وبلاگهای رنگارنگ

کانگوروی آبی

آخرین پست های وبلاگ کانگوروی آبی به صورت خودکار از بلاگ کانگوروی آبی دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



فست! ۲

درخواست حذف اطلاعات
آها یه چیزم یادم اومد. یه راه حل دیگه واسه همون مشکل ِترس از آینده و استرس کاری و ... به ذهنم رسیده اینه که با یادآوری ِنتونستن های اونایی که ادعاشون نشیمنگاه ِ رو میکرد به خودم اثبات میکنم که دنیا برای ..ون گشادها جای بهتریه. *نتونستن از نظر من مثلا یه تمام حقوق نتونسته باشه یه کار گنده ه *کار گنده از نظرم گرفتن حق یه جمع کثیر! نه پول جمع برا وارث!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/31




ِ ان ِجهان.

درخواست حذف اطلاعات
یه ی هم تووی دانشکده مون داریم که خب من اصن تاحالا باهاش کلاس نداشتم! حقوق بین المللی رو درس میده که خب من اصن دوسش نداشتم! اما من ساعت ها میرم میشینم طبقه چهارم دانشکده که این ه بیاد رد شه من اون لبخند ِناکندنی! روی لبش رو ببینم:) ایشون در حال حاضر تنها یه که بهم ثابت کرده میشه حقوقی بود و خوش خنده.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/38




معمولی.

درخواست حذف اطلاعات
یه چند روزی میشه که حس و حال حرف زدن ندارم. حالم بد نیست حتی بعضی لحظه ها پر از شادی و خنده ست. یه حال ِ شدیدا معمولی. مشکل این جاست که معمولی بودن برای من مشکل محسوب میشه. وقتی همه چیز رو روال عادی خودشه منو گنگ میکنه. و پر از ترس. میدونی شاید اصن یه حس ِ آرامش قبل از طوفان بهم دست میده. یه حس منتظر اتفاق باش. حالا نه وما اتفاق ِ بد! __________________________________________________________ یه سوالی محکم و سفت ذهنمو چسبیده! "نفرین اثر داره؟ چه مبنای منطقی یا حتی ای داره؟" دوست ندارم بهش معتقد باشم. ولی یه حس ِ"خدایا حالشو بگیر"ی کنج ِ دلمه. همین.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/40




ویرایش نشده ها.

درخواست حذف اطلاعات
من دلم برای خودم تنگ شد. شما دلتون برای خودتون تنگ نشد؟ توضیح آنکه: امروز بعد از مدتها داشتم لوس بازی در میاوردم... بعد از مدتها داشتم به یه چیز بی ارزش گیر میدادم... بعد از مدتها نامهم ها رو مهم جلوه میدادم... دلم برای خودم و این اخلاقای منحصر به خودم تنگ شده بود... خواستم ببینم بقیه چطور طاقت میارن :)



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/606




ویرایش نشده ها.

درخواست حذف اطلاعات
من میدونم مشکلت چیه... بیشتر از این که به قدرناشناسی طرف مقابلت فکر کنی روی بی لیاقتی خودت متمرکز شدی... بچرخون این دایره رو...



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/608




بخوان.

درخواست حذف اطلاعات
محترم باشید محترم باشید محترم باشید باز هم محترم باشید محترم باشید همچنان محترم باشید محترم باشید محترم باشید محترم تر. به توان میلیون محترم باشید.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/611




آرام جان.

درخواست حذف اطلاعات
چیزی که آرومم میکنه تو لحظه هایی که فک میکنم کل دنیا رو سرم اب شده و حاضرم عطای این زندگی رو به لقاش ببخشم...یه اسمه یه اسم...
تو زندگی هر آدمی پیش میاد لحظه های بی ی و بی مرهمی... لحظه های بی باوری و بی اعتمادی...
لحظه هایی که جز شر ندیده باشه از همه ی خیراش...
تو اون لحظه ها باید شانس بیاری بشناسی یه بزرگی رو که بتونی دست به دامنش بشی...
که زانو بزنی پیشش و ماسش کنی یه کم نگاهو...
من خوش شانس بودم...
این از خوش اقبالی منه که زبونم از همون بچگی میچرخه به این ذکر...
به این ماس...
یا حسین.
با همه بدیام که هم من میدونم و هم تو، اسمت دواست برای دردا...



