وبلاگهای رنگارنگ

یادگاری های مجازی من

آخرین پست های وبلاگ یادگاری های مجازی من به صورت خودکار از بلاگ یادگاری های مجازی من دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



خوشحالی من

درخواست حذف اطلاعات
سلام روزهای زیبا و دل انگیز بهاری، از پی هم سپری میشن و دوباره مروری بر فصل های سال خواهیم داشت...بهار، تابستان،پاییز و در نهایت زمستان سپید! هر سال به همین شیوه سپری میشه و ما ادمها هستیم که به زندگی ، معنا و رنگ میبخشیم و هر سال و هر فصل رو به خصوص و تازه میکنیم. خدایا نمیدونم چطور تو رو سپاس بگم و چطور از اینهمه لطف و بخشش تو سخن بگم اما زبانی بهت میگم خیلی خیلی دوستت دارم و امیدوارم بتونم موهبت زندگی که بهم عطا کردی رو به خوبی بگذرونم و شاد باشم چون همونطور که خودت خدای شاد و پاکی هستی و گلهای بنفشه و رنگارنگ شاد رو افریدی شایسته نیست که من با وجود اینهمه زیبایی و شادی طبیعت، غمگین و دلمرده باشم. بیش از هر چیزی به مرضیه جونم در وبلاگ بیم و امید تبریک میگم مادر شدنش رو. امیدوارم بهترین دوران بارداری رو تجربه کنی عزیزم. پست مربوط به باردار شدن و خوشحالی دوست وبلاگیم رو که خوندم کمی احساساتی شدم!به زندگی شخصی خودم فکر .شاید تا همین چند سال گذشته بدم نمیومد ازدواج کنم و بچه دار بشم و تشکیل خانواده بدم.شاید هم یکی از ارزوهام ازدواج موفق بود.اما این اوا ، راستش کلا به فرایند ازدواج و تشکیل خانواده خوش بین نیستم.راستش با پسرهای زیادی قرار گذاشتم و اشنا شدم اما تجربه این اشنایی ها بهم نشون داده که نمیشه واقعا به مردها امیدوار بود.هیچ مردی هیچ زنی رو خوسبخت نمیکنه مگر اینکه اون زن،خودش برای خوشیختی و شاد بودن تلاش ه و بخواد که خوشبخت باشه.وگرنه همه مردها فقط می خوان ازاد باشن.این زن ها هستن که مردها رو میخوان حالا یا با بچه دار شدن یا عشوه گری یا زبون بازی یا هر چیزی، گرفتار و درگیر زندگی و خودشون ن.به زندگی اشناها و برادرهام یا بقیه که ازدواج نگاه که میکنم می بینم همه درگیر یک پروسه تکراری هستند.عشق،ازدواج،بچه داری و در نهایت حرص و جوش برای این فرایند! البته زمانی واقعا یک ازدواج موفق محسوب میشه که دو طرف واقعا با هم رفیق و یار باشن و به ازادیهای هم احترام بذارن.به قولی همش نخوان به هم گیر بدن و همدیگرو بخوان عوض کنن! مثلا یکی از اشناهامون همش غر میزد که شوهرش به بازی پلی استیشن علاقه داره و روزهای تعطیل بیشتر وقتش رو به بازی میگذرونه! مدام میخواست توجه شوهرش رو جلب کنه و گیر میداد که چرا بازی میکنی و تفریح و علاقه مندیت اینه! یک بار بهش گفتم برای یک بار هم که شده اینقدر به همسرت گیر نده و غر نزن! اصلا بی خیال شو! خودت هم به خیلی چیزها علاقه مندی و موقعی که با دوستات مداااام این کافه اون کافه یا رستوران میرین،ایا همسرت همش غر میزنه و بهت میگه چرا تفریح میکنی و با دوستاتی یا چرا اینقدر پول هزینه میکنی؟؟؟جواب داد که نه زیاد شوهرم بهم گیر نمیده و من هم تفریحات خودم رو دارم! بهش گفتم خب پس چرا به بازی این بنده خدا گیر میدی و مداااام میخوای توجهش رو جلب کنی و صبح تا شب حرفتو گوش بده؟! خودش هم تو فکر رفته بود.واقعا نباید تو دوره زمونه امروز که اینقدر اوضاع ازدواج و جدا شدن بد شده، همش بخوایم همدیگرو کنترل کنیم.نظر شخصی من اینه که تا زمانیکه خیانتی صورت نگیره ،زن وشوهر ازادی دارند که به اه و تفریحات شخصیشون برسن و شاد باشن. این روزها میرم دفتر خواهرم .خواهرم اصفهان نیست و تهرانه برای کارهاش و من امیدوارم کارهای بازرگانیش نتیجه بده و پول بهمون تزریق بشه و حس برم ید کنم و خوش بگذرونم.یعنی میشه؟؟؟ اوضاع اقتصادی کشور که تعریف چندانی نداره و من توی کارمون به وضوح اثراتش رو میبینم.اما اگر خدا یک نیم نگاهی به ما کرد و پولی به دستم رسید یک مسافرت توپ میرم .وای من عااااشق پول و رفاه و امکانات هستم.عاشق رفتن به کافه ها و رستوران های شیک و خوردن غذاهای خوشمزه و عاااالییی.عاشق کیف و کفش عاشق همه چی.ای خدا...ای خدای بزرگ ، فقط پول برسون. پووووووول !



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/112




استقلال

درخواست حذف اطلاعات
سلام دو هفته ای میشه که مادر و خواهرم رفتند تهران. روزها صبح ساعت هشت میرم دفتر خواهرم تا ساعت حدود چهار عصر اونجام.خواهرم یکی دیگه رو هم استخدام کرده و دوتایی کارهای دفتر رو در نبود خواهرم انجام میدیم و من تا میاد عصر بشه و بیام خونه، هزااار بار دمنوش درست میکنم میخورم.مثلا چایی رو هم با چوب دارچین یا بهار نارنج یا هل ، ترکیب میکنم و حس خوبی بهم دست میده وقتی جرعه جرعه از اون چایی یا دمنوش رو می بلعم! و سرشار از حس خوب ناشی از بوی دارچین یا هل و یا بهارنارنج میشم! عصرها هم اگر تنبلی و خواب بهم غلبه نکنه (تازگیها کم خوابم) میرم به دل خیابونها یا کوچه ها یا پارکها یا فروشگاه ها یا کافه ای جدید رو کشف میکنم و مثل همیشه غرق در دنیای ارام و سبز درونم میشم. مدتی میشه که خبری از دوستانم نیست. نه نگار نه ریحانه نه زهره و نه اون یکی زهره...خودم انتخاب که چند صباحی تنها به کوچه و خیابانها بروم تنها ، قهوه بنوشم و تنها از زیبایی های دل انگیز بهاری لذت ببرم! من ارام تر شده ام، سر به زیر تر شده ام و دنیای درون را به دنیای پر تلاطم بیرون،ترجیح میدهم این روزها.دیگه بابت قهر دختر عموم یا همه اون اتفاقات تلخ ماهها پیش، غمگین نیستم. زمان! زمان ، همه اون احساسات و هیجان های تند و آتشی رو ملایم و سرد میکنه.در اثر گذر زمان ، در اثر گذشت فصل ها و روزها، همه چیز حتی اون چیزهایی که برات خیلی مهم و پر اهمیت هستند،کمرنگ میشن و گاهی فراموش میکنی و حتی نادیدشون میگیری. گاهی باید پذیرفت که دیگه از اون صفا و صمیمیت ها از اون خوش قلبی ها از اون دو نفره ای های فامیلی و دوستانه خبری نخواهد بود و گذشت همه اون روزها و لحظه های شاد گذشت و باید بپذیری که رفاقت ها و یکرنگی ها تاریخ انقضا و پایانی دارند و شاید هرگز نتونی دوباره مثل قبل، ی که واقعا دوستت داشت و دوستش داشتی رو دوست بداری ! دختر عموی قشنگم ... من دوستت دارم هنوز اما تو منو فراموش کردی.شب ها به خوابم می ایی. نمیدانم کجا دیدم یا خواندم که هر گاه خواب ی را ببینی، به این معناست که او زیاد به تو فکر میکند!!!! نه... تو به من فکر نمیکنی حداقل دیگر به من فکر نمیکنی دختر عمو!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/113




حالم خیلی خوبه

درخواست حذف اطلاعات
سلام داشتم دفتر خاطرات مربوط به سالهای نود و پنج و نود و چهارم رو میخوندم! وااای...باور ی نیست که از اون همه سختی و عذاب نجات پیدا و الان و این لحظه با ارامش نشستم و دارم چای سبزم رو مینوشم! یک جایی تو دفترم نوشته بودم که یعنی یه روزی میرسه که ته قلبم ارامش داشته باشم و دیگه از این رنج ها و افکار پریشان خبری نباشه؟! یعنی امکانش هست؟! و الان...میبینم که درسته سااالها گذشت و خیلی بهم تنش وارد شد اما تحمل و صبرم نتیجه داد و بالا ه مشکلاتی که در گذشته داشتم به پایان رسید نود درصدش و حالا خوشحالم و از خدای بزرگ و توانا بابت لطف و مهربونیش و صبری که بهم داده بود سپاسگذارم! اون روزها برام باورش سخت بود که رنج های کهنه و اشوب ها به پایان برسن ! یعنی ... به این راحتی ها تمام نشدند.گاهی محل زندگی ما خوش یمن و مثبت نیست.انرژی منفی داره و همین حس بدی که از خونه و محل زندگیت میگیری، روی اکثر ابعاد زندگیت اثر میذاره.من خونه قبلی یعنی همون خونه پدریم رو اصلا دوست نداشتم و ندارم! درست سر خیابون بود و محیط جالبی نداشت البته بدتر از اون حس بدی بود که این خونه حتی به مهمان ها و افرادی که به خونمون میومدن هم منتقل میشد! یه ح بد...یه حس عذاب دهنده! خونه ای بود قدیمی که بااارها نوسازی شده بود اما فرقی نمیکرد و باز حس بد داشت.حتی اگر روزی ده بار گردگیری و تمیز میکردی باز هم انگار یک هاله از چرک روی دیوارها و وسایلش بود و عجیب پاک نمیشدن!!! حالا اینجا تو این خونه جدید، حال دلم خیلی خوبه و حس خوبی داره به خصوص درخت زردالویی که جلوی تراسشه و دختر داداشم همه ه هاشو چیده !!! هر ی اومده خونمون و مهمون ها، همه میگن وای چقدر اینجا حس خوبی داره و مثبته و خوب شد از اون خونه دل کندین!!! همه بی شک همینو میگن.خب ...به مادرم میگم ما که با یک جابه جایی اینقدر حس خوب گرفتیم پس چرا اجازه ندادی زودتر اینکار رو و اینهمههه سال ما رو عذاب دادی تو اون خونه ؟! به هر حال خوشحالم که سختی های کهنه و قدیمی رو پشت سر گذاشتم و قوی تر شدم و امیدوارم به اینده و به کارم و زندگی.درسته الان وضعیت چندان جالب نیست اما وقتی نیروی برتر و خدا هست قطعا باید امیدوار بود،به امید روزهای زیباتر



