وبلاگهای رنگارنگ

تفکر ساده

آخرین پست های وبلاگ تفکر ساده به صورت خودکار از بلاگ تفکر ساده دریافت و با درج منبع نمایش داده شده است. در صورتیکه به محتوای منتشر شده معترض بوده و یا محتوای پست های نمایش داده شده نا مناسب و شایسته تذکر میباشد، بر روی لینک درخواست حذف کلیک نمائید تا از دسترس عموم خارج گردد.



قصه ی من از این قرار است:

درخواست حذف اطلاعات
قصه ی من از این قرار است: حدوداً 19 ساله بودم که در اثر مواجه شدن با رنج انسان ها تصمیم گرفتم کاری برایشان انجام دهم. با خودم فکر که این همه رنج ناشی از بی اخلاقی انسان ها است و بی اخلاقی انسان ها ناشی از بی دینی. پس تصمیم گرفتم بروم الهیات بخوانم تا بتوانم وجود خدا و حقانیت دین را نشان دهم. به خیالم این طور می توانستم به شکل بنیادین مشکلات را حل کنم؛ غافل از اینکه بسیاری از انی که رنج و بدبختی می آفرینند مومنان، بلکه علمای دین اند. به هر شکل برای تغییر رشته و کنکور مجدد اقدام . در زمان مطالعه برای کنکور نظرم عوض شد و تصمیم گرفتم فلسفه بخوانم. ظاهراً آنجا بهتر می شد وجود خدا را اثبات کرد. پس وارد فلسفه شدم درحالی که هیچ شناختی از طول و عرض این رشته نداشتم. سال های لیسانس من را به این نتیجه رساند که برای داشتن یک شه ی استوار باید فلسفه را، مثل خانه ای، از شالوده محکم بنا کرد. بعد با خودم فکر منطق شالوده ی تمام فلسفه است، بعد از آن لابد فلسفه ی زبان است، بعد معرفت شناسی و متافیزیک، و بعد تازه اجازه دارم بروم سراغ فلسفه ی اخلاق، که آن زمان فکر می غایت فلسفی من است. پس برع اکثر انی که از سر قبول نشدن در رشته فلسفه غرب منطق را انتخاب می کنند، آگاهانه و از سال سوم می دانستم که می خواهم ارشد منطق بخوانم. خام شانه روندی را برای خودم چیده بودم که حدود شصت هفتاد سالگی تازه به خواندن فلسفه ی اخلاق می رسید. با این حال مصمم بودم. منطق را شروع و با گذشت زمان فهمیدم از آن ارتباط شالوده و بنایی که فکر می بین بخش های مختلف فلسفه برقرار است، خبری نیست، و برای خواندن شاخه هایی از فلسفه مثل اخلاق و دین و سیاست احتیاجی به منطق، فلسفه زبان و متافیزیک نیست. در این زمان فلسفه ی دین چشمم را گرفت. به همین خاطر برای ی فلسفه ی دین را انتخاب . با خودم فکر می چه خوب شد که زود متوجه شدم و به جای شصت هفتاد سالگی در سی سالگی به آنجا که می خواستم رسیدم. قاعدتاً باید در فلسفه ی دین خدا اثبات می شد و به دین داری مردم کمک می کرد و دین داری مردم زندگی بهتری برایشان فراهم می آورد (هنوز هم معتقدم که دین این کار را می کند). اما کمی که جلو رفتم، متوجه شدم که اصلاً از این خبرها نیست. فلسفه ی دین (مثل سایر شاخه های فلسفه) آن قدر پیچیده است که اساساً به درد غیرمتخصص ها نمی خورد و آنچه شما در فلسفه ی دین می گویید عملاً در دایره ی شاغلان این حوزه باقی می ماند. لذا سرخورده از فلسفه ی دین، و هم زمان ناامید از فضای بیزینسی و علم زدوده ی های کشور، تصمیم گرفتم شانسم را در حوزه شناسی، به صورت غیررسمی و غیرآکادمیک، امتحان کنم. شناسی دیگر باید جواب می داد. هرچه نباشد جامعه ما تا گردن در دین فرورفته و حکومتی دارد که دین را سر سفره مردم آورده! با خودم فکر خیلی از مشکلات کشور (و حتی مسلمانان جهان) ناشی از بدخوانی دین است. پس اگر بتوانم دستی به سر و روی دین بکشم (کاری که روشنفکران دینی سال هاست دنبالش هستند) کمکی به مردم کرده ام. حاصل نخستین تلاشم در این حوزه شد نگارش کت (با همکاری دوست فاضلم میرهادی نائینی) که به زعم خودم خوب هم از آب درآمد. یا حتی اگر بد هم بود، به واسطه اینکه عصمت، یکی از آموزه های کلیدی تشیع را به نقد کشیده، انتظار داشتم توجه را به خود جلب کند. اما نهایتاً اتفاق خاصی نیفتاد، و حتی از جانب انی که کتاب را برای ارز به ایشان داده بودیم بازخوردی گرفته نشد. اگر شما کت نوشتید و عصمت را در آن نقد کردید و موردتوجه واقع نشد، می شود حدس زد که جامعه ی دین پژوهی کشور نیز به اندازه جامعه ی فلسفه، علم زدوده شده و سرش دنبال بازی و بازیچه است. لذا آ ین سنگر در حوزه ی پژوهش که پژوهی بود نیز در نظرم فروریخت. حالا به این فکر می کنم که شاید در ایران اساساً کار علمی در حوزه ی علوم انسانی عبث است. بهتر است بروم یک شغلی پیدا کنم و لااقل به اندازه یک انسان معمولی به درد جامعه بخورم.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-675.aspx




رضا داوری/فساد

درخواست حذف اطلاعات
رضا داوری اردکانی: اگر به "فساد" هم اندازه "حجاب" حساس بودیم، اوضاع مان بهتر می شد. http://payeshonline.com/files/p os/original/454321_624-285.jpg آقای عزیز، ابوالمشاغل هایی مثل شما که تا دم مرگ از مناصب دل نمی کنند خود بخشی از فسادند. خواهشا دیگر انتقاد از فساد را فاسد نکنید.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-676.aspx




آیا تدریس ی در ایران به صرفه است؟

درخواست حذف اطلاعات
آیا تدریس ی در ایران به صرفه است؟ آیا اساسا در حال حاضر کشور ما نیازی به فعالیت آموزشی- ی در مقطع ی دارد؟ آیا به لحاظ کیفی و از نظر اقتصادی به صرفه تر نیست که کلا مقاطع ی را تعطیل کنیم و در عوض به قدر نیازْ دانشجوی ی به خارج از کشور بفرستیم؟ مگر چند درصد ا خوانده های ما جذب شغلی میشوند که برای انجامش واقعا مدرک ی مرتبط نیاز است؟ جداً جای فکر و بررسی دارد. امیدوارم زمانی نهادی این موضوع را بررسی کند و اگر به این نتیجه رسیدند که آموزش ی در ایران به صرفه نیست، آن را تعطیل کنند و به فکر حیثیت کشور هم نباشند؛ زیرا بی آبرویی مملکت در عدم آموزش ی در کشور نیست، بلکه در خیل کثیر فارغ حصیلان ی است که کارهای نامربوط به رشته و مدرکشان انجام میدهند



