وبلاگهای رنگارنگ

♥مــاه بــــــانو♥

آخرین پست های وبلاگ ♥مــاه بــــــانو♥ به صورت خودکار از بلاگ ♥مــاه بــــــانو♥ دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



اتفاقاته بعد تولد

درخواست حذف اطلاعات
نمیدونستم چه طوری بنویسم این چند روز که گذشت چه طور بود... هنوزم یادم میاد اعصابم بهم میریزه، روزی که ماد درم و تشریف اوردن من برای شام تدارک دیدم و همه چی تا موقع شام خوب بود،تا اینکه م زنگ زد گفت مامانم حالش بد شده و روبه قبله اش . یه لحظه همه مون بهت زده شدیم و با هزار تا فکروخیال شام رو خوردیم. تا اینکه م دوباره زنگ زد وگفت شون فوت شد. خیلی ناراحت شدم هم دلم واسه سوخت وهم نگرانه رفتنه خانواده شدم تا اینکه خالم گفت پاشید همین الان راه بیوفتیم بریم. بابامم میگفت من تازه اومدم نمیتونم برم تهران و چون ام وخانواده اش با ماشین بابام اومده بودن نمیشد تنها برگردن. خلاصه هرکی یه چیزی میگفت ویه سری حرفا خالم میزد که قشنگ نبود وبیشتر من ناراحت میشدم خصوصا اینکه اصرار داشت قبل از همه ما باید بریم وگرنه فامیلا برامون حرف در میارن و یا میگفت بریم خودمونو نشون بدیم بدونن که هستیم. و این حرفا اصلا قشنگ نبود حتی مامانم اومد بغلم کرد و گفت اینم کادوی تولدت خودمو کنترل وگفتم نمیخوام، دفه بعدی که اومدین بهم کادو بده میخواین برین قبول نیست. تا اینکه بغضم گرفت ورفتم تو اتاق و نشستم به گریه . مامانم اومد یکم بغلم کرد وگفت نگران نباش ... با حرفاش خیلی حالم خوب شد و برگشتم تو اتاق . ساعت از نیمه شب هم گذشته بود، ولی همه بیصدا و بهت زده هم دیگه رو نگاه میکردیم... تا اینکه خالم گفت پاشید بریم . منم گفتم اره برید بایدم برید. شماها مرده پرستید. شماها هروقت یکی میمیره میرید دیدنش . وقتی که دیگه نیست میرید دنبالش. میخوای عزیز شی برو بمیر خیلی عزیز میشی . همه میان. همه احترام بهت میذارن. گفتم و گفتم وگفتم ، تا اینکه اروم شدم و هیچ ی هیچی نگفت. رفتم تو اتاق و گفتم به همسری که جا برای خو دن بندازه ، وتا صبح هیچ ی نخو د همه بیدار بودن وغصه میخوردن. تا اینکه صبح موقع صبحانه پسر شون زنگ زد گفت ما داریم میریم اردبیل .چون بابامون وصیت کرده اردبیل خاکش کنیم. و شما چون اصفهانید نمیرسید بیاید شنبه بیاید برای مراسمش . این حرف واین صحبت دلمونو اروم کرد اون لحظه واقعا بال دراوردم ، خیالم راحت شد. بهشون گفتم حالا که این جوری شد میتونید تا بمونید . و همون موقع بساط نهارو اماده کردیم رفتیم باغ بهادران کنار رودخونه و واقعا جای خوبی بود و حس خوش گذشت. بعدش رفتیم سی وسه پل و خواجو و ا هم خونه ی مادرشوهرم شام موندیم . صبح هم رفتیم نایین روستای مادربزرگ همسر به خاطر اینکه از کربلا اومدن و از همون ور هم خانواده رفتن تهران. راسی امروز صبح همسر رفت ماشین جدیدو معامله کرد . بالا ه ماشین رو یدیم ولی ماشین خودمونو هنوز نفروختیم چون همسر میگه اگر پول جور شه میدیم بابته قرضی که گرفتیم برای ید ماشین جدید و ماشین قبلی رو نفروشیم بمونه برای من باهاش رانندگی یاد بگیرم. اگر بشه که خیلی خوب میشه ان شالله.



