وبلاگهای رنگارنگ

...خلو...

آخرین پست های وبلاگ ...خلو... به صورت خودکار از بلاگ ...خلو... دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



من الغریب الی الحبیب...

درخواست حذف اطلاعات
مهین خانوم متخصص شیشه پاک است. اهل ملایر و بقول خودش بیسواد اما تیز. و چقدر ساده و دلنشین. همه ی شیشه های خانه را که برق انداخت تگرگ گرفت. زحمتش هدر رفت. نگاهم کرد و گفت فدا سر جدت، خدا از آفتاب تگرگ درمیاره از سنگ گُل، چی دیگه براش سخته؟ از این دل خشک قحطی آمده، هزار شاخه امید می رویانی؟ ..



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/150/من-الغریب-الی-الحبیب-




زیر پایت...

درخواست حذف اطلاعات
مامان روز اول توی بیمارستان چشم هاش باز نمیشد. لای چشم هاش رو باز می کرد آروم و نامفهوم حرف می زد و دوباره لای چشمش رو می بست. وقتی رفتم توی اتاق و به بابا سلام گریش گرفت(بابا خلاف ظاهرش خیلی احساسیه). بیرون در سی سی یو محمد نشسته بود و چشم هاش قرمز بود...ولی من نهایت تلاشمو می که آروم باشم. حتی امروز توی مدرسه وقتی حال مامان رو ازم پرسیدن من نهایت تلاشمو که آروم باشم. از رمضان 92 تا شعبان 97، میبینی؟ برای دل مامان خوب بلدم پا روی دلم بذارم. برای حال خوب مامان قوی ام...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/152/زیر-پایت-




سالها دل طلب جام جم از ما میکرد*...

درخواست حذف اطلاعات
رئیس جمهور با شعارهایی به قدرت رسید که در خوشبینانه ترین ح ناتوان ترین ت در محقق آن بود. و در بدبینانه ترین نگاه با هدف گیری مستقیم جهت از بین بردن امید و نشان دادن بی تدبیری نظام. هیچ زمانی مثل امروز در مردم تا این میزان ناامیدی از اصلاح نبوده است. در شب وج از مهمترین و تنها دستاورد ت و به یاد در خیابان ها به هنگام تصویب نهایی و به امید گشایش! و به یاد بسیاری بلاهت های دیگر. *وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/153/سالها-دل-طلب-جام-جم-از-ما-میکرد-




به آرامی آغاز به مردن میکنی...

درخواست حذف اطلاعات
عصبانیم. توی ماشین نشسته ام و راننده ی جوان ۲۰۶ سفید با شیشه های دودی صدای آهنگش را بلند کرده. درست یا غلط یا معتقدات من جور نیست این آهنگ. معمولا در اینجور اوقات میخواهم که صدای ضبط را کم کنند. نمیگویم.این تناقض با معتقداتم را ندید میگیرم...بعدش درست یا غلط فکر میکنم این همان اولین پک سیگار است؟! که توی عصبانیتت نخواهی به اعتقادت عمل کنی؟! درست یا غلط...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/142/به-آرامی-آغاز-به-مردن-میکنی-




اینهمه پاییز از طاقت ما بیرون است...

درخواست حذف اطلاعات
«...اون هم یک وقتی دوازدهم اگر ظهور کرد اونوقت هم میشه نقد کرد...» من یادم نمیرود این حرف را از زبان رییس ت امید در شنیده ام... . پی نوشت: اول: دوستان انجمنی من با اصرار به این مرد رای داده اند و اکنون تند... دوم: ما احمق نشان داده ایم خودمان را که چیزی که ش در همه جا هست را با بیانیه ای تکذیب میکنید



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/143/اینهمه-پاییز-از-طاقت-ما-بیرون-است-




هر ویرانه نشانی از غیاب انسانی است*...

