وبلاگهای رنگارنگ

می نویسم . . .

آخرین پست های وبلاگ می نویسم . . . به صورت خودکار از بلاگ می نویسم . . . دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



لعنت به جهان تا ابد غم بودن!

درخواست حذف اطلاعات
دیروز رفتیم خونمون، و حس تمیزش کردیم
واقعا خسته شدم. تا رسیدم خونه پ توی ! مخصوصا که من آشپزخونه رو تمیز
ما انتظار خونه ی 20 یا 30 متری رو داشتیم اما الان یه خونه 80 متری داریم :)
واقعا خوشحال بودم اما تا قبل از اینکه بذاره خوشحال باقی بمونم
یه سری حرفهایی به من زد که ...
یه سری حرفا قلب رو می سوزونه! ! میدونید؟
صبح دیروز بیدار شدم و داشتم خیلی عادی رو به آیینه ی دستشویی مسواک میزدم که یهو زدم زیر گریه ... با دهن پر از خمیر دندون .. هق هق می ... اونقد گریه م شدید بود که اگر دستم رو از روشویی برمی داشتم می افتادم....اونم روزی که باید کلی خوشحال می بودم اونم روزی که به خاطرش پست قبلی رو نوشتم
تو راه هم حتی دیروز گریه ....
می دونی؟؟؟؟؟
یه حرفهایی
آدم رو
می سوزنه!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/253




عصبی و کلافه

درخواست حذف اطلاعات
اون شبی که خونه رو تمیز کردیم، وقتی رسیدم خونه، رفتم و با موهای خیس خو دم حالا دو روزه گردن درد ولم نمیکنه :|
خیر سرم می خواستم ورزش کنم :|
با این گردن نمیتونم یه دونه دراز نشست برم :|
خودمو توی آیینه می بینم از خودم بدم میاد. هر چی بهش گفتم عید اومدی خونمون اگر زدی تو کار غذا درست ای وحشتناک خوشمزه و .. باید هر شب یا هر روز صبح با من بیای پارک بغل خونمون بدوییم! گفت باشه ولی اصلا وقت نشد و من ِ بیچاره ای که کلی با هزار بدبختی وزنم رو کرده بودم 71، رسید به 74 :(
حالا صورتم لپ درآورده از خودم توی آیینه بدم میاد :(
چشمهام کم کم داره محو میشه :|
اصن خودمو می بینم عصبی میشم، می خواستم دیوانه وار ورزش کنم! ولی این گردن کوفتی این شکلی شد متاسفانه :(
ماما برا اینکه فشار سنج نداشته، نشسته گریه کرده که پول نداره ب ه. منم تو این وضعیت دلم سوخت و براش یدم، امروز می رسه دستم. :(
به جاش یادم رفته برگه آزمایشمو بیارم که برم جواب آزمایشمو بگیرم ببینم تالاسمی هستم یا نه :|
همش تقصیر این خواهر ِ گرامیه! صبح بیدار شده بره بیرون ، دیرشم شده بود. کل خونه و ماها رو ریخت بهم، ب یادم بودها ولی صبح انقد تو دلم سرش غرغر و حواسمو پرت کرد که یادم رفت :|
وضعیت گردنمو... این وزنو.... اون پسره ی فلان فلان شده که رید به اعصاب من و همچنین قطع شدن تلگرام و فراموش برگه آزمایشم، اینکه چطور قرضمو از مامان بگیرم! اینکه چطور مُجابش کنم پول مبل ها رو این بار باید خودش بده،صبح بیرون رفتن خواهر ِ گرامی اون شکلی! همه و همه دست در دست هم دادن که امروز عصبی و بی حوصله باشم!
البته اینکه موس هم ندارم بی تقصیر نبوده! موس سیستم من اب شده، تا امروز مال عاقای همکار رو برداشتم که امروز اون اومده و من مال عاقای رییس رو برداشتم زدم به سیستم خودم :|
هوف!
کاش میشد مغز رو مثل اون تراش های بچگامون که جای تراش داشت، درشو باز کرد و خالیش کرد و خلاص شد! :|



منبع : http://note530.blogfa.com/post/256




گند زدم!

