وبلاگهای رنگارنگ

jokerland

آخرین پست های وبلاگ jokerland به صورت خودکار از بلاگ jokerland دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



هم برای او هم برای خودت هم برای همه آدم های دنیا.. .

درخواست حذف اطلاعات
ساعت حوالی ۱۰ صبح است. هوا بارانی است. اینجا حالیش نمیشود که بهار است یا تابستان! حالیش نمی شود باران هم حدی دارد. اینقدری باران میآید که .... خسته کننده شده است دیگر. تا رسیدم office سر تا پا خیس شده بودم. گاهی آدم ها فرصت هایی را بیخودی از دست میدهند. گاهی باید به آنها شانسش را بدهی تا دوباره برگردند و تلاششان را ند. گاهی هم به خاطر خود آنها باید دیگر شانسی بهشان ندهی. گاهی برای همه بهتر است که رهایش کنی و بروی. هم برای او هم برای خودت هم برای همه آدم های دنیا. گاهی واقعا بهتر است که رها کنی و بروی و پشت سرت را هم نگاه نکنی. هرچند سخت هرچند دیر هرچند دور ولی گاهی این تنها راه است. یا شاید تنها راهی که باید باشد. نمیدانم آدم ها چند بار ممکن است ی را در انتهای قدرت دوست داشتنشان دوست داشته باشند. نمیدانم این کش دوست داشتن را چند بار میشود تا مرز شدن کشید و رهایش کرد. ولی فکر میکنم یه جایی یه روزی همه چیز میشود و همه چیز از همه چیز رها میشود. نباید روز خیلی خوبی باشد آن روز..... بانو جان نمیدانم کجایی هرجا هستی سرت به سلامت. ازت عذر میخواهم. عذرخواهی بابت اینکه تمام دوست داشتنم را برایت نگه نداشته ام. out of control بوده است! باور کن. توی تمام این مسیر گاهی گوشه ای از دوست داشتن هایم را ج کرده ام. نمیدانم کی به تو میرسم ولی امیدوارم چیزی از دوست داشتن هایم تا ان روز باقی بماند. اگر دستم خالی بود از حالا به خاطرش عذر میخواهم. دلیلش این نیست که دوستت ندارم دلیلش این است که خسته شده ام. خسته از ج دوست داشتن هایم..



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/40




let the river flow...

درخواست حذف اطلاعات
دختری مرا پای پله ها بوسید. با چشم هایی سبز رنگ و موهایی blond و بلند... دختری موهایم را نوازش کرد. میگفت چشم هایم زیباست. میگفت your smile make me happy... دختری با موهایی بور و چشمان آبی برایم شام درست کرد. میگفت دلم برای بغل هایمان تنگ میشود...
دختری با چشمان خا تری و موهایی قهوه ای گفت miss you like crazy... دختری گفت let me be your again.... دختری مرا توی train station بوسید. ساعت حوالی ۱۱ شب بود. سرش را روی شانه هایم گذاشت. من پ وی مشکی ام را پوشیده بودم و تکیه داده بودم به دیوار. منتظر م م تا train آمد. سرش را از روی شانه ام بلند کرد. نگاهم کرد. مرا بوسید. سوار train شد و رفت... دختری گفت just give us one more chance, let's jump... دختری گفت let the river flow....



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/41




هی خٍدااااااا

درخواست حذف اطلاعات
دیروز از آن روزهای بد بود. از آن روزهای خیلی خیلی بد. کد پروژه ام کار نمکیند و bugی دارد که نتوانستم توی چند هفته قبل پیدایش کنم. هفته بعد هم جلسه ای دارم و ددلاین هایی که توی ماه اینده باید کار را برسانم و .......هی خٍدااااااا..... امروز هم خیلی جالب نیست. این چند روز هوا آفت است. شلوارک میپوشم. دوستان هم وطن مس ه میکنند. حسو ان میشود انگار. ولی اشکالی ندارد. اینجا هم با شلوارک و دمپایی انگشیتی میاید آفیس. دانشجویان خارجی پسر و دختر را که نگو. آنوقت من باید نگران هم وطنی باشم که...... هی خٍدااااااا



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/42




اقیانوسی زیر صندلی ام شکل گرفت...

درخواست حذف اطلاعات
یادم هست کلاس سوم بودم. آ وقت بود و منتظر بودیم زنگ را بزنند. بچه ها معلم را اذیت کرده بودند با مس ه بازی هاشان. معلم هم قاطی کرده بود و اعصابش داغان بود و (داغان کلمه باحالیست...گاهی عمق فاجعه را خیلی خوب نشان میدهد) به هیچ اجازه نمیداد از کلاس خارج شود. من دستم را بلند و چند باری برای رفتن به دستشویی ازش اجازه گرفتم. مرا دوست داشت. همیشه دانش آموز خوب کلاس بودم ولی آن روزبه خاطراینکه ابهتش نشکند جواب همه را خیلی محکم میداد که: نه! ی حق ندارد تا زنگ نخورده از جایش تکان بخورد!...انگار خودش هم ناراحت بود که مجبور است آنطور جوابم را بدهد. کلیه هایم داشت میترکید. خلاصه اینکه زنگ خورد و با اولین دلینگ دلینگ پخش شده از بلندگوها اقیانوسی زیر صندلی ام شکل گرفت. یادم میاید ا ین نفر از کلاس آمدم بیرون. مادرم آمده بود دنبالم. تا مرا دید چشمهایش گرد شد. برای اینکه بیشتر از این ماجرا بیخ پیدا نکند خودش از آبخوری توی حیاط چند مشت آب ریخت روی پیراهن و شلوارم و گفت: هیچی نشده مامان. هیچ عیبی نداره. انگارآب بازی کردی با بچه ها. هرکی پرسید همینو بگو تا برسیم خونه...
.شب پدرم زنگ زد به معلم. پدر قاطی کرد بود و اعصابش داغان بود (داغان کلمه....آهان گفته بودم این را !!). تا پدر سلام کرد معلم شروع کرد به عذر خواهی. پدر دیگر بازخواستش نکرد. آ پدر خودش هم معلم بود و دلش خیلی کوچک. به ما گفت فراموش کنیم و جایی راپورتش را ندهیم. ما هم ندادیم. ما که میگویم منظورم من و مادرم هستیم!
.......