درخواست حذف اطلاعات
هجمه ی رسانه ای سلبریتی ها در پراکندن ناامیدی، در تی که در صفر تا صد انتخابش نقش موثر داشته اند یا برگرداندن سر توپ فشل بودن و معلولیت از ت به اصل نظام یا برنامه ریزی بلند مدت تمردان و حامیان رسانه ایشان جهت ناامیدی توده ی مردم از انقلاب یا توهم توطئه یا یکی دم بهشت زهرا افتاد زمین برا اینکه ضایع نشه تا قمو خیز رفت کدام؟... .*که حضور انسان آبادانی ست...احمد شاملو



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/144/هر-ویرانه-نشانی-از-غیاب-انسانی-است-




و پنهان آسمان پشت میله های قفس آسان نیست...

درخواست حذف اطلاعات
من هیچوقت تاریخ تولدها را درست یاد نگرفته ام. کلا ذهنم برای حفظ تاریخ ها کوچک و فندقی است. اما انگار یادم هست که ی را داشتم متولد دی یا بهمن ماه. ی که بسیار شبیه من است. در قالبی دیگر... تولدت مبارک تا همیشه* عزیز. .کاش دنیایم بزرگتر از این حرفها بود تا میتوانستم برایت کاری کنم... *چرا که عشق، خود فرداست، خود، همیشه است...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/145/و-پنهان-کردن-آسمان-پشت-میله-های-قفس-آسان-نیست-




آنچه در مدت هجر تو کشیدم...

درخواست حذف اطلاعات
چشمهایش را می بندد. سرش را می کند توی برگهای بیدمجنون و لذت می برد از قطره های اشکی که با برگهای بید روی صورتش جابجا می شوند. فکر می کند: اگر برگردد هنوز جایی میانِ من دارد؟ درغیاب روز ستاره ها حکم خورشیدند...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/146/آنچه-در-مدت-هجر-تو-کشیدم-




بنفسی انت...

درخواست حذف اطلاعات
چمدانم را میبندم چمدان دخترم را میبندم برایش یک جفت کفش مشکی ورنی میگذارم که اگر راه افتاد پایش در اولین قدم ها زخمی نشود میان حرمین، رقیه ی کوچک من... گفتم بروم پیش اربابم شک ندارم دهن باز نکرده همه ی کارها درست می شود. رسیدیم کربلا رقیه با صورت افتاد زمین... توی گِلها ... بلندش که می همه ی وجودم میلرزید از ترس... و بعد از غمِ صورتهای زخمی و دستان کبود آنهمه بچه و کاروانی بدون س ناه... زار زدم، روبروی سیطره ی کربلا... بعد گفتم همینطور گِلی بلند میشوم میروم حرم... آ ش فکر چقدر ادب نداشتم... رقیه را بردم . می توانستم جای زخمهای صورتش را هم میپوشاندم ، نمیشد. رفتم پیش ارباب و نگفتم... رویم نشد... اول سفر نشانم دادند اینها غم های بزرگ آدم های کوچک است...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/147/بنفسی-انت-




ننشیند در سخن...

درخواست حذف اطلاعات
فردا نیمه ی شعبان است و امروز مراسم جشن روز معلم بود. برگشتم خانه. اولش یک دل سیر رقیه را بغل و بعد درجواب "جشنشون چطور بود" مادر گفتم نمیدونم. من توی جشن نبودم، داشتم با مدیر مدرسه دعوا می ! بابا گفت "اصن بیخود میری مدرسه، بشین خونه پیش رقیه وظیفه ی دنیا و آ تی!" هرچند که مطمئنم این حرفها را از ته دلش نمی زند، هربار می گوید و بعد سر جواب دادن من چنان با لذت نگاهم می کند که آرزو کنم کاش جای او باشم و از جواب دخترم کیف عالم را ببرم.(تعریف از خود است؟) گفتم حضرت زهرام باید می نشستن توی خونه بچه هاشونو بزرگ می واقعا چه کاری بود تو اول جوونی بچه هاشونو سپردن دست نامادری با کاراشون؟!! مادر می خندد و پدر:) این چندمین مدرسه ایست که دارم گردوخاک بلند میکنم؟ نفع این کارهای من چیست غیر از ا اجم از مدرسه؟ مرضم چیست دقیقا؟! از نسل جوان انقلاب ی وجی پسرانش می شوند م عان حرم و وجی دخترانش دختران خیابان انقلاب... چهل سال گذشت و این رویه جواب نداد... تا کی بناست در مدارس بر سر سنت های بی منطق پافشاری کنیم...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/148/ننشیند-در-سخن-




فی کبد...