درخواست حذف اطلاعات
سلام
اول از همه ، معذرت خواهی میکنم از ایی که اومدن اینجا و به من سر زدن، اما من هنوز وقت ن که بهشون سر بزنم
بلا ه منم یه همکار زن پیدا و میتونم بگم به معنای واقعی کلمه گند زدم!
خیلی وقته که هیچ ی ندارم و خیلی وقته که با هیچ زنی رابطه ی رو در رو برقرار ن و امروز که بیکار بودم بدجوری گند زدم توی حرف زدن باهاش
اصلا دوس نداشتم ی بدونه که من با پسر معمولی داریم توی یه کار شراکت میکنیم ، چون پسر معمولی رو رییسم می شناسه! دوم اینکه دوست نداشتم ی بدونه از پدرم متنفر هستم!
خیلی بد شد!
دوست نداشتم اینا رو به ی بگم اما امروز به این زن گفتم!
احساس بدی دارم ، خیلی بد!
همین مونده بود بگم که بابا زندان بوده و الانم با ما زندگی نمیکنه! با پسر معمولی هم رابطه داشتم!!!!
واقعا بد شد و اصلا نمیدونم چی شد که اون حرفا رو بهش زدم! اصلا نباید می گفتم!
نمیدونمم چطور خودم رو راضی کنم که حالا اشکال نداره چیزی نشده که!
ولی گفتم!
مخصوصا در مورد شراکت!
هر چی توی ذهن کوچیکش بود ، گفت!
که تو باید از اول مشخص می کردی کی، چقدر پول گذاشته وسط! برای چی بی حساب و کتاب بهشون پول میدی و از این طور خزعبلات!
تازه فهمیدم این هم مثل همون سه تا دوستم که باهاشون قطع رابطه ، کلا موج منفیه!:|
از این طور آدما متنفرم، از اینایی که از هر چیزی جنبه ی بدش رو می بینن!
یه کم احتمال اتفاقات خوب رو نمیدن! خودشونم توی زندگی شون ، خوشبختی ها و دارایی هاشون رو نمی بینن و همیشه افسرده و غمگین هستن!:(
برای همین با اونا هم قطع رابطه :(
برای همین چیزا!
میدونید؟
زندگی به اندازه ی کافی سخت هست! پس نباید سخت ترش کنیم! باید سعی کنیم ، غم و ناراحتی ، وقت کمی از زندگی مون رو بگیره و سریعا تا جایی که توان داریم رفعش کنیم!
به هر حال!
اصلا مهم نیست که بهش گفتم بابام آدم منفوریه!
اما اینکه بهش گفتم با پسر معمولی شریک هستم ممکنه در آینده به کارم لطمه بزنه یا نمیدونم!
چون پسرجان ِ ما برای شرکت ِ ما یه حرکتی زد که آ ش با عاقای رییس دعواش شد!منم خودمو کشیدم کنار که من هیچ ربطی به این آدم ندارم و بی تدبیری عاقای رییس باعث این دعوا و اختلاف شده! دوست نداشتم بدونه تو اون کاری که پسر جان با عاقای رییس هم در موردش باهاش حرف زده بود ، بدونه که منم شریکشم!!!!! و بدونه که انقدر به هم نزدیک هستیم!:(
حالا بدونه هم نمیدونم چی میشه ها! ولی به هر حال دوست نداشتم ی بدونه و حتی نمیدونم چرا از دهنم در رفت! شاید برای اینکه خیلی وقته هیچ ی ندارم که این حرفا رو براش بزنم که بتونم خودم رو در مقابل آدمهای غریبه کنترل کنم!!!:(
بیاید همینجا با خودم درستش کنم و بنویسم که اره
ته ِ تهش عاقای رییس بفهمه که بعله، عاقای پسر ِ جان ِ ما، داره داماد ما میشه و منم شریکش هستم! مثلا چی میشه! اصلا زندگی شخصی من به ی چه ربطی داره که من دارم چیکار میکنم!!!!!! یا اصلا چه دلیلی داره این خانوم همکار بخواد همچین حرفی بزنه! واقعا عجیبه اگر بزنه!
به هر حال!
دوست دارم سریعا برای خودم یه پیدا کنم که از این شرایط مز فی که توش هستم خلاص بشم! همین الان، همین امروز می رم و با اون دختری که خیلی هم ازش خوشم اومده، حرف میزنم و بهش میگم که من هیچ دوستی ندارم! لطفا بیا و دوستم شو و من رو نجات بده :(
آره آره این کار رو میکنم و امروز رو هم فراموش میکنم! و دیگه سعی میکنم دختر خوبی باشم و در مورد زندگی خصوصیم با ی صحبت نکنم! قطعا همین کار رو میکنم
موفق و پیروز باشید همتونننننننن
خیلی سرم شلوغه
سر فرصت به همتون سر میزنم دوست جونی ها



