وبلاگهای رنگارنگ

مرد روزهای ابری

آخرین پست های وبلاگ مرد روزهای ابری به صورت خودکار از بلاگ مرد روزهای ابری دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



چه بی مثال است

درخواست حذف اطلاعات
زندگی روبه زوال و پرتکرار ِ ما آدم ها با همین لحظه های به تمام معنا «شخصی» است که نشانه گذاری می شود.درک نشدن بر خلاف غولی که آدم ها ازش ساخته اند، اغلب اوقات، حس بسیار دوست داشتنی و لذت بخشی است. داشتم فکر می که به اندازه ی همین درک نشدن های حقیقی ِ گاه به گاه است که بزرگ می شویم، جا می افتیم، زندگی را بهتر می فهمیم. فکر می به اینکه مثلا یک نقاش، یک عکاس، یک نویسنده، یک شاعر، وقتی می بیند جزئیت یا کلیتی غامض از اثرش را هیچ نمی فهمد، چه لذت انگیزی می برد. هر چند شاید این لذت بعضی جاها شانه به شانه ی رنج بزند. و مگر هنر، رنج آلود لذت و لذت آلود رنج نیست؟ و مگر نمی توان هنر را زیست؟ گاه چه بی همتاست تنها بیننده ی تصویری بودن. احساس ِِ درک ِ مفهومی که فقط در ساختار وجود ِ تو معنا می پذیرد. چه بی مثال است واژه شدن... چقدر آدم زنده است وقتی تنهاست.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-619.aspx




آدم بعضی وقت ها کم نمی آورد...

درخواست حذف اطلاعات
آدم ِ گلایه نبوده ام. خیلی حرف ها را فرو دادم. فرو می دهم. آدم «چرا»ی غمش را نباید برای هیچ بگوید، و الا همان جا مانده، فرو رفته. خیلی چیزها را هرگز نباید حتی بر زبان آورد. این هم یکی از همان «نظریات» مز ف من است لابد، هوم؟
آدم بعضی وقت ها کم نمی آورد. کم می آید.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-620.aspx




