وبلاگهای رنگارنگ

سرریز های توله خرس

آخرین پست های وبلاگ سرریز های توله خرس به صورت خودکار از بلاگ سرریز های توله خرس دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



spoiler alert:breaking bad

درخواست حذف اطلاعات
توی بریکینگ بد، یه جا جسی و جین پول جسی رو از و ر میگیرن. جسی حس ذوق میکنه و چند ثانیه تصویری که از زندگی ایده آلش داره رو به صورت برنامه برای آینده میریزه بیرون. میگه بیا بریم نیوزیلند. نیوزیلند استرالیاست؟ جین میگه نه، نیوزیلند نیوزیلنده. جسی میگه میریم اونجا. من میتونم خلبان بشم و تو مشغول هنرت بشی. آره. نیوزیلند جاییه که مردم رویاهاشون رو توش میسازن. کاش منم میتونستم برم نیوزیلند.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/527




back to atc

درخواست حذف اطلاعات
از کجا شروع شد این سقوط؟ کی برای اولین بار گفتم یه قدم پایین تر اشکال نداره؟ شایدم اینجوری بود که فکر حالا وقتش نیست، بعدا درستش میکنم. ها؟ نمیدونم. گذشته مهم نیست. چیزی که اهمیت داره مختصات موقعیت و سرعت و شتاب توی این لحظه ست. یه سیستم شبیه ساز قدرتمند میتونه با داشتن وضعیت الان، هر مقطعی از گذشته رو بازسازی کنه. ولی گذشته مهم نیست. مهم آینده ست. آینده ای که لحظه لحظه داره خورده و ریده میشه. همون شبیه ساز میتونه آینده رو هم پیشبینی کنه. این حتی وحشتناک تره. ما یه نقطه هستیم روی مسیر یک پرتابه. پرتابه ای که به هیچ سمت خوبی نمیره. نباید اینجوری باشه.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/530




why

درخواست حذف اطلاعات
یارو از بوی بد شاکی بود، خانه اش را عوض کرد، هنوز همان بود. آ ش فهمید که توی تمبان خودش ابکاری میکند. به طور مستمر. وضعیت من هم همین است. مشکل خودم هستم و تر هایی که میزنم. یک عمر فضا و آدمها و فرهنگ و چه و چه را متهم به فاسد بودن و حالا میبینم که خیر. آسمان همه جا همین رنگ است. حد اقل در بعضی از طول موج ها همان ویژگی های بو گندوی میهن ی را دارد و این به خود من بر میگردد. حالا باز هم بیا و توجیه کن که نه این ها هم آدمهای درستی نیستند. مصرف گرا و بی ملاحضه هستند، س های قطبی، حقوق دیگران، و مسئولیت شغلی را به پشمشان نمیگیرند و اصلا شاید خون پاک آریایی در رگهایشان جریان داشته باشد. بله. یکی دیوار حاشا بلند است و یکی آن صدای درونی که میگوید همه مقصر هستند به جز من. ولی با خودم تنها که میشوم، تنهای تنها، حتی بدون آن صدای درونی، به خودم میگویم تو مقصری. تویی که خود درگیری داری و حتما باید به هر چیزی گیر کنی. خود خود مرکزی ات. نه ظاهرت، نه قیافه ات، نه تیپ و هیکل ات. بله. اینکه این مشکل از کجا شروع شد و چی باعثش شد هم خودش چیزی است که میتوانیم صد ها هزار سال رویش بحث کنیم بدون اینکه به جواب قطعی ای برسیم. من میگویم از انفجار بزرگ شروع شد. مثل بقیه چیز ها. امروز سر کار یک سنسور به گاه رفت و کاری که یک ماه طول کشیده بود به اینجا برسد را هم با خود برد. ا ازم پرسید چطور میتواند کمکم کنه. گفتم زمان رو برگرداند به دو ساعت قبل که هنوز قطعه ها رو اب نکرده بودم. گفت اگر از این قدرتها داشت برمیگشت به زمان بچگی خودش. پرسیدم چی رو تغییر میدادی؟ گفت پدر و مادرم. میشدم بچه بیل گیتس. جواب سطحی و احمقانه و هیجانی و . مثل شخصیت خود ا. پیش خودم فکر من اگه میتوانستم برگردم به عقب چی رو تغییر میدادم؟ جواب روشن نبود. به درست رفتار فکر . ولی خب اون چیزی هست که همین الان هم اگر توی زندگی ام اعمال کنم همه چیز خیلی بهتر میشود. پس مساله اصلاح یک چیز در گذشته نیست. اصلاح حال هم میتواند خیلی موثر باشد. پس چرا نه؟ شاید نبود اراده. شاید اینرسی سنگینی زندگی گه گرفته روزمره که آزاد شدن ازش تکانه ای میخواهد که من ندارم. شاید باور نداشتن به اینکه تغییر چقدر میتواند موثر باشد. و شاید آن صدای خاموشی که قبل از منعقد شدن هر تصمیم بزرگی از خودم میپرسد "آ ش که چی؟".