منبع : http://note530.blogfa.com/post/258




روز بدی داشتم :( همچنانم ادامه داره :(

درخواست حذف اطلاعات
شکنم وصل نمیشه
اون دختر هم توی توییتره!:(
دارم دق میکنم
روز بدی رو گذروندم
الانم آبجی بزرگه داره اذیتم میکنه! نمیدونم چرا در برابر این حرفا سکوت میکنم باید هر چی از دهنم در میومد میگ فتم
همیشه وقتهایی که باید حرف بزنم ، نمیزنم و وقتهایی که نباید حرف بزنم، حرف میزنم! :(
از خودم خیلی متنفرم
خیلی :(



منبع : http://note530.blogfa.com/post/259




از دنده ی چپ بیدار شدم :|

درخواست حذف اطلاعات
همیشه یکی از فانتزی هام این بوده که راحت در مورد یه سری مسائل صحبت کنم! مثلا وقتایی که م، راحت این رو به رییسم بگم! که از من نخواد چیز سنگینی بلند کنم!
اونم قبول کنه!
این چند روز کلی چیزای سنگین بلند و دیگه کمرم حتی یه کش و واکش رو تحمل نمیکنه!
هنوزم ادامه داره این کارهای سنگین!
عصبی ام!
صبح از دنده ی چپ بیدار شدم!
همچینان عصبی و اخمالو ام!
با همه هم بد صحبت میکنم!
مثلا با عاقای رییس!
دیگه از خیلی چیزا خسته شدم و حس میکنم یه کم طبیعی باشه!
این خانوم همکار با یه آقایی دوست هست ولی، یک آقای دیگه ای رو که قبلا باهاش دوست بوده رو هنوز توی دلش دوست داره و در حال مقایسه ی این دو تا با هم دیگه ست!و نمیتونه اون طور که باید این آدم جدید رو دوست داشته باشه مخصوصا که این آدم جدید به اندازه ی آدم قبلی احساساتی نیست :(
همش یاد اون یکی می افته
خیلی بده این شکلی
من به این میگم خیانت!
باید یه آدم رو توی ذهنت با خودت تمومش کنی و بعد بری سراغ یه آدم دیگه
هر چند شاید به خاطر دخترکوچولوش و اینکه س ناهی دوباره داشته باشه، وقت اینکه یه آدم رو توی ذهنش تموم کنه رو نداره و باید به آینده ی دخترش فکر کنه
میدونی؟
زندگی هامون رو دروغ برداشته
توی صورت همدیگه به هم دروغ میگیم
بوی گند دروغ از همه طرف میاد!
از همه طرف!
لعنت به این زندگی!
لعنت به این اجبار
لازم نیست که دوباره تکرار کنم ؟
از دنده ی چپ بیدار شدم عاقا از دنده ی چپ!!!!!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/260




ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

درخواست حذف اطلاعات
دارم کتاب ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد رو دوباره می خونم. یه بار توی 15 سالگی خونده بودمش انقد عمیق درکش نکرده بودم اما الان خیلی بیشتر می فهممش! چقدر گذشته از زندگی هامون؟ چقدر واقعا زندگی کردیم؟ چقدر دیوونگی کردیم؟؟؟ شده یه بار به ی فکر نکنیم؟ شده یه بار کاری که واقعا دلمون میخواد رو انجام بدیم؟ کاری که از انجام ندادنش رنج می کشیم! و از انجام دادنش لذت می بریم! شده واقعا؟؟؟؟ هم باعث میشه دوباره به مرگ فکر کنم هم یه طورایی امیدوارکننده ست! من عاشق این کتابم و میتونم بارها و بارها و بارها بخونمش :)



منبع : http://note530.blogfa.com/post/261




مصائب ما!

درخواست حذف اطلاعات
خیلی حالم بده :(
داداشم که ازدواج کرده بود شاید دوباره بیاد با ما زندگی کنه
من از اون آدم متنفرم...
دوست ندارم برگرده
کاش اوضاع عوض بشه
اصلا نمیتونم تحملش کنم
امیدوارم باهاش دعوام نشه
اه

اون هیچ وقت عوض نمیشه! هیچ وقت! همون آدم ِ مز ف قبلی خواهد بود
خودم کم مشکلات ذهنی داشتم، اینم بهش اضافه شد!
خیلی خسته م از نظر روحی
واقعا خسته!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/262




هیس!