پیچ طلایی

درخواست حذف اطلاعات
خب معمولا از طرف بعضی ها به تلخ بودن و تلخ نوشتن متهم می شوم... من که دوست ندارم غمگین و تلخ بنویسم، اتفاقاً روزهایی که حالم خوب است- یعنی تقریباً سی و پنج روز از سیصد و شصت و پنج روز سال- و چیزک مفرحی می نویسم که لبخند به لب چند نفر می نشاند خودم بیشتر از همه لذت می برم اما چه کنم که غم و شادی ام از سوراخی که نمی دانم کجاست به نوشته هایم نشت می کند و نمی گذارد ظاهرسازی کنم. شاید یک طنزنویس حرفه ای ی است که می تواند به موقع جلوی نفوذ غصه هایش را بگیرد... من اما نمی توانم، راهش را بلد نیستم و مهم تر این که فکر می کنم در عمیق ترین لایه های یک شوخی ساده همیشه رگه هایی از حقیقت تلخ حضور دارد و درک هم زمان این تلخی و شیرینی است که اسباب خنده است. گاهی که مثل یک آشپز ناشی نسبت چاشنی ها از دستم در می رود حاصلش همان آش تلخی می شود که چشیده اید، اگر حوصله کنید داستانی برایتان تعریف کنم: روزی پسری پا به جهان گذاشت که از همان بدو تولد با همه فرق داشت، یعنی با یک پیچ طلایی در نافش دنیا آمد!* پسرک کم کم متوجه شد که بچه های دیگر روی نافشان پیچ ندارند و کنجکاو شد تا علتش را بداند اما نه پدر و مادرش و نه هیچ کدام از بزرگ ترها نمی دانستند حکمت این پیچ چیست و به چه کار می آید یا چطور می توان بازش کرد و از شرش خلاص شد. تلاشهای مکرر پسر در دوران بلوغ برای باز پیچ ش ت خورد و چون پیچ طلایی با هیچ پیچ گوشتی ای باز نمی شد بدل به مهم ترین مشکل و معمای زندگی اش شد. سال ها از پی هم گذشتند و قهرمان قصه ی ما سی ساله و ناامید شد و همه ی پیچ گوشتی هایش را فروخت و با پولش به هند سفر کرد. در آ ین روز سفر و در یکی از خیابان های شلوغ بمبئی در حال قدم زدن بود که شنید مرتاض پیری او را به اسم کوچکش صدا می زند! با حیرت و احتیاط به مرتاض نزدیک شد و بیشتر تعجب کرد وقتی که او بدون مقدمه گفت می داند برای باز پیچ طلایی چه باید کرد معلوم است که مرد سی ساله و ناامید قصه ی ما با میل و رغبت سبیل مبارک مرتاض را چرب کرد و در عوض با یک جلد کتاب خطی قطور به زبان سانسکریت به خانه برگشت. بنا به توصیه مرتاض می بایست تمام اوراد کتاب را حفظ کند و دو سال بعد در نیمه شب سال نو خودش را به نوک قله ی اورست برساند و آن بالا در حالی که فقط یک دست لباس شنا به تن کرده و دستها را به دو سوی گشوده بر روی یک پا بایستد و اوراد را تا تابش اولین شعاع آفتاب بر ستیغ کوه با صدای بلند بخواند... دو سال به حفظ اوراد و تمرین کوه نوردی و آموزش زبان سانسکریت گذشت تا روز موعود فرا رسید و جوان با هر مصیبتی که بود نیمه شب خودش را به بالای قله ی اورست رساند و در سرمای منهای هفتاد درجه با لباس کامل شنا روی پنجه ی یک پا ایستاد و با دستهای گشوده و زیر رگبار شدید برف و بوران اوراد را خواند و خواند و خواند و خواند... تا آن که کبود شد و به همه چیز و از جمله صداقت مرتاض شک کرد و خواست رها کند و برود که ناگهان اولین شعاع آفتاب از دل تاریکی شب راه باز کرد و به قله ت د و بعد فرشته ای طلایی در حالی که یک پیچ گوشتی طلایی به دست راست گرفته بود بال بال ن از میان ابرها فرود آمد و با صبر و حوصله سر پیچ گوشتی را گذاشت توی شکاف پیچ طلایی و چرخاند... پیچ طلایی باز شد. و خب... حدس زدید بعدش چه اتفاقی افتاد؟... پیچ که باز شد پسرک افتاد زمین! نتیجه ای که من گرفتم این است، همه با یک پیچ طلایی به دنیا می آییم، جای پیچ مان با هم فرق دارد، جایش مهم نیست، مهم این است که نباید برای باز ش سماجت ب ج دهیم. ای بسا تلخی این نوشته ها همان پیچ طلایی من است که نباید باز شود... پ ن : من هستم ویک عالم پیچ طلایی.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-621.aspx




لحظه های نزدیک به خودم

درخواست حذف اطلاعات
یک لحظه هایی هست، آن آ های شب، که چراغ ها را خاموش کرده ام؛ توی سکوت وسط پذیرایی دراز کشیده ام و صدای یخچال را می شنوم که خاموش و روشن می شود، صدای باز و بسته شدن دری از واحد های طبقه های پایین تر، و صدای راه رفتنشان توی خانه را، از این شانه به آن شانه می شوم و شاید ماشینی در یکی از خیابان های اطراف با سرعت می گذرد، که ها را کشیده ام . و زل زده ام به پنجره های ساختمان رو به رو و چراغ های زردشان، که منتظر می شوم چراغ را خاموش کنند و بعد بخوابم. وقتی که سگها پارس میکنند یا شغالها زوزه میکشند و آ ین کام را از سیگار میگیرانم آ ین چای شب را مینوشم و بالذت گوش میدهم اگر باد باشد به صدای باد اگر برف باشد به راز برف اگر نباشند به سکوت شب می خواستم بگویم آن لحظه ها را دوست دارم ، لحظه های حقیقی زندگی منند، لحظه های نزدیک من به خودم ...



