وبلاگهای رنگارنگ

.:: ســـوجی ::.

آخرین پست های وبلاگ .:: ســـوجی ::. به صورت خودکار از بلاگ .:: ســـوجی ::. دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



مَر... خواب ...هَم

درخواست حذف اطلاعات
سر کلاسی که از کلاس ـهای دوران راهنمایی ام بود، نشسته بودیم، روی نیمکت... . من در انتها و تو در ابتدای کلاس. زبان انگلیسی داشتیم و از قرار معلوم هم امتحان. سرت را روی میز گذاشته بودی و به گمانم در ح ی بین خواب و سردرد قرار داشتی. کی نگاهت می ، همان ـطور که سرت روی میز بود، چشمانت را باز کردی. نگاهت به من افتاد، معلق... . چشم بستم... باز که روی تپه ی بلندی که مشرف بر روستایمان بود قرار داشتیم. همه روی تپه نشسته بودیم. مردی که ریش بلند و سفیدی داشت، جلویمان ایستاده بود، انگار معلم زبانمان بود، در یک دستش برگه های امتحانی قرار داشت و در دست دیگرش قمه ای تیز. حرف می زد اما هیچ کدامش را به یاد ندارم. برگه های امتحان را بین ـمان توزیع کرد. جمعیت ـمان زیاد بود. برگه را که داد، رفت و جلوی ردیف های نشسته مان بر صندلی بلندی نشست، حرف می زد و می خندید. حواسم به امتحان نبود اصلن. با نگاهم جستجویت ، چند ردیف جلوتر از من نشسته بودی. سر چرخ و نگاهم کردی. نگاهت . چند ثانیه ای نگاه ـمان در هم گره خورد. معلم زبان، قمه به دست، از صندلی اش پایین آمده بود و اطراف ردیف ـها می چرخید. به ردیف آ - که من هم در آن بودم - رسید. از همان ـجا نگاهی به همه انداخت و به سمت کوهی که نزدیک ـمان بود رفت. یکی از بچه ها، که همکلاسی دوران دبستانم بود، با سنگی در دست، نعره ن از پشت به مرد حمله کرد، چند به او داد و سنگ را به پشت گردنش زد. مرد ریش بلند در حالی که به شدت عصبانی بود به سمت همکلاسی دوران دبستانم دوید و با قمه چند ضربه به پشتش زد، به سرعت بلند شدم که جلوی مرد را بگیرم. در ضربه ی نمیدانم چندمش بود که قمه را از قسمت تیزش گرفتم. مرد از ضربه زدن ایستاد. همکلاسی دوران دبستانم، زخم آلود از صحنه دور شد. قمه را رها . کف دستم شده بود. مرد نگاهی به من انداخت و به سمت کوه راهی شد. به من نزدیک شدی و هراسان دستم را گرفتی، نگاهی به زخم انداختی، گفتی: «الان مرهمی چیزی روش می ـذارم». با خودم گفتم: «تو خودت مرهمی...». ناگهان به اطرافمان نگاه ، نه کلاس درسی بود، نه همکلاسی ای، نه امتحانی و نه هیچ چیز. من بودم و تو. بالای همان تپه ی بلند. سر بر آوردیم و به هم چشم دوختیم. پیر شده بودی، پیر! شاید من هم! فرصتی نیافتیم به همصحبتی. تا به خودم آمدم از خواب بیدار شده بودم. خواب... خواب... خواب. در هاب ملحفه و تاریکی به دستهای خالی ام چشم دوختم. هیچ نیافتم.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/112




«ما»ی اگزیستانسیالیستی

درخواست حذف اطلاعات
چند روز پیش که داشتم «ادبیات چیست؟» سارتر رو می ـخوندم، قسمتی از مقدمه ش منو یاد این دیالوگ انداخت که اتفاقن پارسال همین موقع ـها تو کانالم گذاشته بودم: +: چه خبرا؟
- خبری نی!
+ بسازیم؟! و اما اون قسمتی از مقدمه که گفتم : « چرا بیشتر نمایش نامه ـها و داستان ـهای سارتر وقفِ بررسی راه ـهای رسیدن به بن ـبست است؟ خود او می ـگوید: "پیش از این، هنگامی که می ـگفتم راهِ چاره را باید انتخاب کرد، گفته ام ناقص بود. راهِ چاره را نباید و نمی ـتوان انتخاب کرد، راهِ چاره را باید «اختراع» کرد، باید آفرید. و هر با آف راهِ چاره ی خود، در حقیقت خود را می آفریند. انسان باید هر روز خود را بیافریند." «فرانسیس ژانسون» به دنباله ی این سخن می افزاید: "هنگامی که سارتر می ـگوید راهی نیست بدان معنی است که باید راه تازه ای آفرید." به علاوه، به اعتقاد سارتر: "نگرش روشن ـبینانه ی تاریک ـترین موقعیت ـها به خودی خود عملی است خوش ـبینانه، یعنی ما در این موقعیت چون در جنگلی تاریک سرگردان نیستیم، بلکه بر ع می ـتوانیم خود را از آن ـها رها سازیم، از آن فرا رویم و در برابر آن تصمیم بگیریم." (...) »
(ژان پل سارتر – ادبیات چیست؟ / ترجمه ی زنده یاد ابوالحسن و مصطفی رحیمی)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/113