درخواست حذف اطلاعات
همش کابوس دیدم
پدر ِ مرد دیوانه! یه آدم زورگوی ... لا اله الا الله!
یعنی از همه ی باباها متنفرم طوری ک مرد دیوونه هم براش غیرقابل درکه!
تمام شب رو کابوس دیدم! خواب دیدم من و مرد دیوونه همه فهمیدن که با همیم! بعد همه هم اذیت مون می کنن!توی خوابم ازحال رفتم! شدت ِ فاجعه!
این روزا حتی نمیتونم برای مرد دیوونه بنویسم
یه عالم بغض مهمون ِ گلوم شده که گاه وبی گاه سر چیزهای مس ه ریخته میشن
مثلا ب که خورشت کرفس داشتیم و من امروز قراره مرد دیوانه جان رو ببینم، براش کنار گذاشتم! صبح خیلی عجله داشتم ، رفتم سراغ یخچال دیدم آبجیم همه ی خورشت کرفس ها را فریزر کرده! هیچی دیگ
نشستم با گریه، با چاقوی آشپزخونه و گوشتکوب، یه تیکه شو درآوردم که بیارم سرکار براش گرم کنم
گریه می ها! :|
خودم که از خونه زدم بیرون، با خودم بلند گفتم! چرا اون شکلی گریه می !!!! چم شده من؟! حالا مگ چی شده؟!
همش دارم به حرف ِ آدمهای اطرافم اهمیت می دم! همش با خودم میگم! اگه اینو بگم ، بنویسم! پست کنم! چی میگن! چه قضاوتی میکنن!
به خدا که دیوانه شدم!
حتی جلوی مرد دیوونه هم خودم رو سانسور میکنم! خودش هم بی تقصیر نیس! تا یه حرفی میزنم تازگیا که نمیدونم چش شده، بهم می پره! منم دیگ در مورد اون موضوع باهاش کلا حرف نمیزنم و همینطور داره تعداد این موضوعاتی که باهاش حرف نمیزنم بیشتر میشه و صحبت های ما به چه خبر! محدود میشه!
جلوی همه ی آدما
توی اینستا ، توئیتر، ، تلگرام، حتی دنیای واقعی
خودم رو سانسور میکنم که به یکی برنخوره
یه وقت یکی طوریش نشه
یه وقت یکی ناراحت نشه
یه وقت
یه وقت!
بدتر از همه ی اینا.. تاکید میکنم! هیچ دوستی هم ندارم! که جلوش خودم باشم!
درونم حس میکنم پر از عقده شده! پر از بغض و نفرت شده که نمیدونم چطور و کجا خالیشون کنم +ببخشید بچه ها اصلا حال ِ سر زدن به خونه های ییتون رو ندارم! به وقتش میام و هر چی پست نبودم رو میخونم!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/154




کاش

درخواست حذف اطلاعات
کاشکی من همون دختری بودم که همیشه می خنده! همه رو می خندونه!
با همه شاد و سرخوشه!
اجتماعیه... میگن اگه فلانی نیاد که خوش نمی گذره! اونی که همه دوسش دارن
همه آرزوی داشتنش رو دارن!
همونی که با بچه ها مهربونه! بچه ها جون صداش میکنن!!!!
همونی که از دور وقتی بهش نگاه میکنی اصلا انگار نه انگار ک غمی توی زندگیش هست!
چون که شبا یا توی تنهایی هاش، می شینه با خودش غم هاش رو تنهایی میشماره بعد از یه ذره غصه خوردن یا حتی یه عالمه غصه خوردن، آ ش و سریع به این نتیجه می رسه هیچی اون قدر ارزش نداره که ذهنت رو درگیرش کنی
کاش من همونی بودم که ذهنم آروم بود
کاش که آروم شم لااقل
کاش اینهمه آدمی که دارن تو مغزم با هم صحبت میکنن
همشون دو دیقه خفه شن!
کاش نفس بکشم!
ن ف س. .. ؟ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



منبع : http://note530.blogfa.com/post/155




افسرده!