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-622.aspx




کوچه های بن بست

درخواست حذف اطلاعات
این کوچه های بن بست را ساخته اند گاهی صندلی ات را برداری بنشینی رو به روی دیوارو حرکت سایه ات را بی صدا نظاره کنی.
که فقط نظاره کرده باشی



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-623.aspx




حفره

درخواست حذف اطلاعات
زندگی ما آدمها یک سری حفره داردکه پر از فرآیند عبور عابرهایی است که می آیند این حفره ها را شکل می دهند و می روند. هر ی به طریقی می آید و با حالی می رود این را فهمیده ا م که ازآن حفره ها پر شده ا م. در یک لحظه خاص می بینی دیگر آن آدم قبل نیستی. خوب است یا بد نمیدانم




منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-624.aspx




واقعیت مهیب

درخواست حذف اطلاعات
از جهان موازی با واقعیت برگشته ام. از جهانی دست ساز خودم و بی سکنه ای جز خودم و اندوه. واقعیت مهیب تر از آن چیزی ست که گمان می . خودم می گوید: باید بدانی که ترمیمی در کار نیست. منجی در کار نیست معجزه ای در کار نیست



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-625.aspx




ما واژه هایی داشتیم که مهربانمان می کرد.

درخواست حذف اطلاعات
ما واژه هایی داشتیم که مهربانمان می کرد. روزی، یونگ تعریف می کند- که با رئیس سرخ پوستان دیداری رخ داد. رئیس سرخ پوستان گفت شما سفید ها با سرتان فکر می کنید ما با قلبمان. یونگ از او پرسید یونانیان چه؟ رئیس سرخ پوستان گفت آنها با واژه ها فکر می د. ما واژه هایی داشتیم که مهربانمان می کرد. ما واژه هایی داشتیم که مهربانمان می کرد. ما واژه هایی داشتیم که مهربانمان می کرد.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-626.aspx




خودمان دیکتاتور نباشیم

درخواست حذف اطلاعات
غلطت ا یژن هرروز در جهان کمتر و کمتر می شود. این را من نمی گویم٬ دیلی تلگراف می گوید. نوشتن درجهان هرروز سخت تر و سخت تر می شود. این را هم گزارش جدید کمیسر سازمان ملل می گوید. میان این کمبود ا یژن ها و کمبود ها کاش ما که هرروز از رهایی می سراییم٬ خودمان دیکتاتور نباشیم. متن ها را بخوانیم و بگذاریم و بگذریم. تاریخ بخوانیم اما تاریخ را قضاوت نکنیم در واقع این تاریخ است که باید مارا قضاوت کند کاش هرازچندگاهی خودمان را در آینه نگاه کنیم و رد شویم.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-616.aspx




زندگی همین است

درخواست حذف اطلاعات
زندگی همیشه برای من یواش و کند و با تأخیر زیبا بود. این که سر هیجده سالگی گواهینامه بگیری و سر فارغ حصیلی کار پیدا کنی و سر یک سال حقوق، قسطی ماشین ب ی و سر وقت ازدواج کنی و سر بزنگاه بچه بیاری و همیشه سر موقع بیدار شوی و سر ساعت غذا بخوری از استانداردهای من دور و در نظرم بار و فاقد معیارهای لذت اند چنان که حتی به زور پول هم نتوانستم خودم را راضی کنم.البته از اول عاقل نبودم.جلوی تلویزیون وا رفته بودم روی مبل و با تمرکز زیادی مشغول کام گرفتن از سیگار بودم این جور وقتها کمی نگران خودم و زندگی م می شم و رو به سقف می پرسم؛ خدایا نکنه من یه چیزی م هست و به م نمی گی؟تا همین هفشت سال پیش از این علاقه ی خودم به در و دیوار خانه شرمنده بودم و فکر می عیب و ایراد دارم و این قطعاً یک انحراف است اما حالا اینگونه نیست من همینم به همین سادگی به همین بدی به همین معمولی ای یا هر چیز دیگر. کتابم را باز میکنم که بخوانم. آه که چه کار شیرینی، چه مسیر پر تلاطمی، چه زندگی هایی، چه چیزها که بشنوم، چه تصویرها ببینم، چه اشک ها بریزم. چه خنده ها که سر دهم زندگی همین است....