درخواست حذف اطلاعات
من نگران ترم یا مامانجان؟ این عنوان یک نوشته ی کوتاه دردناک است که محتوای سختی دارد... مادرم در بیمارستان است و من نمی دانم این هزار بلای بعد از رفتن تو کی سر می گذارند روی زمین بخوابند...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/149/فی-کبد-




من الغیب الی الحبیب...

درخواست حذف اطلاعات
مهین خانوم متخصص شیشه پاک است. اهل ملایر و بقول خودش بیسواد اما تیز. و چقدر ساده و دلنشین. همه ی شیشه های خانه را که برق انداخت تگرگ گرفت. زحمتش هدر رفت. نگاهم کرد و گفت فدا سر جدت، خدا از آفتاب تگرگ درمیاره از سنگ گُل، چی دیگه براش سخته؟ از این دل خشک قحطی آمده، هزار شاخه امید می رویانی؟ ..



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/150/من-الغیب-الی-الحبیب-




سکوت اولی من الکلام آقاجان!*

درخواست حذف اطلاعات
آدم های دور و برم همیشه اعتقاد دارند که باید یک جوری که من هم خیلی متوجهش نشوم به من بباورانند که بزرگ میشی یادت میره! نه ازین جهت که خودشان اینطور فکر میکنند، ازین جهت که دوست دارند من اینطور فکر کنم. و من متاسفانه همیشه در زمینه ی راضی آدم بزرگ ها ناتوان بوده ام! انگار نذر داشته باشم ناکارامدی حرفشان و تناقضش با رفتار خودشان را یادآور شوم! این رفتار بدیست و من این را میدانم. این و بسیاری دیگر از رفتارهای من! همه ی اینها اضافه میشود به ناتوانایی من برا مقابله با ویژگی های بدم! و نتیجه اش میشود سکوت. کم حرفی. که ی را نیازارم یا از کوره در نروم یا غمم آشکار نشود! و سکوت جلوی انی که دوستشان داری سخت است. جایی که آدم دلش بخواهد آسمان ریسمان ببافد و درد های دلش را ولو برای چند لحظه بیرون بریزد. سکوت حتی روی دیوار شخصی و کم رفت و آمد خلو! . این روزهای سخت حال دخترم و بیماری مادرم و غم و نگرانی پدرم... *این عنوان خاطره ایست ک باباجان صدباری برایم تعریف کرده، تشر ی به طلبه اش!



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/139/سکوت-اولی-من-الکلام-آقاجان-




نیمی از تاریخ دین شرح تبسم ت*...

درخواست حذف اطلاعات
این تقلیل احمقانه ی اخلاق به مهربان باشیم و به هم لبخند بزنیم کار دست داد. مشرکین درد نداشتند با رسول الله که برای اکمال اخلاقی اینچنینی آمده به جنگ برخیزند و مال و فرزندانشان را هدر دهند. یک نفر باید بلند به مردم بیحوصله بگوید میخواهید بنده ی دین رسول الله باشید، بچسبید به جامعه ی تان. نمیشود به هم لبخند بزنیم و بگوییم هر به دین خود. ما همه حاکمیم و همه موظف به مردممان. درد جامعه ی مسلمانان را نداشتن مسلمانی نیست، حتی در لفافه ی مهربانی و لبخند بر لب داشتن... چه مانده از دین محمد؟... عزیزترین عالم، حسرتی بالاتر از ندیدنت ندارم... *نیم دیگر خویشتن را وقف مردم ت



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/140/نیمی-از-تاریخ-دین-شرح-تبسم-کردنت-




من درد مشترکم، مرا فریاد کن*...