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/349/اتفاقاته-بعد-تولد




مهمانی

درخواست حذف اطلاعات
سلام دلم نیومد اینم ننویسم???? روز دختر مادرشوهرم زنگ زد گفت خونه اید بیایم سر بزنیم (ایشون با اینکه نسبتشون دوره ولی همسایه ی ما هستند و یه کوچه فاصله داریم و بسیار خوب و مهربون و باشخصیتن با وجودش تنها نیستم) از اونجایی که شوهر ها میره فوتبال گفتم چهارشنبه بیاید و حتما شام بیاید . زنگ زدم مادرشوهرم وجاریم هم بیان که مادرشوهرم گفت چهارشنبه سرویس دارم پنجشنبه میایم . منم گفتم خب چهارشنبه اکرم خانم بیان و پنجشنبه مادرشوهر و جاری شام بیان کاش های شوهرو مادربزرگشو هم بگم یه دفه تموم شن برن. که مادرشوهر و همسر گفتن نه شام نگو اول زندگی درست نیست و خلاصه نذاشتن. و بهشون زنگ زدم برای شب نشینی بیان حداقل که گفتن پنجشنبه نمیتونیم میایم . مادرشوهرمم گفت منو عروسمم میایم که یه دفه باشه و کمکت کنیم . منم قبول و مهمونی چهارشنبه به خوبی برگزار شد . موند که مادرشوهرم اینا 7رسیدن و از اونجایی که هوا بعد از 8تاریک میشه نمیشد زود شامو بیارم . ساعت 8:30شد و اومدیم سفره بندازیم که یهو ها اومدن . اخه کی سر شب تازه اذان غروب دارن میگن میاد شب نشینی؟؟؟ دیگه سریع جمع کردیم و اومدن نشستن. بابا بزرگه نمیدونم از کدوم دنده بلند شده بود تا وارد شد گفت به به عجب غذایی زیرشو کم کن نسوزه . خج کشیدم چون شام دعوتشون نکرده بودم. دوباره پذیرایی کردیم و اومد اب بخوره گفت زیر غذاتو کم کن نترس ما نمیخوریم . چون ادم شوخی نیست من به شوخ بودنش نگرفتم. موقع رفتن شد اومد خداحافظی کنه گفت خوب در رفتید هیچ ی خونتون نیادا دیدی ا ش گیر افتادی، نترس از مهمون اگر بترسی گیر میوفتی. منم اخمام رفت تو هم و بهم برخورد... یهو ی مهربون اکرم که همیشه درکم کرده و تاحالا منو نرنجونده گذاشت همه برن یهو اومد بغلم و گریه کرد گفت من اخه چه قدر باید بابت رفتاره اینا خج بکشم، تورو خدا ببخش و حلال کن ، به دل نگیر وقتی بهت حرفی میزنن حس میکنم به الهامم حرف زدن ... اشکامو کنترل . بهم گفت الان با خواهرا و مامان بابام ببرون بودیم همه وسایل پذیرایی و من اوردم و اضافه هاشو بردم بابام میگه تاراج کردی بردی ... یه لحظه دلم برای سوخت ... از همه دنیا میکشه ، خانواده خودش ، شوهرش و خانوادش و... مادرشوهرم مجدد بابت حرف پدرش معذرت خواهی کرد و سفره شام رو ساعت 11انداختیم . بهشون گفتم نیازی نیست از من معذرت خواهی کنید باهاشون حرف بزنید این طوری بهتره احترام خودشون حفظ میشه . جاریم میگه روز عید داشتم خونه مادربزرگ ظرف میشستم کوچیکا که دعوا به پا برگشتن تو اشپزخونه بهم میگفتن این دختره درحد ما نیست چرا باهاش بحث میکنیم؟ به کلاس ما نمیخوره اصلا... جاریمم دستاشو شسته و اومده بشینه گفتن با تو نیستیما به دل نگیری که جاریم بهشون گفته فرقی نداره حرفتونو زدین ... من حرف جاری مو جدی نمیگیرم ولی قبلن هم این حرفارو شنیدم سره بله برون هم شنیدم گفتن درحد ما نیستن ، بارهای قبلم شنیدم ... باز به بیخیالی میگیرم چون خدا با منه و مینویسم واسه روزهای خوش



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/344/مهمانی




قضیه ی باشه، منتفی شد...

درخواست حذف اطلاعات
ب چه قدر برام تلخ بود . تا صبح نخو دم و فکر . تازه جوجه بلدرچین یدم و قاتی دوتا جوجه قبلیام ، صبحش اومدم دیدم یکیشون فرار کرده، یکی مرده، سه تا هم سرشون خوی و زخمی شده ... جوجه ی خودم همه رو تارو مار کرده از بس وحشیه... کلی براشون گریه تاحدی که چشمام پف کرده بود. شب با شوهری سر قضیه تولد صحبت میکردیم، از اونجایی که تولدم نزدیکه گفت کادو چی میخوای؟ گفتم همون که صحبتشو کردیم گفتی باشه... ایشونم زد تو پروبالم و گفت منظورم از باشه یعنی کلا باشه، یعنی تا پنج سال دیگه... خیلی دلم ش ت ناراحت شدم ، چون پنج سال دیگه فایده نداره، اون موقع دیگه دلم نمیخواد... خیلی ناراحت شدم رفتم تو اتاق درو بستم و پتو کشیدم رو سرم وگریه ... تا صبح قهر بودم و از سر درد خوابم نبرد. خیلی دلم گرفت ، کاش امسال که همش نحس بود تموم میشد راحت میشدم.



