وبلاگهای رنگارنگ

ღ.•*♥*•ღنــــــاجی دلـــــــهاღ.•*♥*•.ღ

آخرین پست های وبلاگ ღ.•*♥*•ღنــــــاجی دلـــــــهاღ.•*♥*•.ღ به صورت خودکار از بلاگ ღ.•*♥*•ღنــــــاجی دلـــــــهاღ.•*♥*•.ღ دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قصه های رمضان(شب احیاء)

درخواست حذف اطلاعات
سلام به دوستان خوبم ...بازم خاطرات ماه مبارک یادم به اون وقتا افتاد که تو خوابگاه بودم ،با دوستایی از جنس چشمه،پاک وزلال این مهربونیها ماه مبارک بیشتر نمود داشت...خیلی هوای همدیگه رو داشتیم ایام قدر بود و شب بیست ویک ماه مبارک رمضان همه دلشون گرفته بود،اصلا ایام شهادت آقا المومنین علیه السلام سنگینه افطاری خورده بودیم و بعدش هر کدوممون داشتیم آماده میشدیم برا رفتن به مراسم. . . من و دوتا از بچه ها عین سه تفنگدار اکثر مواقع باهم بودیم همیشه ی خدا هم باهم بودنمون یه دسته گلی به آب میداد... خلاصه ما سه تا باهم راه افتادیم بریم مراسم ...بین راه گفتم ببینین کل حال وهوای امشب از سرمون پریده،خواهشا هر کدوم یه گوشه ای یه ستونی یه جایی بشینیم که چشممون به چشم هم نیفته از الان داره خندم میگیره اونا هم قبول د و رفتیم مراسم، وقتی رسیدیم وسط مداحی بود و چراغا رو خاموش کرده بودن.. .خلاصه سه تا گوشه مشخص که چشم تو چشم هم نشیم و تو اون خاموشی حرکت کردیم...من جلوی اونا حرکت می یهویی پام گیر کرد به یه خانمی که سجده رفته بود و تو حال و هوای ملکوتی بود سریع رفتم که نیفتم ولی دوستم که پشت سرمن حرکت میکرد افتاد روی کمر خانم...و اون یکی هم تعادلش رو از دست داد و روی سرش افتاد خدایا نمیدونستیم چیکار کنیم؟ نه جای این بوذ عذرخواهی کنیم سد معبر میشد نه خنده ی ما بند میومد. ..دقیقا تا یه ربع بعدش که رفتیم کنج عزلتمون رو پیدا کردیم فقط خندیدیم و بعدش سعی کردیم حس شب قدرمون رو احیا کنیم اوه بالا ه مراسم تموم شد و برگشتیم خوابگاه...همین که اومدیم توی سالن خوابگاه یادمون اومد و خندمون گرفت. ..مسئول خوابگاه گفت: خ ش شما سه تا دوباره چه دسته گلی به آب دادین؟ براش تعریف کردیم و چندتا از بچه ها هم بودن اونا هم خندشون گرفته بود گفتن حالا نشد حلالیت بگیرین ازش تو این شب تو همین گیر و دار یکی از بچه های ترم آ ی اومد بیرون از اتاقشون و گفت اییییی نامردا شما سه تا بودین امشب ؟ آخه زیر پاتونو چرا نگاه نمیکنین منم گفتم مگه نمیدونی امشب همه معراجی شده بودیم حواسمون به زمین نبود؟ خلاصه بازم خوب شد طرف خودش پیداش شد و شب قدری ما رو بخشید حالا هر سال شب بیست و یکم که میشه این خاطره برا چهاررر نفر تداعی میشه البته اون دوستمون هم نتیجه گرفت دیگه وقتی چراغا خاموشه سجده نره...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/221




شمارش لحظه ها

درخواست حذف اطلاعات
گاهی که آدم دلش میگیره و هیچی آرومش نمیکنه نگاه به آسمونیه آرامشی میده به آدم... حتی اگه هرچی نگاه کنی یه ستاره هم پیدا نشه برات سوسو بزنه مثل امشب...ستاره ها ی ابرها به زمین خیره شده بودن دوست داشتم میرفتم ساحل،صدای قشنگ موج! پنجه کشیدنش روی ماسه ها یه نگاه به دریا یه نگاه به آسمون شب.. .چقدر خواستنی آقای مهربونیها؟ میدونی امشب دلم نیومد به قابت خیره بشم؟ هی دارم لحظه ها رو به شوقت میشمرم گاهی غصه ها مال تو نیستند ولی بارشون اونقدرر روی دوشت سنگینی میکنه که نمیدونی چطور تحملشون کنی؟ ای خوش آن روز که پرواز کنم تا برِ دوست به هوای سر کویش پر وبالی بزنم...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/222




قصه های رمضان(بازرس)

درخواست حذف اطلاعات
برای اینکه از فضای غمگین پست قبلی خارج بشیم یه خاطره جدید میزنم چند سال پیش دفتر پیشخوان ت داشتیم ... حالا یه تجربه بود و مسئول دفتر خودم بودم اوایل برام سخت بود مخصوصا که اینگونه دفترا مرتب کارهای اداری داره و کارگروهش هم استانداری بود و مرتب نیاز به مراجعه داشت،نکته بعد این بود که بیشتر مسئولیتهای اداری به عهده ی آقایون بود و این برام سخت بود چون واقعا توی فامیل هم پسرا میفهمیدن سر به سر من نذارن و سعی می جدی حرف بزنن... خیلی هم قانونمند بودم که یه ذره بی نظمی و بی قانونی رو تحمل نمی و اگه طرف رئیس اداره ای هم بود رک تذکر میدادم بهش خلاصه همین قانونمند بودن ما باعث شده بود به دفتر پاکدست معروف بشیم و ادارات تعامل خوبی داشته باشن و احترام زیادی برامون قائل باشن ...البته همین پاکدستی بالا ه دفتر رو ورش ته کرد و از شرش راحت شدیم ...خاطرات شیرین دفتر خیییلی زیاده در کنار سختیهایی که داشت ماه مبارک بود و همکارا بهم اطلاع داده بودن که بازرس فلان اداره (آقای فلانی)قراره توی این دو روز مقرر بیاد بازرسی ...فوق العاده هم سختگیره و جدی و کلاس کاری زیاد برامون میذاره حالا چون تازه کاری در جریان باش خلاصه من تا حالا ندیده بودم جناب بازرس رو ولی خب حرفش رو همکارا زیاد میزدن منم گفتم ما که مشکلی نداریم حالا بیاد ایراد چی میخواد بگیره توی دفتر بودم و داشتم تنظیمات سیستم پست رو انجام میدادم و حس همین وقت منو گرفته بود متوجه شدم یکی اومده پشت باجه ...باجه های دفتر ما طوری بود که مسئول اون قسمت کاملا راحت بود و توی دید مستقیم مراجعه کننده نبود تو دلم گفتم خداکنه بره پیش بچه های دفتر من که خیلی سرم شلوغه دیدم پرسید دفتر خانم ...؟ منم در حالی که مشغول سیستم بودم بدون اینکه توجه کنم گفتم بله بعد دوباره پرسید خانم ...؟ بازم همینجور که چشمم توی سیستم بود با بی توجهی گفتم بلههه این دفعه گفت من آقای فلانی هستم ...دیگه لجم گرفته بود یه نگاه عاقل اندر سفیهی بهش و گفتم: خببب؟ بفرمایید!!!! دیدم بنده خدا دستش رفت تو موهاش گمونم از دست من کلافه شده بود خخخخ گفت من بازرس فلان بخش هستم خدااا میخواستم غش کنم از خنده خیلی ضایعش ... گفتم وای ببخشید من اصلا نشناختم بچه ها راهنماییش د اومد توی دفتر و شکر خدا پذیرایی هم که دیگه نیاز نبود پرونده ها و سیستم رو بهش دادیم شروع به چک و کلی تعریف کرد و تشکر بعد دیدم اصلا اونی نبود که همکارا میگفتن ...یا همون اولین برخورد کلاس کاریش رو بهم ریخته بودم من خخخخ یه سری هم راهنمایی کرد که چجوری دفتر رو پیشرفت کاری بدین و از این حرفها و بعد هم کلی انتقاد بار ادارشون و اینجوری بدرقه شد جناب بازرس این قضیه تا مدتها موجبات شادمانی دیگر دفاتر رو فراهم کرده بود و میگفتن خداخیرت بده حق ما رو از بازرس گرفتی هر وقت خواستیم بریم ادارات هماهنگ میکنیم همراهمون باشی یاد دفتر بخیر وروحش شاااد