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/30




خدایا شکر

درخواست حذف اطلاعات
خدایا شکرت. سپاس بابت همه چیزهایی که دارم. سپاس بابت نفسی که میکشم...همین! پی نوشت: هوا بارونیه امروز...



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/31




rest in peace stephen hawking

درخواست حذف اطلاعات
مرگ چقدر نزدیک است. خیلی خیلی نزدیک است. صبح زنده ای و شب زیر تلی از خاک ناپدید میشوی. آدم ها شاید یک هفته یک ماه یک سال تو را یادشان باشد بعد بخواهی نخواهی فراموش میشوی. من فکر میکنم همان لحظه ای که میمیری فراموش هم میشوی. حالا اینی که چند نفر اسمت را صدا کنند و یادی کنند خیلی فرقی نمیکند. تو نیستی که جو دهی. هستی؟....نه نیستی.... قبل تر ها از مرگ نمیترسیدم. اما حالا میترسم. چند سالی است که بدجوری میترسم. عمق فاجعه اینجاست که خودم نمیدانم از چه چیز مرگ میترسم. یک ترس مخفی است انگار که از تو آدم را میخورد. اینهمه استرس..ترس..تهدید..توهین..حرص..غم..هنر..شادی.. ا...مقاله..اخم...شب بیداری..بوسیدن..نفس کشیدن که تهش برویم زیر تلی از خاک....روح استیون هاوکینگ آرام باد....



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/32




سالی نو است که سبزه هایش را مامانجون گذاشته باشد

درخواست حذف اطلاعات
امروز هوا آفت است. هوا هم سرکاری است این روزها. ساعتی آفت و بعدش طوفان و باران. صبح بافتنی پوش میایم ظهر گرمم میشود و شب موقع برگشت تقریبا فریز میشوم! چند روزی است که gym نرفته ام. انگار باری روی شانه هایم سنگینی میکند. شب ها که میروم خانه فقط دراز میکشم روی تخت و سقف را نگاه میکنم. یکی از دوستانم چند دقیقه پیشم توی whatsapp زنگ زد و گفت که راهی اروپاست با خانومش و میخواهد مرا هم ببیند. گفت: سال نو صفا میکنی دیگه وسط اروپا. گفتم: برای ما اینجا سالی نو نشد انگار. گفت: آهان! شما اروپاییها که دیگه ژانویه سال نوتونه. گفتم: آره...ولی توی دلم گفتم نه نه نه.....سال نو فقط یکی است. سالی نو است که سبزه هایش را مامانجون گذاشته باشد و سفره هفت سینش را مامان چیده باشد و بوس هایش را بابا بچسباند روی صورتت. دم سال تحویل بابا من را call کرده بود و مامان هم برادرم را آن سر دنیا. سال تحویل عجیبی بود. من بابا و مامان را توی گوشیم میدیدم و برادرم را توی گوشی مامان! یعنی انگار من روی موج های اینترنت رسیده بودم به تهران و بعد رفته بودم توی گوشی مامان و رفته بودم همانجا که برادرم زندگی میکند آن سر دنیا. میشد با skype هم call کنیم و به ح conference call همه همدیگر را ببینیم ولی موقع سال تحویل عجله ای شد و با همان whatsapp کنار هم جمع شدیم.
نیم ساعت دیگر باید برویم ناهار بخوریم. اینقدری کار دارم که به قول مامانجون از پرکاری بیکارم....



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/34




توی کماست...

درخواست حذف اطلاعات
امروز اینجا good friday بود و تعطیل بود. انگار ایران هم روز مرد و پدر است امروز. زنگ زدم به بابا و تبریک گفتم. بابا و مامان پیش اینها بودند. بابا زد روی speaker و با هم صحبت و روز مرد را تبریک گفتم. این واقعا برای من و برادرم بیشتر از بوده است. گاهی خود بابا از ما میخواهد که روز پدر را هم به مان تبریک بگوییم چون به قول بابا، برای ما پدر هم بوده است و کم از بچه های خودش ما را دوست نداشته است. با مامان هم چند کلمه ای حرف زدم. تلفن را که قطع ، زنگ زدم به آن یکی م آن سر دنیا. حالش گرفته بود چون انگار خودش ( ) حالش خوب نبود و توی بیمارستان بود و در حال کما. یعنی من. ما را خیلی دوست داشت و ما هم را خیلی دوست داشتیم. گفتم: جان من بیخبر بودم! الان هم با ایران حرف زدم ی به من چیزی نگفت. م گفت: شاید مامانت نخواسته که ناراحتت کنه. تلفن را قطع و زنگ زدم به برادرم. او هم آن سر دنیاست. داشت میرفت سر کار. آنجا صبح بود انگار. او از ماجرای خبر داشت. توی کماست، حالش خوب نیست و به قول م ها قطع امید کرده اند. پشت میز نشسته ام و مصاحبه .عب.اس ا.نتظا.م را میبینم. نبودن youtube هم اینجا نعمتی است.



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/35




شلم شولواییست!