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/521




اَ-وُن-داله

درخواست حذف اطلاعات
sorry buddy dont go اینو به عنکبوتی گفتم که روی سینک دستشویی زندگی میکنه. واقعا گفتم و از خودم تعجب که با یه عنکبوت حرف زدم، اون هم انگلیسی. این یکی فعلا داره بین فضای لیوان، یال جنوب شرقی دستشویی، و سینک زندگی میکنه. فعلا که میگم یعنی از ب تا حالا. به احتمال زیاد امشب موقع مسواک زدن که لیوانم رو برمیدارم پنیک میزنه و فرار میکنه در حالی که با خودش فکر میکنه "نزدیک بودا!". با عنکبوت ها اوکی هستم. بیشتر از اوکی. یه جور رفاقتی بین خودم و اینا حس میکنم. تا وقتی که زیاد هیکلی و ترسناک نباشن. خونه قبلی، همونجا که با ز زندگی می (این لفظ "زندگی " اینجا خیلی مهمه. یادمه خود ز یه بار تو صحبت با یکی دیگه اینو گفت. گفت ما با هم زندگی میکنیم. من هنوز که یادش میفتم روحم شاد میشه. همیشه، کم یا زیاد، جدا از اون همه تنش و دلخوری و عصبیت، چیزی ورای رفاقت و باقی چیزا در جریان بود. چیزی که به روی هم نمیآوردیم که اوضاع آکوارد نشه، ولی خوب نمود پیدا میکرد. الان حتی بیشتر از اون موقع. بعله. من و ز توی یه دوبل چوبی با هم زندگی میکردیم و این از دستاوردای زندگی منه.) محله ای بود که نمادش چی بود؟ درسته. عنکبوت. توی مرکز محله، یه جایی نزدیک ایستگاه قطار، مجسمه یه عنکبوت بود. مغازه ههای محل یکی در میون اسمشون اسپایدرز بود و من خیل با این حال می . بگذریم. قبل تر ها اینجا عنکبوت نداشت. ورودشون خیلی محسوس بود. اول یکی دو تا بودن. بعد انگار تولید مثل و جمعیتشون منفجر شد. اینجا اونقدر ه نداره که برای صد تا عنکبوت بابا لنگ دراز به اندازه کافی غذا باشه. البته فرقی نمیکنه. اگه داشت هم باز انفجار جمعیت ادامه پیدا میکرد تا غذا جوابگوی جمعیت نباشه. متاسفانه عنکبوت ها قانون دو فرزندی ندارن. جدای از غذا مشکل جا هم هست. اینا نمیتونن بیخ گوش هم زندگی کنن. اگه یه عنکبوت گذرش به گوشه قلمرو خواهرش بیفته، بدون رو دروایسی مثل یه ه رندوم باهاش رفتار میشه. بعله. دیروز یه عنکبوت جوون رو روی درگاه پنجره تو دیدم. داشت پسمونده تا یچ شده غذای یه عنکبوت موفق رو با خودش میبرد. معلوم بود خیلی داره زور میزنه. گرسنگی. ضعف. خوری. صحنه دراماتیکی بود. در باره عنکبوت ها باز هم حرف هست ولی الان احساس میکنم عنکبوت ها بهانه بودن که از ز بنویسم. یه لحظه های خالص و بدون سیاهی و پر از خوشی ای هست که کاش همیشه یادم بمونه (قبلا گفتم. سیاهی ها از خاطره ها محو میشن و این از خوبی های ذهن آدمیزاده). مثلا همون روز اول: توی آشپزخونه بودیم. من احتمالا داشتم مستقر میشدم. اون دورترین گوشه آشپزخونه تکیه داده بود به ک نت. مشغول اکتشاف اوضاع جدید بود. میتونستم اینو توی چهره خوش و کنجکاوش ببینم. گپ میزدیم. یکی از کشو ها رو کشیدم بیرون و پرسیدم فلان چیز کجاست. جواب معروفش رو داد. وحشی دوست داشتنی من.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/522




broken botttons

درخواست حذف اطلاعات
چند سال پیش یه پست یه وبلاگی رو میخوندم. کدوم وبلاگ بود، کلیت پستش چی بود؟ یادم نیست. فقط این یادمه که یه جاییش از اراده و افتادن توی یه مسیر و رسیدن به هدف حرف زده بود. مثلا گفته بود یه روز بیدار میشی و دکمه استارت مهاجرت رو میزنی، میفتی توی مسیرش و بعد از چند سال میبینی که مهاجرت کردی. از خیلی قبلش فکر رفتن بودم. ولی اون روز توی خیالم دکمه استارت مهاجرت رو محکم فشار دادم. ظاهرا اون روز نقطه عطفی توی روند مهاجرتم نبود، چیز خاصی یاد نگرفتم و تصمیم خاصی نگرفتم، ولی کی میدونه؟ شاید توی همون لحظه یه جایی چندین لایه عمیق تر، چیزی تغییر کرد که باعش شد من الان اینجا باشم. گفته بودم که همه چیز فقط میتونه بد تر بشه؟ داره میشه. آهسته و پیوسته. اوضاع کار خوب نیست. آدم های دیگه توی کارم دخ میکنن و به جای من نظر میدن. نتیجه ش میشه این که احساس بی مصرف بودن کنم. از همکارها ی دور، دور تر میشم و با همکار های نزدیک کنتاکت پیدا میکنم. قبل تر بدم نمی اومد که توی دور همی های شرکت باشم و بطری به دست یه گپی با چند نفر بزنم، ولی الان اینقدر بی تمایلم که حتی متوجه زمانش هم نمیشم. بیرون رفتن، چه قدم زدن توی شهر، چه دیدن تک و توک دوست ها، و چه شرکت توی ایونت های شبانه تقریبا تعطیل شده. توی فکر اصلاح اوضاعم. سال هاست که توی فکرشم. از وقتی رفتم و دیدم اوضاع خوب نیست. بعد دوباره وقتی که ارشد قبول شدم و دیدم اوضاع بدتر شد. رفتم سر کار و بهتر نشد. مهاجرت و اصلی ترین فاکتور ها هیچ تغییری ن . چندین بار دکمه ای که روش نوشته شده بود "اصلاح امور" رو فشار دادم و استارت زدم، ولی به نتیجه نرسید. هر بار شروع امیدوار کننده بود ولی بهد همه چی محو شد. مثل اینکه از اون جریان اصلی رو گم کرده باشم، یا خود جریان توی جریان بزرگتر روزمرگی هضم شده باشه. هر چی. دکمه اصلاح کار نمیکنه. باید جریان اصلاح رو زنده کرد، تعمیر کرد، اصلاح کرد. کاش این هم دکمه داشت.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/523




