وبلاگهای رنگارنگ

اصول زندگی

آخرین پست های وبلاگ اصول زندگی به صورت خودکار از بلاگ اصول زندگی دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



محبت و عشق از دیدگاه اهل بیت(علیهم السلام)

درخواست حذف اطلاعات
محبت و عشق از دیدگاه اهل بیت(علیهم السلام) پیام آیت الله جوادی آملی به همایش محبت و عشق از دیدگاه اهل بیت(ع) آیت الله جوادی آملی در بخشی از این پیام با اشاره به تاکید ائمه اطهار علیهم السلام به ویژه حضرت رضا علیه السلام بر عشق و محبت در بین پیروان خود تصریح کرد: این توصیه و سفارش دارای پیام اجتماعی مهمی است که و آن اینکه همه گروه های به محبت و پر فاصله ها روی آورند و تنها به یک هدف مشترک که توجه به منافع ملی و حفظ نظام ی است متمرکز شوند. بخشهایی از پیام این مرجع تقلید به این شرح است: از محبت و وداد و علاقه، گاهی به عشق یاد می شود. این واژه عشق از لطیف ترین تعبیرات دینی است که متأسفانه از اوج به حضیض آمد، از فراز به فرود آمد، از آسمان به زمین آمد و به صورت درآمد و زشت شد؛ وگرنه طبق تعبیر جناب حکیم نظامی: عشق آینه ی بلند نور است ز حساب عشق دور است عشق از واژه های برجسته روایاتمان است که متأسفانه حرمت آن پاس داشته نشد و به صورت دیگر درآمد. مرحوم کلینی(رضوان الله تعالی علیه) در جلد دوم کافی در بحث عبادت، آنجا از (سلام الله علیه) نقل می کند: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَهَ فَعَانَقَهَا وَ أَحَبَّهَا بِقَلْبِهِ وَ بَاشَرَهَا»؛ بهترین مردم ی که به عبادت عشق بورزد. یک وقت است «خَوْفاً مِنَ النَّارِ» است، یک وقت است «شَوْقاً إِلَی الْجَنَّهِ» است، یک وقتی «عشقاً للعباده» است، به عبادت دل بسته است. عشق دارد به عبادت. این تعبیر لطیف و نمکین با تعبیرات دیگری که از آسمان به زمین آورده شد فرق می کند؛ فرمود: «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَهَ فَعَانَقَهَا»؛ انسان وقتی به دوست صمیمی خود که رسید، معانقه می کند؛ یعنی گردن به گردن، دست به گردن می شود. این ح را می گویند معانقه. فرمود: فاضل ترین مردم ی که است که با عبادت معانقه کند. بخشی دیگر روایت نورانی است که از بنان و بیان علی بن طالب(علیه افضل صلوات المصلّین) آمده است؛ حضرت تقریباً بیست سال قبل از ماجرای کربلا وقتی از صفّین به طرف کوفه برمی گشت، در بین راه به آن منطقه کربلا رسید، از مَرکَب پیاده شدند، با دستان مبارک اشاره د: «ههُنا مَناخُ رِکابِنا»، همین جاست که شترها زانو به زمین می زنند، سوارهای خود را پیاده می کنند و همین جاست که عده ای شربت شهادت می نوشند. تعبیر «مَصَارِعُ عُشَّاق‏»دارد؛ در بیانات نورانی حضرت یا به تعبیر دیگری مشابه این آمده است. وقتی به آن حضرت عرض د که چرا این همه تعریف از این سرزمین می کنید؟ گاهی خاک این سرزمین را می گیرید می بویید! گاهی دو رکعت می خوانید! گاهی اشک می ریزید! برای چیست؟ فرمود: «مَصَارِعُ عُشَّاق‏»؛ اینجا قتلگاه عاشقان الهی است که کلمه عشق در بیان نورانی علی بن طالب (صلوات الله و سلامه علیه) در باره سرزمین کربلا آمده است. بخش دیگر از تعبیراتی که درباره عشق آمده است درباره سلمان و اشتیاق بهشت به سلمان است که سلمان عاشق بهشت است. مستحضرید که هیچ خصیصه ای برای سلمان نیست، افرادی که همتای سلمان اند یا برتر از سلمان اند، بهشت مشتاق آنهاست. کلمه عشق در این گونه از موارد کاربرد روایی دارد. در بیانات نورانی ائمه (علیهم السلام) آمده است. عمده آن است که این واژه حرمت آن به معشوق وابسته است؛ چه اینکه حرمت محبت به محبوب وابسته است. آنچه که وظیفه همه ماست و محصول این نشست هاست آن است که ما چه در عبادت های علمی که برای حوزه و است، چه در عبادت های عملی که مال حرم و مسجد و مانند آن است، هر کاری که می کنیم و به دستور الهی عمل می کنیم، باید پایان آن محبت باشد. اینکه در قرآن کریم ذات اقدس الهی به رسولش(علیه و علی آله آلاف حیه و الثناء) فرمود: ﴿قُل لاَ أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ أَجْراً إِلاّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُرْبَی﴾ یعنی اجر رس من، مودّت اهل بیت است. معنای «أجر» آن است که وقتی این کار را شما بررسی می کنید، نتیجه این کار آن محبت باشد. آنچه که ما به دنبال آن باید باشیم این است که در خودمان احساس که این ، روزه، جهاد، جنگ و انقلاب و نظام ما، همه و همه، بازده آنها این باشد که ما دوست علی و اولاد علی باشیم، دوست این عِدل قرآن باشیم. همان طوری که دوست قرآن خواهیم بود. اجر این کار، اجرت این کار دوستی باید باشد. غرض آن است که عشق آینه بلند نور است، «أَفْضَلُ النَّاسِ مَنْ عَشِقَ الْعِبَادَهَ»، عشق در کربلا ظهور کرده است که فرمود: «مَصَارِعُ عُشَّاق‏» است. عشق در بهشت است که بهشت مشتاق سلمان است. عشق آینه بلند نور است و حقیقت ذات اضافه است و ما بکوشیم به برکت خاندان عصمت و طهارت، مخصوصاً ثامن الحجج(صلوات الله و سلامه علیهم اجمعین) به این بارگاه برسیم. رضا (صلوات الله و سلامه علیه) یک بیانی دارد که شما فرهیختگان در جوار رحمت این ولایت مطلقه به سر می برید مستحضر باشید که حضرت پیام اجتماعی خوبی دارد؛ فرمود: «تَزَاوَرُوا»؛ با هم باشید، وداد را، محبت عمومی و ملی را که سرمایه مملکت است از دست ندهید، اختلاف نداشته باشید، از یکدیگر فاصله نگیرید؛ شما وقتی فاصله نگرفتید، جناح بندی نکردید، حزب بندی نکردید، «کُلٌّ یجرُّ النّار إلى قُرصه» نبود، همه یک هدف داشتید و آن حفظ نظام ی بود، حفظ مملکت بود، منافع ملی بود و مانند آن، «تَزَاوَرُوا»؛ به زیارت یکدیگر بروید، چرا؟ چون وقتی شما باهم بودید و چون پیروان ما هستید، مکتب ما را، قرآن ما را که ما عِدل قرآن هستیم، نهج البلاغه را، صحیفه سجادیه را، وسائل را، روایات نورانی که از ما رسیده است، آنها را مطرح می کنید، کلمات ما را مطرح می کنید. سخنان ما عاطفه ایجاد می کند، یکدیگر را بهم مرتبط می کند. والحمد لله رب العالمین علی کل حال



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-384.aspx




پادشه خوبان/ حافظ (رحمه الله)

درخواست حذف اطلاعات
پادشه خوبان ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی[1] دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی[2] دایم گل این بستان شاداب نمی ماند دریاب ضعیفان را در وقت توانایی ب گله زلفش با باد همی گفتا غلطی بگذر زین فکرت سو صد باد صبا این جا با سلسله می ند این است حریف ای دل تا باد نپیمایی مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب[3] شکیبایی یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم رخساره به ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نیست شمشاد امان کن تا باغ بیارایی ای درد توام درمان در بستر ناکامی و ای یاد توام مونس در گوشه تنهایی در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم لطف آن چه تو شی حکم آن چه تو فرمایی فکر خود و رای خود در عالم رندی نیست کفر است در این مذهب خودبینی و خودرایی زین دایره مینا خونین جگرم می ده تا حل کنم این مشکل در ساغر مینایی حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شادیت مبارک باد ای عاشق شی [4] (حافظ / غزل 493)
[1] . وزن: بحر مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن ا ب) . [2] . اللهم عجل لولیک الفرج و العافیة والنصر..... [3] . پایاب: توان و طاقت و به معنی محل کم عمق آب (پای آب)و نیز به معنای مقاومت و ایستادگی . [4] . اشاره به روز میلاد و نیز به ظهور شخصی و فردی حضرت صاحب برای خواص از یاران ایشان(عجل الله تعالی فرجه الشریف).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-385.aspx




در آرزوی ظهور معشوق همگان و محبوب عارفان

درخواست حذف اطلاعات
در انتظار ظهور.... یک روز به شی در زلف تو آویزم[1] زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می بیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمی گنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم کلیات سعدی، غزلیات، غزل ۴۰۱ شرح: یک روز به شی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم.... روزی آن معشوق الهی خواهد آمد که در زلف زیبایش بیاویزیم و از لبان شیرینش سخنان شورانگیز برگیریم و تمامی جهان را از عشق و شور الهی لبریز و سرمست نماییم. در آرزوی ظهور معشوق همگان و محبوب عارفان آری بنا به آرزوی دیرین شیخ سعدی، روزی آن یگانه معشوق بی همتا خواهد آمد و همگان در سایه زلف او چنگ ن گرد آمده و از لبان شیرین گفتارش سخنان دلکش و شورانگیزش را گرفته و همه جا شور به پا می کنیم و در این راه سر و جان وجود خود را در قدمش فدا می نماییم و هرگز از این فداکاری و جان فشانی پرهیز و توبه نمی نماییم و سیم دل خود را در خاک وجودش فدا می کنیم. اما افسوس که الآن دلمان با خاک کوی دیگران بی فایده آمیخته و کدر شده است. همین موجب شد تا دشمن رسوایی ما را با دف و شادی همه جا جار بزند. تا اینکه دف عشقی همچون مجنون و فرهاد از جانب لیلی و شیرین بر نظر تیزم رسید، به من گفتی که یا در این غم بنشین و یا اینکه از سر جان برخیز و من اطاعت می کنم. اما بدون تو حتی بر کنگره هم نمی نشینم، نه در بهشت و نه حتی در دوزخ هم اگر قرار بگیری بر گیسویت چنگ زده و و خود را می آویزم!. حال ببین که این چه شور و حالی است که با وجود تو در چنین شعر و احساسی، وجود سعدی نیز جایی ندارد. چرا که سعدی با تمام وجود با دوست و محبوبش یکی شد و از غیر او به کلی پاک شد. والحمد لله رب العالمین علی کل حال
[1] . وزن شعر: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (بحر هزج مثمن ا ب).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-386.aspx




مهدویّت در شعر حافظ (رحمه الله تعالی)