ب دوباره

درخواست حذف اطلاعات
این ـجا همه هر لحظه می ـپرسند:
«ح چطور است؟»
اما ی یک بار از من نپرسید:
«ب . . .»

ب دوباره
گویا خودم را خواب دیدم:
در آسمان پر می ـکشیدم
و لابه لای ابرها پرواز می ـ .
و صبح چون از جا پ
در رخت ـخوابم
یک مشت پَر دیدم
یک مشت پَر، گرم و پراکنده
پایین بالش
در رخت ـخواب من نفس می ـزد
آن ـگاه با خمیازه ای ناباورانه
بر شانه ـهای خسته ام دستی کشیدم
بر شانه ـهایم
انگار جای خالی چیزی . . .
چیزی شبیه بال
احساس می ـ ! (قیصر امین پور)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/114




هم ـواژگی و هم معنایی...

درخواست حذف اطلاعات
زیستن در دنیایی که مفاهیمش هر دم رنگ می ـبازند و به مضحک ـترین شکل ممکن از اعتبار می افتند بسیار سخت و تلخ است؛ زیستن در جوارِ اکثریتِ قریب به اتفاقی که همه چیز را به باد س ه می ـگیرند و معصومیتِ لطیفِ احساس را به بازی! آن ـطور که حرف زدن از بدیهی ـترین ـهای زندگی، همیشه ـها در ای از شعار و گزافه ـگویی می ـماند؛ حرف می ـزنند بی آن ـکه معنایش را بدانند، لب می ـجنبانند بی آن ـکه حتا ذره ای از روشنای قلب را دریافته باشند. این ـها را گفتم تا به این ـجای روایت برسم که در این بحبوحه ی غریب و در این هزاره ی سنگی، چه به جا یافته ایم یکدیگر را، چه به تناسب، چه به قرابت و چه به قرینگی... . چقدرها خوب که هم را داریم و در ورطه ی این معناباختگی ـها، با هم ـواژگی ِ بدیعی، نقبی به سوی هویت و معنا زده ایم؛ چرا که ما ادبیاتِ خودمان را داریم و مفاهیم را از نو می ـسازیم. رنگ و لعاب هستی ای دیگر را به آن ـها می ـزنیم... هستی ای که سراسر، درک و فهم و باورمندی و اعتبار و اعتماد است. و این هم ـزیستیِ عاشقانه چه قرارمند است! پویایی دارد و حرکت. و در سبزینگیِ بهارانه ای می ـتپد. ما اگر از رس می ـگوییم، اگر از عشق و تعهد و تناسب و توازن می ـگوییم، زندگی اش کرده ایم... بارها و بارها. در پسِ این واژه ـها خاطراتی نهفته است به پهنای تاریخ. حرف از شاخ و برگ و شکوفه و ساقه نیست که به پاییزی رنگ ببازد و از معنا خالی شود، بلکه حرف از ریشه است، ریشه ای که میوه ی چهار فصلِ هستی مان است، ریشه ای به گستره ی حقیقت، به پهنای روشنایی و به بی ـکرانگیِ عشق. ریشه ای که هیچ بادِ پاییزی ای را یارای دست ـبرد به آن نیست. ما خود را در بیتوته گاهِ این ریشه، باز یافته ایم و رشد، نفس کشیدنِ هر لحظه مان است.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/115




زبانِ عشق...