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-677.aspx




گفتگوی چهار نفره

درخواست حذف اطلاعات
گفتگوی چهار نفره https://www.iranbook-shop.com/wp-content/uploads/2018/01/%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%da%af%d9%81%d8%aa-%d9%88-%da%af%d9%88%db%8c-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d9%86%d9%81%d8%b1%d9%87-1-320x500.jpg همواره امیدوار بوده ام که بتوان میان فلسفه که علمی است به نحو فزاینده حرفه ای شده، و زندگی عموم مردم پلی بنا کرد؛ به عبارتی امیدوار بوده ام که بتوان ـ اگر ادبیات کشور را قرض بگیریم ـ فلسفه را سر سفره مردم آورد. این امید روز به روز کم و کمتر شده است. مدتی پیش خواندم که کت از تیموتی ویلیامسون، فیلسوف مطرح بریتانیایی، در دست ترجمه است که در قالب دیالوگ (یا بنابر عنوان کتاب «تترالوگ») نوشته شده و قرار است برخی از مسائل فلسفی را به نحو ساده سازی شده برای عموم مطرح کند. از همان زمان چشم می گرداندم تا ببینم چه زمانی کتاب منتشر می شود. نهایتاً شاید دو هفته ی پیش بود که از انتشار کتاب با خبر شدم. در اسرع وقت کتاب را تهیه و خارج از نوبت شروع به خواندنش . اما کتاب را جداً ناامیدکننده یافتم. نویسندگی ضعیف و عاری از جذ ت های روایی (مقایسه شود با دیالوگ های انه ی افلاطون)، موضوعاتی که حتی فرد فلسفه خوانده هم دقیق متوجه نمی شود که راجع به چیست و قرار است از کجا سر درآورد و درمجموع کت که نه به درد خواص می خورد و نه عوام. این کتاب را یدم که اگر خوب باشد به افراد فلسفه نخوانده هدیه دهم تا تلنگری باشد برای شیدن به ذهن هایشان. اما حتی در خواندن کتاب از یک سوم پیش تر نرفتم تا وقتم تلف نشود. البته به این جهت شاید نقدم به کتاب ناقص باشد.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-678.aspx




کاهش بودجه علوم انسانی

درخواست حذف اطلاعات
نه تنها بودجه ی موسساتی مثل جامعه المصطفی و پژوهشگاه اضافه است، بلکه اساسا بخش عمده ی پولی که در کشور ج علوم انسانی میشود هرز سرمایه است. پولی که از جیب مردم ج می شود باید در نهایت به مصرفی مفید برای عموم جامعه برسد. اما هزینه های علوم انسانی اکثرا ج اطفاء امیال شخصی طلاب علوم انسانی (میل به حقیقت یا هر چیز دیگری) و اساتید بی خاصیت این رشته می شود و سودی به عموم مردم نمی رساند.
پیشنهاد من اتخاذ رویکرد شدیدا انقباضی به بودجه ها و موسسات علوم انسانی و تعطیلی بخش بزرگی از آنهاست. در کشوری که بخشی از مردم از داخل سطل زباله ارتزاق میکنند و کارخانه هایش به دلیل عدم حمایت مالی تعطیل میشود، علوم انسانی زیادی لو است. وقتی ی در خانه لوازم اولیه ی زندگی را ندارد، عاقلانه نیست که برای تزئین منزل دکوری ب د.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-679.aspx




سرمایه گذاری تی در ورزش

درخواست حذف اطلاعات
سرمایه گذاری تی در ورزش هایی مانند وات لو، هاکی داخل سالن، اسب دوانی، تیراندازی و... چه سودی دارد؟ برای ورزش ملی سه کارکرد به ذهن من می رسد: ۱- تشویق جامعه به انجام ورزش و درنتیجه گسترش تندرستی، ۲- سرگرمی، ۳- رسیدن به افتخار ملی. آیا تشویق جامعه به ورزش با سرمایه گذاری در ورزش هایی مانند آنچه در بالا ذکر رخ می دهد؟ من این طور فکر نمی کنم. عمدتاً انی مخاطب اسب سواری یا وات لو هستند که پیش تر به این ورزش ها جذب شده اند. ضمن اینکه اگر بنابر سلامتی است، ورزش های مفیدتری از اسب سواری و تیراندازی وجود دارد. پس سرمایه گذاری در برخی ورزش ها که اولاً به ترویج ورزش منجر نمی شود، ثانیاً اگر هم منجر شود سود جسمانی زیادی برای فاعلش ندارد (و بیشتر جنبه سرگرمی دارد)، چندان عاقلانه نیست. اگر مراد از ورزش تی تزریق سرگرمی به جامعه است، این را می فهمم اما صرفاً برای بعضی ورزش ها مثل فوتبال و برای ایران کشتی. هزینه برای اسب سواری و امثاله، صرف بودجه عمومی برای یک اقلیت بسیار کوچک و به این جهت محکوم است. اما اگر ی ورزش تی و ملی را در جهت ارتقاء غرور ملی و مفاهیمی ازاین دست بداند، خواهم گفت این بدترین نوع سرمایه گذاری است؛ ملی گرایی مفهومی عقب مانده و برخاسته از خودخواهی بشر است و سرمایه گذاری در جهت تقویت آن اخلاقی نیست. با توجه به آنچه به طور خلاصه گفتم، سرمایه گذاری تی در بخش وسیعی از ورزش هرز سرمایه است. همان طور که در مورد بخش وسیعی از علوم انسانی (که در آن ذی نفع هستم) گفتم، صلاح کشور در تعطیلی حمایت تی از این حوزه ها و هزینه کرد بودجه آن ها در امور ضروری تر است.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-680.aspx




کانال تلگرام تفکر ساده

درخواست حذف اطلاعات
فعلاً می توانم بگویم که مطلب خاصی برای نوشتن در این وبلاگ ندارم. شاید در آینده وبلاگ مجدداً فعال شد، شاید هم نشد. عج اً اگر مایلید من را دنبال کنید، از طریق کانال «تفکر ساده» این کار را انجام دهید: https://t.me/tafakoresadeh