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/223




قصه های رمضان( های پرماجرا)

درخواست حذف اطلاعات
بازم با یه قصه ی دیگه مهمون وبلاگ من شدین یه بار توی ماه مبارک رفته بودیم روستا خونه ی پدر همسرم ...خونه ی خیلی بزرگ و باصفایی دارند با کلی درخت و گل و خونه و مرغ و وس و ... البته تا دو سه سال پیش چندتا و هم داشتن که دیگه از دستشون خسته شدند و فروختن یه حسینیه توی روستاشون دارن که کل اهالی معمولا هر شب برا مراسم اونجا جمع میشن همگی میخواستن برن مراسم، مثل همیشه هم به من گفتن بیا و منم گفتم خونه راحت ترم با تلویزیون برنامه ها و سخنرانی و اینا رو گوش میدم ... راستش جاهایی که همه آشنا باشن توی مراسم مخصوصا خانمها زیاااااد حرف میزنن، بعدشم میان میبینن بعد مدتها شما رو دیدن همه میخوان سلام و علیک کنن دیگه چیزی از مراسم باقی نمیمونه و اصلا نمیتونی گوش بدی چون مرتب دارن حرف میزنن تلویزیون گوش میدادم و تسبیح هم برداشته بودم ذکر میگفتم که یهویی صداهای عجیب و غریبی شنیدم صدای تلویزیون رو کم رفتم کنار پنجره وایسادم بتونم گوش بدم صدای چیه صدای پا میومد از توی حیاطخیلی هم صداش بلند بود انگار از رو دیوار مثلا پریده باشن اول کاری که کلید رو برداشتم در رو قفل ...خیلی ترسیده بودم اینا هم به امید من یه بچه ی کوچیک خوابونده بودن تو اتاق رفته بودن ... صدای پاها قطع نمیشد فقط نشسته بودم شماره موبایل تک تکشون رو میگرفتم از شانسم یا آنتن نمیداد یا اصلا بر نمیداشتن همه فکری تو مغزم میومد ...اینا لابد اسلحه دارن، شایدم میخوان موتور و ماشینی چیزی بردارن ببرن هر سرقتی هم شنیده بودم تو ذهنم میومد...بالا ه همسرم خودش زنگ زد منم با گریه گفتم اینجا اومده...با تعجب گفت: دززززززززد؟ مطمئنی؟ ی چیزی نگاه کردی؟ اصلا اینجا تا بحال به خودش ندیده نگران نباش حتما صدا از تو کوچه هسست ... پسرا مرتب تو کوچه میدون و تردد دارن خلاصه منم زیر بار نرفتم گفتم صدای پاشون میاد اینا ننن تو رو خدا بیاین خلاصه گفت در رو قفل کن سریع میایم اینقد نترس دیگه یه کم خیالم راحت شد گفتم حالا که دارن میان حتما ا فرار میکنن بهتره من یه کوچولو در رو باز کنم حداقل پلیس مشخصاتشون رو پرسید من یادم باشه رفتم پشت در کلید رو چرخوندم در رو باز ... چشمتون روز بد نبینه البته شب بود تا در رو باز یه گوساله بپر بپر جفتک ن اومد در خونه باور کنین من از گوساله بیشتر از میترسم ، تازه اونور هم دو تا بزغاله دنبالش بودند تا اومدن طرف در من جیییغ زدم در رو سریع بستم قلبم داشت در میومد از بس ترسیدم ... ده دقیقه بعد مادرشوهر عزیز و دو تا از جاریها همراه همسرم اومدن خونه... بعد من قفل در رو باز نمیدونین چقد ضایع شدم ... مادر شوهرم اینقد ناراحت بود میگفت واااااای ببینین اینا چی به سر درختا و گلای نازنینم آوردن بعد گفت مادر تو رو خدا نمیتونستی اینا رو یه جوری دورشون کنی از گلا و نهالهای نازنینم؟ تو رو خدا مادر اینا ترس دارن مگه؟ گوساله که نمیخوره آدمو...ایشون این مدلی منم این مدلی گفتم اگه واقعی بود کمتر میترسیدم تا این گوساله که اینجوری اومد خلاصه نمیدونم توی دلش چی بهم میگفت ولی دلم براش سوخت حق داشت بوته موته و نهال و گل و خلاصه بزغاله ها و گوساله برا خودشون هر کاری خواسته بودن بعد معلوم شد اینا رو محکم نبسته بودن خودشونو آزاد اومدن توی حیاط خلاصه اینم یه خاطره ی بامزه ی دیگه که هنوز همه یادشون مونده ولی خب مادرشوهر عزیز هر وقت یادشون میاد خییییلی میخنده...بازم خوبه موجبات نشاط خانواده رو فراهم میکنیم...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/224




جشن میلادت ستاره باران

درخواست حذف اطلاعات
جشن های خاصی که از کودکی یادم میاد نیمه شعبان بود و ۲۲ بهمن بقیه جشن نبودند معمولا عید بودند و شادیهای همگانی اون موقعها تصور خاصی از زمان علیه السلام نداشتم ذهن ک نه بود دیگه بزرگتر شدم و وارد دنیای نوجوانی و جوانی شدم و تو شدی ناجی دلم ناجی مهربان! همه جای شهر آذین بندی شده بود امشب همه جای شهر اسمت مزین شده بود ، راستش توی این شلوغیها بیشتر دلتنگت بودم . ..ناجی همیشگیم دلتنگی که همیشه هست اصلا سوز دل تمامی ندارد اصلا یادت هم شیرین است، درست است انتظارمان لایق آمدنت نبود ولی انتظار تو لایق وصال بود ،نبود؟ نمیدانم چقدر طول بکشد...نمیدانم چقدر عمرم کفاف بدهد باشم باشم و بیایی؟باشم و حکومت زیبایت را ببینم؟ خدایا خودت میدانی تمام حجم آرزوهای من خلاصه شده اند به همان زمان موعود. .. پس فرصتی تا ظهور؟؟؟ سالهاست هر روزه ام این بیت شعر است بگذارید که از بتکده یادی م من که با دست بت میکده بیدار شدم