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-617.aspx




لعنت به پرفکشنیزم!

درخواست حذف اطلاعات
واقعا خسته شده ام از این وضعیت و از این همه سرکوفتی که به خودم می زنم و باری که بر دوش خودم می گذارم زیر این بار له شده ام. دوست دارم دیگر به خودم نگاه نکنم و آنقدر خودم را قضاوت نکنم اما نمی شود، لعنت به پرفکشنیزم!



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-618.aspx




مثل آ ین پاکت سیگار

درخواست حذف اطلاعات
آن روز وقت خداحافظی به چشم هایش نگاه ن ، پیش خودم گفتم که آنقدرها قوی و با اراده نیستم که تا ابد به او فکر نکنم، شاید سرنوشت دوباره ما را سر راه هم قرار دهد!... تا ببینیم چه می شود... نخواستم یا شاید هم او نخواست تا برای آ ین بار ببوسمش و رفت تا آدم جدیدی پیدا کند، ی جوان تر، ی بهتر، ، ی با ریه ای سالم تر، و آینده ای طولانی تر... ی که هر ی می تواند باشد بجز من... آ ین ملاقات با اندوه تمام شد، همیشه می دانستم چنین روزی خواهد آمد و نمی خواستم به آن فکر کنم... بالا ه آن روز آمد و ترک شدم... مثل آ ین پاکت سیگار



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-609.aspx




«خلوت»

درخواست حذف اطلاعات
صمیمیت واقعی به ندرت اتفاق میفتدعجیب است که بعضی آدمها، موقع صمیمیت، که البته به ندرت اتفاق می افتد، چه راحت دروازه را باز می کند و «دیگری» را راه می دهد و همین طور سیاهی لشگر های زندگی شان برکت روز افزون پیدا میکند. جای تعجب دارد که آدم در آن لحظه ی گشایش و ورودِ دیگری، ابدا نگران این نیست که ثالثی دارد درونش را تماشا می کند و اما بعدها که صمیمیت به مرور کمرنگ می شود یا ناگهان از بین می رود، همان وسوسه و اضطراب آشنا از راه می رسد. حالا آن تماشاگر، دریچه هایی برای تماشای تو سراغ دارد که تو از جایشان بی خبری و بی خبر هم باقی خواهی ماند. من از آن آدم هایی هستم که «خلوت»شان را بیهوده وسیع نمی کنند و برایش ارزشی ذاتی قائلم «خب، اینهارا توضیح دادم که چه؟» این سوال چند تن از دوستان مجازی و احتمالا سوال یکی دوجین از آدم های «طبیعی»از ی مثل من است. من پاسخی ندارم جز همین چند سطری که نوشتم.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-610.aspx




امروز 13 فروردین 1397 است

درخواست حذف اطلاعات
آدم از سر ناچاری صبر می کند و ناامید نمی شود اما گاهی باید اعتراف کند که از زندگی خالی است. گاهی فقط بودن خوب است. صرف بودن. خالی از اندوه و امیدهای زخم خورده و خشم و شادی های دریغ شده.بودن مثل ابر بودن مثل یک کوچه بودن شاید هم یک شیءشدن. گاهی هم نبودن خوب است آخ چقدر نبودن خوب است آخ که چه خوب است... پ ن : نهمین یا دهمین سیزده ای است که در این وبلاگ مینویسم



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-611.aspx




چیزی شبیه به ن حرم سرا.