درخواست حذف اطلاعات
مهدویّت در شعر حافظ مجله مبلغان شهریور و مهر 1384، شماره 70 گذری بر زندگی حافظ شمس الدین محمد متخلص به حافظ و ملقب به لسان الغیب، یکی از پر رمز و رازترین شاعران جهان است. نام پدرش بهاءالدین می باشد که بازرگانی می کرده و مادرش اهل کازرون شیراز بوده است. تاریخ تولد او را بعضیها سال 792 هـ ق و برخی بین سالهای 730 – 720 هـ ق ثبت کرده­اند که اوایل قرن 8 هجری بوده است. بعد از مرگ پدرش، برادرانش که هر کدام بزرگتر از او بودند، به سویی روانه شدند و شمس الدین با مادرش در شیراز ماند و روزگار آنها در تهیدستی می­گذشت. همین که به سن جوانی رسید، در نانوایی به خمیرگیری مشغول شد، تا آنکه عشق به تحصیل کمالات او را به مکتب خانه کشاند. تحصیل علوم و کمالات را در زادگاه خود ب کرد و مجالس درس علماء و فضلای بزرگ شهر خود را درک نمود. او قرآن کریم را از حفظ کرده بود و بنابر تصریح صاحبان نظر، تخلص حافظ نیز از همین امر نشأت گرفته است. عشقت رسد به فریاد ورخود به سان حافظ قـرآن زبـر بخوانی در چهـارده روایـت حافظ در سن 38 سالگی همسر خویش را از دست داد. و پس از او بار دیگر زمانه نامهربانی خود را به او نمایان ساخت و این بار فرزندش را از او گرفت. وفات حافظ را بین سالهای 775 تا 785 هـ ق نوشته­اند.[1] عشق در بیان حافظ شعر حافظ امتیازات زیادی دارد. از جمله روح عشق و امیدواری است که در دیوان او موج می­زند. وقتی که می­گوید: «مژده ­ای دل که ا نفسی می­آید» یا «یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور»، در دل خواننده روح امید و عشق و شور و شوق می­دمد و در عین حال ملاحت بیان حافظ جای خود را دارد. حافظ درباره عشق الهی که موضوع غزلهای عرفانی اوست، صحبت می­کند. در مورد عشق انسانی هم وقتی از معشوقان جسمانی و مادی صحبت می­کند، خاطر نشان می­کند که عشق وی همچون امری است که به یک سابقه ازلی ارتباط دارد. در غزلهای عرفانی حافظ، عشق مجازی همچون ­ای به نظر می­آید که عشق الهی در ورای آن پنهان است. درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری کشیده ام که مپرس گشته ام در جهان و آ کار دلبری برگزیده ام که مپرس آنچنان در هوای خاک درش می رود آب دیده ام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش سخنانی شنیده ام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس[2] محبوب حافظ کیست؟ دلبر حافظ معصوم است که همه عالم نسبت به پارسایی، و عصمت او اذعان دارند. در این راستا حافظ از میان اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به محبوب عصر خود، یعنی حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ نظر داشته است. البته حافظ درباره حضرت مهدی ـ علیه السلام ـ غزل گفته است نه قصیده، ولی سخن در اینجاست که تقریباً کمتر غزلی است که بیتی یا اتی از آن مناسب با وصف حال غائب از انظار نباشد. سرانجام با آتش شعله ور عشق محبوب دو عالم، به دیدار حضرت حق شتافته است. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید[3]



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-387.aspx




میلاد گُل/ (قدس سره)

درخواست حذف اطلاعات
میلاد گُل‏ (قدس سره) ‏‏میلاد گل و بهٰار جان آمد‏ ‏‏برخیز که عید میْ کشان آمد‏ ‏‏خاموش مباش زیر این قه‏ ‏ بَر جان جهٰان دوباره جٰان آمد‏ ‏‏برگیر به دست، پَرچم عُشّاق‏ ‏فرماندۀ ی ملکِ لامکان آمد‏ ‏‏گُ ارْ ز عیش لاله باران شد‏ ‏سُلطٰانِ زمین و آسمٰان آمد‏ ‏‏با یار بگو که پَرده بَردارد‏ ‏هین ! عاشق آ ا ّمان آمد‏ ‏‏آمادۀ اَمر و نهی و فرمان باش‏ ‏‏هشدار! که منجی جهٰان آمد‏ ( دیوان / مجموعه اشعار سلام الله علیه، ص 96)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-388.aspx




رندان تشنه لب و کوکب هدایت/ لسان الغیب حافظ

درخواست حذف اطلاعات
رندان تشنه لب و کوکب هدایت زان یار دلنوازم شکریست با شکایت[1] گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت[2] بی مزد بود و منت هر خدمتی که یا رب مباد را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان[3] می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت[4] (دیوان حافظ شیراز/ غزلیات/غزل94) شرح غزل: بسیاری از حافظ شناسان اعتقاد دارند این شعر یا حداقل دو بیت از این شعر در مورد حسین(علیه السلام ) است. به یقین این غزل خواجه شیراز لسان الغیب اشاره های مستقیمی به ارزش های مذهب عرفانی و عاشقانه تشیع یه و علویه دارد. چون در دوران قبل از صفویه مردم ایران و احیانا اکثرشان ازمسلمانان اهل تسنن بوده اند، البته به دلایل حکومتی، اما معصومین و تشیع در میان ایرانیان همان زمان هم بسیار عزیز و مکرم بوده اند که جناب حافظ هم در اعتراض نهفته به خلفای سنی آن زمان این غزل را سروده است. لذا به وضوح دیده می شود که : … گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت…(بااشاره به دقت به نکته های غزل)…رندان تشنه لب را آبی نمیدهد …(اشاره به واقعه ی کربلا) … گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت..(اشاره به عقب نشینی شیعیان ایران به دلیل ترس از خلفای اموی)…سر ها بریده بینی بی جرم و بی جنایت … (باز هم اشاره به عاشورا)…جانا روان نباشد خون ریز را حمایت…(انتقاد از خدمتگزاران دستگاه حکومتی خلفا)…از گوشه ای برون آی ای کوکب هدایت…(آرزو برای ظهور زمان در شب سیاه عصر خود)…قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت…(اشاره به قرآن و عدد ۱۴ روایت و چهارده معصوم) آری! ات و ترکیبات: یار دلنوازم / نکته دان عشق/ بشنو این حکایت/ سر ها بریده بینی / بی جرم و بی جنایت / یا رب! مباد را، مخدوم بی عنایت / رندان تشنه لب را آبی نمی دهد / گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت! / در زلف چون کمندش/ صد هزار منزل/ جور از حبیب خوشتر/ ای آفتاب خوبان/ ای کوکب هدایت/ وین راه بی نهایت/ قرآن زبر بخوانی با چارده روایت؛ اینها همه حکایت از یک حماسه بزرگ عاشقانه ای می نماید که سر از عاشقان الهی و پاکباختگان عاشورایی در صحرای کربلای نینوا دارد و چقدر بیت اول این غزل شورانگیز با نی نامه ی مثنوی مولانا قرابت ظاهری و معنایی دارد. تو گویی هر دوی این بزرگواران باید از راز حقیقت حماسه عاشورا بردارند و ناله ی عاشقانه سردهند. آری نی نامه مولانا با ذکر و شرح مصیبت انسان کامل از زبان یک انسان کامل آغاز می شود و تمامی مثنوی فیوضات خود را از این ذوات مقدسه مدد می گیرد و لذا از شدت عشق به اهل بیت علیهم السلام تمامی اتش شرح آیات قرآن می شود همان قرآنی که آوازش از سَر نِی آغاز شد و زینب کبرا سلام الله علیها آن را با گوش جان شنید و .... پس ما هم بایداین حکایت را با گوش جان که همان گوش عشق است، بشنویم تا از راز این حکایت و سرّ آن شکایت سر در بیاوریم . همانطور که حافظِ لسان الغیب ما را امر به شنیدن این حکایت می کند، مولانا جلال الدین محمد هم ما را امر به شنیدن آن می نماید.... فاعتبروا یا اولی الابصار؛ بشنو از نی چون حکایت می کند از ج ها شکایت می کند.... و آ دعویهم ان الحمد لله رب العالمین
[1] . وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن ا ب). شکر با شکایت مطلع آغازین دعای مناجات شعبانیه است. [2] . از اُدبا نقل است که این غزل بی شک از زیباترین اشعار حافظ است، سرشار از صنایع ادبی و مضامین عمیق. گویند ادیب نیشاپوری از خواندن این غزل بیهوش می افتاد… [3] . آفتاب خوبان شاره است به وجود مقدس زمان علیه السلام. [4] . یعنی قرآن را با زبان و روایت چهارده معصوم می خوانی. منظور حافظ از سرودن این اشعار زیبا خاصه حسین علیه السلام و ی گرانقدر کربلا است.( حسین الهی قمشه ای)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-389.aspx




در باره حدیث من طلبنی وجدنی/ حدیث قدسی

درخواست حذف اطلاعات
حدیث من طلبنی وجدنی این حدیث قدسی در کتاب مصباح الهدی صفحه 116 آمده است که خدای سبحان می فرماید: من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته. آن که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن که مرا یافت، مرا می شناسد و آن که مرا شناخت، مرا دوست می دارد و آن که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم. دست از طلب ندارم تا کام من برآید یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر کز آتش درونم دود از کفن برآید (دیوان حافظ / غزلیات، غزل233 ) کلیدواژه: عشق، محبت، نفس مطمئنه، خون بها، ودود، صفات خدا. پرسش آیا حدیث «من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته...» صحیح است و آیا خدا می تواند عاشق شود؟! چرا خداوند به انسان فرمود من بهای تو هستم؟ پاسخ اجمالی این حدیث به صورت مستند در منابع مرسوم روایی وجود ندارد، اما به صورت مرسل و بدون سند در بسیاری از منابع عرفانی و تفسیری نقل شده است. به هرحال محتوای آنچه در این روایت آمده است را می توان با عباراتی دیگر در آموزه های ی یافت که توضیحاتش در پاسخ تفصیلی خواهد آمد.



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-390.aspx




غایب از نظر / لسان الغیب حافظ

درخواست حذف اطلاعات
غایب از نظر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) ای غایب از نظر به خدا می سپارمت[1] جانم بسوختی و به جان دوست دارمت تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک باور مکن که دست ز دامن بدارمت محراب ابروان بنما تا سحر گهی دست دعا برآرم و در گردن آرمت گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی صد گونه ساحری م تا بیارمت خواهم که پیش میرمت ای بی وفا طبیب بیمار باز پرس که در انتظارمت صد جوی آب بسته ام از دیده بر کنار بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت خونم بریز و از غم عشقم خلاص کن منت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت می گریم و مرادم از این سیل اشکبار تخم محبت است که در دل بکارمت بارم ده از کرم برِ خود تا به سوز دل در پای دم به دم گهر از دیده بارمت حافظ و شاهد و رندی نه وضع توست فی الجمله می کنیّ و فرو می گذارمت (دیوان حافظ ، غزلیات، غزل 26) شرح اجمالی غزل با دقت نظر در عبارات و ترکیبات موجود در این شعر (غزل حافظ) از جمله؛ غایب از نظر، دست زدامن بدارم، محراب ابروان، سحرگهی دست دعا برآرم، صد گونه ساحری (جادویی) کنم، بی وفا طبیب، در انتظارمت، صد جوی آب ... دیده، بوی تخم مهر در دل، وز غم عشقم...، منت پذیر غمزه، سیل اشکبار، تخم محبت....در دل، بارم ده از کرم سوی خود، دم به دم گهر از دیده، ، شاهد، رندی، نه وضع توست فی الجمله؛ چنین برمی آید که همه اینها از کنایات و استعارات و از جمله مجازات عرفانی است که در دعاهای وارده از معصومین مضامین آنها فراوان آمده و به نیکویی استفاده شده است. جهت اطلاع دوستانم را به دعای فرج، مناجات شعبانیه و دعای کمیل و دعای ندبه و دعای ابو حمزه ثمالی ارجاع می دهم تا یقین حاصل شود که عارفان بزرگی مانند حافظ و مولوی و سعدی و نظامی و سنائی و مانند آنان را شایسته نیست طوری سخنانشان را معنا کنیم که در شأن و مقام آن بزرگان نباشد و حرفی برآنان برانیم که در حق آنان جفا نموده و در نهایت ظلم بزرگی کرده باشیم. و این بمانند آن است که سر شاخه درخت بلندی بنشینیم و بخواهیم زیر آن را ببریم و این بناچار موجب سقوط خودمان می شود. خداوند ما را از دست و زبان خودمان حفظ نماید.... آمین – والحمد لله رب العالمین.
[1] . وزن شعر: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن. (بحر مضارع مثمن ا ب مکفوف محذوف)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-391.aspx




