وبلاگهای رنگارنگ

همان نیش باز لو دهنده

آخرین پست های وبلاگ همان نیش باز لو دهنده به صورت خودکار از بلاگ همان نیش باز لو دهنده دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



تو چی؟ تا حالا عاشق شدی؟

درخواست حذف اطلاعات
_تا حالا عاشق شدی؟ +نمیدونم. _یعنی آره ؟ +نمیدونم. احساسات پیچیده ان. قبلا هم بهت گفتم. شاید هزار تا حس تو این دنیا باشه که من فرصتی برای درکش نداشته باشم. شاید هزار تا حس تو این دنیا باشه که من توانایی ای برای درکش نداشته باشم. میدونی فکر میکنم روز ازل یه کیسه ای پر از حس وجود داشته که هر ی دست میکرده داخلش و به اندازه دستاش ازشون برمیداشته . انگار که یه کیسه برنج بوده. یکمی هم از بین دستاش میچکیده. حالا اینکه ی اونقدر حواسش بوده که حس ها رو سوا کنه و خوب هاش رو برداره از شانسش بوده. یکی حسد برمیداشته و یکی غضب . یکی خوشحالی رو برمیداشته و یکی دیگه آرامش. یکی اون سر دنیا حس خوب شن های ساحل بین انگشتهاش رو بر داشته و یکی وسواس از چسبیده شدن شن به شلوارش. یکی هم مثل من، اشک دمِ مشک رو. حواس پرتی رو. لذت از بوی قرمه سبزی رو. اینه که نمیدونم دست هام بازم جا داشتن برای حس های دیگه یا نه . جدا نمیدونم که احتمال چکیده شدن این حس فرار از بین دست هام چقدر بوده. تو چی؟ تا حالا عاشق شدی؟ _من؟ هر روز. هر روز عاشق میشم و روز بعد عاشق تر. یه روز هایی چشم هامون از خستگی داره میفته. از کمردرد نمیتونه بایسته اما از لای در اتاق بهم میگه خواب های خوب ببینم. آروم میگم دوستم داری؟ جواب رو به طور پیشفرض میدونم. میدونم جملات من بدون تایید روی زمین نمیمونن . یه بله ی کشیده، جواب تمام نگرانی های من از بابت دوست داشتنی نبودنه. وقتی بعد از بیست سال حرف شنیدن، حق رو به طرف مقابل دادن و ترسیدن، یک نفر ظاهر میشه که تو رو گناه کار ندونه. وقتی بهت میگه فکر نکن هیچ وقت تنهایی و هر اتفاقی افتاد بهمون بگو. وقتی روز تولدت با تموم مشغله ها بهت زنگ میزنن و شعر تولدت مبارک رو از پشت تلفن میخونن. وقتی در مورد درس و زندگی و کوچکترین اتفاقات ازت سوال میپرسن و اهمیت میدن، میفهمی عشق به یک نفر منتهی نمیشه. عشق نه توی کیسه اس و نه توی یه جعبه ی دستمال کاغذی که وقتی میخوای اولین دستمال رو بیرون بکشی نصفه و بیاد بیرون. ذاتی هم نیست. برای بدست اوردنش کافیه کمتر عاشق خودت باشی. فقط همین.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/52




پاییز های کُشنده.

درخواست حذف اطلاعات
بنویسید ، پاییز آمد. پاییز با درنگ آمد. پاییز با غم آمد. نقطه. سر خط. حیاط خانه ی پدر بزرگ روح ندارد. حیاط خانه ی پدربزرگ دیگر روح ندارد. درخت گردو ی حیاط خانه ی پدربزرگ دیگر روح ندارد. پدر بزرگ دیگر ما را بغل نمیکند. پدربزرگ دیگر ما را محکم بغل نمیکند. با قرمز بنویسید، پدربزرگ دیگر ما را در خودش حل نمیکند. درخت پرتقال منتظر است. تاب میان حیاط منتظر است. آغوش ما منتظر است. ببخشید خانم! ما نمیدانیم منتظر را چگونه مینویسند؟ ی به ما یاد نداد انتظار را بنویسیم. ننویسید. انتظار را ننویسید. جای آن را خالی بگذارید، بلکه این کلمه دفن شود. "نونِ" اول فعل آن را منفی میکند. بودن را میکند نبودن. داشتن را میکند نداشتن. آمدن را میکند نیامدن. نون اول افعال را هم ننویسید. آن را هم دفن کنید. پ.ن: فقط یه نفر بود که میگفت نازِت رو برم. فقط یه نفر.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/53




قطعا یک جفت آل استار صورتی رنگ نباید من را به یاد تو بیاندازد.

درخواست حذف اطلاعات
انگار که مچم را گرفته باشند. آنقدر سرخ شدم که مطمئنم خانم صندلی کناری متوجهِ همه چیز شد. داشتم به تو فکر می و اتوبوس از جلوی مغازه ای که روی درش اسم تو را با قرمز نوشته بود، رد شد. انگار که هشدار میدادی به تو فکر نکنم. راستش را بخواهی اشتباه هم از خودم بود. روزی که به این نتیجه رسیدم که دلم را قلقلک میدهی، به فکر به تو ادامه دادم. شاید باورت نشود ولی همان روزی که داشتم جواب احوال پرسی پدرت را میدادم از صندلی کمی جلو آمدی و به من نگاه کردی را یادم می آید. چند ساعت قبلش وقتی پشت تلفن خانه آدرسمان را میپرسیدی و با من مثل بچه ها رفتار کردی و عزیزم خطابم کردی سرخ شدم. گرم شدم و پدرم گوشی تلفن را از دستم گرفت و با عصبانیت و شَک پرسید چه ی زنگ زده است. دو سال بعد پشت سرم ایستاده بودی تا بند های کفش صورتی رنگِ اسپرتی که هنوز دلم نیامده دور بیندازمشان را ببندم و دست هایم میلرزید. کفش ها انکار چند سایز کوچک شده بودند و پاهایم داخلشان قرار نمیگرفت. بلند شدم و گفتم وسط کوچه میبندم و زمین خوردم. کاش آن روز لبخند نمیزدی. من تا سال بعد به این موضوع فکر می که تو ماشین دست دوم برادرت را یده ای و پدر بزرگم را تا خانه اش رسانده ای فقط چون ماشین مان دیگر جا نداشت و اینکه چقدر دوست داشتنی هستی. من دوست داشتم تا آ عمر کنار تو در آن ماشین نشسته باشم و انی که به خانه هایشان نرسیده اند را سوار کنیم. سال بعد اما، مادرم خانه آمد و گفت یک ماشین مدل بالا یده ای و کُلی دَم و دستگاه بهم زده ای. یک سالِ تمام است همه راجع به تو و همان ماشین حرف میزنند و انگار تو را از من یده اند. گاهی حس میکنم چون الان بقیه هم تو را دوست دارند من نمیتوانم آنقدر دوستت داشته باشم. الان میتوانم فکرت را با دیگران تقسیم کنم و این بار سنگین را تنهایی حمل نکنم. الان میتوانم به این فکر کنم که چه گرایشی انتخاب کنم که بتوانم با آن کار کنم، چه مقاله ای بنویسم، چگونه معدلم را بالاتر ببرم تا بتوانم محکم راه بروم و مثل مان زیر پاهایم بلرزد و به چروک های گوشه ی چشمم افتخار کنم و آن را نشانه ی زحماتم بدانم. چگونه زیبایی را تنها یک مسئله ی ذاتی بدانم و آن را هدف ندانم. چگونه خِشت خِشت زندگی ام را خودم روی هم سوار کنم و کمترین انتظار را از دیگران و بیشترین انتظار را از خودم داشته باشم. امروز با خواهرم بحثمان شد سر اینکه من آنقدر که باید از زندگی ام انتظار ندارم و دیگران فکر میکنند که من به هر چیز کمی راضی میشوم. برایم مثل یک توهین بود. حوصله ی توضیح دادن برای او را نداشتم. اینکه برایم فرقی نمیکند نقطه ی رسیدن به هدفم در سی سالگی است یا در بیست سالگی است را انتظار کم میدانست. اینکه برایم دیگر مهم نیست کِرِم ضد آفتاب بزنم و به خودم نمیرسم و باید برای دِلِ خودم اینکار را م. تا این را گفت به این نتیجه رسیدم که چقدر شبیه همید.چقدر برای هم ساخته شده اید و میتوانم اجازه دهم تو را داشته باشد. قبلا وقتی با شنیدن تعریف ها ی جدید از تو نیشش باز میشد عصبانی میشدم. چون بر ع ِ من قبلِ تو را دوست نداشت. نمیتوانستم اجازه دهم حالِ تو را هم دوست داشته باشد. ولی انگار دوست داشتن هم زمان دارد. انگار که من قبل تو را دوست داشتم و دیگران بعدِ تو را. راستش از دور دیده ام که تازگی ها به خودت میرسی و و سحر کننده شده ای. مردانه شده ای. از بس سرم را پایین انداخته بودم و سعی می از کنارت فرار کنم فقط کفش هایت را دیدم و نمیدانم اگر من هم پشت سرت بایستم میتوانی بند هایشان را ببندی یا نه. همان روز بود که حس ممکن است به هم هیچگاه صبح بخیر نگوییم و ی که کنار تو قرار میگیرد من نباشم و آنقدر احساسات مختلفی داشتم که بغضم ترکید. آن جا فهمیدم همه ی اینها یک قلقلک ساده نیست. آن جا به این نتیجه رسیدم که تو مثل یک ارتفاع بودی. یک ارتفاع محسور کننده. وقتی از بالا به یک ارتفاع نگاه میکنم، خودم را میبینم که چگونه افتاده ام، ش ته ام و د شده ام. همه میدانستند که چه موقع باید به تو نزدیک شوند. برای من اما، هیچ چیز مثل آدمیزاد نبود. من وقتی جلو آمدم نه حفاظ و حصاری بود و نه حتی یک تابلو هشدار. من دقیقا روی لبه ام. راه برگشت ندارم ولی ترجیح میدهم جلوتر هم نیایم. بیا تا آ در همین فاصله بایستیم. من حاضرم تا آ همین بالا از ترس افتادن جلوتر نروم...به شرطی که دیگر من را عزیزم خطاب نکنی و نزدیک گوشم حرف نزنی.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/55