همه چی از تو

درخواست حذف اطلاعات
رفیقی گفت که فلان هن یشه یاد من میندازتش. هم ظاهرش و هم شخصیت یاغیش. گفتم کاش من یاغی بودم. گفت تو یاغی درون داری. یاغی درون؟ شنیدنش درد دادشت. یاغی بودن صفتیه که از رفتار ب میشه. یعنی س یچی عملی از معیار های جامعه. "یاغی درون" منو یاد وضعیت "عاج از تو" برای لاستیک ماشین انداخت. یه جوک مکانیکی خیلی خیلی بامزه. اصلا الان فکر یه جور تیکه یا توهین از توی این در بیارم بذارم دم دست. ها؟ مثلا طرف بگه من خیلی ملاحظه کارم و من بگم "هستی ولی از تو". هار هار هار ولی جدی این از درون و از بیرون مفهمو جالبه برای ارزی سطح تحقق آرزو ها و فعلیت پتانسیل ها(کلمه های عربی و فارسی و انگلیسی توی یه جمله کنار هم حالمو بد میکنن). مثلا من، ورزشکار، مهربون و با ملاحظه، بافرهنگ، با هوش، گرین، جسور، خلاق، جذاب، و خیلی چیزهای دیگه هستم، ولی از تو. یه زمانی راحت تر و روون تر مینوشتم. احتمالا الان نویسنده خوبی هستم، ولی از تو.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/526




ایرلند

درخواست حذف اطلاعات
توی هفته استراحت بعد از اولین اعزام، خیلی از سربازا خالکوبی . نه به خاطر اینکه عاشق خالکوبی بوده یا شده باشن. صرفا برای اینکه میدونستن با چیزهایی که دیده بودن و باز هم قرار بود ببینن، داشتن یا نداشتن خالکوبی بی اهمیت ترین متغیر زندیگیشون خواهد بود. با دونستن اینکه طول زندگیشون ممکنه کم باشه، مذبوحانه سعی می توی اون چند هفته به عرضش اضافه کنن. با تجربه چیزهای جدید که جای بعضی هاشون تا آ عمر میموند، مثل خالکوبی.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/516




magic factory

درخواست حذف اطلاعات
magic factory توی این روز های قهوه ای موزیک خوب میتونه خیلی کمک کنه. یه چیز گوشنواز و بی ادعا با یه حرف ساده. "مجیک فکتوری" گروه گمنامیه. یه مشت جوون هپلی و کله پوک که اگه بخوان هم نمیتونن از طرفدارهاشون جلو بزنن چون اول و آ توانشون واقعا در همین حده. توی گیگ ها حتی بند اصلی هم نیستن. اینقدر گمنامن که متن آهنگهاشون توی اینترنت نیست. ولی من با کاراشون حال میکنم چون اون چیزهایی که گفتمو دارن به علاوه سبک کانتری راک با رگه های بلوز که دقیقا خوراک خودمه. لینک و متن (ناقص) یکی از آهنگاشونو میزارم اینجا: mother nature i was feeling apprehensive i was a little bit pensive i didn't know what to do you said just let it in cuz mother nature will stroke you just let her stroke you oh yeah mother nature will stroke you mother nature will stroke you just let her in پ.ن. ب خودشون گفتن این آهنگه در باره دراگه :)))



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/519




زندگی مشقی

درخواست حذف اطلاعات
دنیا یه زندگی به من بد اره. یه زندگی واقعی.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/520




damage evaluation

درخواست حذف اطلاعات
شب بویینگ هفتصد و هفت. نسبتا قدیمی. صدای هامممممم بیش از حد بلند است. ساعت سه یک موبد بو نشسته. حرکاتش آرام و پیوسته هستند. الکل نمینوشد و علاقه ای به چیز دیگری هم نشان نمیدهد. ناراحت است. شاید از اینکه اسم میمون را گذاشتند مانکی. از پوچی ناشی از تضاد ارزش های چند هزار ساله با طنز تلخ دو نام. ب ده دقیقه ای زود رسیدم. توی ماشین نشستم و آهنگ گوش . جوری رفتم که سر وقت آنجا باشم. رستوران فرانسوی بود نه ایتالیایی. لعنتی. البته این را زودتر و از اسمش فهمیده بودم که با ل شروع میشد. الان میدانم که معنی اسمش چنگال بود. به نظر پوش می آمد و با توجه به اینکه توی محله نسبتا اعیانی ای بود غیر از این هم انتظار نمیرفت . خواستم ت ت بدهم ببینم آمده یا نه که گفتم حرکت ضعیفی است. تصمیم گرفتم بروم تو و منتظر بشینم. خوشبختانه تو بود. تازه رسیده بود. سر تا پا سیاه، بوت و کت چرم، یک کمی هم چاک . آرایش خوب و ملایم. میانه لباس پوشیده بودم و به نظرم تصمیمم درست بود. ساعت چهار تا چهار و نیم زن و مرد مسن آسیایی. مرد و پف میکند و هر دو سرفه های بلندی میکنند. اینها مرگ خواب هستند. عین خیالشان هم نیست و برای همین در سن سیصد سالگی این طور آرام به نظر میرسند. کاش من هم آرام بودم. کاش هر ص که از اینها در می آمد مثل تیری به اعصاب خسته ام نبود که از عمر من کم کند و به عمر این جنازه های زنده اضافه کند. ب طبقه بالا نشستیم و نوشیدیم و خوردیم. ازش خوشم می آید. فکرش، حرف هایش، طنزش. صحبت در مورد مو هایش و آرایشگرش را یا یک طنز جالبی تمام کرد که هنوز با مرورش میخندم. برای نوشیدن پایه تر از من بود ولی دنبال شریک جرم میگشت. خانه اش نزدیک بود. میخواست سناریو را به سمت "اینجوری نمیتونی رانندگی کنی شبو بیا خونه من بدون" سوق بدهد؟ یک راه برای فهمیدنش بود. سومین نوشیدنی را هم خوردیم. ساعت نه پیرمرد سفیدپوست و زن میانسال آسیایی. دوست دارم بدانم رابطه شان چیست. زن و شوهر با هدف راه افتادن کار مهاجرت زن، یا پرستار و بیمار؟ گزینه دوم محتمل تر است. خون گرم و مودب هستند. کاش همه مسافر ها مثل اینها بودند. ب گفت اوبر بگیر. از مفهوم آژانس گرفتن خوشم نمیاید. به نظرم برای مرد افت دارد و نشانه دست و پا چلفتی بودنش است. البته این مورد موجه بود و صرفا نمیخوتستم سی چوق دیگر توی پاچه ام برود. از سناریوی خانه خبری نبود و کمی توی ذوقم خورده بود. گفتم یک کم همینجا ها قدم میزنم که ردیف شوم. گفت با هم قدم میزنیم. زدیم.. نیم ساعت به موازات ساحل. محیط ساعت چرا محیط هماپیما اینقدر نفرت انگیز است؟ هیچ چیزی هیچوقت نتوانسته آن را کمی قابل تحمل تر کند. شاید چون کمترین اختیارات را داری. نمیتوانی حرف بزنی، بدوی، بپری، گشاد قدم برداری، باد در بدهی، یا چیزی را پرت کنی. حتی نمیتوانی روانی شوی و فریاد ن بدوی بیرون. خسته ام. خیلی. شب قبل سه چهار ساعت خو ده ام و روزش هم پیاده روی سنگین و ناراحتی داشته ام. ظهر روی زمین نشسته بودم و توی کوله پشتی ام دنبال چیزی میگشتم. یک تار موی گربه آن تو بود. دلم برای گربه تنگ شد. از بالا ترین سطح دلتنگی حرف میزنم. البته که قضیه جای خالی رابطه است وگرنه این که یک گربه بیاید با سرش آرام به پایت بکوبد که ازت نوازش گ کند چیز خاصی نیست. پشت دستم را نگاه . جای زخم پنجه گربه هنوز معلوم است. این نشان میدهد که گذشته واقعیت دارد. خودم را جمع ، کوله ام را بستم، بلند شدم و ادامه دادم. محور ساعت از درد گردن بیدار میشوم. لعنتی. نمیدانم ساعت چند است. همه خوابند. احتمالا حتی خلبان. با گردنم بازی میکنم که خسارت را ارزی کنم. یاد خسارت بزرگ می افتم. خسارت کشداری که همسن خود من است. ارزی اش تومار دراز و بی مصرفی میشود. ولش کن ارزشش را ندارد. باز میخوابم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/502