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/114




امیدواری

درخواست حذف اطلاعات
سلام مادرم و خواهرم دو روز اومدند اصفهان و باز برگشتند تهران.براشون شب که رسیدند خورش قیمه بادمجون درست کرده بودم و به خونه حس رسیدم و تمیزکاری .شب که مامان اومد کلی بوسم کرد و گفت آفرین ! چقدر خوب زندگی رو اداره کردی و حس ازم تعریف کرد. اما خواهرم...خواهرم خیلی از من ایراد میگیره و هر کاری م یک عیبی روش میذاره ! تمااام مسائلی که از من ایراد میگیره در وجود خودش هست . یک حرفی بهم زد که خیلی دلم ش ت ...داشت بارون میومد ! تو دلم گفتم خدایا! ای موجود برتر...خدای بزرگم ! یک خونه زندگی بهم بده که خودم ادارش کنم و اونقدر زندگیم موفق باشه که همین خواهرم که اینقدررر منو نادیده میگیره اینقدررر منو کم میبینه و مدام یه ایرادی ازم میگیره،خودش تعجب کنه و بگه فکر نمی اینقدر خوب زندگی کنی و موفق باشی! من خودم بلدم چیکار کنم بالا ه یک سنی دارم که میدونم چطور یک خونه زندگی رو بچرخونم بچه که نیستم که مدام بهم دستور بدن.اون زمانم که تهران زندگی میکردیم و فقط چهارده پانزده سالم بود،مادرم شاید یک هفته میرفت اصفهان و من با پدر پیرم تنها بودم.با اینکه مدرسه میرفتم اما تا میرسیدم خونه ، سریع نهار پدرم رو اماده می ، کارهای خونرو انجام میدادم و ید می . این خواهرم اون زمان ازدواج کرده بود و اصلا یک سراغ نمیگرفت ! خودم همه کار می . حالا داره برای من سرکشی میکنه که تو هیچ کاری بلد نیستی تو نمیدونم عرضه نداری دستو پا نداری نازک نارنجی یا اگر خواستگارم واست بیاد و بخوای ازدواج کنی من اصلا نمیذارم چون میدونم هیچی نشده برگشتی و ... ! خیلی دلمو با حرفهاش میشکنه و از بالا بهم نگاه میکنه و موفقیت هامو ناچیز میدونه.من خودم ادم درون گرایی هستم و یک کمی طول میکشه که با ادمها رابطه صمیمی برقرار کنم و تو مکالمه گرم بگیرم اما خواهرم خیلی برون ت و سریع با همه دوست میشه و گرم میگیره . خب این ناشی از تفاوت هاست و همه انسان ها با هم متفاوت هستند.اما این اروم بودن و دیرتر صمیمی شدن من رو ناشی از غیر اجتماعی بودنم میدونه و مداااام میگه روابطت با دیگران سرده و اصلا درست نیست!!! ای کاش ...ای کاش خیلی موفق میشدم طوریکه خواهرم دیگه اینقدرررر منو کوچیک نمیکرد هر چند میدونم هر کاری م باز خواهرم یک ایرادی میگیره و خودش رو بهتر میدونه! به امید روزهای خیلی خیلی خوب!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/115




بی وجدانی

درخواست حذف اطلاعات
سلام اینروزها خیلی نگران وضعیت زندگی یکی از برادرهام هستم. ما یک خانواده سطح وسط این جامعه هستیم.برادرم قرض بالا اورده و همه اینها به دلیل اینه که اصلا بی محابا ج میکنه و توی زندگیش حساب کت وجود نداره. راستش من اصلا زن داداش هامو دوست ندارم به خصوص زن همین داداشم.خیلی بی خیاله و اصلا براش مهم نیست بد اری دارند و باید صرفه جویی کنند.باز به همون سبک ج قدیم ادامه میدن. اصلا تو خونه غذا درست نمیکنه. باید از بیرون سفارش بدن.اشتراک تمام رستوران ها رو دارن.مدام در حال ید لباس و امکانات زندگی هستند. تو این بیست سالی که ازدواج د شاید پنج دفعه سرویس لوازم برقی و خونه عوض د. هر سال به فکر تعویض و مبل هستند و همه اینها موجب شده که بد ار بشن و من حرص بخورم. این زن اصلا صرفه جو نیست و دلش نمیسوزه.قشنگ برنج ها و غذاهای اضافی رو یک راست میریزه تو سطل زباله ! انگار جگر منو میخوان اتیش بزنن. خب ... اینها رو بسته بندی کن بذار تو یخچال که بعدا استفاده کنید چرا نعمت خدا رو میریزی تو سطلللل. ظرف میخواد بشوره اول شیر اب رو باز میکنه بعد میذاره شیر همینطور باز باشه میره به کاراش برسه تا ظرفا خیس بخورن!!! تو این وضعیت کم اصلا وجدان نداره بگه نباید اب رو هدر بدم باید مراعات کنم. عین خیالش نیست... لباس می ن چند دفعه میپوشن بعدش تو یه کیسه میکنن میذارن دم در! فکر کرده رو گنج خو ده داداش من. اون یکی زن داداشم هم همینطوره. اونم بی محابا ج میکنه. اخه چقدر حرص بخورم نتونم چیزی بگم. من خودم ببینم نمیتونم یک سری امکانات رو داشته باشم، خب صرفه جویی میکنم یا پس انداز میکنم یا در نهایت نادیده میگیرم.یک ماه دستم پره میتونم ج کنم تا اندازه ای ج میکنم یک ماه میبینم باید محتاط تر باشم ، هزینه هامو کمتر میکنم. اما اینها براشون تفاوتی نداره. در هر صورتی چه باشه چه نباشه باید فرش و مبل عوض کنند و مهمونی های پر ج بگیرن و عین خیالشون هم نباشه که بد ارن!!! من موندم تو کار اینها. به بچه هاشون هم مصرف گرایی رو یاد دادند و اونها هم با غذای خونگی زیاد جور نیستن و همش دنبال چیزای گرونن! با سبک زندگیشون کاملا مخالفم. من هیچوقت باقی مانده غذاها رو دور نمیریزم در نهایت ببینم قابل استفاده نیست برای پرنده ها میذارم.یا شیر اب رو کم باز میکنم یا از وسایلم اونقدر خوب استفاده میکنم که یک سشوار رو نزدیک دوازده ساله که دارم. اما اینها همش دارن سشوار می ن و سوخته!!! خب معلومه با این اوصاف، کم میارن و بد ار میشن. اخه تلوزیون خیلی بزرگ به چه درد میخوره ! تلوزیون خوب و سالم رو میدن مفتی به یکی بعد میرن یک تلوزیون صفحه بزرگ می ن که خودشونم چشمشون درد میگیره پاش میشینن. فقط یک ریز ج میکنن و غصه و حرصش میمونه برای من و مامانم.



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/118




عصبانیت

درخواست حذف اطلاعات
دیگه خسته شدم ! از تنها بودن توی خونه خسته شدم. مامانم و خواهرم که نباشند، ی بهم سر نمیزنه.یکی از زن داداشام میگفت من میخواستم بهت سر بزنم اما داداشت گفت ایدا تنها بودن رو دوست داره و خوشش نمیاد خلوتش به هم بریزه. خب یک جورایی هم راست میگه داداشم. وقتی میان اینجا و با رفتارهای سرد من مواجه میشن ترجیح میدن که کمتر بهم سر بزنن و فقط به تماس تلفنی و پیام اکتفا میکنن و تعارف میکنن که برم خونشون بمونم. نمیدونم چرا زن داداشهام رو دوست ندارم. خواهرمم دوستشون نداره. نمیدونم چرا داداشام با اینها ازدواج د! موجوداتی بی مایه و تهی از تفکر و شعور! فقط به فکر رسیدن به ظاهر هستند اما ذهنشون خالی از درک و معرفته ! پول ج میکنن ناخن بکارن و یا برن گرون ترین است ها و ارایش کنند اما یک ذره برای اینکه روح و روان و ذهنشون رو اپدیت کنن و فهم و درکشون رو بیشتر کنن، هزینه نمیکنن و وقت نمیذارن.فکر میکنند ظاهر و به خیال خودشون زیبا! میتونه بی مغزی و تهی مایه بودنشون رو پنهان کنه. من و خواهرم که بهشون بها نمیدیم برای همین تا میان خونمون،دوتاییشون با هم جور میشن و شروع میکنن به لاف زدن که اره من رفتم فلان جا موهامو رنگ و ناخن کاشتم یا اون یکی برای اینکه کم نیاره میگه نه من یه جا بهتر رفتم و تمام بحث این دو تا جاری میشه فقط راجع به ظاهر و قرتی بازی و تجمل گرایی!!! داداشم خیلی به مطالعه علاقه داره. خواهرم بهش پیشنهاد داد که به صورت غیر حضوری درسش رو ادامه بده و لیسانس بگیره. زنش تا فهمید خیلی براق شد و بعد فهمیدیم که اجازه نداده داداشم بره ! خب معلومه نباید اجازه بده! میترسه شوهرش دیگه مثل سابق ! نباشه جور ج های بی پایانشو بده.به نظرم وقتی یک زن اعتماد به نفسش کم باشه و خودش رو قبول نداشته باشه، مدام میخواد به ظاهرش برسه و خودشو رنگو لعاب بده تا توجه شوهرش رو جلب کنه در حالیکه یک زن اگر مطالعه داشته باشه و کلا سبک زندگیش بر اساس منطق باشه نیازی نمی بینه که مدام تو ارایشگاه ها باشه ! زنی که حرفی برای گفتن نداره و نمیتونی باهاش راجع مسائل مختلف حرف بزنی و لذت ببری هر چقدر هم زیبا باشه شاید بتونه جسمت رو راضی کنه اما روحت رو تشنه نگه میداره. من خودم تا اراسته بودن به خودم میرسم اما هیچوقت هزینه برای ارایش های انچنانی و تجملی نمیدم و قبول هم ندارم.یک زن داداش دیگم دارم که ایرانی نیست دانمارکیه وقتی میاد ایران واقعا ساده لباس میپوشه و اصلا اهل تجملات نیست. عوضش میگفت اکثر کشورهای جهان رو رفته و دیده و موقعی که باهاش صحبت می کلی حرف و ایده برای گفتن داشت و لذت میبردم. براش تعجب بود که چرا ایرانی ها اینقدر اهل تجملات هستند و راحت نیستند و سخت میگیرن. خدا رحم کنه فقط!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/119