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/212




معلمهای دوست داشتنی من

درخواست حذف اطلاعات
این هفته به نام مقدس معلم مزین شده دوست داشتم از معلمای خودم بنویسم و خاطراتی که فراموش نمیشن... همیشه با اسم معلم اولین معلم دبستانمون یادمون میاد ...معلم سال اول فراموش شدنی نیست معلم دوست داشتنی سال اولم خانم خادمی بود.. .خیلی دوست داشتنی و مهربون بود چند سالی هست فوت شدن،خدا رحمتشون کنه، با خودش تمام خاطرات خوش سال اول رو برد...سال اول دیگه غم انگیزه...چون حلقه ی وصلش نیست بین همه ی معلمهام خیلی مدیون معلم سال پنجمم هستم خانم مسعودی نیا...نقش مهمی داشت تو زندگی من شاید زودتر از همه متوجه قلم به دست بودنم شد و علاقه ی ادبیات نگارشی گاهی وقت انشاء یه جای خلوت پیدا میکرد میگفت جداگونه بشین احساست رو به کار ببر و با تمرکز قلم بگیر دستت بنویس...یادش بخیر چه روزای خوبی بود بعضی دانش آموزا امتیازات خاصی داشتن که مدرسه ناخودآگاه بهشون اهمیت میداد مثلا والدین فرهنگی، ثروت زیاد یا خلاصه از این دست چیزا برا من که از یه خانواده معمولی بودم اینقدر اهمیت یه معلم به استعدادهام شیرین بود و همینقدر برا عده ای از همکلاسیها حسادت برانگیز یادمه نقاشیمو فرستاد صدا وسیما...بیشتر بچه ها روزی که نقاشی من پخش شده بود دیده بودن با یه ذوقی برام تعریف ولی خودم ندیدم... خانم مسعودی نیا بهمون یاد داد همیشه وقت خواب یه سوره ی قرآن هر چقدر کوچیک بخونیم... و یکی دیگه از معلمهام نگارگریمون بود آقای طریقت که نقاش معروفی بودند توی منطقه ی ما...خیلی بهم تاکید میکرد قلم مو رو رها نکنم و بهم امید داشت طریقت هم منو با نگارگری بهشتی فرشچیان آشنا کرد من واقعا نگارگریهای فرشچیان رو با دید همون عشق بهشت میبینم و دوستشون دارم... شاید نتونم تمام حسی که دارم رو بیان کنم چون قلم عاجزه و در آ نام دوست داشتنی ترین زندگیم رو مینویسم ی که هیچ وقت ندیدمش از نزدیک ولی بالاترین مقام ی رو برام داره مرحوم محمد صدیق منشاوی ...مرتل ترین قاری جهان صدای پنجره ای رو به ملکوته...روحم به پرواز در میاد و قلمم عاجزه وصف کنه ... خدایا همه ی این نعمتها رو تو به من بخشیدی و چه نعمتهایی بالاتر که هنوز نه در تصورم میگنجه و نه خبر دارم... تو را سپاس ای یگانه معلم هستی ای خدای من



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/213




گربه ی ملوس

درخواست حذف اطلاعات
دوران بچگی من خلاصه شده بود توی نقاشی کشیدن و کارتون و برنامه کودک همیشه هم تو خونه داشتم خودم تنهایی تئاتر بازی می ...مخصوصا تابستونا که من اجازه بیرون رفتن نداشتم...معمولا همه ی تابستونا گرما زده میشدم واسه همین مامان فقط عصرای رو به غروب و شب اجازه ی بیرون رفتن و بازی با دخترای همسایه و فامیل رو بهم میداد...همش هم غرق توی تخیلات و کارتون های تلویزیون بودم دختر عموهام و آبجیام اسممو گذاشته بودن هانیکو تاچیبانا...میگفتن شدی عینهو اون یه روز که تنها بودم گفتم منم باید عین این کارتونا یه حیوون خونگی داشته باشم خب چی بهتر از گربه؟ چیز دیگه ای نمیشه نگه داشت...یادمه یه گربه پیدا اسمشو گذاشتم سیلا...ولی خب اهلی نمیشد بعد مدتها یه بچه گربه سیاااااه داشت میومد تو حیاط خیلی هم مظلوم و حیوونکی بود من تو نخ اهلی ش بودم .. .یهویی چشماش برق زد...چه باحال اسمش معلوم شد ، اسمشو گذاشتم براق براق دیگه کم کم شد گربه ی من...چقدر دوستش داشتم براق گربه ی خیلی با ادبی بود همیشه حد خودش رو نگه میداشت اصلا هم اذیت نمیکرد ،هیچ وقت یادم نمیاد چیزی بدون اجازه برداشته باشه...تا بهش نمیگفتم بخور نمیخورد...مامان وبابا همیشه میگفتن نباید بهش دست بزنی ...منم که نمیتونستم کی براق رو بغل می میرفتم تو حیاط باهاش بازی می ...اونم که من هر جا میرفتم دنبالم راه میفتاد...اونقدر دست آموز شده بود که عمم بهم گیر میداد میگفت این جنه...و گرنه گربه حرف حالیش نمیشه که بندازش بیرون... منم اصلا تو کتم نمیرفت...یه مدت مامان اینا شدن علیه براق و گفتن راهش نده خونه...منم همش گریه می ولی بی فایده بود براق هم مجبور شده بود بره جوجه های همسایه رو بخوره... همسایه هم برا تلافی سم ریخته بود توی غذا که بیاد بخوره نگو پنج تا از مرغاش اومدن ازش خوردن و جا در جا مردن.. .خون خونشو میخورد اومده بود خونه ی ما میگفت تو رو خدا بهش بگین آقا حیدر دیگه جوجه نداره دست از سرم ورداره خخخخ آ راستی یادم رفت براق اون موقع تقریبا ده سالش بود گمونم دو تا بچه به نام کیتی و دانی هم داشت که سالها بود خونه ی ما مونده بودن...کم کم بابا و مامان راضی شدن براق دوباره برگرده خونه... خلاصه براق زنده بود تا۱۲ ساله شد و من پیش ی بودم که یه هفته ناپدید شد...خیلی نگرانش بودم ولی خب شاهدان عینی توی باغ دیده بودن کشته شده ... من خیلی ناراحت بودم...آبجیم هم معلم بود و یه شهر دیگه از استان بود تماس گرفته بود خونه وقتی شنید کلی گریه کرد واسه براق... خلاصه الان سالها میگذره و من هر گربه ای میبینم براق یادم میاد...خیلی دوست داشتنی بود...و کل فامیل و دوستامون همیشه به نیکی ازش یاد میکنن خخخ گاهی دلم میخواد یه بار دیگه میشد ببینمش...خییییلی خاطره های خوشی ازش داریم همه ی خانواده و دوستامون... دقیقا همچین تاریخی بود که دیگه براق ناپدید شد.. .کیتی و دانی هم بعد رفتن من از خونه ی پدری رفتن و این پرونده مختومه شد...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/214