the beginning of the end

درخواست حذف اطلاعات
ایمیل ساعت پنج صبح برای هفت هشت تا ارشد و مدیر که جمله "من نمیدونم" توش با حروف بزرگ و بولد تایپ شده.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/503




peace

درخواست حذف اطلاعات
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/504




چراغهای تیاتتو در مقابل میگوی سوخاری

درخواست حذف اطلاعات
ظاهرشون جدی بود. یه مشت آدم از آب و گل در اومده. یه کم از زمان عقب بودن، همینطور از مفهوم موزیک خوب. مخصوصا خواننده شون. یه کت و شلوار جلف پوشیده بود. کوبای دهه هفتاد. ولی با همه اینا باز خوب بود. این جادوی موزیک زنده ست. همه اینا وقتی بهتر شد که آهنگ "چراغهای تیاتتو" رو خوند. یه بار با راکی و فاد و کامرد توی ماشین بودیم. صحبت موزیک بود. براشون مرغ سحرو خوندم. کامل. یه خلاصه ایم از ترجمه ش گفتم. پرسیدم شما ترانه فولک چی دارید؟ چیزی که شما رو از و انگلیس جدا کنه؟ جو نداشتن. ده-دوازده دقیقه توی بزرگراه از مرکز شهر به سمت غرب بری میرسی به وجی تیاتتو. شاعر هم احتمالا همین مسیرو رفته وقتی بعد از چند سال برگشته به اینجا. رفته و دلش ش ته و چشمهاش پر از اشک شدن و با چشمهای خیسش برق چراغهای کوجه های تیاتتو رو مثل درخشش الماس دیده و همه اینا رو کرده یه شعر. عالی. چند وقت پیش یکی دیگه بود که چند تا اسمو چپونده بود توی شعراش. اسم حتی در حد ساحل غربی و بزرگراه شماره یک. اون هم خوب بود. همینها به اندازه کافی فولک هستن برای من. اینکه چرا این قضیه اهمین داره یه داستان دیگه ست. یکی در باره محصول جدید شرکت ارائه داشت. خودمو مجبور میکنم که این برنامه هارو برم که به راحتی انزوام عادت نکنم. با هنری سلام عیکی و نشستیم کنار میز. فویل روی سینی رو کنار زد. میگوی سرخ شده. بوی روغن سوخته پیچید تو هوا. ده دقیقه ای نشستم. هنری نان استاپ داشت میگو میخورد. صدای ملچ ملوچ ش و نفس هایی که به زور از دهن پر از ش عبور میداد (انحراف بینی؟) کلافه م کرده بود. بقیه هم دائم از جلوم رد میشدن که خودشون رو به سینی برسونن. بلند شدم و رفتم کنار وایسادم. به این فکر که چرا حساسیتم اینقدر بالاست. نوشیدنیمو تمام و برگشتم دفترم. دو ساعت دیگه کار و بعد به مدیرم یه ایمیل زدم که بفهمه چه برده خوبی هستم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/506