برنامه قطعی زندگی

درخواست حذف اطلاعات
همه جا تاریکه. نصفه شبه.همه جا سکوت حاکمه.چراغ اتاق همسایه رو به رویی که عادت دارند تا دیروقت بیدار باشن هم خاموشه.من...من از این تاریکی از اینرسکوت و خلوت خودم لذت میبرم.لذت میبرم از اینکه با خودم یک جا خلوت و دارم با افکار ازاردهنده و پریشانم که سالهاست به دوش میکشم، رو به رو میشم.هر چقدر تونستم خودم و شه هامو انکار و پس زدم. انکار خودم و وجودم جز رنج و دردهای روحی،ثمره ای نداشت.من باید یک جایی و یک زمانی با خودم با خود طبیعی و واقعیم رو به رو بشم.شاید الان و شاید بعدها! اما باید خودم رو بریزم بیرون و ببینم کی هستم و کجا میخوام برم و چطور میخوام باشم و چطور به ارامش میرسم؟! وقتی بتونی با خودت و با تنهایی هات و با افکار و ارزشهایی که برای خودت ساختی،کنار بیای اون زمان هست که ارامش عمیق وجودت رو فرا میگیره و مگر هدف همه این تلاش هایی که تو زندگی میکنیم، رسیدن به همین ارامش عمیق نیست؟!یکی از فامیلامون میگفت تو چطور میتونی تنها باشی و کمتر تو جمع بری ؟! من یک لحظه هم نمیتونم تنها باشم باید مدام دورم شلوغ باشه یا با ی حرف بزنم چون نمیتونم تو تنهایی هام با خودم رو به رو بشم و افکارم ازارم میدن! خب...شاید یک زمانی هم من با تنها بودن و خلوت داشتن مشکل داشتم.اما گذر زمان و مشکلاتی که هر دم وارد لحظه های زندگیم شدند،بهم یاد دادند که برای خلاصی از افکار و شه های مزاحم و پریشان که ت رو میگیرن! باید رو به رو شد و پذیرفتشون. اول از همه باید بپذیری که افکارت ازارت میدن و درست نیستند چون اگر مناسب بودند باعث حال بدت نمیشدن و تو نیاز به بازسازی افکار و باورهایی که در طول سالها برای خودت ساختی،داری! یکی یکی خواستگارهایی که کم و بیش برام پیدا میشن رو بدون در نظر گرفتن مزیت هایی که دارند رد میکنم و باعث عصبانیت مادرم میشم که همه زندگی یک دختر رو ازدواج و بچه داری میدونه! حتی گوشم به حرفها و نصیحت های فامیل و اشنا بد ار نیست که میگن اوای اگه الان ازدواج نکنی موندگارمیشی و فلان و بیسار! با خودم با خود واقعیم به ارامش و صلح و سازگاری رسیدم و میدونم که الان وقت ازدواج من نیست و اصلا فهمیدم که به کل من ادم زندگی مشترک و ازدواج رسمی نیستم! پس به حرفها و اصرارها بهایی نمیدم.نهایت ازدواج ختم میشه به بچه داری و اشپزی و عادت به مردی که کم کم علاقت بهش کم میشه و تحملش میکنی ! روح من مدام در پروازه و فکر میکنم میخوام تا چند سال اینده به کجا رسیده باشم ! میخوام از لحاظ کاری و شغلی و حتی سرمایه گذاری پیشرفت کنم و اوضاع اقتصادیم رو بهتر کنم . میخوام مسافرت برم و با فرهنگ ها و انسان های متفاوت اشنا بشم.میخوام خونه ب م .شاید... شاید اگر تونستم درامدم رو بیشتر کنم، هزینه دو تا بچه بی س رست و نیازمند رو هم تقبل کنم!!! اره! اه من همینهاست. الویت من کارم و به دست اوردن درامد بیشتر و پیشرفت ه نه خانه داری و عشق های ابکی !!! البته من سبک زندگی دیگران رو مس ه نمیکنم. ادم ها و نیازهاشون متفاوته. یکی با ازدواج به ارامش میرسه و یکی با پول و یکی با هیچ کدوم! میخوام زبان های تازه رو شروع کنم کم و بیش یاد بگیرم و مطالعاتم رو تو زمینه کاریم بالاتر ببرم و به فکر ادامه تحصیل هستم.من با خودم ... با تنهایی هام با سختی هام کنار اومدم و دوستم! به خودم میرسم و احترام میذارم.باید یک برنامه کاری و تحصیلی برای خودم ترتیب بدم و یواش یواش روال زندگیم رو تغییر بدم در جهت رسیدن به اه م.صبح ها زودتر بیدار بشم ورزش کنم و بنویسم و به خودم انگیزه بدم.مقداری پول پس انداز که تصمیم دلرم یه کارهایی باهاش انجام بدم. این پول ها رو با سختی جمع و گاهی با خودم میگم چقدر میتونستم با این پولها خوش باشم اما نادیده گرفتم و پس انداز . خیلی خوشحالم که از اون دختر ول ج و سر به هوا تبدیل به یک دختر اینده نگر شدم!!! دختری که تا پول به دستش میرسید،سریع هزینه های مختلف داشت و در لحظه خوش بود! من ... من دیگه واقعا بزرگ شدم! پیگیری زبان انگلیسی پیگیری فوق لیسانس ام بی ای ، پیشرفت کاری و افزایش درامد ، تفریح و مسافرت ، گیتار یاد بگیرم !



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/120




رویا

درخواست حذف اطلاعات
ب خواب عجیبی دیدم. خواب دیدم باردارم و باید زایمان کنم و وقتش رسیده. قشنگ بچمو تو دلم حس می . میفهمیدم تو دلم بچه دارم و شکمم بزرگ بود و پا به ماه بودم. نمیدونستم طبیعی زایمان کنم یا سزارین بشم!!! هی با خودم فکر می مزیت های طبیعی و سزارین رو میسنجیدم. با خودم میگفتم اخه درد ندارم که بخوام طبیعی ، به دنیا بیارم! باید صبر کنم دردم بگیره . بعدش میگفتم خب اگه تحمل درد نداشتم چی؟! باید سزارین کنم ! اما خب سزارین بخیه داره و بعدش نقاهت داره ! خو ده بودم و به م که یک زن بود میگفتم اگه خواستی بچمو در بیاری حواست جمع باشه دست یا پاشو نکشی و از دستت نیفته یه موقع بچم طوریش بشه! با احتیاط درش بیار و مراقب یاش!!!نگران بچم بودم و اینکه چطور تونستم باردار بشم در حالیکه تو زندگیم تصمیم قطعی گرفته بودم هیچ گاه باردار و بچه دار نشم و ازاد زندگی کنم! تو خواب همش با خودم میگفتم اخه من که بچه نمیخواستم هدفم بچه داشتن نبود ! من میخواستم پیشرفت کنم مسافرت برم کار کنم. ولی از یه طرف هم راضی بودم که به حس نم پاسخ مثبت دادم و بچه دار و مادر شدم! میدونستم بچم پسره ! سیب های سرخی که تو یک ظرف بود رو برمیداشتم میخوردم با خودم میگفتم سیب ! پسرمو زیبا میکنه ! میدونستم میخوام یک پسر به دنیا بیارم! برام خیلی همه چیز واضح و اشکاو و قابل لمس بود. من حس یک زن پا به ماه رو داشتم که بچش پسرش رو حس میکرد! پسرم نفسم اقا نیما ! تو دلم بود . به م گفتم میخوای بچمو به دنیا بیاری مراقبش باشی ها یه موقع از دستت لیز نخوره یا طوریش نشه! همه چیز برام لمس ی و درک ی بود... محیط بیمارستان ، افکارم، گفتگوهای درونیم و پسرم که تو دلم جا خوش کرده بود که به دنیا بیاد! حتی اون سیب های تمیز قرمز که میگفتم باید بخورم تا پسرم زیبا بشه! حس یک زن حامله رو فهمیدم... من مدام خودم و روحیات نه و حس های درونیم رو نادیده میگیرم و پس میزنم و میخوام احساس و عشق رو از وجودم حذف و کمرنگ کنم ! برای همین این خواب ها رو میبینم تا تعادل به روح و روانم برگرده!!! شاید خدا میخواد بیش از حد خشک و خالی از احساس نشم... من دارم حس های نم رو نادیده میگیرم چون اینطور به صلاحم میدونم.چون اعتماد ندارم چون میترسم اسیب ببینم پس گستاخ و خشن میشم ! همیشه از خدا پسر خواستم....پسرم نیما! گاهی میاد به خواب و رویاهام و یک خودنمایی میکنه و میره! شاید یک روزی به دنیاش اوردم و عاشقانه بزرگش ...



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/121




به یاد گذشته نه چندان دور

درخواست حذف اطلاعات
خدایا! خدای قشنگم. خوبی؟! کجایی؟ میدونم نزدیکمی شاید تو قلبمی شاید تو وجودمی! خدایا! دلم گرفته...هرازگاهی برام سخت میگذره خدا جونم.اما صبر میکنم.قبلا صبرم جواب داد.بالا ه از اون خونه و محله لعنتی ،نقل مکان کردیم و الان ارامشم بیشتره.خدا جونم یادته چند سال پیش چقدر اذیت شدم چقدر از یک ادم نامرد اسیب دیدم اما الان فقط خاطراتش رو یدک میکشم. الان وجدانم راحت تره و مدتی میشه که خبری از اشک و گریه نیست. خدای بزرگم ! خواهرمو ناامید نکن ! خیلی داره تلاش میکنه. میدونم الان باید خوشحال باشم که لااقل ارامش داریم.خدا جونم...خدای نازنینم خدای مهربونم! خیلی کمکم کردی که خودمو جمع و جور کنم همه اینها رو میدونم و ناسپاس نیستم.اما...من یک زندگی بهتر میخوام.شرایط عوض شده منم عوض شدم . نسبت به گذشته ها خب بی انصاف نباشم خیلی اوضاع و احوالم بهتر شده.یادته پارسال این موقع ها چقدررر تو اتاق خودم رو حبس و گریه می طوریکه چشمام واقعا خشک شده بودند. چه رنج هایی رو تحمل چه قضاوتهایی رو پشت سر گذاشتم تا به الان و اینجا رسیدم. خدایا! نمیخوام دیگه گریه کنم ...میشه؟! خدایا ! موهای سپیدم بیشتر شدند که همه اینها ناشی از گذشته پر رنج و غصه ای هست که طی و الان شاهد سپید شدن موهای نازنینم هستم! خدای ناز نازی و رنگارنگم ! ناسپاسی نمیکنم تو همین شرایط هم خیلی موهبت و نعمت دارم. برادرهای مهربون و بخشنده ای دارم که بدون درخواست روی میزم پول میذارن یا به حسابم واریز میکنن . خواهر نازنینی دارم که یک بار بدون من جایی غذا نمیخوره و تفریح نمیکنه و منم همه جا با خودش میبره و هوامو داره . مامانم ! مامانم که چروک های صورتش خیلی بیشتر شده اونم دوستم داره و کافیه کمی بی حوصله باشم یا جایی باشم نتونم جواب تماساشو بدم، اونقدر نگرانم میشه که حد نداره. همین که از دست ادم های شرور نجات پیدا همین که تنم سالمه من سپاسگذارم! خدا جونم ! من دختر پرهیجانی بودم اروم و قرار نداشتم الان شدم یک مجسمه ! دوستای خوبی میخوام ، زندگی بهتری میخوام یه فکری به حالم ! خدا جون خدای مهربون ! نکنه باید هزاااار بار دیگم بریم تهران و کارمون درست نشه؟! نمیدونم چرا گاهی لطفت شامل ما نمیشه و زیادی صبوری !!! میدونم اینم یک مرحلست که سپری میشه و باید تحمل کنم اما پس کی میشه آرزوهای رنگی رنگی قشنگم رو ببینم که براورده شدند ؟! نه ! بی انصافی نمیکنم تو تا الانشم هوامو داشتی ! ولی صبر میکنم!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/122