ببین کی امتحان هاش رو داده و کلی وقت اضافه برای فکر داره:>

درخواست حذف اطلاعات
هوا اونطرف چطوره؟ کنار مدرسه ی قبلیم؟ همونجایی که مامان یه بار اشتباهی پیچید توی خیابون یه طرفه و ماشین جلویی به جای بوق زدن خندید؟ هوا اونطرف بهتره؟ یادم میاد قبلا که اونجا بودم میترسیدم از خیابونش رد بشم. بار اول که رد شدم، یه موتور سوار نزدیک بود بهم بزنه و شروع کرد دادن. بعد که فهمیدم شما اونطرفین، از ترس اینکه نکنه ببینی چقدر ترسوام میپ وسط خیابون و به هیچ چی گوش نمی . حتی به درشکه های اسبی که اول صبح از اونجا رد میشدن تا به میدون برسن. هنوزم این اخلاق بدم رو دارم. وسط میدون جمهوری دستم رو میبرم بالا و میپرم وسط خیابون و میگم من پیاده ام، اگه منو ببینه چی؟ اینجا به کلِ دنیا راه داره. اگه بلایی سرم بیاد میدونی که تقصیر توعه؟حتی یادم میاد یه بار بین دو تا خیابونتون منتظر دوستم نشسته بودم و باغبون اونطرف شلنگ آب رو گرفته بود روم. تا به اطراف نگاه باغبون و یه مرد دیگه بهم میخندیدن. صحنه ای که همیشه ازش متنفر بودم. ولی خب راستشو بخوای بازم باعث نشد من حس بدی نسبت به اون خیابون بگیرم. به جای اینکه هر بار تیره تر ببنمش، سبز تر شده. با دوستم راجع بهت حرف میزدم. اینکه احتمالا من وقت آزاد داشتم که شروع به فکر به تو . مامان همیشه میگفت اگه وقت زیاد داری سرتو یه جوری گرم کن. آدما وقتی بیکار بشینن به همه چیز فکر میکنن و این فکر زیادیه که یه آدم رو از پا در میاره. و من بین هر نقاشی وقت زیاد داشتم. بین درس خوندن هام وقت زیادی داشتم. من توی اتوبوس های رفت و برگشت وقت زیادی داشتم.. دیروز نقاشیم بهم گفت که چه عجب رنگ روشن پوشیدی. و من یاد این افتادم که شانسی هر بار منو دیدی صورتی پوشیدم. لعنتی. م رو کرد به یکی از بچه ها و گفت فلانی از اوناییه که اگه نیاد کلاس دلم براش تنگ میشه. خیلی با اخلاقه و ندید که من نابود شدم. من از مون خیلی خوشم نمیاد و احتمالا جلوش خیلی دو رو بودم که این فکر رو کرده. مامان یه بار میگفت خوب دروغ میگم. خوب نقش بازی میکنم ولی چهره اش نشون نمیداد که از این موضوع خوشحاله. این ممکنه که من هیچ وقت اونی نباشم که تو دیدی؟ که خودم توی آینه دیدم؟ که دوستام دیدن؟ یعنی تو هم شده به هویت خودت هم شک کنی؟ نه اون هویتی که بین پلاستیک پِرِس شده. همین خودت.. الان که اینا رو مینویسم میفهمم که اینا همه یه طرف. من اون حسی رو که به تو دارم رو دوس دارم. اون حس قلقلک توی دلم رو دوس دارم. انگار که پروانه های تو شکمم تا چشمام میان و برق میزنن. اون حسی که باعث شده همه ی ترس هام رو کنار بذارم. همین حسی که منو به فکر ببره که کی ام؟ میخوام دقیقا کی بشم؟ خیلی دوست دارم بند و بساطم رو جمع کنم و برم توی روستا به بچه ها درس بدم. ی به بچه ها که دروغ نمیگه. اونجا که ی منو نمیشناسه، میتونم هر ی که میخوام باشم. بارون ببینم، برف ببینم، چمن ببینم. خیابون های پُر از ماشین نداشته باشه که مجبور شم بپرم وسطشون.اصلا با همین پروانه های توی دلم پاشم برم اونجا. و بعد از اونجا برات نامه بنویسم و بگم: نگفتی، اونجا هوا چطوریه؟ پ.ن: ی ال شده دیگه. از اولین باری که اینجا نوشتم. اسم وبلاگ رو عوض کنم یا چی؟:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/58




برای دوستی که اینجا نیس.

درخواست حذف اطلاعات

نوجوونی یه سن خاص نیست و یه دوره ی اغراق و بزرگ نمائیه. یه دوره ی خاص با هورمون های اغراق کننده که کل بدن رو اونقدر تحت تاثیر قرار میدن که تو، هر چیزی که بودی چند صد برابر بزرگتر توی رفتارت نشونش میدی. مثلا اگه تو توی کودکی ذره ای لجباز بودی یا گوشه گیر میتونه اونقدر بزرگ بشه که به وسیله ای برای جلب توجه تبدیل بشه. به قول مامان این یه واکنش دفاعیه که تو سعی کنی خاطراتی که ازشون بدت میاد رو دور بریزی و من تقریبا چیزِ زیادی از اون دوره یادم نمیاد به جز یه حرف تکراری که از زبون خیلی ها میشنیدم. " اگه نمیخوای کاری رو انجام بدی، نده." دلیلش هم این بود که خیلی وقت ها از ی ناراحت بودم و کاری ازم میخواست، براش انجام میدادم ولی نیمه کاره. ولی با قیافه ی سَگی. و خب طبیعتا اگه بهش میگفتم فلانی، اذیتم کردی خوشم نمیاد برات انجامش بدم شاید ورق رو برمیگردوند و من اونقدر آدم بده به نظر نمیرسیدم.
هر چی از اون سن دور تر شدم بار ها و بار ها از مادرم شنیدم که " یا کاری رو انجام نده، یا درست انجامش بده." و من، به جای آویزون ش، پشت گوشم نگهش میداشتم. میدونی ما آدما ممکنه یه حرفی رو بارها و بارها شنیده باشیم اما فقط یه تلنگر کافیه تا بهش برسیم. مصداق کامل این حرف برای من "قوی سیاه" بود. نینا، دختری که برای حس لحظه ی کامل بودن همه چیز رو فدا میکنه و به کمال میرسه. راستش توی یکی از صحنه های نینا ی ناکامل، وسایل یده شده ی ی که همیشه بی عیب و نقص میدونه رو پس میده و میگه: من متاسفم... من، فقط میخواستم که کامل باشم. و کل اون جمله ی مامانم، بزرگ و بزرگ تر میشد و خودش رو آویزون گوشم میکرد. مثالِ آدم های کامل برای من خوشبختانه زیادن و همه ی اونها منِ نوجوون رو تبدیل به ی که دیگه نمیخواد کاری رو نیمه کاره انجام بده.
یادم میاد یه بار کنار هم راه میرفتیم و می گفتم یه بار همینجا، پشت کتابخونه که برف ها یخ زده بود هانیه دست های منو کشید و من رو یخ ها سُر میخوردم. بیا امسال هم که زمان بیشتری کنار هم داریم همین کار رو کنیم و بعد از نگاه عاقل اندر سفیه بهم گفت که تو اون چیزی که واقعا هستی رو نشون نمیدی و این تموم اون چیزی بود که من سال ها میخواستم. من متاسفم ولی بعضی وقت ها دلم میخواد کلاه پشمیِ رنگیتو، خنده های از تهِ دلت رو، چشم های سیاهت رو ب م. من متاسفم، من واقعا میخوام که کامل باشم... اگه ثمین تایید نمیکرد، هیچ وقت اینجا نمیومد????



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/59




بارون های آ اسفند مثل گل توی وقت اضافه ان.

درخواست حذف اطلاعات
به وبلاگ دوستام خیلی وقته سر نزدم. عاشق خوندنشونم ولی نه سرسری. اینی رو که مینویسم فقط برای نوشتنه. واقعا وقتی براش صرف نشده و پیش پیش برای هر دو مورد ذکر شده عذر میخوام. نشسته بودم سر کار های فردام و صدای بارون که روی سقف میریخت کشوندم اینجا. وضعیت خوبی ندارم. از روزی که تونستم سفارش نقاشی بگیرم همه چیز برگشت. کلی ذوق زده بودم. م بهم گفته بود برم اونجا و کمک مدرس بشم مثل یه کاراموز و اگه کارم خوب بود بهم حقوق بده. همه جام عروسی بود، به خودم میرسیدم، برای مامان کادو سفارش میدادم و خ ش تهه دلم یکمی قرص بود از فردام. ولی خب یکی از روزا که اونجا بودم و با تنها بودیم بهم گفت که ده ساله جدا شده. میدونی من اولش هیچ حس بدی نداشتم. هر چی گذشت قرمز و قرمز تر شدم تا اینکه حرف هاش رو کنار هم گذاشتم و به این رسیدم که لعنتی، یه درصد احتمال بده. میدونم دروغ میگه. میدونم ه، ولی این کار تنها چیزیه که من دارم. باهاش کنار اومدم. از ساعت دو نیم بعدظهر تا هشت شب، ی ره پیش بچه ها میشستم و کمک می تا مورد قبول واقع بشم. دو هفته اس گردن درد شدید گرفتم. به طوری که امروز که میخواستم سرم رو برگردونم نمیشد. پدر دوستم فیزیوتراپه. بهم گفته اگه خوب نشه ممکنه نتونم نقاشی بکشم. ممکنه مزمن بشه و آرتروز بگیرم. سرکلاس زدم زیر گریه. همین الان هم زدم زیر گریه. مگه آدم میتونه انقدر یهو چیز های دوست داشتنیشو با هم داشته باشه و یه لحظه بعد همه چیز ازش گرفته بشه؟ غذا نمیخورم، حرف نمیزنم، با اینکه نزدیک عیده و من عاشق عیدم. گل پامچالم خشک شده و آ ین سلاحم این بود که رنک های دانشکده رو بزنن. نفر ششم. پیشرفت چشمگیریه ولی مجبورم بازم کنکور بدم. چی میتونه بهم کمک کنه واقعا؟ اینکه بدونم امسال بیست و یک سالگیم تموم میشه و تقریبا به هیچ برنامه ای که چیدم نرسیدم؟ چقد انرژی منفی. پستش کنم حداقل پخش بشه. +یه سوال شما چسبناک رو چطور تلفظ میکنین؟ من گفتم چَسبَناک و گفتن خیلی لهجه ای شده.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/60




تو مثل یه سمفونیِ گیر کرده توی مغزم، نه بیرون میای و نه میدونم دقیقا چی هستی.

درخواست حذف اطلاعات
همینطور که با هانیه حرف میزدیم، بهم گفت دیدی بعضیا دوست خیالی دارن؟ مثلا بچه ها که ی دوستشون رو نمیبینه ولی وجود دارن؟ چی میشه اگه یه روز بفهمم تو هم یه دوست خیالی ای؟ خب مطمئنا که من اول حرفی نمیزنم چون حرف ها تا از داخل بخوان بیان و به من برسن هزار جور اتفاق براشون میفته. تا اینکه بهم گفت اتفاق خوبیه و من یه نفس راحت کشیدم. ازش که پرسیدم چرا؟ گفت که فرق دارم و حس میکنه وجود ندارم. شاید این حرف ها نشانه ی اور دز خنده توی فضای باشه ولی من روی هوا گرفتمش. تا حالا از یه دید دیگه به دنیا نگاه کردی؟ اینکه دوست های خیالی از کجا میان، چقدر سعی میکنن دیده نشن، چقدر تلاش میکنن که واقعی به نظر نرسن؟ وقتی یه نفر تلاش میکنه واقعی به نظر نرسه ممکنه خودش هم باور کنه که واقعی نیس؟ وقتی هر روز صبح که از خواب پا میشی تلاش نکنی برای دیده شدن، برای حس شدن، برای بزرگ تر شدن کم کم محو میشی. خودت هم باورت میشه که نیستی و واقعی نیستی. هیچ چیز جدیدی نداری و داخل خودت نمیگردی برای پر رنگ تر شدن. چسبیده بودم به شیشه و پنجره رو باز کرده بودم. باد آ اسفند که میخورد توی صورتم به این فکر می که ممکنه من هم یه روزی از این باد بدم بیاد و سعی کنم به جای لذت بردن ازش پنجره رو ببندم؟ که نگران باشم موهام بهم بریزه؟ یا همیشه همین شکل میمونم؟ ممکنه منم مثل همه ی این آدم های غیر واقعی، یه روزی از خودم غافل بشم و محو بشم؟ به این فکر کردی که چقدر وقت داری تا تبدیل به یه دوست خیالی نشی.. تو یه دنیا ی دیگه من از پنجره ی اتاقت میام بالا، در حالی که رنگ پوستم بنفشه و حس باد ، بهت میگم که از جای دوری اومدم. از یه شهر توی قاره های دور دست، جایی که هیچ تی وجود نداره، جایی که همه مثل همیم. زیبایی به رنگ نیست و قلب های هممون رنگ آسمونه. یه قسمتی از قلبم رو میذارم و سقف اتاقت رو آبی میکنم با اینکه ِ دیگه ای نمیبینتش. پ.ن: چقدر سوال پرسیدم. zaعزیز، چون آدرسی ازت ندارم نمیتونم جواب کامنت هات رو اینطور که باید بدم. ولی این رو بدون که خیلی دوست داشتنی هستی????