درخواست حذف اطلاعات
شانه به شانه ات بر صندلی تکیه داده بودم و از فرطِ دلتنگی و بی ـقراری، در تاریکی به دنبال واژه ـهایی برای اقرارِ عشق ـَم به تو می ـگشتم، هیچ واژه ای بارِ رس را به گردن نمی ـگرفت. دستان ـَم را به سوی ـَت دراز و در گرمای سر انگشتان ـَت به حرکت درآوردم ـــِشان. در مقابلِ شکوهِ بی بدیل ـَت سر به تعظیم فرو بردم و بوسه ای بر روشنای دست ـهات زدم؛ بوسه ای که لبریز اشکِ شوق بود. خواستم چیزی بگویم، ولی لب ـها، هم ـچنان، مُهرِ سکوت بر خود داشتند. در دل، حرف ـها بود که زبانی رساتر و صریح ـتر از گفتار را می ـطلبیدند؛ آن ـگاه دست ـَم را به ِ نوازش، بر چهره ی زیبایت لغزاندم، لب ـهام را در چشمه ـسارِ سیمایت غرقه و با زبانِ بوسه - بوسه ای بر گونه ات و بوسه ای بر لبان ـَت - از ژرفایِ سبز و معطّر عشق برای ـَت گفتم، از عمقِ علاقه ی بی حدّ و حصرم، از فراخ ـنایِ بی ـکرانه ی مِهر. سپس دست ـَم را به دورت حلقه و این ـبار با زبانِ آغوش - که حُسنِ ختامی بود بر اعترافِ عاشقانه ام - از دلدادگی گفتم. و بعد سر بر شانه ات گذاشتم و آرام گرفتم. آآآ...رام.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/116




بهارِ دل

درخواست حذف اطلاعات
بهارهای سال ـهای پیش را که از خاطر می ـگذرانم - تا آن ـجایی که خاطرم یارای جستجو دارد - یک تلخی عمیقی در همه شان می ـبینم، یک احساسِ نمورِ تاریک که روح را در انزوای خودشان به چارمیخ خستگی کشیده اند. بهارهایی که فقط شعار بوده اند. بهارهایی که فقط لعاب بوده اند. انگار کن که هیچ کدام را نبوده ام... امّا امسال، بهار را با جان و دل احساس می ـکنم، رایحه ی دلنوازش روح و روان ـَم را سرمست کرده و به قول شاملو: « من فکر می ـکنم / هرگز نبوده قلبِ من / این ـگونه گرم و سرخ...» امّا این ـها هیچ ـکدامش به خاطر این تغییر فصلی نیست! سبب ـَش تویی! بهارِ من تویی و شکوفه ـسارِ خنده ـهات! نگارِ نگارنده ی بهارها! از تو بارها هم که بگویم کم گفته ام! با واژه ـها نمی ـتوان این دِین عظیم را ادا کرد! دوستت دارم و این کلامِ ساده از ژرفای دل ـَم می ـجوشد. از آن جایی که تمامیّت ـَت را به آغوش کشیده و سر تا پا اشک شوق شده از این موهبت بزرگ. خودت می ـدانی وقتی ـکه واژه ـها الکن می ـشوند، خیمه ی سکوت گسترده می ـشود و در این هنگامه، دل را زبان ـهایی دیگر می ـباید. پس پیش آی... پیش آی که بهار، بهارِ ست. :)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/117




دردِ تو دردِ منه دردت به جوووونم...

درخواست حذف اطلاعات
«الاهی هر چی که خنده رو از لبای نازت می ـ ه، بی ردّ و نشون بشه!» این را می ـگویم و برای چندمین بار سر به سجده می ـگذارم، بر همان مُهرِ مِهری که نوازشِ دستان تو را بر خود دارد. از فکر به این ـکه چند روز است که فقط درد هستی و درد، قلبم فشرده می ـشود، جایش در تنگ می ـگردد! یقین دارم اگر چشم داشت خون می ـگریست! - مگر نه که لبالبِ خون است! - سر برمی آورم و دست ـهام را بر سقفِ آسمان می ـزنم: «ای خدااااا... أَمَّنْ یُجیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعاهُ وَ یَکْشِفُ السُّوء» و دوباره سر بر مُهر می ـکوبم. خودم را بی مقدار و مستأصل و ناکارآمد می ـیابم. بلند می ـشوم، قرآن را از طاقچه برمی ـدارم و به تاریک روشن اتاق پناه می ـبرم. قرآن را باز می ـکنم، سوره : « بسم الله الرحمن الرحیم...». لبانم خشک و لرزان است. دست ـهام هم. بدنم کوفته است، پشتم درد می ـکند، کف دست ـهام می ـسوزد؛ یکی ـشان ورم کرده! به پهلو دراز می ـکِشم کفِ اتاق. دستم را بر چهره ات می ـکِشم. بوسه ای بر پیشانی ات می ـزنم. دستم را روی شکم ـَت می ـگذارم و درد را به جانم فرامی ـخوانم؛ اگر امکانی این ـچنین وجود داشت، تمام دردت را در جان و دلم خالی می ـ . انگار کن درد هم ـچون شیره ای بود در بدنت که من تا آ ین قطره اش را می ـمکیدم و بعد در آغوشم می ـفشردمت و می ـگفتم: «تموم شد عزیز دلم... درد تموم شد... » و تو در آغوشم آرام می ـگرفتی. امّا سردی اتاق، رویایم را در هم می ـشکند و بغض ـَم را. به تو فکر می ـکنم و درد و درد و درد... . رو به قبله می ـخوابم و عارف وار «پیش ـمرگ» را می ـخوانم. در آرزوی این ـکه دوباره خنده بر لبانت بنشیند چشم ـهام را می ـبندم... و وار خاموش می ـشوم: خدایاااااا... خدایااااا... خدایا... .



