وبلاگهای رنگارنگ

گربه ی ملوس

پست گربه ی ملوس از وبلاگ دریافت و با درج منبع آن نمایش داده شده است. در صورتیکه محتوای نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر بوده و یا شما درخواست حذف آنرا دارید، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



گربه ی ملوس

درخواست حذف اطلاعات
دوران بچگی من خلاصه شده بود توی نقاشی کشیدن و کارتون و برنامه کودک همیشه هم تو خونه داشتم خودم تنهایی تئاتر بازی می ...مخصوصا تابستونا که من اجازه بیرون رفتن نداشتم...معمولا همه ی تابستونا گرما زده میشدم واسه همین مامان فقط عصرای رو به غروب و شب اجازه ی بیرون رفتن و بازی با دخترای همسایه و فامیل رو بهم میداد...همش هم غرق توی تخیلات و کارتون های تلویزیون بودم دختر عموهام و آبجیام اسممو گذاشته بودن هانیکو تاچیبانا...میگفتن شدی عینهو اون یه روز که تنها بودم گفتم منم باید عین این کارتونا یه حیوون خونگی داشته باشم خب چی بهتر از گربه؟ چیز دیگه ای نمیشه نگه داشت...یادمه یه گربه پیدا اسمشو گذاشتم سیلا...ولی خب اهلی نمیشد بعد مدتها یه بچه گربه سیاااااه داشت میومد تو حیاط خیلی هم مظلوم و حیوونکی بود من تو نخ اهلی ش بودم .. .یهویی چشماش برق زد...چه باحال اسمش معلوم شد ، اسمشو گذاشتم براق براق دیگه کم کم شد گربه ی من...چقدر دوستش داشتم براق گربه ی خیلی با ادبی بود همیشه حد خودش رو نگه میداشت اصلا هم اذیت نمیکرد ،هیچ وقت یادم نمیاد چیزی بدون اجازه برداشته باشه...تا بهش نمیگفتم بخور نمیخورد...مامان وبابا همیشه میگفتن نباید بهش دست بزنی ...منم که نمیتونستم کی براق رو بغل می میرفتم تو حیاط باهاش بازی می ...اونم که من هر جا میرفتم دنبالم راه میفتاد...اونقدر دست آموز شده بود که عمم بهم گیر میداد میگفت این جنه...و گرنه گربه حرف حالیش نمیشه که بندازش بیرون... منم اصلا تو کتم نمیرفت...یه مدت مامان اینا شدن علیه براق و گفتن راهش نده خونه...منم همش گریه می ولی بی فایده بود براق هم مجبور شده بود بره جوجه های همسایه رو بخوره... همسایه هم برا تلافی سم ریخته بود توی غذا که بیاد بخوره نگو پنج تا از مرغاش اومدن ازش خوردن و جا در جا مردن.. .خون خونشو میخورد اومده بود خونه ی ما میگفت تو رو خدا بهش بگین آقا حیدر دیگه جوجه نداره دست از سرم ورداره خخخخ آ راستی یادم رفت براق اون موقع تقریبا ده سالش بود گمونم دو تا بچه به نام کیتی و دانی هم داشت که سالها بود خونه ی ما مونده بودن...کم کم بابا و مامان راضی شدن براق دوباره برگرده خونه... خلاصه براق زنده بود تا۱۲ ساله شد و من پیش ی بودم که یه هفته ناپدید شد...خیلی نگرانش بودم ولی خب شاهدان عینی توی باغ دیده بودن کشته شده ... من خیلی ناراحت بودم...آبجیم هم معلم بود و یه شهر دیگه از استان بود تماس گرفته بود خونه وقتی شنید کلی گریه کرد واسه براق... خلاصه الان سالها میگذره و من هر گربه ای میبینم براق یادم میاد...خیلی دوست داشتنی بود...و کل فامیل و دوستامون همیشه به نیکی ازش یاد میکنن خخخ گاهی دلم میخواد یه بار دیگه میشد ببینمش...خییییلی خاطره های خوشی ازش داریم همه ی خانواده و دوستامون... دقیقا همچین تاریخی بود که دیگه براق ناپدید شد.. .کیتی و دانی هم بعد رفتن من از خونه ی پدری رفتن و این پرونده مختومه شد...



منبع : http://najidelha.blogfa.com/post/214