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-681.aspx




برهان نظم، جهانهای موازی و استفان هاوکینگ

درخواست حذف اطلاعات
برهان نظم، جهانهای موازی و استفان هاوکینگ نسخه ای از برهان نظم در اثبات وجود خدا که به علم فیزیک متکی است می گوید نظم حاکم بر جهان آن قدر ظریف است که احتمال رخ دادن آن بدون در نظر گرفتن یک نیروی خارجی که آن را ایجاد کند بسیار ناچیز است. درنتیجه محتملاً خ این نظم را به جهان بخشیده است. برای مثال، اگر نیروی هسته ای که پروتون ها و نوترون ها را در کنار هم نگه می دارد کمی ضعیف تر از وضع فعلی می بود، اصلاً اتمی شکل نمی گرفت که جهان فعلی و خصوصاً حیات در آن بوجود آید. در مخالفت با این استدلال برخی این احتمال را مطرح کرده اند که شاید علاوه بر جهان ما، جهان های موازی فراوانی وجود داشته باشد که بر هرکدام قوانین فیزیکی متفاوتی حاکم است؛ به این ترتیب، احتمال پیدایش جهانی با مختصات جهان فعلی ما دیگر ناچیز نیست (درست مانند اینکه اگر پنج عدد تاس را هزاران بار با هم بیندازید، احتمال اینکه هر پنج تاس 6 بیاید ناچیز نخواهد بود). درنتیجه دیگر وجود خدا ـ لااقل براساس این استدلال ـ محتمل نیست. کمی پیش یادداشتی را در سایت بیبی سی فارسی خواندم با عنوان «آ ین مقاله هاوکینگ: نظریه ای در توضیح جهان های متعدد». این مقاله هرچند برای فهم دقیق ایده ی هاوکینگ که ظاهراً وابستگی زیادی به ریاضیات دارد مناسب نیست، اما به نظرم توانسته ایده ی کلی او را مطرح کند. آن ایده این است: «ارزی بدیع نظریه هارتل-هاوکینگ در مقاله تازه باعث بازگشت نظم به جهان های متعدد هرج ومرج زده شده است. ارزی تازه حکایت از آن دارد که فقط امکان وجود جهان هایی هست که قوانین فیزیک در همه آن ها ی ان باشد». فکر می کنم برای خواننده من روشن است که ارتباط مقاله ی هاوکینگ با بحث ابت راجع به برهان نظم چیست. اگر نظریه هاوکینگ و همکارش هارتل درست باشد، معنایش برای برهان بالا این خواهد بود که عمده ترین سلاح مخالفان این برهان از کار خواهد افتاد. چراکه وجود تعداد بسیاری جهان با قوانین فیزیکی حاکم بر جهان ما با وجود تنها یک جهان (یعنی جهان ما) تفاوتی برای آن برهان ندارد. به این ترتیب، یک نقد مهم از سر راه برهان بالا برداشته میشود. پ. ن: بعید میدانم ی مثل من که آموزش ریاضی و فیزیک، به معنای فنی کلمه، ندیده است هرگز بتواند ارزی قابل قبولی از نظریاتی مانند نظریه هارتل-هاوکینگ داشته باشد؛ بااین حال، همیشه نسبت به این ادعاهای کلان راجع به چیزهایی که هیچ گونه دسترسی ای به آن ها نداریم، مانند جهان های موازی، مشکوک هستم. برایم عمیقاً محل سؤال است که چطور ممکن است ی اثبات کند که اگر جهان دیگری وجود داشته باشد (که قاعدتاً ورای دسترس ماست) آن جهان باید قوانینش با جهان ما ی ان باشد. با این وصف، متن بالای را می توان به صورت یک گزاره ی شرطیه تفسیر کرد: «اگر نظریه ی هارتل-هاکینگ درست باشد، آنگاه نسخه مطرح شده در ابتدای این متن از برهان نظم، برای انی که پیش از مطرح شدن اعتراض جهان های موازی این برهان را قدرتمند می دانستند، به شکل چشمگیری تقویت خواهد شد».



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-685.aspx




ب متناوب مشروعیت مردمی، ضرورت هر نظام است

درخواست حذف اطلاعات
ب متناوب مشروعیت مردمی، ضرورت هر نظام است هر نظام برای اینکه مشروعیت داشته باشد، باید به صورت متناوب در معرض آراء مردم قرار بگیرد. یعنی اینکه نه تنها بالاترین سمت های اجرایی و تقنینی به واسطه رأی مردم تعیین شوند، بلکه مردم حق داشته باشند کل سیستم را هم تغییر دهند. حکومتی که این گونه نباشد نامشروع است. در دموکراسی ها مقامات ارشد اجرایی و تقنینی با رأی مردم انتخاب می شوند و سیستم آن قدر سیال است که حیاتش وابسته به همین مقامات ارشد است؛ لذا مردم با انتخاب مقامات ارشد اجرایی و تقنینی درواقع سیستم کشور را تعیین می کنند. اما در کشورهایی مانند ایران، چه و چه بعدازآن، سیستم به عنوان کانون تمرکز قدرت از مقامات ارشد اجرایی و تقنینی جداست؛ لذا برای مشروعیت نیازمند تأیید گرفتن از مردم بوده و هست. اما نه پیش از انقلاب و نه پس از انقلاب این تأیید گرفتن در دستور کار نظام حاکم قرار نداشته است. درنهایت نظام قبل با انقلاب ساقط شد، اما نظام جدید، یعنی تا مدتی از مشروعیت مردمی برخوردار بود، چراکه مردم با رأی خود در 12 فروردین 58 مهر تأییدی بر ماهیت نظام کشور زدند. اما با گذشت زمان، رفته رفته این مشروعیت کمتر و کمتر شد و به جایی رسیده است که اکنون بسیاری از انی که در 12 فروردین رأی آری به نظام دادند اکنون زنده نیستند و بسیاری از انی که اکنون زنده هستند در آن روز فروردینی هنوز پا به جهان نگذاشته بودند. لذا فکر می کنم که مدت ها است زمان آن رسیده که نظام حاکم بر ایران خود را در معرض آرای مستقیم مردم قرار دهد تا ببیند مردم بار دیگر به آن «آری» می گویند یا «نه» را برمی گزینند. مشروعیت نظام متوقف است بر گرفتن آری دوباره از ملت.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-661.aspx