درخواست حذف اطلاعات
از گوساله های متعدد زاییده ی این ت آیا میتوان بهره ی برد؟! واقعیت اینجاست که جدای از جماعتی که تنها بخاطر رییس جمهور مستقر بودن و جماعتی که بدلیل خشم و لج بازی های علیه جریان مقابل و از حق نگذریم ناتوانی و الکنی نمایندگان جناح انقل به رییس جمهور رای داده اند، باقی تحت تاثیر تبلیغات با امید فراوان برای تغییر به جبهه ی امید رای داده اند. اما این روزها بسیار شنیده ام که «همشون سر و ته یه کر » و این موقعیت خوبی برای یک ملت نیست. روزگاری که امیدی برای بهبود از هیچ گذرگاهی در یک ملت دیده نشود، روزگار روشنی نیست. برای همین عقیده دارم غیر از نقدهای منصفانه نباید مدام گاف های ت را به رخ رای دهندگانش کشید که آی تویی که تا هزاروچهارصد میخواستی با اینها بمانی حالا کجای گل و شل های های متعدد گیر کرده ای ک صدایت درنمی آید. اینکار بیشتر از اینکه اشتباهشان را نشانشان دهد زمینه ی ناامیدی از انقلاب ی در همه ی سطوح را فراهم میکند. نقد منصفانه ناامیدی نمیپراکند. اشتباهات را یادآوری میکند. و البته در این روزگار باید حتما از رویه ی مس ه و مضحک صداوسیما هم پرهیز کرد. این همه چی آرومه گفتن ها فقط خشم و فاصله ی مردم در رنج را بیشتر میکند. . سر کلاس برای بچه ها داشتم جریان تاریخی اجباری شدن حجاب را میگفتم که ناگهان به دهنم آمد که ما باید دایه های مهربانتر از مادر انقلاب باشیم. واقعیتی است. وقتی همان انی که انقلاب کرده اند ذره ای برای انقلاب ی نیستند و چنان پراکنده و بیهوده عمل میکنند که خوشبین نباشیم گمان میکنیم از ستونهای پنجمند! *شاملو. در روز تولدش. پی نوشت: از بهترین و دلچسب ترین شعرهایی که برای رقیه میخوانم اشعار شاملوست.



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/141/من-درد-مشترکم،-مرا-فریاد-کن-




به آرامی آغاز به مردن میکنی...

درخواست حذف اطلاعات
عصبانیم. توی ماشین نشسته ام و راننده ی جوان ۲۰۶ سفید با شیشه های دودی صدای آهنگش را بلند کرده. درست یا غلط یا معتقدات من جور نیست این آهنگ. معمولا در اینجور اوقات میخواهم که صدای ضبط را کم کنند. نمیگویم.این تناقض با معتقداتم را ندید میگیرم...بعدش درست یا غلط فکر میکنم این همان اولین پک سیگار است که توی عصبانیتت نخواهی به اعتقادت عمل کنی؟! درست یا غلط...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/142/به-آرامی-آغاز-به-مردن-میکنی-




در آستانه غدیر

درخواست حذف اطلاعات
شیعیانت از درآمدن خلخال پای زن یهود تا آوار خانه ی مظلومان، همانند.... ... برای سرور آماده میشوند، غمهایشان را کنار گذاشته اند، شیعه بودنشان را به رخ میکشند و کباب داغ میخورند... . .. بوی داغ جهان را پرکرده... . از دست کوتاه و مای عدل بر نخیل...از این دنیای پست تر از آب دماغ بز...از قی شده ی کثافات دهان عده ای، !...از میانمار، یمن....مانده ایم...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/137/در-آستانه-غدیر




برای دخترم...