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/614




شب اومد:)

درخواست حذف اطلاعات
میگم که ، همون اندازه که من باهات خاطره دارم تو ام با من خاطره داری! اندازه در که میکشیمم مساویه؟!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/615




ته دنیا

درخواست حذف اطلاعات
امروز یکی از اساتید خوب و تحصیل کرده ی فرنگمان سر کلاس راجع به یکی از مناطق تهران گفت ته دنیا! یکی از بچه ها از شدت ناراحتی آن درس را حذف کرد:))
، ته دنیا جایی ست که شما به عنوان یک انسان خودتان را مسئول ته دنیا بودن یک جا، ته دنیا بودن یک زندگی، ته دنیا بودن یک فکر، ته دنیا بودن هر چیزی که نباید ته دنیا باشد ندانید.
، ته دنیا جایی ست که مدرک رشته حقوق را به شما با این طرز فکر می دهند( شهید بهشتی ته دنیاست، فرنگ که مدرک ی شما را صادر کرده هم یک ته دنیای دیگر است)
، من جای شما بودم اول از دانشجویانم، بعد از مدرک حقوقم و نهایتا از خودم توی آینه به عنوان یک انسان معذرت خواهی می !



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/576




نخ تو نخ شدنت:)

درخواست حذف اطلاعات
یه مزه ی دیگه داره دیدن خوشحالیای رفیقت بعد این همه انتظار...منتظر بودم برات...برای دیدن لبخند به پهنای صورتت...برای دیدن دستای گره خوردت تو دستاش...
حال خوب امروزت جواب ِهمه ی روزاییه که جز خوبی ازت سر نزد...حتی با بدترین آدمای زندگیت...
تو پای معامله خوب ی نشستی...تو با خدا معامله کردی و آدم خوبی که امروز سر راهته به قیمت همین معامله نصیبت شد...
محکم که هست محکم تر باشه...رفیق جان:)))



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/577




واکنش من واکنش تو.

درخواست حذف اطلاعات
داشت می گفت همه ی مردها از یک قماشند.. این را یک مدل خاصی گفت.. جوری گفت که یعنی "تو"ی توی ذهن من هم از همان قماشی.. گفت که دختر اش فلان همکلاسی مان را امتحان کرده و دیده که او هم از همان جنس های اب است. آمدم بگویم تو فرق داری... نگفتم! میدانی! ترسیدم از نتایج امتحانی تو حرف بزند و همانجا قلبم بایستاد. ترسیدم بگوید" آره بابا دختر م با "توی ِتو" هم دایرکت داشته اونم تو زرده" ترسیدم از شنیدن اینها و خودم همچنان مراقبت هستم... من بتی را که ساخته ام به این آسانی و ارزانی نمیشکنم... ولی یادت باشد تو چه کردی:)) یادت باشد که تو تبر به دست هر هرزه ی منفعت طلبی دادی برای ش تن من... یادت باشد من همچنان به ی اجازه ی اظهار نظر راجع به تو را نمیدهم و تو همیشه از بقیه راجع به من نظر میخواستی! همه اینها مهم اند. تک تکشان یادت باشد.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/580




مفید اما خواب آور!

درخواست حذف اطلاعات
دیدم این تعطیلات خلوت تمامی ندارد. خلوت چرا؟ چون هیچ ی در خانه تعطیل نیست و همه صبح می روند و غروب می آیند و منم و دیوارهای خانه! یکی دوبار هم که غر زدم دستم را گرفتند و بردند کافه ی محبوبم (سارا نه)! دیدم بیکاری دارد به اعصابم فشار می آورد. در یک روز ۵ سینمایی که چند وقت پیش روی بود و حالا روی سی دی های پخش خانگی را نگاه کرده بودم. تازه فهمیده بودم چقدر عاجز شده ام از سرگرم "من" "من ِبی تاب البته درست تر است" خواستم کار مفید کنم. مقاله ای درباره ی باز آسیب دیدگی های قربانیان لابلای کتاب هایم پیدا کرده بودم. باورتان میشود خط چهارم خوابم برد؟ یک خواب عمیق ِوسط روز!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/566




بازگشت به خویشتن!