نگاهی کلی به مسئله ی شر

درخواست حذف اطلاعات
نگاهی کلی به مسئله ی شر مسئله شر را می توان مهم ترین استدلال علیه خداباوری دانست؛ استدلالی که از دیرباز در بین فلاسفه مطرح بوده است. مسئله شر، به طور خلاصه، وجود شرور در جهان را دلیلی بر عدم وجود خدا می گیرد. البته باید توجه داشت که منظور از «خدا» صرفاً مفهومی است که در ادیان ابراهیمی (یهودیت، یت و ) از خدا مراد می شود. خدا در این مفهوم موجودی است که لااقل سه صفت را دارد: قادر مطلق است، عالم مطلق است و خیرخواه محض است. باوجوداینکه مسئله ی شر اساساً اشکالی است که در متن ادیان ابراهیمی مطرح می شود، اما جالب است که قدیمی ترین بیان مسئله ی شر را باید در کلام یکی از شمندان بیرون از سنت ابراهیمی سراغ گرفت. اپیکور (epicurus) فیلسوف یونانی قرن سوم پیش از میلاد در نقل قولی که منتسب به او است می گوید: «آیا خداوند می خواهد که مانع شر شود اما نمی تواند؟ پس او قادر مطلق نیست. آیا می تواند چنین کند، اما نمی خواهد؟ پس آنگاه بدخواه است. آیا هم می تواند و هم می خواهد؟ پس شر از کجا می آید»؟ اما مسئله ی شر مثل بسیاری دیگر از مباحث فلسفی، در قرن بیستم مورد مداقه قرار گرفته و بحث به شکلی پیچیده تر از آنچه در قرون گذشته مطرح شده، ادامه پیدا کرده است. در اینجا لازم است یک تقسیم بندی مهم در بحث شر را که در نیمه دوم قرن بیستم شکل گرفت بیان کنم. در مباحث جدید، مسئله شر را به دو نوع منطقی (logical) و قرینه ای (evidential) تقسیم کرده اند. مسئله ی منطقی شر می خواهد نشان دهد که وجود شرور در جهان منطقاً باوجود خدا ناسازگار است. صورت این استدلال چنین است: 1ـ وجود خدا باوجود شر ناسازگار است. 2ـ شر وجود دارد. پس: خدا وجود ندارد. مهم ترین م ع مسئله منطقی شر جی. ال. مکی (j. l. mackie) است و برجسته ترین خداباوری که به استدلال مکی پاسخ داده الوین پلنتینگا (alvin plantinga) است. پلنتینگا در مواجهه با استدلال مکی، دفاعیه ای را تحت عنوان دفاع مبتنی بر اختیار (free will defense) مطرح کرده است. پیش از بیان چیستی این دفاعیه خوب است که دو نوع پاسخ مختلف که خداباوران در مواجهه با مسئله شر ارائه می کنند را معرفی کنم. به طورکلی دو استراتژی دفاعیه (defense) و تئودیسه (theodicy) در مواجهه با مسئله ی شر از جانب خداباوران به کار گرفته می شود. دفاعیه که عمدتاً پاسخی است به مسئله منطقی شر، تلاش می کند تا با طرح یک سناریوی ممکن نشان دهد که می توان راه برون شویی از بن بست منطقی که امثال مکی مطرح می کنند پیدا کرد. مثلاً پلنتینگا در دفاع مبتنی بر اختیار می گوید ممکن است که اختیار (که موجودات ذی شعوری مانند انسان از آن بهره دارند) آن قدر در نگاه خدا ارزشمند باشد که اجازه می دهد موجوداتی مختار باشند ولو اینکه با سوءاستفاده از اختیارشان شر تولید کنند. این دفاعیه پلنتینگا هر دو نوع شرور اخلاقی و شرور طبیعی را شامل می شود. شرور اخلاقی شروری است که از افعال موجود مختار ناشی می شود، مثل اینکه انسانی مرتکب قتل می شود. شرور طبیعی شروری هستند که از ساز و کار طبیعت سرچشمه می گیرند، مثل ز له. پلنتینگا معتقد است که منطقاً ممکن است موجودات مختاری شروری (مثلاً شیاطین) غیر از انسان وجود داشته باشند که شرور طبیعی به نوعی حاصل عملکرد آن ها باشد. لذا در دفاعیه پلنتینگا شرور طبیعی نیز به شرور اخلاقی برمی گردند. بعد از دفاع مبتنی بر اختیار، اجماعی در میان شمندان فلسفه ی دین شکل گرفت مبنی بر اینکه مسئله ی منطقی شر پاسخ مناسب خود را گرفته است؛ لذا صورت دیگری از مسئله شر موردتوجه قرار گرفت. اما پیش از اینکه صورت جدیدتر مسئله ی شر، که مسئله ی قرینه ای شر نام گذاری شده را مطرح کنم، اجازه دهید معرفی تئودیسه که جا مانده است را هم انجام دهم. دفاعیه ها به دنبال معرفی یک پاسخ ممکن به مسئله شر هستند، اما تئودیسه ها به دنبال معرفی یک پاسخ واقعی یا محتمل (= ممکنی که احتمال صدقش بیش از کذبش باشد) هستند. مثلاً یکی از معروف ترین تئودیسه ها، تئودیسه ی پرورش روح (soul making) جان هیک است که می گوید علت شرور جهان این است که انسان با قرار گیری در شرایط دشوار اعتلای روحی پیدا کند. این تئودیسه به بیان یک سناریوی ممکن اکتفا نکرده و سعی میکند واقعیت پس شرور جهان را شناسایی کند. اما مسئله ی قرینه ای شر چه می گوید؟ برخلاف مسئله ی منطقی شر که معتقد به ناسازگاری میان شرور جهان و وجود خدا است، مسئله ی قرینه ای شر ادعای فروتنانه تری داشته و می گوید که شرور جهان زمینه ای عقلانی برای باور به عدم وجود خدا فراهم می آورد. معروف ترین نسخه از مسئله ی قرینه ای شر که توسط ویلیام رُو (william rowe) ارائه شده می گوید: 1- مواردی از رنج شدید وجود دارد که موجودی قادر مطلق و عالم مطلق و خیرخواه محض می تواند مانع وقوعشان شود، بی آنکه خیری بزرگ تر را از دست دهد یا شری یا بدتر را روا بدارد. (مقدمه ی ناظر به واقع) 2- موجودی قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض مانع وقوع هر رنجی که بتواند می شود، مگر اینکه نتواند مانع وقوع آن شود بی آنکه خیری بزرگ تر را از دست بدهد یا شری یا بدتر را روا بدارد. (مقدمه ی الهیاتی) پس: موجودی قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض وجود ندارد. مثال خود رُو از رنج شدیدْ بچه آهویی است که در آتش سوزی جنگل گیر افتاده و دچار سوختگی می شود و پس از چند روز رنج کشیدن می میرد. رُو می گوید با بررسی جوانب این اتفاق بنظر نمی رسد که خیری در پس وقوع این شر باشد که وقوع آن را جبران کند. لذا این شر بی وجه (یا بیهوده) است، و ازآنجایی که وقوع شر بی وجه با وجود خدا جمع نمی شود، پس خدا وجود ندارد. برخی از خداباوران، مانند پیتر ون اینواگن (peter van inwagen) و مایکل پترسون (michael peterson)، تلاش کرده اند تا نشان دهند که وجود شر بی وجه و وجود خدا سازگار هستند (درواقع تلاش کرده اند تا مقدمه الهیاتی را ابطال کنند)؛ اما عمده مباحث پیرامون استدلال رُو در نقد مقدمه ی ناظر به واقع شکل گرفته است و خداباوران تلاش کرده اند نشان دهند که ما مجاز نیستیم به سادگی بگوییم که «بنظر می رسد که رنج بچه آهو بی وجه است، پس رنج بچه آهو واقعاً بی وجه است». در این موضع، بحث مسئله ی شر وارد حوزه معرفت شناسی می شود؛ اینکه ما در چه شرایطی می توانیم از «بنظر می رسد...»، «هست...» را نتیجه بگیریم. پاسخ ها به این سبک استدلال (بنظر می رسد... پس هست) متنوع است، اما شاکله ی کلی همه آن ها را در بحث شر می توان یک چیز دانست، و آن اینکه چون خداوند دارای فهمی برتر از فهم ماست، پس شاید او دلایلی برای روا دانستن شرور دارد که به ذهن ما نمی رسد؛ پس به سادگی نمی توان گفت چون شری به نظر ما بی وجه می رسد، پس واقعاً هم بی وجه است. خداباوران برای روشن شدن این مطلب این مثال را زده اند که فهم ما در مقایسه با فهم خدا مانند فهم یک کودک یک ماهه در مقابل فهم والدینش است. ممکن است والدین رنج های مختلفی را بر کودکشان روا بدارند (مثل رنج وا ن) که کودک نمی تواند علت آن ها را درک کند، اما والدین دلیل خوبی برای روا دانستن آن رنج ها دارند. لذا، صرف اینکه دلایل خداوند به ذهن ما نمی رسد به این معنا نیست که چنین دلایلی وجود ندارد. این موضع، موضعی است که از آن با عنوان خداباوری شکاکانه (skeptical theism) یاد می شود. نقدهایی هم نسبت به خداباوری شکاکانه وارد شده است. یکی از آن ها این است که خداباوری شکاکانه منجر به شکاکیت اخلاقی (moral skepticism) می شود. به این معنی که وقتی ما با یک شر مواجه می شویم، نمی توانیم برای مرتفع ساختن آن شر تصمیم بگیریم. فرض کنید فرد نیازمندی از شما طلب کمک مالی می کند. اخلاق متعارف حکم می کند شما به این فرد کمک کنید، اما اگر خداباوری شکاکانه را در نظر داشته باشیم، قاعدتاً ما نمی دانیم که آیا وضعیت فقر و نیاز درمجموع به سود آن فرد است یا نیست. یعنی شاید خدا بنابر علتی این وضعیت را برای آن فرد روا دانسته است. لذا ما نمی دانیم که آیا باید به آن فرد نیازمند کمک کنیم، یا خیر. ازاین جهت دچار شکاکیت اخلاقی می شویم. به این نقد این طور پاسخ داده شده است که چون – با توجه به متن ادیان – خداوند به ما دستوراتی داده، ما در زمینه ی تصمیم گیری اخلاقی دچار تردید نشده و میدانیم که چه باید انجام دهیم. نقد دیگر به خداباوری شکاکانه که میتوان آن را نقد شکاکیت فراگیر (global skepticism) نامید این است که اگر ممکن است خدا دلایل خوبی ورای فهم ما برای روا دانستن شرور جهان داشته باشد، همچنین ممکن است که خدا دلایل خوبی برای فریب دادن ما داشته باشد. مثلاً ممکن است جهان تنها 100 سال عمر داشته باشد، اما خدا جهان را طوری به ما نمایانده که گویی میلیونها سال قدمت دارد. به این ترتیب ما گرفتار شکاکیتی فراگیر میشویم. * آنچه در بالا آمد مرور سریعی بود بر بحث شر با تمرکز بر آنچه از نیمه دوم قرن بیستم تا اکنون رخ داده است. البته بحث هنوز در جریان بوده و کمی هم ازآنجایی که بحث را پایان دادم جلوتر رفته است. درمجموع، بحث شر خصوصاً در حوزه خداباوری شکاکانه یک بحث زنده و دارای جذ ت های خاص خود است.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-662.aspx