درخواست حذف اطلاعات
امروز هم دارد تمام میشود. صبح از خواب بیدار نشده عصر میشود و شب میشود و تمام! با این کیبورد آفیس نمیتوانم کاما بگذارم لای نوشته هایم. این اعصابم را داغان میکند! یکی از مقاله های برادرم چاپ شده. او از من کوچکتر است. ولی ایش را همین چند ماه پیش دفاع کرد. صبح با feeling proud روی facebook شیرش (منظورم همان *shareش * بود). دارد like میخورد برای خودش. چند بار به خودم قول دادم هیچ postی را هیچ جا و به هیچ دلیلی like نکنم. ولی نمیشود که نمیشود. انگار بیماری است. ناخودآگاه فرت و فرت like میزنم بعضی ها را. ی بخواهد میتواند به راحتی فیه ما خالدون روانی من را لای این likeها پیدا کند. حس ترسناکی است. ظهر داشتم به این اروپایی ها و چشم آبی هایی فکر می که هر روز از کنارشان بی اعتنا رد میشوم. داشتم فکر می یکی ازین پسرهای blond و چشم آبی اگر توی تهران بود دخترها برایش چه ها که نمی د (به چشم دیده ام که میگویم!). یا یکی از این دخترها اگر تهران بود و ولیعصر تا ونک را متر میکرد حتما راه بندانی میشد برایش. روز اولی که پایم را توی این کشور گذاشتم خودم هم کپ کرده بودم. انکارش نمیکنم. ولی عمر آن کپ بیشتر از چند ساعت نبود. البته آدم با آدم فرق دارد. هستند انی که سال هاست اینجایند و هنوز در کپ به سر میبرند (ها ها ها خنده ام گرفت!). خلاصه اینکه الان چه دختری blond و چشم آبی توی gym کنارم دمبل بزند چه مردی پشمالو با شکمی ور افتاده. واقعا خیلی فرقی نمیکند. نه اینکه فرقی نکند! منظورم از آن جهت کپ ش است. واقعا کپ نمیکنم. یک بار یکی از همین دخترهای blond و چشم آبی گفت: من فقط مرد مشکی دوست دارم. حالم از هرچی blondه به هم میخوره!. ما آسیایی ها دنبال دختر و پسر blond و چشم آبی هستیم و این دختر و پسرهای blond و چشم آبی دنبال پسرهای مو مشکی و دخترهای شرقی. شلم شولواییست! اگر به من باشد دلم خاتونی ژاپنی یا اهل کره جنوبی میخواهد که همپای ورزشم باشد شجریان گوش کند و شب ها قبل خواب برایم حافظ و شاهنامه بخواند. باقی بقایت خاتون جان!



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/36




rest in peace

درخواست حذف اطلاعات
صدا قطع و وصل میشد..
انگار روی همان قبر بی بی خاکش د.. .
رفت... .



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/37




گفتم مامانجون دردت تو سرم تسلیت میگم بهت...

درخواست حذف اطلاعات
امروز ۱۰ آپریل است. هوا آفت است اینجا. به قول این فرنگی ها finally spring is here. دو هفته دیگر با شرکتی که پروژه ما را support میکند جلسه داریم و من هنوز هیچ کاری برای آن جلسه انجام نداده ام. امروز صبح قبل آمدن به office به مامانجون زنگ زدم. دیروز هم زنگ زده بودم ولی انگار رفته بود مراسم ختم . مامان میگفت حال مامانجون خیلی مساعد نیست و شاید بهتر باشد چند روز دیگر با او صحبت کنم. هرچند حال خود مامان هم خیلی تعریفی نداشت. مامان را که خودش میشد خیلی خیلی دوست داشت. هم مامان را از همه خواهرزاده هایش بیشتر دوست داشت. همان دیروز که به مامانجون زنگ زدم برایش پیغام گذاشتم. خدا لعنت کند این مهاجرت وغربت را. دلم میخواست الان هم مامان و هم مامانجون را محکم بغل می . نمیشود ازین راه دور. نمیشود. نمیشود. نمیشود. دیگر امروز صبح دلم تاب نیاورد و باز زنگ زدم. گوشی را برداشت. صدایش گرفته بود. گفتم مامانجون دردت تو سرم تسلیت میگم بهت. گفت اینجوری نگو دلم تنگ میشه برات....بعد پشت تلفن بغض کرد. کمی سکوت شد و بعد دوباره گفت نگران من نباش ناراحت نیستم راحت شد. گفتم مامانجون الان روحش آرومه نبینم صدات گرفته باشه.....صدا قطع و وصل میشد. من مستقیم مامانجون را call که کیفیت بهتر باشد و از طرفی هم مامانجون با استفاده از whatsapp میانه ای ندارد خیلی. خلاصه صدایش را که شنیدم دلم آرام گرفت. این روز ها وقتی از خواب بیدار میشوم احساس میکنم یک بار خیلی سنگینی را روی شانه هایم گذاشته اند. میدانم از فکر است. آدم وقتی با فکر مشغول میخوابد صبح هم بد بیدار میشود. الان خیلی وقت است که صبح ها خسته از خواب بیدار میشوم. تنبل شده ام. شاید هم کمی افسرده. نمیدانم. افسرده هم شده باشم ترسی ندارد. خیلی از آدم ها شاید بالای 90درصد آدم ها یا افسرده هستند یا افسردگی را تجربه کرده اند. خیلی ها نمیداندد که حالشان خوب نیست. دانستن اینکه ح خوب نیست خودش نشانه ی این است که ح خیلی بد نیست! و هنوز امیدی هست کهsurvive کنی. کار مقاله ام هم مانده است همینجوری. آلبوم silent city کیهان کلهر را دارم گوش میکنم الان. بهتر است برگردم سر کار و بارم...



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/38




مجبور است حالا به ترک وطن فکر کند..

درخواست حذف اطلاعات
سرما خورده ام انگار. اینجا وقتی سرما میخوری باید خوب از خودت مراقبت کنی. هایشان شبیه های ایران نیستند که تا بروی ببندنت به آنتی بیوتیک و پنی سیلین و یک هفته ای خوبت کنند. صبح قبل آمدن به آفیس به مامانجون زنگ زدم تا صدایش را دوباره بشنوم. صبحم تا رسیدم یکی از همکاران شرکتی که توی ایران آنجا کار می زنگ زد و سوال هایی راجع به پروسه مهاجرت و اپلای و اینجور چیزها پرسید. تا آنجا که میدانستم جواب سوال هایش را دادم. میگفت وضع کار ایران خیلی خوب نیست و مجبور است حالا به ترک وطن فکر کند هرچند دلش با مهاجرت هم نیست. یاد همین چند وقت پیش خودم افتادم... گفتم سلامم را به باقی بچه های شرکت هم برسان. گفت نمیخواهد ی بداند که با من تماسی گرفته و در مورد مهاجرت از من سوال پرسیده.