درخواست حذف اطلاعات
اگر بعد از چند روز مشغول چت شدن با یک جنس مخالف، درست زمانی که عادت کردید به هم صحبتی با او ، غیبش زد و سر سنگین شد! نگران نباشید. نه از شما دلخور شده. نه شما حرف بدی زده اید و نه هیچ مشکل خاصی پیش آمده و نه حتی مرده! " /پسر سابقش برگشته "



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/567




به روی شانه ی طوفان.

درخواست حذف اطلاعات
همزمان با نگاه به دیوار روبرو برام سوال شد سر حسین"ع" روی نیزه کدوم آیه رو تلاوت کرده!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/568




من و مامان.

درخواست حذف اطلاعات
هروقت حس ناامیدی و بی ارزشی بهم دست میده از مامان میپرسم "مامان ِمن بودن خوبه؟" و میشنوم "خیلی زیاد" بعد فکر میکنم که پس خوبه که هنوز نفس میکشم.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/569




من و کتی.

درخواست حذف اطلاعات
هی من میگم برات فلان کار رو کتی خانوم هی اون میگه خب منم برات فلان قدمو برداشتم زهراجان! هی من میگم یادت نمیاد فلان لطفی که در حقت و؟ هی میگه تو که چش دریده ای فلان خوبیمو به رو خودت نمیاری پر رو! هما داد میزنه "خدمات متقابل و ایران" میزنیم زیر خنده و میگیم :"اثر شهید مطهری"



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/570




پیدا کنم او را...

درخواست حذف اطلاعات
دلم که برات تنگ میشه یاد حرفای روز آ ت میوفتم خودم شرمنده میشم از دلتنگ شدنم! تف به عصبانیت.. تف به پل های پشت سر...تف به بی احترامی که خوب بلدن جلوی یه دلتنگی عظیم دیوار شن...سد شن...نذارن!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/571




۳%من

درخواست حذف اطلاعات
این همه رو غرور و عزت نفس و اینجورچیزاش پا گذاشته اومده میگه اون چه ع یه گذاشتی پروفایل اینستات!؟ میگم چشه؟ میگه بازه! شصت درصد ع میزه بیست درصد حاشیه ی آینه ده درصد بادکنک ده درصد من! که از اون ده درصد من بازم هف هش درصد گوشیه جلوم! این همه رو غرور و اینا پا بذاری واسه ۳ درصد از من؟



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/572




ات اس بی یو.

درخواست حذف اطلاعات
امروز که برای حفظ دو واحد مجبور بودم با یکی از بچه ها بحث کنم و قانعش کنم که اگر برنداری این درس رو برامون حذف میکنن و بدبخت میشیم و چوب مرتبط میشه با آستینمون و هزار جور آسمون ریسمون دیگه! فهمیدم که معنی دقیق نرود میخ آهنین در سنگ و واسه یاسین خوندن چیه! بعد از کلی بحث وقتی با یه لبخند بهم گفت "اصلا میخوام نه ترمه بشم به تو چه" و رفت! اول یاد یه مختصر افتادم که خیلی مهم نیست و بعدش یاد یه حدیث از حضرت علی افتادم البته محتواش که منو دعوت میکرد به صبر و بیخیالی و ماس یابو ن ! گرچه سخت اما نهایتا مشکل مام حل شد... ولی یابوعه همچنان یابوعه! به نفعتونه از همین الان رو به قبله دعا کنید که این یابو و امثال این یابوعا زبونم لال کاره ای نشن تو مملکت... البته شدن که وضعیتمون اینه! روز پر ی بود...خدا قوت به خودم:)



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/574




من شاخ مجازی هستم / مرضی به نام دیده شدن!

درخواست حذف اطلاعات
وقتى مى شنوم که ى یکى از اى شمالى کشور، براى ٢ ساله شدنِ اینستاگرامش، جشن میگیرد و روى کیکِ جشن، تعدادِ فالوورهایش را مینویسد، کمى به فکر فرو مى روم و با خودم مى گویم "خدا ى اینها چیزیشان نشده؟!"
و به پاسخى منطقى و درست نمى رسم.