درخواست حذف اطلاعات
اینکه بچه ها بلدند شب را بخوابند، بلدند ی مادر را بگیرند، بلدند چطور آزمون و خطایی جلو بروند و مدام چیزهای جدیدی یاد بگیرند برای من همیشه سوال بود. کلا رابطه ی غریزه و عقل، حد و حصار فهم مادرزادی ک ن در سایه آیه ی شریفه «و الله ا جکم من بطون امهاتکم لا تعلمون شیئا» امور فکر برانگیزی بود. اما رقیه اینطور نبود.مثل قهرمانها، آدم های پر از انگیزه و توانمند، خودش دارد یاد میگرد. دختر «یک ساله» ی من مثل آدم بزرگها تلاش میکند، از نرسیدن هایش گاهی عصبانی میشود و بلند فریاد میکشد و باز تلاش میکند برای چیزهایی که ک ن دیگر غریزی یاد دارند. اینها شاعرانگی های مادرانه ی من نیست. اینها حقیقت است که به چشم من آمده. درست عین حق. و همه ی اینها زیر سایه ی حسین(ع) است... تولدت مبارک قهرمان من:)



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/138/برای-دخترم-




هرکه درمان میپذیرد*...

درخواست حذف اطلاعات
توی این آمدنها و قدم زدنهای هر هفته ام در صادق هزار خاطره و حرف و چشم انتظاری هست. خدا برای آدم خیلی میخواهد که نتواند از شرایطی که در آن است، از کارهای خوب و بدی که کرده، از داستانهای پیشش، جدا شود. قبلتر ها با این جریان دچار مشکل میشدم. عصبانی بودم از نفهمی حافظه که نباید چیزهایی را یادآوری کند و نباید برای من رجحان تعیین کند. بعدترش که فهمیدم بنا نیست جدا شوم سعی با آنها زندگی کنم. کنارم پذیرفتمشان، گاهی بعنوان شادی های زنگ تفریح گاهی بعنوان غم های اکتس و ماندنی. اینطوری هرچند بعضی وقتها دست و پا گیر میشدند و چنگ میزدند به هرچه دستشان میرسید اما دست کم درگیریم کم میشد. تهش این شد که مثلا دیگر نگفتم من تو را دوست نمیدارم اگر بگذاری... فهمیدم این واقعیت ها را باید پذیرفت. . دو سال پیش وسط هیأت که رفته بودم کارهای مهد پایین را راست و ریست کنم یکی از بچه ها زنگ زد که بیا بالا و دردسر شده و ... دویدم رفتم بالا دیدم پنجره ی غولتشن مهدمان باز شده و خورده به سر یکی از بچه ها و خون سرش هم روی پیشانی!... چنان ترسیده بودم ک نفهمیدم کفش نپوشیده ام. بغلش و بدو به سمت درمانگاه رفتم. چیزیش نشده بود طفلک خودش هم خیلی آرام و صبور بود ولی جانم درآمد تا به مادرش گفتم...اینجا که نشسته ام و مینویسم یادش افتادم.که من چقدر مضطرب و ناآرام، مادرش وقدر خود دار و صبور بود. من صبر را آموخته ام. *همچنان عاشق نباشد، ور بود صادق نباشد هرکه درمان میپذیرد یا نصیحت می نیوشد



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/133/هرکه-درمان-میپذیرد-




دو چیز طیره ی عقل است...!