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/39




blowing in the wind

درخواست حذف اطلاعات
دیروز آهنگی از باب دیلن را گوش می . نمیدانم چرا ولی دلم میخواست اینها را اینجا بنویسم. شاید بی ربط باشد به آهنگ باب دیلن ولی برای من ربط هایی دارد هرچند نامربوط. پسری هستم در اروپای شمالی. گاهی یادم میرود برای رسیدن به اینجا چقدر تلاش کرده ام و چقدر شب ها با آرزوهایم بیدار بوده ام. خوشتیپم (هاهاها واقعا هستم!). ورزش میکنم و ساز تخصصی را مینوازم. ایم را میخوانم و با شعر و آواز و موسیقی و نقاشی و و کتاب و سیاست و تاریخ و ادبیات هم ناآشنا نیستم. تازه قد بلند هم هستم (هاهاها). شاید باید کمی مغرور باشم. غرور که نه....منظورم این است شاید دلیلی نداشته باشد که اینهمه له و نابود باشم و خودم را پایین ترین پایین ترینها فرض کنم! یادم می آید همیشه در تمام زندگیم اینگونه بوده ام. همیشه برای احترام به دیگران خودم را کمتر از آنها در نظر گرفته ام. واقعا دلیلش جز احترام نبوده است. مطمینم که بحث داشتن یا نداشتن اعتماد به نفس نیست. تازه فکر کنم اعتماد به نفسم بالاست اینقدری بالا که نیازی نمیبینم خودم را به رخ بکشم و همیشه خودم را پایین ترین فرض کرده ام. خسته شده ام از اینهمه احترام گذاشتن. یادم میاید یکی از دوستانم (دوست که چه عرض کنم! بازهم با احترام او را دوست مینامم!) راهی سفری به ترکیه شده بود آنهم برای کنفرانسی یک روزه! بعد از حدود ۸ سال به من زنگ زد. سلام نکرده گفت: میدانی من دیروز از ترکیه امده ام! تریکه بودم. کنفرانس رفته بودم ترکیه. تا حالا ترکیه رفتی؟!!.....پشت تلفن لبخندی زدم و گفتم: نه! نرفتم! واقعا باعث افتخاری و من بهت افتخار میکنم. خیلی تبریک میگم و خوش به ح (همه را جدی گفتم. دستش نمی انداختم) او هم خوشحال و سرمست تلفن را قطع کرد و الان حدودا ۱۰ سال است ازش بی خبرم! میدانم توی یک شرکت دست سومی توی شهرستان دارد کار میکند (نه کار در شرکت دست سومی و نه شهرستانی بودن اصلا و ابدا خج ی ندارند. منظورم این است از جایش تکان نخورده و حتی قدمی در زندگیش جلو نرفته است. همین!). و من اینجایم در اروپای شمالی و دانشجوی ا. خدایا شکرت. شکرت که همیشه هستی یا حداقل من حس میکنم که آن وسط مسط ها یه جایی هستی. گاهی کمی باید مغرور بود! حداقل توی خلوت خود حداقل جلوی آیینه. گاهی باید کمی فقط کمی مغرور بود....



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/25




خط فرق سمت چپ سرم...

درخواست حذف اطلاعات
امروز پنج شنبه است. توی آفیس نشسته ام. قسمتی از کارهایم را انجام داده ام. باقیش را هم تا عصر سعی میکنم که انجام دهم. بعد از آن میروم باشگاه. این روزها خیلی وزن از دست داده ام. یادم میاید روزی که مهاجرت و به این کشور آمدم 87 کیلو بودم. الان که در حال نوشتن این متن هستم شده ام 74 کیلو! استرس و فشار کاری شاید اصلی ترین دلیلش باشد. هوا مثل همیشه بارانی است! کمی هم مه گرفته. صبح قبل ازینکه بیایم آفیس رفتم آرایشگاه. ساعت 8 صبح ! حدودا 21 یورو شد. با تخفیف دانشجویی وگرنه باید 23 و نیم یورو میدادم. آرایشگاه باحالیست. 4 زن آنجا کار میکنند و من فقط از کار دو نفرشان خوشم میاید. امروز صبح که رفتم یکی از همان دو نفر موهایم را کوتاه کرد. خوشحال بودم. کناره های موهایم رو گفتم کوتاه کند و بالایش را دست نزند تا کمی بلند شود. موهایم را این روزها از چپ به راست شانه میکنم. ازش خواستم خط فرق سمت چپ سرم را هم کمی مشخص تر کرد! نه خیلی که تابلو باشد، فقط کمی تا قسمتی ابری....



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/23




statusˈstatəs,ˈstātəs

درخواست حذف اطلاعات
متوجه شده ام سال هاست که کلمه status را اشتباه تلفظ میکرده ام. شرم آور است و بسیار اندوهگین و داغانم! از وقتی فهمیده ام همش صورت تمام آن آدمهایی که جلوشان وسط حرف زدنم میپراندم که: "فلانی، ما رو از استتووووس نهایی فلان ماجرا مطلع کن لطفا!" یادم میفتد و از خودم خج میکشم! تا درس عبرتی برایم شود تا ازین به بعد هر کلمه ای را که شک دارم، همان لحظه سرچ کنم و تلفظ درستش را یاد بگیرم. ای خاااااااک بر سر ما !