نوشته شده روی یک کف دست کاغذ

درخواست حذف اطلاعات
صدای موزیک می آید، باب مارلی، نو وومن نو کرای. و من، حالم بد است. این حس غریبی که توی دلم هست. سقوط ادامه دارد. این افسردگی است. باید حالم را خوب کنم. چه چیزی حالم را خوب میکند؟ نمیدانم. میدانم ولی قطعیتی ندارد. حالا همان بدون قطعیت ها چه؟ جنس مخالف، خنده، آرامش، ثبات. اینها را کم دارم. شاید بعضی هایشان تابع دیگری باشند. هر چه. تا اینجا نوشتن همین چند خط حالم را کمی بهتر کرده.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/507




santa in jandals, santa in boots

درخواست حذف اطلاعات
چهار روز پیش. منتظرم که غذام آماده بشه. سالاد گوشت آرام پز گوساله. با یه بطری آبجوی تیره مشغولم و اینها رو مینویسم. توی یکی از شعبه های داینر که غذای غربی سرو میکنه، و البته به حساب شرکت، ده هزار کیلومتر دورتر از خونه. تا چند سال پیش، این تصویر شغل ایده آلم بود. حتی تا همین چند ماه پیش. س خدای در دسترس من بود و آرزوم این بود که پا جای پاش بذارم. هنوز هم هست. نه که باشه، ولی رسیدن به جایی که س هست- حد اقل توی بعضی از زمینه ها- برای من پیشرفت حساب میشه. الان باب دیلن هم داره میخونه. "بلوینگ این د ویند". دیگه چی از این بهتر؟ چی از این بهتر؟ معلومه. آرامش. در صلح بودن با خودم و جهان. چیزی که چند سالی هست متوجه شدم از نبودنش عذاب میکشم. بیرون سرده. سرد و خشک و بادی. ترکیب موفقی که میشه بهش گفت سرمای عمله کش. یک جریان باد گرمی هر از گاهی به صورتم میخوره. سعی اطرافو نگاه کنم و منبعش رو پیدا کنم. فایده ای نداشت. همه سوال های آدم توی زندگی جواب داده نمیشن. میشن؟ غذام تموم شده به جز دنبه های سوخته ای که هیچ شباهتی به برش های گوشت صورتی توی منو نداشتن. سرم از آبجو و خستگی گرمه. موزیک سلکشن خوبیه. میخوام بزنم بیرون که برای اولین بار ترکیب مستی و سرمای زیر صفر رو تجربه کنم و بعدش هم وقت کافی برای بستن چمدونم داشته باشم. باز هم همین. شرح احوال و اوصاف. از ملاقات دوباره شما خوشوقتم. امروز. آ ین روز کاری قبل از تعطیلات. سر کار تقریبا قایم شدم پشت میزم. حتی توی اسکایپ هم قایم شدم که معلوم نباشه سر کارم و ی سراغم نیاد. باید یه سر میرفتم مرکز طراحی. پیچیدم سمت چپ و از قسمت ید رد شدم که آشنایی من رو نبینه. بعدش یه سر رفتم آزمایشگاه الکترونیک. از یکی چند تا سوال پرسیدم. کار واجبی نبود ولی آدمهای اینجا خوبن. مثل اینکه بخوام به خودم ثابت کنم هنوز با همه دشمن نیستم. شرکت تاکید اغراق شده ای روی کریسمس داره. گوشه و کنار پره از درخت کاج و ریسه های براق و جهبه کادو پیچ شده و بابانوئل و ن و هر دیگه ای که فکرشو ید. بعد از ظهر توی مرکز طراحی یه مراسم مس ه دیگه بود و بعدش هم مثل همیشه بساط نوشیدنی و هله هوله که اونها رو هم پیچوندم. احساس نه بدنم الان طاقت الکل رو داره نه خودم طاقت آدمها رو. از صبح چپ و راست ایمیل میاد و موفقیت بزرگمون رو به چند نفر دیگه و من تبریک میگن. من هنوز شک دارم که موفقیتی وجود داشته باشه. آگر هم باشه، نقش من توش بین چند تا علامت سواله. ایمیل های تبریک برام مثل تیکه و طعنه بودن. ساعت دو و نیم بود که رئیسم از مراسم برگشت. گفم چطور بود؟ گفت وار. دو تا کوکاکولا زیرو دستش بود، با چند تا پاکت قهوه گذاشت توی یه جعبه و رفت خونه. من هم چراغها رو خاموش و رفتم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/510




old man take a look at my life, i'm a lot like you*

درخواست حذف اطلاعات
صبح روز کریسمس. برنامه ای ندارم. خونه قدیمی هستم.بعد از تقریبا شیش ماه. این خونه رو دوست دارم. توی اتاق سوم پشت میز تحریر ز نشستم. ز احتمالا الان یه جایی وسط اقیانوس آرامه. از لای پنجره هوای ازه و خنک میاد و صدای موزیکی پیت. سلیقه خوبی داره توی موزیک. پیت، همسایه جنوبی، پیرمردی که تنها زندگی میکنه، کلاه سرش میزاره و یه مزدای بادمجونی رنگ داره، هنوز اینجاست. اون اوا داشت سعی میکرد خونه ش رو بفروشه ولی یه مشکل هایی داشت. شاید الان دیگه منصرف شده. زیر خونه ش یه بیل به دیوار تکیه داده شده. کمی از خاک زیر خونه برداشته شده. پروژه های نیمه تمام. پروژه های نیمه تمامی که تمامت میکنن. تمام شدن یعنی چی؟ تمام شدن یه نقطه ست؟ یه طیف؟ یا یه سایه؟ برگشت پذیره یا یک طرفه؟ خوبه یا بد؟ آیا پیت به تمام شدنش فکر میکنه؟ آیا من باید به تمام شدنم فک کنم؟ *اولد من- نیل یانگ