درخواست حذف اطلاعات
در من، توی ماه هایی که گذشته چقدر ضعف هست؟ تعبیر آدمهای دور و برم زمین تا آسمانی متفاوت است! ی اگر اینجا را بخواند احتمالا یک مادر در بلا گیر افتاده ی غر غرو میبند که با یک بچه ی نامعلوم الحال(!) دست به یقه شده و هی به آسمان و زمین لعن و نفرین میفرستد و مدام مشغول نک و ناله است!:)) رفقای مدرسه ام عموما از من یک آدم بیخیال بی مسولیت میبینند که احتمالا سر بچگی بچه دار شده و علیرغم اینکه فرزندش در شرایط خوبی نیست مدام مشغول خوشگذرانی است! رفقای م بیشتر در جریان بوده اند.از من در مقابل خودم اسطوره ی صبر و مقاومت ساخته اند! مادر و پدرم من را نمیبنند! عشق به رقیه چشمانشان را گرفته! چپ و راست از زبانشان رقیه نمی افتد! مادر همسرم...! نمیدانم چه ذهنیتی دارد از من! هرچه هست خودش آدم صبوری است. مادربزرگ و پدربزرگم فکر میکنند درهای آسمان باز شده و نوه ی شان در بدترین بلای الهی گرفتار شده! من را بسته اند به عصاره ی گوشت و جیگر و فلان و بهمان که در این راستا کم نیاورم:)) گاهی که فرصت میکنم وجوه زنکم را رو کنم و بنشینم به تحلیل دیگران به این نتایج میرسم، شاید هم اینطور نباشد! پی نوشت: برام اونقدری مهم نیست که کی چی فکر میکنه. من راجع به رقیه بیشترین حرفی که زدم، اینجاست. با ی زیاد صحبت نمیکنم شاید بخاطر همینه که این تع ر انقدر متفاوتن.



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/134/دو-چیز-طیره-ی-عقل-است-




در عرصه ی ستیز رجز خوان حق شدم...

درخواست حذف اطلاعات
من توی هیچ مدرسه ای بیشتر از دو سال دوام نیاوردم!(دوسال بهترین ح است! توی مدرسه ی صادق نصف سال تحملم د!) زبانم زیادی سرخ بوده. دوست دارم کارهای متهورانه انجام بدهم! کارهایی که ناخواسته بچه ها را وادار به فکر د. شور درشان ایجاد کند. خمود و خسته و عادت زده نمانند(حداقل در یک کلاس!) و خب این علاقه ام هیچوقت به راههای مسلامت آمیز ختم نشده! تبعا هیچ مدرسه ای هم من را تحمل نکرده! از مقدمه که بگذرم، امسال قرار است بروم مدرسه ی مطهری! خودش جوکی است! با این سابقه ی درخشان قرار است بروم یکی از سنتی ترین مدرسه های تهران! درس پژوهش را داده اند به من! علاقه ی زیادی به این دروس دارم(البته بعد از علاقه ام به تدریس تاریخ!) اینها درسهایی هستند که نهاد دگم و ایستای آموزش و پرورش کمترین دخ را در آن دارد. دستم باز است برا کارهای جدید. تا سال پیش به بچه ها مقاله نویسی یاد میدادند و بعد هم خوارزمی و...! بنظر من(با احترام به همه ی انی که اینکار را میکنند) این کار مز فترین و وقت هدر ده ترین کار برای این ساعت است! کدام یک از ما از زمان مدرسه ی مان یاد گرفتیم فیش درست بنویسیم یا از آن موقع آداب مقاله نویسی در خاطرمان مانده؟!:/ این پا جای پای آموزش و پرورش گذاشتن است وقتی تو میتوانی کمی خلاقیت و شادی و پویایی ضمیمه ی مدرسه کنی! ما بالواقع در قالبهای آموخته شده ی مان مانده ایم! ی هست پیشنهادی داشته باشد؟ . پی نوشت: من طرح درسم را نوشته ام. از کمی بسیار بیشتر خطرناک است.بلد نیستم «نه سیخ بسوزه نه کباب» ایش کنم! کمک نیاز دارم!



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/135/در-عرصه-ی-ستیز-رجز-خوان-حق-شدم-