در انتظار شروع سال نو

درخواست حذف اطلاعات
سلام یه چیزی واسم تجربه شده و اونم اینه که خدا وقتی برای به دست آوردن هدفی یا خواسته ای بهش رو میندازی، شاید همون روزها خواستت رو اجابت نکنه و حتی شاید سالها سپری بشن و تو در حسرت براورده شدن خواستت بمونی اما اما اماااا بالا ه به چیزی که میخوای میرسی و به قولی میگن دیر یا زود داره ولی سوخت و سوز نداره! اگرم خواسته و حاجتت واقعا اونی نباشه که باعث پیشرفتت بشه، خیلی زود از فهرست نیازها و خواسته هات حذف میشه و دیگه بهش تمایلی نداری! این خوووب برام تجربه شده! من چندییین سال حتی قبل از دوران دانشجوییم دنبال کارهای دفتری و شرکتی بودم و حتی چند ماه هم تو یک شرکت کانپیوتری کار می و داشتم کم کم راه می افتادم. مشکلاتی توی اون شرکت پیش اومد که دیگه نرفتم اونجا و سرکار. بعدش چون تجربه بدی از اون شرکت و کار کارمندی داشتم دیگه زیاد تمایلی به کارهای اداری و دفتری نداشتم و به جاش رفتم چند سال دوره های طراحی و دوخت لباس رو با روش های مختلف، دیدم. اوایلش که دستم راه نیفتاده بود بیشتر لباسها رو اشتباه میدوختم و اب می و این خیلی بی انگیزم میکرد. کم کم رفتم تو یک مزون و وردست شدم و با کارهای دوخت حرفه ای اشنا شدم و دستم راه افتاد. تصمیم گرفتم اگهی پخش کنم و تو دوست و اشنا بگم که هر ی کار دوخت و طراحی لباس داشت به من بس . بالا ه مشتری پیدا و چندتا کار دوختم اما به سختی!!! چون ادم وسواسی هستم مدام میشکافتمزو میدوختم و خیلی خسته میشدم و باز هم مشکلاتی پیش میومد که انگیزم رو از دست دادم برای اینکار. چون همش باید خودم رو تو یک اتاق حبس می و صبح تا شب تنهایی میدوختم و اصلا اینکار برام هیجانی نداشت و وقت گیر بود.تا اینکه حس با این شغل هم راضی نمیشم و اون خوشحالی و رضایت نصیبم نمیشه ! و سرسری کارها رو انجام میدم و ذوقی ندارم و از تنها بودن خوشم نمیاد. با اینکه رابطم با خواهرم چندان تعریفی نداشت اما دلم میخواست خواهرم بهم پیشنهاد کار توی دفترش رو بده ! چون حس بهتره از این خونه بزنم بیرون و با ادمهای بیشتری در ارتباط باشم و از این گوشه گیری در بیام. چون کار خیاطی یک کاریه که چندان در طول کار، با ی مراوده و رفت و امد نداری و فقط باید تو یک اتاق بشینی لباس بدوزی و گاهی میان برای پرو و هیجان خاصی نداره. تا اینکه توی دفتر اه م نوشتم که تصمیم دارم برم بیرون از خونه سر کار و بیشتر تو جامعه باشم! (ادامه مطلب)



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/102




غلط

درخواست حذف اطلاعات
سلام من خیلی ادم بی فکری هستم در این شکی نیست. بارها خودم رو دست هیجانات زود گذرم دادم و ضربه خوردم اما دست بردار نبودم! دیگه تموم شد! هر موقع حس که دارم از روی احساسات و هیجاناتم تصمیم میگیرم،باید یه نیشگون سفتتت رو دستم بگیرم که خووووب جاش بمونه تا بفهمم نباید زود تصمیم بگیرم و کاری کنم! ب سمنو پزون یکی از فامیلامون بود. تا لحظه ا هم تصمیمی برای رفتن نداشتم و حتی ماسک مو زده بودم که برم ! مامانم زنگ زد که آره همه هستن تو هم بیا دختر عموتم هست! منم چون مدتی بود با دختر عموم که خیلی هم با هم صمیمی بودیم، قهر بودم و تقصیر خودم هم بود، با خودم گفتم موقعیت مناسبیه که برم اونجا ببینمش و اشتی کنم و پیشقدم بشم! اصلا ماسک موهامو نشستم سریع حاضر شدم و با تا ی رفتم. اونجا دیدمش! رفتم باهاش سلام احوال پرسی اما به سردی جواب داد. بقیه هم متوجه شدن! بعدش دیدم کلی کلاس گذاشت و ادا اطوار اومد و پیشم ننشست رفت تو حیاط! خیلی از خودم بدم اومد...به درک که قهر بود به درک که تحویلم نگرفت و جلو بقیه کنف شدم. حیف که کلی از موهام ریخت چون ماسک مو رو نشسته بودم و میخواستم تا دختر عموم اونجا هست سریع برم و اشتی کنم! واقعا ارزشش رو نداشت! هیجانی تصمیم گرفتم... ! خیلی بد باهام برخورد کرد. من خودم هر موقع ی مقصر باشه تو قهر، اگه بیاد طرفم و پیشقدم بشه برای اشتی ، دست رد به سینش نمیزنم و باهاش خوب برخورد میکنم. اما خیلی از خودم بدم اومده که اجازه دادم یکی که اصلا ارزشش رو نداشت برام کلاس بذاره و جلوی بقیه سنگ رو یخ بشم! اه



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/103




حالم خوب نیست

درخواست حذف اطلاعات
دوباره تپش قلب و دلشوره اومده سراغم. یه مدت میشد که تپش نداشتم. حالا صبح ها با تپش قلب و اشفتگی شدید بیدار میشم خاک تو سرم کنن که اینقدر زود احساساتی میشم! هنوزم تو فکر دختر عموم و رفتارش هستم. خدا میدونه چقدر بهش محبت می چقدر هر جا میخواستیم بریم میبردمش که تو خونه تنها نباشه و افسرده بشه اخه مادرش مریضه و مدااام ناله میکنه و غر میزنه و روح بقیه رو خسته میکنه. ولی فقط به خاطر یک پارچه که هیچ ارزشی هم نداشت منو بدجور سنگ رو یخ کرد. همیشه مامانم میگفت اینا بدجنسن باشون رفت و امد نکن ولی من گوشم بد ار نبود تا اینکه خودم اون روی زشت دختر عموم رو دیدم. فکرشو جلوی همه بارگرمی باهاش سلام و احوال پرسی اما اون بی اعتنا رفت یه کنار و فقط یک سلام خشک و خالی داد!!!! خیلی ضایعم کرد! هنوز پریشون این موضوع هستم. مامانمو خواهرم هم رفتن تهران برای انجام کاری من نرفتم چون اصلا کلی کار دارم و حتی ید ن میدونستمم برم تهران باید همش تو خونه بشینم تا هی خواهرم بگه الان میام الان میام میریم ید میریم بیرون ولی تا نصفه شب نمیاد!!! همش از این سر تهران به اون سر میره! همش تو ترافیک! هر محضری که میخوان توش قرار داد بنویسن یه جای تهرانه. وقتیم میاد خونه خسته و کوفتس و باز قول میده کهرفرداش بریمر ید و باز روز از نو روزی از نو! واقعا حس بدی دارم یه جور حس کینه و نفرت! هر چقدر هم میخوام از خودم دورش کنم باز م رو میگیره! غرورم جریحه دار شده. پارسال هیچ جا رو نداشت بره چهارشنبه سوری. منم دیدم گناه داره تو خونه تنهاست مادرشم اعصابشو د میکنه. رفتیم دنبالش با خودمون بردیمش باغ و تا تونست مشروب خورد و ید شب موقع برگشت داشت پیلی میرفت. چقدر بهش خوش گذشت یه تشکر هم نکرد و رفت خونشون. همه چی رو حق مسلم خودشون میدونن. من خیلی ناراحتم خیلی. دستم نمک نداره. فکرشو صمیمی ترین دوستت بشه غریبه ترین ادم روی زمین! اصلا حالم خوب نیست الانم باید برم دفتر.



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/104




در تکاپوی سال نو

درخواست حذف اطلاعات
سلام به نظرم هر کاری که از روی اجبار و اکراه انجام بشه، خسته کنندست ! مثلا همین خیاطی من.چون میخواستم یه پولی به دست بیارم و برای خودم مستقل بشم و حداقل بتونم نصف هزینه های سرسام آورم رو خودم بدم،گفتم حالا که دوختن و طراحی لباس یاد گرفتم خب کم کم یه مزون بزنم و معرفی کنم کارمو و شروع کنم به کار .درامد خیلی برام مهم بود و اول از همه به جای عشق به کارم و مسیری که تو کارم طی می که یک لباس رو بدوزم ،به درامد و پول فکر می و برای همین این کار برام اجباری و خسته کننده شده بود.مشتری نداشتمرو هنوز اشناها برای دوخت لباس بهم اعتماد نکرده بودند.تک و توک برای چند نفر لباس دوخته بودم اونم همش به درامد فکر می و هول هولکی کارم رو انجام میدادم تا زودتر به دستمزدش برسم! خلاصه که رسیدیم به اون زمان که خواهرم پیشنهاد کار توی دفترش رو بهم داد.البته من مدتها بود با خواهرم سر مسائل مختلف و بچگانه قهر بودم و حرفی بین ما رد و بدل نمیشد. اما کم کم یخمون باز شده بود و در روز چند کلمه حرف میزدیم. منم خیلی خسته و بی حوصله بودم و خیاطی برام سخت شده بود و از اینکه تو یک اتاق تنها بشینم از صبح تارشب لباس بدوزم و از بیرون و ارتباط با دیگران دور باشم، ناراحت بودم و دلم یه شغلی میخواست که بتونم بزنم از خونه بیرون و با بقیه حرف بزنم و یکنواخت نباشه. یک شب خواهرم پیشنهاد داد به جای خیاطی و تو خونه بودن، برم دفترش کار کنم و حتی گفت کم کم کارها رو بهم یاد میده و راهم میندازه و حقوقی هم برام در نظر گرفت که بدک نبود. منم قبول اما ته دلم استرس داشتم که نکنه از پس کارهای دفتر و حسابداری بر نیام و خوب یاد نگیرم و اصلا علاقه ای نداشته باشم! اخه ادم تا با یک کاری اشنایی نداره ، ناخوداگاه همین حس رو داره. از فرداش رفتم دفتر و با اینکه سر خواهرم خیلی شلوغ بود و کار داشت ، عصرها بهم یه سری نرم افزار و کارها رو یاد میداد و منم تمرین می .الان از کارم راضی هستم و حس بهتری دارم. حالا که مجبور نیستم از روی اجبار و ب درامد ، خیاطی کنم کلی مشتری پیدا که بدون اینکه تبلیغی کنم یا چیزی از راه معرفی اینو اون،بهم سفارش لباس دادند و من هم با خیال راحت دارم براشون میدوزم.البته خواهرم گفت تا بعد عید دفتر نرم و به کارهای شخصیم برسم. منم چندتا سفارش دوخت لباس قبول و راضی هستم.وقتی کاری رو از روی اجبار انجام نمیدم و خیالم راحته که جای دیگه، درامدی دارم اونوقت واسمم مهم نیست که مشتریم حالا دستمزدمو نده و بعدا حساب کنه. الان یک جورایی دو تا شغل دارم و خیلی احساس خوبی دارم.اگه خدا بخواد درسم رو برای ارشد هم ادامه میدم و پیشرفت میکنم. گور بابای شوهر و ازدواج که اینروزها خیلی هم سخت شده.خدایا شکرت!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/105




