وبلاگهای رنگارنگ

قصه های حرم( خداحافظی)

پست قصه های حرم( خداحافظی) از وبلاگ دریافت و با درج منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر بوده و یا شما درخواست حذف آنرا دارید، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قصه های حرم( خداحافظی)

درخواست حذف اطلاعات
قبل از شروع پست امروزم بگم که دیروز عصر رفتم گ ار پیش داداش عادل عزیزم به یادتون بودم... نمیدونم چرا هر وقت میرم بهشت عادل اصلا فکر نمیکینم از یه پدر ومادر نیستیم ...واقعا داداشه (خیلی دوست داشتنی ) داریم کم کم وارد ماه میهمانی خدا میشیم ، بزرگترین میهمانی خدا من پارسال دهه ی آ ماه مبارک بهشت رضوی بودم جایی که با وجودش دنبال بهشت نمیگردم شوق و دلبستگی من به آقای مهربونیها با نوشتن نیست فقط قصه ی دل هست من همیشه توی دلم باهاش حرف میزنم چون زبانم قاصره یه روز قبل از خداحافظی از بهشت آقا خیلی دلم گرفته بود از لحظه ی ورود واذن حال و هوام بارونی بود و بغض امانمو بریده بود، جای من توی حرم همیشه رواق گنبد الله وردی خان هست یا رواق روبه روی ضریح ،چشم تو چشم شبکه های ضریح شده بودم عین بچه ها ، دست روی کاشیهای رواق میکشیدم و راه میرفتم و اشک بی امان سرازیر بود ... گریه هام همیشه بی صداست بدون هق هق، ولی اشکهامو پنهان میکنم و یه حسی نمیذاره جلو بقیه اشک بریزم ... اون روز عین خیالم نبود که نگاه بقیه بیفته به من یا نه اشک بود و راه رفتن و دست کشیدن به کاشیا، میخواستم رد دستهای محتاجم بمونه اونجا معمولا خیلی اهل ناز واسه خدا واهل بیت هستم، میگفتم میبینی منو آقا؟ دارم میرم؟ دلت میاد من برم؟ فکر نمیکنم فردا رو دووم بیارم برم ... میفتم اینجا رو دستت هاااا فقط راه میرفتم کل قسمتای حرم ...رسیدم کنار راه پله ها فشارم افتاده بود و احساس لرز داشتم و بغضم گرفته بود بدون اشک، خانمی که خادم اون قسمت بود بهم گفت: خانمی اینجا بلند شید جای نشستن نیست اینجا... حالم اصلا خوب نبود ولی بلند شدم ،متوجه شد طبیعی نیستم شونه هامو گرفت گفت: خوبی؟ چی شده؟ راستش حرفم نمیومد توی بغض خیلی آروم گفتم دارم میرم میخواستم خودمو بندازم تو بغلش گریه کنم ولی دیدم زیادی رمانتیک میشه خخخخ بیخیال شدم رفتم ... حتی کفشداری هم با تعجب کفشمو بهم داد رفتم ...اینقد با حسرت در ودیوارا رو نگاه و رفتم تاااا فردا وقت خداحافظی ...اولین بار بود از لحظه ی اذن شوق و شادی توی دلم بود تا لحظه ی خداحافظی..انگار رضای رئوفم دلش نیومد منو با این حال بدرقه کنه ... کرامات آقاست دیگه، همیشه عهده دار من بوده تا حالا هنوز هم توی حس اون روزم موندم که چطور آروم و راحت بودم آقای عزیز و مهربونم دلتنگتم زیااااااد ... تو که یک گوشه ی چشمت غم عالم ببرد حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/218