درخواست حذف اطلاعات
ساعت ها بود از پنجره زل زده بودم به کوچه ی روبروی خونه!
اصلا نفهمیدم کی هوا تاریک شد!
بعدش که از روی صندلی بلند شدم، پاهام صدا دادن! رفتم سراغ آیینه و زل زدم به خودم
موهای فرفری ِ کوتاهی که خیلی وقت بود شونه نشده بودن! یه دختر با چشمهای غمگین بهم زل زده بود!
شبا گریه می کرد
روزها به زور می خندید!
از فرط عصبانیت و استرس! فقط می خورد!!!!! انقد که وزن زیادش، باعث زانو دردش شده بود!
گذشت! خیلی گذشت تا بتونم بیام بیرون از افسردگی ای که داشت جونم رو می گرفت!
اما الان دوباره!
حس میکنم دارم خفه میشم!
فرق داره با قبلیه! خیلی!
مثلا اینکه موهام بلندترن! اما شونه شون میکنم! اینکه سرکار می رم! مجبورم شونه کنم تا بتونم شال رو روی سرم بذارم!!!!اینکه مجبورم به خودم برسم! بازم چون سرکار می رم!
گریه هم نمیکنم اما ساعت ها به برنامه مز ف تی وی زل میزنم و آه می کشم!!!
بعدم شب رو خیلی زود می خوابم!
دوباره صبح!
اصلا به وزنم اهمیت نمیدم! هر چند اینبار اصلا میل به هیچی ندارم
مس ه تر از همه ی اینا، درد گرفتن ِ این قفسه ی ی کوفتی ه که انگار یه وزنه ی سنگین روشه!
بیشتر از یک هفته شده که حالم اینه! بیشتر از یک هفته شدن.. نگران کننده ست.. ... .

به مرد دیوونه میگم...
میگ... تو
عادت داری
عادت داری که غمگین باشی.. تو به غم معتادی بانو ، واِلا حال ِ ما که با هم خوبه!!!

خدایا
من چم شده!!؟؟!؟!؟!


+کاش موقتی باشه! کاش سریعتر تموم شه این حس های بد!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/157




عصبانی!

درخواست حذف اطلاعات
برای بار چندمه که من رو نادیده می گیره!
برگشته میگه من اگ بمیرم، دوست دارم مرد دیوونه هم باهام بمیره! نه نمیخوام مرد دیوونه

بدون من بمونه یک روز توی دنیا، یا من بدون اون بمونم
جفتمون با هم بمیریم
برای بار هزارم من رو نادیده می گیره!
و من دیگه سکوت ن !
الو؟
من هستم! هی!!؟!؟ می بینی؟
بعد شاکی میشه!
میگه دلم نمیاد بگم تو هم بمیری!!!!!!
پس چطور دلت میاد تو بمیری و مرد دیوونه کنار من نباشه!!!!!!؟اونم بمیره؟؟؟؟
دستت درد نکنه!
همینطوری... ادامه بده
چقدر من نادیده گرفته میشم
هه
بعد میگن!
چرا ح بده
ما ک با هم خوبیم!
ما ک فلان
ما ک بهمان


فقط دست از سرم بردارید
این مرد دیوونه هم نمیذاره سیگگگگگگگار بکشمممممممممم
من سیگار میخوام
اه

من ِ احمق هی سعی میکنم گذشته رو فراموش کنم!
سعی میکنم تو رو ببخشم
اما تو به هر طریقی می کشیش وسط
حتی میگی که آره
من وقتی پای عشق باشه دیوونه میشم
هیچ رو نمی بینم
نوش جانت!!!!!
مرد دیوونه اصلا مال تو!
به من هیچ ربطی نداره
اصلا هر کاری هم میخواید ید
به من مربوط نیست
هیچی به من مربوط
نیست
فقط تو رو خدا
دست از سر من بردارید
بردارید
بردارید لعنتی ها
الان این حق ه منه که تو محیط کار موقع نوشتن این پست گریه کنم ، اره؟؟؟؟ واقعا مرسی مرسی از همه! متشکرم! بانو بمیره بهتره! بهتره واسه همه!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/158