تب فوتبال

درخواست حذف اطلاعات
یادمه اولین باری که به فوتبال علاقه مند شدم دوم ابت بودم یکی از بازیهای ملی رو پخش میکرد تلویزیون و منم از دروازه بانی عابدزاده خوشم اومد کلا شدم طرفدار عابد زاده...بعدشم هم بالطبع طرفدار پرسپولیس شدم خانواده ما تقسیم عادلانه بود سه نفر از بچه ها پرسپولیس سه نفر هم استقلال زمان بچگی خیلی هواداری و اینا نداشتیم، نهایت خونه ی جان که میرفتیم یه پسر داشتیم (خدا رحمتش کنه تو جوونی فوت شد) همش میگفت اگه از پرسپولیس بدنگین بهتون فلان خوراکی رو نمیدم...اونم با داداش بزرگم کل کل داشت و گرنه بحث جدی نداشتیم هرچی بزرگتر شدیم تب فوتبال بیشتر شد و تعصبات ما بچه ها بیشتر...یادمه من همش میرفتم لباس قرمز میگرفتم آبجیم هم استقلالی بود کلی با من لج میکرد و دعوا...خواهر و برادر بزرگترم به دلایل شغلی آ هفته خونه بودن و بعضی مواقع هم نبودن کلا. ..فکرشو ین یه خواهر بزرگتر از خودم و دوتا داداش توی خونه مرتب باهام کل کل می بابام هر سرلجشون میومد طرفداری پرسپولیس میگفت دخترمو تنها گیرآوردین شما سه تا...بعد شعار میداد اونا هم با من قهر می خخخ یادمه یه بار پرسپولیس واستقلال بازی داشتن پرسپولیس بازی رو برد...خواستم برم اتاق لباس قرمزمو بپوشم ولی دیدم خیلی اوضاع ابه کی میخواد به دادم برسه...ولی خب آبجی از من بزرگتر بود و زورش میرسید باهام قهر کرد اصلا میگفت جلو چشمم راه نرو که ف ت ابه ... خلاصه یه ور اتاق پوسترای من بود و بازیکنای پرسپولیس و منچستر یونایتد یه ور دیگه مال اونا ولی خب ع ای من بیشتر بود،یه دفتر هم داشتم اون موقع ع ای بچه های پرسپولیس و یه سری شعر گذاشته بودم هنوز دارمش... بازیهای ملی هم میرفتم براشون شعر میگفتم بیشتر از پرسپولیسیها میذاشتم باز اینا با من قهر می ...تو حیاط هم زیاد فوتبال بازی میکردیم همیشه هم من دروازه بان بودم داداشم میگفت خب خوبه به عابدزاده رفته خخخ پیش ی که بودم تصمیم گرفتم کم کم فوتبال نگاه نکنم تا تعصباتم کمتر بشه، تقریبا عرق مذهبیمم داشت شکل میگرفت و کم کم فاصله گرفتم از تب وتاب فوتبال.. .دیگه فوتبالها رو به مرور حذف و اعصابم آروم شد بقیه هم همینطور...فقط موند اون پرسپولیسی بودن که هنوز هم ذره هاییش تو وجودم مونده و دیگه حذف نمیشه . .. تقدیم به دوستای وبلاگی تب فوتبالی



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/215




داداش عادل دوست داشتنی

درخواست حذف اطلاعات
afbeeldingsresultaat voor ‫ø¹ú©ø³ ø´ù‡ûŒø¯ ø¹ø§ø¯ù„ ø­ø§ùˆûŒ ø²ø§ø¯ù‡â€¬â€Ž شاید یکی از شیرین ترین خاطره هام یکی دوسال خوابگاه کنار بهترین دوستام بود، بیرون رفتنامون،کنار ساحل رفتن و درس خوندن و کلی خاطرات دیگه یکی از پنج شنبه های خوابگاهی که به خاطر امتحانات خونه نرفته بودیم با چند تا از بچه ها تصمیم گرفتیم بریم گ ار ی بوشهر، بهشت صادق فضا حس و حال خاصی داشت... بوی عود،بوی گلاب و صدای دلنشین آقای تشکری و اون مداحی قشنگشون : یاد شهییییدان،یاد عزیزان، یاد هدایت... آدم میرفت تو یه عالم دیگه... همینطور طول گ ار رو قدم میزدیم و سرقبر هر شهیدی توقف میکردیم و مشغول ذکر وقرآن بودیم که رسیدیم قطعه دوم دقیقا جایی که منو موندگار کرد، وایسادم انگار نگاهم به قاب ع شهید قفل شده بود یه نگاه به قاب و یه نگاه به نوشته های روی قبر...شهید عادل حاوی زاده - غروبی با چهره ی خونین از جزیره ی مجنون جنوبی بال دربال ملائک پرکشید...عادل فقط شونزده سال داشت، دوستام رفته بودن قطعه ی بعدی ولی من هنوز وایساده بودم اومدن دنبالم، دوستم دستمو کشید و گفت: وا بیا دیگه کجاااایی؟ نیمه ی گمشده تو مگه پیدا کردی؟ ...هیچی نگفتم یه نگاهی به ع شهید کرد وگفت خداااای من کجا پیداش کردی؟ چقد شما دوتا شبیه همین! بقیه ی بچه ها اومدن و گفتن چیه چرا همینجا وایسادین؟ خلاصه اونا هم با تعجب و خنده میگفتن چقد شما دوتا شبیهین، با این تفاوت که ناجی مظلومیتت همراه با آب زیرکاهیه خخخ این شهیده آب زیرکاه نیست که...خلاصه دیگه از اون روز عادل شده بود داداش من هروقت میرفتیم مثل باد خودمو میرسوندم سر قبر عادل، شده بود سنگ صبور من، چشمای مظلومش جواب سوالامو میداد... هر وقت حوصله ی هیچ ی رو نداشتم و دلم میگرفت تنهایی میرفتم بهشت صادق، بعداز ظهرای بوشهر دلت بگیره باید بری ساحل...ولی خب ساحل تنهایی اصلا جالب نبود و نمیشد ولی گ ار میشد تنهایی برم، به قول یکی از دوستام هر وقت هندزفری و واکمن رو دستم میدید میگفت یا منشاویه یا حسام؟ بعد هندزفری رو میکشید از گوشم اگه حسام بود با اون آهنگ معروف تنهاااایم بی بی سامانم ...مددی رسان ای خداااا میگفت الان دیگه از اون موقعهاست که نباید سربه سرت بذارم خخخ اون موقع فقط گ ار جواب میداد.. .حیف ع عادل الان پاک شده روی گوشی نشد آپلودش کنم، وقتی ازدواج و از بوشهر رفتم بچه ها جای من میرفتن سرقبر عادل دوست داشتنی...بعد یه بار با هیجان بهم زنگ زدن : ناااااجی پدر و مادر عادل رو این هفته دیدیم اومده بودن گ اررر کلا رفتن شیراز، قصه ی تو رو براشون تعریف کردیم، گفتند مامان عادل حس بغض گرفته و خیلی دلش میخواسته تو رو ببینه بهش گفته بودن خیلیا فکر می د خانواده خود عادل هست اینجا میدیدنش و حالا بعد از گذشتن سالها دوباره برگشتم بوشهر، بازم اینجام کنار دوستام وباز راحت میشه رفت پیش عادل، و بازم خدا رو شکر کلاسم خیلی نزدیک گ ار هست،فقط این روزا خییییلی دلتنگ زی بودم و دیروز اینقدررر گرم بود که نتونستم برم پیشش، روحت شاد داداش عادل من



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/216




قصه های حرم(سوسک)

درخواست حذف اطلاعات
از این پست به بعد برا خاطرات حرم رضاعلیه السلام و یا خاطرات ماه مبارک رمضان رو فقط میذارم...امروز چون نمیخوام زیاد غمناک بشه یه خاطره ی شیرین و خنده دار از حرم میذارم...یه شب توی حرم زیبای آقا یا بهتره بگم بهشت رضوی قدم میزدیم،کلی تو حال و هوای حرم بودیم، تشنه شدیم رفتیم کنار آبخوری آبخوریهای صحن جامع رضوی، همینطور که حرف میزدیم رسیدیم کنار آبخوری حالا جالبه که هنوز لیوان هم بر نداشته بودیم همش تو حال و هوای حرفامون بودیم یهویی گفتم قرار بود آب بخوریماااا .. لیوان برداشتیم بعد یهویی نگاهی به زیر پامون انداختم نزدیک من یه سووووسک بود، خیلی خودمو کنترل آبروریزی نشه جیغ بزنم نمیدونم از کجا پیداش شده بود آروم به دوستم گفتم خداکنه خودشو کنترل کنه طرف من نیاااااد بذاره آب بخورم من اصلا حواسم به اطرافم نبود یه آقایی کنارآبخوری بود گفت آخه بزنینش خب خانم چرا بترسین؟ بعد تو دلم گفتم اصلا به این چههه؟ این کجا بود دیگه... گفتم نه نمیترسم اصلا! سوسک حرمه چیکارش دارم...حالا دوستمم برا دوتامون لیوان آب رو پر کرده بود که بخوریم، خندش هم از کلمه ی سوسک حرم من گرفته بود سعی خودمو ریل نشون بدم و آب بخورم و شروع به آب خوردن اصلا این آقا هم انگار سرلج ما وایساده بود آب میخورد بعد وسط آب خوردنم بودم که یهویی سوسکه پر زد خودشو رسوند نزدیکم، وای منم لیوان رو انداختم چادر دوستمو گرفتم گفتم آ ش سوسکه کار خودشو کرد...تو همین حرفا بودم که یهویی یه کفشی محکم فرود اومد روی سوسکککک منم انگار ی دیده باشم با تعجب نگاه دیدم همون آقاهست گفتم کشتینش؟؟؟آقاهه گفت بلهههه چرا آخه شما بترسین چه کاریه؟ بعدم در حالی که خودش رو شوالیه شجاعی نشون میداد رفت منم به دوستم گفتم اییین چش بود؟ چیکاره سوسکه داشت آخه؟ سوسک حرم آقا بود خب... دوستم گفت ناجی خواهشا آب بخور بریم که منو کشتی از خنده بریم که سوژه شدیم امشب...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/217




