رسیدم. پ.ن: احتمالا آ هفته مهمونی بریم یا مهمون داشته باشیم یا اصلا شاید هر جفتش. پ.ن:کاش میشد به خورشید پیام میدادم ولی نمیشه????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/410




انتظار

درخواست حذف اطلاعات
بدم میاد از چشم انتظار بودن....واقعاااا بدم میاد..... اینکه منتظر باشی تا ی بیاد یا خبری ازش بشه...منتظر چیزی باشی منتظر یه اتفاق....



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/413




انتطار

درخواست حذف اطلاعات
و همچنان ادامه دارد...... فکر و خیال.......



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/414




کافه سفر

درخواست حذف اطلاعات
مسافرت که رفته بودم یه کافه هم رفتم.... یه خونه ی دو طبقه قدیمی. از در وارد حیاط میشدی. یه حوض کوچیک با کلی درخت داخل حیاط بود بعد انتهای حیاط ساختمان دو طبقه بود . طبقه اول دو تا پله به پایین میخورد وارد کافه میشدی. دم در کافه یه آینه فیروزه ای بود. هم میز و صندلی قدیمی داشت هم مبل داشت. دور تا دور سالن هم پر از وسایل قدیمی بود که نوستالژیک بود، چرخ خیاطی، ترازوهای قدیمی داخل مغازه، تلویزیون قدیمی و .... طبقه دوم کافه هم از داخل هم از بیرون راه داشت. پله های بیرون دم رر اصلی خیاط بودم از اون مدل قدیمی ها. طبقه دوم کتاب فروشی بود بعد هم یه تراس بزرگ داشت که به حیاط از طریق همون پله های قدیمی راه داشت????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/415




کجا

درخواست حذف اطلاعات
رفیقم کجایی؟؟!! دقیقااااا کجایی؟!!! پ.ن:خورشید????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/416




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
سلام این هفته و هفته گذشته خیلی کارا .... هفته قبل چهارشنبه یه تیاتر رفتم که خیلی خوب بود و کلی لذت بردم. پنج شنبه با صحرا رفتیم بیرون بعد هم شب رفتم پیش صحرا. یه خیلی قشنگ دیدم. تا 4 صبح بیدار بودیم بعد هم خو دیم و 12 از خواب بیدار شدیم. صبحانه و ناهار یکی خوردیم. عصر هم من اومدم خونه. شنبه رفتم و کارام رو . عصر قرار بودم با مامان اینا برم بیرون ولی مامان حالشون خوب نبود و بیرون رفتمون کنسل شد. یکشنبه صبح هم با خواهر اماده شدیم رفتیم بیرون، ناهار هم خوردیم. بعد هم عصر تولد توی کافه دعوت بودیم که رفتیم اونجا و عروب هم اومدیم خونه. امروز هم رفتیم بیرون که حالا در موردش بیشتر بگم. یه ناهار سنتی فوق العاده خوشمزه هم به همراه ابمیوه طبیعی خوردیم. واقعااااا عالی بود کافه اش. البته قبل از اینجا یه سر رفتیم کتاب فروشی دوستم که از اونجا کتاب یدیم. اونجا چرخیدم کلی و عصر اودیم خونه. حالا هم در حال جمع و جور وسایل هستیم چون فردا مسافریم. پ.ن:عیدی به خواهر کوچکتر کارت پستال، کتاب، پول هدیه دادم.



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/371




ا ین پست 96

درخواست حذف اطلاعات
این آ پستم در سال 96 هست. نمی دانم چه طور سالی رو پشت سر گذاشتید...اما آرزو دارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید... این سال که پر از غم برای همه بوده، یه سری اغصای خانوادشون رو توی کشتار مجلس، یه سری در کشتی، یه سری در هواپیما و.....از دست دادن ....همه عزاداران.... خودم هم سالی داشتم مر از فراز و نشیب، پر از حادثه خوب و بد.... اول سال که مامان مریض شدن و تا 6 ماه درگیر مامان بودیم....البته هنوز هم وجود داره اون مشکل!! خودم مشغول پایان نامه و دفاع بودم و دفاع .....و اتفاق های دیگه.... امیدوارن سال 97 سال خیلی خوبی و سلامتی و خوشبختی و موفقیت برای همه انسان ها باشه.... سلامتی از همه مهمتره..... خدایا شکرت... پ.ن: سال نو پیشاپیش مبارک????????????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/372