معمای تقیه

درخواست حذف اطلاعات
معمای تقیه در علم حدیث شیعه برخی عجایب حدیثی با توسل به تقیه توجیه می شود. مثلاً تع ت میان احادیثی که مضامین متضاد دارند یا اینکه در پاسخ به افراد مختلف راجع به مسئله ای واحد احکام مختلفی صادر می کند، با این توجیه که تقیه کرده حل وفصل می شود. حال حدیث زیر را بخوانید: «ابوبکر حضرمی گوید: هنگامی که باقر (ع) به نزد هشام بن عبدالملک در شام برده شد و در آستانه ی دربار قرار گرفت، هشام به یارانش و انی از بنی امیه که در آنجا حاضر بودند گفت: هرگاه دیدید که من محمد بن علی را توبیخ و سپس ت شدم، هر یک از شما متوجه او شده و او را توبیخ نماید. آنگاه دستور داد که به حضرت اجازه ی ورود داده شود. چون باقر (ع) بر او وارود شد با دست اشاره نمود و فرمود: سلام بر شما؛ و همه را به سلام خود مشمول ساخت، سپس نشست. خشم هشام به علت اینکه حضرت به او به عنوان خلیفه سلام ننموده و بدون اجازه ی وی نشسته است، بیشتر شد، پس به حضرت روی کرد و شروع به توبیخ وی نمود، ازجمله گفت: ای محمد بن علی! همچنان مردی از شما وحدت مسلمانان را بر هم زده و آنان را به سوی خود دعوت می نماید و از روی بی دی و کمی دانش گمان می کند که او است؛ و هرچه که خواست، حضرت را توبیخ نمود. چون هشام ت شد، دیگران یکی پس از دیگری به حضرت روی کرده و ایشان را توبیخ نمودند تا اینکه سخن آ ین آنان نیز پایان یافت. پس چون ت شدند، (ع) برخاست و فرمود: ای مردم! به کدام سو می روید و شما را به کجا می برند؟ خدا نخستین شما را به وسیله ی ما هدایت نمود و [هدایت] آ ین شما نیز با ما انجام می پذیرد، پس اگر شما فرمانروایی زودگذر دارید ما فرمانروایی جاودان داریم و بعد از فرمانروایی ما هیچ فرمانروایی دیگری نخواهد بود زیرا که ماییم اهل عاقبت، خداوند عز و جل می فرماید: «عاقبت از آن پرهیزکاران است». هشام دستور داد حضرت را زندانی کنند». (اصول کافی، باب ولادت ابوجعفر محمد بن علی (ع)، حدیث 5). اگر تقیه جزو استراتژی های مشروع ان بوده، چرا در چنین موضعی اقدام به تقیه نکرد و چیزی نگفت تا خشم خلیفه را آرام کند، و برع کلماتی را بر زبان راند که شاید اگر آن ها را نمی گفت زندانی نمی شد؟ به عبارتی، در مواردی تقیه به ان نسبت داده می شود (مثلاً در پاسخ دادن به سؤال ساده ی یک فرد) که هرچه خواننده فکر می کند که در آن موضع چه خطری متوجه می بود که تقیه کرده باشد، چیزی به ذهنش نمی رسد؛ اما در موضع خطرناکی مانند مقابل خلیفه ایستادن می بینیم که بی مهابا حرفش را می زند و به زندان می افتد. این تعارض برای من قابل هضم نیست.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-663.aspx




فلسفه قرن هفدهمم آرزوست...

درخواست حذف اطلاعات
پایان نامه ام آن قدر پیچیده شده که وقتی خودم برای ویرایش می خوانمش باید تمرکز زیادی به ج دهم تا بفهمم چه گفته ام. البته مشکل از نگارش من نیست. معتقدم که آدم ساده نویسی هستم. بحث پیچیده است. فلسفه ی امروز بسیار پیچیده شده؛ آن قدر که دارد کم کم کار روی آن ممتنع می شود. فلسفه ی دوست داشتنی و ساده ی قرن هفدهمم آرزوست...



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-664.aspx




خواندن علوم انسانی در ایران فعلی بی فایده است

درخواست حذف اطلاعات
عمده ی بخش های علوم انسانی در نظرم بی فایده شده است. سال ها است که لااقل اهالی فلسفه (که می شناسمشان) در برابر این سؤال مردم عادی که «فلسفه به چه دردی می خورد» از ارائه ی پاسخ عاجزند و این عجز را با ناتوان از فهم پاسخ پنداشتن عوام یا عمیق فرض پاسخ این سؤال (آن قدر که نمی توان در چند جمله ی ساده فراهمش آورد)، نادیده گرفته اند. اما واقعیت این است که فلسفه بی فایده است. فلسفه، لااقل بخش عمده آن دردی را از جامعه ای مانند آنچه امروز در آن زیست می کنیم دوا نمی کند. فلسفه حاصل استعلا جویی ذهن بشر از وقایع و گرفتاری های روزمره است و اساساً قرار هم نیست به درد زخم جامعه بخورد. شاید بخش هایی از فلسفه مانند فلسفه دین، اخلاق و سیاست به چندین واسطه به درد جامعه بخورند، اما همین بخش های عملی فلسفه (که البته بی نیاز از بخش های عملی تر فلسفه نیستند) زمانی می تواند در جامعه مؤثر باشد که مخاطب داشته باشد. اما فلسفه در جامعه ما مخاطب ندارد. مخاطبان جدی فلسفه تنها دانشجویان تازه کار فلسفه هستند که شوق معصومانه ای به دانستن دارند. وگرنه هرچه بالا بروی، تا به تمام های برسی، فلسفه بیشتر و بیشتر از قدر و قیمتش می افتد و بعضاً تا حد ابزاری برای امرارمعاش نزول مرتبه پیدا می کند. بحران مخاطب فلسفه تا جایی است که رساله های ی که یکی از نقاط اوج تلاش فکری اهالی فلسفه است حتی توسط اساتید راهنما خوانده نمی شود. حال چه انتظاری می توان داشت که دیگری رساله را دست بگیرد و بخواند. من البته راجع به ایران صحبت می کنم. مطلبی که شما می نویسید (اعم از مقاله و کتاب) شاید تنها توسط افرادی به تعداد انگشتان یک دست خوانده شود که صلاحیت و توان برخورد علمی با متن را داشته باشند. وگرنه سرک کشیدن های برخی هرزه گرد یا دانشجویان کنجکاو تازه کار هدفی نیست که ی بخواهد به خاطر آن عمر خود را صرف تحقیق و پژوهش کند. فلسفه کار در ایران عمر هدر دادن است. چراکه مخاطبی در کار نیست. آیا ارزش دارد که شما دو سال از عمرتان را صرف نگارش یک کتاب کنید و بعد دست آ تنها چند نفر فرد باصلاحیت آن را (شاید) بخوانند؟ آیا ارزش دو سال از عمر من به اندازه زدن حرف هایی برای تنها چند نفر است؟ این فقط بحران فلسفه نیست. تقریباً در تمام حوزه های علوم انسانی همین مشکل ب ا است. لذا من فکر می کنم خواندن علوم انسانی در شرایط فعلی ایران، جز برای ی که یا محض ی رضای دل خود علوم انسانی می خواند (و بی خیال مخاطب است) یا برای ی که بتواند خود را به جامعه ی بین المللی وصل کند، بیهوده است.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-665.aspx