وقتى مى بینم که فلان بازیگر، به عیادتِ کودکِ بیمارى مى رود که بیمارىِ نادر و خاصى داشته و در حین بوسیدنِ وى (تاکید میکنم، در حین بوسیدنش) سلفى مى گیرد، با کف دست مى زنم روى پیشانى ام و با کمى تعجب از خودم مى پرسم "مگر میشود اینها چیزیشان نباشد؟!"

وقتى مى شنوم جوانى ١٨ ساله براى "دیده شدن" تفنگى برمیدارد و مى خواهد با آن سلفى بگیرد ولى به دلیل سهل انگارى، ناگهان شلیک کرده و جانش را از دست مى دهد، چشمانم را مى بندم، خنده ى تلخى مى زنم و زیر لب مى گویم "اینها چیزیشان شده!"

ما چیزیمان شده! دچارِ بیمارى عجیب و مهلکى شده ایم که ویروسى آن را منتقل نمى کند ولى از هر آنفولانزایى واگیردارتر است. به مرضى دچار شده ایم که هزاران بار از سرطان ناجوان مردانه تر، جان میگیرد. ما مریضیم! یک بیمار که باید داخل یک اتاق ایزوله بسترى شود تا تمام چرک هاى تنش از بین برود. پوست بیندازد. تغییر کند و دنیاى دیگرى براى خودش بسازد. دنیایى که بزرگ بودن ى به تعداد فالوور و لایک در فضاى مجازى نباشد. دنیایى که جایى براى لاکچرى گرى هاى فتوگرافرمابانه! نباشد. جایى براى میکروسلبریتى هاى مجازى نباشد که بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى بخورند و سلفى بگیرند و استورى کنند و به ریشِ فالوورهایشان بخندند!
دنیایى که قشنگى اش به ثبت دائمى ع ها در هر شرایطى وابسته نباشد. دنیایى که مردمش دنبالِ "به هر قیمتى دیده شدن" نباشند. باید راهى براى درمان این بیمارى پیدا کرد.
هر چند کار سختى نیست. راه علاجِ این بیمارى چیزى نیست جز همان فالوورها. مطمئنا اگر چنین جریاناتى دنبال نشوند و لایک و کامنت نگیرند، کم کم کرکره شان پایین خواهد آمد. مطمئنا وقتى بستنىِ ٤٠٠ هزار تومانى جذ تى نداشته باشد، کم کم آب مى شود و میمانید بیخِ ریش صاحبش.


#کامل_غلامی




منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/466




داوود سوسکه.