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/345/قضیه-ی-باشه،-منتفی-شد-




اتفاقهای خوب هم میوفته

درخواست حذف اطلاعات
سلام حیفه که ادم بین این همه دپرسی از اتفاق های خوب ننویسه... روزیکشنبه رفتیم خیابون وحید طلاهامو فروختیم، این فکر چندماه بود که به فکرم رسیده بود و منتظر بودیم وقتی بفروشیم که ضرر نکنیم. حدودا 5میلیون دوران عقد طلا یدم، سرویس و حلقه و النگو و دست بند. که تونستم 8,200,000 بفروشم یه ربع سکه هم که هدیه ی عید سه سال پیشم بود از جناب شوهر که کلا شد 8,700 و استارت ید ماشین جدید و فروختن ماشین فعلی زده شد. شنیدم همسر به مادرم میگفت میخوام ماشین به نام مهناز باشه، بسی خوشحال شدم . درضمن دنبال کار برای همسر میگشتم اگهی کار در منزل رو دیدم. باخودم گفتم بد نیست بشینم خونه و کار کنم دیگه نه پول کرایه ماشین میدم و نه خسته ی راه میشم ونه از کارهای خونه میمونم . ممکنه درامدش کم باشه ولی اگر کرایه ماشینو ازش کم کنی و رفت و امدو فاکتور بگیری میصرفه. خلاصه زنگ زدم صحبت گفتن هنر دست اصفهان رو دو جلسه اموزش میدیم و بعد کارمیبرین تو خونه انجام میدین. منم رفتم حضوری کارو دیدم و با کار اشنا شدم . کارش ملیله کاری هست که در بازارای اصفهان که چرخ بزنید خیلی زیاده سرویس های اینه شمعدون هم دارن میزنن یا سرویس استکان و میوه خوری و غیره که نقره است. خوبیش اینه من که علاقه به چیزای سنتی دارم لذت میبرم حتما. فردام جلسه اول کلاسشه امیدوارم موفق بشم. با خودم فکر هرچه قدر درامد ب یه مقدار پولشو میذارم بیمه مو میریزم تا سابقه بیمه برام جمع شه . چون شوهرم میگه برای اینکه حوصله ات سر نره کار کن و حداقل این طوری هم سرگرم میشم هم یه کمکی به خونه زندگی میکنم. #پ.ن: من توخونه بلدرچین نگه میدارم خیلی دوسشون دارم عاشقشونم . از طرفی به خاطر مخالفت های همسر از فکر بچه اومدم بیرون، حالا که قراره سرگرم شم دیگه نمیخوام فکرشو کنم و اذیت شم . بدم میاد بهم میگن به جا جوجه بازی بچه بیار ، اونایی که میگید مگه از زندگی و مسائلمون خبر دارید؟ چرا زخم رو دل ادم میذارید؟ چرا حرف نا مربوط میزنید؟ چرا وقتی دلم میخواست مجرد بمونم و قصد شوهر نداشتم گیر میدادین خواستگار نداری ترشیده ای. چرا وقتی عقد شدم ، هردفه پیام دادین و گفتین کی عروسیته، چرا حالا که حواسمو از بچه پرت تا اروم بشم و همسرم بپذیره مبحث بچه رو هی باعث اختلال ارامشم میشید. شماهایی که این حرفارو میزنید قصدتون نود درصد برهم زدن ارامشه منه. وگرنه چیکار دارید من با چی سرگرم هستم؟ منظوره من دوستای خاصم نبود ... شاید اونایی که استوری جوجه مو گذاشتم و نظر اعصاب دی دادن ، اینجا نباشن ولی گفتم تادلم خالی شه...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/346/اتفاقهای-خوب-هم-میوفته




کم کم دور شو...

درخواست حذف اطلاعات
وقتی حس میکنن هیچی حالیم نیست اذیت میشم، وقتی نباشم اذیت میشم ، وقتی دلم بگیره اذیت میشم . نمیام نت که حالم بد شه، میام که حالم خوب شه ، وقتی اونی که باید ح و خوب کنه ح و بد کنه اذیت میشم . بهم میگن بذار کنار هرچی رو که اذیتت میکنه، نمیدونم میشه یا نه. مثل معتادی که یکدفه از مواد بگیرنش... باید کم کم دور شم ، باید اول عادت کنم حرف نزنم ، کم کم عادت میشه که جواب ندم. کم کم عادت کنم بی تفاوت شم و بعد بتونم کنار بیام و فراموش کنم. فراموش کنم هرچی تو این مدت گذشت، هرچی عادت و اذیت شدم. حالمو با چیزای دیگه خوب کنم تا یادم بره که هم خودم تنبیه شم هم دور شم. شاید زمان انقضای بعضی چیزا زود تر از موعد سر میرسه... پ.ن: هیچ وقت هیچ وقت قضاوتتون ن ، به چشم بد بهتون نگاه ن ، دوست نداشتم فکر کنین بهتون حس بد دارم و چون حجابم ،تیپم و عقایدم باهاتون فرق داره باید ازتون بدم میاد. بیشتر از همه من ناراحتم، دیگه دلم نمیخواد حرف بزنم... بیشتر از همه من برام دوری سخته تحمل ندارم ولی نمیشه کاریش کرد... پ.ن2: یه جمع خاص



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/347/کم-کم-دور-شو-




تولدم مبارک...