برآی ای صبح مشتاقان/ مصلح الدین سعدی

درخواست حذف اطلاعات
برآی ای صبح مشتاقان (عجل الله تعالی فرجک الشریف) ز دستم بر نمی خیزد که یک دم بی تو بنشینم به جز رویت نمی خواهم که روی هیچ بینم[1] من اول روز دانستم که با شیرین درافتادم که چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم تو را من دوست می دارم خلاف هر که در عالم اگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم و گر شمشیر برگیری سپر پیشت بیندازم که بی شمشیر خود کشتی به ساعدهای سیمینم برآی ای صبح مشتاقان اگر نزدیک روز آمد که بگرفت این شب یلدا ملال از ماه و پروینم ز اول هستی آوردم قفای نیستی خوردم کنون امید بخشایش همی دارم که مسکینم دلی چون شمع می باید که بر جانم ببخشاید که جز وی نمی بینم که می سوزد به بالینم تو همچون گل ز خندیدن لبت با هم نمی آید روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم رقیب انگشت می خاید که سعدی چشم بر هم نه مترس ای باغبان از گل که می بینم نمی چینم (کلیات سعدی » دیوان اشعار » غزلیات/ غزل ۴۲۳)
[1] . وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (بحر هزج مثمن سالم)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-392.aspx




دیدار یار غایب/ مصلح الدین سعدی

درخواست حذف اطلاعات
دیدار یار غایب (عجل الله تعالی فرجه) دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد[1] ای بوی آشنایی دانستم از کجایی پیغام وصل جانان پیوند روح دارد سودای عشق پختن عقلم نمی پسندد فرمان عقل بردن عشقم نمی گذارد باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد هم عارفان عاشق دانند حال مسکین گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین بر دل خوشست نوشم بی او نمی گوارد پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی گوییم جان ندارد یا دل نمی سپارد مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق در روز تیر باران باید که سر نخارد بی حاصلست یارا اوقات زندگانی الا دمی که یاری با همدمی برآرد دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد[2] (کلیات سعدی » دیوان اشعار » غزلیات/غزل 164)
[1] . وزن شعر: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (بحر مضارع مثمن ا ب) [2] . اَللّـهُمَّ اَرِنیِ الطَّلْعَةَ الرَّشیدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَمیدَةَ خدایا بنمایان به من آن جمال ارجمند و آن پیشانى نورانى پسندیده را وَ اکْحُلْ ناظِری بِنَظْرَة منِّی اِلَیْهِ و سرمه وصال دیدارش را به یک نگاه به دیده ام بکش وَ عَجِّلْ فَرَجَهُ وَ سَهِّلْ مَخْرَجَهُ ، وَ اَوْسِعْ مَنْهَجَهُ وَ اسْلُکْ بی مَحَجَّتَهُ وشتاب کن درظهورش وآسان گردان وجش را و، وسیع گردان راهش را ومرا به راه او درآور.... ( دعای عهد )



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-393.aspx




حق پدر و مادر در رساله حقوق سجاد علیه السلام

درخواست حذف اطلاعات
حَقّ أُمّکَ 21. فَحَقّ أُمّکَ فَأَنْ تَعْلَمَ أَنّهَا حَمَلَتْکَ حَیْثُ لَا یَحْمِلُ أَحَدٌ أَحَداً وَ أَطْعَمَتْکَ مِنْ ثَمَرَةِ قَلْبِهَا مَا لَا یُطْعِمُ أَحَدٌ أَحَداً وَ أَنّهَا وَقَتْکَ بِسَمْعِهَا وَ بَصَرِهَا وَ یَدِهَا وَ رِجْلِهَا وَ شَعْرِهَا وَ بَشَرِهَا وَ جَمِیعِ جَوَارِحِهَا مُسْتَبْشِرَةً بِذَلِکَ فَرِحَةً مُوَابِلَةً مُحْتَمِلَةً لِمَا فِیهِ مَکْرُوهُهَا وَ أَلَمُهَا وَ ثِقْلُهَا وَ غَمّهَا حَتّى دَفَعَتْهَا عَنْکَ یَدُ الْقُدْرَةِ وَ أَخْرَجَتْکَ إِلَى الْأَرْضِ فَرَضِیَتْ أَنْ تَشْبَعَ وَ تَجُوعَ هِیَ وَ تَکْسُوَکَ وَ تَعْرَى وَ تُرْوِیَکَ وَ تَظْمَأَ وَ تُظِلّکَ وَ تَضْحَى وَ تُنَعّمَکَ بِبُؤْسِهَا وَ تُلَذّذَکَ بِالنّوْمِ بِأَرَقِهَا وَ کَانَ بَطْنُهَا لَکَ وِعَاءً وَ حَجْرُهَا لَکَ حِوَاءً وَ ثَدْیُهَا لَکَ سِقَاءً وَ نَفْسُهَا لَکَ وِقَاءً تُبَاشِرُ حَرّ الدّنْیَا وَ بَرْدَهَا لَکَ وَ دُونَکَ فَتَشْکُرُهَا عَلَى قَدْرِ ذَلِکَ وَ لَا تَقْدِرُ عَلَیْهِ إِلّا بِعَوْنِ اللّهِ وَ تَوْفِیقِهِ 21. حق مادرت این است که بدانى او تو را چنان برداشته که ى دیگرى را بدان گونه برنگیرد و از میوه دل خود تو را چنان خورانده که هیچ دیگرى را بدان سان نخوراند و به راستى تو را به گوش و چشم و دست و پاى و پوست و تمام اندامهایش (به تمام وجود خود) نگهدارى کرده و بدین نگهدارى به خوشرویى و دلشادى مواظبت در پیوسته و هر ناگوارى و درد و گرانى و نگرانى (دوران باردارى را) تحمل کرده چنانکه دست تطاول (آفات) را از تو دور ساخته و تو را بر زمین نهاده و سند بوده است که تو سیر باشى و او خود گرسنه ماند و تو جامه پوشى و او باشد و تو را سیراب کند و خود تشنه ماند و تو را در سایه دارد و خود زیر آفتاب باشد و با بیچارگى خود تو را نعمت بخشد و با بیخوابى خود تو را لذت خواب چشاند و شکمش ظرف هستى تو بوده و دامنش پرورشگاهت و ش چشمه نوشت و جانش نگهدارت، سرد و گرم دنیا را براى تو و به خاطر تو چشیده است پس به قدرشناسى از این همه او را سپاس گزار، و این قدردانى را نتوانى جز به یارى و توفیق خداوند. حَقّ أَبِیکَ 22. وَ أَمّا حَقّ أَبِیکَ فَتَعْلَمُ أَنّهُ أَصْلُکَ وَ أَنّکَ فَرْعُهُ وَ أَنّکَ لَوْلَاهُ لَمْ تَکُنْ فَمَهْمَا رَأَیْتَ فِی نَفْسِکَ مِمّا یُعْجِبُکَ فَاعْلَمْ أَنّ أَبَاکَ أَصْلُ النّعْمَةِ عَلَیْکَ فِیهِ وَ احْمَدِ اللّهَ وَ اشْکُرْهُ عَلَى قَدْرِ ذَلِکَ وَ لا قُوّةَ إِلّا بِاللّهِ 22. و اما حق پدرت این است که بدانى او ریشه (هستى) توست و تو شاخسار (درخت وجود) اویى و اگر او نمى‏بود تو هم نبودى، پس هرگاه در خود چیزى دیدى که پسندیدى بدان که سرچشمه آن نعمت بر تو، پدرت باشد (و آن را از پدرت دارى) و خدا را بستاى و به همان اندازه سپاسش دار (و لا قوة الا بالله) (و نیرویى جز به خداوند نیست.)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-373.aspx




اشعار اخلاقی / حکیم نظامی گنجوی

درخواست حذف اطلاعات
اشعار اخلاقی ای چارده ساله قرة العین بالغ نظر علوم ین[1] آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سرکشیدی غافل ن نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز نام و نسبت به دسالی است نسل از شجر بزرگ خالی است جایی که بزرگ بایدت بود فرزندی من ندارت سود چون شیر به خود سپه شکن باش فرزند خصال خویشتن باش ت طلبی سبب نگه دار با خلق خدا ادب نگه دار آنجا که فسانه ای سکالی از ترس خدا مباش خالی وان شغل طلب ز روی ح کز کرده نباشدت خج گر دل دهی ای پسر بدین پند از پند پدر شوی برومند گر چه سر سروریت بینم و آیین سخنوریت بینم در شعر مپیچ و در فن او چون اکذب اوست احسن او زین فن مطلب بلند نامی کان ختم شده ست بر نظامی نظم ار چه به مرتبت بلند است آن علم طلب که سودمند است در ج این خط قیاسی می کوش به خویشتن شناسی تشریح نهاد خود در آموز کاین معرفتی است خاطر افروز پیغمبر گفت علم علمان علم الادیان و علم الابدان در ناف دو علم بوی طیب است وان هر دو فقیه یا طبیب است می باش طبیب عیسوی هش اما نه طبیب آدمی کش می باش فقیه طاعت اندوز اما نه فقیه حیلت آموز گر هر دو شوی بلند گردی پیش همه ارجمند گردی صاحب طرفین عهد باشی صاحب طرف دو مهد باشی می کوش به هر ورق که خوانی کان دانش را تمام دانی پالان گریی به غایت خود بهتر ز کلاه دوزی بد گفتن ز من از تو کار بستن بی کار نمی توان نشستن با این که سخن به لطف آب است کم گفتن هر سخن صواب است آب ار چه همه زلال خیزد از خوردن پر ملال خیزد کم گوی و گزیده گوی چون در تا ز اندک تو جهان شود پر لاف از سخن چو در توان زد آن خشت بود که پر توان زد مرواریدی کز اصل پا ت آرایش بخش آب و خا ت تا هست درست گنج و کانهاست چون د شود دوای جانهاست یک دسته گل دماغ پرور از من صد گیاه بهتر گر باشد صد ستاره در پیش تعظیم یک آفتاب از و بیش گرچه همه کوکبی به تاب است افروختگی در آفتاب است[2]
[1] . وزن شعر: مفعول مفاعلن فعولن (بحر هزج مسدس ا ب مقبوض محذوف). [2] . نظامی » خمسه » لیلی و مجنون، بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی.



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-374.aspx




دامن کشتی نوح / حافظ شیراز

درخواست حذف اطلاعات
دامن کشتی نوح ساقیا آمدن عید مبارک بادت [1] وان مواعید که کردی مرواد از یادت در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می دادت برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت[2] چشم بد دور کز آن تفرقه ات باز آورد طالع نامور و ت مادر زادت حافظ از دست مده ت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت (حافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۸) بیت زیبای؛ حافظ از دست مده دامن این کشتی نوح ورنه طوفان حوادث ببرد بنیادت دامن کشتی نوح تلمیح زیبا و اشاره لطیفی است به اهل بیت ؛ آن چنان که حضرت رسول اکرم در حدیث سفینه نوح به آن اشاره کرده است و در آن حدیث است که رسول اکرم فرمود: همانا مثل اهل بیت من همانند کشتی نوح است، هر کی برآن سوار شد نجات یافت و هر از آن روی برگرداند غرق گشت. حدیث سفینه نوح بنابر نقل ابوذر از (ص)، این چنین است: إِنَّمَا مَثَلُ أَهْلِ بَیتِی فِیکُمْ کَمَثَلِ سَفِینَةِ نُوحٍ، مَنْ دَخَلَهَا نَجَی، وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا غَرِقَ (ترجمه: مَثَل اهل بیت من در میان شما کشتی نوح است، هر به این کشتی داخل شود نجات می یابد، و هر جا بماند، غرق می شود.) [شیخ طوسی، الأمالی، ۱۴۱۴ق، ص۶۳۳؛ دیلمی، ارشادالقلوب، ۱۴۱۲ق، ج۲، ص۳۰۶؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا، ۱۳۷۸ق، ج۲، ص۲۷؛ شیخ صدوق، الأمالی، ۱۳۶۲ش، ص۲۶۹، حدیث ۱۸؛ طبرسی، الاحتجاج، ۱۴۰۳ق، ج۱، ص۲۷۳.] این حدیث بارها در غزلیات لسان الغیب شیراز بدان اشاره شده است و نیز خود کشتیبان که اشاره به وجود مقدس زمان علیه است. در مجموع کلمات و تعبیرات کشتی، کشتی ارباب هنر ، کشتی می و کشتی نوح همگی اشارات لطیفی به ارادت حافظ شیراز از اهل بیت عصمت و طهارت اهل راز علیهم السلام است. والحمد لله رب العالمین علی کل حال
[1] . وزن شعر : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (بحر رمل مثمن مخبون محذوف). [2] . تاراج خزان؛ اشاره است به ستم حاکمان ظلم و جور بنی امیه و بنی عباس. و بوستان اشاره است است به دبن و سمن و سرو و گل و شمشاد ( اشاره است به اهل بیت ؛ فاطمه، علی، حسن و حسین علیهم السلام).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-375.aspx