بهار

درخواست حذف اطلاعات
بهار.... چه زیبا فصلی... فصل عشق و لطافت و مهربانی و دوستی... چه لذت بخشه گردش و تفریح و کتاب خواندن و درس خواندن در این هوای زیبا... بهار به خیر و مبارک???????? پ.ن: آرزو میکنم از بهار همگی لذت ببریم????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/373




تعطیلات

درخواست حذف اطلاعات
تعطیلات خوبی خدا رو شکر سپری شد....البته ناراحتی ها و نگرانی هایی هم بود که نمینویسم اینجا... سال تحویل در سفر بودیم، چند روز همون سفر بودیم ینی در یکی از ای کشورمون بودیم بعد هم رفتیم یه شهر دیگه واسه گشتن. اون شهر اول رو فقط به خاطر آرامشش میریم و اصلا نمیریم بگیردیم. شهر دوم هم که رفتیم خوب بود. جاده ای که از شهر اول به شهر دوم رفتیم فوق العاده بود. ما که خیلی لذت بب مثل تابلوی نقاشی بود. وقتی رفتیم شهر دوم اونجا رو گشتیم و البته ای اطرافش هم گشتیم یه موزه خیللللی خیللللی قشنگ هم رفتیم وه کلی هم ع گرفتیم و لذت بردیم. بعد هم برای شام رفتیم یه رستوران سنتی که خیلی شامش بهمون چسبید و البته به همراه مخلفات خاصش. فردا صبحی که رفته بودیم شهر دوم راه افتادیم به سمت تهران و هر جای دیدنی توی راه بود رو نگه میداشتیم و میرفتیم میدیم. بد نبود خوب بود. ظهر رسیدیم خونه بعد هم جمع و جور کردیم و شب رفتیم اول مهمانی عید. دیروقت اومدیم خونه و دوباره جمع و جور کردیم رفتیم سفر. دو روز هم در سفر دیگر بودیم. بعد دو روز برگشتیم. فردای روزی که برگشتیم مهمان داشتیم و شب هم مهمان بودیم و در همان جا هم خو دیم. فردایش دوباره رفتیم مهمانی. روز بعد شام مهمان داشتیم و فردایش برای شام خودمان مهمان بودیم. روز بعدش خودمان مهمان داشتیم و بعد هم من و خواهر به همراه مهمان ها رفتیم خانه شان. دیروز عصر هم برگشتیم خانه و عصر را با برنامه جالب تلویزیونی به شب رس م و بعد هم کتاب خواندم و خو دیم. پ.ن: در این تعطیلات باغ گیاه شناسی، باغ کتاب، مجدد بازدید از موزه لوور در موزه ملی و فود استریت هم رفتیم.



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/374




قول

درخواست حذف اطلاعات
از امروز تصمیم گرفتم روزی 8 ساعت کار کنم(کاراهای پژوهشی و درس خواندن) و بقیه اش هم زبان و کتاب بخوانم و برای خانواده وقت بگذرام. البته امروز به دلایلی فقط تونستم 3 ساعت کار پژوهشی کنم. که باز خوبه همین 3 ساعت رو انجام دادم و البته برای خانواده هم وقت گذاشتم. پ.ن: از اون شنبه هایی هست که 25 ساله به خودم قول میدم و عملی نشده????????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/375




رفتن و دیدن

درخواست حذف اطلاعات
رفتم خونه آرا اینا. از 8 تا 12 خونشون بودم. مارا بود ولی آرا نبود. هی آیفشون زده میشدن من میگفتم ااا آرا اومد ولی میدیم آرا نیومد. آ شم 12 پاشدم اومدم اما از دست آرا حرصم گرفت که نیومد???? آخه میخواستم ببینمش. که دیگه به مارا گفتم به آرا سلام برسون. پ.ن: آرا مثل ستاره سهیله سالی یبار میشه دید اون رو. حالا دیگه رفت تا سال بعد....