درخواست حذف اطلاعات
دیروز تولدم بود . دیروز 26ساله شدم ، هنوزم باورم نمیشه که اینقدر زود زمان سپری شد. انگار همین دیروز بود مادرم بهم گفت ا ین تولدی که خونمون هستی تولد 25سالگیته و حالا تولد 26سالگی و نبود مادر پدر ... همسرم دیروز گفت برای تولد چه کنیم ، گفتم بریم رستوران شب نشین، همسرم گفت نمیشه چون شب باید برم فوتبال منم با اینکه یکم ناراحت شدم گفتم عیب نداره کار خاصی نمیکنیم.وقتی دختر عمش پیامک داد که شب بیاید خونمون شام دلمه داریم کلی ذوق اخه سالن فوتبال نزدیکه خونه عمشه ، و میشد شوهر بره فوتبال و منم خونه عمش بمونم و بعد از فوتبال همسر بیاد شام بخوریم، از طرفی جاری اس داد تولدت مبارک بچه هام برات کادو یدن بیا اینورا کادوتو بدم. منو همسر باهم تصمیم گرفتیم که یه کیک ب یم ببریم خونه جاری و با بچه هاش که کوچیکن و ذوق تول دارن جشن بگیریم . الهی بگردم ثمین همش میگفت تولده تولده و شمعارو فوت میکرد خخخ . بهم کادو یه گلدون با دوتا گل سانسوریا قلمی داد که سرش زرده و یه ادکلن خوش بو که دوسش داشتمو همسرم داده بود به همکارش. دستش درد نکنه تو اوضاعی که شوهرش بیکاره توقعی ازش نداشتم... شب خوبی بود برام . پ.ن: یادم رفته این مدتبگم ماد درم و و خانواده اش امروز چهارشنبه میان خونمون و تا هستند. شاید یه مراسم دورهمی هم بگیریم. پ.ن: مژگانم عاشقتممم مرسی که اومدی مجدد و بهم سر زدی عزیزه دل



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/348/تولدم-مبارک-




از تابستون رفتیم به زمستون

درخواست حذف اطلاعات
سلام شب از خونه جاری برگشتم و فرداش پسرش رو مه دیواری که من درست کرده بودم رو برد مدرسه درباره ی شهریار رو مه دیواری درست کردیم و هیچ چیزی این اندازه خوشحالم نکرد که زنگ زد گفت زن عمو جون معلممون گفت دستخط کیه اینقدر قشنگه خخخ اولین بار بود یکی ازم تعریف کرد . دوباره ب زنگ زد گفت ها خونمون جمع شدن شماهم بیاید . اولش شوهرم قبول نکرد و گفت زشته همش اونجا بودیم امروز ظهر شوهرم گفت داداشم زنگ زده اصرار باید بریم خونشون و منم موندم برم یا نه . خب خج میکشم زشته بنده خدا شوهرش بیکاره دست و بالشون خالیه هی مهمون بره . البته من هر سری میرم خونشون دست خالی نمیرم ولی اونقدر آبرو مندن که زیاد خوششون نمیاد ی چیزی ببره و ترحم کنه . راسی چه برفی اومدا ما که طرفه فولادشهریم و به کوه م زیاد اومد و شهر اصفهان شنیدم خیلی کم نشسته . کلی تو کوه برف بازی کردیم دوتایی . سالها بود برف بازی نکرده بودم و خیلی کیف داد. خدایا مرسییی پ.ن:اون خبری که میخواستم تو پست قبل بگم خداروشکر کنسل شد



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/334/از-تابستون-رفتیم-به-زمستون