سال نو به شادی باشه

درخواست حذف اطلاعات
سلام هول هولکی اومدم. خدا میدونه تا الان رو پاهام بودم و مثل کلفت کار می .امسال عید خواهرم نیست و رفت مسافرت با دوستش.منم دست تنها بودم از مادرم هم که نمیشد انتظار کمک داشت بیچاره پاش درد میکنه خلاصه بگم که امسال خودم تلاش که خونرو مرتب و تمیز و یدها رو کم و بیش انجام بدم. کمرم درد میکنه و اشک تو چشمامه. تو تلوزیون یکی از اهنگهای فریدون آسرایی داره پخش میشه و دارم به این فکر میکنم که چه زود یک سال دیگر هم سپری شد.راستش نمیتونم بگم سال خوبی بود یا بد.به هر حال هر چه از دوست رسد نی ت. خدایا دلم گرفته.نگران آینده مبهم هستم.نگران خواهرم هستم که با ح قهر رفت مسافرت و مامانم که خیلی عصبی شده.نگران قهر دو تا داداشام با هم هستم. خدایا دلم میخواد خانوادم در صلح و سلامتی باشن. داداش کوچیکم ناراحته که چرا داداش بزرگم با ح متکبرانه بهش دستور میده و بهش احترام نمیذاره! میگه منم سن و سالی ازم گذشته و بچه بزرگ دارم نباید با من مثل یک بچه رفتار کنه حالام قهر ! داداش کوچیکم بد اری بالا آورده و چون خیلی میخواد ادای ثروتمندا رو در بیاره،مدام ج میکنه و باکی نداره.خواهرم به داداش کوچیکم قول داده که اگه یکی از کارهاشو تحویل بده،پول خوبی گیرش میاد که میتونه بد اری های داداشم رو بده! اخه ب اینجاست که پول خواهرمم نمیدن و کلی دنگ و فنگ داره و امسال واقعا بی پول بودیم!تو همین بی پولی سعی کمتر هزینه کنم اما نشد و تا کارت مامانم دستم افتاد سریع رفتم لباس یدم اما کیف و کفش ن یدم چون داشتم اما دلم میخواست می یدم ! اگه برادرام بهم عیدی دادن میرن بقیه یدهامو انجام میدم! ایشالا همه چی درست میشه. ادم سلامتی داشته باشه. پول که میاد و میره. در هر صورت با دلی شاد و پر امید سال نو رو اغاز میکنم و برای همه مردم کشورم و فارسی زبانها ارزوی سالی شاد و به دور از غم و محدودیت و همراه با ازادی دارم. آمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/106




خواسته ها

درخواست حذف اطلاعات
سلام حسم میگه امسال،سال خوبیه! دیگه امسال زمینم شده به آسمون میدوزم و حتما گواهینامه رانندگیمو میگیرم و شده یک رنو شده یک پراید جور میکنم و رانندگی میکنم.خواهرم که ماشینش دستشه و اصلا اصفهان نیست که بخواد ماشین بهم بده . داداش هامم که بالا ه ماشیناشون رو میخوان و نمیشه روی اونها حساب کرد.میمونه اون داداشم که ایران نیست باید ببینم میتونه یه مقدار پول بهم کمک کنه یه ماشین نقلی دست و پا کنم یا نه! اخه روم نمیشه بهش بگم بیچاره خودش سه تا بچه و کلی هزینه داره. اما شاید یک گریز واسش زدم ببینم چی میشه.اگه رانندگی رو خوب یاد بگیرم و یه ماشین نقلی واسم جور شه اونوقت شب ها با مامانم میریم بیرون دور میزنیم خوش میگذرونیم.مامانم خیلی باحاله.خدایا یعنی خواهرم بهم حقوق میده؟! یعنی تو سال نو ، پول دستم میاد؟ دلم مسافرت خارجی و داخلی میخواد . دیگه به این راحتی ها قانع نمیشم.انتظاراتم از زندگی بالا رفته از همه چیز بهترینشو میخوام. پول میخوام فراوووون.راستی یکی از فامیلای دختر عموم منو تو سمنو پزون نذری، دیده و برای پسرش پسندیده.پسره خونه و زندگیو همه چی داره.بنگاه میوه دارن.اما قدش خیلییی کوتاهه و دیپلمه و سنتی هستن.منم نپسندیدم.اصلا حال ازدواج ندارم دلم خوب میخواد.داداشمم با ش چند سال دوست بودن بعد ازدواج .منم از سنتی ازدواج خوشم نمیاد.اینکه بیان خواستگاری و این حرفا. واسه همین دوستش نداشتم.هنوز اون ی که چشمام واسش برق بزنه و قلبم براش بتپه نیومده.تا وقتی هم یو که واقعا بخوام پیدا نکنم خودمو تو هچل نمیندازم.خلاصه که پول رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد سالی سرشار از پول و تندرستی برای هموطنانم باشه. آمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/107




از هر دری

درخواست حذف اطلاعات
سلام میخوام هر چیزی که تو ذهن و روانم وول میخوره رو بنویسم.الان نیاز دارم به این نوشتن.ذهنم خیلی پره.من باید پیشرفت کنم باید رانندگی یاد بگیرم . باید پول داشته باشم و پول در بیارم. باید مسافرتهای هوایی برم و تو بهترین هتل ها بمونم.پارسال که با ماشین رفتیم کیش،خیلی واسم سخت گذشت با اینکه هیجان انگیز هم بود.مسافرتهای کوتاه مدت هوایی و مختلف رو دوست دارم.میخوام برم به داداشم و بچه هاش سر بزنم.بچه هاش بزرگ شدن و خیلی مهربونن. دلم میخواد پول فراوون داشته باشم . دلم میخواد دوستای جدید و به درد بخور پیدا کنم و حتی میخوام ادامه تحصیل بدم شده تا ا! باید رو اخلاق و رفتارم کار کنم. باید با خواهرم جر و بحث نکنم و تفاوت ها رو بپذیرم. میخوام ادمها رو دوست داشته باشم و قضاوت نکنم. دلم میخواد یه شوهر پولدار پیدا کنم و مسافرت بریم. ماشین شاسی بلند دوست دارم. عقده ایم؟! مامانم میگه سلامتی و تندرستی بالاترین داراییه. میگه خدا هر روز روزی میرسونه و نباید نگران بود. داداش کوچیکم بهم عیدی داد. هنوز خواهرم از مسافرت نیومده. حالا که دیگه خواهرم داره ازدواج میکنه ماشینش رو هم میبره.من واقعا نیاز به ماشین دارم.میخوام مامانم رو خودم این طرف اون طرف ببرم.کاش داداشم پول میداد ماشین ب م. من به پراید قانعم. خدایا....پول، مسافرت،تحصیل! جور بشه.ءآمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/108




محمدرضا شعبانعلی

درخواست حذف اطلاعات
سلام با یک سایتی اشنا شدم که نویسندش اقای محمدرضا شعبانعلی هست.تو قسمت پیوندهام دارمش. از خوندن مطالب و تجربه های فردی اقاشعبانعلی لذت میبرم.همیشه دوست داشتم دختر فعال و کوشایی باشم.ذاتم تنبله اما تلاش می تنبلی رو رها کنم.برای همین از مطالب و اموزه هایی که بهم تو هدف دار بودن و کوشایی کمک کنن،استقبال میکنم.اگر کمتر کتاب به صورت سنتی میخونم اما با گوشی موبایلم یک سری کتابهای الکترونیکی رو میکنم و دارم و میخونم و به سایتهای گوناگون سر میزنم و با نویسنده ها اشنا میشم.یکی از همین نویسنده ها که به تازگی باهاشون اشنا شدم و در زمینه موفقیت های فردی خیلی تو سایتشون مطلب دارند، همین اقای شعبانعلی هستند.به نظرم انی که بی چشم داشت و انتظار، برای بهبود زندگی دیگران، تلاش میکنند و به زندگی بقیه معنا میدن،واقعا ارزش ستودن دارند. مثلا نوشتن مطالبی سودمند در مورد داشتن زندگی بهتر،نیازمند گذاشتن وقت و انرژی و هزینه هست.وقتی شخصی میاد و از وقت و هزینه اینترنت و ..خودش میزنه تا برای بقیه مطالبی رو منتشر کنه که به زندگیشون جهت و معنای بهتری بده،این شخص واقعا قابل احترامه . یا مثلا خود من که به کارهای هنری و کاردستی علاقه زیادی دارم،شبکه های تلگرامی که این هنرها رو اموزش میدن حتی با کلیپ و ع ، عضو هستم و میدونم که مدیرای این شبکه ها چقدر با حوصله و به طور منظم و پیوسته، اموزشهای مورد نیازم رو هر روز فراهم میکنند بدون اینکه من هزینه ای بابت دریافتشون بپردازم. من همیشه تو دلم از همه اون ادمهایی که بدون چشمداشت برام زحمت میکشن و به زندگیم شور و شوق و انگیزه میدن،تشکر و براشون دعا میکنم.و تلاشم اینه که خودم هم همه چیز رو فقط در مادیات نبینم(خب سخته) و تا جاییکه میشه در حد توانم از دارایی هام به بقیه ببخشم و حتی اگه از لحاظ مادی نتونستم کمکی کنم لااقل، لبخندی بزنم حرفی بزنم که دلی شاد و امیدوار بشه.یادم باشه هر جا که واقعا نیاز به کمک داشتم و ی کمکم کرد و راهی بهم نشون داد،این پاداش کار خیری بوده که شاید دانسته یا ندانسته برای ی در جایی و زمانی،انجام دادم.