درخواست حذف اطلاعات
آسان نیست برایم نوشتن اینها، اما فکر می کنم مبارزه گاهی حقیقتا آدم را قوی نمی کند مستهلک می کند. جنگ دائم، روح را حقیر می کند. ذهن را متوهم و جبهه گیر می کند. دل را سخت و کینه توز می کند. مخصوصا اگر حریف، حریف کثیفی باشد که پای بند به هیچ چیز نیست، حتی به خود همان جنگ. جاپا بگیرد و بگوید چرا می افتی؟ بزند و بگوید چرا می خوری؟ پهلویت را بدرد و خنجر را بدهد دست خودت. اتاق ِ بسته است چنین وضعیتی. از یک جایی به بعد، داد هم بزنی اول از همه گوش خودت کر می شود. چیزی که مسلم است این است که این وضعیت بعد از یک تنفس مجددا تا مدت نسبتا طولانی ای ادامه خواهد داشت. همین است که می گویم شاید همیشه نباید جنگید. از اینجا به بعد باید دنبال راه های جدید و موثر بود. به جای تاختن باید غبار را خواباند. و البته گاهی هم برای ازدست نرفتن باید رفت. باید دور شد. آدم اگر همیشه بنا بر ماندن داشته باشد، اگر قدم درهرراه دیگر گذاشتن را فرار و عقب نشینی و الخ بداند، به تدریج ماهیتا چیزی می شود شبیه به ن حرم سرا. مدتی که بگذرد به سالی یک شب هم رضایت می دهد.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-612.aspx




پیاده رو

درخواست حذف اطلاعات
روزی چند بار از پیاده رویی می گذرم که باریک و طولانی است. وقتی به نیمه ی راه می رسم، اگر هوا تاریک باشد، دو چراغی که به دیوار نصب شده اند با شنیدن صدای گام های من روشن می شوند تا راه را نشانم دهند... دو سال است که برای تشکر به آن دو سلام می کنم و چراغ ها با ادبی دلنشین جوابم را می دهند... ب یکی از چراغ ها مرده بود و دیگری کم نورتر از همیشه و با اندوه روشن شد... به احترام تنهایی و غم تک چراغ روشن به او دو بار سلام ...



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-613.aspx




مردم عقیم

درخواست حذف اطلاعات
ما معمولا وقتی می خواهیم از محدودیت ها و فشارهایی که برای اقلیتهای قومی و مذهبی در ایران وجود دارد انتقاد کنیم معمولا از زاویه حقوقی و اینکه این اقلیتها حقوق برابر با بقیه دارند از آنها دفاع می کنیم. این زاویه درستی است اما یک نکته دیگر هم وجود دارد که به فرهنگ مردم عدم پذیرش و کنجکاوی و حرف مفت زدن(کاچگی) برمیگردد. بلایی خود مردم جامعه بر سر اقلیتها (به خصوص اقلیتهای مذهبی) آورده عملا باعث شده بخش عمده این افراد از ایران مهاجرت کنند و اندک باقی مانده ها هم با حداقل روابط خود، نوعی ایزولگی خودخواسته را انتخاب کنند. در همدان اصفهان دامغان و .. ۵۰ سال پیش بیش از 25 هزار یهودی ن بوده حالا باقی ادیان بماند(شاید یک سوم جمعیت هر کدام از ا ) اما اخیرا شنیدم کل یهودی های ن همدان ۱۲ نفر هستند. این بلایی که ما بر سر اقلیتها آوردیم نه تنها غیر اخلاقی است بلکه به فرهنگ اکثریت هم لطمه جدی می زند. جامعه برای اینکه یاد بگیرد بده و بستان فرهنگی داشته باشد برای اینکه انعطاف و مدارا و تعامل را یاد بگیرد احتیاح به تنوع دارد. آدم هایی که در یک جامعه خالص و یکدست زندگی می کنند بعید است مهارتهای لازم برای تعامل را یادبگیرند. در چنین جامعه ای که سایش میان موزاییک های قومی و مذهبی (یعنی گروه های با سبک زندگی و اعتقادات از بیخ و بن متفاوت) وجود ندارد ی سازش را یاد نمی گیرد و فرهنگی که در آن سازش وجود ندارد متصلب تر از آن می شود که زایشی داشته باشد.( من به اصطلاح به آن میگویم فرهنگ عقیم) کلا کلمه عقیم از نظر من در جامعه ایرانی بسیار کاربرد دارد. کل حرف: ما به وجود اقلیتها در جامعه احتیاج داریم وگرنه در همین غاری می مانیم که قرنها است در آن زیست می کنیم.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-614.aspx