قصه های حرم( خداحافظی)

درخواست حذف اطلاعات
قبل از شروع پست امروزم بگم که دیروز عصر رفتم گ ار پیش داداش عادل عزیزم به یادتون بودم... نمیدونم چرا هر وقت میرم بهشت عادل اصلا فکر نمیکینم از یه پدر ومادر نیستیم ...واقعا داداشه (خیلی دوست داشتنی ) داریم کم کم وارد ماه میهمانی خدا میشیم ، بزرگترین میهمانی خدا من پارسال دهه ی آ ماه مبارک بهشت رضوی بودم جایی که با وجودش دنبال بهشت نمیگردم شوق و دلبستگی من به آقای مهربونیها با نوشتن نیست فقط قصه ی دل هست من همیشه توی دلم باهاش حرف میزنم چون زبانم قاصره یه روز قبل از خداحافظی از بهشت آقا خیلی دلم گرفته بود از لحظه ی ورود واذن حال و هوام بارونی بود و بغض امانمو بریده بود، جای من توی حرم همیشه رواق گنبد الله وردی خان هست یا رواق روبه روی ضریح ،چشم تو چشم شبکه های ضریح شده بودم عین بچه ها ، دست روی کاشیهای رواق میکشیدم و راه میرفتم و اشک بی امان سرازیر بود ... گریه هام همیشه بی صداست بدون هق هق، ولی اشکهامو پنهان میکنم و یه حسی نمیذاره جلو بقیه اشک بریزم ... اون روز عین خیالم نبود که نگاه بقیه بیفته به من یا نه اشک بود و راه رفتن و دست کشیدن به کاشیا، میخواستم رد دستهای محتاجم بمونه اونجا معمولا خیلی اهل ناز واسه خدا واهل بیت هستم، میگفتم میبینی منو آقا؟ دارم میرم؟ دلت میاد من برم؟ فکر نمیکنم فردا رو دووم بیارم برم ... میفتم اینجا رو دستت هاااا فقط راه میرفتم کل قسمتای حرم ...رسیدم کنار راه پله ها فشارم افتاده بود و احساس لرز داشتم و بغضم گرفته بود بدون اشک، خانمی که خادم اون قسمت بود بهم گفت: خانمی اینجا بلند شید جای نشستن نیست اینجا... حالم اصلا خوب نبود ولی بلند شدم ،متوجه شد طبیعی نیستم شونه هامو گرفت گفت: خوبی؟ چی شده؟ راستش حرفم نمیومد توی بغض خیلی آروم گفتم دارم میرم میخواستم خودمو بندازم تو بغلش گریه کنم ولی دیدم زیادی رمانتیک میشه خخخخ بیخیال شدم رفتم ... حتی کفشداری هم با تعجب کفشمو بهم داد رفتم ...اینقد با حسرت در ودیوارا رو نگاه و رفتم تاااا فردا وقت خداحافظی ...اولین بار بود از لحظه ی اذن شوق و شادی توی دلم بود تا لحظه ی خداحافظی..انگار رضای رئوفم دلش نیومد منو با این حال بدرقه کنه ... کرامات آقاست دیگه، همیشه عهده دار من بوده تا حالا هنوز هم توی حس اون روزم موندم که چطور آروم و راحت بودم آقای عزیز و مهربونم دلتنگتم زیااااااد ... تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/218




زیباترین میهمانی

درخواست حذف اطلاعات
بالا ه ماه مبارک رمضان از راه رسید ماه میهمانی خدا، ماهی که تمام روزهای سال دلتنگش هستند ماه سبکبار شدن، ماه عاشق شدن ماهی که خداوند با تمام عشقی که به بنده هاش داره نازشون رو می ه ماهی که فرشته ها دسته دسته با بالهاشون نسیمی میشن برای نوازش گونه های آدمی ماهی که ستاره ها هم عاشقانه به زمین خیره میشن رمضان ماه مبارک و ماه هر لحظه متولد شدن است به همگی دوستای وبلاگی عزیزم حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم و امیدوارم تو دعاهاتون به یاد منم باشید... و همگی به یاد هم باشیم توی این لحظات زیبا



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/219




قصه های رمضان( اولین روزه)

درخواست حذف اطلاعات
همیشه با شروع ماه مبارک رمضان آدم اولین روزی رو که روزه گرفته یادش میاد یادمه اولین روزی که میخواستم روزه بگیرم مامانم اصلا اجازه بهم نمیداد خیلی حساس بود روی این قضیه ... همین الانشم غیر از روزهای ماه مبارک روزه میگیرم حرص میخوره اون سال جشن تکلیف گرفته بودیم و یه عده از بچه ها کامل روزه گرفته بودند ولی مامان منو محروم کرده بود و میگفت سن تو از اونا کمتره ... خب شاید حق داشت تو دهه ی شصت از این کارا که شناسنامه رو بزرگتر بگیرن معمول بود و بچه های کلاس چون همه آشنا بودند میدونستند یک سالی از اونا کوچیکترم... بیشتر موقع دستم مینداختن نمیدونم چه عجله ای داشتیم برا بزرگ شدن؟ چقد یادمه حرص میخوردم وقتی بچه ها میگفتن تو هنوز بچه ای ! خلاصه اون سال هم هر وقت حرف روزه شد اینا منو مس ه می د که مگه تو هم میتونی روزه بگیری؟ تو که بچه ای هنوز به یه مامان رو راضی روز 29 ماه مبارک رو اجازه بده روزه بگیرم اصلا شبش از هیجان درست خواب نرفتم، سحری هم استرس داشتم مامان منو صدا نزنه با اینکه بیدار بودم ولی خودمو به خواب زده بودم که خودش منو صدا بزنه وقتی مامان بیدارم کرد کلی ذوق و سحری خوردم بماند که مامان چقدر مجبورم میکرد بیشتر سحری بخورم، فرداش توی مدرسه یه حسی داشتم میخواستم به همشون بگم منم روزه هستم امروز... بالا ه بچه ها فهمیدن روزه هستم من از همه جا بیخبر ...چند تاشون دست به یکی کرده بودن اومدن گفتن ااااا تو هم روزه ای؟ گفتم: آره پس چی...دیدین منم روزه گرفتم؟ گفتند پس احتمالا احکام روزه هم مامانت بهت یاد نداده گفتم مگه احکام چی داره من که همه رو بلدم ... یکیشون گفت اگه بلد بودی که از اول صبح تا حالا آب دهنت رو قورت نمیدادی با تعجب گفتم آب دهنمو قورت ندم ؟ گفت آره دیگه من هرروز بابام برامون رساله میخونه قورت دادن آب دهان روزه رو باطل میکنه...ولی خب چون تو خبر نداشتی از الان رعایت کن روزت درست باشه... هی خدا منم باور اون روز برام شده بود یه قرررررن خونه که رفتم نخو دم از ترس اینکه آب دهنمو قورت بدم توی باغچه نشسته بودم با حسرت آب خوردن هر چی گنجشک و گربه و دونه جمع مورچه بود نگاه می که خوشا به حالشون ...مامانم که دقت کرده بود من اصلا تو خونه نمیرم اومد یه بار توی باغچه دید سرگرم بازی با گل وعلف و اینام...دوباره اومد دیگه ایندفعه ای بهم گیر داد که رنگ به رو نداری و دهنت کامل کامل خشک شده و دیگه مجبورم کنی آب بهت میدم روزتو بخوری خلاصه مامان کلی که گفت منم اعتراف بهش گفتم چه خبره... گفت ای خدا بذا من مامان اینو ببینم الکی تو رو دست انداختن دختر...مگه آب دهن روزه رو باطل میکنه خیلی ذوق بالا ه نجات پیدا ساعتای آ اون روز رو افطار هم برام تجریه ی خیلی شیرینی بود ...عاشق رنگینک بودم مامان درست کرده بود و تازه گفتم فردا هم باید روزه بگیرم ، مامان هم قبول کرد ولی خب صبح که با گریه رفتم سراغ مامان که چرا بیدارم نکردی مامانم کلی منو بوسید وبغلم کرد و گفت عزیزم سحری اعلام امروز عید فطره... من اینجوری مامانم اینجوری و این خاطره ی روزه اولی هنوز تا هنوز شیرین و خنده دار برام باقی مونده البته بگم دوستامم شانس آوردن عید فطر شد و فرصت نشد دعواشون کنم