به نقل از مجتهد شبستری

درخواست حذف اطلاعات
«ما نمی توانیم به عنوان شهروند ایرانی آنچه را به عنوان دین و دین داری رسماً تبلیغ می شود و با تفسیر رسمی دین و دین داری به مقام عمل درمی آید مسکوت بگذاریم. پرداختن به این موضوعات برای ما حتی مهم تر از پرداختن به فلسفه است، مهم تر از پرداختن به علم است، مهم تر از پرداختن به هنر است. برای اینکه در جامعه ی ما این ها بیش از فلسفه و بیش از علم و بیش از هنر با انسانیت ما و سرنوشت فردی و اجتماعی ما سروکار دارد». مجتهد شبستری، محمد. (1396). نقد بنیادهای فقه و کلام. ص 207.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-667.aspx




سخنرانی در تربیت مدرس

درخواست حذف اطلاعات
چهارشنبه 1 آذر (ساعت 16) در همایش دانشجویی فلسفه تربیت مدرس سخنرانی (ارائه یا هر نام دیگری که دارد) خواهم داشت با عنوان «کورنئا و بستار: پاسخی به گراهام و مایتزن». چند ماه پیش که هنوز رقبتی به فلسفه داشتم در این همایش ثبت نام . اگر حالا بود این کار را نمی . این اولین و آ ین ارائه من در عرصه فلسفه خواهد بود.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-668.aspx




تفا

درخواست حذف اطلاعات
تفا و به خود بالیدن را درست درک نمی کنم. نه تنها در موارد ی مثل افتخار به نیاکان یا ثروت و مقام خانوادگی، بلکه حتی در مواردی مانند باهوش بودن، قوی بودن، زیبا بودن، کاریزماتیک بودن، خوش سخن بودن و...
تنها دو زمینه را برای تفا به رسمیت می شناسم؛ یکی تفا به دست آوردی که حاصل تلاش است، دوم تفا به خوبی های اخلاقی خودمان. این هردو معلول اراده ی فرد هستند، نه نصیبی الهی یا موروثی.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-669.aspx




از فلسفه تا بازار

درخواست حذف اطلاعات
چند نفر دوست دانشجوی فلسفه بودیم. همگی جدا درگیر (و منهای من صاحب ذهنهایی قوی). به ارشد و ی رسیدیم. حالا اما گفتگوهای ما لحظه ای راجع به فلسفه نیست. راجع به کار به بازاری ترین معنای ممکن آن حرف میزنیم. زمانی در نظرم محور قرار دادن کار اقصادی در زندگی خفیف ترین صورت زندگانی بود. حالا اما برع فکر میکنم. عمر دادن بر سر مسائل نظری در برهوتی که شه یداری ندارد ضایع عمر است. بهتر که آدم در یک بوتیک فروشنده باشد تا سرگردانی حیرت زده در جامعه ی علمی مسخ شده ایران.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-671.aspx




صفات مطلق الهی و مسائل فلسفه دین

درخواست حذف اطلاعات
صفات مطلق الهی و مسائل فلسفه دین اگر در عالم فلسفه ماندنی شدم ـ که احتمال وقوع آن کمتر از احتمال خلافش است ـ یکی از مباحثی که به نظرم بسیار پراهمیت بوده و دوست دارم روی آن کار کنم، بحث از صفات مطلق خداوند است؛ یعنی صفاتی که با قید «مطلق» به خداوند نسبت داده می شوند (مانند عالم مطلق، قادر مطلق و...). ایده ی من برای تحقیق درباره ی این موضوع آن است که این صفات، یا لااقل بیشتر آن ها، عمدتاً توسط متکلمان و فلاسفه آفریده شده اند. رجوع به متن ادیان از این مدعا که خداوند تمامی صفات (کمالی) را به صورت مطلق دارد پشتیبانی نمی کند؛ لااقل در مورد میتوانم بگویم که قرآن از چنین ادعایی حمایت نمی کند. اگر بتوانم ایده ی خود را ثابت کنم، صدق این ایده تأثیرات مهمی در فلسفه ی دین دارد. مثلاً مسئله ی شر منحل می شود [1]. همچنین برهان وجودی (تا حدی) از موضوعیت می افتد. [1]: متکلمان و فلاسفه از سر حب دین و خداوند، با مطلق انگاشتن صفات الهی، بد دردسری برای خداباوری ایجاد کرده اند.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-642.aspx




هژمونی زدگی

درخواست حذف اطلاعات
هژمونی زدگی در فلسفه ی روز مغرب زمین هم هژمونی افراد (در مقابل حجیت شه) وجود دارد. مثلاً در بخش بزرگی از متون فلسفه ی دین ارجاع به پلنتینگا وجود دارد، به شکلی که گویی پلنتینگا یکی از طرفین اصلی دخیل در بحث است؛ حال آنکه چنین نیست. حکایت مشابهی راجع سوئینبرن و با دوز کمتری راجع به ویلیام آلستون هم وجود دارد (این سه شخص مطرح ترین چهره های فلسفه ی دین معاصر هستند). تفاوت غرب و ایران درمورد هژمونی افراد در این است که هژمونی افراد در غرب بیشتر نقش رنگ و لعاب زدن به نوشته را دارد، اما فلسفه ورزی در ایران اساساً چیزی نیست جز خزیدن زیر سایه ی هژمونی یک فیلسوف مطرح.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-643.aspx




کانال تلگرام

درخواست حذف اطلاعات
تمام مطالب وبلاگ را در کانال تلگرام وبلاگ هم قرار میدهم، اما فقط برخی از مطالب کانال تلگرام در وبلاگ منتشر میشود. به عبارتی، رابطه تلگرام و وبلاگ، عموم و خصوص مطلق است. این بخاطر کارکرد راحت تر تلگرام است. لذا از عضویت در کانال تلگرام ضرر نمیکنید. https://t.me/tafakoresadeh



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-644.aspx




اصلاح یک اشتباه دیگر

درخواست حذف اطلاعات
در پست قبل نوشتم رابطه وبلاگ و کانال تلگرام عموم و خصوص من وجه است، که در واقع باید مینوشتم عموم و خصوص مطلق. (پست قبل را اصلاح ).