درخواست حذف اطلاعات
داوود سوسکه شکل مالو بود! با موهای کوتاه وصورت گرد و یه دماغ به شدت کوچیک! یه عالمه هم کک و مک روی لپّاش بود که اگه جلوتر می رفتی، می دیدی کک و مک نیست. جاش جوشای ریز و درشتیه که از بس کنده و باهاشون ور رفته، جای سوراخاشون روی صورتش مونده!
اما تا دلت بخواد، ضد خش و ضد ضربه بود. هیچ وقت هیچ طوریش نمی شد!
اگه می ذاشتیش توی چرخ گوشت، ازون ور سالم بیرون می اومد! اگه بمب اتم هم می افتاد، دو دقیقه بعد شاخکاشو ت می داد و سالم از زیر خاک میومد بیرون! برای همینم همه توی محل بهش می گفتن داوود سوسکه!
یه بار که سوار موتور گازیِ قراضه ش بوده، اتوبوس شرکت واحد زده بود بهش و 20 متر اونور تر پرتش کرده بود توی پیاده رو! ولی هیچ طوریش نشده بود! لباساشو ت داده بود و به راننده ی وحشت زده گفته بود: برو داداش! حلّه!
یه بار دیگه هم که با رفقا رفته بود کوه، ازون بالا سه کیلومتر قل خورده بود پایین! همه فکر می ریق رحمتو سر کشیده! ولی از ته دره دست ت داده بود برای بقیه و داد زده بود: بچه ها حلّه!
چند سال پیش با هزار بدبختی و این در و اون در زدن، با دختر عموش که از بچگی خاطرشو می خواست، عروسی کرد. ماهم عروسیش دعوت بودیم! مثل مرد توی سالن می ید و شاباش جمع می کرد! بعد از مراسم پشت فرمون نشست و با عروس خانم زدن به جاده.
اونطور که بعدا فهمیدیم، وسطای راه خوابش می گیره، چ یه لحظه رو هم میاد و شاخ به شاخ می شه با یه کامیون... عروس خانم در جا میره ولی داود سوسکه هیچ طوریش نمی شه. فقط یکم روی پیشونیش اش می افته! بعدها تعریف می کرد که توی پزشکی قانونی شهرستان وقتی رفته بالای سر زنش، هنوز توی لباس عروس بوده. با تن و صورت زخمی و موها و آرایش دست نخورده...
ازون به بعد داوود سوسکه می خواست بمیره... یه بار رگشو زد ولی رسوندنش بیمارستان! یه بار دیگه ۲۰۰ تا قرص خورد ولی پیداش و معده شو شسته شو دادن! یه بار دیگه از پنجره طبقه چهارم پرید پایین ؛ ولی دست و پاش ش ت و نمرد! توی خیابون هرجایی می دید دعواست، می پرید وسط تا مگه یه چاقویی، چیزی بخوره ولی نمی خورد! هر کاری می کرد که بمیره، انگار نه انگار... ما آدما یه جورایی مثل ماشین اسباب بازیای کوک شده می مونیم. بعضیا اول صف و بعضیا آ صف. مهم نیست چکار کنی و چکار نکنی. تا وقتی کوکت تموم نشده، راه می ری و می خوری به در و دیوار. وقتی کوکت تموم بشه می افتی. کوک داود سوسکه هنوز تموم نشده بود. هرکاری هم می کرد که دیگه راه نره، فایده ای نداشت... چند وقت پیش توی خیابون دیدمش. رنگ و روش پریده بود. لاغر شده بود و دماغش بزرگتر به نظر می رسید. می لنگید و هاج و واج اطرافشو نگاه می کرد.
پرسیدم: چی شده؟
گفت: خودمو انداختم جلوی اتوبوس ولی فقط پام رگ به رگ شد!
ازم یه نخ سیگار گرفت و گفت: دعا بتونم بمیرم. من به مردن احتیاج دارم.
کلی نصیحتش ولی ته دلم به حرفاش باور داشتم. می دونستم که راست می گه... اون به مردن بیشتر از همه ی ایی که به زندگی نیاز دارن، احتیاج داشت.
نمردن برای اکثر آدما هدیه به حساب می آد ولی برای داود سوسکه یه جور نفرین بود! توی دلم دعا که خلاص بشه و دیگه اینقدر رنج نکشه. یه جوری کوکش زودتر تموم بشه و دست از تقلا ِبیشتر برداره.. اعترافات | حامد ابرهیم پور



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/467




اتمسفر.

درخواست حذف اطلاعات
محرم باشد و حال و هوای حیاط خانه ی حاج محمد. این هوا عجیب است، یک شور و س ادغام شده.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/468




یاحضرت نور.

درخواست حذف اطلاعات
امروز داشتم به چیزهایی که میشه از تو خواست فکر می . بیشتر از فکر شدن ها و نشدن ها درگیر حقارت خواسته هام بودم من چی بخوام از تو؟ از تویی که انقدر بزرگی چی باید طلب کرد که کم نباشه، کوچیک نباشه. فکر به این که از تو باید خودت رو خواست. از تو جز تو نمیشه خواست. آرامشی از جنس خودت...آرامشی که وصل تو باشه سایه ی هیچ ترس و منتی رو سرش سنگینی نمی کنه. و در پایان این درد و دل های بدون پایان باید بگم که، تو دریایی من کویر ی نعم ال |یاحسین|



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/469




اعترافات.