مرد دیوانه جان روانشناس می شود ^_^

درخواست حذف اطلاعات
-ببین بانو، دارم بهت میگم اگه میخوای دیگه از چیزی خج نکشی، باید به من گوش بدی، امروز سه تا تمرین بهت میدم که باید انجام بدی ، متوجه شدی؟
+اوهوم
-میخوای خوب بشی یا نه!
+میخوام
-خب... اول اینکه با من، توی خیابون می دوئی!
+آخه دیوانه جانم، با چادر کیو دیدی بدوئه!!! اونم دم غروب به اون شلوغی!
-همین که گفتم! میخوای خوب شی یا نه!
+میخوام
-خب پس گوش کن! دوم اینکه از شرکت چند تا بروشور آوردم، اونا رو پخش میکنی! وامیسی کنار خیابون! همشونو پخش میکنی! حتی شده بهت چند تا جمله میگم که تبلیغ هم ی!
+چیییییییییی؟؟؟؟؟ این غیرممکنه، من نمیتونممم، من اصلا تو این کارا خوب نیستم! به خدا نمیشه
-یعنی چییییی! باید این کار رو ی! باید! همین که گفتم
+ باشه
-سوم اینکه وسط یه خیابون شلوغ با من میزنی زیر آواز!!!
+دیوونه شدی؟؟؟؟؟؟؟ خب زشته که! چادر سرمه! بزنم زیر آواز! مردم چی میگن! چ فکری میکنن!
-بانو قرار بود گوش کنی به حرفام
+باشه باشه قبول! فقط .... اون بروشور رو نمیشه بیخیال بشی
-نه!
+ اوکی!

کنار پارک رو با هم دویدیم! هر چند من با سرعت تمام می دویدم و تمام توانم بود ولی مرد دیوانه جان کنارم پیاده روی می کرد! گفتم که قدش بلنده !!!!!!! بدتر حرص می خوردم و تندتر می دویدم که یه کم بدوئه!!!
وقتی وایستادیم ، کلی تخلیه ی روانی شده بودم!!!
بعد هم وسط خیابون ، توی شلوغی... زدم زیر آواز! تنهایی! دو بیت اول رو باهام خوند و بقیه ش رو نه!
باورم نمیشد! انگار آدما صدام رو حتی نمی شنون! یک نفر هم نگام نکرد! وقتی به مرد دیوونه گفتم، گفت: می بینی؟ همینقدر ساده ست.... تو فکر میکنی که دیگران چقدر بهت توجه دارن و خج می کشی، اما اونا خودشون درگیر زندگی و افکار خودشونن، اصلا متوجه ی تو نیستن! و چون دختر خوبی بودی و کارهایی که گفتم رو انجام دادی ، خبر خوبی برات دارم این که، بروشور امروز نیاوردم!!!!
اما اگه اینا رو انجام نمیدادی! فردا می آوردم و مجبورت می این کار رو ی!
پس به حرفام گوش کن باشه؟
+چشمممم، خیلی دوستت دارم
-منم دوستت دارم

پ.ن: 80 درصد خج م با تمرینهایی که نوشتم و بهم داده بود از بین رفت! غیر از اینا کارهای دیگه ای هم گفت که :)
موضوعات: روزای خوب یادت میاد



منبع : http://note530.blogfa.com/post/143




مسافرت بدون من!

درخواست حذف اطلاعات
بهم گفت بلیت گرفته که دو روزه بره پیش ی باباش که خانوم بسیار دوست داشتنی ای می باشد و برگرده. همون که یه بار مرد دیوانه جان، برای اینکه دیوانگی شو به بنده ثابت کنه، ع دو نفری مونو گذاشت روی پروفایلش! از اون طرف ی باباش ، دید و زنگ زد به مامان ِ مرد دیوانه جان تبریک گفتن که آییی مبارکه و خیلی به هم میان و ...بگذریم که چقدر مامانش دعواش کرد! بعد که ی باباش رو دید.. جان رفته دم گوش مرد جان گفته: مبارکههههه! :)
خلاصه که از بلیتش ع گرفت و فرستاد، دیدم از ساعتی که من از سرکار تعطیل میشم، اگه بخوام برم پیشش، یک ساعت وقت دارم! بهش گفتم منم میام! میام که بدرقه ت کنم!
-نه بانو، خسته میشی، نمیخواد بیای
+نهههه من دلم تنگگگ میشههه! نمی تونم! اینطوری بهتر تحمل میکنم
-آخه از سرکار، خسته... نمیخواد قربونت برم، خودم می رم دیگه
+نه میام! کاری نداری؟؟؟؟
-باشه..فقط اگه بخوای برسی باید با تا ی بیای هااا
+آره میدونممممم، فعلااااا