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-645.aspx




منشأ اختلاف نظر میان فیلسوفان

درخواست حذف اطلاعات
منشأ اختلاف نظر میان فیلسوفان فکر می کنم سال 89 بود؛ پیش از آنکه منطق بخوانم. پیش یکی از اساتید به نام منطق رفتم و از او این سؤال که ذهنم را درگیر کرده بود پرسیدم: اگر قرار است منطقْ ذهن را از خطا حفظ کند، پس چرا فیلسوفان که قاعدتاً منطق را خوب می دانند باهم اختلاف نظر دارند؟ نظر آن این بود که فلاسفه گاه در استفاده درست از منطق ناکام می مانند. به عبارتی، اختلافات فلاسفه ناشی از عدم استفاده درست لااقل یکی از طرفین دعوا از منطق است. سخت می توانم هضم کنم که چطور یک به نام فلسفه می تواند تا این حد خام ش باشد. البته من آن زمان نظرش را پذیرفتم، اما حالا به نظرم این رویکرد یکی از خام ترین رویکردها به منطق و فلسفه است. اما اگر این طور است، پس چه چیزی سبب اختلاف نظر فلاسفه می شود؟ فیلسوفانی که قاعدتاً قواعد ذهن را خوب می شناسند و در استدلال نمی لغزند، چرا متفاوت فکر میکنند؟ پاسخ من به این پرسش دو بخش دارد. اول آنکه، بعضاً فلاسفه، حتی در بالاترین سطوح اشتباه های آشکار منطقی انجام می دهند، صورت مسئله را درست متوجه نمی شوند یا خطاهای دیگری انجام می دهند. اما این تمام ماجرا نیست. خصوصاً در مورد خطای منطقی، رایج نیست که فیلسوفان خطای منطقی فاحش انجام دهند. سایر خطاها هم در قیاس با مورد دومی که به عنوان علت اختلاف نظر فیلسوفان شناسایی خواهم کرد، عمومیت کمتری دارد. دوم، بخش بزرگی از اختلاف نظر فلاسفه ناشی از تفاوت های این افراد در شهودهایشان است؛ شهودهایی که مقدمات یک استدلال را فراهم می آورند و از این جهت به استدلال و منطق مقدمند. چند مثال در این مورد می توانم ارائه کنم: 1ـ آنتونی فلو در کتاب «هرکجا که دلیل ما را برد» از مناظره اش با ریچارد سوئینبرن می گوید. وی می نویسد: «مناظره با سوئینبرن نیز مثل مناظره با پلنتینجا با نتیجه مساوی به پایان رسید، درحالی که هر دو بر همان موضع آغازین خود پافشاری می کردیم. من هیچ معنایی برای مفهوم یک روح غیر جسمانی نمی دیدم، و سوئینبرن هم نمی توانست ببیند چگونه یک نفر چنین مشکلی دارد».[1] آنچه من از این گزارش می فهمم این است که شهود این دو فیلسوف مشهور باهم تفاوت دارد. ازآنجایی که شهودات پایه ی استدلال هستند، راهی برای اقناع طرف مقابل از طریق استدلال وجود ندارد. 2ـ یک بار در همین وبلاگ بحث طولانی ای با یکی از دوستان داشتم راجع به اینکه آیا می شود دو موجود ازهرجهت باشند، یا خیر؟ پاسخ من مثبت بود و معتقد بودم (هستم) که دو موجود غیرمادی میتوانند از هر جهت مانند هم باشند، و پاسخ آن دوست منفی. آنچه در بین ما اتفاق افتاد اختلاف طرفین در شهودهایشان بود. اینکه چرا شهود افراد باهم تفاوت دارد بحثی است مفصل که قصد ندارم در اینجا به آن بپردازم. امیدوارم در فصل آ پایان نامه مانوری روی این بحث بدهم و نشان دهم که به همین واسطه شرور جهان میتواند در قالب شهودهای متفاوت برای ی دلیل علیه وجود خدا باشد، در حالی که برای دیگری چنین نقشی را بازی نمیکند. فکر می کنم فهم اینکه شهود افراد ی ان نیست، ما را به یک موضع سهل گیرانه ی معرفتی می کشاند و بسیاری از جنگ و جدل های فلسفی رفع خواهد شد. [1]: فلو، آنتونی، (1390). هرکجا که دلیل ما را برد: از اصل «خدا نیست» تا «خدا هست». ترجمه سید حسن حسینی. تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-646.aspx




مکاتبه با ویلیام هاسکر

درخواست حذف اطلاعات
ویلیام هاسکر (william hasker) یکی از چهره های برجسته در فلسفه دین و اکنون 82 ساله است. به او ایمیلی زدم و درخواست یکی از مقالاتش را برایم بفرستد. ظرف یک روز پاسخی نسبتاً مفصل فرستاده و توضیح داده که مقاله مذکور را در کامپیوترش ندارد و به جایش دو مقاله دیگر برایم فرستاده که معتقد است صورت تکمیلی آن مقاله هستند. دست آ هم گفته می توانم بپرسم در چه موسسه ای و کجا مشغول نگارش پایان نامه هستید؟ پ. ن: یکی از ان من اصلاً ایمیل ندارد (یا شاید هم دارد، ولی به هرحال از ایمیل استفاده نمی کند). آنهایی هم که دارند، سعی میکنند تا جای ممکن ایمیل را خلاصه جواب دهند که دانشجو حساب کار دستش باشد و مطمئن شود که ارزش خاصی ندارد.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-647.aspx




مسئله ی شر و ارزش اختیار

درخواست حذف اطلاعات
مسئله ی شر و ارزش اختیار من درمجموع در مسئله ی شر جانب خداباوران را دارم. اما یکی از دلایلی که خداباوران با مدل های مختلف برای توجیه شرور جهان پیشنهاد می دهند وجود اراده ی آزاد یا همان اختیار است که من با آن موافق نیستم. این ادعا میگوید شرور اخلاقی (=شرور ناشی از اختیار انسان) رخ می دهند، چراکه ارزش اختیار آن قدر بالا است که خداوند به انسان ها مجال می دهد تا برای تحقق اختیار خود، شر بیافرینند. مهم ترین مدعی این استدلال پلنتینگا است اما جا به جا در آثار دیگران هم پیدا می شود. جالب اینجاست که در اکثر موارد ناخداباوران وارد بازی خداباوران می شوند و به جای اینکه بپرسند «چه ی گفته اختیار آن قدر ارزشمند است که شرور وحشتناک جهان را توجیه کند؟» سعی می کنند از راه های دیگر استدلال خداباوران را دور بزنند. از حضرات خداباور باید پرسید واقعاً اختیار یک لحظه ای آن جوانی که ولی عهد پادشاهی اتریش-مجارستان را در سال 1914 ترور کرد و جرقه جنگ جهانی اول را زد آن قدر ارزشمند است که خداوند نمی تواند با دخ ی معجزه گون در یک لحظه مانع اراده ی آن جوان شود؟ من اساساً تردید دارم که اختیار آن قدرها که میگویند ارزشمند باشد. انسانی را در نظر بگیرید که از گردن به پایین فلج است و تازه 20 ساله است و میداند که باید 50 یا 60 سال دیگر روی ویلچر بنشیند و به روبرو خیره شود. این جوان به دلیل بیماری دیگری که دارد از سردردهای شدید روزانه هم رنج می برد. آیا فکر می کنید در این شرایط اگر موجودی از غیب پیدا شود و به او پیشنهاد دهد که اختیارش را بدهد و در عوض سلامتش را به دست بیاورد، آیا او قبول نمی کند؟ به نظر من قبول می کند یا بهتر است بگویم اگر من بودم قبول می . اما اگر هنوز بر سر این پذیرش تردیدی وجود دارد، فرض کنید موجود غیبی این وعده را هم می دهد که جوان هرگز نخواهد فهمید که از او سلب اختیار شده و خاطره مربوط به گفتگویش با موجود غیبی را هم فراموش خواهد کرد. به نظر من در این شرایط جوان حتماً قبول خواهد کرد تا از حیاتی که چیزی جز عذاب نیست راحت شود. حال آیا رنج این جوان بیمار در قیاس با مجموع رنج های جنگ جهانی اول حرفی برای گفتن دارد؟ البته که قیاس بی جایی است و رنج جوان به مراتب کمتر از مجموع رنج ها جنگ جهانی اول است. پس اگر ارزش اختیار مادام العمر جوان بیمار از رفع رنجش کمتر باشد، ارزش یک لحظه اختیار قاتل ولیعهد اتریش-مجارستان نیز کمتر از رنجی است که عمل او به وجود آورد. لذا خدا می توانست با دخ ی معجزه آمیز مانع آن عمل شود بی آنکه آب از آب تکان بخورد. به عنوان نتیجه گیری می گویم که طرح بحث اختیار در مسئله شر (که بعضی حتی شرور طبیعی را هم به اختیار ربط داده اند) از آن بحثهای انحرافی است که نقشی بیش از آنکه سزاوارش است پیدا کرده. دلیل این امر شاید هژمونی نام پلنتینگا باشد که مهمترین م ع دفاع مبتنی بر اختیار است.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-648.aspx