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/24




تهران دودآلود

درخواست حذف اطلاعات
چند روزی است برگشته ام به وطن. در منزل پدری نان سنگک به نیش کشان، پا روی پا اندازان، قرمه سبزی خوران، ونک تا ولیعصر را پیاده قدم ن، روز و شبی سپری میکنم. این روز ها تهران حال و هوای نوروز را دارد. البته نسبت به سال های قبل تر، غلظت این حال و هوا به شدت کمتر شده است اما باز هم تهران، تهران است و هفته های پایانی اسفند ماه... دلم برای تهران خیلی تنگ شده بود. انگار که بعد از قرنی دوباره به وطن برگشته ام. این روزها آنقدر توی خیابان های تهران راه رفته ام که پاهایم تاول زده است. گاهی جایی می ایستم و خیره مردم را نگاه میکنم. از ترافیک ونک و مغازه پیراشکی فروشی و پارک ملت و ایستگاه متروی ولیعصر و .... عکاسی . (آنوقتی که داشتم میرفتم آن ور آب یک سالی بود که میدان ولیعصر را داشتند بازسازی می د، حالا انگار تمام شده است. طرح و نقشه اش باحال شده. توی خود میدان گود شده و از زیر میدان خط مترو رد میشود. یعنی وسط میدان که باشی، بالا را که نگاه کنی، سقفی نیست و میتوانی آسمان دودآلود تهران را ببینی....زیر پایت هم که ویژ ویژ مترو رد میشود) نمیدانم چرا ! ولی شاید میخواهم تکه ای از تهران را توی همین ع ها با خودم ببرم آن طرف دنیا. که چه؟ خودم هم نمیدانم! دلم برای تهران خیلی خیلی تنگ شده بود...کاش میشد زمان را به عقب برگرداند !



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/13




یاد باد آنcaller id یاد باد

درخواست حذف اطلاعات
میخواهم در مورد چند موضوع چیزهایی بنویسم. کمی دیر شده و هنوز آفیس هستم. شام هم ندارم! (خدایا خدایاااااا) این شام درست و ظرف شستن کی تمام میشود فقط خدا میداند و خواجه حافظ . یکی دو شب پیش ی با شماره ناشناس حوالی ساعت ۱۱ و نیم شب به من زنگ زد. هاها یک جوری شبیه های هالیوودی بود حس و حال آن تماس آن هم آنموقع شب! حالا فکرش را ید این اتفاق وسط اروپا بیفتد!! حالا که بحث به اینجا رسید یاد خاطره ای افتادم....خاطره را اول میگویم و بعد برمیگردم سر ماجرای آن تماس! (فکر میکنم دبیرستانی بودم. یک روز صبح همه اعضا خانواده رفتند بیرون. من نوبت ظهر بود مدرسه ام و به همین خاطر آن روز صبح تنها بودم. حوالی ساعت ۸ صبح بود که تلفن خانه مان زنگ خورد. دختر جوانی بود که شیطنتش گل کرده بود و هوس مزاحمت به سرش زده بود. این را بگویم که آن زمان تازه چیزی به اسم caller id آمده بود و این امکان فراهم شده بود که گیرنده تماس بتواند شماره طرف تماس گیرنده را ببیند. همه این امکان را نداشت آن روزها. اوایلش بود. ولی از شانس بد آن دختر...ما تلفنمان را تازه عوض کرده بودیم و این امکان را داشتیم که شماره تماس گیرنده را روی مانیتور کوچک تلفن ببینیم! خلاصه آن دختر کمی خودش را لوس کرد و من را سر کار گذاشت. مدام میخندید. میگفت عاشقم شده!!ها ها ها...اسمش را پرسیدم ولی جو نداد. بعد از چند دقیقه ای هم تماسش را قطع کرد. من را میگویی.... رفت توی جلدم. شماره را یادداشت . کمی هنگ بودم که چه م حالا! خلاصه دلم را به دریا زدم و شماره را گرفتم! همان دختر تلفن را برداشت. من هم با ص بسیار آرام و مطمین گفتم: سلام. چرا اسمتو نگفتی بهم؟!!!! هاهاها....میتوانستم بیرون زدگی چشمهای دختر را از حدقه حس کنم!!انگار یه پارچ آب یخ ریخته باشند روی سرش... تته پته ای کرد و گفت: وای اشتباه اشتباه توروخدا...شماره منو چجوری گیر آوردی...ببخشید...ببخشید.... عذاب وجدان گرفتم و گفتم: بخدا فقط شوخی . کاریت ندارم که!!....و بعد گوشی را قطع . تمام این خاطره را با این فرض بخوانید که واقعا وجود چیزی به اسم caller id در آن زمان برای همه عجیب بود و خیلی از آدم ها هیچوقت فکر بودن همچین تکنولوژی را نمی د. فکر کنم آن دختر بخت برگشته تا آ عمرش مزاحم تلفنی ی نشد.) خلاصه تماس ۱۱ و نیم شب آن هم وسط اروپا و با شماره ناشناس و private برایم عجیب بود. گوشی را جواب دادم. دختری بود و گفت که شماره من را از یکی از دوستانم گرفته است! گفت من را دیده و از من خوشش آمده و میخواهد با هم رابطه داشته باشیم! من اولش با صدای بلند خندیدم چون فکر می ممکن است شوخی یکی از بچه ها باشد...!آ اینجا ایرانی ها خیلی محافظه کارند و خیلی بعید است دختری بخواهد واقعا همچین کاری را د آن هم اینجا توی غربت و توی جامعه خیلی خیلی کوچک ایرانی ها. کمی که گذشت حس صدای دختر کاملا جدی است! اسم دوستی که شماره ام را به او داده بود ازش پرسیدم ولی گفت نمیتواند اسمی را بگوید! گفتم بالا ه قرار است مرا ببیند و بهتر بود که این حرف را رو در رو میگفت نه اینکه برود و شماره ام را از دوستی بگیرد! اصلا نیازی به این کار نبود! خلاصه گفت هفته بعد میایم و رودررو حرفم را میزنم. من هم گفتم باشه! و بعد گوشی را قطع کرد. از آن شب تا حالا که دارم این متن را مینویسم هیچ خبری نشده! فکرم هزار راه رفته و برگشته ولی از هیچ کدام از دوستانم آماری نگرفتم که ببینم این شوخی (یا شایدم جدی) را کدامشان انجام داده. خودم را زدم به بیخیالی. فکر کنم دختر بیچاره از طرز حرف زدنم و آن قاه قاه خندیدن اول ناراحت شده باشد. شاید واقعا از من خوشش آمده ولی طرز برخوردم را که دیده (بهتر است بگویم شنیده) بتی که توی ذهنش ساخته بوده ناگهان ش ته است و خورد و خاک شیر شده! ولی هنوز فکرم مشغولش است! هاهاها...خدایا...خدایاااااا.... فقط و فقط کنجکاویست نه بیشتر! من آدم خوش آمدنی نیستم (این عبارت از لحاظ گرامری غلط است انگار) !