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/376




پلی

درخواست حذف اطلاعات
داشتم آهنگ گوش می یه دفعه اتومات رفت آهنگ بعدی پلی بشه که به جای آهنگ صدای یکی از مکالماتم با ماهرو پلی شد....مکالمه دوسال و نیم پیش..... امروز تولد ماهرو هست اما خودش نیست....???????????? پ.ن:لطفا اگر این پست رو خوندید یک فاتحه هم بفرستید.????????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/377




کیف داره

درخواست حذف اطلاعات
پیاده روی در پارک در این هوای بهاری... چه کیفی داره...????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/378




عیدی

درخواست حذف اطلاعات
قشنگت ترین تبریکی که امسال گرفتم از یار عزیز بود.???? یه ع خیلی زیبا برام فرستادن و بعد هم به صورت متنی تبریک گفتن.???? پ.ن1: اولین عیدی رو هم که از راهنمای عزیزم گرفتم.???? پ.ن2بیشترین عیدی رو از اول از مامان و بعد هم از بابا گرفتم.????❤ پ.ن3: خودم هم فقط به خواهر و یکی از بچه های فامیل عیدی دادم.????



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/379




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
پنج شنبه صبح بیردن رفتم. ظهر اومدم خونه و خسته افتادم. شام هم مهمون داشتیم. خونه رو تمیز بعد هم نشستم پای کارام. غروب یه سری از مهمونا اومدن و زود هم رفتن چون هدف فقط عید دیدنی بود اما مهمون اصلیمون برای شام میومدن. آرا و مارا به همراه خانواده بودن. خیلی شب خوش گذشت ایقدر که من و خواهر و آرا و مارا خندیدیم. در کل به 8 تاییمون خوش گذشت و شبی زیبایی بود. بعد از رفتن آرا اینا جمع و جور کردیم و بعدش هم نشستیم 4 تایی پایتخت رو دیدیم و کلی هم سر اون خندیدیم. ساعت 3 بود رفتیم بخو م البته من تایم خوابم گذشته بود و 5 صبح بود که خو دم و 11 و نیم بیدار شدم. شام هم مهمون دعوت بودیم. عصری رفتیم بیرون من ید داشتم. بعد هم اومدیم خونه چرت زدیم. غروب هم پاشدیم آماده شدیم رفتیم.



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/380




همینطوری

درخواست حذف اطلاعات
تا میای فراموش کنی، تا میای کنار بیای با چیزی، یکدفعه و ناخواسته چیزی میشنوی که ذهن هنگ میکنه....استپ میکنه....و باز باید اینقدر تلاش کنی تا باهاش کنار بیایی.... از همه بدتر این که به همه میگی با مسائل کنار بیان و هزار جور بهشون مشاوره میدی و اونوقت که نوبت خودت میشی نمیتونی حرف های خودت رو روی خودت پیاده کنی...نمیتونی حتی به حرف های مشاوره ای خودت عمل کنی.... اینقدر ذهنت درگیر موضوع میشه که باهاش دیگه زندگی میکنی حتی موقع خواب!! خوابت هم با این موضوع درگیر میشه.... پ.ن: اینقدر ذهنم درگیره که توان گفتن ندارم.... پ.ن: ساعت 10 خو دم و از ساعت یک و نیم بیدار شدم و خوابم نمیبره....کاملا سر حالم:))) پ.ن: دیروز صبح رفتم خونه ماری...دیدن جوجه:))* وااااای که دلم نمیخواست از بغلم بیاد پایین...کلی عشق وقتی تو بغلم بود...دلم میخواست جوجه رو بچلونم****** امید به زندگی بود جوجه ی عزیز پ.ن: حس بیرون رفتن با بچه های گروهمون توی دانشکد رو هم نداشتم....بهونه آوردم و نرفتم و بعد هم با باران رفتیم ناهار خوردیم که بهم خیلی چسبید...



منبع : http://kameliya.blogfa.com/post/310