جاریییی

درخواست حذف اطلاعات
از روزی که از خونه ی جاری اومدم یعنی شب سرماخوردگیم بدتر شده توی برف بازیا بدجور سرما خوردم گفته بودم که رفتن به خونه ی جاری رو کنسل کردیم ا شم رفتیم واسش شیرینی ومیوه وتخمه یدیم بردیم . پولشم نذاشتم شوهرم بگیره گفتیم فرقی نداره چه شوهرم مهمونی بده یا برادرشوهرم . خلاصه هرکی رسید بهم گفت چرا چشم سمت راستت وبالای پیشونیت قرمزه انگاری که چسب بچسبونی و محکم برداری در اون حد قرمز بود . منم چون پوستم سفیده خیلی نشون میده خودم دقت نکرده بود و چشمم هی بادش زیاد شده بود و خودشو نشون میداد جوری که خودم رفتم جلو اینه دیدم بالا پلکم باد کرده . کلی فکر تا فهمیدم چیشده .. یادم اومد صبح از خواب بلند شدم رفتم دیدم بالکن پر از برف شده و دمپایی قشنگ روش برف نشسته گفتم ببین دمپایی رو تا شوهر اومد جلو سرش رو اوردم سمت دمپایی و صورتشو برفی وقتی رفتم دستشویی تا اومدم بیرون شوهرم یه گلوله برف سفت درست کرده بود نشونه رفت سمت چشمم همون شب تازه باد کرده بوده . در این حد پوستم حساسه تازه ما مثلا نمیخواستیم بریم تا جاریم گفت شب بخو د که مردا باهم برن صبح سرکار شوهرم گفت جای من کجاست؟ البته بگما یه حرکت جالب هم زد برای اولین بار توی جمع گفت خانمی اجازه میدی شب بمونیم؟ اولین بار بود با این لحن صحبت میکرد دلشو نش تم گفتم باشه ولی خب این لحن شوهر بساط پدر دراوردنه برادر شوهر توسط جاری بود که ببین یاد بگیر خخخخ خلاصه مردا رو خوابوندیم وبا جاری تا صبح حرف زدیم البته بیدار موندنه ثمین کوچولو هم بی تاثیر نبود نصف شبی میگفت منو بوسم کنید و بغلم کنید و.... کلافه ام کرد . صبح هم ساعت 8 بیدارشدیم و صبحانه خوردیم باهم رفتیم بیرون قدم زدن و بعد هم نهار چتر شدیم خونه مادرشوهر (خونه ی جاریم با مادرشوهر دوتا کوچه فاصله است) بعد نهارم اومدیم دوباره خونه ی جاری و شام موندیم و بعد اومدم خونه ی خودم. این مدت که من رابطه ام با جاری زیاد شده نمیدونم از روی دوست داشتنه یا چیه خیلی رازها و حرفا رو پیش من میزنه و از اذیت هایی که شده میگه ... خب مادرشوهرم سره جاریم خودش سن کمی داشته و بی تجربه بوده جاریمم حرفایی میزنه و میگه که حواستو جمع کن یه جورایی چشمم رو به اطرافم روشن کرده تا توی برخورد با اطرافیان مراقب باشم . من همیشه فکر می خانواده ی شوهر مثل خانواده ی خودم میمونن ولی وقتی شنیدم پشت سرم چیا گفتن مراقب تر برخورد میکنم... دلم میخواد برم تهران کلی کار دارم ولی به خاطر اینکه شوهرم با برادر شوهرم یه پروژه ی دو هفته ای رو قبول مجبورم فعلا جایی نرم .



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/335/جاریییی




عید و چهارشنبه سوری مبارک

درخواست حذف اطلاعات
زمان در حاله گذره امیدوارم روزهاتون به خوبی و خوشی بگذره و بهترین ها نصیبتون بشه و کناره هم شادو خوشحال و خوشبخت زندگی کنید . چهارشنبه سوریتون مبارک ان شالله غمها از زندگیتون حذف و خوشی ها جایگزین بشن . لحظه ها مثل برق و باد میان و میرن . امیدوارم تو این گذر زمان بهترین ها نصیبتون بشه و خوشبخت تر از همیشه باشید ... عیدتون هم پیشاپیش مبارک .



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/336/عید-و-چهارشنبه-سوری-مبارک




سالی که ن ت از بهارش پیداست...

درخواست حذف اطلاعات
از بچگی اعتقاد داشتم اول سال هرجور شروع شه تا ا همون شکلیه روز اولی که خونه ی مادربزرگ شوهرم اعصاب دی پیدا شد برام ، میدونستم یه خبری هست قرار بود تو عید برم بگردم خوش بگذرونم بریم رشت،اردبیل،سمنان،دامغان و شهرای دیگه ولییی رفتیم شمال باغمون تا دوروز بمونیم و بعد راه بیوفتیم بریم مسافرت ولی از روز اولش مهمون اومد پشت سر هم،هر روز هم 15نفر به بالا میومدن و دوروز میموندن . متاسفانه اکثرشون کار و کمک نمی و دائم درحال خم و راست شدن جلو مهمونا بودیم . وقتی شد11فروردین و مهمونا رفتن حس کردیم یه نفس راحت میکشیم ولی م زنگ زد داریم میایم تا سیزده میمونیم . از شدت حرص اشک میریختم ، مامانمم درکم نمیکرد و میگفت ناراحتی برو ولی بعدش عذرخواهی میکرد و کم کم خودشم صداش دراومده بود. تا اینکه روز نحس سیزده بدر شروع شد و برادرم بدون اینکه به ما بگه برای پسر عمم که باغ روبه رویی ما بودن عرق اورده بود که باهم بخورن. ماهم خبر نداشتیم و جا خوردیم بیشتر ناراحت شدیم چون جلو شوهرم ابرومون رفت جلو زن م شرمنده شدیم چون اهل این چیزا نیستیم و بد میدونیم ولی برادرم با حمایت های اطرافیان که از بس گفتن و عرق گناه نیست خواسته امتحان کنه. خیلی اوضاع بدی بود سوار ماشین برادرم شدیم بریم جنگل که تا بهش گفتم اینکارا گناهه پرید بهم و منم کوتاه نیومدم ا شم پیاده شدم از ماشینش و گفت میره اساس جمع کنه بره تهران . با خانواده م رفتیم جنگل که بابام زنگ زد حال مامانم بد شده شبیه ایست قلبی شده و بهش نفس داده و ماساژ قلبی و اینا که مامانم خداروشکر بهوش اومده و داداشمم به دلش بد اومده وسط راه برگشته باغ و دیده بابام داره گریه میکنه و حالشون بده. خلاصه سیزده رو بدر کردیم ولی از اون روز که برگشتیم تهران خونمون دیگه اون خونه نیست هیچ ی حوصله نداره همه غصه شون گرفته تعطیلات که بد گذشت و ا شم اب شد . امسال امیدوارم خوب باشه هرروز دردام داره بیشتر میشه ...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/338/سالی-که-نکوست-از-بهارش-پیداست-