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/118




تو... و مطلقن تو

درخواست حذف اطلاعات

عشق از آغوش تو گذشته که این ـچنین معنا و مفهوم یافته است! من تو را عاشقم... :*



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/119




خورشید آرزوی منی...

درخواست حذف اطلاعات
می ـدانی به چه می ـمانی؟ به تشعشعِ طلوعِ روح انگیزِ صبح ـدمان
هنگامی که بر تاریکنای باغ
سرودن می ـگیرد! و من
آن گیاهی ام که
از قعرِ تاریکی رهایی می ـیابد
و درخششِ دل ـکشِ تو
غنچه ی وجودش را می ـشکوفاند... سبزه ی زندگی ام
به سازِ خوش آهنگِ نورت
دل بسته است و می ـ د... ای خورشیدِ بی بدیل!
بر من بتاب...
همیشه ـها بتاب
گرم و بی پایان...
چرا که
چشم ـبستِ تو
بن ـبستِ من است.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/120




کا...بوس

درخواست حذف اطلاعات
خواب می ـدیدم توو یه غارم... پُرِ درخت... که یهویی همه ـشون از ریشه در اومده بودن و داشتن می ـدویدن سمتم... نفسم بند اومده بود، نمی ـتونستم حرف بزنم... هی تقلا می ـ ، صداهای گنگ و مبهمی از دهنم خارج می ـشد... مامان از خواب بیدار شده بود... بیدارم کرد... دهنم خشک شده بود... گفتم آب می ـخوام... واسم آورد... خوردم... چند تا نفس عمیق کشیدم... احساس می ـ که درختا توو خونه ریشه دووندن... شاید اونا هم تشنه بودن... شاید.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/97




خاطره ای در درونم است...

درخواست حذف اطلاعات
سوزی که بر کمرگاه می ـخزید و میخِ پهنای پشتم بود، حال، بیخ گلوی قلب چسبیده است و می ـسوزاند... م ی س وزان د... قلبم را در دست ـهام می ـگیرم، دست ـهام می ـسوزد، بر زمین می افتد،زمین می ـسوزد، مات و مبهوت، نگاهش می ـکنم، نگاهم می ـسوزد... صدای «آنا آخماتوا» را می ـشنوم که در گوش ـَم آهسته می ـگوید: خسته است، کندتر از پیش می زند، بگو عاقل باشد»... چه می ـگویی آنا؟! عاقل باشد؟ او دیوانه است... دیوااانه.



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/98




الکن...

درخواست حذف اطلاعات
لکنت شعر و پریشانی و جنجالِ دلم
چه بگویم که کمی خوب شود حالِ دلم؟ کاش می شد که شما نیز خبردار شوید
لحظه ای از من و از دردِ کهن ـسالِ دلم از سرم آب گذشته است مهم نیست اگر
غم دنیای شما نیز شود مالِ دلم عاشق ِ نان و زمین نیستم این را حتمن
بنویسید به دفترچه ی اعمالِ دلم آه! یک عالمه حرف است که باید بزنم
ولی انگار زبانم شده پامالِ دلم مردم شهر! خداحافظ ـتان من رفتم
ی از کوچه ی غم آمده دنبالِ دلم... «نجمه زارع»



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/99




خزون...