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/14




شاید برگردم...

درخواست حذف اطلاعات
ب خوابم نمیبرد. فکر کنم تا ۲ و ۳ شب بیدار بودم. توی تاریکی سقف اتاق را نگاه می . فکر و فکر و فکر. نمیدانم چرا تمامی ندارد. اینهمه فکر واقعا خسته م کرده. حالا چند روزی یا بهتر است بگویم چند ماهی ست که به برگشتن فکر میکنم. خواندن ا اصلا بد نیست ولی تهش را خیلی خوب نمیبینم. همیشه عادتم بوده به شروع راهی بدون دلیل و نصفه رها ش بدون دلیل تر! نمیدانم ولی شاید انصراف بدهم و برگردم...



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/15




لندن-سرنوشت-داغان شدن

درخواست حذف اطلاعات
ازین به بعد سعی میکنم اینجا را آ هفته ها آپدیت کنم. بهتر است برایش زمان مشخصی باشد. هرچند نوشتن زمان نمیشناسد ولی محدودیت هم گاهی بد نیست. ذهن را تشنه تر میکند. حالا از همه ی اینها گذشته خبر آتش سوزی برجی در لندن هم قوز بالاقوزی شده است برای خودش. بین کشته شدگان انگار چند ایرانی و پناهجوهای سوری هستند. سرنوشت خیلی عجیب است. فکرش را پناهجویی برای آرامش بیشتر از کشورش گریخته از آنهمه جنگ و بدبختی و مرگ و داغانی گریخته (این کلمه داغان را خیلی دوست دارم! عمق احساس را به راحتی بیان میکند خیلی وقت ها!) بعد توی آتش سوزی در کشور مقصد که قرار بوده است کشور آرزوهایش باشد جانش را ازدست میدهد. زندگی گاهی وقت ها خیلی خنده دار و سرکاری است. انگار خودمان دوست داریم خنده دار و سرکاری فرضش نکنیم و خودمان را به هر در و دیواری میزنیم که برایش فلسفه درست کنیم ولی ......ای هیچ بر هیچ مپیچ!



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/16




گاهی وقت ها باید خیلی ها رو با احترام تمام قد حذف کرد!

درخواست حذف اطلاعات
حالم بد نیست. خیلی خوب نیست ولی بد هم نیست. گاهی باید مغرور بود. گاهی باید واقعا به چیزهایی که داریم بالید و به خاطرشان حتی مدتی مغرور بود. حالا نیازی به فحر فروختن نیست ولی گاهی فقط گاهی برای خالی نبودن عریضه مغرور بود. خیلی هم نمیشود خوب بود. خوب بودن تعریف دارد و معیار. چیزی نیست که با یک متر بشود اندازه اش گرفت.
من آدم بدی نبوده ام. هیچ وقت نبوده ام. دروغ.....دروغ هم سعی کرده ام نگویم. همین سعی مقدس است! ولی واقعا تمام سعیم را کرده ام که جایی نرسد که مجبور شوم دروغی بگویم. همیشه احترام همه را نگه داشته ام (باید میگفتم نگاه!). همین خوب بودن بی اندازه و اینکه دیگران همیشه قبل از خودم مهم بوده اند باعث شده خیلی وقتها خیلی چیز ها را از دست بدهم یا در موقعیت هایی قرار بگیرم که اصلا دوست نداشته ام آنجا باشم.
یک همکار آسیایی دارم همیشه میگفت چرا تو به همه اینقدر احترام میذاری؟! (بحثش سر لایک ع های دیگران در فضای مجازی بود) راست میگفت! وقتی ع ی از ی میبینم بی برو برگرد لایکش میکنم!! چرا ؟ چون احساس میکنم اگر لایک نکنم طرف ناراحت میشود! خب یکی نیست بگوید اولا که ی به خاظر لایک نشدن ع ش ناراحت نمیشود آنهم توسط ی شبیه تو! پسر شاه که نیستی!! دوما ناراحت میشود که بشو به تین تبر که ناراحت میشود!!!!!
یا هر وقت با ی بیرون رفته ام هروقت در مورد نوع شام پرسیده اند یا جایی که میخواهند بروند یا چه ی توی کدام سینما و.... همیشه گفته ام i am easy! i just follow whatever you want, so just pick up one .....!!!! هیچوقت نظری نمیدهم. چرا ؟ چون فکر میکنم نباید دل دیگران را ش ت. بهتر است آنها اول حال کنند من هم اکی هستم!!!
تمام کارهای بالا این ور آب وسط اروپا اصلا نشانه ی خوب بودن نیست!! حتی خیلی وقت ها برای خیلی ها خسته کننده است! هر هر نظری دارد میدهد. ی با ی تعارفی ندارد. آدم هایی شبیه من که خود را already بد ار به دیگران میدانند این ور آب خیلی خیلی کم هستند.
حالا از همه اینها گذشته باید تمام فضاهای مجازی و واقعی رو پا ازی کنم از آدم هایی که هیچ صنمی با آنها ندارم و تنها لینک من با آنها لایک ع هایشان است! آنها هم من را دی لیست دوستانشان دارند فقط برای اینکه بدانند فلانی کجاست و چکار میکند. فقط برای اینکه عقب نمانند از سرک کشیدن در زندگی ی مثل من. وگرنه ی که چندین سال است حتی یک پیام هم بین ما رد و بدل نشده است چرا من باید لایک کننده ع ش باشم؟!!!!
گاهی وقت ها باید خیلی ها رو با احترام تمام قد و از روی دوست داشتن خودشان و خودت حذف کرد. اینجوری حس بهتری خواهم داشت!



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/17




فستیوا ززززز

درخواست حذف اطلاعات
یادم رفت بگویم. این روزها اینجا توی اروپای شمالی festivals زیادی برگذار میشود. من هم فقط interested میزنم توی !
تا حالا نرفته ام هیچ کدام را. ولی باید برم. برویم و شاید just shake itی کردیم!
خوشمزه شده ام این چند وقت! خودم هم حسش میکنم این بار لوس بودن را گاهی...!