هیچ...

درخواست حذف اطلاعات
‏احتیاج شدیدی به هیچ دارم، به هیچ کاری ن ، به هیچ جا نرفتن، به هیچی نگفتن.. چه قدر بی حوصله ام ... پ.ن:شب ها چه قدر برام سنگین و تلخ شدن انگار تمام دردهای دنیا شبها میان به سراغم ، مجبورم اونقدر گریه کنم و فکرو خیال کنم تا خوابم ببره...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/339/هیچ-




فکر و خیال

درخواست حذف اطلاعات
بعضی وقتا دوست داری یه گوشه ای باشه ، که بتونی بری تا دست هیج فکر و خیالی بهت نرسه !



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/340/فکر-و-خیال




حصار...

درخواست حذف اطلاعات
از یجایی به بعد دیگه باید پناه برد به تنهایی، به رفتن، به رفتن، به رفتن، به فراموش شدن، از یه جایی به بعد باید حصارهای دورت رو بلند تر کنی، تنهاییت رو وسیع تر و بزرگتر کنی، از یه جایی به بعد باید کمتر حرف بزنی، کمتر، کمتر، یا شاید سکوت کنی برای یه مدت نامعلوم انقدر که حرف زدن یادت بره ته ته پر حرفیت بشه چند کلمه با یه لبخند..



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/341/حصار-




مادرم...

درخواست حذف اطلاعات
امروز مهمون داشتم به خوبی و خوشی تموم شد فردا هم مهمون دارم تعدادشون بالاست امیدوارم به خوبی برگزار شه ... امروز زنگ زدم مامانم حالشو بپرسم اصلا خوب نبود نه صداش و نه احوالش همش میگفت تازه از خواب پاشدم واسه همین بیحالم ولی وقتی پیگیر شدم بغضش ترکید و حرف زد هی گفت و گفت و گفت ... دلمو کباب کرد ،از اذیت های داداشم گفت از اشتباهاتش و کارهای خطایی که کرده و برای همه تعریف کرده از خطاهاش جز خانواده اش و ابرو ریزی کرده. مامانم میگفت عمت زنگ زده بود میگفت پسرت میشینه جلو ماها از کارهای غلطش میگه جلوشو بگیرید . مامانم میگه از صبح اونقدر باعث ابروریزیه داداشم گریه کرده که قلبش درد گرفته و سرش درد میکنه . نمیدونیم چیکارش باید کرد میگم باید ببرنش مشاوره شاید ادم شد و دست از اشتباهاتش برداشت. مامانم همش میگفت دعا کن بمیرم راحت شم ، دعا کن یا من بمیرم یا داداشت . و من اینوره خط اشکمو بروز نمیدادم . بغض می . حالم خیلی گرفته است چرا هیچی درست نمیشه، چرا همه چی بدتر میشه؟ مامانم طوریش بشه چه کنم؟



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/342/مادرم-




رگ خواب

درخواست حذف اطلاعات
رگ خواب هر مردی رو باید پیدا کنی وقتی پیدا کردی سخت ترین و منفی ترین جوابا هم مثبت میشه ب از چیزی که همسرم باهاش شدیدا مخالفه صحبت ، درکمال ارامش با همون شیوه ی خودم . وقتی اروم در گوشم گفت باشه قبول خیلییی خوشحال شدم . خیلی براش حرف زدم خیلی گفتم و گفتم تا قبول کرد . البته نه اینکه بخوام واقعا اشک بریزم ولی خود به خوداشکام میومد البته شوهر بعدا متوجه اشکام شد و تاثیری درجواب بله نداشت... خوشحالم حس بهتری پیدا خدایا بین این همه غصه یکم اروم شدم



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/343/رگ-خواب




مقدمه ی عروسی 8وسفر

درخواست حذف اطلاعات
سلام خداروشکر با دست پر و یه عالمه اتفاق خوب اومدم ازدواج-اینترنتی.jpg