نگاهی اجمالی به برخی از اسرار /آیت الله جوادی آملی

درخواست حذف اطلاعات
بحث پیرامون راز هر چیزی، فرع وجود آن است، زیرا معدوم بی راز است. از آن جهت که دارای وحدت اعتباری بوده و وحدت مساوق هستی است، از وجود حقیقی بهره ای نداشته، قهراً رازی هم نخواهد داشت؛ لیکن از آن حیث که دارای ریشه تکوینی است، و آن مبدأ تکوینی و موجود حقیقی، در منطقه اعتبار به صورت مجموع حرکت ها و س ها و گفتارهای جارحه و جانحه ظهور کرده است، حتماً دارای سرّی خواهد بود؛ چنان که قرآن دارای ظاهری اعتباری است، چون مجموع حروف و حرکات است، و دارای باطنی حقیقی است؛ نظیر ﴿اُم الکتاب﴾ [آل عمران، 7.] که ﴿علی حکیم﴾ [شوری، 51.] است. تمثّل ملکوتی در برزخ نزولی در معراج نبی اکرم‏(ص)، و در برزخ صعودی در قبر مؤمن، نشانه وجود حقیقی داشتن آن قبل از اعتبار دنیایی، و نیز بعد از آن خواهد بود، و آن اعتباری که محفوف به دو حقیقت بوده و مسبوق به وجود حقیقی و ملحوق به آن است، دارای زیر بنای حقیقی بوده و رمز رازی او انس با سابق و لاحق او است، و چون این سبق و لحوق زمانی نیست که با معیّت زمانی سازگار نباشد، بنابراین، هرجا باشد، آن سابق و لاحق ملکوتی، با این امر اعتبار ملکی همراه خواهند بود.....



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-376.aspx




هر که دلارام دید

درخواست حذف اطلاعات
هر که دلارام دید هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو می رفت و ما عاشق و بیدل بدیم بر انداختی کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز چیست که در خانه تافت سرو نروید به بام کیست که بر بام رفت مشعله ای برفروخت پرتو خورشید عشق من خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آ عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نبرد هر که به اقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی می چو فرو شد به کام عقل به ناکام رفت[1] (دیوان سعدی / غزل 141)
[1] وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (بحر منسرح مطوی مکشوف).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-377.aspx




شهر دل شهر خدا / محمد ادیب نیا

درخواست حذف اطلاعات
شهر دل شهر خدا قال الصادق علیه السلام: القلب حرم الله فلا تسکن فی حرم الله غیر الله [1]؛ دل حرم خداست، پس در حرم خدا، غیر خدا را ن مکن[2]. ای عزیز شهری است در درون آدمی که آن را دل نام است و آن شهر در حریم خداوند است. و حاکم آن شهر خدا صاحب دل است که نام دیگرش عقل است. و عقل سلطان شهر خداست . اهالی این شهر بسیارند و دارای نام های بی شمار می باشند. مهمترین شهروندان آن عبارتند از: تاجران آن شهر، دلّالان اند که اهل صادرات و وارداتند[3]. پاسبانان آن که دلدارانند که نگاهبان حرم و حریم حق اند. عالمان آن، دل افروزان و دل آگاهانند که اهل دانایی و درد و دلسوزانند. عاشقان آن، دلدادگان و دلباختگانند و تو گویی همان دلسوختگانند. عابدان آن دلشاد و دلنوش و همان دلبردگانند. عارفان آن دلگشایان و اهل دلآرامند. معشوقان آن دلبران و دلربایانند. قهرمانان شهر دل همان دلآوران و دلیران میدان جهادند. ترسو های آن بزدلانند. زود رنجان آن نازکدلانند. جاهلان آن بیدلانند. بخیلان و لئیمان آن کوردلانند. ظالمان آن دلگیران و دل آزارانند. مظلومان آن خسته دلان و دل آزردگان و دلسوختگان جهانند. شکاکان آن دل افگاران و پریشان دلان بیحاصل اند. منافقان این شهر، همان دل آشوبان شهرآشوبند. مشرکان آن اهل هوی و هوس و دلخواه خویش و دلبخواهان نفس اند. بیداران این شهر، دل پرورانند که همواره دل زنده و از اهل زنده دلانند. خو دگان آن که از دلمردگانند. موحدان آن یکدلان و مؤمنانند. و یاران یکدل آن همدلانند. و هنرمندان آین شهر همه اهل دَلال اند که بسیار شیرین زبان و دل آرایند. و باغ ها و بوستان ها و فصرها و نغمه های آن همه دار عمل صاحب دل است، که جملگی دل انگیزانند. پس ای عزیز بدان که دل شهر خداست، سعی جدی نما تا در آن جز خدا و اهل او را راه ندهی[4].....! والحمد لله رب العالمین علی کل حال
[1] . جامع الاخبار، ص518 ؛ بحار الانوار، ج 70، ص 25. [2] . قلب انسان می تواند مَجلای انوار جلال و جمال خدا باشد همانطور که در روایتی نقل شده است « قلب المومن عرش الرحمن» بحارالانوار، ج58، ص39. [3] . بزرگان، عارفان و اساتید اخلاق، « دربانی دل » را رمز و راز رسیدن به کمالات دانسته اند. نظارت بر این که چه چیزهایی وارد قلب می شود و دل، خانه و جایگاه چه مسائلی شده، زمینه ساز تهذیب نفس و رسیدن به طهارت درونی انسان است. و البته غیرالله در این جا دشمن خدا است، مانند ابلیس و اعوان او و نظیر استکبار جهانی و یاران آنها. [4] . « لا یَسَعُنی ارضی و لا سَمائی و لکن یَسَعُنی قلبُ عبدِیَ المُؤمن »، عوالی اللالی، ج4، ص7. زمین و آسمان وسعت گنجایش مرا ندارد بلکه قلب بنده مومنم مرا در بر می گیرد. و لذا هر دلی نمی تواند جایگاه خداوند باشد.



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-378.aspx




اسیر کمند کوی دوست / سعدی

درخواست حذف اطلاعات
اسیر کمند کوی دوست ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی[1] جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگو که چه نامی به هر لقب که تو خوانی چنان به نظره اول ز شخص می ببری دل که باز می نتواند گرفت نظره ثانی تو پیش گرفتی و ز اشتیاق جم ز ها به در افتاد رازهای نهانی بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی[2] تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم تو می روی به سلامت سلام من برسانی سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی[3] (سعدی، دیوان اشعار، غزلیات، غزل ۶۱۵)
[1] . وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (بحر مجتث مثمن مخبون) [2] . سیدم ساعد ح می گوید: در بیت: مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان که پیر داند مقدار روزگار جوانی مصراع دوم سکته دارد که با توجه به تسلط و ی در سخن حضرت شیخ اجل بعید است که این مصراع را چنین سروده باشند نیکوتر و زیبنده تر است که این مصراع اینگونه اصلاح گردد: که پیر قدر بداند روزگار جوانی که با عروض شعر هم بی تناسب نیست. [3] . گفته شده که؛ تاج اصفهانی این شعر را در یک بزم خصوصی در منزل موسی صدر در ، هنگامی که با همسرش به زیارت حضرت زینب سلام الله علیها رفته بود و از آنجا می خواست به کربلا برود، درحضور موسی صدر و جمعی دیگر از یاران و همراهان آنجا در مایه افشاری خوانده است که بسیار زیباست. ( تر )



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-379.aspx




بهترین رنگ جهان

درخواست حذف اطلاعات
با سلامم بی درودم بی خود اویم
نه سپیدم نه سیاهم، بهترین رنگ جهانم نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی و بخوانم
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه زمینم نه سمائم
نه به زنجیر ی بسته ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام م
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم ، نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
این چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ... گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در بگویــم
تا ــی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
که تو خودِ جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره نی تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
که خود اسرار نهانی و تو خود جام جهانی که تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده بی فلسفۀ چون و چرایی به تو سوگند
اگر این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه آفاق بزرگی بلکه تو در همه افلاک بزرگی همه جا در کنف خدمت تو
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی.... بخودت آی
تا که در خانه متروکۀ هر ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی.... تا ببویی ز بوستان جم شوی سرمست و بگیری نقاب از رخ زیبای وجودت تا ببینی و بدانی که همه ارض و سما عاشق هستی همه در عشق تواند کنان در چرخش هستی همه در پندار و تو شاهد و تو مشهود همه جمع در نقطه پرگار که منم نور منم لوح و قلم اسرار تو که هستی؟ من که هستم؟ ما همه هستی بیدار بی تو ی ر همه اوییم، همه ماییم و همه من همه دشت و همه صحرا همه باغ و همه بوستان و دمن که یکی بود دل و دلبر ما هم یکی بیش نبود ست *** همه چشم و همه گوش و همه یار و همه دل همه عشق است به عشق خود و همه عاشق همه در عشق من و واله و شیدا، همه یکتا که منم عاشق و معشوق منم واله و شیدا ای همه تو ، ای همه او ، ای همه من ، ای همه ما ، همه یکتا ، همه پرتو ، همه پیدا....همه تنها تو کی هستی تا بخواهی؟ خود بگو تا توکه هستی تا بخواهی که گل از دامان وصل او بچینی ای خود آن گل، تو همه گل، او همه گل ما ز بوستان بهشتیم، ما گلستان وجودیم، ما همه باغ بهشتیم غیر ما بود آتش قهر ، غیر او بود جحیم و غیرمن بود نعیم ! بی تو بودن همه دوزخ، همه آوخ با تو بودن همه جنات نعیم همه رضوان همه فردوس جنان آوخ این هستی من نیست نما ، خنک این نیستی ام هست همه هست نما شده ایم ما همه هستی همه نیستی! ، بوده ایم ما همه نیستی همه هستی! تو بهشتی همه هستی نه بهشتم، سخنی با تو نوشتم سخنی جز تو نبودست، ای همه اسرار وجودم و به خط تو نوشتم، و به یاد تو نوشتم، من به کار تو نوشتم ای همه هستی ، همه هستی ، که پیوسته به کار همه هستی.... ای نقطه عشق من و اسرار نهانی ای همه باغ بهشتم همه بی چون و چرایی اگر این راز شنیدی شدی بیدار بعد از آن هیچ نترسی که عالم بوده پندار *** تو خودت جان جهانی گر نهانی گرعیانی تو همانی که خودت نعره نی نه سپیدی نه سیاهی، بهترین رنگ جهانی نه چنانی که بگویم نه چنینی که بخوانم و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه زمینینه سمایی
نه به زنجیر ی بسته ای و بندۀ دینی
نه سر
نه برای دل تنهایی من جام ی
نه گرفتار و اسیری نه حقیری
نه فرستادۀ پیری
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیری
نه جهنم نه بهشتی
این چُنین است سرشتت
این سخن را تو از امروز نه گفتی، نه نوشتی
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتی ... *** تا به این نقطه رسیدم
با تو سر بسته و در بگویــم
تا ــی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد من آنـم
من همانم که همه عمر بدنبال خودم نعره نم و بدانم که خود آن نقطۀ عشقم
بلکه خود اسرار نهانم وه که خود باغ بهشتم
من بخود آمده از حکمت بی چون و چرایم پس به جانم که من این راز شنیدم و نترسیدم و بیدار شدم در همه افلاک بزرگم نه که جُزئم
نه که چون آب در اندام سَبویم
من خود اویم.... من خود اویم من بخود آمدم اما
تا که در خانه متروکۀ هر ننشـــینم
بجز از روشنـی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـم
و گلِ وصل بـچیـنم....و بوی عشق ببویم.... تا که از سرچشمه خورشید ی بنیوشم من برای دل تنهایی خویش جام م تا در آغوش بگیرم همه ی باغ وجودم بهترین رنگ جهانم همه ی باغ وجودم...