من همان بلال الکنم

درخواست حذف اطلاعات
رقیه در آستانه ی ی الگیست و من چنان مضطرب و نا آرامم که راه به حالم نمیبرم! رفتیم پیش سید الرئوف چپ و راست تشکر که حالش خوب خوب میشود. دلم قرص بود. حالا که برگشته ام مثل آدمی که با چتر بیرون رفته بدلیل خبر باران و حالا بارانی ندیده، چتر امیدم روی دستم باد کرده...نه میتوانم بگذارمش کنار که من کم از لطف این خاندان ندیده ام نه میتوانم توی دستم نگهش دارم که هربار نگاه ش بیشتر حواسم را جمع اوضاع میکند... . همسرم گفت به آقا گفتم این ابکاری خادم شماست، خودتان درستش کنید، گفت بعدش خج کشیدم...حرفم را پس گرفتم. ما مثل همیم، شرم دعا داریم! اگر اینطورید توی خاستگاری هایتان از طرفتان جویا شوید که اینطور نباشد! بلا ه یک نفر باید بتواند صاف و محکم حرف دلش را بخواهد!



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/136/من-همان-بلال-الکنم




بی تو خوش نباشد...رو قصه ی دگر کن...

درخواست حذف اطلاعات
هزار بار بالا و پایین ...چپ و راست...من بطور دقیق هیچ ندارم مقابل تو رو کنم. یک زمانی غم اربابم بود...اشکهایی که میریختم...آن هم دیگر نیست... بیا...عزیز ترینم...لک العتبی حتی ترضی...من مستحق بدتر از توانم در بلا هستم... تو چقدر مهربانی...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/123/کس-بی-تو-خوش-نباشد-رو-قصه-ی-دگر-کن-




فی کبد...

درخواست حذف اطلاعات
نه ماهه شدی... اندازه ی زمانی که با من زندگی کردی را حالا تنها توی دنیای سخت خودت نفس کشیده ای... تا شش ماهگیت هرروز صبح که از خواب بلند میشدم میدویدم سمت دستشویی، سر کلاسهای حالم بد میشد رویم نمیشد بلند شوم بروم بیرون! از چهار ماهگیت دو ماه فقط خو دم، اجازه نداشتم بلند شوم! هفت ماهه که بودی، ماه رمضان با بابا همه ی تلاشمان را کردیم و من روزه گرفتم، ح خوب بود مدام دست و پایت را برایم تکان میدادی... انصافا سخت بود ولی خی راحت آنقدری سختی نکشیدم که وقت طلبکاری های مادرانه به رویت بیاورم...شب غدیر بدنیا آمدی...ماه اول بیهوش بودی، ماه دوم بخاطر شدت داروهایت مدام خواب بودی، ماه سوم بهتر شدی و ما امید داشتیم که روزهای سختمان گذشته، ماه چهارم ح بد شد، ماه پنجم و اوائل ماه ششم بیمارستان بودی، ماه هفتم بدنت بیحال...لبخند میزدی... ماه هشتم و نهم...از بیمارستان به خانه و خانه به بیمارستان... سختی های نه ماهه ای که من کشیدم مقابل سختی های تو بچه بازیست. تو قدت از ما خیلی بلند تر است، دستهایت خیلی نزدیکتر به آسمان...عزیزدلم...دختر بزرگ نه ماهه ی من...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/124/فی-کبد-




دار البلاء...

درخواست حذف اطلاعات
یک چیزی رفته توی چشمم، پلکهایم که بسته میشوند اشکهایم بریزد چشمهایم درد میگرد...بعد یکهو به خودم میگویم بیخیال بابا، دنیا که تموم نشده! نمیدانم این جمله از کجا درآمده، بی محتوا نیست؟هست! کم هم نه. آدم دنیایش تمام شود که غمش نمیماند این دیگر چه اصطلاح مز ف بی مایه ایست که وقت غم میگوییم... آدم ها توی بلا خیلی لوس میشوند. من لوس شدم، گریه می چون یک نفر که بچه اش ویروسی شده بود گفت داشتم غصه میخوردم که تو رو دیدم با خودم گفتم ببین رقیه چقدررر حالش خوب نیس، قدر بدون...همینقدر لوسِ بی ظرفیت!



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/126/دار-البلاء-




حاصل عمر آن دمست...