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/302/مقدمه-ی-عروسی-8وسفر




مقدمه ی عروسی 9

درخواست حذف اطلاعات
من به روزهای خوب ایمان آوردم و میدونم که همه چی به خوبی پیش میره میلاد حسین و حضرت ابوالفضل و ایام شعبانیه هم مبارک باشه عزیزان به یک نتیجه ی خیلی جالب رسیدم سالگرد ایجاد وبلاگم و ازدواجم هردو میوفته 20 مرداد چه خوب هردو توی یه روز هستند دو اتفاق دوست داشتنیم ازدواجم وبلاگم هردو 20 مرداد عالیه عالییی



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/303/مقدمه-ی-عروسی-9




مقدمه ی عروسی10

درخواست حذف اطلاعات
ید یخچال وگاز و ماشین لباسشویی بازم عرض میکنم خدمت دوستان من این پستای مقدمه ی عروسی رو برای اشنایی با فضای ید میذارم و تجربه و یادگاری برای اینده ی خودم قصد ف فروشی و پز دادن ندارم ...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/304/مقدمه-ی-عروسی10




تولدم مبارک

درخواست حذف اطلاعات
امروز که از سر کار میرم خونه شاید مادرم رفتارش مشکوک بشه شاید بابام با ایما واشاره صحبت کنه با مادرم شاید برادرم و مادرم برن تو اتاق خواب و بیان مثل هرسال مثل یک تکرار یک تکراره دوست داشتنی وزیبا تکراره یک دوست داشتن یک دور هم بودن یک تولدت مبارک شاید امسال برای ا ین باری که خونه ی پدرم هستم واسم سنگ تموم بذارن نمیدونم همه ی اینها شاید هایی هست که اگر نباشن هم هیچی عوض نمیشه نه از دوست داشتنشون کم میشه نه از محبت و علاقه ای که به خانواده ام دارم من امسال توقع هیچ کادویی از پدر مادرم ندارم به خاطر جی که بابت ج ه روی دستشون گذاشتم به خاطراینکه هر دونه از زحمت هایی که واسم کشیدن خودش یه کادوی ارزشمنده امسال اگر با یک عزیزم تولدت مبارک تموم شه راضی ترم تا اینکه از محبت های خانواده خج بکشم بله امشب شب تولدمه من یه اردیبهشتی هستم متولده 18 اردیبهشت 1371 روی که خیلی دوستش دارم روزی که تا ا عمر توی تقویم زندگیم هست و هیچ وقت عوض نمیشه ... تولدم مبارک



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/305/تولدم-مبارک




ماجرای تولدم

درخواست حذف اطلاعات
هیچ وقت امیدتون رو از دست ندین ... از اونجایی که بنده تنبل تشریف دارم و حوصله نداشتم از گوشی ع انتقال بدم به لپ تاپ ع ه اینستاگراممو گذاشتم لینک بزرگنمایی ع تشکر از همه ی دوستانه عزیزم که تبریک گفتن ادامه ی مطلب ماجرای تولدم...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/306/ماجرای-تولدم




نمایشگاه کتاب96

درخواست حذف اطلاعات
پنجشنبه ظهر که رسیدم خونه دلم خواست یه تغییری به این هفته ی پر کارم بدم تصمیم گرفتم کیک درست کنم ژله درست کنم و یکم برای خودم خوش بگذرونم خانواده هم که شمال بودن و منو برادرم تنها بودیم کیک پختم در حد المپیک فقط شعله تنظیم نبود یکم کج وماوج شد ژله توی طالبی درست امتحانی بود ولی جالب شد داداشم خوشش اومد نیمه ی شعبانمونو به این صورت خوش گذروندیم هم با دوست جانم یار غارم رفتیم نمایشگاه کتاب دومین سالی بود که تو شهر افتاب برگزار میشد و به نفع ما بود چون به مترو شهرری نزدیک تره و زود تر میرسیم خونه و امکان نداره ی بره نمایشگاه کتاب وخسته برنگرده بس که باید دور بزنیم از ظاهرش خوشم اومد جای شیک وقشنگی ساختن مجذوبه گلها شدم اینم من وگل ها یهویی کلیک من که عاشقه گل هستم این همه گل که میبینم خودمو کنترل میکنم که ازشون چیزی برندارم کلی ع با گلها انداختیم کلیک خلاصه همه کاری کردیم در کنارش کتاب هم یدیم من یه جا کلیدی چوبی خوشگل دیدم و به قیمت مناسب یدم مانا هم دوتا گردنبند برنجی ید که درش رو باز میکردی داخلش ساعت بود به عنوان کادو تولد بهم هدیه داد یه کتاب بیشعوری از خاویر کرمنت هم یدم و بسیار دوستش میدارم اون کتابا همه واسه ماناس فقط بیشعوری یکیش واسه منه کلیک کتابا به شدت با بودجه ی من ناسازگار بود هرچی فکر می به جیبم نمیخورد که این کتابا رو ب م ... کتاب عاشقانه ی ری را از علی صالحی رو دیدم میگم چنده؟ میگه ا یش مونده 35 میدیم خود علی صالحی هم امضاش کرده ،گفتم نه نمیخوام ورقاش کاهیه چشمام درد میگیره مرده میگه خانم همه ورق کاهی میبرن چون سفید چشم درد میاره گفتم من استثنا هستم خب این همه پول بدم یه چند تا خط شعر بخونم؟؟؟ دیوانه ام مگه میشینم حافظ میخونم اگر به شعر خوندنه از همه جالب تر واکنشه شوهرم بود که مثلا تحصیل کرده و ِ این مملکته... حمید جون واست کتابه استیو جابز رو ب م؟؟ 24 تومنه کتابه رابرت کیو ی هم داره 14 تومنه ب م؟ شوهر: ول کن بابا کی وقت میکنه کتاب بخونه یعنی فکر کنم پیام های منم وقت نکنه بخونه چه برسه کتاب خوندن تازه یه محلی قشنگ هم دیدیم کلیک