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-380.aspx




ماه رجب ماه می خوارگی عارفان

درخواست حذف اطلاعات
ماه رجب ماه می خوارگی عارفان دوران لاله به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش[1] نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش[2] چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می باش چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش وفا مجوی ز ور سخن نمی شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می باش (حافظ » غزلیات/ غزل شماره ۲۷۴) شرح غزل: عارف بالله مرحوم حاج محمد اسماعیل در رابطه با بیت دوم این غزل می فرمایند که: منظور خواجه این است که سه ماه رجب و شعبان و رمضان را بندگی کن و از بخور و نه ماه دیگر را به مشاهده جمال خدا بنشین . آری منظور ماه های رجب و شعبان و رمضان است که باید از می عرفان و عشق الهی مست شد. البته خیلی مانده که به عمق اشعار حافظ پی ببریم همانطور که خیلی مانده به معنای عمیق و ابطان قرآن پی ببریم حالا که یک پیر راهی یک عارفی یک جان به لب آمده ای مانند مرحوم ره این عمق را برایمان به تصویر کشیده پس بیاییم به خودمان لطفی کنیم و قدر بدانیم… ماه رجب را از دست ندهید حضرت علی بن موسی الرضا«علیه السلام» می فرمایند: «مَنْ صَامَ أَوَّلَ یَوْمٍ مِنْ رَجَبٍ رَغْبَةً فِی ثَوَابِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ وَ مَنْ صَامَ یَوْماً فِی وَسَطِهِ شُفِّعَ فِی مِثْلِ رَبِیعَةَ وَ مُضَرَ وَ مَنْ صَامَ یَوْماً فِی آخِرِهِ جَعَلَهُ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ مُلُوکِ الْجَنَّةِ وَ شَفَّعَهُ فِی أَبِیهِ وَ أُمِّهِ وَ ابْنِهِ وَ ابْنَتِهِ وَ أَخِیهِ وَ أُخْتِهِ وَ عَمِّهِ وَ عَمَّتِهِ وَ خَالِهِ وَ خَالَتِهِ وَ مَعَارِفِهِ وَ جِیرَانِهِ وَ إِنْ کَانَ فِیهِمْ مُسْتَوْجِبٌ لِلنَّار». هر اولین روز ماه رجب را به امید ثواب الهی روزه بدارد، بهشت برای او واجب می گردد و ی که یک روز از وسط آن ماه را روزه بدارد شفاعتش در مانند دو قبیله ربیعه و مضر پذیرفته گردد، و هرکه روز آ آن ماه را روزه دارد خداى«عزّ و جلّ» او را از حاکمان بهشت گرداند و شفاعتش را در باره ی پدر و مادر و دختر و برادر و خواهر و عمو و و دائى و و آشنایان و همسایگانش بپذیرد؛ گرچه در میان آن ها مستحقان دوزخ باشند. آنچنانکه ملاحظه می شود در روایت فوق برای صائم اول ماه رجب بهشت را واجب کرده است که یک نوع برگشت به عالَمی است فوق عالم دنیا بلکه عالمی در زیر سایه و پوشش رحمت واسعه ی الهی، و به صائم وسط ماه رجب، آن چنان شخصیت تأثیرگذاری عطا می کند که می تواند شفیع تعداد زیادی از افراد جامعه ی خود گردد به این معنا که شخصیت تأثیرگذار او اُسوه ای برای زندگی برتر اطرافیان خواهد شد و به صائم آ ماه رجب قدرت و کمالی عنایت می فرماید که از یک طرف حاکم بهشت گشته و از طرف دیگر همه ی اطرافیان خود را شفیع می باشد، حتی اگر آن ها در مسیری قرار داشته باشند که در آن مسیر، مستوجب آتش باشند، با راهنمایی شخصیت متعالی آن فرد در جهت دیگری قرار می گیرد که به بهشت ختم می شود. ( طاهر زاده) شرح ات غرل: -به دور لاله قدح گیر و بی ریا می باش به بوی گل نفسی همدم صبا می باش معنی و مفهوم ات: شب هنگام به یاد روی سرخ نگار جام وجودت را پاک و منزه از می یاد او پر کن و به یمن این باده نوشی به هنگام سحر شمیم گل افشانی نگارت را از باد لطیف صبحگاهی استشمام کن ۲. نگویمت که همه ساله می پرستی کن سه ماه می خور و نه ماه پارسا می باش مراد من آن است که تو همه روزه مست باشی ونه همه مدت سال بدینگونه که شبها شب زنده دار و سحر کامیاب وبه وقت روز پارسا و هوشیار دچار زوال زندگی روزگار نکردی (شب چو پارسایان وروز چون شیران به نسبت یک به سه یعنی سه ماه و نه ماه ) ۴-چو پیر سالک عشقت به می حواله کند بنوش و منتظر رحمت خدا می باش اگر در راه سلوک عشق با سالکی همراه شدی که عمر خویش در راه وصال معشوق گذرانده و به وصال رسیده است هر چه او گفت حتی اگر به ظاهر خلاف عرف چو خوری باشد به گوش جان بشنو منتظر باش که این از این فرمان پذیری رحمت خداوند جاری شده و به نعمت خواهی رسید ۵-گرت هواست که چون جم به سر غیب رسی بیا و همدم جام جهان نما می باش اگر در دل هوس رسیدن به اسرار غیبی را همانند جام جم می پرورانی مسیر را کوتاه کن و بیا مصاحبت اهل راز و نظری را بر گزین که جام وجودشان از می گلگون معشوق پر شده و به حقایق عالم رسیده اند ۶-چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان تو همچو باد بهاری گره گشا می باش چون که حقایق کار جهان همانند غنچه پر رمز و راز و مخفی می باشد پس اسرا غیب را با مصاحبت اهل راز فرا بگیر و همانند باد بهاری باعث گشایش کار خلق خدا شو. ۷-وفا مجوی ز ور سخن نمی شنوی به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش دراین گره گشایی به دنبال آن مباش که ی قدر تو را بداند چرا که چنین انتظاری همانند رسیدن به سیمرغ و علم کیمیا می باشد -مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ ولی معاشر رندان پارسا می باش حافظ به راه عشق همراه بی خبران از حقیقت عشق مشو وتنها به مصاحبت با رندان آستین تعلق بریده و پاک سرشت بپرداز سر به زیر و کامیاب. (نقل از نیکومنش )
[1] . وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (بحر مجتث مثمن مخبون محذوف) [2] . ماه عزیز رجب، ماه تخلیه از رذایل اخلاقی و ماه شریف شعبان ماه تحلیه «آراسته شدن» به فضایل انسانی و ماه مبارک رمضان، ماه تجلی حق تعالی در لابلای آیات قرآنی بوده و هست برای آنانکه که با کتابش انس دارند. پس می توان آن را نقشه راه نامید، لذا بزرگان سلوک طفلان راه را سفارش می د به توبه نصوح در ماه اول و صلوات کثیره در ماه دوم و تلاوت فراوان قرآن در سومین ماه، تا مستعد برای لیالی قدر شوند و اما شب قدر، شب لقاء حق تعالی در قلب پاک پاکان روزگار در همین سرای دنیاست که روز و شب به ی ال بلکه یک عمر انتظارش را به جان می کشیده اند ...



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-381.aspx




رؤیت زیبایی در ضربت مولا / محمد ادیب نیا

درخواست حذف اطلاعات
وصف عاشق صادق در مراتب تحمل ضرب مولایش ( صبر – شکر – لذت – نسیان ) و رؤیت جمال جمیل[1] .... نقل است که یک روز حسن بصری و مالک دینار و شقیق بلخی در بر رابعه رفتند و او رنجور بود. حسن(بصری) گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم یصبر علی ضرب مولاه. یعنی؛ صادق نیست در دعوی خویش هر که صبر نکند بر زخم (ضرب) مولای خویش. رابعه گفت: از این سخن بوی منی می آید. شقیق(بلخی) گفت لیس بصادق فی دعواه من لم یشکر علی ضرب مولاهُ ؛ صادق نیست در دعوی خویش هرکه شکر نکند بر زخم مولای خویش رابعه گفت از این به(بهتر) باید. مالک ( دینار) گفت لیس بصادق فی دعواه من لم یتلذذ بضرب مولاه ؛ صادق نیست در دعوی خویش هر که لذت نیابد از زخم (ضرب) دوست خویش. رابعه(عدویه) گفت: به(بهتر) از این می باید. گفت تو بگوی!!! گفت: لیس بصادق فی دعواه من لم ینس الضرب فی مشاهده مولاه ؛ صادق نیست در دعوی خویش هرکه فراموش نکند الم زخم در مشاهده مطلوب خویش. این عجب نبود که ن مصر در مشاهده مخلوق الم زخم نیافتند اگر ی در مشاهده خالق بدین صفت بود بدیع نبود[2]. حال بدان و ببین که زینب علیها السلام در وصف مصیبت های خود در حضور یزید چه می فرمود: ما جز زیبایی چیزی ندیدیم..... ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا !!!؟... آری هرچه آن خوبان کند نیکو بود .... والحمد لله رب العالمین علی کل حال
[1] . قال زینب علیها السلام فی مجلس یزید: ... ما رآینا الا جمیلا.... ما جز زیبایی چیزی ندیدیم. [2] . (ذکر رابعه عدویه رحمة الله علیها / عطار » تذکرة الأولیاء ص 86 /تصحیح محمد استعلامی).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-382.aspx




یکصد آفت زبان انسان

درخواست حذف اطلاعات
یکصد آفت زبان انسان 1- دروغ 2 - غیبت 3– خودستایی 4- تمس 5 – تهمت 6- 7- کفر گفتن 8- ریاء لسانی 9- تحقیر مردم 10 - تشویق به گناه 11- زور گویی(قلدری) 12- آوازه خوانی 13- منت گذاشتن 14- شوخی زیاد 15- شایعه سازی 16- سوگند زیاد 17- عیب جویی 18- تکفیر مؤمن 19- تصدیق ساحر 20- غش در معامله 21- امر به منکر 22- نهی از معروف 23- اظهار فقر 24- دل ش تن 25- حکم ناحق 26- بد خلقی 27- شوخی با نا محرم 28- تحریف دین 29 - کمک به ظالم 30- لعن و نفرین مسلمانها 31- نمّامی(سخن چینی) 32- جاسوسی بر علیه مسلمین 33- زخم زبان(نیش زدن) 34- سر و صدای آزار دهنده 35- سخنان شرک آمیز 36- بد سخن گفتن با والدین 37- تملق و چاپلوسی38- ایراد سخنان مفسده انگیز39-ایراد سخنان تفرقه انگیز 40 - تطمیع مردم به اخذ رشوه 41- دعوت به پرداخت رشوه 42- تایید ظلم و ظالم 43- لقب زشت گذاشتن 44- جلوه دادن حق به باطل 45- جلوه دادن باطل به حق 46- پاسخ به سوالاتی که نمی داند 47- نصیحت در ملأ (آشکارا) 48- نصیحت بیش از حد 49- گفتن هر آنچه که می داند 50 - غلو در حق ائمه علیهم السلام 51- شعار دادن های بدون 52- علم اهانت به آیات الهی 53- اهانت به 54- اهانت به اهل بیت علیهم السلام 55- لعن و نفرین به شانس واقبال 56- سخن گفتن عمدی در 57- کوچک شمردن گناه خود یا دیگران 58- ریختن آبروی مؤمن 59 - گمراه ن 60- گفتن سخنان لغو 61- بدعت گذاشتن در دین 62- مذمت مؤمنین و نیکوکاران 63- صحبت های سرد و تلخ و بی روح 64- پرسش از اموری که دانستن آنها گناه است 65- ایجاد زمینه برای ارتکاب گناه دیگری 66- مِراء(جرّ و بحث های بی فایده ونفسانی) 67- هر گونه صدا و سخن در جهت ترساندن مردم 68- تقلید صدا به قصد استهزاء و آزار 69- جزع و شِکوه از مشیت های الهی 70- زیاد ایراد گرفتن از دیگران 71- مدح فاجر(ستایش از گن ار) 72- گفتن سخن حق در جایی که نباید گفت 73- افشای اسرار مردم یا اسرار خود 74- تهدید و ایجاد رعب و وحشت 75- انداختن کار خود بر گردن دیگران 76- اشاعه اء(پخش نمودن گناهان دیگران) 77- با طنّازی صحبت خانمها با نا محرم و بعضی از 78- شماتت زیاد خطا کاران و مصیبت زدگان 79- گفتن هر گونه خبر و سخن که صحّت آن را نمی داند 80- تعلیم راههای انجام گناه 81- تعلیم امور باطل(سحر و جادو، موسیقی ...) 82- تضعیف روحیه مجاهدان 83- ناامید مردم از رحمت خدا 84- امید زیاد دادن به گن اران85- شهادت باطل و دروغ 86- توثیق فاسق(مؤثق جلوه دادن گن ار) 87- زیاد در خواست نمودن از مردم 88- تحسین و تایید گن ار 89- گفتن سخنان تحریک کننده 90- واسطه انجام گناه شدن بین دو نفر 91- تفا به آباء و ثروت و فرزندان و ... 92- تایید سخن ی که صحت کلام او را نمی داند 93- اعتراف به گناه در نزد غیر خدا 94- بد و بیراه گفتن به حوادث بلا گونه 95- ذلیل نمودن نفس خویش(گفتن سخنان ذلّت آمیز) 96- اکرام شخص ثروتمند به خاطر ثروتش 97- اهانت به فقیر به خاطر فقرش 98- بسیاری از تعارفات روزمرّه مثل (قربونت بشم، فدات بشم و ..) 99- کوچک شمردن کارهای خیر دیگران 100- عدم تقیه در جایی که باید تقیه کرد. والحمد لله رب العالمین