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/61




اتفاقاتی که توی زندگی آدم میفته مخلوطی از سرنوشت و انتخاب و احتماله.

درخواست حذف اطلاعات
فک کنم روز دوم عید بود. رفته بودم برای تشکر از پدربزرگم کتاب هدیه بگیرم که پولم کم اومد و مامان نمیتونست به حسابم بریزه. فروشنده ی با حوصله بهم میگفت که براش بعدا ببرم و من هنوز متوجه نشدم که چرا باهام انقدر خوب برخورد کرد با اینکه من همش به این و اون زنگ میزدم تا نظر همه رو توی انتخابم دخیل کنم. روز بعد که رفتم بقیه پول رو پس بدم یه پسر جای فروشنده ی اصلی بود. چند باری که بعد کلاس نقاشی رفته بودم اونطرف چرخ بزنم دیده بودمش. همش میگفت من کتاب های خوبی میشناسم. بیاین بهتون معرفی میکنم و اینبار هم همون جمله رو تکرار کرد. کنترل زبونم دست خودم نبود. ازش در مورد جن زدگان داستایوفسکی پرسیدم و انگار که چشماش برق زده باشن دوید بی . بهم گفت که بهتره توی تابستون بخونم و من هنوز متنظر تابستونم. باز پولم کم اومد و بهم گفت میتونم بازم فردا براش بیارم و من ذوق زده کتاب سنگین رو از مغازه بردم.همش به خودم میگم باید این ترس یده شدن کیفم رو کنار بذارم و به اندازه ی کافی با خودم پول ببرم. از آ ین باری که توی سن هفت ،هشت سالگی اون کیف کوچیک صورتی با وسایل خونه ی عروسکی داخلش رو توی یه شب بارونی گم این ترس با منه. امسال من با یه همچین مورد اعتماد واقع شدنی شروع میشه و نشونه ی خوبیه. میریم خونشون عید دیدنی و نیستش. مادرش میگه که مجبور شده بره سر بزنه به ساختمان همکارش برای نقشه کشی و فلان و بهمان. دیگه آ های دیدنمونه که توی چهارچوب در میبینمش که فرم عینکش شبیه عینکی هس که من توی میزنم و خوشحالم که توی روزمره ازش استفاده نمیکنم مبادا قیافم مثل شخصیت کاتونی مینیون ها بشه. بهش از اول تا آ نگاه نمیکنم حتی وقتی که سلام میکنه. میفهمیم که آرایشگاه بوده. م بهش تیکه میندازه که دیگه وقت نداشته یعنی و جوابش یه لبخنده. در حین بیرون اومدن من بازم با توی پا کفشم دچار مشکل میشم و اینبار من راهش برای باز پارکینگ رو بستم. با خنده میگم من هر سال همین مشکل رو دارم و وقتی از کنارش رد میشم به خودم میگم که اصلا نگاهش ن . بوی خطر رو کاملا حس میکنم. اولین سفرم بدون پدرم رو میریم. انگار که آ ین ریسه های وجودی مون هم میشن و کاری نیست که نتونیم تنهایی انجام بدیم. برای اولین بار توی کیسه خواب میخوابم و از ص ه های چند متری توی آب میپرم و شخصیت دیگه ام برای بقیه روشن میشه. عجیب ترین قسمتش اینه که این همه کله ی مو مدیون کتاب هامم. هیچ از من یه همچین انتظاری رو نداره و من بیشتر ذوق میکنم. دعوای شب آ رو با خواهرم از لای زیپ چادر نگاه میکنیم و میخندیم و متوجه مسئول کمپی میشیم که بعداز ظهر ازم خواسته بود براش آب بگیرم تا یه دوش سرسری بگیره و کلی باهام حرف زده بود و حتی آب صحرایی رو برامون گرم کرده بود. ترسیده زیپ رو میکشم و تیپِ شبیه به پسر های بد توی هاش منو میترسونه. بر خلاف خواهرم که ازش خوشش اومده. من هیچ وقت تیپ مورد علاقه ی خواهرم رو متوجه نشدم. برمیگردیم و شروع میشه و تصمیمم برای گرفت ارشد توی گرایش شیزیک قطعی تر میشه و برنامه میریزم برای اینکه چجوری وارد صنعت بشم. عجیبه. خودم رو که نگاه میکنم دقیقا برع پنج سال پیشم رو میبینم. من سر تا پا تناقضم. سر تا پا تناقضی که ذره ذره و با قصد به وجود اومده. اتفاقاتی که توی زندگی آدم میفته مخلوطی از سرنوشت و انتخاب و احتماله. مثل من که توی سرنوشتم یه گربه بودم با هفت تا جون و انتخاب که توی تک تک دوستت دارم ها، مراقب خودت باش ها، لبخند ها و حتی حس خطرها، جون هام رو بذارم.حالا تو بهم بگو، احتمال اینکه زودتر بمیرم بیشتر میشه نه؟ + زده قالب وبلاگم رو پو ده. za عزیز. آدرست برای من باز نمیشه. کلی غصه خوردم.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/62




کاش میشد به جای عنوان ع بذارم.

درخواست حذف اطلاعات
الان توی راه برگشتم. توی این شش ساعت راهی که نشستم توی اتوبوس، برای اولین بار تلاش رانی هلو رو امتحان کنم و تا زمانی که به تکه های میوه اش نرسیده بودم خوب بود. خانم های کناری ازم خواستن جامو با صندلی شماره شش عوض کنم و ن . توی مسیر رفتن هم این اتفاق برای یه نفر دیگه افتاد و من با خودم گفتم چقدر بیشعور. و الان دقیقا بیشعور منم که تو ذهنم گفتم چرا جاش رو عوض نکرد. من عمدا آ اتوبوس رو انتخاب که راحت باشم و بتونم ببینم و چیپس بخورم بدون نگاه مرد های مسنی که اون جلو نشستن.حالا احتمالا تو ذهن بقیه من هم بیشعورم و این چرخه ادامه پیدا میکنه. بالا ه خانم جلویی قبول کرد و رفت و من یادم میاد که رفتنه روی صندلی دو نفره نشسته بودم و خانم کناریم فرانسه بود و یه محقق سرطان که همراه با سوئیس اومده بود اصفهان و یه سر هم به تهران میزد برای ایجاد ارتباطات. چقدر با من حرف زد و من عاشق تیپ و کلاسش شدم. ولی دختر جلویی که روی صندلی تک نفره، مثل الان من نشسته بود توجه من رو جلب کرده بود. از اول سفر دید و چیپس خورد و آهنگ گوش داد و کتاب خوند و من ذوق از اینکه آدم های شبیه به من کم نیستن.
سفر های مستقل داره بهم خوش میگذره. دلم میخواد با همین یه کوله و کیسه خوابم، برم همه جا. برم و بیشتر بتونم بگم نه. از حقی که دارم فقط به خاطر اینکه دیگران چی میگن نگذرم.
قبلا از سفر متنفر بودم. همون قدر که از این کلمه بدم میاد از گفتن دلایلش هم بدم میاد. از کلمه ی بدم میاد هم بدم میاد و ترجیح میدم ازش استفاده نکنم. یک ساعت دیگه اصفهانم و فردا صبح هم کلاس دارم.
خوشحالم از بابت اینکه به نقاشیم رسوندم از رفتار هاش خوشم نمیاد و فردا لازم نیست ببینمش. چند وقتی پیشش کار و مثل یه کار آموز کار هاش رو راه انداختم. من عاشق کار ، مخصوصا درس دادن و نقاشی ِ همزمان بودم و هیچ وقت به خاطر ایجاد اون محیط ناخوشایند ازش نمیگذرم. به دوستم رسوندم بهش بگه دیگه نمیام و گفت با همه بحث کرده و حتی تابلو ی دوستم رو هم تا حدودی اب کرده.
از الان دلم تنگ میشه برای این سفر سه روزه با اینکه فهمیدم مترادف کلمه ی تهران تموم شدن وقته. دلم از الان گیرِ این چند روزه و دلم میخواد تا میتونم تکرارش کنم. به قول ی که ازش دل خوشی ندارم، آدم نباید برای خاطراتی خوبی که داشته مرثیه بخونه، باید سعی کنه دوباره و چند باره بسازتش.
به امید اون روزی که کتاب های نقاشی ای که از نمایشگاه یدم جوابگو ی نیاز هام باشه و یه نقاش واقعی بشم. از انگشت هام عشق بریزه و بتونم کار کنم. به امید روزی که وقتی دارم وبلاگ رو آپ میکنم، به انگشت هام نگاه کنم و بدونم که حقم رو بهشون ادا ...



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/63




اسم داستان زندگی تو چیه؟

درخواست حذف اطلاعات
اگه بخوام با یه داستان همزاد پنداری کنم، اون داستان قطعا قصه ی عینکمه. داستان پسری که بعد از زدن عینک مادر بزرگش میفهمه که نیمه کور بوده و دنیا رو هیچ وقت اون شکلی که باید، نمیدیده. شکوفه ها و رنگ ها معنی جدیدی پیدا میکنن و دیگه لازم نبوده با اون قد درازش دقیقا نیمکت اول بشینه.
وقتی تازه وارد شده بودم انگار که از یه قیف برع رد شده باشیم ریخته شدیم وسط یه تالار صد و خورده ای نفری. من خودآگاهانه وِل میشدم روی صندلی های آ و هیچ وقت قیافه ی مون رو درست ندیدم. سینوس و ینوس های روی تخته رو حدس میزدم و همیشه روی بغل دستی هام پهن بودم برای اینکه بفهمم اون عدد داخل انتگرال دقیقا چیه. تا اینکه برای تکمیل پرونده ها رفتیم بهداری. توی نوبت بینایی سنجی راستش رو بخوای واقعا نگران بودم. من همیشه از این موضوع که بخوام از روی یه تخته به فاصله چند متری تشخیص بدم که علامت شونه مانند به سمت راسته یا چپه میترسیدم. دلیلش هم بینایی سنجی دم خونمون بود که فکر میکنم از داشتن یه شغل تی خسته بود و تلافیش رو سر ما در میورد. اولین بار که رفتیم اونجا بهم گفت بلند بگم که اون علامت شونه مانند به طرف چپه یا راست و من هنوز بلد نبودم. با نگاه منزجر کننده ای بهم گفت یعنی بلد نیستی کدوم دست چپه و کدوم راست؟ و من بعد از اون فهمیدم که طرف چپ دهنم یه دندون پر شده دارم و هر بار که میخواستم ببینم خانمی ازدواج کرده یا نه، محل انگشتر توی انگشت ش رو با دندون پر شده سبک سنگین می و خوشحال از این کشف از چشم پزشکی ها نمیترسیدم. با افتادن اون دندون نجات دهنده و رشد دندون های جدید استرس بهم برگشته بود. استرس های بچگی همیشه با آدم باقی میمونن. درست مثل جای وا ن. به جای بهتر شدن و کوچیک تر شدن، فقط عمیق تر و بزرگتر میشن.
اینبار ولی من دست چپ و راستم رو بلد بودم و تنها ترسم یادآوری خاطرات قدیمی بود. اونها مثل یه هوای ابری میمونن. به همون اندازه که دوسشون داری دلگیرن.
وقتی رفتم داخل قرار بود به چشم از یک تا ده نمره بدن. چشم اولم از ده تا شش تاشو فهمیدم و چشم دوم حتی کمتر. این شد که وقتی داشت برگه رو دستم میداد یه نوبت هن برای چشم پزشکی نوشت و هنینطور که میخندید میگفت:یعنی واقعا متوجه نبودی که نمیبینی؟ بیا اینم نمرت. تازه بهت ارفاق هم و با نمره ی شیش از ده من رو بیرون کرد. توی چشم پزشکی یه عینک بدون شیشه ی ف ی با فرم کاملا گرد گذاشت روی چشمام. داخلش یه عدسی گذاشت و من ندیدم، دو تا گذاشت و ندیدم و آ ین بار که که کدری صفحه رفت کنار و من فهمیدم دیوار رو به رو واقعا قشنگ تر از چیزیه که قبلا به نظر میرسیده بهم گفت که تو چجوری توی راه میری؟
روز بعد که با عینک سر کلاس نشسته بودم، از اول تا آ ِ ساعت عینک رو بالا و پایین می و از تفاوتش ذوق می و نگاه م رو کاملا حس می .
راستش رو بخوای حس میکنم اون ترس گذشته باعث شده بود من پام رو داخل چشم پزشکی ها نذارم ولی تو، وجود تو، برای من همون دندون شیری پر کرده اس. من رو نجات میدی و ترسهام رو از بین میبری. اینکه ترجیح میدم، به جای گذاشتنت زیر بالشت و ترک ت، همیشه پیشم باشی. همیشه کنارم باشی... بهم بگی راست و چپ کدومه. بهم بگی چشمام درست دیده یا نه.راستش رو بخوای نمیخوام فقط توی خاطراتم باشی..
پ.ن. راستش این متن راجع به خودمه. اون موجودی که باعث شد من اینی که هستم بشم. اونقدر ترسو نباشم. من اون قسمت وجودیم رو ترک نمیکنم و مثل یه ماه گرفتگی اجازه میدم کنارم بمونه.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/64