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/307/نمایشگاه-کتاب96




چرک نویس

درخواست حذف اطلاعات
چه قدر باید بنویسم وپاک کنم تا بخوام یه حرفی رو تو دلمه بگم ؟ نمیدونم از خستگیه زیادیه یا از زیاد بودنه خستگی خودتون تفاوتشون تشخیص بدین سلام بمبئی خیلی هم قشنگ بود هرکی گفته چرته طعم دوری از عشقشو نچشیده پا به پای این گریه و با شادی هاشون خندیدم از اونجایی هم که پدرم یه چند سالی با هندی ها زندگی کرده و کتاب گفتگوی هندی داریم گاهی واسه رفع دلتنگی یه نگاهی بهش می اندازیم و جالبه برخی لغاتش از ذهنم رفته ولی هنوز شمارش 1 تا 20 رو یادم نرفته اک-دو-تین-چار-پبج-چه-سات-آت-نو-دس-قیارا-بارا-تورا-چودا-پوندرا-سولا-ساترا-آترا-اونیس-بیس شاید به این علته که یه ارتباط عاطفی بینه منو برقرار شد خصوصا که سر اهنگ شعله که تو ه پخش شد بابام شروع کرد تا ا ش برامون خوند و هی باید میگفتیم بابا کافیه اهنگ تموم شد بذار باقی و ببینیم خلاصه خوبی بود داداشم میگه خسته نشدی 50 بار میبینی این و راستی جناب یار ان شالله پنجشنبه میان تهران تا بریم سراغ ید فرش و مبل پ.ن: خیلی خیلی جلو خودمو گرفتم حرف انتخاباتی نزنم بچه ها وبلاگی یه کانال ج ه واسم فرستادن رفتم تو فکر تزیینات میخوام خونمو روبان پیچی کنم خیلی نقشه ها دارم که مطمئنم عملی نخواهد شد من متخصصه نقشه های عملی نشده ام راسی نمیدونم از استرسه یا چیه؟! هم غذام کم شده و هم وزنم اومده پایین خوشحالم که بدون خوردنه قرص دارم لاغر میشم



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/308/چرک-نویس




مقدمه ی عروسی 11

درخواست حذف اطلاعات
روزی که تو باشی شب معنا ندارد عزیزه دلم ... عشقی که با تو شروع شود پایان ندارد عزیزه دلم... مقدمات عروسی ید فرش و سفارش مبل وتخت +نظرات خصوصی نخونده پاک میشن مرسی



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/309/مقدمه-ی-عروسی-11




خبرای خوش

درخواست حذف اطلاعات
هم اکنون صدای بنده رو ساعت 5صبح از زیر پتو میشنوید دوتا خبر خوب دارم 1- ماشین داداشم پیدا شد تو جاده ورامین البته هنوز ماشین به دستش نرسیده و ندیده عمق فاجعه چه قدره ولی همین که پیدا شد خداروشاکرم ... 2- کارمند جدید آوردیم از دیروز میاد و منم سخت و فشرده مشغول کار یاد دادن هستم ممکنه ا ین روزهای سرکاررفتنم باشه... از اونجایی که این خانم رو میشونم پای سیستم تا کار یادش بدم نمیتونم با سیستم بیام وبلاگ ومجبورم با گوشی بیام پیام بذارم ... خبرهای خوش دیگر در راه است...



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/310/خبرای-خوش




ه خیر ندیده...

درخواست حذف اطلاعات
لعنت به اون داداشم ماشینشو تحویل گرفت ولی تحویل نمیگرفت سنگین تر بود ،همه چیشو باز بردن نامردا خداازشون نگذره تازه قسطش تموم شده بود حتی باتری ماشین هم بردن سیستم صوتی و گیر و ... جای خود داره که کلی هزینه اش بود اخه بگو نامرد چرا دیگه شناسنامه و کارت ملی و بیمه ماشین رو میبری؟؟ بنده خدا داداشم خیلی اعصابش قاتیه تو خونه از ترس اینکه حالش بد نشه به روش نمیاریم تا اروم باشه



منبع : http://mahbanno.blogfa.com/post/311/دزده-خیر-ندیده-