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/109




سیزده به در

درخواست حذف اطلاعات
سلام امروز سیزده به دره! زن داداش بزرگم و خانوادش ما رو دعوت د به شهرشون بروجن. بروجن نزدیک اصفهانه و تو استان چهارمحال و بختیاریه. هوای خوبی داره و بهش میگن بام ایران! صبح مامانم با داداش هام رفتتد و هرچقدر اصرار د من و خواهرم نرفتیم و موندیم خونه. امسال عید کمر خواهرم قفل شده بود و مدام درد میکرد و من هم گوش درد بدی گرفته بودم و به زور دارو خوب شدم. اونقدر گوشم درد میکرد که فکر می دارم می میرم و نمیتونستم سرم رو بچرخونم. یکی از کنارم رد میشد حتی گوشم درد میگرفت. اونقدر مسکن خوردم و قطره ریختم تو گوشم که بالا ه درد و عفونت دست از سرم برداشت و خوب شدم. باور ی نبود. تو عمرم اینقدر درد نکشیده بودم و به طبع اطرافیانم هم ناراحت بودند. اصفهان، عیدها و کلا توی فصل بهار خیلی زیبا و سحرانگیز میشه. اگر ایی که میان اصفهان، جاهای سبز و باغ ها و کوچه باغهاشو بشناسن و برن می بینن که واقعا جاهای سرسبز و زیبایی داره. البته بیشتر مسافرها برای مکان های تاریخی میان اصفهان اما اصفهان جاهای سرسبز و زیبایی هم داره. خلاصه که خواهرم با همین کمر دردش ما رو چندجا از همین جاهای سرسبز برد و واقعا لذت بردیم . یادش بخیر پارسال عید ، کیش بودیم با ماشین رفته بودیم و خوب بود امسال اما اصفهان بودیم و دیدو بازدید داشتیم کم و بیش و سینما رفتیم و همین.وقتی گوشم درد میکرد همش با خودم میگفتم واقعا تندرستی بالاترین نعمته و باید شکرگذار بود. اولین تصمیمی که میخوام بعد از تعطیلات عملی کنم به امید خدا یاد گرفتن رانندگیه و گرفتن گواهینامه. ای کاش خواهرم به پولش برسه و بتونیم یک تغییری به زندگیمون بدیم. هر چند که خدا همیشه میخواسته من خودم تلاش کنم و مستقل بشم و محتاج کمک ی نباشم چون هر موقع به کمک ی امیدوار بودم،ناامید شدم و طوری شده که فقط خودم به خودم امیدوار باشم و تلاش کنم! به امید سالی بهتر



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/110




میخوام نو بشم اگه بشه

درخواست حذف اطلاعات
سلام دلار گرون شده ، طلا و سکه قیمتهاش بالا رفته ... پول خواهرم رو نمیدن و اجاره ای که برای گذران زندگیمون میگرفتیم هم مستاجر بهمون گفته فعلا دستش تنگه و در طی اقساط میتونه اجاره ها رو پرداخت کنه نه یک جا ! خلاصه وضعیت به هم ریخته...تو این اوضاع داداشم هم خاک برداری و گود برداری کرده و داره کار ساخت خونمون رو شروع میکنه و چون بازار هر روز در نوساناته ، ناامید شده و نمیدونه باید چیکار کنه و آیا ساخت انجام بده و میتونه فروش داشته باشه یا نه ضرر میکنه. واقعا چه کشور و حکومتی داریم! گل و بلبله ... هر روز که از خواب بیدار میشیم یک داستان تازه شروع میشه. خیلی دلم میخواست یه ترکیه برم امسال. هر کی رو میبینی ترکیه رفته و ید کرده. من... حسرتش به دلم موند. دلار هم که گرون شد. یه مقدار ناامید شدم. روزها میرم دفتر خواهرم و کم و بیش یک چیزهایی یاد گرفتم و بهم حسابداری درس میده. اما برای ایی که کار انجام داده هنوز پولش رو پرداخت ن د و امروز و فردا میکنن. داداش کوچیکم بد اری داره و میخواست خونش رو بفروشه من خیلی ناراحت شدم. اخه خونش رو خیلی دوست دارم. نمیدونم قراره چی بشه. دختر داداشم کنکور داره امسال و اصلا درس نمیخونه و مدام به فکر تفریحه و سرش تو گوشیه. پسر داداشم بداخلاق شده و همش غر میزنه. گاهی واقعا حوصلشون رو ندارم اما میان خونمون و باید مراقبشون باشم. دلم نمیخواد دوباره تو همون محله قبلمون برای زندگی برگردیم. کم آبی داریم. رودخونه زاینده رود خشک شده و انگار یه چیز بزرگی از شهر کم شده و همه انگار یه بغضی دارن. رودخونه که باز و جاری باشه،شهر ناخوداگاه پر از شور و هیجان میشه. اصلا آب و آبادانی، شور و نشاط و شعف میاره. میترسم اوضاع بدتر بشه. امسال پول کم داریم. یعنی ی پول نداره که اجاره بده و ید کنه.تو این اوضاع بی پولی، همون داداش بزرگم که همش بدش رو میگم به دادم رسید و کارت بهم داد تا برم دو تا دندون هامو درست کنم. خیلی روی دندون حساسه. خدا خیرش بده. با اینکه دستش تو جه اما تا جاییکه بشه هوامو داره.خدا واقعا خیرش بده. درسته بابا ندارم اما داداش بزرگم هست. بازم شکر، به امید روزهای بهتر و روشن تر،آمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/111




غیر ممکنه برام

درخواست حذف اطلاعات
سلام شهریور هم اومد و من پولم هنوز اونقدر نشده که برم تزریق ژل کنم به صورتم.یه کمی کم دارم که اگه خدا بخواد مهر جور میشه و میرم.البته حدود 5 ماهی میشه که اصلا پول به اون صورت ج ن و پس انداز تا بتونم ژل خوب برای صورتم تزریق کنم.خدا کنه خیلی صورتم زیباتر بشه و از همههه مهم تر طبیعی بشه و از اب در نیاد و صد البته مهمتررر ماندگاریش خیلییی باشه و به قول م دو سال حداقل بمونه.میدونم اگه خوب تزریق کنه قشنگ تر میشم.امید به خدا. این روزا دغدغه پول دارم.پول میخوام برای ید یک سری وسایل برای کارم.ای کاش پولدار بودیم خیلییی پولدار.ولی مهم نیست.تزریقمو که به امید خدا انجام دادم، پول که باز جمع میرم پارچه های خوشکل می م میدوزم کلی لباس قشنگگگ.اینقدر خوشکلو خوش تیپ بشم که همه بگن وای چه دختر خوش تیپو نازی.الان پول ندارم ولی بالا ه یه روزی پولدار میشم.خدای منم بزرگه....ای کاش کلی مشتری برای دوخت لباس واسم بیاد. چه ارزوهایی برای پاییزم دارم ای کاش خدا حسرت به دلم نذاره.



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/74




ازدواج داداشم

درخواست حذف اطلاعات
سلام دادا.ش اولیم بالا ه ازدواج داره میکنه.هم خوشحالم هم ناراحت.خوشحال از اینکه یه فرد جدید وارد خانوادمون میشه و ناراحت از اینکه داداشم و محبتشو بعد از ازدواجش از دست بدم.اخه داداش اولیم خیلی منو دوست داره.ا ش که چی؟ ا ش خودمم و خودم.خودم باید به فکر خودم و ایندم باشم و دلسوزی کنم.نباید از بقیه انتظاری داشت. بالا ه همه ازدواج میکنن یا ... . امیدوارم که داداشم به اه ش برسه و خوشبخت بشه هر چند خیلی دلم میخواست اول به اه ش میرسید بعد ازدواج میکرد.اخه اه ش به زندگی من و ایندمم ربط داره.خدایا...هر طور خودت میدونی.من از هیچی اگاه نیستم.خودت کمک کن بتونیم زندگیمونو بهتر کنیم و این عروس جدید برامون قدم داشته باشه و مسکلاتمون حل بشن.آمین این روزا از وضعیت ظاهرم راضی نیستم خدا کنه طلسم این تزریق بشکنه بقیه پولم جور شه یه حالی به این صورتم بدم . لباس ب م و... . خدایا! دلم میخواد برم ترکیه برم ب م برم کنسرت برم مهمونی برم باغ برم پارتی خوش باشم. وای چه موزیکها و اهنگ ها وجود دارن که بهم چشمک میزنن میگن بیا با ما ب . خدایا ... مگه چقدر دیگه جوونم؟ یه باحال پولدار با معرفت توپ برام بفرست که اهل مهمونیو بزن ب و دور همی باشه هی شیک کنم آرایش کنم بریم پارتی حسااا ب یمو کیف کنیم. خدایا ... توام باحال باش اینقد گیر نده سخت نگیر.حیف من نیست بعد از تزریقم که امیدوارم خیلی خوشکل بشم، بعد از ید لباسای قشنگ تنها بمونم؟؟؟ خواستگار هست اما اونی که میخوایم فعلا نیومده. م که ماشالا توقعم بالا بالاست.با هر ی بساط دوستی پهن نمیکنم. فکر خیلی بالا بالام!!! به هر حال خدایا منتظر یه پاییز طلاییم که برام بسازی.پیشاپیش پاییز مبارک!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/75




من یک تنبلم!

درخواست حذف اطلاعات
سلام از خودم و رفتارهام واقعا خسته خسته خسته و ناامید شدم.خدا نخواد ی از خودش و توانایی هاش خسته و د ده بشه.این خیلی بده که این هواااا ارزو و اه و لیست برنامه های گوناگون داشته باشی برای زندگیت اصلا برای هر هفته یا هر ماهت یا هر روز یا هر س اما یک قدم هم برای نزدیک شدن و احرای اه ت برنداری و مدااااام کار امروز رو به فردا بیفکنی! تا سال 1396 شروع شد و حتی یک یا دو ماه قبل ترش، تمام اه سالیانمو نوشتم اونم با جزییات فراوان اما الان بیشتر از شش ماه از سال سپری شده و دریغ از یک ذره ناچیز پیشرفت و عمل به برنامه هام. هر روز میگم صبح زودتر بیدار میشم هر روز میگم بیشتر تلاش میکنم هر روز میگم امروز دیگه روز من خواهد بود و قراره کلی کار انجام بدم اما دریغ و وا دریغا از انجام کاری حتی هرچند ناچیز! دلم میخواد بدونم چرا همیشه از رو به رو شدن با خودم و برنامه هام ، وحشت دارم؟ شاید صدها بار برنامه ریزی و لیست اه درست اما همه رو گذاشتم به کناری و به کارهای نه چندان پر اهمیت رسیدگی .کارهایی که اگر هم انجام نمی دادم ، اتفاق خاصی رخ نمیداد.اما اینکه از همه اون کارهای مهم سر باز میزنم این خودش برام خیلی جای سوال داره! من به اه ی که برای خودم قرار دادم واقعا علاقه دارم اما نمیدونم چرا برای اجرا و به سرانجام رساندن اونها سستی و کم کاری میکنم؟؟؟ ای کاش یکی بود مداااام بر من سخت میگرفت حتی کتکم میزد و وادار و مجبورم میکرد زودتر از خواب بیدار شم و بیشتر تلاش کنم و برنامه هامو عملی کنم. اون زمان هایی که حتی به چهل درصد برنامه های روزانم رسیدگی میکنم،شب ها واقعا با حس خوبی به خواب میرم و راضی هستم از خودم. پس چرا این حس های خوب و قشنگ رو از خودم دریغ میدارم؟؟؟؟ چرااااا چرااااا چراااا نمیخوام پیشرفت کنم و مستقل بشم؟ تا کی میخوام بی هدف و بیکار فقط با یک لیسانس ساده سر کنم؟؟؟ واقعا وای بر من! فوق لیسانس زبان تولیدی و دوخت لباس و مزون دوچرخه سواری رانندگی باشگاه کارهای هنری ارامش بخشم گیتار خدایا...اینهمه هدف! فقط چرا تنبلم؟ دوچرخه و گیتارش برام جور شده. یه دوچرخه خیلی خوب که واسه دختر داداشم بوده رو اوردن اینجا . خیلی دلم میخواد دوچرخه سواری کنم.تو اصفهان اکثر خانم ها با دوچرخه بیرون میرن و ایرادی نداره.بارها و بارها دیدم حتی مادرها بچه هاشون رو از مدرسه یا مهد با دوچرخه میبرن و میارن. البته بیشتر خانم های خانه دار.گیتار رو هم چندین ساله خواهرم یده و گوشه اتاق داره خاک میخوره.گیتاری که همیشه خدا ارزوم بوده داشته باشمش و یاد بگیرم.حالا حدود 6 ساله داریمش اما شاید چند بار بیشتر سراغش نرفتم.کلاس هاس زبان رو هم حالا که دیگه لیزر نمیرم میتونم پولش رو بذارم برای زبان و ادامه بدم و مکالممو قوی کنم.وسایل خیاطی و مزونم هم جور شده یعنی تو این مدت چند ساله د د خودم وسایلمو یدم و ذخیره .رانندگی رو هم مامانم بهم گفته اگه یاد بگیری و زرنگ باشی یه پراید برات دست و پا میکنم هر چند نو نباشه اما بالا ه جور میکنم.این تنبلی ....وای این تنبلی منو بدجور ازار میده. شاید چون چند بار در رسیدن به اه م ش ت خوردم الان باز میترسم شروع کنم اما کامل از پس اه م برنیام.ترس از ش ت در من قوی تر از خوشحالی بابت موفق شدنه.همش با خودم میگم نکنه درست لباس ندوزم نکنه کارم اشتباه از اب در بیاد نکنه فلان شه بیسار شه! خدایا...میخوام شروع کنم و تا ا ش ادامه بدم ولی حس میکنم یه نیرویی بهم میگه بشین نمیخواد پا بشی همین جا که نشستی خوبه ! ت نخور!!! بازم شکر