نیم ساعت که فقط راه می رفتم توی دفتر تا وقت کاری تموم شه!
بعد هم نصف راهی که باید می رسیدم به جای تا ی ها رو دویدم در حالی که لبخند میزدم!!!!!!!! خب خوشحال بودم می خوام ببینمش!
همیشه پنج شنبه ها و ها باهمیم! دقت هم کنید ، اصلا پست نمی ذارم معمولا اون روزا
چون همش بیرونم!
آ بهش رسیدم، بعد گفت :
-وای بانو، خوب شد اومدی کمکم کن، می خوام برای ی بابام هدیه ب م!
+چی میخوای بگیری؟
-کتاب! نمیدونم اینجا کجا داره

مرد دیوانه جان رو بردم یه جا کتاب ید بعد هم رفتیم با هم کادوش کردیم... وقتی داشتم براش چسب می کندم و بهش میدادم..گفت
-وای اگه تو نبودی من چیکار می ؟!
+گریه!!!
-دستت درد نکنه! تو باید الان بگی نهههه خودت تنهایی می تونستی!!
+کی گفته تنهایی می تونی! تو بدون من نمیتونی هیچ کاری ی
-آهان یعنی میخوای بگی همیشه باید باشی؟
+بله که باید باشم، من همیشه باید حضور داشته باشم! تنهایی که نمیشه :)
-ای جونم :)

بعد هم سه بار کنار اتوبوس هی همو محکم بغل کردیم، در جلوی انظار عمومی ! حالا خوبه که فقط دو روزه :|
-بانو چقدر امروز خوشگل شدی، چقدر با تیپ سرکارت خوشگل میشی
+واقعا؟ کدوم تیپ..این؟!؟
یه نگاه به سر تا پای خودم..گفت
-نهههه.. صورتت.. امروز از همیشه زیباتری
+دیوونههههه من به این زشتی.. نه آرایشی..با کلی خستگی!!! آخه چطوری میتونم خوشگل باشم
-تو بی نظیری

و بعد هم میاد جلو و پیشونیمو می بوسه
سوار اتوبوسش و براش آیت الکرسی خوندم که سالم برسه...

بهم پیام داد
-مرسی که اومدی.. اینطوری آدم احساس نمیکنه که تنهاست
+تنها؟؟؟؟ تنها کیه؟؟؟؟ تو که اسمت تنها نیست، تو مرد دیوونه ی دوست داشتنی ِ منی ... تنها نیستی که
-❤ ❤ ❤ ❤

این حس های خوب..
بیاد توی دلتون...
روزتون قشنگ :)

+ماجرای دیروز
موضوعات: روزای خوب یادت میاد




منبع : http://note530.blogfa.com/post/144




تصمیم ِ کبری!! نه نه تصمیم بانو!

درخواست حذف اطلاعات
دیگه بسه غصه خوردن و نوشتن این متنهایی که حذفشون ..... درستش میکنم حتی به قیمت حذف آدمهای زندگیم! درستش میکنم!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/145




سلفی! :)

درخواست حذف اطلاعات
صندلی جلو، کنار راننده یکی از دوستامون نشسته بود، نمی تونستم برم جلو کنارش بشینم!
عاقا از این فاصله هم دلم براش تنگ شده بود!
مونده بودم چیکار کنم!
خودمو کشیدم جلو و بغلش !
-عه عه عه ای جونم! تو اینجا چیکار میکنی؟!
+فکر کن من کمربند ایمنی ام!
-من که کمربند بستم که
+نههههه این امنیتش بیشتره :)
-الهی من قربونت برم
+خدا نکنه
رسیدیم به یه خیابون فوق العادهههه خلوت پاشو گذاشت روی گاااز، با صدای رضا یزدانی خواننده مورد علاقه ی جفت مون! منم گوشیمو برداشتم که سلفی بگیرم، تا گوشیمو آوردم جلو، یهویی نزدیک بود بزنه به یه وانته!!! با خنده دو نفری جییییغ زدیم! همون لحظه ع گرفتم... :)

خیلی ع بانمکی شد!
+نکنید از این کارا، درست نیست! عاقا ما دیوونه ایم! شما عاقل باشید

موضوعات: روزای خوب یادت میاد



منبع : http://note530.blogfa.com/post/146




اسکار !