درخواست حذف اطلاعات
عربی گفت: «ما أجْمَلَ الْخَریف...» و قلبم هُری ریخت. چشم ـهام را بستم تا خیالِ گریه را از سر بگذرانم. اشک در پشتِ پلک ـهام دست و پا می ـزد. دست بردم به سمتِ قلبم... می ـسوخت. چشم ـهام هم. حواس ـَم را برداشتم و مچاله وار از پنجره به بیرون پرت . پرنده شد و به سمتت به پرواز در آمد. به همان چند روز پیش که دیدمت؛ که ظهر بود و آفتاب، می ـت د؛ در زیر سایه ی درخت ـهات نشسته بودی. ایستادم و نگاهت . شمایلِ سال ـهای پیشین ات را از خاطر گذراندم... به آنی. تو همیشه ـها پاییز بوده و هستی... همیشه ـها! به خودم قول داده ام که آذرِ امسال، در روز تولدم، حتمن با تو - ای زردِ مستدام - خلوت کنم. با حجمِ تُرد آلودِ برگ ـهات که اندوه را از رگانِ عاصی ام طرد می ـکند.
اگر چه بیشترت به بغض گذشته و هم ـحالا هم... ولی برایم توأمانیِ شعر و شور و شعوری. حق است اینجای کلام را خونابِ اشک در بر بگیرد. من کبودِ اوراقِ خاطره ام. من... بگذریم. قول می ـدهم آن روز که بیاید ، دیگر گریه نکنم. موقّر و ت و چشم ـباز نگاهت کنم، اصلن می ـگذارم ع م را برداری. حتمن قبلش اشکم را با دست ـهای معصوم و مهربانت پاک خواهی کرد و درِ گوشم خواهی خواند: «کی اشکاتو پاک می ـکنه... ؟» و من هم حتمن تبسم ـناک نگاهت خواهم کرد! آنقدرها که بالا ه بگویی: «عه خوبه... اینطور نگاه نکن!» و بعد من خواهم گفت: «چطور؟» و تو خواهی گفت: «از همین نگاه ـها که میره توو اعماق دلِ آدم، که آدم تاب ـِشو نداره!» و بعد حتمنِ حتمن دست ـهات را خواهم گرفت، بوسه ای بر لبانت خواهم کاشت و خواهم گفت: «میدونی چقدر دلم برات تنگ شده؟ میدونی آسمون ـَم چه بی ـرنگ شده؟ میدونی چقدر غم توو دلم تلمبار شده؟ میدونی تموم پنجره ـهام دیوار شده؟ میدونی؟ میدونی؟ میدونی؟» و قبل از آن ـکه در انحنای بی ـرحمِ بغض و در خَمِ خاموشِ اشک، استخوانِ نفس ـهام خُرد شود، تو مرا در بغلت خواهی فشرد و درِ گوشم خواهی گفت: «میدونم میدونم میدونم!»
پاییزم! عزیزِ غم انگیزِ برگ ـریزم! کاش آذر که بیاید، در روز تولدم بـمیرم؛ در آغوش ـَت، در حجمِ مهربانِ دامان ـَت. چه انطباقِ دوست ـداشتنی ای! نه؟ راستی قول بده آن روز، از احوال قلبم نپرسی! خب؟ به دوستان می ـسپارم مرا در آغوشِ برگ ـهات، به خاک بسپارند. ی چه می ـداند. شاید راز جاودانگی همین باشد. هوم؟ - از خزون دلگیرم ولی دوستش دارم / تو خزون می میرم ولی دوستش دارم ( علیرضا آذر)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/100




صدام کن، صدات...

درخواست حذف اطلاعات
تنها به صدای تو از گریه برمی ـگردم... (مهسا چراغعلی)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/101




این ـچنینم...

درخواست حذف اطلاعات
آن ـچنان دوستت دارم که نمی ـدانم کدام ـیک از ما غایب است... (پل الوار)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/102




می ـروم که گریه در نهان کنم...

درخواست حذف اطلاعات
رانده از بهشتِ عشق و آرزو، مانده ام همه غم و همه خیال (فریدون مشیری)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/103




دورآوا...

درخواست حذف اطلاعات
در تاریکی نشسته ام، رشته ی باریکِ اشک گونه ام را خط انداخته، پایین می ـرود، دور لب ـهام حلقه می ـزند، شور است شور. چشم ـهام می ـسوزد، پشتم می ـسوزد... قلبم می ـسوزد... دست می ـبرم به سمت قرص ـهام، یکی برمی ـدارم و در پیچاپیچِ ملحفه ی آب به خوابِ معده می ـفرستمش. طرح اشک بر گونه ام می ـخشکد. ص می ـشنوم: «محمد؟» ی صدایم می ـزند! سال ـهاست ی صدایم نزده از شور و شعور و احساس... : «محممممد؟» صدا را از شش جهت می ـشنوم. آه تویی، تو... تو که جغرافیای بودنی! بخوان ـَم، بیشتر بخوان ـَم... [آه باز هم خیال... باز هم خیال... سرم درد می ـکند و احساس آدمی چقدرها مظلوم است...]



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/105




ا ش ک

درخواست حذف اطلاعات
برکه ی اشک است ام... (شمس لنگرودی)



منبع : http://sooji.blogfa.com/post/106