درخواست حذف اطلاعات
امروز وقتی هشت نفری تو زیر زمین خونه ی حاج محمد گیر افتادیم فهمیدیم که چقدر کلاممون هم جنسه. فهمیدیم که چقدر هم دلیم تو چیزایی که حتی فکرش رو هم نمی کردیم.
به پیشنهاد فرهاد قرار شد همزمان با پوست گرفتن چندتا گونی پیاز و سیب زمینی حرف دل بزنیم، حرف دل از حسین.
سعید گفته بود تمام آرامش سه سال دوری از خانواده و وطنش رو مدیون ح ، همون لحظه هم پلاک یاحسین توی گردنش رو بهمون نشون داد و همگی کیف کرده بودیم از این همه ارادت اونم از طرف سعید که چیز زیادی از خدا و پیغمبر نمی دونست اما حسین رو همیشگی ترین رفیقش معرفی می کرد.
سمانه از روزایی می گفت که خاتون تو بیمارستان بوده و نا امید از دوا و درمون ا، می گفت نذر زیارت حسین خاتون و س ا کرده و به واسطه خاتون کل زندگی سمانه رو زیر و رو.
بابک مثل همیشه دست از شوخیاش برنمی داشت، حتی تو حرفای جدی. می گفت عشق در یک نگاهش به فرانک پای همین دی نذری بوده و پقی میزد زیر خنده.
فرانک اما باوقار تمام می گفت زندگی و آرامش امروزشو مدیون عشق مولا ح .
بچه ها یکی یکی حرف دل میزدن.
نوبت فرهاد که شد اصرار کرد اول من بگم بعد اون.
هر کاری هم زیر بار نرفت که نرفت.
یه کم خج می کشیدم اما خب صادقانه گفتم.
سرم رو پایین انداخته بودم و داشتم براشون تعریف می که راستش من تاحالا از حسین چیزی نخواستم. یعنی امروز اولین باره که از ایشون چیزی میخوام و خب خیلی هیجان دارم برای این درخواست.
همه نگاهشون به لبای من دوخته شده بود.
شرمنده م میکرد نگاه پر مهرشون.
با صدای آرومو پر شرم ادامه دادم که، من امسال از ی دوستی ندیدم ، دلم برای خیلی از چیزایی که توش دخیل هم نبود ش ت، خیلی جاها حرف داشتم و نزدم، مبادا آرامش ی خدشه دار شه. اما خبر نداشتم که چوب حراج میزنم به آرامش خودم. برای همینم
امسال از حسین آرامش میخوام. چیزی که مدتیه رویا شده برام داشتنش.
بچه ها زیر لب آمین میگفتن و تحسینم می .
سر بلند و با نگاه تو چشمای فرهاد که حس برق میزد گفتم حالا نوبت توعه!
فرهاد که انگار حواسش جای دیگه ای بود سرخ و سفید شد و با یه مکث کوتاه گفت، منم از حسین برآورده شدن خواسته ی تو رو میخوام.
تا به خودم بجنبم همه ته گرفتن دیگ و صدا خاتون و صدای بوق مکرر ماشین حاجی رو بهونه و الفرار.
من و فرهاد موندیم و یه گونی سیب زمینی دست نخورده!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/470




۴۷۱.

درخواست حذف اطلاعات
من واکنش نشون بدم؟ نه من شبیهت نیستم :)



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/471




تو خنده ی نقطه پایینی دختر.

درخواست حذف اطلاعات
دلم می خواهد بزرگ روی دیوار بنویسم نامرد، یا «خنده» ی نقطه ی خ پایین، اما صدایم در نمی آید. «جلبک»، کتایون سنگستانی + برای آن دختر دهاتی دانشکده مان، گرچه دهاتی نیست. ننگ:/



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/472




نوه هامون.