درخواست حذف اطلاعات
اسکار منفورترین شخصیت زندگی من دو دستی با کمال افتخار تقدیم میشه به پدرم!
نامزد اسکار هم مادرم بود! که بلا ه رسید به بابام
به هر حال نامزد اسکار بودن هم که افتخاریه واسه خودش!
نیست؟

:) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) :) +ساعت 5 صبح از خونه زدم بیرون، داشتم از تاریک و خلوت بودن با یه قوه ی تخیل بسیار قوی، سکته می ، دو تا پسره هم متوجه شدن که من می ترسم، شروع بیخودی ترسوندم، اونم فقط واسه سرگرمی! خدا هدایت و یا لعنت شون کنه :| حالا خوبه مرد دیوانه جان بیدار بود و داشتم تلفنی باهاش می حرفیدم، و الا با شناختی که از خودم دارم، حتما می دویدم!!!!!! +پیرزنه، دیوونه ست!!!! جدی دیوونه ست ها :| کلاه آفتابگیرم رو دیده میگه : از این کلاهها خب واسه منم ب ! گفتم میخوای؟ گفت بلههههههه اگه مفت باشه چرا نخوام! گفتم : چششششم، براتون می م



منبع : http://note530.blogfa.com/post/147




توئیتر

درخواست حذف اطلاعات
مام اکانت تویئتر باز کردیم *_* باشد که رستگار شویم :) اینجاست



منبع : http://note530.blogfa.com/post/148




مغزمان بوی تعفن میدهد

درخواست حذف اطلاعات

داستان از این قراره که تصمیم گرفتم، به خاطراینکه تمام اعتقاداتم بی دلیل و بی ایمان و عقیده بودن، همه رو حذف کنم و از اول بسازم.. اول دنبال همه چیز بگردم! نه که چون مادر و پدرم مسلمون هستن، من هم پیرو اونا باشم، اونم بدون هیچ فکری!
شاید خیلی باشن این آدما ها، اینایی که کورکورانه دنبال میکنن عقیده های دیگرون رو، اما من به این نتیجه رسیدم که بهشت وقتی بی اعتقاد بهش برسی، پاداش نیس... یا حتی با بی اعتقادی ممکنه به بهشت نرسی!
خلاصه همه رو صفر ! موجودی همه رو! تا از نو شروع کنم. چادرم رو.. م رو.. همه رو کنار گذاشتم تا با ایمان کامل به سراغشون برم، نه مثل یک عروسک کوکی!
به نتایج جالبی رسیدم!
اول رفتم سراغ اثبات وجود خدا و بعد هم سراغ مذاهبی که اومدن
مشکلم این بود که باید به حرف کدوم گوش کنم
ی، یهودی، مسلمون، اینهایی که اعتقاد دارن خدا یگانه ست..من... چی باید بشم؟! بودا! زرتشت! چی درست تر از همه س
که دیدم آدم هیچ کدوم نیستم و نمیتونم با دلایلی ک برای خودم داشتم، یهودی ، ی یا زرتشت بشم..
اینهمه حرف زدم که بگم اگه ی بتونه قسمت قضایی رو برای من توضیح بده! توجیه کنه! ممنون میشم :|
سر تشیع و تسنن مونده بودم که خودم قبلا سنی بودم! اما الان انتخابم ب دلایلی تشیع هست، هر چند میدونم اگه رو شروع کنم، همه خانواده مخالفت میکنن با من! :|
خلاصه وضعیت اعتقادی مان اب است و بوی گند می دهد! :|



منبع : http://note530.blogfa.com/post/150




هعی بابا!

درخواست حذف اطلاعات
از همه اینا بدتر که
حس میکنم
من مال اینجا نیستم
هاجستم و واجستم
با ی کار ندارم
اینجا نگار ندارم :(



منبع : http://note530.blogfa.com/post/151




بجنگ بانو! پاشو!

درخواست حذف اطلاعات
جلوی مامانم وایستادم وقتی پرسید مرد دیوونه برای تو کیه؟؟؟؟؟و گفتم مرد دیوانه جان همه ِ منه!
وقت ، وقت گریه نیست، وقت غصه خوردن نیست
وقت جنگیدن ه
به همه نشون میدیم... ما با هم خیلی خوبیم...
انقدر خوشبخت میشیم که همه از حسادت بمیرن !
همتون می بینید!
میبینید!



منبع : http://note530.blogfa.com/post/152