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-359.aspx




سر کشی هر روزه زبان بر اندام ها

درخواست حذف اطلاعات
سر کشی هر روزه زبان بر اندام ها از زین العابدین (ع) نقل شده که فرمود: بدرستى که زبان آدمى هر روز بر اندامهاى او سرکشى مى نماید، آنگاه مى گوید: چگونه صبح کردید، ح ان چطور است؟ آنها مى گویند: خوب است ! اگر تو ما را واگذارى ! و مى گویند الله الله را، در حق ما مراعات کن و آن را قسم مى دهند و مى گویند: همانا ما بوسیله تو پاداش داده مى شویم و بسبب تو مواخذه خواهیم شد و در کافى از صادق (ع) بدین گونه روایت شده: که هیچ روزى نیست جز آن که هر عضوى از اعضاى بدن زبان را تکفیر مى نماید یا اظهار ذلت و خضوع مى کند، ماس کنان مى گوید: تو را به خدا سوگند مى دهم که کارى نکنى تا ما به خاطر تو عذاب شویم یعنى از شر تو به خدا پناه مى بریم، خود را نگهدار تا ما از عذاب سالم مانده بسبب تو معذب نگردیم. گاهى على (ع) از آن چنین تعبیرى دارد: هیچ چیزى به زندان طولانى از زبان سزاوارتر نیست. و گاهى مى فرماید: نگهداشتن زبان، پادشاهى و رها آن هلاکت و نابودى است. و گاهى فرموده: گرفتارى انسان در زبان اوست و نیز فرموده: تیزى سر نیزه پیوندها را مى برد و تیزى زبان عمرها را. و یا فرموده: روزه دل بهتر از روزه زبان و روزه زبان بهتر از روزه شکم است. س ى از صادق (ع) نقل کرده است که اکرم (ص) مى فرماید: خداوند زبان را به عذابى مبتلا مى سازد که هیچکدام از اندامها را به آن عذاب نمى کند. حرفهاى بى فائده در جنگ احد فرزند یکى از اصحاب رسول خدا (ص) شهید شد که از گرسنگى سنگ به شکم مى بست، مادرش به بالین او آمد، خاک از روى او پاک مى نمود و مى گفت: فرزندم !گوارا باد تو را بهشت! آن حضرت فرمود: چه مى دانى که بهشت بر او گوارا خواهد بود، شاید که سخنان بى فائده مى گفته یا از چیزى که او را کم نمى کرد بخل ورزیده باشد. درباره سکوت و فضل و مقام آن روایات بسیار است که به روایت داوود رقى از صادق (ع) اشاره مى کنم که فرمود: خاموشى، گنجى وافر و زینت بردبار و پوشش نادان است. دروغ اگر قرآن را ورق بزنید به آیاتى بر خورد مى نمائید که از دروغ نکوهش کرده است که مى توان ادعا کرد بیش از هشتاد آیه نازل گردیده است. و نیز از باقر (ع) روایت شده که خداوند عزوجل براى شر قفلهایى را قرار داده که کلید آن قفلها است و دروغ بدتر از است.از على (ع) روایت شده که بنده مزه ایمان را نمى یابد مگر این که دروغ را ترک کند خواه شوخى باشد، خواه جدى. تهمت و افتراء از صادق (ع) نقل شده: زمانى که مومنى به برادر خود تهمت زند، ایمان در دل او آب مى شود، چنان که نمک در آب حل مى شود. بهتان گناه بهتان گاهى بمراتب از گناه غیبت بیشتر است (غیبتى که از بالاتر است( زیرا اگر بهتان در پشت سر طرف تحقق پیدا کند، علاوه بر گناه غیبت، گناه دروغ را هم در بر دارد، پس در حقیقت بهتان یعنى دروغ و غیبت، بنابراین از گناهان کبیره و از بزرگترین آنها مى باشد. طعن از صادق (ع) روایت شده که فرمود: رسول خدا (ص) فرموده: بدرستى که خداى عزوجل مومن را از عظمت جلال و قدرت خود آفریده، پس هر که بر او طعن زند، یا بر او چیزى رد کند، پس همانا بر خدا رد نموده است. سوگند دروغ و از صادق (ع) روایت شده: هر که بر کلامى سوگند یاد کند، در صورتى که مى داند که دروغگوست پس در حقیقت با خدا محاربه نموده است. غیبت نوف بکالى از شاگردان على (ع) و مونس آن بزرگوار است مى گوید: به آن حضرت عرض : مرا پندى ده، پس فرمود: نیکى نما تا به تو نیکى شود...، گفتم: بیشتر نصیحت فرما، فرمود: دروغ مى گوید ى که گمان مى کند حلال زاده است و حال آن که گوشتهاى مردم را بسبب غیبت مى خورد. امر به معروف و نهى از منکر عظمت امر به معروف و نهى از منکر آن اندازه است که خداوند فرموده: شما بهترین امت هستید در میان بشر هنگامى که امر به معروف نموده و نهى از منکر نمائید و به خدا ایمان آورید. و از گرامى (ص) روایت شده: امت من پیوسته در خیرند مادام که امر به معروف و نهى از منکر نموده و به برو نیکى تعاون داشته باشند، و زمانى که چنین کارى نکنند، برکت ها از آنها گرفته شده، و بعضى از آنها بر بعضى دیگر مسلط گشته، و براى آنها یار و یارى نه در زمین مى باشد و نه در آسمان، یعنى نه خداوند آنها را کمک مى کند و نه بندگان خدا. عیب جوئى دیگران و از رسول خدا (ص) روایت شده: هر که آشکار سازد عمل ناشایست دیگرى را، مثل آنست که خود آن را بجا آورده باشد، و ى که مومنى را به چیزى سرزنش کند، نمیرد تا خود به آن مبتلا گردد. فاش اسرار محمد بن فضیل از حضرت موسى بن جعفر (ع) نقل کرده که به او گفتم: فدایت شوم ! از برادر دینى ام مطلبى نقل مى کنند که از نظر من ناپسند است، وقتى از او مى پرسم انکار مى کند، در صورتى که عده اى موثق آن را نقل کرده اند؟ حضرت فرمود: محمد!گوش و چشم خود را نسبت به بد گوئى برادرت تکذیب نما، پس اگر پنجاه نفر سوگند خورنده بر مطلب خود گواهى دادند و خود او گفت: چنین نیست، او را تصدیق نما و آنها را تکذیب کن، و از او فاش نکن چیزى را که او را بد چهره سازى و جوانمر را بکوبى، و در نتیجه از انى باشى که خداوند در کتابش فرموده. لعن از صادق (ع) روایت شده که لعنت هنگامى که از جانب گوینده آن صادر شود، میان او و لعن شده رفت و آمد مى کند، پس اگر جاى استحقاق خود را پیدا کرد که هیچ وگرنه به صاحب خود بر مى گردد، و خود او مستحق تر است، پس دورى کنید از این که مومنى را لعن کنید، که به خودتان بر مى گردد. شوخى بیجا روایات بسیارى وارد شده که از شوخى و مزاح زیاد بپر د، زیرا آبرو را مى برد و مزاح دشنام کوچک است و نور ایمان را مى برد و جوانمردى را سبک مى کند و سبب کینه و عداوت مى شود و وقار را نابود مى سازد. سخن چینى صادق (ع) از پدران خود (ع) از اکرم (ص) نقل فرموده که آن سرور فرمود: آیا به شما بگویم که بدترین افراد کیست؟ گفتند: بلى یا رسول الله! فرمود: بسیار روندگان به سخن چینى، جدائى افکنان میان دوستان و اشخاصى که مى کوشند براى انى که بدون عیبند، عیب تراشى کنند. از باقر (ع) نقل شده: رسول خدا فرمود: دشنام دادن مومن وج از بندگى خداست، و قتال با او کفر، و خوردن گوشت او (غیبت او) معصیت، و حرمت همچون حرمت خون اوست. ف فروشى در گفتار پروردگار جهان مکرر در قرآن از آن نهى فرموده، بلکه مخصوصا یک سوره درباره تکاثر نازل فرموده، مى فرماید: شما را مفا ت بر یکدیگر (به بسیارى قبیله و عشیره و اموال )، از طاعت و ذکر خدا باز داشته به حدى که به گورستان آمده مردگان را شماره کرده، نباید چنان باشد، زود باشد که خطاى خود را بدانید. عجب و خود پسندى در گفتار از گرامى (ص) روایت شده که سه چیز از جمله مهلکات است: بخلى که اطاعت شود، و هواى نفسى که پیروى گردد، و عجب انسان به نفس خود. سرزنش بیجا از صادق (ع) روایت شده: هر که مومنى را سرزنش نماید خداوند او را در دنیا و آ ت سرزنش کند. والحمد لله رب العالمین علی کل حال اقتباس از کتاب: مناظره زبان و اندامها به قلم: سید حسین شیخ ال ى



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-360.aspx




سرّ جام جم/ حافظ رحمه الله

درخواست حذف اطلاعات
اخلاق عرفانی سرّ جام جم به سرّ جام جم آن گه نظر توانی کرد[1] که خاک میکده کحل بصر توانی کرد مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد گل مراد تو آن گه نقاب بگشاید که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد گ در میخانه طرفه ا یری است گر این عمل ی خاک زر توانی کرد به عزم مرحله عشق پیش نه قدمی که سودها کنی ار این سفر توانی کرد تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد جمال یار ندارد نقاب و ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد بیا که چاره ذوق حضور و نظم امور به فیض بخشی اهل نظر توانی کرد ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی طمع مدار که کار دگر توانی کرد دلا ز نور هدایت گر آگهی ی چو شمع خنده ن ترک سر توانی کرد گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد (حافظ ، غزلیات/ غزل شماره ۱۴۴) معانی لغات و ترکیبات: سِر= راز جام جم = جام جهان نما (دل عارف کامل) سرّ جام جم= راز دل عارف کامل (سر ولایت اولیا) نظر توانی کرد = می توانی آگاهی پیدا کنی کُحل = سرمه بَصَر = بینایی (چشم) طاق سپهر = کنایه از دنیا گل مراد تو = آرزو هایت (تشبیه) نقاب بگشاید = از بیرون آمدن نِه = بگذار بیا = بشتاب ذوق حضور = حضور دل ( آرامش خاطر) نظم امور = سر و سامانی اهل نظر = صاحب نظر (عارف و عالم معنا)، مراد اهل بیت علیهم السلام است. نقاب = (حجاب) غبار ره = گرد راه (غرور، آلایش نفسانی) غبار ره بنشان = موانع نفس را بردار سرای طبیعت = جهان مادی(ما سوی الله) کوی طریقت = سرای معرفت و عشق به حق طُرفه اِ یر= کیمیای عجیب و شگفت انگیز(مرشد راه) زر = مال (طلای ناب ) ولی = مادامی که میخانه = محل اخلاص و طهارت و معرفت و نصیحت شاهانه = حدیث نبوی و علوی(حدیث قدسی) شاهراه حقیقت = صراط مستقیم الهی
[1] . وزن شعر: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (بحر مجتث مثمن مخبون محذوف)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-361.aspx