ترجمه آنتولوژی، کامپنیون و هندبوک

درخواست حذف اطلاعات
شخصاً با ترجمه ی بدون ید کپی رایت مخالفم. به همین خاطر شخصاً تا الان سراغ ترجمه نرفته ام. اما برای انی که در کار ترجمه هستند (یا اگر خودم زمانی توانستم انتشاراتی را به ید کپی رایت راضی کنم یا توانستم مبلغش را خودم بپردازم) ترجمه ی آنتولوژی ها (مجموعه مقالات برجسته در هر زمینه)، کامپنیون ها و هندبوک ها را بسیار مطلوب می بینم. بنظرم ترجمه ی این قسمت منابع، که تاالان عموماً مغفول بوده، تکانی به وضعیت فلسفه در ایران خواهد داد.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-649.aspx




اهدای کلیه

درخواست حذف اطلاعات
اگر مجبور به انتخاب باشید کدام را انتخاب می کنید: (1) یکی از کلیه های شمایی که دو کلیه ی سالم دارید از کار بیفتد؛ (2) تنها کلیه ی که یک کلیه دارد از کار بیفتد و او مجبور به تحمل رنج دیالیز شود. در مقام نظر شاید برای خیلی ها انتخاب (1) واضح به نظر برسد. اما اگر این طور است، همان طور که شاید حدس زده اید، این سؤال مطرح می شود که چه چیزی مانع ما است از اینکه برویم و یک کلیه ی خود را به فردی که بیشتر از ما به آن احتیاج دارد اهدا کنیم؟ مدتی است به این موضوع فکر می کنم که ظاهراً اخلاق حکم می کند که برویم و یک کلیه اهدا کنیم. نمی دانم، شاید روزی آن قدر جسارت پیدا م که این کار را انجام دهم.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-650.aspx




استنتاج از راه بهترین حدس

درخواست حذف اطلاعات
استنتاج از راه بهترین حدس یکی از مهم ترین اتفاق های علمی که در دوره ی ی برایم افتاد، توجهم به بحث «استنتاج از راه بهترین تبیین» (inference to the best explanation) بود. بااینکه پایان نامه ارشدم راجع به تفکر انتقادی بود، اما نه خودم توجهی به این بحث نه راهنمایم (که بعید میدانم فهمی راجع به این مبحث داشت) اشاره ای به آن کرد. در جلسه دفاع داور گفت چرا راجع به ابداکشن (تقریباً=استنتاج از راه بهترین تبیین) چیزی ننوشته اید؟ و آنجا اولین باری بود که این عبارت به گوش من می خورد. داور حق داشت. ابداکشن نوعی از استدلال است که در بحث جامع راجع به استدلال ورزی به هیچ وجه قابل نادیده انگاشتن نیست. به هرحال در مقطعی در دوره ی روی این مبحث تمرکزی و فضا تا حدی برایم روشن شد. ابداکشن (استفاده از «ابداکشن» نامعمول تر از استفاده ی «استنتاج از راه بهترین تبیین» است. اما من در اینجا هم برای راحتی خودم، هم برای راحتی خواننده از ابداکشن استفاده می کنم) به طور خلاصه می گوید وقتی با یک پدیده مواجه می شویم، در توضیح آن پدیده نظریات مختلفی می توان مطرح کرد. در این میان نظریه ای بر دیگران ارجح است که بهترین تبیین را ارائه می کند. مثلاً، دانشمندان متوجه شدند که جهان کیهانی ما در حال استنباط است. این را از کجا فهمیدند؟ آنان مشاهده د که طیف نوری رسیده از ک شان های دور به دست ما به سمت قرمز مایل است. بهترین توضیح این پدیده آن است که پذیریم جهان در حال انبساط است. اهمیت فوق العاده این مبحث آنجاست که طیف وسیعی از مسائل، از مسائل روزمره گرفته تا مسائل فلسفی، درواقع جدالی است بر سر استفاده از ابداکشن. مثلاً بحث کلی ها در متافیزیک، بحث بر سر این است که کدام نظریه کلیات را بهتر توضیح می دهد. یا در بحث واقع گرایی-ناواقع گرایی اخلاقی نیز بحث بر سر ابداکشن است. یا در بحث نظریه های مختلف راجع به چیستی قوانین طبیعت و... جالب اینجاست که در ایران تقریباً هیچ توجهی به این بحث وجود ندارد. شاید در دپارتمان های فلسفه علم به آن توجهی می شود (چراکه ابداکشن یکی از اصلی ترین ابزارهای تئوری سازی علمی است)، اما در دپارتمان های دیگر فلسفه اگر شما یکی از اساتید را کنار بکشید و از او بخواهید سی ثانیه راجع به ابداکشن صحبت کند، احتمالاً قادر به این کار نیست. این در حالی است که برای یک فلسفه عدم آگاهی نسبت به سازوکار استفاده از ابداکشن تقریباً به اندازه جهل نسبت به قیاس و استقراء غیرقابل اغماض است. * چند روز پیش به نظرم آمد که علاوه بر قیاس، استقراء، تمثیل و ابداکشن، شاید می شود شکل پنجمی از استدلال را هم شناسایی کرد. این صورت از استدلال ع ابداکشن است. در ابداکشن ما پس از مواجه شدن با یک پدیده، سعی می کنیم علت وقوع آن پدیده را توضیح دهیم. اما در این صورت پنجم از استدلال، ما با مشاهده ی وجود برخی از عوامل، وقوع پدیده ای را حدس می زنیم (میتوان آن را «استدلال از راه بهترین حدس» نامید). این استدلال مثلاً در تحلیل های به کار می رود (علت جرقه خوردن این استدلال در ذهن من هم خواندن یک متن بود). مثلاً از دیدن شرایط عمومی یک کشور که تابع مؤلفه های مختلفی است، حدس می زنیم که در آینده فلان اتفاق خواهد افتاد، یا حتی همین حالا فلان اتفاق در جریان است. اینکه آیا این صورت از استدلال قبلاً مطرح شده یا نه، اطلاعی از آن ندارم و بعید میدانم که مطرح شده باشد (چون اگر مطرح شده بود احتمالاً به گوش من میخورد). به هرحال به نظرم می شود روی آن کار کرد. حتی ابداکشن که ادبیات مفصلی حولش شکل گرفته، به نظرم هنوز خام می رسد و عملاً ملاک های درست و درمانی برای اینکه کدام نظریه تبیین بهتر را ارائه میدهد، شناسایی نشده. لذا این بحث تازه به طریق اولی در های ابهام قرار دارد. با این حال ارزش دارد ی رویش کار کند. شخصاً به دلیل مهاجرت قریب الوقوع از عالم فلسفه نمیتوانم روی آن کار کنم. اما خوب است اگر دوستانی، خصوصاً آنهایی که با منطق سر و کار دارند، روی آن کار کنند.



منبع : http://tafakoresadeh2.blogfa.com/post-651.aspx