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/512




we know where we are, we know who we are

درخواست حذف اطلاعات
روز ها رو یکی یکی به شب میرسونم. بدون هیجان، بدون خاطره، بدون دستاورد. اینجور زندگی آدم رو گم و گور میکنه. مثل این که توی فضای بی کران شناور باشی، تنها، بدون اینکه به چیزی وصل باشی، یا حتی بدون اینکه چیزی اطرافت وجود داشته باشه. توی همچین ح ی حرکت با سرعت ثابت از س غیر قابل تشخیصه. حرکت میکنی بدون اینکه احساس کنی. عمرت میگذره بدون اینکه زندگی کرده باشی. هفته پیش داشتم برای همکارهام میگفتم که وقتی همکارهای سابقم رو برای دوستی پیشنهاد میده، روی ضربدر گوشه مستطیل های پیشنهاد کلیک میکنم و هر بار میگم لوزر، لوزر، لوزر. بله. طبق خیلی از معیار های موفقیت اونها بازنده هستن و من برنده. ولی کافیه این لایه سطحی رو کنار بزنیم. با معیار گرفتن احساس خوشبختی، من بازنده سابق، بازنده حال، و احتمالا بازنده آینده خواهم بود. داشتم کریس کرنل گوش می : "من چرخهای غلطان تو نیستم، من خود اتوبانم من قالیچه پرنده تو نیستم، من خود آسمونم من باد وزان تو نیستم، من آذرخشم من ماه پاییزی تو نیستم، من خود شبم" کریس مثل خودم شاکی و ناراحته. احتمالا از دست احمق های همیشه طلبکار. شاید هم کریس بیخود ناراحته. شاید توهم داره، خودش رو گم کرده، و فکر میکنه جاییه که واقعا نیست. شاید برای همین زد به سیم آ و خودش رو به ته طناب دار بست که دیگه بیشتر از این گم نشه. این همه علافی و بیهودگی سرچ میکنم. اول توی حافظه ام و بعد گوگل و یوتیوب. یکی دو ماه پیش توی اخبار شنیدم یکی از آهنگ های جزیره ای ها که اینجا معروفه توی یه انیمیشن دیزنی کار شده. آهنگی بود که سر کار قبلی هزار بار شنیده بودمش. پیداش . معجونی بود از شادی، امید، پیروزی و خوشبختی. گور بابای عقل و هوش و دغدغه های قرن بیستمی. مثل خود جزیره ای ها. یه قسمت انگلیسی هم بهش اضافه شده بود که نمیدونم ترجمه نسخه اصلی هست یا نه: "توی شب روی تک تک ستاره ها اسم میگذاریم، میدونیم کجا هستیم میدونیم کی هستیم" یادم افتاد چقدر این همون چیزیه که من میخوام. دونستن موقعیت و هویت خودم. سهل ممتنع. باید ستاره شناسی یاد بگیرم. آهنگ کریس کرنل تکه انیمیشن دیزنی



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/513




mirage یا "کی اون بالا داره کرم میریزه؟"

درخواست حذف اطلاعات
بعد از ظهر یک روز تابستونی. داشتم میروندم سمت خونه. آفتاب تیز بود. صد-دویست متر جلوتر از خودم روی خیابون یه سراب دیدم. فکر چند وقته همچین چیزی ندیدم. چند سال! هر چی فکر فکر سراب به انگلیسی چی میشه یادم نیومد. فقط این توی ذهنم بود که اسم یه مدل هواپیما هم هست. یک دقیقه بعد پشت چراغ قرمز قبل از ورودی بزرگراه شماره 16، چشمم به اسم مدل ماشین جلویی افتاد. میتسوبیشی میراژ. میراژ!



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/514




the guardian ahead

درخواست حذف اطلاعات
یه روز خیس زمستونی. وسط وایتا . چند ثانیه وایسادم و دیدم رو از مسیر به سمت وسط جنگل منحرف . چند تا نفس آروم و عمیق. بوی چوب و برگ و خاک خیس خورده مستم کرد. یه جاذبه خیلی قوی ای حس برای خارج شدن از مسیر و گم و گور شدن و خو دن و تموم شدن وسط این همه کمال. -خوبی؟ برگشتم به حال. بیست سی قدم جلوتر از من وایساده بود و نگام میکرد. -آره خوبم یه نگاه، یه نفس، و دوباره راه افتادم -مطمئنی؟ -آوره نمیدونم از اون دوران عبور یا نه. لوا گفته بود که آدم دیگه مثل قبلش خوب نمیشه. اون همیشه یه جایی دور و ورت هست. ترجیح میدم نباشه. با دور شدن ازش آپشنای بیشتری دارم. خوبه اگه میشد همیشه یه اسکاتلندی مهربون بیست قدم جلوتر باشه که هواتو داشته باشه.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/489




good or right dilemma

درخواست حذف اطلاعات
"ساترن من" نیل یانگ و جوابش که میشود "سوییت هوم آلاباما" از لینیرد اسکاینیرد. اول، میدانی که نیل یانگ درست میگوید. اص شمالی اش و دغدغه مندی زیست محیطی اش و آن گوشه هایی از زیرزمین ذهنت که نشانت میدهد و بار ها به وجدت می آورد، و خیلی چیز های دیگر او را در جای حق نشانده. مرد جنوبی اما از بهترین هایش نیست. غمگینی اش از نوع دیگری است. میچرخد و میچرخد و با ساختار ساده و هندسی اش گیجت و گمت میکند تا به خودت می آیی و میبینی که داری با سولوی آ تک خیلی آرام هد میزنی. سولویی که آنقدر آرام و نفوذی وارد شده که حتی شروعش را متوجه نشده ای. البته این هم تمام میشود و بعدش یک دور دیگر در همان لوپ تکراری و بعد تلخی که آرزو میکنی زودتر ترک بعدی آن را بشورد و ببرد.
سوییت هوم آلاباما اما چیز دیگری است. با آن سولوی آ تیک کوتاه،قوی و تاریخی اش شوع میشود و همه توجه ات را میبلعد. بعد از آن هم ساسر انرژی است و است و به رخ کشاندن فرمول ساده زندگی جنوبی. مرد جنوبی جمهوری خواه،مصرف گرا و کمی نژاد پرست است، ولی باز دوست داری همراهش شوی. کنار "رد نک" ها ب ی و فرماندارت را دوست بداری، اگر کاری از دستت بر می آید ی و البته سایه نیل یانگ را با تیر بزنی. ساختار شعر منظم و کلاسیک، ولی پر از و شیطنت است که از هر فضای خالی اش بیرون میزند. ص در زمینه جایی همه بچه مثبت بازی شمالی ات را با "boo boo boo" مس ه میکند و جای دیگری با گفتن "tell the truth" به شک می اندازدت که نکند خودت هم آرمان هایت را باور نداری؟
این یک دو قطبی خوب است. یک قطب درستی باطنی و درونی و آینده گرا و دیگری زندگی . انتخاب بین خوب و درست آسان نیست. کاری که نهایتا میکنی، این است که هر دو ترک را توی پلی لیستت داشته باشی و در حالی که خدا و ما را با هم توی ذهنت داری، قدم به قدم توی لجنزار روزمرگی ات پیش بروی.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/474