انسان وجه عالم هستی

درخواست حذف اطلاعات
ظهور تام و وجه کامل هستی انسان است. هر چیزی وجهی دارد، از جمله کل عالم که آن هم وجه دارد. وجه عالم، انسان است. در واقع خود انسان وجه عالم هستی است؛ تو گویی که اگر در عالم انسان نبود، عالم وجه نداشت. انسان کامل، وجه عالم هستی است. اگر مجموعه عالم را از ازل تا ابد در نظر بگیریم، وجه عالم انسان است و همه عالم در انسان خلاصه می شود. واقعاً هم همین طور است، انسان خلاصه عالم است و این سخن، شعر یا یک تعارف نیست! هر آنچه در عالم هستی هست – از ازل تا ابد، آنچه بوده، هست و خواهد بود در انسان خلاصه شده است. به قول مولانا: ای آینه جمال شاهی که تویی ای نسخه نامه الهی که تویی بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی ( دیوان شمس/ رباعیات شماره 1759) در واقع این همان حرفی است که قدما هم به تعبیرهای زیباتر گفته اند؛ انسان جام جهان نماست. وقتی که از جام جهان نما صحبت شده بود، اشخاص آن دوران متعجب شده بودند که چگونه جامی می تواند جهان را نشان دهد؟! اما امروزه ما خیلی جام جهان نما را می بینیم؛ جعبه ای که می تواند همه عالم را نمایش دهد. ولی باز هم همین جعبه تلویزیون نمی تواند همه عالم را نشان دهد؛ همین جعبه تلویزیون هم که خیلی چیزها را نشان می دهد، باز هم قادر به نمایش برخی موارد نیست. اما جام جهان نما، خود انسان است. چه چیزی در این عالم می تواند وجود داشته باشد که نمونه آن در انسان نباشد؟ اگر هر چیزی که در این عالم هست، قابل ادراک است، پس ادراک آن در شما هست. ادراک یک شیء، نمونه همان شیء در شماست. والحمد لله رب العالمین علی کل حال



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-362.aspx




ظهور متن عالم به میزان ادراک انسان/ ابراهیمی دینانی

درخواست حذف اطلاعات
ظهور متن عالم به میزان ادراک انسان ظهور متن یک نویسنده توسط ادراک خواننده آن است. یک متن همیشه یک متن است و مادام که مورد مشاهده و توجه قرار نگیرد و خوانده نشود، سخنی نمی گوید و البته هنگامی که مورد مشاهده و توجه قرار می گیرد و خوانده می شود، به اندازه فهم و ادراک مشاهده کننده و خواننده خود و به زبان او سخن می گوید. خیال، عقل است و عالم خیال به همه وسعت و گسترش شگفت انگیزی که دارد، مرز عالم عقلی شناخته می شود. ی که به تفاوت های بنیادی در مراتب ادراک انسان آگاهی دارد، به درستی میداند که افراد بشر در یک درجه از ادراک نیستند. انسان در هر مرتبه از مراتب ادراک که قرار گرفته باشد، نمیتواند بیش از آنچه در آئینه ادراک او انعکاس پیدا می کند، ببیند. بیرون آمدن از ذهن، بدون استمداد از ذهن امکان پذیر نیست. ذهن به واسطه ذهن از خود فرا می رود و آنجا که ذهن فعال نباشد، نمی‎توان از آنچه بیرون رفتن از ذهن خوانده می شود، سخن به میان آورد. اکنون اگر بپذیریم که انسان در حد مرتبه ادراک خود سخن می گوید و براساس موازین صورت های ذهنی خویش می شد، ناچار باید اعتراف کنیم که وقتی او به تفسیر یا تأویل یک جمله یا یک متن می پردازد، آن تفسیر یا تأویل از رنگ شه های مفسر و تأویل کننده منزه و مبرا نیست. یک متن همیشه یک متن است و مادام که مورد مشاهده و توجه قرار نگیرد و خوانده نشود، سخنی نمی گوید و البته هنگامی که مورد مشاهده و توجه قرار می گیرد و خوانده می شود، به اندازه فهم و ادراک مشاهده کننده و خواننده خود و به زبان او سخن می گوید. نویسنده و گوینده در نوشته و سخن خود ظاهر می شود و البته هرگونه سخن و نوشته نیز در مرتبه و حد خواننده و شنونده خود به ظهور میرسد. عالم، متن واحد و یگانه ای است که اشخاص با آن روبرو می شوند و در آن زندگی می کنند؛ ولی عالم هیچ فردی از افراد انسان با عالم فرد دیگر ی ان نیست. با توجه بیشتر به این مسئله می توان دریافت که نه تنها عالم یک فرد همواره غیر از عالم فرد دیگر شناخته می شود، بلکه یک فرد انسان در طول زندگی دراز و پر ماجرای خود، عوالم گوناگون داشته و آنچه به طور مثال در عالم رویا دیده است، غیر از آن چیزهایی است که در عالم بیداری با آن روبرو گشته است. همانگونه که یک متن همیشه یک متن است و هر فردی از افراد بشر بر اساس نوع تفکر و سنخ شه خودش با آن روبرو می شود. کتاب آسمانی و الهی «قرآن کریم» نیز یک متن است و هر ی که به خواندن و قرائت آن مبادرت می کند، بیش از اندازه ی فهم و میزان ادراک خود از مضمون و محتوای بی پایان آن به دست نمی آورد. ی که غواص نیست و فن شنا نمی داند، نمی تواند در یک اقیانوس غوطه ور گردد. برای اینگونه اشخاص، در ساحل اقیانوس نشستن و در حد امکان از آب امواج وشانی که در ساحل ش ته می شوند بهره بردن، به صواب نزدیک تر شناخته می شود! هیچ غواص ماهر و شناگر بزرگی نیز پیدا نمی شود که بتواند به همه یک دریای بی کران احاطه پیدا کند و اعماق بی پایان آن را مورد بررسی قرار دهد. آنجا که یک غواصی به محدود بودن توانایی خود در فن شنا آگاهی دارد، نباید در اقیانوسی به شناگری بپردازد که از هر جهت بی کرانه است و ژرفای آن نیز بی پایان و بدون پایان است. والحمد لله رب العالمین علی کل حال



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-363.aspx




شیر حق / مولوی - مثنوی معنوی

درخواست حذف اطلاعات
شیر حق گفت پیغمبر علـی را کای على شیر حقى ، پهلوانی پر دلی [1] لیک بر شیری مکن هم اعتمید اندر آ در سایه ی نخل امید اندر آ در سایه آن عاقلى کش نداند بُرد از ره ناقلی ظل او اندر زمین چون کوه قاف روح او سیمرغ بس عالی طواف گر بگویم تا قیامت نعت او هیچ آن را مقطع و غایت مجو در بشر روپوش کردست آفتاب فهم کن و الله اعلم بالصواب یا علی از جمله ی طاعات راه بر گزین تو سایه ی خاص اله هر ی در طاعتی بگریختند خویشتن را مخلصی انگیختند تو برو در سایه ی عاقل گریز تا رهی زان دشمن پنهان ستیز از همه طاعات اینت بهترست سبق ی بر هر آن سابق که هست چون گرفتت پیر، هین تسلیم شو همچو موسی زیر حکم خضر رو صبر کن بر کار خضری بی نفاق تا نگوید خضر رو هذا فراق گرچه کشتی بشکند تو دم مزن گرچه طفلی را کشد تو مو مکن دست او را حق چو دست خویش خواند تا ید الله فوق ایدیهم براند دست حق میراندش زنده ش کند زنده چه بود جان پاینده ش کند هر که تنها نادرا این ره برید هم به عون همت پیران رسید دست پیر از غایبان کوتاه نیست دست او جز قبضه الله نیست غایبان را چون چنین خلعت دهند حاضران از غایبان لا شک به اند غایبان را چون نواله می دهند پیش مهمان تا چه نعمتها نهند کو ی کو پیش شه بندد کمر تا ی کو هست بیرون سوی در چون گزیدی پیر نازکدل مباش سست و ریزنده چو آب وگل مباش ور بهر زخمی تو پر کینه شوی پس کجا بی صیقل آیینه شوی[2] (مثنوى، تصحیح: استعلامى، محمد، دفتر یکم، ۲۹۷۲)
[1] . بخش ۱۴۰ - وصیت رسول صلی الله علیه و سلم مر علی را کرم الله وجهه کی چون هر ی به نوع طاعتی تقرب جوید به حق تو تقرب جوی به صحبت عاقل و بندهٔ خاص تا ازیشان همه پیش قدم تر باشی. شیر حق کنایه از همان لقب اسد الله است که رسول خدا علی علیه السلام را بدان نامید. [2] . وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (بحر رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی).



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-364.aspx




هدایت معنوی زمان علیه السلام

درخواست حذف اطلاعات
هدایت معنوی زمان علیه السلام فتوای اشتباه شیخ مفید و عنایت غیبی شخصی روستایی خدمت شیخ رسید و سؤال کرد: «زنی حامله فوت کرده و حملش زنده است؛ آیا باید شکم این زن را کرده و طفل را بیرون بیاوریم و یا این که با آن حمل، او را دفن کنیم»؟ شیخ پاسخ داد: «با همان حمل او را دفن کنید»! آن مرد برگشت. در میان راه دید سواری از پشت سر می ‏تازد و می ‏آید، چون نزدیک رسید، گفت: «ای مرد، شیخ فرموده است که شکم آن زن را کرده و طفل را بیرون آورده و زن را دفن کنید». آن مرد چنین کرد. پس از چندی ماجرا را برای شیخ نقل د. شیخ فرمود: «من ی را نفرستادم و معلوم است که آن شخص صاحب الامر (عج) بوده است. حالا که در احکام شرعیه خطا می ‏کنم، همان بهتر که دیگر فتوا ندهم». لذا به خانه رفت و در خانه را بست و بیرون نیامد و پاسخ مراجعین را نمی ‏داد. تا اینکه از سوی حضرت ولی عصر(عج) توقیعی (نامه ‏ای) برای شیخ بیرون آمد با این مضمون که: «وظیفه ‏ی شماست که فتوا بدهید و وظیفه‏ ی ماست که شما را حمایت کرده و نگذاریم که در خطا بیافتید». پس از این دستور، شیخ بار دیگر بر مسند فتوا نشست. نقل شده است که در مدت 30 سال، 30 توقیع از ناحیه مقدس عصر(عج) برای شیخ مفید صادر شد و در عنوان توقیع نوشته بود: «للاخ الاعز السدید الشیخ المفید» یعنی «برای برادر گرامی و استوار، شیخ مفید». ـــــــــــــــــــــــــــــــــ منبع: داستان ‏هایی از زندگی علماء، تألیف محمدتقی صرفی، دفتر نشر برگزیده قم. (با اندک تصرف و ویرایش)