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/76




تزریقم انجام شد

درخواست حذف اطلاعات
سلام ماه ها بود براس تزریق ژل به صورتم داشتم پس انداز می .آخه میخواستم از بهترین برند ژل برام استفاده کنه تا خدای نکرده گوله گوله نشه تو صورتم و عوارض کمتری داشته باشه.الان حدود چهار روزه که از تزریقم میگذره و فقط یه کمی جای سوزن ها سرخ شده و مونده.اوایلش تورم داشت صورتم اما یخ میذاشتم خوب شد.راستش اون چیزی که فکر می نشد.الان ی متوجه نمیشه تزریق .نمیدونم کم زد نمیدونم چیکار کرد که معلوم نیست.حس میکنم پولم هدر رفته. م سریع تزریق کرد و قبلش هم ازم تعهد گرفت که اگر مشکلی پیش اومد مسیولیتی نداره.راستش زیادم فرقی ن .میگم نکنه جذب شده باشه ؟؟؟ شاید ژل ها جذب شدن! شاید پنجاه درصد اونی که انتظار داشتم شد.کاش با پولش سکه می یدم یه کاری می .اینها همه کاسبی ها شده.هر چند وقت یکبار بهشون میلیونها تومن بدی.من که راضی نبودم از تزریقم.حالام ...بی خیال! با دختر عموم داشتیم ب میرفتیم پیاده روی.یهو دختر عموم گفت نگاه کن این ماشینه برامون نگه داشته و دنبالمون بوده.من راستش از دور چشمام درست ندید راننده و کنار دستیش چه شکلی هستن.قصد سوار شدنم نداشتم ولی داشتما اما کم.هاها. دختر عموم که از من پر رو تره رفت گفت امری دارین؟ اونام که دو تا پسر شوخ و باحال بودن از ما خواستن سوار شیم و یه دوری بزنیم و باهاشون اشنا بشیم.دختر عموم از دور بهم اشاره کرد بیا.منم رفتم.بدک نبودن.سوار شدیم و با هم حرف زدیم.وای اونا یک ریییز حرف میزدن.دختر عمومم حرف میزد.کله همو خوردیم.عین دیوونه ها.من از راننده خوشم اومده بود.ولی عقب نشسته بودم و ترجیح دادم ت تر باشم هی حرف نزنم تا جذاب و مرموزتر به نظر بیام.راننده بالا ه شمارشو بهم داد و منم ا شب بهش پیام دادم.پسر خوبی بود اما اینکه گفت مشروب میخوره یه طوری شدم.دلم میخواست ازم توقع نداشت باش مشروب بخورم. حالا قرار شده بازم چهارتایی بریم بیرون.خدا کنه اینا ا ین افرادی باشن که باشون اشنا و دوست میشیم و دیگه به ازدواج میرسه.آمین آمین آمین ! تا ببینیم چی میشه...



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/77




میخوام متکی به خودم باشم

درخواست حذف اطلاعات
سلام بعد از تزریق ژل به صورتم بابت هزینه زیادی که و تاثیر کمی که دیدم پشیمون شدم.راستش قبل از ورود به مطب برای تزریق،چند جا صدای عطسه شنیدم و به عقیده من عطسه اگه قبل از انجام کاری بشه، یعنی بهتره صبر کنی و بعد کارت رو انجام بدی یا از انجامش منصرف بشی.البته شاید این یه افه و باور افه ای باشه اما قبل از تزریق هم اونایی که تو مطب منتظر نشسته بودن هم دختر عموم گفتن صورتت خوبه و نیازی به تزریق نداری اما من سرتق تر و لجباز تر از این حرف ها بودم و یه پول گنده جمع اوری کرده بودم تا حتما تزریق ژل به صورتو تجربه کنم. خلاصه که با توجه به هزینه ای که تا الان که حدود دو هفته میگذره تغییر خاصی تو صورتم ندیدم و هنوز هم میگم که شاید ژل ها همون روز ، جذب شدن! خدا رو شکر این ماه نه برای لیزر و نه برای تزریق قرار نیست پول جمع کنم و از یک سری یدها و تفریحاتم بگذرم.امیدوارم که بتونم لباس های خوبی برای پاییزم پیدا کنم و ب م.چندین ماهه که به پول جمع و هدر ندادن عادت .قدیم ها زیاد لوازم ارایش و روسری و شال می یدم و بی استفاده می موندن.همیشه هم بی پول بودم و برای کارهای ضروری،پول کم داشتم.اما خدا رو شکر تازگی ها پولی دستم بیاد سعی میکنم بهینه تر ج کنم و جمع کنم و ربع سکه و ... ب م که لااقل پشتوانه مالی داشته باشم پس انداز داشته باشم.دخترای همسن من کلی پس انداز دارن.من شاید دیر به فکر افتادم.به هر حال خوشحالم که هزینه هامو دارم کنترل میکنم. راستی کم کم دارم دوخت لباس و مزونم رو شروع میکنم و مشتری اولم دختر عموم شده که یه پ و پاییزی همراه با نقاشی روی پارچه بهم سفارش داده بدوزم اما هنوز برای پرو نیومده.منتظرم بیاد پرو و بقیه کارهای دوختشو انجام بدم تحویلش بدم. فقط خدا کنه خوب روی تنش بخوابه و راضی باشه.آمین! به یکی از ارزوهامم پریروز به طور باورن ی رسیدم.اصلا انتظارشو نداشتم حالا حالاها براورده بشه اما نزدیک ظهر بهم خبر رسید که بله....ارزوی شما بالا ه پس از اینهمه دعا و گریه و بی قراری، بالا ه براورده شد و حضرت علی داره جواب دعاتو میده.اخه روز عید غدیر به سمت اسمون سرم رو بلند گفتم یا حضرت علی حاجتم اینه. دلم میخواد تا حداکثر سال دیگه عید غدیر حاجتم رو از خدا بگیری. گریه .دعا .شاید تاثیر اون دعا بود که ارزو و حاجتم زودتر داده شد. خدایا ....ما همیشه عادت کردیم غصه بخوریم و از شرایط ناراضی باشیم.منم همینطور بودم غافل از اینکه به زمان و وقت خودش انشالله همه چی درست و اوضاع رو به راه میشه.مهم اینه که به خودمون و خدا فقط متکی باشیم نه بنده خدا. تلاش کنیم که نسبت به روز قبل ماه قبل سال قبل ادم بهتری شده باشیم پیشرفت کرده باشیم.نباید اجازه بدم شادی و حسو حال خوبم وابسته به شرایط و نظر ادم ها باشه. خدایا کمکمون کن. خدا که سرم از مشتری و دوخت و دوز شلوغ شه و درامد حلال و خوبی به دست بیارم.آمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/78




چی فکر میکردیم و چی شد

درخواست حذف اطلاعات
سلام دو روز بعد از اون شب که با اون پسره که برام نگه داشت اشنا شدم، پیشنهاد باغ رفتن و...بهم داد.منم تا دیدم از اینهاست که فقط دنبال اینه که دخترها رو گول بزنه و به چیزی که میخواد برسه،هر چی پیام داد ج ندادم.پسره احمق و بی فکر خودش راضی میشه خواهرشو ببرن باغ مشروب بخوره و هر کاری ه؟؟؟ چقدر این روزها پسرها و درخواستاشون وقیحانه و بی غیرت شدن.اصلا انگار حق مسلم و بدیهی خودشون میدونن که یک دختر رو بکشونن به سمت اه ی که دارن و بعدم هیچی. وقتیم مخالفت کنی برای خودت ارزش قایل بشی بهت میگن امل و ساده! و صد البته بدتر پسرهای پولداری که فکر میکنن دخترها بازیچه دست اونها هستن و باید به هر سازشون ب ن چرا؟؟؟ چون پول دارن ماشین گرون قیمت دارن.واقعا خاک بر سر همه اون دخترهایی که خیلی زود شل میشن و خودشون رو راحت در اختیار این پسرهای پر رو و پرتوقع قرار میدن و بعد هم رو دست میخورن و بعدی جایگزین میشه.اگه دخترا یاد بگیرن برای بدن و خودشون ارزش قایل بشن و سریع با هر ی اشنا شدن، باش صمیمی نشن اون موقع پسرها میفهمن که دیگه نه ! باید متعهد بشن به یکی و ازدواج کنن نه اینکه دنبال دخترها بیفتن سواستفاده کنن. خیلی حرف دارم خیلی دلم پره.نود و نه درصد پسرهایی که باشون اشنا میشم ادم های پر رویی هستن که فکر میکنن دخترها بازیچه دستشونن و هر طور بخوان میتونن سواستفاده کنن.خیلی خستم.خستم از اینهمه بی حیا شدن ها بی غیرت شدن ها اینهمه شدن ها.تا کی؟؟؟ خدا خیر بده اونا که مورد ازدواجی هستن. باز لااقل مشخصه هدفشون سر و سامون گرفتنه هدفشون این نیست با یه دختر بازی کنن بعدم هیچ که هیچ. فقط میخوان وقت یک دختر رو برای نیت نحسشون تلف کنن. خدا از سرشون نگذره. باز داداش من میخواد ش رو باش ازدواج کنه از بس مامانم بهش گفت خوب نیست دختر مردم رو بازیچه کردی حالا که چندین ساله باهاشی میشناسیش لااقل بگیرش. گناه داره. فکر کن خواهرت بود خوشت میومد یکی وقتش رو تلف کنه بازیچش کنه؟؟؟؟ خدا بهم رحم کنه تو این روزگار و جامعه و بین این ادم های ظاهر ساز تو خالی.خدا فقط رحم کنه.آمین