بذارید عنوان نذارم برای نِق هام:/

درخواست حذف اطلاعات
من در خط زمانی ام روزهایی را دارم که به شدت از خودم متنفرم. کوچکترین جزئیات من را متلاشی میکند و نمیتوانم حتی روی خط زمانی مکان دقیقشان را مشخص کنم. و موضوع بدتر اینکه در قبل از آنها، من در بهترین ح ممکن هستم. به دیگران کمک میکنم، دوستشان دارم، خوشبینانه ازشان دفاع میکنم و تنها یک تلنگر مرا به زمان بعدی میبرد و من به یکباره پوچ میشوم. تا به حال فکر کرده اید اگر دستتان چیزی را که نباید لمس کرد، ممکن است چه اتفاقی بیفتد. یا مثلا تا به حال از بازیِ سرنوشت ترسیده اید. من یک آدمکِ درون دارم که وقتی کاری انجام میدهم مغزم را میفشارد. آن احمق نفهمیده که قبل از آن باید جایی را فشار دهد تا به خودم بیایم. او از بازیِ سرنوشت میترسد. نشسته و منتظر یک حرکت از من تا مرا هُل بدهد روی سیر زمانیِ دلخواهش و همه ی وجودم را در هم بپیچد. امروز یک نفر ناجوانمردانه به من گفت شب ها گریه میکنم و افسرده ام. خدا ی نمیدانم این را از سر کدام قبرش آورده ولی نتوانستم اثبات کنم و به گریه افتادم. همه اش تقصیر آن آدمکِ مز ف است. تا نمیتواند اثبات کند که فلان کار را نکرده پایش را فشار میدهد روی غدد اشکیِ من. و این شد که من اینجا هستم. فعل ها را تغییر داده ام و منتظر فرار از این مهلکه ام. منتظر اینکه یا دیگران به سرنوشت و قطع اعضای بدنشان ایمان بیاورند و یا راهی باشد که آدمکِ من قدری بزرگ شود. یا حتی بتوانم پ روی خط زمانی را یاد بگیرم و از بهترین ح ممکنم بپرم. + من فک نمیکنم اگه همون بلایی که سرم آورده شده، سرشون بیاد عادلانه باشه. به نظرم یکم بدتر باشه حداقل.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/42




برای حرکت رو به جلو، حتما نباید تمومِ گذشته رو فراموش کرد.

درخواست حذف اطلاعات
مثلِ همه ی داستانا باید بگم، نمیدونم از کجا شروع کنم. شاید وقتی میخوام تعریف کنم بپرم به چهار سال قبل تقریبا. حدود ساعت سه بعدظهر و تابستون. اون موقع ها اعصابم انقدر دستکاری نشده بود و تا اراده می خوابم میبرد. هر جا. تا همین پارسال هم همین ریختی بودم. اتوبوس بالا پائین میپرید و من خواب هفت پادشاه میدیدم. اونموقع هم روی تخت مادرم خوابم برد با اینکه یه اتاق اونطرف تر داشتن سیم های برق رو درست می و اگه بعدا تونستم حتما میگم که چند ماه بعد فهمیدیم که واقعا داشتن چه چیزی رو درست می جای سیم ها. یه جایی شنیدم وقتی ظهر طرف های ساعت سه میخو و پنجشنبه باشه درِ بهشت بازه و تو اگه خو میبینی احتمالا درست در میاد. توی خواب یه چشم بادومیِ میانسال با دستاش بهم عدد پنج رو نشون داد و گفت تا پنج سال همه چیز درست میشه و یه نفر اون رو مینویسه. توی قسمت حوادث رو مه. بعد لبخند یه نفر که بعد چهارسال نتونستم فراموش کنم. اونموقع پنج سال به نظرم خیلی زیاد میومد. از هفده سالگی به بیست و یک سالگی. ولی زودتر از اونی که باورم بشه چهار پنجمش گذشته و مرداد من وارد پنجمین سال میشم. زودتر از اونی که فکرش رو م خودم رو با شرایط مختلف وفق دادم. از پیاده گِز تا اونطرف شهر و بی تلویزیون و بدون موبایل زندگی و یاد گرفتن اینکه به مال اِت نَناز که به شبی بنده. یادگیریِ اینکه تقسیم وظایف قرار نیست یه نوع لطف باشه و برای زنده موندن لازم نیس همدیگه رو بخوریم و از قوانینِ جنگل پیروی کنیم. و مهمتر از همه، برای نشون دادن قوی بودن به جای اینکه توی چند هفته بازوهات رو درشت کنی میتونی چهار سال صبر کنی و نشون بدی چطور مثل یه ستاره ی دریاییِ نصف شده خودت رو بازسازی کردی. چند روزه هر جا پا میذارم یه پروانه ی سفید میبینم. یه دوره ای وقتی خیلی داغون بودم و یه نشونه میدیدم توی یه جعبه نگهش میداشتم. مثلِ اشرفی ای که تو بهار وقتی خیلی ناراحت بودم صاف نشست رو بینیم. شاخه ی اسطوخودوسی که وقتی حس هیچ ازم خوشش نمیاد یه دوست بهم داد. بادومِ درسته ای که توی سمنو ی پارسال پیدا و شب قبلش هم زده بودمش. دکمه ای که توی بچگیم به عنوان گردنبند هدیه گرفتم. با اینکه اون پروانه های سفید رو، مثل برفی که وقتی داشتم آرزو می نشست روی مژه هام نتونستم توی جعبه بذارم، ولی نشونه میگیرم. نشونه ی برگشتن از نداشتن و همه ی افعالِ مرکبش. و مهمتر، نشونه ی برگشتن از ناراضی بودن از خودم. پ.ن: تحمل کنین بلن و. چند وقتی نبودم عاخه:) پ.ن:تحمل کنین مبهم بودنش رو هم. هنوز میترسم خیلی چیز ها رو توضیح بدم و اشتباه قضاوت بشم:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/43




نمودار شجاعت بر حسب حرف نزدن

درخواست حذف اطلاعات
اینکه شما بدونین در هر لحظه شنیده میشین میتونه تاثیرات مختلفی روی شما بذاره. به غیر از اینکه برای انتخاب کلماتتون فرصت بیشتری صرف میکنین، شما رو محتاط تر و شجاع تر هم میکنه. محتاط بودن و شجاع بودن ا اما معنی متضاد هم رو نمیدن. فرصت بیشتری که صرف میشه برای پیدا بهترین کلمه، باعث میشه شما کمتر حرف بزنین و همینطور حرف هاتون رو گردن بگیرین. این باعث شجاع تر شدن میشه. من سال ها شنیده شدم. در هر لحظه. سال اول یکی از دختر ها رفتار های درستی نداشت. دعوا راه مینداخت و وسط راهرو داد میکشید. یه نفر ما رو ازش جدا کرد و شروع به حرف زدن راجع بهش. خودش و دوستاش نقل محفل شده بودن. بگذریم از اتفاقات. یه بار یکیشون یه کاری انجام داد و من برای دوستام گفتم. میدونم اشتباه بود کاملا. میدونم. ولی همون روز یه نفر رفت و همه چیز رو انداخت کف دستشون. من بده شدم راستش. آدم خودش میدونه وقتی تقصیر کاره. تهه دلش یه حسی میگه تو موجود مز فی هستی و از خودت دفاع نکن، ولی این حس به من دست نداد واقعا. چیزی که اون لحظه توی تریا، رو رو ی پنجره به خودم گفتم این بود که، تو که همیشه شنیده میشدی. تو که خیلی حرف نمیزدی. تو که میدونستی باید محتاط تر باشی. ولی بر ع بقیه پای حرفم وایستادم و ازش عذر خواستم و زیرآب اون موجود دهن لق که محور اصلی بود رو نزدم. بابت اون آ ی همیشه به خودم افتخار میکنم ولی میدونم عذر خواهی وظیفم بوده و حق کوتاهی نداشتم. و بعد تر فهمیدم حتی حرف های خصوصی ای که توی فضای مجازی میزدم هم خونده میشدن. با اینکه همش راجع به خودم و زندگیِ شخصی ام بود ولی باز هم احساس گناه میکنم گاهی اوقات. اینکه اگه نگفته بودم شاید آدم بهتری میبودم. اینه که احتمالا در چند سال آینده حرف نزنم. و این اتفاق صرفا خوب نیست. هر ی که به نحوی ت میشه، افکار اشتباهش درست نمیشن. ممکنه دیگران بگن که حرف نزدن کارِ بهتریه. اما این اتفاق میتونه مثل یه نمودارِ زنگوله ای بعد از بیشترین ح ِ شجاع شدن، ح نزولی پیدا کنه و ترس از حرف زدن رو ایجاد کنه. و باعث بشه شما سال ها حرف هاتون رو توی تریا و رو به یه پنجره بزنین. پ.ن: وقتی یه تفکر توی ذهن آدم قفل بشه و فقط با معیار های خودمون سنجیده بشه، اشتباه بودنش درک نمیشه. این اتفاق وقتی یه تفکر رو بلند بلند داد بزنی و صدای دیگران رو هم نشنوی هم میتونه اتفاق بیفته.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/44




با جمله ی من همینم که هستم ما رو از خودتون بیشتر متنفر نکنید!