درخواست حذف اطلاعات
-طفل معصوم سرخ شده از گرما، مگه واجبه؟!* دخترم... ما اگر زنده ایم به عقیده ی مان زنده ایم، من برای خیلی از کارهایی که کرده ام، خیلی از کارهایی که باید می و کوتاهی کرده ام، شرمنده ی تو هستم، دعا میکنم خدا توانم بدهد پا به پای بززگ شدنت یزرگ شوم تا تو را کوچک تربیت نکنم... اما هیچوقت پشیمان تلاشهایم برای نشان دادن حق به چشمان بینظیرت نخواهم شد حتی اگر بخاطر آن جسمت رنج را تحمل کند... * روز قدس. پی نوشت: این راه رفتن بر لبه ی باریک پرتگاه است، تربیت بر اساس عقیده سختی های بسیاری دارد، باید مواظب جان بچه ها بود، که خسته و تب زده نشوند، که در اینصورت آفت بسیار است.



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/127/حاصل-عمر-آن-دمست-




کوشش چه سود گر نکند بخت یاوری...

درخواست حذف اطلاعات
ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست کز تو به دیگران نتوان برد داوری... . آمدم بنویسم از کمترین لذتهای مادری محرومم، این را دیدم... پی نوشت: ممنونم از احوالپرسی ها...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/129/کوشش-چه-سود-گر-نکند-بخت-یاوری-




شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان...

درخواست حذف اطلاعات
خاتون داشت داد میزد، پسرش سر شالی بود سرش گرم، نمیشنید. زنش دردش بود، حال و روزش خوب نبود. همسایه گوساله اش را میزایید، نعره میکشید...صدای وانتی می آمد که میگفت محصولاتتان را پیش پیش می م نصف قیمت عوضش اگر هم سرما زد پول توی دستتان هست. بابا جان داشت پاهاش را میمالید و بلند بلند آخ و اوخ میکرد. گنجشک های سر درختهای سیب و همه ی وس ها و مرغ ها و جوجه ها صدایشان بلند بود. پرنده ها با عجله از سر شاخه ها بلند میشدند بروند... به دلم بد افتاد، خاتون میگفت این بی زبانها حرف خدا را بیشتر میفهمند، قرار باشد بلا نازل شود اینها شستشان زودتر از همه خبر دار میشود. میگفت آنبار که ز له آمد آنقدر شان ماغ کشیده بود که فکر کرده بودند چیزیش شده. ته دلم خالی شد... محسن پسر خاتون صدایش را شنیده بود داشت میدوید سمت خانه، پیش زنش. دلم خواست جای زنش باشم...توی دلهره و ترس و درد یکهو شانه هایم را ی بگیرد و مردانه بگوید چیزی نیست...نگاهش مضطرب باشد اما دستش گرم...دلم خوش که حالم را میفهمد و پشتم گرم که تکیه داده ام... صدایت آمد که اذان میگویی... . به یاد روزی که رقیه به دنیا آمد... پی نوشت: مرد ها چهارستون های محکمی هستند که نشان گسل آنهایند!



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/130/شنیدمت-که-نظر-میکنی-به-حال-ضعیفان-




نیستی و اتفاق های تلخ ساده می افتند*...

درخواست حذف اطلاعات
انصاف نیست اینقدر الکن شده ام که نتوانم جوری که تو را متقاعد کند هوایم را داشته باشی بگویم دوستت دارم...بگویم دلم برایت شده قد کله مورچه ها...انصاف نیست بغض همیشه بیشتر از حرف باشد... عیب از من نیست.. . انصاف نیست حرفی از چشمانم نخوانی... . صابره همیشه میگفت ته غمت هم چشمات میخندن. عیب از تو نیست. *یکی از ترانه های یزدانی که یادم نیست اسمش رو



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/131/نیستی-و-اتفاق-های-تلخ-ساده-می-افتند-




دست من گیر...

درخواست حذف اطلاعات
صبر، متاعی بود که ذره ذره از دستش دادم و بی شکیبی باتلاقی است که آرام آرام در آن نفس میبرم...



منبع : http://kholv.blogfa.com/post/132/دست-من-گیر-