م.پ.ا

درخواست حذف اطلاعات
روز های آ است. در کل حس خوبی ندارم. نه که از تمام شدنش ناراحت باشم. سر در گم ام و حس عامل و قربانی تباهی بودن دارد خفه ام میکند. این همان موج سینوسی است. الان در قسمت منفی محور وای ها هستیم. ولی همیشه اینطور نبوده یا به قول حافظ "چنان نبود و چنین نیز هم نخواهد ماند". "خودتی؟" زود رسیده بود و روی پله ها نشسته بود. نه ناراحت بود، نه خوشحال، نه منتظر، نه توی هپروت. فقط نشسته بود، بدون هیچ صفتی. در کل انتظار تصویر دیگری را داشتم. ولی که گفته دنیا باید طبق انتظا من بچرخد؟ احتمالا او هم انتظار تصویر دیگری را داشت. زمان زیادی نگذشت که متوجه اثر گذشت زمان شدم. اینکه چطور آدمها را تغییر میدهد. درد مشترک؟ شاید. ترفندهایی هست برای دور زدن یا خنثی هر چیزی. وما هم بد و پلید نیستند. شاید ترفند اصلا اسم درستی نباشد. هر چه. بعدش اوضاع بهتر شد. بهتر و عادی تر و روان تر. دنبال اوج داستان هستید؟ اوجی وجود ندارد. گپ زدیم و قدم و بعدش هم نخود نخود. ولی روز خوبی بود، آدم خوب، گپ خوب، ایده ها و مفهوم های خوب. آرزویم این بود که ادامه داشته باشند.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/476




post-mostarah ravings

درخواست حذف اطلاعات
توی دستشویی. کوچیکترین و مجهز ترین دستشویی که تا حالا توش بودم. در باره "ترین" ها حرف میزدیم. از اینجا شروع شد که ز گفت این پروژه ای که دارن بغل خونه میسازن بزرگترینش توی کشوره. گفتم اینقدر از این "ترین" ها زیاد هست که بلا ه یکی دوتاش بیخ گوش آدم در میاد. گفت که ابش و اصلا هیجان ندارم. گفتم از پروژه های عمرانی بزرگ بدم میاد. برگردیم به دستشویی. خودمو توی آینه نگاه . راضی شدم. اون تصویر خسته و ش ته همیشگی نبودم. تک تک جزییات چهره م مثل همیشه بودن ولی برآیندشون چیز بهتری بود. شاید تکنولوژی جدید این تو ها باشه. شاید تاثیر حرکت در جهت غرب با سرعت هشتصد و پنجاه کیلومتر در ساعت که باعث کشدار شدن امشب شده. *** فضا های تنگ و کوچیک و محصور حالم روبد میکنن وقتی محدودیت انسانی باشد. مثل همین الان. در شعاع یک متریم حد اقل هشت نفر دیگه هم هستن. باید مراقب باشم. مراقب چی؟ نمیدونم. شاید اینکه بازوم به بازوی نفر صندلی بغلی نخوره. ولی این ساده ست. ناراحتی از احساس تحت نظر بوده. اینکه شعاع من، شعاع امواج یا تشعشع های من با دیگران همپوشانی داره. مثل اینکه از پنجره اتاق خوابم یکی تا کمر اومده باشه تو و همه زندگیم رو اسکن کنه و من از وزن حضورش موذب باشم. احتمالا هیچ تو نخ من نیست. ولی حس و ناراحتی حرف خودشو میزنه. پنجاه و سه دقیقه دیگه مونده. پنجاه و سه دقیقه دیگه باید اینجا زندانی باشم. جالبه که برای استفاده بهینه از این زمان برنامه داشتم. این یه مثال کوچک و دم دستی از برنامه ای که میریزم و چیزی که نهایتا توی واقعیت پیش میاد.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/477




i'll hate whiteware

درخواست حذف اطلاعات
تا یک قدمیش رفتم که بتونم بهتر ببینمش و لمسش کنم و از خوبیهاش بشنوم و بعدش برگردم به همین لجنزاری که هستم. درجه رضایت با توجه به جایی که هستی و اختلافش با بهترین جایی که میتونی باشی تعریف میشه. و حالا من تصویر جدیدی به دست آوردم از جایی که میتونستم باشم ولی نیستم. نیستم چون قدم به قدم و با گفتن یا نگفتن چند تا جمله بهشون ثابت چه آدم به درد نخوری هستم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/482