درخواست حذف اطلاعات
یکی از قابلیت های هر آدمی تغییر ه. یعنی به عنوان یه آپدیت پولی نیس. قطعا همه دارن و فقط یکم زمانبره. برای مثال اگه میخواید شخصیت منفعلتون رو تغییر بدین، هیچ جلوی شما رو نگرفته به غیر از خود شما. امروز صبح قرارمون میدون ساعت "نُه ربع کم" بود. من خوشم نمیاد جایی دیر کنم و وقتی دیر تر میرسم برای چند دقیقه، ذوب میشم و شرمندگیم روزم رو کاملا اب میکنه. من از این اتفاق یاد میگیرم برای اطلاع نداشتن از اتفاقاتی که ممکنه به ذهن خطور نکنه و منو دیر برسونه زود تر راه بیفتم. چند روز پیش نیم ساعت توی آفتاب نشستم و باز هم راضی بودم از خودم که حداقلش دیر نرسیدم. بگذریم. من رسیدم سر قرار و میدونستم ممکنه دوستم یکم دیر کنه چون سابقه داشت. بعد تقریبا نیم ساعت زنگ زد و با خنده گفت من هنوز خونه ام. منِ منفعل با صدای ریز میگفت خب اشکالی نداره، زود بیا. ولی منِ تغییر یافته با صدای کلفت شده صدای زیر رو خفه کرد و گفت که نیا. من دیگه دارم بر میگردم. و منِ منفعل زیر زیری میخندید و توی چشماش ستاره جمع شده بود. دوستم شوکه شد و گفت با پدرش میاد و اگه فقط پنج دقیقه صبر کنم میرسه و میدونستم حتی اگه کاملا لباس پوشیده باشه و توی ماشین نشسته باشه امکانش صفره. با دوربین بلند شدم و از فضای خلوت استفاده و چندتایی ع گرفتم و چند تایی تیکه شنیدم که خدا رو شکر متوجهِ معنیش نشدم و تنها کاری که ازم بر میومد پایین کشیدن مانتوم بود. حتی یه لحظه حس یه نفر داره ازم میگیره که فرار . اتفاق خوب هم افتاد البته ولی با این حال من یک ساعتی معطل شدم تا دوستم بیاد و وقتی بهم گفت که خب، حالا ازم ع بگیر گفتم نــع! دیگه نع و اگه میخوای کارِ دیگه ای انجام بده. میخوام بگم، اگه خوشت نمیاد ترس بهت غلبه کنه و همیشه خودت رو با محیط سازگار کنی، هیچ جلوت رو نگرفته. درسته که نمیتونی وایسی و بگی من نمیخوام با گرمای هوا سازگار بشم و آفتاب هم بتابه و سرویست کنه، ولی میتونی ی که تو رو مجبور به این کار کرده رو سرویس کنی. پ.ن: این پیرمرد خوشحال با دوچرخه میخوند و میومد. بهم گفت از من ع بگیر پس:) یه چرخ دلبرانه جلوم داد و باز آواز خوند و روزم رو نجات داد. پ.ن: کلی ع گرفتم و باز میام و همتون رو زخمی میکنم:) میدونم ع خوبی نشده ولی یهویی شد:) دوسم داشته باشین:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/45




یک عدد سرِ بریده برای حلال مشکلات الانم لطفا!

درخواست حذف اطلاعات
من توی راهنمایی آدم محبوبی نبودم. یادمه وقتی چند تا از بچه ها کنار هم بودن چون من میرسیدم، از کنارم میرفتن. یا حتی یه بار اسمم رو الکی به ناظم داده بودن. چند تاییشون برام قلدری می که برو بگو تو فلان کار رو کردی که سرِ ما اب نشه. بهم توهین می . از نظر جثه ای کوچیک بودم و تنها چیزی که میدونم اینه وقتی شرایط خیلی سختی دارم نمیتونم به ی حرف بزنم. خودم رو به در و دیوار میکوبم ولی نمیتونم بگم. توی همون دوره فهمیدم بیمارم. توی اکیپ چهار نفره بودم که هممون به نوعی بازنده بودیم. تهه کلاس مینشستم و آدامس باد می و همیشه نیمه خواب بودم. حتی درس هم نمیخوندم در حدی که معلم هام بهم میگفتن چند نمره معدل کلاس رو پائین میارم. سر کلاس کُمیک میکشیدم و بازم از وضعیتی که توش همه جوره مس م می نمیتونستم بیرون بیام. چی شد یادشون افتادم؟ همشون توی فضای مجازی بهم درخواست دادن. اولین جمله توی ذهنم "شط" بود. و هر بار که زیر ع شون یکی فینگیلیش مینویسه "هلاکِ خنده هاتم" با چهار تا ماچ میخوام بالا بیارم. میخوام بنویسم زیرش بِیبی شما همونی نیستی که وقتی گوشه ی مانتو میکشید به بینیت سه بار صافش میکردی و توی آینه جیبیت چِک میکردی کَج نشده باشه؟!(#جدی) وقتی رفتم دبیرستان متاسفانه بیشتر بچه ها همونا بودن و با هم اومدیم بالا. و به خاطر فامیلیم با همشون همکلاسی شدم. با این تفاوت که تلاش گربه رو دم هجله بکشم. قد دراز تری پیدا کرده بودم و باز هم تهه کلاس نشستم. از اونایی بودم که همه ی وسایل اتاقم رو میریختم تو کیفم، مبادا خونه بسوزه و وسایل مورد علاقم اونجا مونده باشه. اینه که کیفِ خیلی سنگینی داشتم و دارم. اونروز یادمه از پشت صندلی کیفم با صدای وحشتناکی افتاد زمین. یکیشون برگشت گفت قاه قاه! معلوم نیس تو کیفش چی میاره. میدونی همه چی سرِ چند ثانیه اتفاق افتاد. اینکه من به جای خفه شدن داد زدم "سرِ بریده"! یادمه کلاس توی سکوت خیلی بدی بود. معلم ادامه ی درس رو داد و من مجبور شدم جام رو عوض کنم. شاید نقطه ی عطف روابطمون اونجا بود. اینکه شاید چون من ازشون اجازه ی خندیدن بهم رو گرفته بودم، جبران اتفاقات گذشته میشه. طرف چند روز پیش برام کامنت زده و قلب گذاشته! خوبه که فضای مجازی اولین ری اکشن هامون رو نمیتونه ثبت کنه.. + در تلاشم سرِ بریده ی حلال مشکلات الانم رو هم پیدا کنم:) +البته قبل از شروع دبیرستان توی سوم راهنمایی کلاسم عوض شد و بهترینا رو اونجا دیدم. +حس میکنم یه توضیح دیگه بد ارم. منظور از داد زدن یکمی صدای بالا تر از حد معمولمه:))برای من داد زدن حساب میشه.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/35




به موقع استفاده کن از شانست.

درخواست حذف اطلاعات
کِی فهمیدم خیلی بدشانسم؟ وقتی که توی ماشین با پنج نفرِ دیگه باید مگس صاف بره تو دهن من. حقیقتا آدم باید خیلی بدشانس باشه. مثلا چند روزه منو تو گروه بچه های دبستانمون اد و اون موجوداتی که توی پست قبل اشاره اونجا هم هستن! خب این چیو نشون میده؟ اینکه من از همون دبستان توی نکبتِ بدشانسیم غرق بودم. قسمتِ باحال قصه اینجاس که مثلا انتظار داشتم یه بلایی سرشون بیاد یا مثلا یه برتری پیدا کرده باشم نسبت بهشون. خب نیست راستش. مثلا انتظار داشتم حداقل یه کک مک گنده زده باشه وسط صورتشون یا یه رشته ی در پیت بخونن که یا رشته ی مورد علاقم رو میخونن یا در و شدن همشون. قضیه بدشانسی من به همینجا ختم نمیشه. وقتی میخواستم انتخاب رشته کنم، نرفتم شهر دیگه به دلایلی. گفتم اشکال نداره یه رشته علوم پایه میخونم عوضش تو رشتم بهترینم و بورس(قاه قاه) میشم. جای تعجب نداره که معدل ورودی ما به تنهایی دو نمره معدل دانشکده رو زیاد کرده. خب چرا باید هدف همه با من یکی بشه تو یه ورودی؟؟ یکی میگفت شانس یه مقدار خاصی داره. میتونی نگهش داری یا ازش استفاده کنی. به هر حال یه موقعی میرسه که باید بدشانسی بیاد سرت. احتمالا منم استفاده ن ن تا طی این چند سال اخیر یه شانس بزرگ آوردم. مامان میگه اگه شرایطمون مثل قبل بود، احتمالا من دو سال پیش ازدواج کرده بودم و یه شیکم زائیده بودم تا زندگیم رو با یه بچه ی بدبختِ دیگه محکم بند بزنم. عاره به نظر منم شانس یه مقدار مشخصی داره. حواست باشه کِی ازش استفاده کنی. و مهمتر اینکه حواست باشه ازش استفاده کنی. شانست رو سرِ یه مگس از دست نده. ولی نگهش هم ندار واسه آ ین مگس زندگیت. میدونی چی میگم؟



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/37




اگه اون مانکن توی ماشین بهم نگاه نکرده بود!

درخواست حذف اطلاعات
آدم خیال پرداز رو نمیشه از چیزی ترسوند. یادم میاد، شیش سالم که بود اجازه ندادن توی مسابقه ی ژیمناستیک باشگاهمون شرکت کنم و خواهرم توی همون مسابقه مدال گرفت. من هنوز نفهمیدم به کجای کی بر میخورد اگه من دو سه تا میپ و بهم جایزه میدادن. به هر حال گذشت و هیچ نفهمید من توی ذهنم یه ژیمناست باحال شدم. اونقدر که گاهی باورم میشد و چون ی نمیدونست، نمیتونست اجازه بهم نده براش. گذشت و من خیال پردازیم رشد کرد. عین یه غده. من بزرگتر میشدم و اونهم بزرگتر. من ژانر نوجوان میخوندم و تو ی کتابهام غرق میشدم. و نمیدونستم که دارم اون رو تغذیه میکنم. تا اینکه یه روز وقتی از خیابون رد میشدم، روی صندلی یه ماشین یه مانکن گذاشته بودن و اون برگشت و بهم نگاه کرد.راستش اونروز غده ی من متورم شد و ترکید. نمیتونست بیشتر توی ذهنم بمونه. میخواستم به هر ی که میشناسم بگم ولی میدونستم چی میگه. «ٖخب لابد اشتباه دیدی.»خب زهرمار. اگه میخواستم این احتمال رو بدم واسه چی باید با تو در میونش بذارم. و این دیالوگ احتمالی اجازه نداد بگم به بقیه. و همه چیز پخش شد درست وسط زندگیم. دیگه فقط توی ذهنم نبود همه چیز. هنوز نمیتونم بگم اتفاق خوبیه یا بد. چون من هر روز دارم با یه نفر زندگی میکنم. تحت تاثیر قرارش میدم. حرف میزنم و حتی دقیق نمیدونم کیه و چه شکلیه. میگن اگه به یه نفر خیلی فکر کنی اونم بهت فکر میکنه. باید درست باشه. چون اینهمه انرژی که من صرف میکنم برای داشتنش کنار من باید از یه جایی بیاد. ولی نگرانم. این حجم از خیالاتِ من، من رو آزار نمیده. من میتونم توی زندگیم پخشش کنم ولی اگه اون نخواد، اونموقع باید چیکار کنم. اشتباه . آدم خیال پرداز میتونه از هر ی بیشتر ترسو باشه. همه چیز که یه استعداد و یه مسابقه نیس. اگه یه نفر رو توی ذهنت نگه داری و ی نباشه که اونو ازت بگیره، یا حتی خودش ندونه،حقیقتا ترسو ترین و ضعیف ترین میشی.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/38




حال و احوالِ آرایشگر خود را قبل از نوبت گیری بپرسید.