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/220




نسل سوخته؟

درخواست حذف اطلاعات
یکی باز حواسش نبود گفت دهه شصتیا نسل سوخته بهشون میگن.. آخه چطور دلشون میاد...سرلج میگنا... والا نسل ما گل سرسبد همه ی نسلها هستش آخه یه نسلیم که پرچممون بالاست...رونق دادیم به تعداد اعضای خانواده یه نسل بی ادعایی هستیم که با زورگوییهای دهه پنجاهیها کنار اومدیم با لوس بازیهای دهه هفتادیها هم ساختیم البته دهه هفتادیا باز بهتر پنجاهیها بودن.. . خیلی زورگو بودن بزرگ شدن بهتر شدن به نسبت قبلا توی فامیل ارشدهای هر خونواده دهه پنجاهی بودن دیگه ارباب خودشون رو حساب می .. .الان رونق جمعشون ما هستیم....والا خودشون اعتراف میکننا... سارا تو ناراحت نشیا دهه هفتادیا خیلی خوبن فقط ظرف نمیشورن طفلیها...ولی خب نوستالوژیای ما با شما مشترکه... کلا نسلی بودیم هم محتاط و هم به روز...خوشفکر هم بودیم و هستیم...گمونم نسل ما خوشتیپ هم باشه خخخخ بااحترام به همه ی نسلا.. . من کلا با هفتادیا میونه ی خوبی دارم هرچند دهه شصتی یه وجه خاااص بین همه شصتیای عزیزه...با کلی خاطره های قشنگ به هر حال نوشته های جالب یادداشت روزانه رو انتقال دادم اینجا.. .تقدیم به همه ی شصتیای خوب و همه ی دهه های محترمی که اینجا سر میزنن...سنگی بیا برا خودمون نوشابه باز کنیم...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/202




نظر شما چیه؟

درخواست حذف اطلاعات
سلام. .. یکی از دوستام قصد ازدواج داره. .. بین دلش و عقلش گیر کرده سوال جالبی میپرسه. ..میگه قبل ازدواج عاشق بشم ازدواج کنم یا بعدش عاشق بشم؟ سوالیه که همه تو ذهنشون قبل ازدواج دارن... من گفتم عشق بعد ازدواج این نیست که احساسات خاص پیدا کنی... البته که نباید به زور عقل ی رو به خودمون تحمیل کنیم...وگرنه گول زدنه خودمونه ولی عشق همون حس خوشحالی از کنار هم بودنه احساس خوشبختی و لذت.. .این یعنی انتخابت درسته. ..با تمام اختلاف سلیقه ها به اشتباهات همدیگه هم لبخند زدن...از عصبانی شدن همدیگه هم ناراحت نشدن.. . با یک روز فاصله دلتنگ شدن...اینا عشقه و عاقلانه و زیباست ولی خب زیاد دیدم ایی که عاشق ی بودن بهش نرسیدن و بعدها گغتن خدا بهم رحم کرد. .ایییی چی بود این خخخخ خ ش زیاد دیدما. ..حتی توی پیش وت های فامیل با تمام احترامم برای عشقهای پاک و مقدسی که با معیار عقل به ازدواج منتهی میشن ... حالا به نظر شما عشق و احساسات قبل ازدواج چقدر اهمیت داره؟



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/203




حس تلخ تجربه

درخواست حذف اطلاعات
شده تا حالا هبوط یه شخص توی ذهنتون رو تجربه کنین؟ مثل آوار بریزه رو سرتون؟ تقریبا همچین حسی رو سال۹۲ توی وبم نوشته بودم این مطلب کپی قسمتی از اون نوشته ی منه.... البته خود شریعتی خیلی زیبا توصیف من فقط حس متقابلم رو از تجربه ی مشابهم با نوشتم.... بار دیگه کتاب هبوط در کویر رو ورق زدم باز هم رسیدم به این فصلش: در باغ اُبسرواتوار چقد میشه درک کرد شریعتی رو اون حسی که تجربه کرده ... اون بها و احترامی که توی ذهنش داده ولی بعد میبینه چقد اشتباه کرده بله آ داستان چقد حس منم این تجربه رو داشتم وقتی دوست داشت هر چه سریع تر از اون کافه بزنه بیرون حس چقد این حس رو تجربه ... اون تصویر دروغینی که نشون میدن از خودشون و اون تصویری که تو ذهن ما مقدس جلوه داده میشه و بعد مثل آوار رو سر آدم ریخته میشه ... خیلی تاسف برانگیزه نمیدونم تا حالا تجربه کردین که یه فردی براتون خیلی قابل احترام باشه بعدش ببینین چقدررر در واقع من واقعیش رو نشده براتون؟... شخصیتهای و تاریخی منظورم نیست دور و بر خودتون رو میگم.. چه حالی داشتین اون موقع؟؟!؟



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/204




ای زیباترین لبخند. ..

درخواست حذف اطلاعات
به بهانه ی عید بزرگت برایت مینویسم عیدی که تو را به بالاترین جایی رساند که یک مخلوق و یک آفریده میرسد نمی گویم ف بشر. ..که تو ف کائناتی... به بهانه ی لبخندت مینویسم برایت...عیدی که خدا به ما داد تا حضورت را حس کنیم هزاران بار مبعثتت بر وجود نازنینت و ما مبارک باشد چشمانم رد لبخندت را از کوچه های مدینه می جوید و ... و از میان همه ی آدمیان هییییچ ی نیست که از تو برایم عزیزتر باشد باآنکه عاشقانه دلتنگ اهل بیتت می شوم ولی هیییچ نوری برایم برابر نور وجوت نمیشود باز هم در هر نفس شکرررر از جام محبتی که کامم را شیرین کرد حبیبا این زمییین و این زمانه بیشتر از همیشه بهانه ی تو را دارد



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/205




لحظه ی آ ...