سال قطع امید

درخواست حذف اطلاعات
عیدی که گذشت داشتم لیست مخاطبین را نگاه می که ببینم می خواهم برای کی تبریک عید بفرستم، یک آن دست از این کار کشیدم و نشستم به شمردن. به نام بردن و احضار تمام آدم هایی که یک روز آدم مهم زندگی ام بوده اند و حالا دیگر نیستند. یا آب شده اند رفتند توی زمین یا من دیگر دسترسی ای به ایشان ندارم. انگار که حباب قرمزرنگی رفته رفته از زمین بالا بیاید و کشیده شود دور آدم ها که تو را منع کند از عبور از آن حریم. تو پشت شیشه قرمز می ایستی و تنها می توانی گاهی از پس غبار و تیرگی نگاه کنی. من چهره های گذشته ام را حمل می کنم، چون درختی که حلقه های سال هایش را مثل تابلوی رنگ روغن زنگارگرفته و بی رنگ و رویی که خود پارچه ی کشیده شده روی طرح قدیمی دیگری ست. امسال سال تمرین قطع امید است. قطع امید از همه نزدیکانی که تجربه نشان داده به بادی به پولی به ازدواجی یا به هر چه از آدمی دور میشوند. بی ادعا و خاموش بیشتر خواهم نوشت



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-615.aspx




دوست ی باید باشد که...

درخواست حذف اطلاعات
میخواستم به شما بگویم که دوست تو ی باید باشد که... یادم افتاد که قابوس نامه نمینویسم. دوست تو نه راه درستی به تو نشان خواهد داد و نه عیبهای تو را خواهد گفت و نه دردی از تو را دوا خواهد کرد و نه ... برای چنین مایه ی نامی دیگر باید یافت. پس این تعریف از دوست برای من رد شده است. او ناگزیر ی خواهد بود که با تو ناتوانی و ضعف مشترکی داشته باشد. و ترس مشترک و نمیگویم درد.یادت باشد که هرچه تو را دچار توهم افتخار و تفاوت کند آلوده دروغ است. و بهانه مشترکی برای گریستن. و لحظه مشترکی برای غمگین بودن. خنده هایت را حرامش نکن. نه او از تو توقع خندیدن دارد و نه تو ازین نمایش سودی خواهی برد. آنها را نگهدار برای دیگران. و دیگران تمام آنهایی که در یا هر ی که در آینده خواهد آمد تو را اضافه کرده اند یا اضافه شان کرده ای بی آنکه حتی با هم چای خورده باشید یا آرزوی زدن پک مشترکی داشته باشید و تمام انی که هرگز خوابشان را ندیده ای و تمام انی که هرگز با هم تعجب نکرده اید و تمام انی که هرگز با هم به یک چیز عادی ، به غایت عادی نخندیده اید و هوش چندانی نمیخواهد تا بدانی که این خنده متفاوت است با آن دیگری و تمام انی که مجبور بوده ای برایشان بگریی و برایت بگریند بی آنکه با هم گریسته باشید. یادت باشد دوستهایت هدیه های نایاب و غم انگیز طبیعت هستند به تو که اگر نبودند تمام عمر همه برایت دیگران بودند و تو برای همه دیگری. دچار توهم انتخاب نباشید قدردان تصادف محضی باش که تو را و آنها را برای لحظه ای کنار هم نشانده. و آ اینکه یادت باشد اگر کل خلقت تیمارستانی بزرگ باشد، دوست تو ی نیست که نام بیماری اش با تو یکی ست، دوست تو ی ست که درمانت کند. یا تو اورا دچار کنی.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-597.aspx




از حال ما اگر پرسیده باشید، پاسخش بی ادبیست

درخواست حذف اطلاعات
من هیچوقت سر دو راهی ها تصمیم نگرفته ام، همیشه سر دو راهیا نصف شدم. اینی که الان داره این نوشته را پست میکند یک هزار و بیست و چهارم منه. خیلی وقته از بقیه ام خبر ندارم. امیدوارم اونها روزای بهتری را تجربه کرده باشند از حال ما اگر پرسیده باشید، پاسخش بی ادبیست