درخواست حذف اطلاعات
دیروز که رفته بودم برای پرداخت قسط های وامم، فقط دو تا ایستگاه فاصله داشتم تا خونه. یعنی از لحاظ قیمتی میشه گفت 300 تومن. هنوز باجه پیدا نکرده بودم که یه پسری گفت ببخشید خانوم. دفعه ی آ از این مکالمه چیز خوبی عایدم نشده بود. یکم ترسیدم و بعد دیدم به گردنش یه کارت آویزونه. گفت با برنامه اسنپ آشنایی داری و من گفتم بله و اینا تهش رسید به اینکه من روی گوشیِ خودم ندارمش. میخواست هم برنامه رو نصب کنه و هم برام یه تا ی بگیره. من برای اون مسیر احتمالا سه چهار تومنی پیاده میشدم ولی، نتونستم بگم نه. میدونی یسری شرایط واسه نه گفتن هس. مثلا از ابتدا یادمون دادن اگه سیگار و علف دادن بهت بگی نه. یاد میگیریش خب. ولی نمیگن اگه دلت یه کاری رو نخواس و ضرر خاصی هم نداشت چجوری بگی نه. گوشیِ من درست و حس نیس. من همیشه موش آزمایشگاهیِ گوشی های دوست پدرم بودم. گوشی های قلمی گرفته تا این آ ی که آلکاتل بود. اب شد به هر حال و نمایندگی درست حس نداشت. دو سالی میشه که گوشیم ابه و نبودنِ نمایندگی دلیلِ خَرَکی ایه که میارم برا خودم. درستش نمیکرد برام. البته گوشیم یه جی ال ای 200 تومنیه فعلا. میشه روش برنامه نصب کرد ولی بیچاره اندازه ی پولش توان داره. هر چی بنده خدا تلاش کرد برام برنامه رو بریزه به نحوی ارور داد. من میتونستم قبل این همه دردسر بهش بگم نه. نه اون صاف میشد نه من. امروز هم رفتم آرایشگاه. بهم چتری نمیاد. یعنی من خیال می بهم میاد و وقتی چتری زدم و دوستام رو دیدم هیچکدوم چیزی نگفتن. بعد چند ماه که موهام بلند شد، گفتن دیگه نزنم. امروز تو آرایشگاه خانومه یکم حالش بد بود. نمیخواستم بهش سخت بگیرم. گفت چتری بزنم؟ گفتم بزن. حالا روم نمیشه برم پیش دوستام. نتیجه گیری اینکه از صبح توی آینه در تلاشم موهام رو یه غلطی کنم برای شب عیدی. پس یاد بگیرین تو هر شرایطی بتونین بگین نه.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/39




متاسفیم که از هدف گذاری هایتان عقب تریم:/

درخواست حذف اطلاعات
استراتژیِ قدیمیِ خفه شدن توی مهمونی های خانوادگی جوابگو نیس. یه بچه میارن تو بغلت که بلد نیستی درست نگهش داری و توی دلت پخش میشه. گریه هم نمیکنه که ی ازت جداش کنه. ی هم تلاش نمیکنه بهش غذا بده که به دلیلِ تُف و آروغش بذاریش کنار. غلت میخوره و نمیدونی باید چیکار کنی و همه بهت میخندن. سرِ بحث باز میشه. دیگه نه از ترم و رشته صحبت میشه و مسائل قبل و یهو میرسن به اینکه بابات یوقت نوه بخواد! پوف میکنی و هِی دهنت رو بسته نگه میداری ولی جواب نمیده. برای ندیدنِ چهره ی دلسوزانه شون و شاید شرمنده خودت رو توی تو حبس میکنی. احساسات اونقدر پیچیده ان که نمیشه توضیحی پیدا کرد براشون. و سعی میکنی نگاه بقیه رو یادت بیاد که میفهمی به چشم هیچکدوم نگاه نکردی. یا به سایه چشم نگاه کردی یا ریش و یا دریچه ی کولر و تلاش برای باز ش با نیروی ذهن. ناگهان به این فکر میرسی که هیچ توجیهی برای هدف گذاری پله پله ی مردم وجود نداره. اینکه تو مثلا تصمیم گرفتی هدف بعدیت گرفتن مدرک نقاشی و درس دادنش باشه از نظرشون احمقانس. اینکه هدف فردات رنگ آینه های عید سال بعد باشه چون نمیتونی براش صبر کنی براشون احمقانه تره. پس در حین بیرون اومدن از تو سعی میکنی همون لبخندِ از من با برنامه های احمقانم سوال نپرسید رو با دندون هات نشان بدی. سرِ سفره ی غذا توهینی چند بار و چند بار تکرار میشه که مطمئن باشن شنیدی نکبت بار تر میکن وضعو. و در پایان یه بغلِ گنده با چند کلمه که درست نمیشنویش و یه دست پشت کمر. این تنها کاریه که ازشون بر میاد؟یا مثلا بیا ببینیمتی که میدونن نمیشه؟ به این میگین صله ی رحم؟نصفش تو تو و نصف دیگه سر سفره ی غذا صرف شد که! از من میشنوین خودتون و مورد علاقتون رو پیدا کنین که اگه یک روزتون رو اینریختی از دست دادین، 364 روز رو برای ریکاوری ش داشته باشین. یا حتی اگه در دسترسه این روز رو هم از دست ندین. اینجوری انگار هر س ون کبیسه ی ماس و سیصد و شصت و پنج روزِ ما رو با هم دارین.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/40




راحت گذشتن، از مزیت های چند فرزندیه.

درخواست حذف اطلاعات
سه تا بچه بودن خیلی مشکله. از طرف خودم فقط نمیگم. یادمه سالی که رفتیم لوازم تحریر ب یم از یه نمایشگاه، همه ی مداد های یه مغازه رو یدیم. از این لاکپشتیای استوانه ای بود. خانوم بعدی که اومد سرِ غرفه، مداد خواست و باورش نمیشد تموم شده باشه. شاید سه تا بچه نداشته. توی همون غرفه بالای سرم یه جامدادیِ قهوه ای رنگِ سی دیدم که آویزون شده بود. هیچ جا مثلش رو ندیده بودم. هیچ جا. تک بود و من عاشقش شدم. ازشون خواستم برام ب ن ولی سه تا بچه بودن همین بدبختی ها رو هم داره. اگه من میخواستمش دو تای دیگه هم باید میگرفتن. بهم گفتن توی کوچه ی تلفن خونه از این جامدادیا ریخته. شاید فک می از سرم میفته و بعد یه جامدادیِ زرد رنگ ساده، با علامت ضایع نایک یدن برام. حق میدم گاهی. سه تا از اون جامدادی سی میتونست اندازه ی کل دفتر هامون باشه. چند سال قبل از اینکه کیف های طلقی مد بشن، من یکی از اونا رو دیدم. بنفش بود و روش لبخند های زرد داشت. با نمک ترین کیفی بود که دیده بودم. بازم چون بهترش یه جای دیگه بود، ن یدن برام. هنوزم میرم توی همون خیابون و دنبالش میگردم، به امید اینکه زشت باشه و من باور کنم که اشتباه می . میدونی بعضی وقتا باید یه چیزی رو که خیلی میخواستی از نزدیک ببینی و متوجه بشی اونقدرهام مهم نبوده که یه جایی توی مغزت براش باز کردی و خودت رو آزار دادی براش. گذشت و من یاد گرفتم وقتی یه چیزی رو میخوام نگم. چون یا بهترش پیدا میشد و یا حالا نیاز نبود. اونقدر عادت که وقتی میخواستن یه چیز گرون ب ن برام، از درون خورده میشدم. یه جور پاسخ خود ایمنی. بدنم حس میکرد برای محافظت ازم باید من رو از درون نابود کنه. الان هم من یه چیزی رو دیوانه وار میخوام. بدنم داره من رو نابود میکنه تا فراموشش کنم. تهه دلم میگه یه جایِ دیگه بهترش پیدا میشه و یا من لایقش نیستم. مهم نیست که نمیتونم به ی چیزی بگم. مهم اینه که من وقتی یاد گرفتم بین سه تا بچه بزرگ بشم و از یه جامدادی سی یا کیف بنفش که تموم رویاهای بچگیم رو تشکیل دادن بگذرم، از این هم میتونم بگذرم. شاید اگه ده سال بعد اینجا در حال نوشتن بودم، بگم که چقدر میخواستمش و توی خیابون ها دنبالش بودم تا ببینم به همون قشنگی که فکر می نبوده و اون جای اِشغال شده توی مغزم رو بدم به یه چیز دیگه. و یا اگه بدشانس بودم، پیداش میکنم و میفهمم که چقدر مهم بوده...



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/41




اگه خوشحال نبودی، میتونی اجازه بدی یه نفر دیگه خوشحال باشه.

درخواست حذف اطلاعات
حسودیم میشه؟ بله قطعا. وقتی برادر چهارسال کوچیکترم بشینه کنارم و ع ای مهمونی بشو نشون بده که مختلط بوده و با ش سِت کرده ناراحتم میکنه. منِ هم سنِ اون، با سیبیل درگیرِ این بودم که توضیح بدم اگه پسر فامیل با من شوخی کرده، تقصیر من نبوده و یک هفته باید قیافه ی باد شده تحمل می . بهم میگفتن تو دختری. درگیر مسائل "تو دختری" نمیشم چون بحث طولانیه و من با حسادتم یه مونولوگ رو تکرار میکنم. "تو که خوشحال نبودی، بذار یکی دیگه خوشحال باشه". این دلیل ناراحتیم نیس البته. اینکه من به جای مهمونی، تیتراسیون و انتگرال میخونم و تلاش میکنم قیمه بادمجون بپزم تا مامان مجبور نباشه با خستگیش شام بپزه، منو ناراحت نمیکنه خیلی. این منو ناراحت میکنه که من قبلا حسود نبودم. تنها ویژگی بود که بهش افتخار می و تصور می با بالاتر رفتن سنم باید آدم بهتری بشم. شاید این حس اسمش حسادت نباشه ولی قطعا میدونم غبطه خوردن هم نیس. چون جایگاهی نیس که دلم بخواد بهش برسم. اسمش رو بذارم سندروم تهوع نسبت به عدم برای تصمیم گیری ؟ به قول معروف نجابت وقتی معنا پیدا میکنه که راهِ دومی وجود داشته باشه. آزاد گذاشتنِ به اندازه ی یک شخص میتونه ذات یک نفر رو به راحتی نشون بده و من نداشتمش.میدونی مشکل من اینه که حالا نمیدونم هیچ وقت آدم خوبی بودم یا نه... + حق دارم حسود باشم به عدم م؟ +و حیقیتا ناراحتم که همین ویژگی که به صورت ژنتیکی نداشتم رو ب :(



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/32




یک عدد سرِ بریده برای حلال مشکلات الانم لطفا!