درخواست حذف اطلاعات
همه ی شعرهای شفیعی کدکنی رو دوست دارم خیییلی عمیق و بااحساسه ولی این شعرش رو خیییلی ساله که ورد زبونمه... از دوران تحصیلم دوستش داشتم همه هم به من میگفتن این شعر چی داره اینقد دوستش داری؟ ولی من همش حس میکنم دل من عضو این شعره با این شعر زندگی . .. ما همون گون شعریم که پامون بسته و گرنه کدوم مرغ باغ ملکوتی هست که دلش نخواد پر بگیره و بره و از کویر وحشت دنیا دور بشه لحظه های آ زندگی رو به یادم میاره که نسیم شدم ولی حالا اون گون خسته و مونده از مسیرش هستم به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها، به باران
برسان سلام ما را «شفیعی کدکنی»



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/206




آشتی بارون با خاک...

درخواست حذف اطلاعات
پریشب داشتم به این فکر می از آ ین باری که زیر بارون پیاده روی پنج سااااال میگذره اصلا یهویی دلم خواست... زیر بارون باشی بدون چتر و خیس بشی ...بوی خاک بارون خورده هم همه جا رو بگیره حس پرواز به آدم دست میده، انگار یه پرنده باشی خدا چقدر بنده هاشو دوست داره...حالا ب بدون اینکه حرفای شب قبل یادم باشه همینجور که قدم میزدیم هوا بارونی شد... اوه چه صاعقه هایی چقدر چشمگیر بودن...رعد وبرق و یهویی باروووون خدایا شکرت ...بازم لذت زیر بارون رفتن بالا ه بارون با زمین آشتی کرد، بوی عطر خاک همه جا پیچیده بود...البته به لذت زیر بارون رفتنای بچگی که نبود اون موقع بارون نم نم زیااااااد داشتیم تا نیم ساعت تو حیاط بدون چتر میرفتم و شعر میخوندم و هرجا آب جمع میشد پا میذاشتم و یهوو با صدای مامانم به خودم میومدم که: ببیییییین ! مریض بشی نمیبرمتاااا خخخخ همون حرفای شیرین همیشگیش... نه من از بارون مریض میشدم نه مامان منو میبرد حیف شد آدم زیر بارون باید بچگی کنه... تو خیابون که نمیشه جو گیر شد... اصلا انگار باورمون نشده بچه نیستیم همش تو همون حال و هواییم... گمونم اینم خصلت دهه شصتیا باشه که بزرگ تر نمیشن خخخخخ



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/207




مشاعره

درخواست حذف اطلاعات
اول از همه اعیاد شعبانیه مبارک ... به همه ی دوستان امروز میلاد نور حسین علیه السلام بود که امیدوارم عاقبتمون ختم به حسین علیه السلام باشه امروز روز شیرینی بود از این جهت که از اول صبح تا آ وقتی که بیرون بودیم مجبور به تناول شیرینی جات شدیم عقدکنون... ایستگاههای صلواتی شهر... و آ ین مرحله که توقع داشتم کمی کمی مزه ی تلخ و تند باشه تا از شیرینی راحت باشیم بازم شیرین شد آخه انصافاً بعد یه هفته حلوای تولد نی نی رو بهمون دادن چرا اینقد شیرین؟ خلاصه کالری این همه شیرینی باعث شد راهی به جز مشاعره باقی نمونه و بعدش هم ید توت ... تازه من امشب فهمیدم تو مواقع مجبوری و اینکه جلوی حذف شدنت رو بگیری مجبوری به « یه توپ دارم قلقلیه» رو بیاری خخخخخ باور کنین یه نفر هم آهویی دارم خوشگله خوند. .. من رسماً از جناب حافظ و سعدی و مولانا و فردوسی شرمنده شدم خخخخ گمونم تا یه هفته هر شعری بخونم خندم بگیره از این مشاعره.. . آهان راستی اضافه کنم یه نفر دم حذف شدن واسه اینکه رومون کم بشه دلبرا جان جان خوند خخخ



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/208




نظرتون درباره ی وضعیتهای واتس آپ؟

درخواست حذف اطلاعات
سلام به همه ی دوستان...بالا ه ب اردیبهشت با طوفان و بارون و رعد وبرق از ما پذیرایی کرد. ..طوری که طول شب چندین بار بیدار شدیم و رفتیم بالکن وضعیت رو ببینیم... ولی خب موضوعی که میخوام دربارش بنویسم مربوط به طوفان و بارون نیست درباره ی وضعیت گذاشتن های واتس آپ هستش. .. هرچند مدتیه خیلی آسته میرم واتس آپ و برمیگردم وخیلی از دوستان نمیدونن که هستم چون هر کی از دوستان و فامیل رسیده یه گروه زده...حالا این به کنار وضعیت گذاشتن واتس آپ حالا کلا اسمش روش هست وضعیت رو به اشتراک میذاری یه عده اومدن نامه های خصوصی و دلنوشته های عاشقانه به همسر یا فرزند یا دوستشون رو توی وضعیت میذارن...حالا به هر بهونه ای فلانی خیلی خوبی، خیلی عاشقتم...تولدت بهترین روز دنیاس و هزاران حرف دیگه که مجال نیست من هم اهل رودربایستی نیستم به اونایی که خیلی فامیل نزدیک هستند مینویسم مثلا به یکیشون گفتم خب آخه حرف خصوصی عمومیه؟ عمومی کلا خصوصیه؟ الان به ماها چه اینا رو میذاری ...ما رو کشتین آره فهمیدیم خیلی عاشق همید...حالا به خودش بگو کل ملت که نیاز نیست بدونن... به شوخی میگم بهشون بر نمیخوره ولی به قول یکی از دوستان یه چی میگم بذا بهت بر بخوره... چرا اینقد چشم بقیه رو درآوردن مد شده؟ طرف میگه واسه این دوستم وضعیت میزنم تا چشم اون چند نفر در بیاد. . یا میگه برا همسرم وضعیت گذاشتم تا خواهراش بترکن...پناه برخدا خب کلا هدف اینه چشم بقیه دربیاد ولی هندونه زیر بغل یکی دیگه میذارن من خیلی بدم میاد مخصوصا اینکه ع های خیلی خصوصی هم میذارن وضعیت.. . جدیدا هم تمام همت سلفی گرفتنها واسه همینه و تمام وقتی که برا تزیین غذا گذاشته میشه واسه همین وضعیت و اینستاگرامه.. . نظرتون چیه؟



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/209




یه دور همی عاااالی

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان ...امیدوارم همگی خوب باشین امشب دوستای عزیزم دور همی شام پیشم بودن همیشه با اونا بودن پرانرژیه و همیشه تند تند هی از خاطرات گذشته میگیم و میخندیم عصری که شام رو آماده می گذرا انیمیشن شاهزاده ی روم رو چند لحظه ای دیدم دلم برا خودمون سوخت...از چهارده نور چقدر دوریم...چقدر دلتنگشون شدم واقعا اون لحظه نمیدونستم از این چهارده نور معصوم دلم برا کدومشون بیشتر تنگهههه خلاصه کم کم دوستام از راه رسیدن...چقدددد منو غافلگیر برام کیک تولد گرفته بودن.. . کادو و خلاصه یه دور همی عالی گفتن یادته همیشه میگفتی تولدت تو هاله ای از ابهامه؟ و برا تولدت دهه ی ناجیه بگیریم خخخ یادش بخیر چه کارایی داشتیم... البته تولدم نبود ولی الکی برا دور همی یه سو رایز هم دوست خوبم لیلی گذاشت برام اینقدر هم همه انرژی مثبت و صمیمی بودیم که نفهمیدیم زمان چقدر گذشت چقدر این دور همیها دلها رو به هم نزدیک تر میکنه...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/210