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/18




god bless you l

درخواست حذف اطلاعات
امروز طبق عادت همیشگی صبح که آمدم آفیس را باز که چک کنم و بعد بروم سر کار و بارم. یکی از دوستان قدیمی پستی را share کرده بود در مورد دفاع ایش. باورم نمیشد آ همین چند وقت پیش بود که تازه ایش را شروع کرده بود! وقتی میگویم چند وقت پیش یعنی مارچ 2014 . امروز که در حال نوشتن این متن هستم آگوست 2017 است. یه چرتکه که بیندازی میشود حوالی سه سال و۵ ماه یا ۶ ماه. شما بگو همان سه سال و نیم! البت (البت گفتن را جای البته گفتن دوست دارم!) این دوست ما ش استرالیاست. آنجا ا همین حوالی ۳ سال و یا ۳ سال و طول میکشد. اینجای وسط اروپای شمالی اها معمولا حوالی ۴ تا ۶ سال طول میکشد. توی این گروهی که من هستم average دفاع حوالی ۵ سال و نیم است. ۵ سال و نیمی که بعد سال چهارم شما فاند یا support مالی نخواهی داشت و باید از جیب خودت و پس انداز ۴ سال قبلش ج کنی برای سال پنجم و ... تا روز دفاع! حسودیم نشد. واقعا نشد. ولی غبطه خوردم. توی ع ی که share کرده بود میشد محض شاد بودن را توی چهره اش دید. خاتونش هم کنارش بود. خاتون را وقتی ایران بود پیدا کرده بود و قبل رفتن با هم عروسی کرده بودند. سر پیدا همین تاریخ های شروع وپایان ایش توی صفحه فهمیدم جایی هم کار پیدا کرده است همان استرالیا. ته دلم گفتم دست مریزاد پسر. از من چند سالی کوچکتر است. البته نمیشود مقایسه کرد. من چند سالی کار و سربازی و .... همین الان هم که اینجا هستم زمان خاصی را تلف نکرده ام که حالا بخواهم بخاطرش غصه ای بخورم. امیدوارم موفق باشد و شاد کنار خاتونش. پسر خوب و لایقی بود و هست. anyways.... امروز یکی از همکارنم دارد از گروه خداحافظی میکند. خودش همه را به کیک و کافی دعوت کرده است. حدودا یک سال و نیم میز به میز کنار هم بودیم. همان روزی که من آفیسم را عوض ج از او برایم سخت بود. الان رفتنش هم سخت است. این را من نمیگویم این را باقی همکارانم هم میگویند. چه هموطن چه اینترنشنال ها (این هم داستانی است که من وطن را ثقل دنیا میدانم و هرجایی به جز آنجا را *اینترنشنال* صدا میکنم!!). دختر است و از اهالی شرق دور. تا به حال کمتر بشری را شبیه به او دیده ام که اخلاق و رفتار و ذهن پاکش هر ثانیه به آدمی مفهوم انسانیت را گوشزد کند. دختر خوبی بود و هست. بر میگردد به کشورش که ایش را دفاع کند. این مدت هم برای ادامه تحقیقاتش اینجا بود و حالا زمان برگشتن است. از آنهایی است که حتما در زندگیش موفق میشود. از آنهایی که وقتی نگاهشان میکنی از سلول سلول وجود خودت ح به هم میخورد. بس که خوب اند، بس که آدم اند! (god bless you l)



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/19




فاجعه آغاز شده است باید صدایش را شنید..!

درخواست حذف اطلاعات
این جمله رو چند صباح قبل جایی خواندم. بحث در مورد استفاده بیش از حد از اینترنت و وسایل ارتباط جمعی بود. راستش را بگویم فاجعه در این مورد برای من هم مدتی است آغازیده! (منظورم همان *آغاز شده است* است!). مدت زیادی از روز را برای گشتن توی سایت های خبری و و این اینستاگرام جهنمی تلف میکنم. گاهی خودم از خودم و سن و سالم خج میکشم. به قولی سن یک س پیر را دارم. کی میخوام این رفتارهای بچه گانه را تمام کنم خدا میداند! هر بار هم تصمیمی گرفته ای پشت گوش انداخته ام (یک نوع احساس کشنده بی اردگی محض!!!!). اینجا توی اروپای شمالی فرهنگ استفاده از اینترنت خیلی خیلی بالاتر و بهتر است. حداقل توی جمع دوستان دور و بر من اینجوری است. شاید میان teenagerها فاجعه باشد ولی میان آدم بزرگتر ها کمی بهتر است و خیلی جاها با خواندن جایگزین شده است. توی ترن که میشینی خیلی از آدم ها یا کتاب در دستشان است یا مجله و رو مه یا تبلتی که رویش کتاب الکترونیکی ریخته اند و با ولع مشغول خواندن هستند. من ولی بیشتر وقتها توی ترن یا در حال فکر به گذشته و آینده ام یا توی فکرم با خودم حرف میزنم یا سگ مسافر بغل دستی ام را دید! از امروز شروعی دوباره میکنم (هرچند تا به حال بالای ده بار این قول را به خودم داده ام و نشده است)!. ایران که بودم این مشکلات نبود. اگر تصمیمی میگرفتم واقعا انجامش میدادم. اینجا توی اروپای شمالی نمیدانم چه بلای سرم آمده که اینهمه بی اراده و یخ روی ماست شده ام! از امروز خودم را تحریم میکنم. ۱. چک تمامی وسایل ارتباطی فقط بین ساغت ۹ تا ۱۰ شب جز موارد ضروری وurgent! ۲. ساعت ۱۲ تا ۱۲ و نیم هم میتوانم یکی دو تا سایت خبری چک کنم ولی فقط همان و بس! ۳. لایک ع های دیگرانی که اصلا نه من برای آنها مهم هستم و نه آنها برای من ممنوع! (هرچند چند روز پیش لیست دوستان و اینستاگرام و کانتاک لیست موبایلم را پاک سازی اساسی و واقعا به خاطر آنکار از خودم راضیم و الان حس خیلی بهتری دارم. جینگالا جینگالا!!!) حالا نتیجه اش را (همین تحریم یهویی الان را میگویم) چند وقت دیگر مینویسم همینجا. راستی همکارمان هم الان پیام داد و گفت به سلامت رسیده به ولایتش. همانی که دو روز پیش خداحافظی کرد و برای همیشه رفت. دیروز هم رفتم آزمایشگاه برای انجام چند تست (یک شهر دیگر درست در شرق اینجایی که الان هستم. دو ساعت و نیمی با ترن تا انجا راه است). کارها خوب پیش نرفت و همه چی فاجعه بود. بیخیال آزمایشگاه شدم و برگشتم سر کار محاسباتی خودم. حالا کمی کار اینجا را جلو ببرم بعد باز میروم سراغ آزمایشگاه و تست ها.