درخواست حذف اطلاعات
من توی راهنمایی آدم محبوبی نبودم. یادمه وقتی چند تا از بچه ها کنار هم بودن چون من میرسیدم، از کنارم میرفتن. یا حتی یه بار اسمم رو الکی به ناظم داده بودن. چند تاییشون برام قلدری می که برو بگو تو فلان کار رو کردی که سرِ ما اب نشه. بهم توهین می . از نظر جثه ای کوچیک بودم و تنها چیزی که میدونم اینه وقتی شرایط خیلی سختی دارم نمیتونم به ی حرف بزنم. خودم رو به در و دیوار میکوبم ولی نمیتونم بگم. توی همون دوره فهمیدم بیمارم. توی اکیپ چهار نفره بودم که هممون به نوعی بازنده بودیم. تهه کلاس مینشستم و آدامس باد می و همیشه نیمه خواب بودم. حتی درس هم نمیخوندم در حدی که معلم هام بهم میگفتن چند نمره معدل کلاس رو پائین میارم. سر کلاس کُمیک میکشیدم و بازم از وضعیتی که توش همه جوره مس م می نمیتونستم بیرون بیام. چی شد یادشون افتادم؟ همشون توی فضای مجازی بهم درخواست دادن. اولین جمله توی ذهنم "شط" بود. و هر بار که زیر ع شون یکی فینگیلیش مینویسه "هلاکِ خنده هاتم" با چهار تا ماچ میخوام بالا بیارم. میخوام بنویسم زیرش بِیبی شما همونی نیستی که وقتی گوشه ی مانتو میکشید به بینیت سه بار صافش میکردی و توی آینه جیبیت چِک میکردی کَج نشده باشه؟!(#جدی) وقتی رفتم دبیرستان متاسفانه بیشتر بچه ها همونا بودن و با هم اومدیم بالا. و به خاطر فامیلیم با همشون همکلاسی شدم. با این تفاوت که تلاش گربه رو دم هجله بکشم. قد دراز تری پیدا کرده بودم و باز هم تهه کلاس نشستم. از اونایی بودم که همه ی وسایل اتاقم رو میریختم تو کیفم، مبادا خونه بسوزه و وسایل مورد علاقم اونجا مونده باشه. اینه که کیفِ خیلی سنگینی داشتم و دارم. اونروز یادمه از پشت صندلی کیفم با صدای وحشتناکی افتاد زمین. یکیشون برگشت گفت قاه قاه! معلوم نیس تو کیفش چی میاره. میدونی همه چی سرِ چند ثانیه اتفاق افتاد. اینکه من به جای خفه شدن داد زدم "سرِ بریده"! یادمه کلاس توی سکوت خیلی بدی بود. معلم ادامه ی درس رو داد و من مجبور شدم جام رو عوض کنم. شاید نقطه ی عطف روابطمون اونجا بود. اینکه شاید چون من ازشون اجازه ی خندیدن بهم رو گرفته بودم، جبران اتفاقات گذشته میشه. طرف چند روز پیش برام کامنت زده و قلب گذاشته! خوبه که فضای مجازی اولین ری اکشن هامون رو نمیتونه ثبت کنه.. + در تلاشم سرِ بریده ی حلال مشکلات الانم رو هم پیدا کنم:) +البته قبل از شروع دبیرستان توی سوم راهنمایی کلاسم عوض شد و بهترینا رو اونجا دیدم.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/35




وسط الاکلنگ لطفا:)

درخواست حذف اطلاعات
مثلا وقتی یه چهره میبینه آدم اولین چیز توی ذهنش اینه که چجور آدمیه؟ بهش میاد مغرور باشه، بهش میاد هنرمند باشه، بش میخوره خودشیفته باشه یا مثلا مهربون. من خودم رو توی آینه آدم منطقی ای میدیدم. مثلا میگفتم اگه یه موضوعی رو بهم بگن، با شعور برخورد میکنم. وقتی رو اعصابم برن خیلی محترمانه برخورد میکنم تا از خودش ناراحت بشه. درست نبود راستش. من سریع جوش میاوردم. اولین بار وقتی بود که رو به روی تلویزیون بودم و یه نفر میخواست بهم درس زندگی بده. قبولش نداشتم از هیچ نظر و یاغی شدم. بنفش شده بودم وقتی رفت. من فهمیدم که باید روش کار کنم ولی دلم نخواست. باید روی خیلی چیز ها کار می و این رو اعصاب ترینش بود. همچنین ریسک پذیر هم نیستم. ترجیح میدم دقیقا وسط و روی تکیه گاه الاکلنگ باشم تا شانسِ "خوشبینانه" پنجاه درصد رو بین بالا ی بالا بودن و پائینِ پائین بودن رو داشته باشم. این نه خوبه نه بد. نه خیلی کله تا هر چیزی رو بخواد و نه خیلی طماع، و درعین حال راهِ پیشرفت های بزرگ رو هم میندازه پائین. یه بار خوندم بدترین جهنم آدم اینه که لحظه ی آ عمرش شخصی رو که میتونسته باشه رو بهش نشون میدن. این تهه نامردیه. میلیون ها تصمیم فقط توی یک روز میتونن سرنوشت آدم رو عوض کنن. اینکه امروز جوراب نپوشم و ترجیح بدم یه کفش دخترونه پام کنم میتونه منو دیر تر به مقصد برسونه و یه شخصی رو ببینم یا شخصی که قرار بوده رو کلا نرسم ببینم. یه همچین تصمیم ابلهانه ای میتونه اون شخص جهنمی رو کاملا زیر و رو کنه. واسه همین میگم تهه نامردیه. با این حال ترجیح میدم همون آدم زود جوشی باشم که اول کاملا زیر الاکلنگشو بتن میریزه تا ثابت بمونه و بعد برای رسیدن به بالا پله درست میکنه. حالا به جای چند دقیقه چند سال وقتم رو بگیره برام مهم نیس. اون چند سالی که باید بذارم برای برگردوندنِ رنگ ِ صورتم به ح عادی رو میذارم برای پِی ریزی. حالا میخواد این الاکلنگ انتخاب شغل باشه، انتخاب روش زندگی یا شخص حتی. من همین کار رو میکنم. به درک که چه وجهه محافظه کارانه ای داره.



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/30




دیف چهره ها در اماکن عمومی صرفا از یک ترس ناشی میشود!

درخواست حذف اطلاعات
وقتی از پشت صدام کرد، مثل همیشه با لبخند برگشتم با اینکه نمیشناختمش. بهم گفت ببخشید من الان باهاتون حرف زدم؟ گفتم نه. چطور؟ گفت آخه میخندین فک دارین مس م میکنین! دست خودم نبود.اولین بار وقتی حس باید بخندم که یه نفر بهم گفت بهم میاد اسمم تبسم باشه. من عاشق اون اسم شدم و برای اینکه بهم بیاد هِی خندیدم. بعد دیگران بهم گفتن که باعث شده آدم اجتماعی تری به نظر بیام و دیگه من وِل کن نبودم. تنهایی میتونه آدما رو خیلی عوض کنه و اگه لازم بود بخندم تا به اون مشقت بر نگردم حاضر بودم یه لبخند جوکر بشونم کنار لبم حتی. شاید اولین و آ ین باری باشه که نظر یه نفر برام مهم نبوده. با اینکه من رو عملا آدمی دیده بود که یکمی کودنه، ولی مهم نبود. نظرات دیگران زندگی منو تحت الشعاع خودش قرار داده همیشه. اینکه فلانی حتی منو نمیشناسه از مون و بهم یه یه لبخند مس ه زده شاید برای چند ساعت فکر منو مشغول میکنه که چرا؟ مگه چیکار . و بله، میدونم خیلی بده و من هیچ وقت نتونستم توی صلح درونی با خودم باشم. اولین باره که حس یکمی، و برام همین هم کافیه که یکمی بزرگ شدم. واکنش نشون ندم یکم. حس یه پی نوشت اینجا نیازه. پ.ن: کولر نداریم! یه پنکه ی عتیقه داریم که باید به سه تا اتاق خواب بتابه و چون عتیقه اس بیچاره نمیتونه بچرخه. اینه که طبق قوانین فیزیک گذاشتیمش رو به روی یه دبوار تا همه جا پخش شه و داره طبق قوانین روانشناسانه ی تلقینی ما رو خنک میکنه. شوخی نمیکنم. واقعا شرایطم مضحکه:(



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/31




باور کنین لازم نیس همه چی به فراموشی س بشه:)

درخواست حذف اطلاعات
موجودات آبزی حافظه شون در حد چند ثانیس و به قول مون طرف بابای ماهی رو در اورده و چند دقیقه بعد با هم سلام احوال پرسی هم میکنن.الان به نظر بی مزه میاد جُک ولی حقیقتا یه طنز مکانی بود و در لحظه من غش از خنده. ولی ما تکامل پیدا کردیم.اگه قرار بود کم حافظگی بهمون کمک کنه آبششمونم نگه میداشتیم که نخوایم بحران آب بسازیم کلا،چه برسه بخوایم حَلش کنیم. اینا رو گفتم که کینه ای بودن و به فراموشی نسپردن که یکی از صفات بارزم عه رو توجیه کنم. میخوام باهاتون رو راست باشم و باید بگم که دیوونه ها توی تغییر فصل دیوونه تر میشن،درست مثل موقعی که ماه کامل میشه.دلیل علمی برای اولی هست و برای دومی هم پیدا میشه. تغییر فصله الان. دیوونگی به قولی شاخ و دُم نداره و من خستم. خدا رو شکر مثل پسرا ی تازه به بلوغ رسیده ای که تا بهشون میگن پشت لبت هنو سبز نشده میزنن از خونه بیرون، اجازه دارم بزنم از خونه بیرون. البته من از اونائیم که حوصله ی بیرون رفتن رو خیلی ندارم مگر اینکه با شخص خاصی باشه یا برای دلیل خاصی. در اصل مثل این آدمای مستقلی که تا ناراحت میشن یکم راه میرن نبود و زدم بیرون که پارچه ب م. دو تا پسر بچه ی تُخس با دوچرخه پ وسط پیاده رو و من زهره تَرَک شدم. اول اومدم یه بدم که دلمم خنک بشه ولی یادم اومد من بلد نیستم دوچرخه سوار بشم و چقدر دوس داشتم جای اونی که تَرک دوچرخه نشسته باشم. بیخیال شدم و عوضش یه پارچه ی مُفت گیرم اومد. گفته بودم کلاس خیاطی میذاره؟ عجیبه یکم چون همه یا چادریَن و ازدواج کرده یا در شُرَفش و خلاصه ما یکم اونجا وصله ی ناجور میزنیم:) اولش که حالم اب بود اومدم تموم بغضمو خالی کنم اینجا ولی میترسم از اینکه موجود "کینه ای تری"بشم و هر بار که خودم اینجا رو میخونم یادم بیفته همه چیز رو و بد تر از اون،این که با خوندن اینجا هر اولین چیزی که به ذهنش میرسه این باشه که:"از اون دخترایی که فک میکنن خیلی درد و رنج دارن تو زندگیشون و میخوان با چُس کلاس بازی خودشون رو وارد دنیا ی آدم بزرگا کنن." پس بدونِ غُر غُر میگم،امیدوارم که پای تو و امث باز نشه اینجا و بر حسب اتفاق فک کنین اذیتاتون جواب نداده و بخواین دُز ِشو بالا ببرین..امیدوارم تا قبل از تغییر فصل بعدی یا اگه خوش شانس تر باشم تا قبل از ماه کامل بعدی، کلاً نبینمتون! +همین الان نوشتم و از زور خواب چشمام باز نمیشه،اگه یکم بی ربطه و مشکل نگارشی داره متاسفم:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/16