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-598.aspx




یک لحظه

درخواست حذف اطلاعات
چه می کنند این آدم ها؟ در فاصله ی دو ترانه نفس می کشند، قدم می زنند، عاشق می شوند، زندگی می کنند و زندگی را فقط می گذرانند به نیّت رسیدن به ترانه ی بعدی آدم بعدی بوی بعدی و یک عالمه بعدی دیگر. از زندگی چه می خواهند این آدم ها؟ همین که لحظه ای خوش باشند؟؛ همین که حس کنند لحظه ای از همه چیز رها شده اند؟ دنیا را آن طور که می خواهند بسازند؛ آینده ای را که شاید همین حالا هم از راه رسیده است. این جایی است که باید لحظه ی حال را نگه داشت و بین «حال و گذشته» و «حال و آینده» مرزی کشید؛ مرزی برای آن که چیزی از گذشته پا به حال نگذارد و مرزی برای این که حال به آینده کشیده نشود. مثل جمعیت انبوه کنسرت های موسیقی آدم هایی از راه های دور و نزدیک آمده اند و خود را س اند به کلمه ها و نُت های موسیقی؛ خود را س اند به کلماتی که از دهان خواننده بیرون می زند: دعوت به زمان حال، دعوت به ساختن آینده. جمعیت درهم فشرده ی آدم ها به چیزی جز این فکر نمی کنند که «حال» را باید جایی در وجود خود نگه دارند؛ در گوشه ی مغزی که مدام می خواهد هزار راه برود؛ یا در گوشه ی قلبی که صدای تپیدنش مدام بلندتر می شود و دیدن یار یا یادآوردن صورتش این تپیدن را دوچندان می کند. چه می کنند این آدم ها؟ در دنیای ترانه های مکرر زندگی می کنند. چرا آدم ها نمیتوانند به یک لحظه وفادار بمانند؟ لا اقل من کمتر ی را اینگونه دیدم . هر که از این قماش بود بر او دروود.
پ ن:واقعا چرا آدم ها نمیتوانند به یک لحظه وفادار بمانند؟ پ ن 2: آدمی مادامیکه که به لحظه وفادار نباشد به شخص نیز وفادار نیست پ ن 3: بله هر ی یا هر چیزی ارزش وفاداری ندارد پ ن4: اصول هر ی ارزش را تعیین میکند پس درنهایت آدمی باید به خودش وفادار باشد



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-599.aspx




چند وقت باید بگذرد؟؟

درخواست حذف اطلاعات
دوستی ع ی فرستاد مربوط به سیزده چهارده سال پیش. کنار او و چندنفر دیگر ایستاده بودم، موهایم بلند بود و ریش نداشتم . ع را تماشا وبغضی شدم و بهش گفتم. گفت بغض چرا؟ ببین چه قیافه های احمقی داشتیم. از آن روزها یاد کرد از آن تیپ ها حتی از عطرهای مشترکی همه مان میزدیم از اینکه همیشه توی جیبم بادام زمینی بو داده بود. از آهنگ های آن دوران یکی از آهنگهای قمیشی را گفت بهش گفتم این آهنگ دیگر تبدیل به روضۀ من شده، هرجا بشنوم بی معطلی اشکم درمی آید. به هر حال خیلی از ح ها و لحظات حالا نیست و بخش بزرگی از زندگی ات بوده، ذهنت ازآنها پر است و تا حدودی هویتت .هم دوست داری حرفش را بزنی، هم دوس داری حرفش را نزنی یک خاطره ساده تعریف کنی، چیزی که بعدش آه و حسرت و اشک نباشد. اما هربار که از آن سالها حرف می زنیم فکر می کنیم از فقدانش می گوییم. فقدانش چسبیده به یادش و هرجا خیلی صداها در گوشم زنده است خیلی بوها خیلی حس ها خیلی آهنگ ها خیلی سکوت ها و بسیار تصویر ها و چند وقت باید بگذرد وضوح اینها از خاطرم پاک شود؟ هیچ وقت.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-600.aspx




خدایا مرا به سرزمینم بازگردان.