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/20




موهای سفید سرم...

درخواست حذف اطلاعات
چند روزی سفر رفته بودم. به یکی از همین کشورهای اروپایی همسایه. از وقتی پایم را در غربت گذاشته ام این شاید دومین سفرم بود. توی این سفر خیلی فکر . به همه چیز خیلی فکر . تازه فهمیده ام چقدر به خوردن چایی داغ آنهم توی یک کافه بی نام و نشان علاقه مندم. چقدر دوست دارم که پ و و بارانی بلند بپوشم. چقدر دلم میخواهد که کتاب بخوانم، عادتی که سالهای قبل کار هر شبم بود و از وقتی مهاجرت کرده ام آن را فراموش کرده ام. توی این سفر یک مسابقه فوتبال را هم دیدم. چمپیونز لیگ بود و ارزش دیدن داشت. اولین بارم بود که یک همچین مسابقه ای را از نزدیک میدیدم. حال خوبی بود. تازه فهمیده ام که چقدر دوست دارم مسابقات فوتبال را از نزدیک ببینم و پیراشکی داغ در دست بالا و پایین بپرم و حرص بخورم. تازه فهمیده ام که چقدر دیدن گالری های نقاشی و عکاسی حالم را خوب میکند. واقعا خیلی وقت است که دوست دارم بوم ب م و نقاشی کنم یا دوربینی بگیرم و عکاسی. توی هر دو هم دستی بر آتش دارم ها ها ها ها. تعریف از خود چه احساس باحالیست! ولی جدای ازین حرف ها، خیلی وقت است که آنی که میخواهم باشم نیستم! شاید چندین سال است که خودم نیستم. عمر و جوانی ام دارد میگذرد و انگار نه انگار. دوستی چند روز پیش با تعجب گفت: "هی، موهای سمت راست سرتو نگاه کردی؟! وای خیلیش سفید شده!". راست میگفت. موهای سفید شده ی سرم تعدادشان رو به افزایش است. دانه به دانه دارند سفید میشوند. من از تایم سفید شدنشان خبری ندارم. حتما بعضی هاشان صبح سفید شده اند و بعضی ها شب. شاید وقتی هوا بارانی بوده یا وسط تابستان. معلوم نمیکند. آنقدر بی صدا سفید میشوند که فقط روزی اگر ی تلنگری بزند می شود متوجه وجودشان شد که آنموقع هم شاید خیلی دیر باشد. این روزها، برای خیلی چیزها خیلی زود دیر میشود...



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/21




پ و را که میپوشم خوشتیپ تر میشوم..

درخواست حذف اطلاعات
امروز یکشنبه است و روز تعطیل. برای ناهار جایی دعوتم. یک جمع ایرانی است. فکر کنم قرار نبود دعوت باشم ولی به هر حال دعوتم د. من هم به رویشان نیاوردم که....بگذریم. حالا صبحانه ام را بخورم میروم دوشی میگیرم و آماده میشوم که بروم. دیروز و امروز هوای اینجا مه گرفته ست. به سختی میشود چند متر جلوتر را دید. من مه گرفتگی را دوست دارم. یک جوری انگار همه چیز مرموز میشود، انگار نق است برای مخفی شدن های بیشتر، برای دوری های بیشتر، برای رفتن های بیشتر، برای چایی خوردن های بیشتر... دیروز رفتم به یکی از شهر های نزدیک به همین شهری که هستم که کمی ید کنم. با قطار تا آنجا حدودا بیست دقیقه راه است. آنجا شاپ های ید بهتری دارد و دست آدم برای ید بازتر است. اگر کمی صبر می میشد چند وقت دیگر با تخفیف های زمستانی و کریسمس ید کرد. صبر ن ! مثل پارسال و سال های قبل! همیشه تحملم کم بوده برای انجام همچین کارهایی. خلاصه اینکه هزینه ید لباس هایم زیاد شد. پ ویی یدم و دو تا ژاکت بافتنی و دو تا تی (فکرش را حوالی دسامبر است و من تی هایی یدم بدون هیچ تخفیف و به قول خودشان new collection، کدام آدم عاقلی دسامبر تی می د ؟!!). البته فرقی هم نمیکرد، اگر منتظر تخفیف ها میماندم باز هم همین میشد. چون هیچوقت new collectionها تخفیف نمیخورند و فقط اجناس قدیمی تر را با تخفیف میفروشند. من هم نمیدانم چه دردی است که وقتی new collection را در مقابل اجناس قدیمی تر میبینم دیگر دستم به ید چیزی جز همان new collection های بیخودی گران نمیرود! به هرحال یدم را . همان دیروز هرچه نیاز بود یدم. پ و را که میپوشم خوشتیپ تر میشوم. حداقل خودم اینجوری فکر میکنم. آن زن سیاه پوست فروشنده هم همین نظر را داشت! پ وی اسپرتی است و من روی جین ستش میکنم و کفش نایک! ترکیب پ و و شلوار جین و کفش نایک و من....گاهی در آن وسط مسط ها گم میشوم انگار. میگویند ید حال آدم را خوب میکند. حال که قرار باشد با یدن یک پ و خوب شود همان بهتر که اب بماند.



منبع : http://phdjoker.blogfa.com/post/22