اگه تونستی سگی رو که گازت میگیره رو گاز بگیر:/

درخواست حذف اطلاعات
فکر میکنم تقریبا چهار سال پیش بود که یه شعری رو خوندم و نوشتمش روی کاغذ: پیش از هدف همیشه کمان ناله میکند باور مکن که غم به ستمگر نمیرسد.. "صائب تبریزی" مثل همیشه چسبوندمش به درِ کمد و هر بار که میخواستم لعن و نفرین کنم بهش نگاه می . و میتونم بگم خیلی بهم کمک کرد چون وقتی ضعیف باشی و منظورم از ضعیف بودن حتما جسمانی نیس، مجبور اینطوری خودتو آروم کنی. شاید صائب اونموقع میخواست بهم بگه که آروم باشم و شرایط ی ان نمیمونه. ازش مچکرم و بهش اعتماد . اما اینکه اثر ظلم چطوری به ظالم برگرده خودش موضوع پیچیده ایه. مثلا اینکه چطوری بتونم زجر کُش کنم افراد رو خودش یه بازه ای از خواب هام رو پوشش داده و من ترجیحا اونا رو اونقدر واقعی تصور میکنم تا راحتتر بتونم خودم رو در مواجهه باهاشون کنترل کنم. یه بار گفتم بعضی از خواب هام خیلی واقعی میشن و یکی از اونها بسته نشدن حریم شخصیم بود. اینکه من فرار می به سمت اتاقم ولی دَرِ اتاق قفل نمیشد.. در اتاق باز میشد و من هنوزم گاهی فکر میکنم قفل اتاق ابه. پس منی که میتونم انقدر ترسهام رو واقعی تصور کنم، میتونم افراد رو هم به واقعی ترین شیوه زجر بدم. خیلیا فک میکنن دخترا وقتی کنار همدیگه هستن میشینن همه رو جاج میکنن ولی اینطور نیس همیشه. مگر اینکه طرف خودش کرم داشته باشه هِی بیاد تو حلقت بگه در موردم حرف بزنین ببینین من چقد پُر حاشیه ام و از اینا. در واقع خیلی از بحث های رد و بدل شده ی دخترا با هم میتونه در مورد تخیلات و احساساتِ نا گفته شون باشه. ما داشتیم راجب ی که توی موقع بیکاری دیده بودیم حرف میزدیم و من گفتم بد تموم شده. توی باید پسر و دختر توی میمردن تا درسی برای افراد دیگه باشن و خیانت نکنن. درسته که دوستم ترکید از خنده ولی اونم موافق بود. هانیه میگه:" ی که خیلی توی زندگیش مردم رو آزار میده رو باید بندازن وسط یه مثل کینه تا بفهمه یه مَن ماست چقد کره داره." ترجیح میدم ندونم خودم توی چه ی میفتم ولی نظریه ی جذ ه. البته دروغ چرا! من خودم میگم،اگه از پسِ طرف بر بیام بیخیال این خزعبلات میشم و طرف رو به فنا میدم، اگه بر نیام میگم اگه سگ منو گاز بگیره که گازش نمیگیرم و در موردش با دوستم حرف میزنم و اینکه دلم میخواد بندازمش وسط ای چاکی و آنابل و اینا. و الان دارم به این نتیجه میرسم که بله، ما دخترا کنار هم چقد حرف میزنیم. الانم توی شرایطی هستم که نمیدونم باید طرفو گاز بگیرم یا نه، و اینکه اگه منم گازش بگیرم اون هنوز ظالم به حساب میاد یا نه. ولی خوب اینو میدونم که افراد میتونن ویروس هاری هم داشته باشن پس بهتره عقبگرد کنین. یکم از دور نگاه کنین و اگه خیلی بهتون فشار اومد اشعار قدیمی رو بخونین. رو من که آب روی آتیشه. چقد طولانی شد ایندفه :)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/17




#هشت_مارس

درخواست حذف اطلاعات
اسمش رو یادم نمیاد. اون موقعی که دمِ مدرسه ی دخترونه همه ی راننده سرویس ها مَرد بودن و شیش تا بچه ی قد و نیم قد رو روی هم سوار می و کناره های پیاده رو ها سَر قفلی و جای پارک ماشینشون شده بود، پیدا شد. یه جورایی وقتی که بوی سیگار سرویس ها رو برداشته بود و از بچه ها تا حدی سو استفاده میشد خودش رو جا کرد بین مرد ها و گفت که میخواد راننده سرویس بشه. میدونی وقتی یه همچین تصمیمی میگیری، انتظار داری که جنس مخالفت دعوا راه بندازه و سنگ بندازه جلوی پات. چیزی که انتظار نداری پشت ِ هم جنس هاته. حواست نبوده که حسادتِ این جنس، خونه اب کُن تره و تو حالا نه تنها در مقابل مردها، که در مقابل زن ها هم باید بایستی. اون زن، به بهترین شکل کار رو دست خودش گرفت و هیچ حسادتی نتونست از گود خارجش کنه. اما درسی که به بقیه زن ها داد این بود که، شما برای رسیدن به هر چیزی باید مراقب هر دو جبهه باشین. اینکه نابرابری از جنسِ خودتون ناشی میشه. اینکه پشتِ هم بودن توی این جنس تعریف نشده و بهتون پشت میکنن.. قداستِ این نام رو زیر سوال نبرین و نگذارین هر پسوندی به این نام بچسبه. بگذارین اگر از نسلِ بعد ما سوالِ دوست داشتی پسر باشی رو پرسیدن، درجا جواب مثبت نشنویم. یکم تامل رو ببنیم تو ی جواب هاشون.:) پشت هم باشید. زن باشید...



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/18




پیر نَشین!

درخواست حذف اطلاعات
امروز داشتم تخم مرغ رنگ می . بوی عید بوی گواشه،بوی سبزه و ماهی قرمز سر خیابون،بوی گل های پامچالِ گلفروشِ بد اخلاقه. سرد شد این چند روز هوا و خدا رو شکر که گلِ جدید ن یدیم. کل هفته توی ح ِ نرگس خانه به دوش بودم."مامــــــان!حالا من چی بپوشم؟". و جواب منو میخندوند. "چله بزرگه و کوچیکه باهم دعواشونه.یه چیز گرم بپوش." یه حسی میگه بعضی وقتا بیخیال علم شدن و تصور دعوا ی چله های زمستون میتونه روزِ آدم رو بسازه. حداقل وقتی پیر شدم و دندونام ریخت میتونم واسه حواس پرتی نوه هام از دندون ِ درومده، همین رو تعریف کنم. تصمیم دارم توی پیریم مادر بزرگِ باحالی باشم. هنوزم دغدغه ی چی بپوشم رو داشته باشم. هنوزم آدمی باشم که برنامه داره برای عیدش و نگرانِ سبزه و تخم مرغ رنگی هاشه. مُد شده سبزه سبز نکنیم! خب سبز نکنین، به جاش برین دونه ی سبزی ب ین و بکاریدش و بعدم بخوریدش که اصراف نشه! مد شده ماهی قرمز ن یم! چون میمیرن و ما باید ازشون حفاظت کنیم! وات دِ هِل واقعا؟ خُب ماهی جنگجو ب ین. حتی میتونین بهشون غذا بدین و تا چند وقت زنده نگهشون دارین. یعنی واقعا انقدر سخته که بخواین یه سفره هفت سین بچینین که روشن فکرانه نباشه؟ شما احتمالا پیر شدین، از همون پیر های بی حوصله ی گوشه ی خونه که منتظر اَجَل شونن. یکم سبز باشین. یکم غیر خاص، یکمی هم معمولی. یکمی افاتی. گاهی بی توجه. گاهی منتظرِ یه سال جدید... +تخم مرغ عید رنگ کنین، بوی عید رو تند تر میکنه:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/19




حواستون به خاطرات حبس شده لا به لای لباس ها باشه!

درخواست حذف اطلاعات
از اون دسته آدمایی عم که مسائلی که باید یادم باشه نیست و خُب قطعا فضا برای قرار گرفتن مسائل دیگه باز میشه. خاطرات از اون مسائلیه که من راحت فراموش نمیکنم. یه دسته ی دیگه ای از آدم ها چیز هایی که میخوان رو فراموش میکنن و از نظر من موجودات خوشبختی هستن. و اونها تو ی خونه ت ی روحِ سالم به در میبرن. اما دسته ی من، نباید تو ی خونه ت ی تنها بمونن. یه کمد دیواری توی اتاق منه و اون موقعی که میخواستم اتاق رو انتخاب کنم توی مغزم یه موضوع بود. اون کمد دیواری میتونست یه اتاق کوچیکتر برای تخیلات و نقاشی های من باشه. ولی خوب مادرم با لباس های قدیمی و زیر انداز و جارو برقی اومد توی تخیلاتم و اونو ازم گرفت. بعد چند سال، ت دن این قسمت افتاد به من و من نباید تنها میموندم. حواسم نبود چه آهنگی برای پشت زمینه پخش و اشتباها به جای بسته بندی لباس های قدیمی، خاطرات رو کشیدم بیرون. تک تک لباس ها فریاد میکشیدن که تنهایی الانِت با لباس های جدید تر چقدر مشخصه. چقدر بزرگ شدی. چقدر فرار میکنی از خاطره هات. چقدر ضعیفی... اما اشتباه می . من خیلی چیز ها رو به چشم دیدم و دیگه اونقدر ضعیف نیستم. من تلاش و تونستم خاطره ها رو دور بریزم. من به جای نگه داشتنشون و عذاب کشیدن، من به جای بخشیدن و کنار اومدن، راه سومی رو پیدا . من مغزمو از خاطرات خالی و جا باز برای سال جدید. من اشخاص رو پاک طوری که انگار وجود نداشتن. من به جای حبس افرادِ اشتباه توی کمد دیواری و بی توجهی به اطراف، کمد دیواری رو خالی برای آدما ی جدید. شاید بشه به دلیل خاطرات خوب گذشته، کنار افراد اشتباه موند و حرفی نزد. اما من ترجیح میدم، به جای دوره و از دست دادن زمانم، خاطرات جدید با آدم های درست تر بسازم:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/20




لهجه مونو مس ه میکنن، ما هم آدرس اشتباه میدیم:)

درخواست حذف اطلاعات
پنجره ی اتاق من خیلی کوچیکه. در حدی که قرار نبود براش وصل بشه. به پنجره ی اتاق های دیگه راه داره و وقتی همسایه پایینی غذاشو میسوزونه من شاید اولین نفریم که میفهمم. روبه روی تخته و من فقط سقف شیشه ای ای رو میبینم که روی پشت بومه. مسافرا شهر رو گرفتن. زیرشلواری های چهارخونه و دمپایی لا انگشتی پوشیدن و بچه هاشون رو به جای بردن به سرویس بهداشتیِ چند قدم اونطرفتر، به شمشاد ها میبرن و من با خودم میگم چقدر شناخته شدن توی فرهنگ تاثیر داره.اینکه بشناسنت و با فرهنگ باشی با اینکه نشناسنت و هنون رفتار رو داشته باشی خیلی فرق داره. ترافیک شدیده و لهجمون رو مس ه میکنن! همه چیز به دید شما بستگی داره. این جمله ی لعنتی شب به ذهنم رسید. اینکه همه چیز میتونه متفاوت باشه و من به جای وحشی شدن وقتی یه نفر گیر میکنه بهم،لبخند بزنم و مهمون نوازی شهرم رو نشون بدم. از خودم ناراحتم چون اینکار رو ن . بچه ای که تفنگشو گرفت به طرفم و من عصبی شدم. خانمی که چادرش بهم گیر کرد و من عصبی شدم. بارونی که بارید و من عصبی تر شدم.. به دیدم ربط داشت متاسفانه. مسافرا شهر رو زنده .رنگ های مختلف پاشیدن به شهر حتی با زیر شلواری هاشون، حتی با دو شماره ی آ پلاک متفاوتشون، حتی با لهجه های متفاوتشون.. من از پنجره ی اتاقم،میتونم تق تق دونه های بارون رو بشنوم و حس کنم زیرشم. میتونم بوی کوفته برنجیِ همسایه پائینی رو بشنوم. میتونم اگه خوش شانس باشم، گاهی ماه کامل رو هم ببینم حتی:) +من میتونم احمقانه غُر بزنم، یا چیزی که دارم و هستم رو قبول کنم. ++آرزو میکنم امشب:)



منبع : http://sunnybaudelaire.blogfa.com/post/21