درخواست حذف اطلاعات
سالهای عجیبی بود. یادم نمی آید هیچ وقت این قدر توی خودم گیر کرده باشم. همه چیز واقعا همه چیز، حتی خودم ازهم پاشیده بود و حتی نمی توانستم اتفاق ها را هضم کنم. هی حرف می زدم و هی طنابِ دورم سفت تر می شد. فکر می هیچ وقتِ دیگر نمی توانم به جز حرف زدن با خودم کار دیگری م، نمی توانم از این مرحله ی حرف توی حرف توی حرف، تناقض توی تناقض و تعلیقِ مدام زندگی رد شوم و برگردم به وقت هایی که زندگی بی فکر و تناقض در جریان بود و لازم نبود همه چیز خودآگاه پیش برود. یادم نمی آید قبلا چطوری بدون همه ی این بد یمنی ها زندگی روی روال بود. حقیقت اینکه عمیقا حس میکنم دوره پایانی تجربیات زمینی و مادی را میگذرانم اگر چه در این بین در این سالها بسیار آدمهایی دیدم که حرف و عملشان یکی نبود بسیارعمیق در سختی فرو رفتم و داشتن اندک یاران باوفا (هرچند موقتی )برایم تسکین بود. امشب یکهو به خودم آمدم و دیدم بعد از مدت ها دارم از زیر آب بیرون می آیم و یا حتی بلع غرق شدن را دیگر پذیرفتم اما این دو دیگر حس ی انی برایم دارند ، فکر گره اصلی خودم هستم و حالا گره ها دارند باز می شوند چون صاحب گره با لبخند رضایت بخشی منتظر پایان خویش است. خدایا مرا به سرزمینم بازگردان.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-601.aspx




یاهو

درخواست حذف اطلاعات
دلم یاهو مسنجر میخواد و چت روم.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-602.aspx




می دونم

درخواست حذف اطلاعات
یک آینه ی بزرگی بالای تختم نصب کرده ام می گه: «دوره ات گذشته، مربی.» می گم: «آره. می دونم.»



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-603.aspx




گذشته

درخواست حذف اطلاعات
بر این اصول باور دارم که نباید گذشته را به دست فراموشی سپرد و راه تازه ای را رفت و هیچ اعتنایی به سال های رفته و آدم های رفته و زندگیِ ازدست رفته نکرد ممکن است روزی آدمی از گذشته به حال بیاید و به جای هفت تیری بر کمر گیتاری روی شانه انداخته باشد و ظاهرش اصلاً نشانی از آدمی نداشته باشد که پیش از این خوب می دانسته چه طور در یک چشم به هم زدن چند نفر را از پا دربیاورد و یا حتی بر ع !



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-604.aspx




این انتخاب توست

درخواست حذف اطلاعات
عاقل ماندن سختم است. می دانم که بهترین و شاید تنها کاری که باید م این است که صبور باشم و به قواعدِ دنیای جدید و قهرطوری که برای خودم ساخته ام وفادار بمانم، یک هو نزنم بازی را به هم بزنم و هر چی ریسیده ام پنبه کنم، ولی هی چیزهای ریزریز پیش می آید که بزنم زیر همه چیز (خب، یکی دو تا چیز) و بعد مچ خودم را می گیرم و به خودم یادآوری می کنم که این انتخاب توست. تو راه های دیگر را رفته ای و حالا به این تعادل رسیده ای.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-605.aspx




آ ین بازمانده

درخواست حذف اطلاعات
حرف زدن سخت شده و از سکوت بین جمله ها آزار می بینم و دارم همان فرصت کوتاه نوشتن را هم از دست می دهم. من آ ین بازمانده نسل منقرض شده وبلاگ نویسانم.



منبع : http://neviseham.blogfa.com/post-606.aspx