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/79




سرنوشت مردم

درخواست حذف اطلاعات
سلام یه فامیلی داریم که وقتی پدرش فوت کرد بهش یه مغازه و یه زیر زمین که زیر مغازست،ارث رسید.الانم داده اجاره هم مغازرو هم زیرزمین.هر ماه کلی پول اجاره میگیره و مدام به ید و گردش و مسافرته. هر از گاهی هم به کلاس ها و دوره های مورد علاقش میره و برای دل خودش کارهای هنری انجام میده. یعنی دیگه خیلی خوشه و بی نیاز از مال دنیا. کاش.... ای کاش پدر منم بعد از فوتش برام یه ارثی یه چیزی میذاشت که میتونستم اجاره بگیرم و نگران تامین هزینه هام نباشم. بابام حدود هفت ساله که فوت کرده و تیرماه سالگردش بود. ولی چیزی برای من نذاشت و رفت. ای کاش یه اتفاقی می افتاد که برای دل خودم کار می نه اجبار و تامین هزینه ها. هزینه هام خیلی بالا رفته و نمی تونمم کم کنم. تو لباس پوشیدن خیلی حساسم و باید یه برند و مدل خوب ب م به کم قانع نمیشم واسه همینه که هزینه هام بالاست و الانم یک ساعت دیگه کم کم اماده میشم اسنپ میگیرم که برم تو یه مزون برای مصاحبه. مزونش بیشتر کار دوخت لباس مجلسی و عروس انجام میده و تو دلم دعا میکنم که من بتونم اونجا مفید باشم و کارمو دوست داشته باشن و دستمزد خوبی بگیرم. مزون قبلی که میرفتم بعد از حدود هشت مااااه هنوز باهام تسویه حساب نکرده و اونقدر اون خانم بیشعور تشریف داشت که حتی بهم حداقل یه عیدی نداد. تا کارای عیدش رو به مشتری ها تحویل داد منو همینطوری بی پول و دستمزد فرستاد خونه و گفت شماره کارت بده به کارتت همین فردا می ریزم ولی نریخت که نریخت.بعضی ها خیلی بی انصافن و قدر نشناس. همه جا شب عید به کارمنداشون عیدی میدن ولی این چی بگم واقعا نمیدونم چی نثارش کنم حتی یه مقدار کم هم بهم عیدی نداد و دست خالی فرستادم خونه و خبری از دستمزدم نشد که نشد منم باهاش قهر چون چند بارن بهش تماس گرفتم و کفتم پس چی شد ولی همش یا میگفت تا ا ماه یا تا ا هفته صبر کن بعدم هیچی به هیچی. اینها نون حروم میخورن واسه همینم هست که همیشه دستشون بند و دوا و مشکلات بیشماره. اگه صادقانه کار کنن و دستمزدی که باید رو بدن، اینقدر پاشون به مطب ها باز نمیشه که هر چی در میارنو بدن واسه هزینه های بیماری و و دارو.، والاااا این ماه داداش اولیم پول داد رفتم یه چکاپ کامل دادم پوست و مو رفتم و به خودم رسیدم. داروهای خوبی برای جوش های زیر پوستیم داد که با خودم گفتم ای کاش زودتر میرفتم و اینقدر این جوش ها رو تحمل نمی وای خیلی مقاوم بودن و زیر پوستم سرشار از جوش شده بود که وقتی کرم پودر میزدم جلوه قشنگی نداشت، داروهام گرون شدن ولی جواب داد به صورتم و خدا رو شکر داره صورتم صاف میشه



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/80




اگه بشه

درخواست حذف اطلاعات
یعنی میشه؟؟؟ میشه یه روزی با خودم بگم خدا رو شکررر به هر چی خواستم رسیدم.درسمو ادامه دادم ، زبانمو تکمیل ، مسافرت هایی که دلم میخواست رو رفتم، با آدمهایی که دوست داشتم رفت و آمد میکنم و همسر خیای خوبی دارم و زندگیم رونق گرفته و از تنهایی و رنج های سالها قبل،خبری نیست که نیست و تنها خاطراتی مبهم و کمرنگ در پس ذهنم باقی موندن!!! خدایا دختر پرتوقع و حساسی مثل من ، تو این دنیا میون این آدمها و رفتارهاشون چطور زندگی کنه؟؟؟ حال روحیم مدتی میشه که اصلا اصلا اصلا خوب و رو به راه نیست و به شدت احساس پوچی و تنهایی میکنم و دو باری هم با دو نفر قرار ملاقات گذاشتم و اونها اصلا سراغم رو نگرفتن و رابطه ای از سر گرفته نشد. آه.... کجایی ای شاهزاده با اسب سپید ، کجایی مرد رویاها، من میدونم همه اینها میرن که تو بیای و بمونی. خدایا دلم نمیخواد خیاطی کنم خیاطی حوصله میخواد ذهن باز میخواد منم حس میکنم اهل این کار نیستم. باید دنبال کار بهتری باشم.ای کاش زندگی یه طور دیگه ای بود. بول بود رفاه بود غم نبود.ای کاش کمالی بهم زنگ میزد ای کاش بی خیال بودم و اینقدر زندگی برام سخت سپری نمیشد، بی خیال بودن بلغمی بودن یک نعمت بزرگه . یعنی اینده چی میشه؟!



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/81




عمل بینی

درخواست حذف اطلاعات
سلام یه ی بهم معرفی که با دو میلیون تومن عمل بینی انجام میده تو بیمارستان نزدیک خونمون! هر جا رو سراغ گرفتم بالای پنج میلیون بود.با فروش گوشواره هام و سکه ای که دارم و دو تا النگو میتونم هزینشو جور کنم فقط خدا کنه همون دو تومن بشه و یهو از بیشتر از این سر در نیاره،والا! وای از همه مهم تر اینکه بینیم قشنگ و طبیعی بشه و ابش نکنه. مامانم اینا که به شدددت مخالف اینطور کارا هستن اما من هر چی وارد جامعه میشم می بینم همه دنبال عمل بینی و صورت و زیبایی هستن و حس میکنم منم نیاز دارم به اینطور جراحی ها هر چند که تزریق ژل به صورتم اصلا رضایت بخش نبود و در مقایسه با هزینه زیادی که متقبل شدم،اصلا تغییری تو ظاهرم ندیدم و حای دیگران هم متوجه نشدن و فهمیدم که ضرر . حیف اون همه پول که برای تزریق دادم ای کاش نگه میداشتم برای عمل بینی و نیازی نبود طلا بفروشم و با خانوادم کلنجار برمممم. یه دختری رو میشناسم یعنی کانالشو میخونم هم سن خودمه و مهماندار هواپیماست و هر ماه کلی درامد و مزایا و حقوق داره. وای خوش به حالش چقدر دلم یه کار درست حس با درامد کافی میخواد تو یه شرکت معتبر و خوب اونوقت هم درامد دارم هم هدف هم انگیزه اصلا میخوام به جای نالیدن از ارزوهام بگم. ارزو دارم یه کار خوب و درست حس مثل کارمند اداری یه شرکت یا موسسه معتبر بشم که ساعات کاریش از صبح مثلا هشت تا سه هست اونجا همکارای مهربون و صمیمی دارم کار برام مثل تفریحه و به کارم مسلطم و لذت میبرم. ارزو دارم عمل بینیم با موفقیت و خوب انجام بشه و کااااملا از نتیجش راضی باشم و خانوادم هی گیر ندن اونام خوششون بیاد. ارزو دارم درامد و پول کافی برای هزینه هام داشته باشم ارزو دارم یه شوهر پولدار دست به ج پیدا کنم که خیلی دوستم داره و دوستش دارم و در کنار هم خوشبختیم و کلی مسافرت ترکیه و تایلند و ما ی و اروپا میریم و خوشبختیم وای خدایا... ترس ها و نگرانی هامو تبدیل به شجاعت و امیدواری کن،آمین یعنی میشه یه روز بیام اینجا بگم به ارزوهام رسیدم هووووووراااا!؟



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/82




برام مهم نیست

درخواست حذف اطلاعات
سلام انگار دیگه ازدواج و تشکیل خانواده برام مهم نیست انگار حس میکنم دوست داشتن و عشقو عاشقی همش کشکه (واقعا هم همینطوره) و بهتره به فکر استقلال شخصی و فکری باشم و فعلا بیخود خودم رو درگیر مسئولیت های بیشتر زندگی مشترک نکنم. پسری که قبلا باهاش آشنا بودم بهم چند روز پیش پیام داد که آره من خیلی دوستت دارمو نمیدونم همه کار برات میکنم و این حرفا حتی بحث ازدواجم پیش کشید. نمیگم پسر بدیه اتفاقا پسر سر به راه و مستقل و کاری و خوبیه. اما اما اما از اون جایی که من اندازه سر سوزن شانس ندارم وای این پسر با این اخلاق خوب و زیبا یه قیافه ای داره که من اکراهم میشه بهش نگاه کنم. واقعا قیافش زشته به معنای وااااقعی کلمه زشت قیافش زشته. یعنی بیچاره قد بلندی هم داره هیکلشم بد نیست خوبه اما صورتش اصلا قشنگ نیست و به دل به هیچ وجه نمیشینه. ع شو به مامانم نشون دادم وای مامانم خیلی بهم توپید گفت این اصلا نه نه نه، گفتم مامان ظاهر که مهم نیست تازه گفته دماغشم میخواد به زودی عمل کنه اما مامانم گفت این چه قیافه ایه اینا رو از کجا پیدا میکنی؟؟؟ منم به پسره گفتم نه نمیخوام در ارتباط باشیم! اینم از این ... اونی که هم پول داره هم کار هم زندگی، قیافش شبیه میمونه اونی هم که هیچی نداره و بیچارست خیلی خوش تیپ و خوش قیافس ، هه هه . البته من مدتی میشه که کمتر به ظاهر اهمیت میدم و بیشتر اخلاق و معرفت طرف برام اهمیت داره ولی با وجود اخلاق و رفتار خوب این پسره، اصلا حسی بهش ندارم و نتونستم به چهرش ارتباط برقرار کنم و اصلا ذوقی برای دیدنش ندارم و کلا کاش زودتر بینیشو عمل میکرد شاید قشنگ تر میشد حداقل یه حسی بهش پیدا می اخه مورد خوبیه برای ازدواج . وای حرف ازدواج شد من واقعا از ازدواج میترسم با اینکه از سر و سامون گرفتن بدم نمیاد اما از ناسازگاری ها از نشدن ها می ترسم مهم تر از همه از ج میترسم از رها شدن. این روزا از همه میشنوم فلانی جدا شد از همسرش یا فلانی شکایت کرده مهریه میخواد. اینا منو میترسونه اما از یه طرفی هم دلم میخواداستقلال پیدا کنم شاید اگه یک اپارتمان برای خودم داشتم نیازی به ازدواج نبود، حس میکنم مجرد بودن بهتره این روزا، چی بگم. بهتره مثل همیشه همه چیز رو به خدای بزرگ و توانا بسپارم و ببینم چی میشه.



منبع : http://sabz144.blogfa.com/post/83