من و نمایشنامه نویسی

درخواست حذف اطلاعات
چند وقتی هست یکی از دوستای خانوادگیمون میگن بیا همکاری کن صدا وسیما برا نویسندگی ...حداقل بخش رادیو هنوز که هنوزه نرفتم اصلا تهیه کننده رو ببینم چند بار گفته بیا اونجا یه چندسالی بندرعباس بودیم...یه بار نمایشگاه دست آوردهای صدا وسیما بود یه بخشش تست نویسندگی بود...منم که عاشق نوشتن ، رفتم اونجا و یه متن ادبی نوشتم دادم به خانمی که اونجا بود...همه رفتن ولی هنوز داشت با من صحبت میکرد بهم گفت قلم خوبی داری میتونی فردا بیای صدا وسیما اتاق خودم صحبت کنیم درباره ی نویسندگی؟ گفتم یعنی بیام بنویسم؟ گفت آره خوب مینویسی راستش سابقه ی خاصی نداشتم به جز نویسندگی که چند ماهی برا ماهنامه ای داشتم و خبرنگاری بخش دادگاه خانواده ی اون نشریه خیلی ذوق کرده بودم ،خلاصه از خدا خواسته رفتم رادیو بندر پیش خانم ق اونجا قرار شد من از نمایشنامه رادیویی شروع کنم اصلا سررشته نداشتم دیگه یکی از همکاراشون برام توضیح داد.. چقدز متفاوت بود برا هر چیزی باید افکت صدا مشخص می حتی صدای خش خش هر چی افکت ها باید مشخص میشد دور یا نزدیک یا با شدت یا هر مدلی خلاصه از نمایشنامه ی یوسف شروع چون تاریخی بود کلی تاریخی و مذهبی توی رادیو بندر گذروند و تایید شد سریال یوسف هم هنوز پخش نشده بود خلاصه منو دعوت با بچه های تیم صداگذارا آشنا شدم خیلی برام جالب بود همشون بازیگرایی بودن که از سیمای هرمزگان میدیدم... بهشون میگفتم میشه جلوی خودم صدای نقشتون رو دربیارین...خودشون هم خندشون گرفته بود به مرور خیلی از مجریهای رادیو و تلوزیون رو میدیدم گاهی از پشت اتاق اجرا گاهی پیش تهیه کننده ها و این خاطرات برام خیلی جالب بودن هرچند بعد یه مدت دیگه وقت ن ادامه بدم ولی واقعا خاطرات شیرینی بودن... حالا نمیدونم ولی هنوز برا بوشهر هم دنبالش نرفتم... امروز هوا عین اون روزی بود که باخانم ق آشنا شدم و اصلا بعد از چند وقت فهمیدم معاون رادیویی و از مقامات ارشد رادیو بود ولی خیلی متواضع و مهربون...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/211




مامان وبابای عزیزم

درخواست حذف اطلاعات
مامان مریض بود رفته بودم ازش پرستاری کنم و ببرمش چقدر پیر شدی مامان گلم ... چقدر دلم سوخت چقدر سخته حالا که همش منتظری ی بیاد ببرتت چقدر خسته ای لابد ... همین که دلت شاد میشه منم خوشحال میشم اون شب که پیشت بودم و ح بهتر شد سجده شکر گذاشتم خدا توفیقم داده بود ... بابام هم چقدر دوست داشت کلی خاطره برام بگه چقدر دوتاتون تنها شدید...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/191




صبوری

درخواست حذف اطلاعات
گاهی صبوری عنوان گویای خیلی حرفهاست گاهی حس میکنی صبرت لبریز شده از کاسه ی درونت میریزد نه این که تو صبور نیستی...شاید کاسه صبر دنیا هم لبریز شده گاهی نمیدانی برای کدام دردصبوری کنی گاهی اینقدر بغض راه گلویت را میگیرد که گریه هم آرامت نمی کند گاهی ندای درونت وعقل حکم می کند با صبوری سکوت کنی آن هم جایی که نه گلایه درستش میکند ونه حرف منطقی چقدر دنیا تنگ و کوچک است...قلبت را میفشارد خدایا سپاس که دنیای دیگری برای پرواز وسبکی روحمان قرار دادی اینجا خیلی تنگ است



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/192




بوی تازگی

درخواست حذف اطلاعات
دلم کمی بوی تازگی میخواهد عین شعر حافظ که زیبا گفت: بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم چقدر دلم میخواد تنفس توی فضایی که بوی تازگی بده بوی تحمل بده جایی که آدما همدیگه رو تحمل کنن...اگه حرف حساب زد برچسب نزنن اگه شه ی پاکی داشت دور نندازنش کاش کمی ظرفیتمون بالاتر میرفت... اونوقت میفهمیدیم خدا میلیاردها بنده داره با میلیاردها تفکر...ولی همشون براش تازه و نو و خواستنی هستند تا وقت زندگی بهشون میده قضاوتشون نمیکنه...فقط آغوشش رو بدون منت به روشون باز میکنه فقط میگه بیا پیش من...نمیگه انداختمت دور در منطق خدا تا زنده هستی فرصت داری برای از دل حرکت خدا تو رو از روی دلت میخواد..



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/193




از رمق افتاده گانیم

درخواست حذف اطلاعات
بریده روزگار بی تو صبر آشنایت را
نسیمی از نفس افتاده ام از نیل ردّم کن
رها کن در میان خدعه ماران عصایت را
نمی خواهم بجنگم در رکابت... مرگ می خواهم . . . میبینی؟ از رمق افتادیم بی تو افسردگی گرفتم دیگه هیچ اینجا شادم نمیکنه ... نمیدونم چرا حالم اینجوره ... دلم از دنیا به تنگ اومده می خواستم به عشق اومدن تو نفس بکشم آقا ولی حس نفس کشیدن از من رفته فقط اومدن تو شادم میکنه ... همیشه بار خاطرت بودم



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/194




کانال تلگرام آری یا نه

درخواست حذف اطلاعات
یه بزرگواری اومده بود وبم و از نظر لطفشون گفته بودن کانال تلگرام دارم یا نه نه راستش تصمیم ندارم گاه دلتنگی میشه اینجا نوشت و آشنایان متوجه نشن دلت گرفته ولی کانال باشه بالا ه عضو میشن ... نمیشه



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/195




سال نو مبارک (پیشاپیش)

درخواست حذف اطلاعات
سلام دوستان باید پیشاپیش سال نو رو تبریک بگم دیگه سال 96 داره تموم میشه الان جونش نزدیک قلبشه هنوز به حلقومش نرسیده حالا ان شاءالله که ت بذاره این دقایق آ به خیر بگذره خخخ چشمم آب نمیخوره یه سال خوش براتون از خدا میخوام هر چند هر چی میخواسته گیرتون بیاد شب قدر گیرتون اومده دیگه چونه نزنید من فقط دوباره شب قدر قسمتم باشه مرکز عشــــــــــــق بهشت رضوی باشم کافیه...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/196




گاهی چشمها را باید شست

درخواست حذف اطلاعات
چشمها را باید شست؟ خیلی وقته آدما یادشون میره چشمها رو و نگاهها رو عوض کنن از بس دل نازک شدن. ..چقد از هم به دل میگیریم چرا توقع داریم خدا به دل نگیره؟ یه عده از فامیلا وآشناها به بهونه عید دور هم بودن... برام عجیب بود.. .برکت این دور همیشون چه عجیب بود چقدر مهربون شده بودن باهم...از ته دل به رو هم خندیدن خدایا شکرت. . . برا بهتر شدنشون شکر چندتا دل نگرونیهاشون هم بخیر گذشت و حل شد... هیچ کدوم متوجه گذر زمان نشدند امشب بهشت یا جهنم تو قلب ماهاست...دقت کردین؟ لحظه هایی که باهم مهربونیم انگار تو ابدیتیم انگاری خونه ها اندازه ی یه دنیا شده لحظه های دلگیری وکینه عین آتیش قلب آدم میسوزه. ..زمین وآسمونه برا آدم یه ذره میشه و نفس کشیدن سخت.. .



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/197