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-365.aspx




مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست/ جلال الدین محمد مولوی

درخواست حذف اطلاعات
مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست گفت حمزه چونک بودم من جوان مرگ می دیدم وداع این جهان[1] سوی مردن به رغبت کی رود پیش اژدرها کی شود لیک از نور محمد من کنون نیستم این شهر فانی را زبون از برون حس لشکرگاه شاه پر همی بینم ز نور حق خیمه در خیمه طناب اندر طناب شکر آنکه کرد بیدارم ز خواب آنک مردن پیش چشمش تهلکه ست امر لا تلقوا بگیرد او به دست[2] و آنکه مردن پیش او شد فتح باب سارعوا آید مرو را در خطاب[3] الحذر ای مرگ بینان بارعوا العجل ای بینان سارعوا الصلا[4] ای لطف بینان افرحوا[5] البلا ای قهر بینان اترحوا هر که یوسف دید جان کردش فدی هر که گرگش دید برگشت از هدی مرگ هر یک ای پسر همرنگ اوست پیش دشمن دشمن و بر دوست دوست پیش ترک آیینه را خوش رنگی است پیش زنگی آینه هم زنگی است آنکه می ترسی ز مرگ اندر فرار آن ز خود ترسانی ای جان هوش دار روی زشت تست نه رخسار مرگ جان تو همچون درخت و مرگ برگ از تو رستست ار نکویست ار بدست ناخوش و خوش هر ضمیرت از خودست گر به خاری خسته ای خود کشته ای ور حریر و قز دری خود رشته ای دان که نبود فعل هم رنگ جزا هیچ خدمت نیست هم رنگ عطا مزد مزدوران نمی ماند بکار کان عرض وین جوهرست و پایدار آن همه سختی و زورست و عرق وین همه سیمست و زرست و طبق گر ترا آید ز جایی تهمتی کرد مظلومت دعا در محنتی تو همی گویی که من آزاده ام بر ی من تهمتی ننهاده ام تو گناهی کرده ای شکل دگر دانه کشتی دانه کی ماند به بر او کرد و جزا صد چوب بود گوید او من کی زدم را به عود نه جزای آن بود این بلا چوب کی ماند را در خلا مار کی ماند عصا را ای کلیم درد کی ماند دوا را ای حکیم تو به جای آن عصا آب منی چون بیفکندی شد آن شخص سنی یار شد یا مار شد آن آب تو زان عصا چونست این اعجاب تو هیچ ماند آب آن فرزند را هیچ ماند نیشکر مر قند را چون سجودی یا رکوعی مرد کشت شد در آن عالم سجود او بهشت چونکه پرید از دهانش حمد حق مرغ جنت ساختش رب الفلق حمد و تسبیحت نماند مرغ را گر چه نطفه مرغ بادست و هوا چون ز دستت رست ایثار و زکات گشت این دست آن طرف نخل و نبات آب صبرت جوی آب خلد شد جوی شیر خلد مهر تست و ودّ ذوق طاعت گشت جوی انگبین مستی و شوق تو جوی خمر بین این سببها آن اثرها را نماند نداند چونش جای آن نشاند این سببها چون به فرمان تو بود چار جو هم مر ترا فرمان نمود هر طرف خواهی روانش می کنی آن صفت چون بد چنانش می کنی چون منی تو که در فرمان تست نسل آن در امر تو آیند چست می دود بر امر تو فرزند نو که منم جزوت که کردی اش گرو آن صفت در امر تو بود این جهان هم در امر تست آن جوها روان آن درختان مر ترا فرمان برند کان درختان از صفاتت با برند چون به امر تست اینجا این صفات پس در امر تست آنجا آن جزات چون ز دستت زخم بر مظلوم رست آن درختی گشت ازو زقوم رست چون ز خشم آتش تو در دلها زدی مایه ی نار جهنم آمدی آتشت اینجا چو آدم سوز بود آنچه از وی زاد مرد افروز بود آتش تو قصد مردم می کند نار کز وی زاد بر مردم زند آن سخنهای چو مار و کژدمت مار و کژدم گشت و می گیرد دمت اولیا را داشتی در انتظار انتظار رستخیزت گشت یار وعده ی فردا و پس فردای تو انتظار ت آمد وای تو منتظر مانی در آن روز دراز در حساب و آفتاب جان گداز کآسمان را منتظر می داشتی تخم فردا راه روم می کاشتی خشم تو تخم سعیر دوزخست هین بکش این دوزخت را کین فخست کشتن این نار نبود جز به نور نورک اطفا نارنا نحن الشکور گر تو بی نوری کنی حلمی بدست آتشت زنده ست و در خا ترست آن تکلف باشد و روپوش هین نار را نکشد به غیر نور دین تا نبینی نور دین آمن مباش کاتش پنهان شود یک روز فاش نور آبی دان و هم در آب چفس[6] چونکه داری آب از آتش مترس آب آتش را کشد کآتش به خو می بسوزد نسل و فرزندان او سوی آن مرغ ان رو روز چند تا ترا در آب حیوانی کشند مرغ خاکی مرغ آبی هم تنند لیک ضدانند آب و روغنند هر یکی مر اصل خود را بنده اند احتیاطی کن بهم ماننده اند همچنانک وسوسه و وحی الست هر دو معقولند لیکن فرق هست هر دو دلالان بازار ضمیر رخت ها را می ستایند ای گر تو صرّاف دلی فکرت شناس فرق کن سرّ دو فکرت چون نخاس[7] ور ندانی این دو فکرت از گمان لا خلابه[8] گوی و مشتاب و مران[9] (مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم)
[1] . وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (بحر رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی). [2] . تلمیح است به ایه ۱۹۵ سوره بقره: وَأَنفِقُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَلاَ تُلْقُواْ بِأَیْدِیکُمْ إِلَى َّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوَاْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ (و در راه خدا انفاق کنید، و خود را با دست خود به هلاکت میفکنید، و نیکى کنید که خدا نیکوکاران را دوست مى‏دارد.) [3] . تلمیح است به ایه ۱۳۳ سوره ال عمران: وسارعوا الی مغفره من ربکم و جنه عرضها السموات و الارض اعدت للمتقین. (و بشت د به سوی آمرزشی از ناحیه پروردگارتان و به سوی بهشتی که پهنای آن همه آسمانها و زمین را در بر گرفته و برای پرهیزکاران مهیا شده است ) [4] . لغت نامه دهخدا؛ الصلا. [ اَص ص ] (ع صوت ) مرکب از ال (حرف تعریف ) و صلا بمعنی آواز دادن برای خورانیدن طعام یا چیزی دادن به ی . دعوت برای خوان . ندا برای طعام . [5] . لغت نامه دهخدا؛ (ع مص ) شادان و فرحناک شدن . و منه حدیث الانصار ابهنوا منها آ الدهر؛ ای افرحوا وطیبوا نفساً بصحبتی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). [6] . لغت نامه دهخدا؛ چفس، چفسندگی . [ چَ س دَ / دِ ] (حامص ) چسبندگی. دوسندگی . چسبناکی . چفسیدن . [ چ دَ ](مص ) بمعنی چسبیدن است خواه چیزی را بچیزی بچسبانند و خواه بدست محکم بگیرند. (برهان ). بمعنی چسبیدن . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ) (رشیدی ). چسپیدن و ملصق شدن و پیوستن . (ناظم الاطباء). مبدل چسپیدن است . (فرهنگ نظام ). چپسیدن ... [7] . لغت نامه دهخدا؛ نخاس . [ ن خ خا ] (ع ص ، اِ) ستورفروش . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بهائم فروش . (غیاث اللغات ). فروشنده دواب . (از المنجد) (از اقرب الموارد). فروشنده حیوانات و دلال فروش آنها. (فرهنگ نظام ) (ازاقرب الموارد). مال فروش . چوبدار. (یادداشت مؤلف... و نیز نخاس . [ن ] (ع اِ) دوالی که در میان دو قطعه چرم دوزند. (ناظم الاطباء). || (ص ) مخفف نَخّاس است. گر تو صراف دلی فکرت شناس - فرق کن سرّ دو فکرت چون نخاس .مولوی . [8] . لغت نامه دهخدا؛ خلابة. [ خ ل لا ب ه ] (ع ص ) زن فریبنده و مکاره و دروغگو. مونث خلاب .(از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). [9] . جلال الدین محمد مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۶۶ - جواب حمزه مر خلق را.



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-366.aspx




عشق ظهور جمال و تجلی حق تعالی

درخواست حذف اطلاعات
عشق ظهور جمال و تجلی حق تعالی برنامه معرفت – تاریخ سیزدهم دی ۱۳۸۷ مجری: اسماعیل منصوری لاریجانی میهمان: غلامحسین ابراهیمی دینانی کلمات کلیدی: عشق، تجلی اول، پرتو حق تعالی، صورت، معنا، حسن ازلی، عشق واقعی، انسان کامل، عاشق آگاه، ولی کامل، عرفان ی، عرفان اهل بیت، عرفان متعهد. تعریف عشق و رابطه آن با حسن ازلی خداوند بیان شد و با استناد به آیه امانت در قران کریم یت عشق هم مشخص شد. اما یت اصلی عشق آن است که همه عالم را عاشق خداوند کند. صبغه الهی ببخشد و آنها را به سوی خدا دعوت کند و این یت در انسان کامل تجلی پیدا کرده است؛ که چهارده معصوم (ص) این یت سنگین را در عالم آفرینش داشته و دارند. در واقع عشق نمی خواهد بی حساب و بدون برنامه باشد. زیرا معمولا در صحبت از عشق می گویند عشق تابع هیچ قواعدی نیست و این عقل است که حسابگر و ضابطه مند است و عشق را به بی ضابطه گی و شوریدگی متهم می کنند؛ ولی در واقع ما به دنبال آن عشق متعهد و واقعی که برای انجام یت سنگینی پا به عالم وجود گذاشته است می خواهیم بحث کنیم. این احساس وجود دارد که به ساحت عشق جسارت می شود و حرمت عشق در روزگار ما حفظ نمی شود و فقط در دوران ما نیست و مدت هاست که عشق به این مصیبت دچار است. ما امشب می خواهیم راجع به عشق متعهد و عشق مسئول صحبت کنیم. عشقی که برای یت ازلی وارد عالم شده و اصلا آفریده شده است. از شما می خواهم تعریفی از عشق متعهد بفرمایید تا طرح سوال کنم. .....



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-367.aspx




در باره حسن عسکری علیه السّلام

درخواست حذف اطلاعات
در باره حسن عسکری علیه السّلام 1 - شهادت عسکری علیه السّلام حسن عسکری علیه السّلام در سال 260 ه’ در سن 28 سالگی به دست معتمد عباسی به شهادت رسید. (ارشاد: ج 2، ص 336. کشف الغمه: ج 2، ص 402. مستجاد: ص 226. اقبال: ص 598. فیض العلام: ص 207. زاد المعاد: ص 334. کافی: ج 2، ص 561. مصباح کفعمی: ج 2، ص 596. بحار الانوار: ج 95، ص 356 355، ج 50، ص 334) معتمد به عباسیین سفارش می کرد که بر آن حضرت تنگ بگیرند. (قلائد النحور: ج رجب، ص 144) صدوق می فرماید: معتمد چندین مرتبه عسکری علیه السّلام را حبس کرد. 22 ساله بودند که هادی علیه السّلام به شهادت رسیدند، و مدت ت آن حضرت شش سال بود. در شبی که فردای آن روز به شهادت رسیدند نامه های زیادی به مردم مدینه نوشته بودند. (بحار الانوار: ج 5، ص 331) هنگام صبح، بعد از آنکه عصر علیه السّلام آن حضرت را وضو دادند و جوشانده ای به حضرتش دادند، به شهادت رسیدند. (غیبت طوسی: ص 164. زاد المعاد: ص 334. کمال الدین: ص 473) وقتی مردم سامرا با خبر شدند، همه بازارها بسته شد و مردم کنار منزل آن حضرت جمع شدند. وزراء و اتباع خلیفه و بنی هاشم و علویات داخل منزل بودند. در سامرا صدای شیون و گریه از هر سو به گوش می رسید و قیامتی بر پا شده بود. زمان علیه السّلام آن حضرت را غسل داده بعد از کفن آن حضرت بدن مطهر را جهت آوردند. جعفر برادر حضرت جلو آمد که بر بدن مبارک بخواند. همین که خواست تکبیر بگوید زمان علیه السّلام در حالی که طفلی گندمگون، پیچیده موی، گشاده دندان مانند ماه بود از حرم بیرون آمد و ردای جعفر را کشید و او را از آن مکان دور کرد و بر پدر بزرگوارش خواند، و آن حضرت را نزد قبر پدر بزرگوارش حضرت هادی علیه السّلام دفن نمودند. (فیض العلام: ص 209) جعفر این واقعه را برای معتمد نقل کرد. همه جا را در جستجوی حضرت گشتند، ولی اثری از آن حضرت ندیدند. در سال شهادت عسکری علیه السّلام سال 260 ه’ محدث جلیل جناب فضل بن شاذان نیشابوری از دنیا رحلت فرمود. او صاحب 180 تألیف است و عسکری علیه السّلام سه بار بر او رحمت فرستاده اند. (قلائد النحور: ج رجب، ص 144 143. تتمه المنتهی: ص 350 - 351) ۞ ۞ ۞



منبع : http://madibnia.blogfa.com/post-368.aspx