درخواست حذف اطلاعات
من و خاطره دیروزا انقدر غصه دار شدیم که به نظرمون رسید دنیا قراره به اون آ آ اش برسه، همون شکلی که داشتم مث آنشرلی از ریز و درشت حرفایی که تو مغزم میگذرن براش تعریف می قطار کلماتم رسید به اونجا که دنیا هرچقدم زشت و بد باشه، که البته که نیست، آدما هرچقدم زشت و بد باشن، که البته که نیستن، ما باید به این موضوع خیلی خیلی مهم فک کنیم که قراره یه روزی مامان بزرگ بشیم و باید تمام تلاشمونو که بهترین مامان بزر دنیا بشیم.
قرار شده بچه های من و خاطره با هم ازدواج کنن که نوه هامون مشترک باشن. چیزی هیجان انگیز تر از این هست که با دوستتون نقشه های چهل پنجاه سال دیگه رو هم بکشین و کیف کنین و کلی بخندین؟! نیست! من که میگم نیست! واسه همینم میگم که برید دست دوستتون رو بگیرید و بشینید رو یکی از نیمکتای دانشکده تون و از نوه مشترکتون حرف بزنید و کیف کنید، فقط حواستون باشه که ساعت بعدش دادرسی های اختصاصی کیفری دارین و تو خیال جا نمونین. البته اگه سیستم زندگیتون انقدر شبیه منه:)



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/474




هوم؟

درخواست حذف اطلاعات
داد زده بودم سرش، همین جمله ای که الان برایتان مینویسم را، "من تنها چیزی که تو دنیا درصدی آزارم نمیده و اصلا به کفشمم نیست همین از دست دادن آدماس، برو به سلامت" رفته بود به سلامت...چند روز بعدش پیغام فرستاده بود که تو با بقیه فرق داری حق بده نخوام راحت از دستت بدم. باز هم خیلی بلندتر داد زده بودم سرش جمله ی پایین را، "ولی از تو هفت میلیار هست و من راحت از دستت میدم" رفته بود به سلامت، بی پیغام ، بی واسطه. خنده ام گرفته بود از این حجم ادعای "نمیخوام راحت از دستت بدم"! چقدر از نظر خودش تلاش کرده بود لابد!



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/475




یواشکی عاشق.

درخواست حذف اطلاعات
من هیچ گاه از زیبایی چهره ای یا چشمی یا نگاهی یا لبخندی این چنین درمانده نمی شوم که از زیبایی و شکوه و بزرگی و توانایی دانستن روحی پیچیده و وسیع. حکایت عشقی بی شین بی قاف بی نقطه مصطفی مستور درمانده ی روح وسیع تو شدن به جای درد لذت داره.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/431




رفتن همیشه رفتن.

درخواست حذف اطلاعات
زنی که ناگهان در سی سالگی همه چیز را ول می کند و می رود، آدم قدرنشناسی نیست. زنی که در سی سالگی میان باز در و رفتن و زل زدن به چفت در، اولی را انتخاب می کند آدم سر به هوا و ماجراجویی نیست.
زنی که در سی سالگی به شوخی هایتان لبخند می زند واز تعریف خاطره ی اینکه چند زن شما را دوست داشته اند نمی رنجد ، آدم خنگ و انگشت حیرت بر دهانی نیست، او حتی غمگین هم نیست.
زنی که در سی سالگی برای صدمین بار از میان دستان لیز سر می خورد، بر زمین میفتد، بلند می شود و باز دست شما را گره می زند به کمرش و باز به دستان نطق گویی نگاه می کند که در هوا تکان می خورند، زن نیازمند محبتی نیست.
تنها زنی است که منتظر است یک روز یک نفر بفهمد چرا او هیچ اعتراضی نکرد، هیچ لبخندی از لبش پاک نشد.
زنی که ناگهان در را باز می کند ، آدم نصفه رفتن نیست، منتظر دویدن شما نیست، منتظر سوال و اعتراض نیست، تنها ، تنها موقع رفتن و نیمه بسته نگه داشتن در ، از خودش یک سوال می کند و حتی دنبال جوابش هم نیست: هربار که از میان دستانش سر می خوردم می فهمید که به چفت در نگاه می کنم؟
زنی که در سی سالگی همه چیز را ول می کند و می رود، زنی که می رود، زنی که می رود، زنی که رویای ساخته شده ی ی را برای همیشه ول می کند ... همچنان از خیلی خوبهای آلما توکل | مالوی سیاه.



منبع : http://kangoroyeabi.blogfa.com/post/421