in your house i long to be

درخواست حذف اطلاعات
سرد است. ب هم سرد بود. از زیر پتو بیرون آمدم و لب تخت نشستم. سوی مندرسم را هم در آوردم. این را باید زودتر از خودم دور کنم. در آن شب وحشتناک همراهم بود و بعد وقتی با پ منتظر بودیم که ا ماشین خودشان را بیاورد، پ سردش شد و این را دادم پوشید. توی ع های بعدش هم همین تنش است هنوز. لکه های چسب و پلی سولفاید روی آستین هایش پاک نمیشوند و دوخت یکی از درز های پشتش هم شکافته است که هر بار میبینمش داد میزند "هیچ ارزونی ای بی علت نیست اسگل". بله. درش آوردم با اینکه سرد بود و رفتم پیش ز. اول کنار در ایستادم و بعد که بغضش ترکید نشستم لب تختش و حرف زدیم. گریه کرد. خیلی. بطری را خالی کرده بود و منطقش تا حد یک پنج ساله ننر افت کرده بود. خسته بودم. مغزم بینایی را درست پردازش نمیکرد. اندازه و نسبت در چیزی که میدیدم جایی نداشت. از تصویری که از ز میدیدم وحشت کرده بودم. دیگر حوصله اش را نداشتم. ناله میکرد که هیچی ندارد. دغدغه شماره سه یا چهارم را برایش گفتم. خودش را جمع کرد. شاید حتی خج کشید. من شدم محور بحث. دلداری داد. اطمینان داد. همان جفنگیات قابل انتظار. لازم نداشتم. سر شده ام یا شاید پوستم کلفت شده. مخصوصا که از جناب بیدو هم مدتی است خبری نیست. بهش گفتم غذا بخورد. به خودش برسد. حتی گفتم برایش تخم مرغ درست میکنم که نخواست. دو تا قرص ویتامین سی بهش دادم که زودتر ردیف شود. خو دیم. سرد است. مطمئنم که روزی حسرت همین سرما را خواهم خورد. حسرت حس ش. حس هر چیزی. احساس میکنم دارم پای معامله کثیفی را امضا میکنم. زندگی را یک بیزنس متعفن میبینم که روی خوبی ندارد. اگر هم گهگاهی چیز قشنگی در آن میبینی ترفند بازاری است برای قرارداد پیش رو. نباید اینطور باشد. میخواهم بازنشسته شوم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/484




no country for old men

درخواست حذف اطلاعات
به جایی رسیدم که دیگر چیزی برای گفتن نیست. خالی ام از فکر. پر ام از روزمرگی و دغدغه های بدوی و غبار ضخیم ترس که هر کورسوی امیدی را به راحتی میبلعد. یک هفته ای است که سر کار نمیروم. ورزش نمیکنم، سوار ماشین نمیشوم، و حتی اصلاح نمیکنم. سعی میکنم وقتم را به کار مفیدی بزنم. صبح ها بلند میشوم و پیاده به کتابخانه میروم. سه چهار ساعتی آنجا مینشینم و برمیگردم. در راه آدمها را از پشت نگاه میکنم. توی کتابخانه هم از گوشه چشم نگاهشان میکنم. انعکاسشان در مانیتورم را هم نگاه میکنم. آدمهای پیر که مثل من میخواهند خانه نمانند، نوجوان هایی که مدرسه را پیجانده اند، پدر و مادر های جوان بچه به بغل، و بیخانمان ها. امروز با هیچ چشم-تو-چشم نشدم. برقرار آی کانتکت روز به روز مشکل تر میشود. تصویری که از خودم میبینم طواف یک پیکره بزرگ، متعفن و در حال رشد است: انزوا. نمیدانم چقدر میتواند بزرگ و عمیق شود و این دانشی است که نمیخواهم با تجربه به دست بیاورم. خوابم تکه تکه و ناراحت است. نباید سرم را زیر پتو نگه دارم. شاید کمی ا یژن بیشتر کمک کند. ب احساس می چیزی زیر شلوارم حرکت میکند و بالا می آید. کک؟ نمیدانم. فکر اگر فقط یک کک باشد مشکل بزرگی نیست. عمرش تمام میشود و میمیرد. ولی اگر خانواده باشند چه؟ اگر یک کک حامله باشد چه؟ اگر دو کک نر و ماده در دو نقطه تختم باشند و همدیگر را پیدا کنند چه؟ پایم را خیلی محکم خارانندم به این امید که مزاحم کوچک کشته شود با میدانستم که به این راحتی ها نمیمیرند. بگذریم. اوضاع و احوال نوسان های عجیب و غریبی دارد. مثل سکه ای که در هوا چرخ میزند و پایین می آید و زندگی ات به شیر یا خط شدنش بستگی دارد. سکه ای که بعد میرود توی جیب صاحبش و مشود یک سکه مثل بقیه سکه ها، یعنی همان چیزی که هست. تو میمانی و صف یا یک سرنوشتت. چیزی برای گفتن نیست. خانه بوی اتو زدن لباس گرفته. سر و صدای این غول چسبیده به دیوار عصبی ام میکند چون خلاف یکی از مهمترین اصولم هست و نصف پول برقش را هم من باید بدهم. خوبی اش به این است که به زودی این وضعیت تمام میشود. در مقیاس بزرگتر خوبی اش به این است که روزی همه چیز تمام میشود.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/485




از کاغذ نوشته ها

درخواست حذف اطلاعات
"نوشن برای مفرح فضا!" چه فضایی! چه فازی! چه فاصله ای! همین الان هم از تصورش مو هام سیخ شدند. بامپس! اسمایلی روی در کمد دامینیک هنوز هست. هست و لبخند میزند. هر روز با دیدنش حالم خوب میشود، حتی برای دو ثانیه. ارزش دارد. فکر روی در کمد خودم هم یک اسمایلی بکشم. بعد یادم افتاد که اینجا به "گرامپی" بودن معروفم. گرامپی همان عبوس خودمان است. شاید بتوانم این کار را داخل م. یعنی یک استیکر بچسبانم توی کمدم. آن طوری هر روز با دیدنش دو ثانیه خوش میشوم. ولی احتمال دیگری هم هست. این که با هر بار دیدنش یادم بیاید که چرا جای آن ته کمد است، نه روی در آن. اینکه شهرتم عبوس بودنم است و نخواسته ام پارادو ی ایجاد کنم که مایه تمس م بشود. میتوانم موقتا این کار را م و ببینم چه میشود. نتیجه چند لحظه خوشی افزوده روزانه است یا روزی چند بار گیر در پیچ و خم فرسوده کننده ذهنم. اگر دومی بود که برچسب را بر میدارم. ولی اگر برش داشتم و بعد از آن با هر بار دیدن در کمدم، خود کمدم، یا هر کمد دیگری یاد این قضیه افتادم چه؟میبینی؟ سیاهی مصی است. پخش میشود و همه دنیایت را به لجن میکشد. البته در تئوری این است. در عمل را نمیدانم.



منبع : http://myoverflows.blogfa.com/post/488